خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
گزنوفون‌ : همه‌ چيز از خاك‌ است‌ و همه‌ چيز در خاك‌ پايان‌ مي‌يابد.     ::    بودا : حكومت‌ بر روحيه‌ ناپايدار دشوار است‌؛ چه‌، آن‌ به‌ هر جا بخواهد مي‌رود. تسلط‌ بر روحيه‌، كار شايسته‌اي‌ است‌؛ آن‌ را آرام‌ و نيك‌بختي‌ را تأمين‌ مي‌كند.     ::    اقبال‌ لاهوري‌ : اصل‌ معني‌ را ندانم‌ از كجاست‌/ صورتش‌ پيدا و با ما آشناست‌/ راز معني‌، مرشد رومي‌ گشود/ فكر من‌ بر آستانش‌ درسجود     ::    بودا : رهرو آرامْ دل‌ به‌ خانه‌ي‌ تهي‌ رفته‌ است‌؛ او از فهم‌ درست‌ آيين‌، شادي‌ برتر از انسان‌ دارد.     ::    بودا : رهرو، جوان‌، كه‌ خود را به‌ آموزه‌ي‌ بودا مي‌سپارد، چون‌ ماه‌ آزاد از ابر، اين‌ جهان‌ را روشن‌ مي‌كند.     ::    دكارت‌ : ما بايد اراده‌ خود را محدود كنيم‌ و از حكم‌كردن‌ نا به‌ جا ممانعت‌ به‌ عمل‌ آوريم‌. ما بايد مدعيات‌ شناختي‌ خود را به‌ تصورات‌ واضح‌ و متمايز، محدود سازيم‌.     ::    دكتر شريعتي‌ : آنچه‌ بودا نفي‌ كرده‌ و از پرستش‌ و توسل‌ به‌ آنها برحذر داشته‌ است‌، خدايان‌ است‌؛ و اين‌ نه‌ نفي‌ توحيد كه‌ نفي‌ شرك‌ است‌.     ::    داوري‌ اردكاني‌ : با پيش‌ آمدن‌ حادثه‌ غرب‌ و تاريخ‌ غربي‌، نوعي‌ نگاه‌ به‌ موجودات‌ و به‌ آدميان‌ و به‌ زبان‌ و تاريخ‌ پديد آمده‌ است‌ و با استقرار عالم‌ غربي‌، درك‌ مبادي‌ آرا و غايت‌ نظر متفكران‌ گذشته‌ دشوار شده‌ است‌. به‌ اين‌ جهت‌ بايد آن‌ حادثه‌ را بازشناخت‌.     ::    دكتر شريعتي‌ : فلسفه‌ و ايدئولوژي‌ در نظر خيلي‌ از متفكرين‌، مترادف‌ پنداشته‌ مي‌شود، در صورتي‌ كه‌ رابطه‌ فلسفه‌ با ايدئولوژي‌ همان‌ اندازه‌ دور است‌ كه‌ رابطه‌ علم‌ با ايدئولوژي‌.     ::    هايدگر : اين‌ مرگ‌ است‌ كه‌ واقعيت‌ برابري‌ و بي‌اهميتي‌ همه‌ي‌ امور را نشان‌ مي‌دهد.
فلسفه قرون وسطیآرشيو مطلب

آباء لاتینی زبان کلیسا

پدران مدافع لاتيني زبان ادبيات كلامي مسيحي لاتيني زبان كمتر از ادبيات كلامي مسيحي يوناني زبان دارد. علت اصلي آن اين است كه متون انجيل به يوناني نوشته شد و در نتيجه نخستين تأملات كلامي به اين زبان انجام گرفت. عصر شكوفايي كلام مسيحي به زبان لاتيني از قرن سوم ميلادي شروع شد و اولين متفكر بزرگ آن ترتوليانوس (Tertullianus) (160-240) اهل شمال آفريقا بود كه در سي سالگي به مسيحيت پيوست و پس از چند سال لباس روحانيت به تن كرد. او را نخستين پدر مدافع مسيحي در زبان لاتيني مي‌خوانند.
