روايت آيت الله طالقاني و دكتر شريعتمداري از شريعتي
روايت آيت الله طالقاني
15-1- آخرين ملاقاتي كه من با مرحوم دكتر شريعتي داشتم، آن وقتي بود كه او تازه از زندان بيرون آمده بود، شبي بود كه تا نيمه شب و بعد از نيمه شب با او بوديم و آن روح خلوص و دريافت احسن را چنان در او ديدم كه اين خاطره هيچ وقت از نظر من محو نميشود. وقتي صحبت ميكردم با تمام حواس گوش و چشم و فكرش متوجه جملههاي من بود و ميگرفت و بعد به من بر ميگرداند. با يك توضيح بهتر و با يك تعبير بالاتر- يادم هست كه آخرين مسئلهاي كه بعد از نيمه شبي بود مطرح شد، تفسير سوره قدر بود و مسئله ليله القدر. من يك جملهاي گفتم و ديدم او شروع كرد بسط دادن، كه مرا آن قدر جذب كرد كه ساعتي از شب گذشت. و بعد من از او جدا شدم. او به طرف تقدير «ليله القدر»ش رفت. من هم به طرف تقدير، من به زندان رفتم و سعادت شهادت را با اينكه زمينهاش فراهم بود و از آثارش ميديدم نداشتم- شايد هم خواست خدا نبود. او هم هجرت كرد و در مسير شهادتش، پيش رفت. خداوند اين شخصيت بزرگ را و آثارش را براي ما و براي جوانها هميشه آثار اين شخصيت، كتاباي او، نظريات او را زندهتر بدارد و بر شماست كه در اطراف مطالب او، مسائل او، بحث كنيد، بيانديشيد و همان راهي كه او رفت براي تبيين اسلام، يك اسلام انقلابي و اجتماعي و نه يك اسلام فقط ذهني و سنتي كه هميشه داشتيم، شما موفق باشيد. و اين انقلاب همان طوري كه گفتم بر عهده شماست. من آخر مرز هستم و شما در بين راه هستيد و حركت ميكنيد- خداوند همهي شما را حفظ كند.
روايت دكتر علي شريعتي 15-2- گذشت زمان ارزش و اهميت كارهاي دكتر شريعتي را بيش از بيش روشن ميسازد. دكتر شريعتي نويسندهاي بود با معلومات، روشنفكر، متهد، مبارز، صريح اللهجه، با ايمان و صديق.
يكي از كمبودهاي جامعهي ما، نداشتن نويسندگاني است كه با مردم پيوند واقعي داشته باشند، نيازهاي مردم را بشناسند، اعتقادات مردم را درك كنند، اعتقادات اصيل را از اعتقادات غير اصيل تميز دهند، ديدي گسترده و فكري عميق و رويهاي انعطافپذير داشته باشند، و ضمن همدردي و همفكري با مردم در حل مشكلات به ايشان كمك كنند.
پارهاي از نويسندگان ما فقط ميتوانند به اصطلاح صحيح چيز بنويسند يا در نوشتههاي خود قواعد زبان را رعايت كنند. اما نوشتههاي اينگونه افراد غالباً مبتذل و فاقد محتواي اساسي است.
بعضي از نويسندگان قدرت تجزيه و تحليل و ارزيابي موقعيت اجتماعي را ندارند و براساس برداشتهاي شخصي و گرايشهاي ذهني چيزهايي تهيه ميكنند. اين گروه نيز نقشي در بيداري مردم و حل مشكلات ايشان ندارند.
دستهاي از نويسندگان مانند شاگرد مدرسهاي كه نوشتهاي را حفظ ميكند در زمينهي اجتماعي و تاريخي به طور سطحي مطالبي را از مكتبي خاص به خاطر سپرده و براساس همين مطالب ميخواهند مشكلات جامعه را مشخص كنند و راه حلهاي آنها را ارائه دهند. آنان به علت فقدان بينش علمي و معلومات لازم مشكلات جامعهي ايراني را تشخيص نميدهند و قهرا نميتوانند در حل مشكلات اجتماعي قدمي بردارند. افراد اين دسته با همهي ادعاهايي كه در زمينهي ديد علمي و نظر عيني (!) دارند معذلك گرفتار توهمات يا ذهنيات خود هستند، نه جامعه را ميشناسند و نه قدمي در زمينهي حل مسائل اجتماعي بر ميدارند. اين عده غالباً براي تخفيف احساس گناه به الكل و ديگر مواد مخدر رو ميآورند. افراد مذكور با اينكه خود را در برابر مردم متعهد قلمداد ميكنند و براي اجراي تعهد خود ملزم به درك عقايد و ارزشهاي موجود در ميان طبقات زحمتكش هستند معذلك نسبت به اينگونه امور بيگانهاند. اصولاً آنان از مطالعهي عقايد مردم خودداري ميكنند و غالباً بدون دليل عقايد مردم را محكوم ميسازند و به همين سبب خود را از مردم جدا مينمايند.
علاوه بر اين، بسياري از نويسندگان مشهور فاقد اطلاعات عمومي در زمينههاي مختلف از دانش بشري مثل تاريخ، فلسفه، جامعه شناسي، دين، عرفان و هنر هستند.
به نظر نگارنده فقدان فكر منطقي و نداشتن اطلاعات عمومي در زمينههاي مختلف از يك سوي، و عدم درك ارزش اعتقادات مردم و نقش اينگونه اعتقادات در دگرگونيهاي اجتماعي، نويسندگان را از اجراي تعهدات اجتماعي باز ميدارند.
دكتر علي شريعتي يكي از چند نويسنده و از بعضي جهات تنها نويسندهاي است كه از ميان مردم برخاست، عقايد مردم را درك كرد، اعتقادات اساسي را از عقايد غير اساسي تميز داد، به نقش دين در دگرگونيهاي اجتماعي توجه كرد، اجتماعي توجه كرد، و ضمن جدا ساختن مباني واقعي دين از سنتها و آدابي كه به تدريج رنگ ديني پيدا كردهاند، به طرزي دقيق اشكالات تربيت ديني جامعه را در زمان حاضر مشخص كرد. نكتههايي را كه او در نوشتههاي خود مطرح ميسازد به نحوي آشكار چگونگي شكل پذيري شخصت مسلمانان را روشن ميكند و تربيت واقعي اسلامي را كه از جامعيت و هماهنگي كامل برخوردار است بيان ميدارد.
دكتر شريعتي نويسندهاي بود با معلومات. او در زمينههاي مختلف مطالعه كرده بود آشنايي او به فلسفه، جامعه شناسي، دين، عرفان، هنر و تاريخ از خلال نوشتههاي او معلوم ميگردد.
علاوه بر اين، او از تجلي قوي برخوردار بود. بحث او دربارهي انسان به عنوان موجودي آگاه، انتخاب كننده و خلاق و دربارهي طبيعت، تاريخ جامعه و خود به عنوان عوامل محدود كنندهي انسان قدرت فكري او را نشان ميدهد. آنجا كه دربارهي رابطهي انسان با مذهب، عرفان و هنر بحث ميكند اين سه پديده را به صورتي جالب تبيين مينمايد.
«مذهب تلاشي انساني است به «هست آلوده» تا خود را پاك سازد و از خاك به خدا بازگردد. طبيعت و حيات را كه «دنيا» ميبيند، «قداست» بخشد و «اخري» كند، چه، قدس، به گفتهي «دوركهيم»، فصل مذهب است و شاخصهي جوهري آن.
و عرفان تجلي التهاب فطرت انساني است كه خود را اينجا غريب مييابد و با بيگانگان كه همهي «موجودات و كاينات»اند همهانه، بازي است كه در قفس اسير مانده و بيتابانه خود را به در و ديوار ميكوبد و براي پرواز بيقراري ميكند و در هواي وطن مالوف خويش ميكوشد تا وجود خويش را نيز كه مايهي اسارت اوست و خود حجاب خود شده است از ميان برگيرد. و هنر نيز تجلي روحي است كه آنچه هست سيرش نميكند و هستي را در برابر خويش «اندك» مييابد و سرد و زشت و حتي به گفتهي «سارتر»، احمق و عاري از معني و فاقد روح و احساس و اضطراب و تلخ كامي...
...و هنر ازدهي بينشي چنين بيزار و احساسي چنين تلخ از هستي و حيات، ميكوشد تا آن را تكميل كند، آنچه را «هست» به آنچه بايد باشد، نزديك سازد و بالاخره، به اين عالم آنچه را ندارد ببخشد.»