او در تمام عمر خود با آنچه بدعت مي‌ناميد، مخصوصاً عقايد گنوسيسي، مقابله كرد، ولي با وجود اين كليساي كاتوليك خود او را هم بدعت گذار خواند. براي حفظ شعائر ديني و نجات ايمان مسيحي با ورزش، بازيهاي مختلف، تئاتر و حتي خدمت نظام مخالفت كرد و به انتقاد از رفتار زنان و كشيشان پرداخت، ولي دشمن اصلي اعتقادات ديني را فلسفه مي‌دانست. آتن را به عنوان محلي كه فلسفه در آنجا نشأت گرفته بود در مقابل اورشليم، شهر دين يهود و ايمان مسيحي، و همچنين آكادمي، محل تجمع فيلسوفان، را در برابر كليسا محل تجمع مسيحيان قرار داد. برخلاف يوستينوس و اخلاف يوناني زبانش، به دين فلسفي و يا كاربرد فلسفه در دين روي خوش نشان نداد. در مقابل گنوسيسيان كه عرفان را عامل نجات در نظر مي‌گرفتند، دينداري را در ايمان صرف مي‌دانست. انتقاد از عقايد گنوسيسي را نقد آراء فلسفي مي‌پنداشت. نظرش اين بود كه فلسفه علت بدعت‌گذاري در دين است؛ بخصوص نزد گنوسيسيان كه مي‌پنداشت از آن بهره‌ي بسيار برده‌اند. به اعتقاد گنوسيسيان فلسفه را با اعتقادات مسيحي جمع كرده‌اند و آراء التقاطي و خطاي خود را شكل دادند. ترتوليانوس در پي كسب اعتقادات و ايمان خالص از فلسفه بود. به نظر او همان طور كه پيامبران ايمان مسيحي را تبلور بخشيدند و شيوخ مسيحيانند، فلاسفه علت بدعتند. همه‌ي فلاسفه در امر سرگرداني فكري سهيمند و هيچ استثنايي در كار نيست. حتي سقراط و افلاطون نيز عامل جهل و خطا هستند. فلاسفه‌اي كه براي بسياري از مسيحيان محترم بودند، از تبع انتقادات و حتي ناسزاهاي ترتوليانوس در امان نبودند. نزد او از لوگوس اشراق دهنده‌ي يوستينوس كه به تمام عقول نور خرد اعطا مي‌كند، خبري نيست.
فيلسوفان حتي نتوانستند كمترين اعتقادات مسيحيان را درك كنند. در حالي كه افلاطون در شناخت صانع و اثبات وجودش دچار مشكل بود، مؤمنان ساده‌ي مسيحي به وجود خدا يقين داشتند. اگر سخنان فلاسفه با آنچه مسيحيان مي‌گويند، شباهت دارد، تصادف صرف است؛ زيرا با عقل نمي‌توان به حقايق دست يافت. ايمان امري غيرعقلاني و غيرقابل درك است و همين غير قابل در بودن، آن را از عقل يقيني‌تر كرده است. به نظر ترتوليانوس حتي نمي‌توان از عقل براي توضيح و گسترش ايمان استفاده كرد. به مرگ پسر خدا بر روي صليب، چون نوعي جنون است و عقلاني نيست، مي‌توان اعتقاد داشت. او معتقد بود رستاخيز مسيح نيز يقيناً اتفاق افتاده و چون به نظر غيرممكن مي‌آيد، پس به طريق ايمان قابل باور است. به اين ترتيب تضادي را كه پولوس قديس بين فلسفه، به عنوان حكمتي انساني و دنيوي كه خطا و دروغ است، و حكمت الهي، به عنوان حكمت راستين و حقيقت محض، قائل شده بود، در بالاترين درجه نزد ترتوليانوس ملاحظه مي‌كنيم. ترتوليانوس همراه با تاتيانوس نماينده‌ي گرايش ضد فلسفه و خردگرايي يوناني در كلام مسيحي قرون نخست ميلادي است.