طرح اينگونه مطالب و اصطلاحات دليل بر معلومات و آگاهي آن مرحوم از مباحث ديني و عرفاني و هنري است. دكتر شريعتي فردي بود واقعاً از خود گذشته، صادق و صميمي. برداشت ذهني او جامع و عميق بود. او تمام جنبههاي دين را مورد تأكيد قرار ميداد. هدف او پرورش شخصيتي اسلامي بود كه تمام فضيلتهاي معنوي و انساني را در برداشته باشد. صراحت لهجه، قاطعيت و استقامت او قابل تحسين بود.
اگر دكتر شريعتي فرصت مييافت ميتوانست در همان راهي كه سيد جمالالدين اسدآبادي گام برداشته بود روشنفكران جهان اسلام را گرد هم آورد و نقش جهاني اسلام را در زمينهي تحكيم عدالت اجتماعي و تأمين آزاديهاي فردي به جهانيان ارائه دهد.
روح بزرگ شريعتي شاد و يادش گرامي باد....
شريعتي و حسينه ارشاد (روايت پوران شريعت رضوي)
15-3- اين دوره زندگي علي، بيهيچ گفتگو پربارترين و در عين حال پر دغدغهترين دوران حيات اوست. او در اين پنج سال، با تدريس در دانشگاه (تا اوايل سال 50)، سخنراني در دانشگاههاي مختلف و تبيين انديشههاي اساسيش در حسينهي ارشاد، تحركي در جامعه ايجاد كرد كه تا آن روزگار بيسابقه بود. اين دوره را ميتوان دورهي «حسينهي ارشاد» ناميد. حسينهي ارشاد مؤسسهاي خيريه تعليماتي بود كه به منظور انجام مطالعات و تحقيقات در زمينهي مسائل علمي و ديني و اشاعه افكار اسلامي در سال 1346، توسط عدهاي از شخصيتهاي ملي و مذهبي، بنيان گذاشته شد، (مرحوم) محمد همايون، آقاي دكتر ناصر ميناچي و آقاي عبدالحسين علي آبادي از بنيان گذاران اين مؤسسه بودند. هدف ارشاد طبق اساس نامهي آن عبارت بود از تحقيق، تبليغ و تعليم مباني اسلام. با وجود اين در آغاز، حسينيه يك مؤسسه ديني به معناي عام آن بود، مؤسسهاي كه جلسات قرائت قرآن، براي خانمها تشكيل ميداد؛ و مراسم سخنراني در ارتباط با مناسبتهاي مذهبي به جا ميآورد و...
از بدو تأسيس حسينيهي ارشاد در تهران، از شخصيتهايي چون آيت اللّه مطهري دعوت ميشود تا عضويت در هيئت امناي حسينه ارشاد را قبول و با آنها همكاري كنند.
آقاي مرتضي مطهري ابتدا از استاد شريعتي كه هم سابقهي دوستي با ايشان داشت و هم ميدانست كه ايشان در كانون جلسات سخنراني دارند به وسيلهي نامهاي ميخواهد تا با حسينهي ارشاد همكاري كند. استاد در جواب دعوت ايشان ميگويند:
«نامهي آقاي مطهري رسيد و در آن نامه آمده بود كه شما به تهران بياييد و روزي سخنراني بكنيد. يك نامه هم كه هيئت مديرهي حسينيهي ارشاد نوشته و برايم فرستادند...
در ابتدا قرار بود 5 تا شب تا 10 شب سخنراني كنيم و بعد 5 شب 10 شب شد، نزديك چهار سال و خردهاي، كه 2 سالش را آقاي طالقاني هم در زندان بودند و مسجد هدايت را هم در ماه رضمان من اداره ميكردم.»
اين چنين استاد در تهران ماندگار ميشود و به همكاري خود با حسينيه ادامه ميدهد.
پس از مدتي، از علي نيز دعوت ميشود تا با حسينيهي ارشاد همكاري كند او نيز اين دعوت را ميپذيرد. و گاهي به مناسبت تاسوعا و عاشورا و يا شبهاي عيد براي سخنراني به تهران ميرفت.