با اينكه ترتوليانوس از فلسفه بسيار انتقاد مي‌كرد، ولي در بحثهاي كلامي ناخودآگاه به فلسفه روي آورده و سخنانش رنگ رواقي به خود گرفته است. به نظر او همه چيز جسم است. برخلاف افلاطون و هم رأي با رواقيون معتقد بود كه جوهر واقعي آن است كه جسماني باشد. دليل اينكه روح با بدن متحد ست اين است كه روح نيز جسم است. براي ترتوليانوس جسم بر دو نوع است، يكي لطيف‌تر از ديگري است. جسم لطيف همان روح و عقل است كه در رأس آن خداست. البته خداوند لطيف‌ترين جسم است. او درخشانترين جسم است كه درخشان بودنش او را ناديدني كرده است. ذات خداوندي عقل است كه همان خير و واحد نيز مي‌باشد. چون خداوند عقل صرف است، نظام جهان نيز عقلاني است. او جهان را براساس عقل خود خلق كرد و نظم بخشيد.
ترتوليانوس در مقابل نظريه‌ي افلاطوني آفرينش ارواح قبل از خلقت ابدان و فرود آمدنشان در بدن، صريحاً از انتقال روح از طريق والدين دفاع كرد و دليل همه‌گير بودن گناه نخستين را همين امر مي‌دانست، به اين معنا كه روح گناهكار آدم گناه را را به فرزندانش، يعني به تمام آدميان انتقال داده است.
در موضوع تثليث ترتوليانوس از بنيان‌گذاران سنت كليساي كاتوليك بود و بسياري از اصطلاحات لاتين آن را جمع‌آوري و يا ايجاد كرد، و ليكن بعدها رهبران كليساي كاتوليك تبيين او را از تثليث مورد انتقاد قرار دادند. او نيز مانند ديگر متفكران هم عصرش كوشيد تا چگونگي وحدت خداوند و الوهيت مسيح و ارتباط او را با پدر تبيين كند. براي توصيف وحدت خداوند با واژه يوناني ousia (ذات يا جوهر) را به لاتيني به substantia ترجمه كرد. البته او لفظ جوهر را به معناي رواقي آن به كار برد و از معاني‌اي كه اين لفظ در فلسفه‌هاي افلاطوني و ارسطويي داشت دور شد. به عقيده‌ي و جوهر جنس يا چيزي است كه موجودات از آن ساخته شده‌اند و جوهر خداوند آن چيزي است كه خداوند از آن تشكيل شده و عامل وحدت در اوست. او براي تبيين چگونگي بسط وحدت در خداوند از واژه‌ي لاتيني persona (شخص) به عنوان معادل واژه‌هاي يوناني hypostasis (اقنوم) و prospon (شكل – صورت) استفاده كرد. بدين ترتيب در نظر او خداوند يك جوهر است در سه شخص و براي نخستين بار لفظ trinitas (تثليث) را در زبان لاتيني به كار برد. براي او منشأ پدر است و اصولاً هرگاه كه از خداي واحد سخن مي‌گفت منظورش پدر بود. هنگامي كه به بررسي رابطه‌ي اين سه شخص با كمك مسيح شناسي لوگوس مي‌پرداخت، آرائي ابراز مي‌كرد كه چندان قابل جمع با يكديگر نمي‌نمايند.
براي او خداي واحد يا پدر عالي‌ترين موجود است. او با سرمدي، نامحدود، نامولود و نامخلوق است. خداي واحد يك پسر دارد كه كلمه‌ي اوست و از او صادر شده است. پسر نيز روح‌القدس را كه از پدر دريافت كرده بود، از خود صادر كرد. پسر از پدر تولّد يافت تا فكر او را به مرحله‌ي عمل درآورد. كلمه، با صدر شدن از پدر، پسرِ مولود شد. كلمه در پدر و با پدر است. او همه چيز را در پدر ديده و شنيده است و قبل از همه چيز از پدر تولّد يافت. همان طور كه نهال از ريشه و شعاع نور از خورشيد زاده مي‌شود و نهال از ريشه و شعاع نور از خورشيد جدا نيست، پسر از پدر زاده شده و از او جدا نيست. بدين‌ترتيب پدر، پسر و روح القدس يك موجود و از يك جوهر واحدند.
اما از طرف ديگر تراتوليانوس پسر را در مرتبه‌اي پايين‌تر از پدر قرار مي‌دهد. با اينكه پدر و پسر از يكديگر جدا نيستند، ولي يكي هم نيستند. اين دو به واسطه‌ي مرتبه از يكديگر ممتاز شده‌اند. پدر همه‌ي جوهر است، در حالي كه پسر قسمتي از آن است. حتي خود مسيح نيز اذعان دارد كه پدر از او عظيم‌تر است (يوحنّا 28:14). بدين ترتيب زاينده با مولود، فرستنده با فرستاده شده و خالق با عامل خلقت متفاوت است. ترتوليانوس تا جايي پيش مي‌رود كه پسر و روح القدس را با خدا، يعني پدر، يكي نمي‌داند و بين آنها جدايي قائل است. به اين معني كه كلمه كلمه‌ي خداست و روح القدس روح خدا. اصولاً هيچ چيزي همان صاحبش نيست، ولي صاحب آن است. بنابراين، كلمه و روح القدس كه از خدا نشأت مي‌گيرند، خدايند، ولي با خدا، يعني با پدر، يكي نيستند. خداوند هنگامي كه خواست خلق كند، كلمه را به وجود آورد. ترتوليانوس «امثال سليمان 22:8» را شاهدي براي مخلوق بودن حكمت الهي مي‌دانست. در هر صورت تابعيت پسر نسبت به پدر با يافتن ظاهري مادي و اجراي مأموريت نزد انسانها كامل مي‌شود.
لاكتانتيوس (Lactantius) (تولد حدود سال 250) را مي‌توان آخرين پدر مدافع لاتيني ناميد. او در آفريقا به دنيا آمد و حدود سال 300 ميلادي به مسيحيت گرويد. در سال 316 ميلادي معلم كريسپوس (Cryspus)، پسر امپراطور قسطنطين، شد. مهمترين اثرش رساله‌اي است به نام سازمانهاي الهي (Institutiones divinae). او به دنبال ترتوليانوس مسيحيت را در مقابل فلسفه‌ها و اديان يوناني – رومي قرار داد و معتقد بود كه فلسفه از معنا تهي و خطاست. منطق بي‌فايده است و طبيعيات و اخلاق را نيز مكاتب مختلف فلسفي به طور متضادي بيان كرده‌اند. پس فلسفه به هيچوجه راه گشا به حكمت نيست. موجودات فناپذير قادر به كسب حكمت به وسيله‌ي نيروهاي طبيعي خود نيستند، بايد كه حكمت از خارج به آنها اعطا شود. يونانيان و روميان حكمت را از دين جدا مي‌كنند، فقط مسيحيت است كه بين اين دو اتحاد ايجاد مي‌كند. فلسفه‌هاي يوناني – رومي نمي‌توانند بين انسان و خدا رابطه برقرار كنند، در حالي كه در مسيحيت روحاني فيلسوف است و فيلسوف روحاني. بدين ترتيب در مسيحيت حكمت با دين جمع مي‌شود و خداوند به عنوان منشأ هر دو، ضامن اين جمع‌بندي است.
لاكتانتيوس قبل از هر چيز مسيحيت را اخلاقي كامل معرفي كرد، ولي با وجود تأكيدش بر اخلاق مسيحي و عقايد ضد فلسفه‌هاي باستاني، در اخلاق از تأثير قدما، مخصوصاً سيسرون و هرمس تريسمگيستوس (Hermes Trismegistus) دور نماند. در جهان شناسي لاكتانتيوس عناصر مانوي به چشم مي‌خورد. او براي تبيين تعادل در جهان، انتظار داشت كه خداوند در ابتدا دو روح خير و شر را خلق كرد. امتزاج اين دو روح جهان و آنچه را كه در آن است ايجاد كرده است.