در سالهاي اول همكاري علي با ارشاد، به علت اشتغال در دانشكدهي ادبيات مشهد، ايراد سخنرانيهاي او مشروط به اجازه دانشگاه مشهد بود، بدين جهت از طرف حسينيه ارشاد، طي يك درخواست كتبي از دانشگاه مشهد، مجوز رسمي گرفته ميشود. برنامهي درسي علي در دانشكده طوري تنظيم ميشود كه روزهاي پنجشنبه تدريس نداشته باشد؛ و حسينيه هم بيشتر سخنرانيهاي او را در شبهاي جمعه- و يا تعطيلات رسمي- برگزار ميكرد. بدين ترتيب هرگاه كه علي سخنراني داشت چه در حسينيهي ارشاد و چه در ساير دانشگاههاي ايران روز پنجشنبه با هواپيما به تهران ميآمد و روز جمعه بعدازظهر به مشهد باز ميگشت. به همين دليل سخنرانيهاي خارج از مشهد، به برنامهي درسي او در دانشكده لطمهاي نميزد. سخنرانيهاي او با استقبال گرمِ نسلُ جوان دانشگاهي و همچنين ساير مستمعين حسينيه روبه رو ميشد، از طرف ديگر، نوآوريهاي فكري او در جامعه متدّينين سُنَّتي، سر و صدايي برپا كرده بود، و در مجموع عدم همخواني فكري و هم تيپ نبودن علي با ساير مبلّغين ارشاد، پس از چندي موجب بروز اختلاف ميان مبلغين و مسئولان حسينيه ارشاد از نظر ضوابط و آيين نامه ميشود. البته علي در متنِ اين كشمكشها نبود و فقط خبرها را ميشنيد و به نحوي زير سؤال مبلغين ميرفت. گويا در پي بروز مسائلي علي رنجيده خاطر شده و يكي از دعوتهاي حسينيه را قبول نميكند. و طي نامهاي خطاب به آقاي مهندس عبدالعلّي بازرگان، دلايل همكاري خود را با ارشاد بدينگونه توضيح ميدهد:
«گفتم شايد آمدن من و آوردن پدرم در اين موقعيت، حسينه را براي گرفتن آن شكلي كه ما ميپسنديم و ميخواهيم كمك كند؛ و گروهي كه احساس ميكنند ميان خوارج يا بني اميه يكي را ناچار بايد برگزيد و تحمل كرد، كه راه ديگري نيست، شايد متوجه شوند كه اگر بخواهند يا بكوشند، بتوانند اين مؤسسه كبير را از دست كسبه نجات دهند و به جاي جمعيت جمع كردن و مجلس گرم كردن نياز نسل جديد را، كه حرف ميخواهد و درد دارد و نيازمند خوراك تازهاي است از ياد نبرند...»
من گمان نميكنم كه ماه رمضان را در ارشاد شركت كنم، چه نميخواهم به صورت وعاظ درآيم، به خصوص كه امروز حسينيه دارد شكل واعظ خانهي مجلل و مدرني را به خود ميگيرد و من هرگز نميپسندم، كه به شيوهي آن دسته از امّلهاي مدرن كه پشت بلندگو سينه ميزنند، يك نوع مذهبي متجدّدي خود را نشان دهم از همان نوع ايرانيهايي كه مغز و روح و روحيه شان همان ايراني آشغال است و اداي فرنگيهاي متمدّن را در ميآورند.»
حتي وقتي مسئولين تنظيم برنامهي سخنرانيها برخلاف برنامه قبلي، در اطّلاعيهاي در روزنامهي كيهان، اسم او را در انتهاي ساير اسامي قرار ميدهند سخت بر ميآشوبد و در همان نامه به مهندس عبدالعلي بازرگان مينويسد:
«اگر من اهل اين كارها باشم، در همين دانشگاه خودمان ميكنم، كه گناهش كمتر باشد و هم مزدش بيشتر، هم شهرت است و هم ثروت و هم مقام، نه آنجا كه هيچ نيست جز شهرت و آن هم شهرت اينكه بنده همپالكي...ها شدهام و هم سفره پا چالداران منبر و تكيه و روضه و شله و... مسلماً حرف مرا هم دانشجو بايد بفهمد و بشناسد. آن تكيهايها كه مشتري من نيستند، من با آنها فاصلهاي بيشتر احساس ميكنم تا با لامذهبهاي خوش فهم...»
پس از اين نامه، آقاي مهندس مهدي بازرگان، نامهاي به تاريخ 30/11/47 براي علي نوشته و به مشهد ميفرستد. و از اينكه علي از مسئولان حسينيه ارشاد رنجيده خاطر شده، گله ميكند. علي در پاسخ ايشان چنين نوشته است:
«...و امّا در باب مَراحِمي كه در اين نامه نسبت به من ابراز فرموده بوديد؛ نيازي به تشكر نيست، كه اين خصلت اخلاقي و شايد هم تكليف مذهبي شماست كه شاگرد كوچك خود را كه نوآموزِ نوسفري است نواختهايد، و بيشك روحهاي جوان و كم طاقتي چون من، به چنين دلگرميها و دستگيريها نيازمندند، به خصوص در روزگاري كه جز بادهاي سردِ زمستاني نميورزد و در اين صحراي وحشت و ظلمت جز چراغِ چشمِ گرگي نوري به چشم نميخورد، و سالك اين راه بايد چشمش را ببندد و دل را به خدا بسپارد و برود.
و من گرچه تا اين مقام فاصلهي درازي دارم. و هميشه بر ضعف خود بيمناكم... در اين مدت دراز سالها كه به قول حافظ:
چه ساز بود كه در پرده ميزد آن مطرب كه رفت عمر و هنوز دماغ پر از هوا است خود سركار از دور و نزديك شاهد بودهايد، كه از آن تيپهاي خود پا نبودهام و جز چنين رذيلتي باشم و آن درد دل نامهاي را كه به مهندس نوشته بودم، و غيبتم را در برنامههاي ارشاد بدينگونه تعبير فرموده باشيد؛ كه من در آن نامه از وضع روحي و اخلاقيِ غالبِ مؤمنين و مجامع مؤمني! ناليده بودم و بالاخص از ارشاد، كه در روزنامه، من و كتيرايي را پامنبر حسينه معرفي كرده بود و فلسفي را شيخ قبيله، انتقاد كرده بودم كه حتي آنها هم ملاكهاشان، عناوين و ملاكهاي عوام است، و روحِ رايج كج بين و كم درك عوام، و مسائلي از اين قبيل و احساسي كه كرده بودم و تعبير همهي دوستان همفكر من.
در اينجا كه حسينيه ميخواسته است، با قرار دادن من و مهندس كتيرايي و تيپهاي ماها در پاورقي، متن را يكسره در اختيار اهل منبر و ملاهاي پاي منبر و خلاصه فلسفي و باندش بگذارد و اين كار باجي بوده است. به آنها و با زمينههاي انفعالي كه داشتيم اين فرضيه قطعيّت يافت، و در عين حال باز علّتي براي نرفتنِ من نشد و حقيقتاً بيمار شدم. حتي سه روز به حركتم سه شب به رفقاي مشهدي قول صحبت داده بودم، كه جز شب اول نتوانستم شركت كنم، و به هر حال گذشت؛ و اميدوارم من از چنين اتهامي در محضر قضاوت سركار، كه بدان سخت اهميت ميدهم تبرئه شوم...»
در اوايل سال 48، اختلاف سليقه ميان سخنرانان واعضاي هيئت مديره، علني ميشود و رسماً از هيئت امنا ارشاد خواسته ميشود كه، ديگر دكتر علي شريعتي در آنجا سخنراني نكند، علي خود در اين مورد چنين نوشته است:
«از گوشه و كنار و گاه از «متن» خير يافتهام و همه روز مييابم كه در ارشاد، تحولات ريشه داري روي داده است و تصميماتي قاطع اتخاذ شده است، كه، چگونگي آن در تعبيرات و تلقينات كساني كه ناقل اين خبرند، خيلي با هم متفاوت و گاه متضاد است؛ هر كسي آن را بهگونهاي ميفهمد و ميفهماند، زيرا هم غرضها متفاوت است و هم مرضها و در آنجا كه غرضي و مرضي هم در كار نيسيت، فهمها و ذوقها مختلف... به هر حال جزييات اين تصميمات و تصويبات هرچه باشد طبيعي است كه در كار مؤسسهاي بزرگ بايد موازين و ضوابطي مشخص و برنامه و راه و هدفي معيّن باشد و بايد مرجعي آن را هدايت و حافظت كند...