هيلاريوس (Hilarius) پواتيه‌اي (315-367) در سال 345 ميلادي به دين مسيحي گرويد و در سال 350 ميلادي منصب اسقفي پواتيه را پذيرفت. مهمترين آثارش رساله‌ي در باب شوراي كليسا (De synodis) و رساله‌ي در باب تثليث (De Trinitate) بود كه اثر دوم بر كلام قرون بعد تأثير بسيار داشت. او با دفاع از اعتقادنامه‌ي نيقيه و آتاناسيوس، از هم جوهري اشخاص تثليث حمايت كرد و به مقابله با نظريه‌ي آريوسي پرداخت. در انتقاد از آريوسيان اعلام كرد كه كتاب عهد عتيق (تورات) پدر را مي‌شناساند و عهد جديد (انجيل) پسر را. اين معرفت با شناخت روح‌القدس به غايت مي‌رسد، روحي كه پيوستگي پدر و پسر را عمق مي‌بخشد.
اورليوس آمبروزيوس (Aurelius Ambrosius) (333-397) از اشرافزادگان رومي بود كه خود و خانواده‌اش بارها به عنوان حاكم و اداره كننده‌ي مناطق مختلف امپراطوري روم منصوب شده بودند. گروهي از مسيحيان شهر ميلان در سال 374 ميلادي او را به عنوان اسقف شهر برگزيدند و كليسا نيز از اين انتخاب حمايت كرد. انتخابي كه بيشتر سياسي بود تا ديني. از رسالات مهم او مي‌توان از در باب شش روز خلقت (De Hexaeeron)، در باب وظايف خدمتگزاران (مذهبي) (De officiis ministrorum)، در باب روح القدس (De Spiritu Sancto)، در باب هابيل و قابيل (De Cain et Abel) ياد كرد. او هم به مقابله با بدعت گزاران و فرهنگ يوناني – رومي پرداخت. سخنرانيهاي بسيار در امور اجتماعي – سياسي براي دفاع از سنت كليسايي و در موضوع اخلاق مسيحي انجام داد. در فلسفه تحت تأثير افلاطون، رواقيون و افلوطين بود و به تفسيري رمزي تمثيلي علاقه‌اي خاص داشت. چنانكه با همين روش و با كمك فلسفه‌ي نوافلاطوني باعث شد تا اوگوستينوس به مسيحيت بگرود. او، مانند بسياري از متكلمان مسيحي، معتقد بود كه افلاطون بسياري از آرائش را از كتاب مقدس گرفته است و در نتيجه نوعي مشروعيت براي استفاده از آراء او به‌وجود آمد. با وجود اين از جهان شناسي افلاطون انتقاد كرد. در رساله‌ي در باب شش روز خلقت نوشته است كه افلاطون و شاگردانش سه اصل (principia) را براي تمامي موجودات در نظر گرفتند: خدا (Deus)، نمونه (exemplar) و ماده (material). خدا خالق ماده نيست، بلكه با نگاه كردن به نمونه، يعني عامل مثل، عالم را از ماده (ex materia) ساخت. عالم براي افلاطون فناناپذير و غير مخلوق است. آمبروزيوس جهان‌بيني افلاطوني را بيگانه با جهان‌بيني مسيحي كه خدايش خالق از عدم است، مي‌دانست و از كساني كه سعي در مسيحي كردن افلاطون داشتند انتقاد كرد. در ارتباط با فلسفه‌ي نوافلاطوني نيز، با اينكه بسيار از آن استفاده كرد، ولي نظريه‌ي صدور را نپذيرفت. در آن خطر وحدت وجود را حس كرد، چنانكه با تكيه بر متون مقدس بين مخلوق و خالق فاصله‌ي وجودي بي‌نهايت قرار داد؛ روشي كه اوگوستينوس دنبال كرد.
در سياست با توجه به اينكه ژرمنهاي مهاجم به امپراطوري آريوسي بودند، معتقد بود كه اگر امپراطوري روم به سنت پولوسي حاكم مسيحي بپيوندد، در تاريخ همواره قدرتمند خواهد بود، چنانكه در نامه‌اي كه به امپراطور گراسيانوس نوشت وفاداري به خدا را همواره با وفاداري به روم آورد.