...افرادي كه در ارشاد برنامهي فكري و تبليغي را بر عهده دارند و مينويسند يا ميگويند، بايد هماهنگ و همفكر و همصف و هم تيپ و همسخن باشند، وگرنه مضحك خواهد بود، كه يك مؤسسهي تبليغي دو چيز متضاد يا لااقل متفاوت را تبليغ كند. اما اينكه ضوابط تعيين شده چگونه است و افرادي كه با اين ضوابط سنجيده ميشوند و يا شدهاند و در نتيجه جور يا ناجور تشخيص داده شدهاند چه كسانياند، مسئلهاي نيست كه من نسبت به دانستنش حساسيت خاصي داشته باشم، زيرا در مدت عمر حقيقي ام كه در جامعه و مسائل فكري و اجتماعي كار ميكردهام، سخنراني نميكردهام و اصلاً با يان كار لااقل دربارهي خودم مخالف بودم و كار سازندهي خاموش و بيبلندگو را بر آن ترجيح ميداادم و هنوز بر آن عقيدهام؛ و اما اگر در ارشاد سنّت شكني كردم، يكي به خاطر اين بود كه اولاً از طرفي امر شده بود كه امتثالش را بر خود فرض ميشمردم، و ثانياً مؤسسهاي با چهرهاي نو و اميدها و آروزهاي نو و امكانات و آگاهيهاي زماني و اجتماعي نو آغاز كار ميكرد و من كه هميشه چنين بنيادي را آرزو ميكردم، خود به خود احساس مسئوليت و پيوند و آشنايي كردم و انگار كه اين مؤسسه مستقيماً به من هم مربوط است و مال ما است.
سوم اينكه پس از بازگشت از اروپا بود و اوضاع فكري و اجتماعي و شرايط و نسل و امكانات هم تغيير كرده بود و ديدم كه كار پنهاني سازنده و آرام و عميق، كه بدان ايمان داشتم، ديگر برايم ميسر نيست و دو راه در پيش دارم و بس: يا دم در كشيدن و به دنبال كار خويش رفتن و يك عدد استاد جنت مكان محقّق و مدرن در دانشگاه شدن و راحت و بيدردسر و سر خر زيستن و مورد احترام و ستايش همه و حتي همين آيت اللههاي صهيوني و ملاهاي ولايت زدهي پس از جنگ ژوئن 67 بودن! و يا نه، لااقل كاري از دست بر نميآيد، دادي زدن تا لااقل خودم فراموش نكنم كه دردي هست. هرچند در پي اش تهمتها و نامردميها و كينه توزيها از دوست و كمترش از دشمن! دومي را برگزيدم و اين بود كه سخنراني من در ارشاد هم از آن رو بود كه جز اين كار ديگري نميتوانستم كرد و هم از آن رو كه تجربهاي باشد تا ببينم مردم و ما و به خصوص نسل تازهاي كه از او دورافتاده بودم در چه حال و هوايي است و چيزي دستگيرم شد و بسم است.
به هر حال اگر كسي مقيد باشد كه درست قضاوت كند، نبايد مرا يك خطيب مذهبي يا سخنران حرفهاي تلقي كند و يكي از گويندگان مذهبي ارشاد كه حال با ملاكهاي جديدي كه براي خطبايش تعيين كرده است نخوانده و ناچار حذف شده است!
وانگهي از شما نيز تنها اين توقع را اخلاقاً دارم، كه مرا در آن سطح و از آن سنخ مذهبيها و ملاها مپنداريد كه ملاك ارزيابي هر چيز و هر كس را خودم ببينم و تا وقتي در ارشاد هستم و دست اندركار، مدافع ارشاد باشم و آن را براي اين زمان حياتي و فوري و ضروري بخوانم و از ساعتي كه رابطهي فردي و خصوصي ام با آن ميبرد، وظيفهام را كوبيدن آن تعيين كنم و صدها تهمت بر ارشاد بزنم تا غيبت خودم را از آنجا توجيه كنم.»...
1- سخنراني نكردن در ارشاد، براي شخص من، از تمام جهات مختلفي كه به شخص خودم مربوط ميشود، آسانتر و خشنود كنندهتر است از سخنراني كردن.
2- اگر به عنوان يك مسلمان وظيفهاي در تبليغ دارم اين وظيفهي سخنراني و به طريق اولي سخنراني در ارشاد نيست، بلكه وظيفهي من معلّمي و نويسندگي است كه اين دو كار را ميكنم و هميشه كارم بوده است و بيش از ظرفيت زندگي و وقت و توانم بدان مشغولم و نتيجهاش هزاران برابر هزاران سخنران است (معلمي و نويسندگي خودم را با سخنراني خودم مقايسه ميكنم نه ديگران).
3- سخنرانيهايي كه در ارشاد كردهام نبايد اين تصوير را در اذهان از من پديده آورده باشد كه من يكي از خطباي اصلي ارشاد بودهام يا هستم و برنامهي من در ارشاد هر چند در جلسات عمومي عادي بوده است، برنامهي عمومي و عادي ارشاد نبوده و جنبهي اختصاصي و فرعي داشته است. مثلاً بيشتر به برنامهي خليل الرحمن شبيه بوده است تا برنامهي مثلاً آقاي حجازي يا آقاي فلسفي...
4- ملاك قضاوت من در باب ارشاد، بودن يا نبودن در ارشاد نيست و اگر ارشاد بماند و براي ماندنش مصلحت اين است كه من در آن نباشم هيچ كس از خود من براي طرح اين مسئله محرمتر و صميميتر نيست و هيچ كس به اندازهي من لذات نخواهد برد از اينكه با سخنراني نكردن در ارشاد و مسئوليت نداشتن در آن بتوانم به ارشاد خدمتي كنم و مسئوليتي را انجام دهم.
5- ملاك قضاوت من دربارهي ارشاد ملاكي است كه ارشاد براي خودش و طرز كار خودش تعيين ميكند و الان چون ميدانم ملاكها تغيير كرده ولي نميدانم چگونه؟ نميدانم چه قضاوتي دربارهاش بكنم. و به هر حال تنها اين كار ار ميدانم كه ملاكها طوري انتخاب شده است كه با من سازگار نيست و اين را با كمال رضايت و صميميت ميپذيرم و اميدوارم در آينده عملاً نشان دهم كه از اين بابت كمترين رنجشي ندارم.
6- اين را فقط لازم است كه بدانم آيا ضوابطي كه غيبت مرا در برنامههاي ارشاد ايجاب ميكند، متوجه شخص من است يا متوجه فكر من؟ آيا به علت نقصي يا نقايصي كه در فرد من هست، هم رديف شدنم با آقايان وعاظ بيعيب و نقص و خطباي مذهبي كه با آن ضوابط انتخاب شدهاند اشكال دارد، يا انتقاد و اعتراضي كه به افكار و عقايدم هست، بهگونهاي است كه با مشي فكري و تبليغات مذهبي و بينش اسلامي يا وضع اجتماعي ارشاد نميخواند؟ اين تنها مجهولي است كه دوست دارم بدانم و صريح به من بگويند تا بهفمم كه چه بايد بينديشم و چه بايد بكنم؟ اگر فرد من مطرح است كار آسان است و خدا كند اين باشد. يعني ارشاد بر همان راه و روح نخستينش كه در من و ما اميد و ايمان تازهاي به آيندهي جامعه مان و مذهبمان ايجاد كرده بود مانده است و خواهد ماند، تنها يك فرد از آن حذف ميشود. به درك! صدها فرد فداي يك راه و يك مسئوليت و رسالت جمعي و فداي عقيده! من اين اندازه معتقد و صميمي هستم كه در اينجا نباشم و مستقيماً سهمي نداشته باشم و بيش از يك سخنران رسمي ارشاد، خود را مسئول دفاع و توسعه و تكامل آن بدانم و اما اگر اختلاف بر سر نوع تفكر و فهم اسلام و بينش اجتماعي و گرايش اعتقادي است و ضوابط فكري، اجتماعي، اسلامي و مذهبي تعيين شده با عقايد و يا بينش و گرايشِ اجتماعي و ديني من ناساز است و آقايان روحانيوني كه اين خطوط اصلي را براي مشي تبليغي و ديني ارشاد معين كردهاند، مخالف مشي فكري مناند كه تكليف من روشن است. من اهل توطئه و تهمت و فحّاشي و پشتكار در مبارزههاي اينجوري كه فعلاً باازرش به خصوص در محيطهاي مذهبي و ميان شخصيتهاي مذهبي داغ است، نيستم؛ نه فرصت چنين كوششهايي را دارم و نه حوصلهاش را نه روحيهاش را؛ ولي تنها ميفهمم كه ارشاد و طرز كار و فعاليتهاي مذهبي اش جوري است كه با من و ما جور نيست و همين! ميروم دنبال كارم و ميدانم كه در هيچ فرصتي و با هيچ صورتي و هيچ وسيلهاي امكان همكاري و خدمتي براي من يا امثال من نيست و البته تكليف روشن است و كار آسان؛ ولي در عين حال نميتوانم كتمان كنم كه تأسّفم و تأسف امثال من در اين زمان و زمينه سختتر از آن است كه بتوان شرحش داد...
لازم به يادآوري است كه مسائل مورد بحث بين مسئولان حسينيه و سخنرانان جنبههاي مختلفي داشته است، اما در مورد ادامهي همكاري علي، پس از تشكيل جلسات و نشستهاي علي باز هم در حسينيه سخنراني ميكند، ولي استاد مطهري (رحمة الله عليه) به دلايل مختلف كه خود در نامههايشان به حسينيه ارشاد نوشتهاند، پس از چندي از همكاري با ارشاد خودداري و استعفا ميدهند:
«اين پيشنهاد را به وسيلهي جناب آقاي شريعتي، براي آقايان فرستادم. با كمال تأسف از جهتي و كمالِ خوشبختي از جهت ديگر مطلع شدم كه اولاً اساسيترين مسئله اين مؤسسه، يعني مسئله انتخاب جانشينان اعضاي هيئت مؤسس، قبلاً به طور اسرارآميز و بدون مشورت با افرادي كه جان و مال و وقت و حيثيت خود را وقف مؤسسه كردهاند انجام شده و...»
البته ايشان انتقاداتي هم به نحوهي گزينش سخنرانان داشتهاند كه از جمله علي شريعتي بوده است. دربارهي علي در نامهي ديگري چنين نوشتهاند:
«5- خلاصهي نظر من: از خودش به نيكي ياد كردن و اشتباهاتش را تذكر دادن.»
هدف علي از همكاري با ارشاد، تلاش براي پيشبرد اهداف اسلامي بوده است. سخنرانيهاي او، خود گواهي آشكار بر اين نكته است: «امت و امامت در جامعه شناسي» كه در آن مديريت سياسي كشور به شيوهاي سمبليك مورد ترديد قرار ميگرفت؛ «تمدن و تجدد» كه جهتگيري فرهنگي حاكميت را به نحوي عيني و ملموس مورد استهزار قرار ميداد؛ «علي تنهاست»، «پيروزي در شكست»، «حيات بارور علي پس از مرگش» و «علي انسان تمام» كه در آنها سمبلي از مبارزه روياروي، با اشكال مختلف حاكميت استعماري و جلوههاي گوناگون آن ارائه ميشد. سخنرانيهاي مذكور، تماماً در نه ماه اول فعاليت علي شريعتي در حسينيه انجام شد.
در اواخر سال 1348، حسينيه ارشاد، كاروان حجّتي تشكيل ميدهد تا در پوشش اعزام اين كاروان به مكه، با دانشجويان مبارز ايراني مقيم اروپا و آمريكا ارتباط برقرار كرده؛ و پيرامون مسائل سياسي كشور، تبادل نظر به عمل آوردند. علي هم يكي از مدعوين بود، اما به دليل ممنوع الخروج بودن نميتوانست به سادگي از كشور خارج شود. مقدماتي لازم بود كه اگر انجام نميشد، سفرش به مكه هيچگاه صورت نميگرفت. لازم به يادآوري است كه، شادروان حاج محمود مانيان، يكي از افراد مبارز جبههي ملي و عضو هيئت اُمناي حسينيه ارشاد، به علت داشتن ارتباطات اجتماعي و مردمي و نيز پشتكار بسيار زياد، قبول كردند كه براي گرفتن گذرنامه و برگهي معافيت نظام وظيفهي علي اقدام كنند. با تلاشهاي ايشان بود كه بالاخره از علي رفع ممنوعيت شد. (رحمات و بركات خدا بر ايشان باد). (1)
پانوشتها
1. پوران شريعت رضوي، طرحي از يك زندگي، صص 155-145.
کد مطلب: 661