هيرونيموس (Hieronymus) (احتمالاً 347-419) اهل استريدون (Stridon) در تاريخ مسيحيت به سبب ترجمه‌اش از كتاب مقدس معروف است. اين ترجمه به وولگاتا (Vulgata) معروف است و متن مقدس كليساي كاتوليك شد. او راهبي بود زباندان و مورخ. فرهنگ باستان مخصوصاً ادبيات لاتيني را بسيار خوب تحصيل كرده بود. مسافرت بسيار كرد و زبانهاي يوناني، عبري و روشهاي تفسيري مسيحي و يهودي را بخوبي فراگرفت. او به غير از ترجمه كتاب مقدس و شرح قسمتهايي از آن ترجمه‌هايي تاريخي نيز انجام داده است. نامه‌هايي از او باقي مانده كه در آنها چگونگي زندگي راهبانه و قوانينش را شرح مي‌دهد.
 اوگوستينوس قديس
ماركوس اورليوس اوگوستينوس (Marcus Aurelius Augustinus) از تأثيرگذارترين انديشمندان در فرهنگ غرب و از شكل دهندگان اصلي سنت مسيحي غربي (كاتوليك و پروتستان) است. او نه تنها در قرون وسطي حجت و مرجع مسائل كلامي – فلسفي بود بلكه حضور آرائش در دوره‌ي اصلاح ديني نيز بسيار چشمگير بود. افكار او را در فلسفه‌ي مدرن، مخصوصاً نزد دكارت و مالبرانش، و در فلسفه‌ي معاصر، نزد هايدگر و ويتگنشتاين، نيز مي‌توان مشاهده كرد. علاوه بر تأثير مستقيم و غيرمستقيم بر متفكران و جريانهاي فكري، مي‌توان يك جريان اوگوستينوسي را نيز در تاريخ كلام مسيحي مشاهده كرد. اوگوستينوس ضمن كمك فراوان به شكل دادن سنت كلامي كليسا، سالها با آنچه بدعت مي‌ناميد مبارزه كرد و رسالات زيادي عليه مانويان، پلاگوسيها و درناتيستها نوشت. قرنها آثارش به عنوان مرجع تشخيص بدعت به كار مي‌رفت.
او رومي و اهل شمال افريقا بود، در سال 354 ميلادي در شهر تاگاست، در الجزاير فعلي، به دنيا آمد. مادرش مونيكا كه بعدها مونيكاي قديس خوانده شد، مسيحي معتقد و پدرش غيرمسيحي و معتقد به اديان رومي بود. از كودكي از طريق مادرش با مسيحيت آشنا شد، ولي گرايش به آن نداشت. بخوبي ادبيات لاتين و رياضيات را فراگرفت. در شهر تاگاست، مادور و كارتاژ فلسفه‌ي يوناني – رومي و علم معاني بيان و بديع را تحصيل كرد. در فلسفه و منطق بخصوص رساله‌ي مقولات ارسطو و رساله‌ي ترغيب (Hortentius) سيسرون را مطالعه كرد. بعدها در كتب اعترافات، كه در آن سرگذشت خود را شرح داده و خاطرنشان كرده كه اين كتب راهنماي او به فلسفه شده، نوشته است كه در اين دوره برداشتي مادي از الوهيت داشت و آن را به عنوان جوهر مادي با صفات خاص آن مي‌شناخت. برداشت مادي از الوهيت نزد مسيحيان شمال افريقا بدون پيشينه نبود. چنانكه قبلاً مشاهده كرديم ترتولينوس نيز بينشي مادي از الوهيت داشت. اوگوستينوس در سال 373 ميلادي دين مانوي را برگزيد. در خاطرات خود مي‌گويد كه مانويت اين برداشت مادي را درباره‌ي الوهيت تقويت كرد. او مي‌پنداشت كه جهان شناسي ثنوي همان تفسير عقلاني و قابل قبول از شكل‌گيري و ساختار عالم است كه سالها در پي آن بوده است. به نظر او مانويان بدرستي موضوع شر و منشأ آن را تبيين كره بودند. چنانكه خود شرح مي‌دهد در اين دوره مي‌پنداشت كه شر جوهري عيني است؛ ولي كم كم در راهنمايان مانويش، كه مدعي بودند بدون برهان و استدلال راجع به هيچ امري سخن نمي‌گويند، بيهودگي و همه چيز داني نابجا را مشاهده كرد. ملاقاتش با فوستوس (Faustus)، اسقف مانويان شمال افريقا، باعث دوري بيشتر او از مانويت شد. در هر صورت ثنويت مانوي كه به نظر اوگوستينوس قدرت مطلق خداوند را نفي مي‌كند، و پذيرفتن شر به عنوان جوهري عيني او را قانع نكرد و مدت كمي بر عقيده‌ي مانوي ماند.
در سال 383 ميلادي براي كسب ثروت و مال و مخاطبان نيكو به شهر رم سفر كرد. در آنجا با فلسفه‌هاي افلاطوني، اپيكوري، رواقي آشنا شد و به مكتب شكاكيون جديد گرويد. در كتاب اعترافات مي‌نويسد كه آنها به او تعليم دادند كه به همه چيز بايد شك كرد و به هيچ چيز نمي‌توان يقين داشت. ولي شكاكيون هم او را اقناع نكرد. بعدها در رساله‌ي در رد آكادميان (Contra a academicus) به نقد شكاكيون پرداخت تا اينكه افلوطين را در ترجمه‌ي لاتيني مارينوس ويكتورينوس خواند و نوافلاطوني شد. وي سرخورده از دانشجويانش در رم به شهر ميلان براي يافتن شغلي مناسب سفر كرد، و با تفسير نوافلاطوني آمبرزيوس قديس از مسيحيت آشنا شد. پس از آشنايي با فلسفه نوافلاطوني افلوطين و فرفوريوس حال نوبت فلسفه‌ي نوافلاطوني مسيحي بود كه او را به خود جلب كرد. در ميلان با نوافلاطونيان غير مسيحي نيز، به خصوص شخصي به نام فلاويوس ماليوس تئودوروس (Flavius Mallius Theodorus) رفت و آمد داشت. اوگوستينوس در سال 386 ميلادي دين مسيحي را پذيرفت. همسرش را ترك و در سال 391 ميلادي اسقف شهر هيپو (Hippo) در شمال افريقا شد و در سال 430 ميلادي در همين شهر درگذشت.
اوگوستينوس رسالات بسياري نوشته است كه به نظر مي‌رسد حدود 90 درصد از نوشته‌هايش امروزه موجود است. مهمترين اين رسالات عبارتند از: اعترافات (Confessiones) كه زندگينامه‌ي فلسفي – اعتقادي اوست. اين اثر سبك نوشتن زندگينامه‌ي نظري را در غرب باب كرد. اوگوستينوس اين كتاب را در اواخر عمرش نوشت است. رساله‌ي در باب تثليث (De Trinitate) كه در آن آراء خود را درباره تثليث به طور مبسوط شرح مي‌دهد، كتابي بسيار مهم درباره‌ي تبيين كلامي – فلسفي تثليث است. در باب شهر خدا (De civitate Dei)، كتابي است در فلسفه‌ي تاريخ و فلسفه‌ي سياست. اوگوستينوس از پايه گذاران فلسفه سياست در غرب است. رساله‌ي در باب معني لفظي كتاب سفر پيدايش (De Genesi ad litteram) نشان دهنده عقايدش درباره‌ي خلقت و شكل‌گيري جهان است. در باب اصول عقايد مسيحي (De doctrina christiana) چنانكه از نامش پيداست درباره‌ي اصول عقايد مسيحي است كه مخصوصاً در دوره‌ي رنسانس بسيار مورد توجه بوده است. در باب هشتاد و سه سؤال مختلف (De diversis quaestionibus 83)، پاسخ اوگوستينوس است به پرسشهاي مختلف. گاهي برخي از پاسخها خود يك رساله را تشكيل مي‌دهد، مانند پاسخ او به ساختار عالم مثل (De ideis). رسالات عليه دين مانوي كه در آنها اوگوستينوس ضمن بيان دوره‌اي كه مانوي بوده، مناظره‌هاي خود با مانويان را پس از ترك مانويت شرح مي‌دهد و از اعتقادات مانوي بشدت انتقاد و آنها را رد مي‌كند.(1)
 پانوشت
1. محمد ايلخاني، تاريخ فلسفه در قرون وسطي و رنسانس، تهران، سمت، 1382، صص 88-24.

کد مطلب: 841

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين