فتّوت نامه عبدالرّزاق كاشاني
جايگاه علمي عبدالرزاق 2-1- عبدالرزاق كاشاني متفكر بزرگ شيعي به عنوان يكي از مريدان ابن عربي معروف است. در ميان يكصد و پنجاه تفسيري كه از قرآن شده (بر حسب شمارش عثمان يحيي) و در كتاب فصوص الحكم شيخ اكبر آمده است، تفسير كمالالدين عبدالرزاق كاشاني يكي از معروفترين آنهاست كه هميشه خواستاران بسيار داشته است. گروهي، تأويلهاي عرفاني او از قرآن را از ابنعربي پنداشتهاند.
2-2- عبدالرزاق در مقدمهاي كه بر فتّوت نامهي خود نوشته ميگويد اين كتاب را به درخواست يكي از بزرگان رمان به زبان عربي نوشته است، ولي بعداً مانند روزبهان بقلي شيرازي به سبب آنكه طُلاّب به زبان عربي آشنا نبودند، كتاب خود را به زبان فارسي ترجمه كرده است.
عنوان اين متن تحفةالاخوان في خصايص الفتيان (هديهي برادران دربارهي خصايص جوانمردان) است. كتاب شامل يك مقدمه، ده باب و يك نتيجه است كه در اينجا آن را مورد تجزيه و تحليل قرار ميدهيم.
فصول چهارگانه
2-3- در مقدمه كه شامل چهار فصل است، مؤلف به شرح ماهيّت فتوت يعني منشاء و اصول و قواعد آن ميپردازد. در فصل اول مقدمه تجلّي كامل طبيعت اوليه، يعني فطرت را چنان كه خداوند آفريده، بيان ميكند. به عبارت ديگر، به عقيدهي او مفهوم كاملاً اسلامي فطرت به صورت مفهوم بنيادي فتوت در آمده است؛ يعني مفهومي كه متضمن نبردي تمام عيار با تاريكيهاست.
جوانمرد كيست؟ 2-4- حالت معنوي كه فتوت برميانگيزد، در واقع پيروزي نور فْطرت بر تاريكيهاي اين جهان است، چندان كه صفات ممتاز روح آدمي شكفته ميگردد و از قيدهاي طبيعت و وابستگيهايي كه باعث اسارت و انقياد آدمي است، رها ميشود. به عقيدهي عبدالرزاق كاشاني، جوانمرد (شواليهي معنوي) انسانِ آزادهاي است كه براي رسيدن به مرتبهي او، بايستي مراحلي را سپري كرد.
2-5- مرحلهي نخست مرحلهي مروّت است، اما مراد از آن مروّت خصوصياتي است كه انسانيّت انسان را تشكيل ميدهد؛ خصوصياتي كه انسان را شايستهي اين نام ميكند. شايد بتوان مروّت را به كرم نيز ترجمه كرد، اما بهتر است كرم را براي معادل اصطلاحهاي ديگري به كار ببريم، چه مروّت شامل مجموعهاي از فضايل و سجايا و كردارهاي نيكوست كه واژهي آدابداني (1) به مفهوم آن نزديك است. وقتي ميتوان سخن از فتّوت به ميان آورد كه همهي عوامل شر مهار شده و نيروهاي ناشي از خير و نور، چيرگي يافته و فضليت و عدالت و نجابت مصداق پيدا كرده باشد. از اين روست كه ميگويند مروّت شرط نخستين فتوت است، و فتّوت نيز از شرايط نخستين وَلايت است. در اينجا بايد توجه داشت كه وَلايت با فتح و او با وِلايت (با كسر و او) اشتباه نشود. دومي در ميان عرفا استعمال فراوان دارد. شايد بتوان تا حدودي آن را نوعي تقّدس ناميد. اما وَلايت در مفهوم شيعي واژه، نوعي تقرّب و دوستي الاهي است كه از خصوصيات اولياءاللّه است و مصاديق بارز آن امامان شيعهاند.
رابطه خدا و جوانمرد
2-6- تقرب به خداوند سبب ميشود كه انسان از نفسانيتش جدا شود تا به گفتهي حيدر آملي ، بتواند از سوي خداوند دوست برگزيده شود. بهتر از اين نميتوان رابطهي شواليهگري را كه ميان خدا و انسان برقرار شده است تعريف كرد. اين همان سختي است كه در انجيل يوحنا از زبان خداوند آمده است: «ديگر شما را از خادمينم نخواهم ناميد بلكه شما را از دوستان خود خواهم شمرد.»
به اين ترتيب پديرفتن مشيّت الاهي عبارت است از همراهي و هم قدمي با امام.
پس وَلايت، غايب و كمال فتوت و فتوت مستلزم مروّت است و معناي مروّت اين است كه انسان به اصالت فطرت نخستين خود باز گردد. بنابراين، مفهوم توبه فقط استغفار از گناه نيست، بلكه پذيرش دگرگوني كامل و بازگشت به طهارت فطري نخستين است.
ريشه جوانمردي 2-7- خلاصه آنكه جوانمرادن ايمان دارند و ايمانشان با خلوص ذاتي و فطرت نخستين انسان يكي است. از اينرو جوانمردي به ميثاق پيش از تولد انسان (عهد الست) (2) باز ميگردد. اين شواليهگري به وسيلهي هفت جوانمرد كه در هنگام كشتار دقيانوس حاضر نشدند بتها را سجده كنند زيرا به خدا اعتقاد داشتند، در مسيحيت بيان شده است. اينها همان كساني هستند كه در سورهي كهف، آيهي 8 تا 22، به آنها اشاره رفته است؛ جوانمرداني به نام اصحاب كهف به خوابي رازآلود فرو رفتند. بيدراي آنها از خواب تمثيل تحول اعتقاد نظري و اصولي (علم اليقين) به اعتقاد شهودي و عيني (عين اليقين) و از آنجا به مرحلهاي والاتر است كه سير حالات و كمالات شخصي و همان مرحلهي والاتر است كه سير حالات و كمالات شخصي و همان مرحلهي حقاليقين است. اين مرحلهي آخر مرحلهاي است كه آدمي پس از گسستن علاقههاي مادي به وحدت ميرسد و در اين مرحله تنها خدا را ميبيند و بس.
دقيانوس كه بود؟ 2-8- دقيانوس يا داقيوس معرب نام دسيوس Decius امپراتور (251-201م) است. او در شكنجه و آزار مسيحيان شهرت داشت. اصحاب كهف را معاصري وي دانستهاند.
به طوري كه در سورهي كهف قرآن آمده، قصهي اصحاب كهف (ياران غار) ماجراي چند جوانمرد است كه همتي بلند داشتند، خدا را ميپرستيدند و از خدا ميخواستند آنها را به راه راست و كمال معنوي هدايت كند. خدا نيز ايشان را به زيور تقوي آراسته نمود. آن جوانمردان از بيداگري فرمانرواي زمان خود (دقيانوس) و بتپرستي مردم بيزار تقوي آراسته نمود. آن جوانمردان از بيداگري فرمانرواي زمان خود (دقيانوس) و بتپرستي مردم بيزار بودند و مردم را به خداپرستي فراميخواندند. چون مردّم به سبب ناداني وجودشان را تحمّل نميكردند، پس از شهر بيرون رفته به غاري پناه بردند تا به دور از جامعهي بتپرستان خداي خود را پرستش كنند. جامعهي آن روزگار به روز قيامت و رستاخيز مردگان شك و ترديد داشت و ميان ايشان اختلاف نظر بود. خدا براي نشان دادن چشمهاي از دگرگوني طبيعت، نمونهاي از توانايي خود و نيز آگاهي بيشتر آن جوانمردان كه به حق اليقين برسند، خواب را بر ايشان چيره گردانيد، چندان كه سيصد و اندي سال در آن غار به خواب فرو رفتند و سگي كه در آن غار همراهشان شده بود، در دهانهي غار بخفت. مردم ميپنداشتند كه آنها بيدارند، اما از ترس از ايشان دوري ميكردند. پس از سيصد و نه سال از خواب برخاستند، اما گمان ميكردند روزي يا قدري از روز را در خواب بودهاند. يكي را از ميان خود براي خريدن آذوقه با سكهاي كه از عهد دقيانوس داشتند به شهر فرستادند و در آنجا بود كه پرده از رازشان برداشته شد و بر بسياري از مردم قدرت خدا و راز رستاخير آشكار گرديد.
يكي ار بهترين شروح قصه اصحاب كهف در «كشف الاسرار» ميبدي با نثري فصيح دلاويز آمده است كه قسمتي از آن را در اينجا نقل ميكنيم- م.
علماء صحابه و تابعين و ائمّهي دين در آنِ مختلفند و در روايات و اقوال ايشان اختلاف و تفاوت است. قول اميرالمؤمنين علي (ع) آن است كه اصحاب الكهف قومي بودند در روزگار ملوك طوايف ميان عيسي (ع) و محمّد(ص) و مسكن ايشان زمين روم بود در شهر افسوس گفتهاند كه آن شهر امروز طرسوس است، و اهل آن شهر بر دين عيسي بودند و كتاب ايشان انجيل بود، و ايشان را مَلكي بود صالَح تا آن مَلك بر جاي بود كار ايشان بر نظام بود و بر دين عيسي راست بودند، چون آن را مَلك از دنيا برقت كار بر ايشان مضطرب گشت و سر به باطل و ضلالت و تباه كاري نهادند و بتپرست شدند، و در ميان ايشان قومي اندك بماندند متواري از بقاياي اهل توحيد كه بر دين عيسي بودند، و پادشاه اهل ضلالت در آن وقت دقيانوس بود جبّاري متمرّد، كافري بتپرست، قومي گفتند دعوي خدايي كرد و خلق را بر طاعت خود دعوت كرد، و اين دقيانوس با لشكر و حشم فراوان از زمين پارس آمده بود و اين مدينهي افسوس دارالملك خود ساخته، هر كس كه سر در چنبر طاعت وي نياورده و از دين وي برگشتي او را هلاك كردي.
2-9- ميگويند در ين شهر افسوس قصري عظيم ساخته بود و از آبگينه بر چهار ستون زريّن بداشته و قنديلهاي زرّين از آن در آويخته به زنجيرهاي سيمين، و از جوانب آن روزنها ساخته بلند چنان كه هر روز آفتاب از روزني ديگر درتافتي و به ديگري بيرون شدي، و در آن قصر تختي زرّين ساخته هشتاد گز طول آن و چهل گز عرض آن به انواع جواهر و يواقيت مرصّع كرده، و به يك جانب تخت هشتاد كرسي زرّين نهاده كه اميران و سالاران لشكر و اركان دولت بر آن نشستندي، و به ديگر جانب هم چندان كرسي نهاده كه علماء و قضاة و احبار بر آن نشستندي، و بر سر خود تاجي نهاده كه چهار گوشه داشت در هر گوشهاي گوهري نشانده كه در شب تاريك چون شمع ميتافت، و پنجاه غلام از ملك زادگان با جمال بر سر وي ايستاده، هر يكي را تاجي بر سر و عمودها در دست، شش جوان ديگر از فرزندان ملوك با خرد و رأي و تدبير تمام ايستاده بر راست و چپ وي، اين شش جواناند كه اصحاب الكهفاند، نامهاي ايشان: يمليخا، مَكْسَلَمينا، مَحْشطَلينا، مَرطونُس، اساطونس، اَفْطونُس. آن متكبّر متمرّد دقيانوس برين صفت پادشاهي و مملكت ميراند و هرگز او را دردسري نبود و تبي نگرفت تا از متكبّري و جبّاري كه بود دعوي خدايي كرد! چنانك فرعون با موسي كرد و خلق را بر عبادت و خدمت خود راست كرد، و هر كه به خدايي او اقرار ندادي او را هلاك كردي. روزي دعوتي ساخته بود و اركان دولت و جملهي خيل و حشم را خوانده، به طريقي درآمد گفت لشكر فلان مَلك آمد و قصد ولايت تو دارد، لرزه بر وي افتاد و هراسي و ترسي عظيم در دلش پديد آمد بر صنعتي كه تاج از سر وي بيفتاد و زرد روي گشت، و آن روز نوبت خدمت يمليخا بود كه آب بر دست ملك ميريخت، و اين شش كس نوبت كرده بودند كه چون از خدمت وي فارغ شدندي به دعوت به خانهي يكي از ايشان بودندي، و آن روز اتّفاق را نوبت يمليخا بود چون خوان بنهادند و دست به طعام بردند، يمليخا نخوردند و همچنان متفكّر و مضطرب نشسته، گفتند چرا طعام نخوردي و بر طبع خودنهاي؟ گفت؛ اي برادران مرا انديشهاي در دل افتاد كه خورد و قرار از من ربوده، گفتند آنچه انديشه است؟!- گفت: اين ملك دعوي خدايي ميكند و من امروز او را بر حالي ديدم از بيم و ترس كه خدايان چنان نباشند و چنان نترسند، و نيز انديشه ميكنم كه خدايي را كسي شايد و خداوندي كسي را سزد كه آفريدگار آسمان و زمين و جهان و جهانيان بود.
2-10- چون يمليخا اين سرّ بر ايشان آشكار كرد، ايشان چشم وي را بوسه همي دادند و ميگفتند ما را همين انديشه به خاطر در ميآمد لكن زهرهي آن نداشتيم كه اين حال را كشف كنيم، به يك بار آواز برآوردند كه دقيانوس خداي نيست و جز آفريدگار آسمان و زمين خداوند و جبّار نيست: «ربّنا ربّ السّموات و الارض».
يمليخا گفت اكنون يقين دانيد كه ما اين دين در ميان اين قوم نتوانيم داشت، ما را ببايد گريخت در وقت غفلت ايشان به بهانهي اسب تاختن و گوي زدن، پس چون دانستند كه قوم از ايشان غافلند، بر نشستند و از شهر بيرون شدند و سه ميل گرم براندند، آنگه يمليخا گفت از اسب فرو آييد كه ناز اين جهاني ما شد و نياز آن جهان آمد، از ستور پياده شدند و قصد رفتن كردند، جوانانِ به ناز و نعمت پرورده همي كلفت و مشقّت اختيار كردند و محنت بر نعمت گزيدند، پاي برهنه آن روز هفت فرسنگ برفتند تا پايهاشان افگار شده و رنجور گشته، گرسنه و تشنه، شباني را ديدند گفتند هيچ طعم داري يا پارهي شير كه به ما دهي؟ گفت: دارم، ليكن رويهاي شما روي مُلوكست و بر شما اثر پادشاهي ميبينم نه اثر درويشي و چنان دانم كه شما از دقيانوس گريختهايد! قصّهي خويش با من بگوييد، ايشان گفتند، ما ديني گرفتهايم كه اندر آن دين دروغ گفتن روا نيست، اگر قصّهي خود با تو راست گوييم ما را از تو هيچ رنجي و گزندي رسد؟ شبان گفت نه، پس ايشان قصّهي خود بگفتند، شبان به پاي ايشان در افتاد و گفت دير است تا مرا در دل همين ميآيد كه شما ميگوييد، چندان صبر كنيد تا من اين گوسفندان را به خداوندان باز رسانم كه آن همه امانتاند به نزديك من، شبان رفت و گوسفندان باز سپرد و به نزديك ايشان باز آمد و آن سگ با ايشان همي رفت.
گفتهاند كه نام آن سگ قطمير بود. گفتهاند صهبا و گفتهاند بسيط و گفتهاند قطفير و گفتهاند قطمور، و رنگ وي ابلق بود و گفتهاند آسمان گون و گفتهاند از سرخي زردي زدي، و نام شبان كَفيشطَظيونُس. جوانان گفتند مر شبان را كه اين سگ را بر اين كه سگ عمّز باشند. نبايد كه بانگ خويش ما را فضيحت كند، هر چند كه شبان وي را همي راند نميرفت، آخر آن سگ به زباني فصيح آواز داد كه مرا مرانيد كه من نيز گواهي ميدهم كه خداي كيست، دست از من بداريد تا بيايم و شما را پاسباني كنم تا دشمن بر شما ظفر نيابد. و اگر شما را نزد خداوند قربتي باشد ما نيز به بركت شما به نعمتي در رسيم. جوانان چون اين بشنيدند او را فرو گذاشتند. و گفتهاند كه او را بر گردن گرفتند و به نوبت او را همي بردند، پس شبان ايشان را به كوهي برد نام آن كوه بنجلوس و در پيش آن غاري بود و نزديك آن غار درخت مثمرهاي بود و سر چشمهي آب روان. ايشان از آن ميوه و آب خوردند و در غار شدند؛ دقيانوس چون ايشان را طلب كرد و نيافت گفتند ايشان از تو بگريختند و ديني ديگر گزيدند، وي بر نشست با لشكر خويش و بر اثر ايشان برفت تا به در غار رسيد: فوجدوا آثار هم داخلين ولم يجدوا آثارهم خارجين، گفتند نشان رفتن ايشان در غار پيداست امّا نشان بيرون آمدن پيدا نيست. چون در غار شدند ايشان را نديدند ربّالعالمين ايشان را در حفظ و رعايت خويش بداشت و چشم دشمن از ديدن ايشان نابينا كرد. و گفتهاند كه ايشان را در غار بديدند خفته امّا هيچكس طاقت آن نداشت كه در غار شود از رعب و فزع كه در دل ايشان افتاد. پس دقيانوس گفت مقصود ما هلاك ايشان است، در غار برآريد بر ايشان استوار تا از تشنگي و گرسنگي بميرند. پس چنان كردند و باز گشتند.
جلال الدين مولوي هم در اين باره چنين گويد:
پس نخسبم باشم از اصحاب كهف به زدقيانوس باشد خواب كهف
يقظهشان معروفدقيانوسبود خوابشان سرمايه ناموس بود
خواب بيداريست چون با دانش است واي بيداري كه با نادان نشست
چون كه زاغان خيمه در گلشن زدند بلبلان پنهان شدند و تن زدند
2-11- از بحث حاشيهاي دقيانوس و اصحاب كهف ميگذريم و به فتّوت نامه عبدالرزاق كاشاني ميپردازيم. او در باب مراتب پيش گفته يادآوري ميكند كه بالاترين مرحله اعتلا از فتوت به مقام رفيع رسالت است. او در فصل دوم مقدمه به شرايط وِلايت ميپردازد. آنجا كه فتّوت به مرحلهي كمال ميرسد، وِلايت آغاز ميگردد. حضرت ابراهيم (ع) نخستين نمونهي كاملي است كه در يك آن فتّوت و ولايت در وجودش متجّلي گرديده است. او كسي است كه دنياي لذّتها و هوسهاي آن را رها كرده (تجريد) و از خانواده و طايفهي خود گسسته تا به عالم الاهي برسد. چون سختي هجران كسان خود را به تنهايي پذيرفته، جهاد او نمونهي كامل فتوت، هم به مفهوم نهان روشي، هم به معناي عيان روشي (3) است. او از بيگانگان ناشناس استقبال كرد و بعداً دانسته شد كه آن سه از فرشتگان بودند و اين همان تصويري است كه از ابراهيم و سه فرشته در كليساهاي مسيحيت شرقي (ارتدكس) بازتافته است.
جوانمردي ابراهيم چه بود؟
2-12- ابراهيم كسي است كه با شهامت و دلاوريِ جوانمردان بتها را ميشكند، طوري كه دشمنانش دربارهي او ميگويند: ما از جوانمردي به نام ابراهيم شنيديم كه به خداي ما ناسزا و بد ميگويد. به اين ترتيب رسالت پيامبر به خدمت شواليهگري شباهت دارد. نكتهي مهم در اينجا تلاقي اصول نبوّت و امامت است، زيرا سه مرحلهي بزرگ پيامبري از يك سو عبارت بود از حضرت آدم (ع) كه نقطهي آغاز بود؛ و سپس حضرت ابراهيم(ع) كه قطب بود؛ و سرانجام حضرت محمد (ص) كه خاتم بود، و از سوي ديگر جريان فتوت نيز شامل سه مرحله است كه مبدأ سوم امام زمان (عج) كه خاتم آن خواهد بود. مؤلف تحفة الاخوان في خصائص الفتيان معتقد است كه فتّوت امان علي (ع) در قياس با فتوت حضرت ابراهيم(ع) همان نسبتي را دارد كه پيامبري حضرت ابراهيم به نسبت حضرت آدم (اشاره به ماجراي حضرت ابراهيم خليل (ع) است كه عليه بتپرستي قيام كرد و به طوري كه در سورههاي مختلف قرآن از جمله در سورهي انبياء آمده، ابراهيم تنها جواني بود كه در برابر بتپرستي قيام كرد و روزي كه بتپرستها براي تفرج از شهر بيرون رفته بودند،او فرصت يافت، به بتكده پانهاد و بتها را با تبر درهم شكست و فرو ريخت و تبر را به گردن بت بزرگ آويخت. مردم كه باز گشتند و بتهاي خود را شكسته و سرنگون ديدند، به ابراهيم بدگمان شدند، چه پيش از آن شنيده بودند كه ابراهيم به بتهايشان ناسزا ميگفته و خود آنها را به سبب پرستش بتها سرزنش ميكرده است. ابراهيم را احضار كردند، او را مخاطب قرار داده و پرسيدند: تو اين كار را كردهاي؟ ابراهيم گفت: شايد كار بت بررگ باشد، از او بپرسيد تا اگر ميتواند پاسخ دهد. مردم ميدانستند كه او بتهايشان را تخطئه و نفي ميكند. براي اينكه صداي ابراهيم يكتاپرست و مبلغ يكتاپرستي را در گلو خفه كنند و از اشاعهي عقيده و رفتارش جلوگيري كرده باشند، دستور دادند تا براي كمك به بتهايشان ابراهيم را بسوزانند. همگي براي سوزانيدن ابراهيم اهتمام كردند. خدا ميگويد ما به آتش گفتيم بر ابراهيم سرد و بي زيان باشد و آتش بر او سرد و بي زيان شد. ابراهيم پيش از آنكه به آتش در افكنده شود، از همه چيز چشم پوشيده و با سراسر وجود خود را به خدا سپرده بود،اما به فرمان خدا آتش بر او گلستان شد).
خلاصه توجه به چنين سيري ناشي از تفكّر عميق مذهبي شيعي است كه هيچ رابطهاي با تسلسل و توالي تاريخي و فلسفهي تاريخ ندارد.
2 - 13- فصل سوم از مقدمه در بيان اصل و مبدأ فتّوت است. تشريفات ورود به جرگهي جوانمردان، يادآور مراسم اهل طريقت و همان صحنهي آب و نمك است. جزئيات اين مراسم را در رسالهي نجم الدين زركوب ميتوان ديد. به گفتهي عبدالرزاق كاشاني واقعه اجمالاً از اين قرار است كه روزي پيامبر با جمعي از ياران نشسته بود. كسي در آمد و گفت يا رسول اللّه در خانهاي نزديك اينجا زن و مردي در حال ارتكاب گناهند. هر كدام از ياران حضرت كه داوطلب شدند بروند و گزارش ما وقع را براي حضرت بياورند، حضرت اجازه نداد؛ تا اينكه اميرالمؤمنين علي (ع) وارد شد. حضرت فرمود يا علي برو ببين اين حال راست است يا نه. علي وارد منزل شد، با چشم به اندرون رفت، دست بر ديوار ميكشيد تا گردخانه بگرديد و بيرون آمد. چون نزد پيامبر رسيد، گفت يا رسول اللّه گرد آن خانه بگشتم و هيچ كس را در آنجا نديدم. پيامبر فرمود: «يا' علي اَنْتَ فَت'ي ه'ذِهِ اْلاُمَّةْ.» يعني اي علي تو جوانمرد اين امتي. سپس قدحي آب و قدري نمك خواست و رسمي را برقرار ساخت كه مبناي آن مفهوم سه گانهاي است كه زندگي معنوي اسلام را در وجوه سه گانهاش نشان ميدهد.
2-14- پيامبر نخست يك كف دست نمك برداشت و گفت اين شريعت است و نمك را در قدح پر از آب ريخت. سپس كفي ديگر برداشت و گفت اين طريقت است و آن را در قدح ريخت. كف سوم نمك را برگرفت. گفت اين حقيقت است و آن را نيز در آب ريخت. سپس قدح را به علي داد تا جرعهاي از آن بنوشد. به علي گفت: «اَنْتَ رَفيقي وَ اَنا رَفيق جِبْرا'ئيل جَب'را'ئيل رَفيق اللّه تعالي.» آن گاه رو به سلمان كرد و گفت تو كه رفيق و يار علي هستي حال از دست او بنوش و سپس خُذَيفه را فرمود تا قدح از دست رفيقش سلمان بگيرد و بنوشد. از آن پس اجراي اين مراسم بخش ثابتي از مراسم پذيرش عضو در جرگهي جوانمردان شد.
آب نمك به جاي شراب 2-15- نكتهاي كه در فتّوت نامهي نجمالدين زركوب آمده اين است كه به عقيدهي او مراسم نوشيدن آب نمك جاي مراسم نوشيدن شراب را در مسيحيّت گرفته است. در ضمن بايستي توجّه داشت كه بر پايهي اين مراسم، رشتهي پيوندي كه به صورت پيوستگي عمودي از سوي پيامبر برقرار شده، به گونهاي است كه رشتهي ارتباط تا جبرائيل كه دوست خداوند است ميرسد و رابطهي پيامبر با فرشتگان حامل وحي رابطهي دوستي است.
2-16- وارد كردن شواليهگري معنوي در فتّوت، بعدي ملكوتي به آن بخشيده است. همچنان كه گفتم، حضرت ابراهيم (ع) نمونهي بارز اين شواليهگري بود و اين ويژگي مطمح نظرِ همهي شواليههاي زميني است. از اينرو است كه در بسياري از رسالههاي مربوط به جوانمردان از جبرائيل با عنوان «اخي» (برادرم) ياد شده است. و اين عنوان با رفتار پيامبر كه رسم فتّوت را برقرا ساخته توجيهپذير است. با اين همه نوشيدن قدح آب نمك تنها بخشي از مراسم پذيرش عضويت است؛ بخش ديگر آن، مراسم پوشيدن لباس مخصوص فتيان است. اصطلاحهايي چون اِزار، شلوار، سراويل هر كدام به مفهومياست كه امروز آن را «زير جامعه» ميناميم. در هر حال همان ازار يا زير جامعه بوده كه پيامبر به تن امام پوشانده و زير جامعه براي جوانمردان همان معني و نقشي را داشته است كه خرقه براي صوفيان.
پيامبر كمربند علي (ع) را ميبندند 2-17- سرانجام پيامبر كمربند را به كمر علي بست و گفت: «اُكِّمِلُكَ ي'ا عَلي.» يعني اي علي تو را تكميل ميكنم. هر بخش اين مراسم داراي معنا و مفهومياست كه عبدالرزاق كاشاني به وجه تعبير ميكند:
الف) آب در قدح اشارت است به معرفت و خرد، كه شخص ميتواند بر حسب پاكي جبلي و استعداد ذاتي خود كه در فطرت الاهيش نهفته است، به دست آورد. اين توانايي نهفته در انسان آنگاه كه از قّوه به فعل در ميآيد به سرچشمهي زندگاني حقيقي تبديل ميشود، چرا كه سرچشمهي زندگاني دروني انسان معرفت و دانش است؛ همچنان كه آب سرچشمهي زندگي مادّي است. اشاره به بخشي. از آيهي سي ام از سورهي انبياء: «وَجَعَلْن'ا مِنَ اَلْما´ءِ كُلَّ شَيءٍ حَيٍّ.» (و هر چيز زندهاي را از آب آفريديم.)
ب) نمك اشارتي است به صفت عدالت وَ نَصفَت كه شرط مقدم تعادل دروني انسان است. عدالت و نصفت اصلي است كه جايگاه شريعت، طريقت و حقيقت را معلوم ميدارد. اوّلي، يعني شريعت، عبارت از قانون ديني است كه برقرار كنندهي تعادل در رابطهي انسان و خداست؛ دوّم طريقت است كه هدف از آن آزاد ساختن فطرت و طبيعت الاهي انسان از همهي هوي'ها و هوسهايي است كه سبب تباهي اوست؛ سوّم حقيقت است كه شخص از راه تفكر همراه با تزكيهي نفس مستقيماً به آن ميرسد: يعني رسيدن به يگانگي از درون و برون. (4)
ج) اما موضوع زيرجامه، يعني پوشيدن شلوار، اشارتي است به فضيلت عفاف و نجابتي كه در نخستين گام و در بدو ورود جوانمردان به حلقهي فتّوت، بايد آنها را در گسستن از بخشهاي زيرين آدمي ياري دهد، حال آنكه كلاه صوفيان اشارتي است به اعتلاي معنوي كه بايستي در بخشهاي زبرين وجود آدمي تجلّي پيدا كند.
د) كمربند بستن يا ميان بستن، اشارتي است به فضيلت شجاعت و غيرت، يعني آنچه براي جوانمرد اساسي است و او را همواره آمادهي قيام به خدمت ميكند و نشان ميدهد جوانمرد يك مرد كامل است؛ همچنان كه پيامبر اين عنوان را به علي خطاب كرد.
جوانمردي، سرآغاز ولايت و بخشي از تصوف
2-18- فتّوت آغاز ولايت و بخشي از تصّوف است. و به عقيدهي عبدالرزّاق كاشاني به گونهاي است كه ولايت بخشي از نبوّت است. به نظر او لازمهي رسيدن به مرحلهي نبوّت، رسيدن به مرحلهي ولايت است، چرا كه هر نبي پيش از نبوّت ولي بوده است. پس پيدا است كه نبوّت مزيد بر ولايت است؛ يعني نبوّت، ولايتي دائمي است و در حقيقت پيامبري امري موقتي است. و اين نكتهاي است كه ما از پيامبر شناسي شيعي استنباط ميكنيم.
2-19- مؤلف در فصل چهارم مقدمه در مبادي و معاني فتوت بحث كرده و گفته است: پيدا است كه فتوّت ظهور نور فطرت است، پس مبادي آن اسباب تزكيهي نفس تواند بود. بدين سبب مؤلف ميگويد: هدف فتوّت، انتقال نور اصلي فطرت از حالت بالقّوه به حالت بالفعل است. از اينرو در فتوت، اصلْ تزكيهي جان و دل است از آنچه بتواند حجاب ظلمت را از برابر انوار معنوي كنار بزند. طبقهبندي خصوصيات اخلاقي كه ده فصل از رسالهي تحفة الاخوان به آن اختصاص يافته، در واقع از ديدگاه مؤلف تفسير حديثي است منسوب به امام اول شيعيان دربارهي فتوت و خطاب به پسرش حسن (ع) امام فرموده است: «هِيَ العَفْو عَنَد القُدرَة، وَالّتو'اضُع عَندالدَولَة، وَ السَ'خاء عِنْدَ القِّلَة وَ الَعطَّية بغَيرِ مِنّه.» (عفو در وقت قدرت و تواضع در زمان دولت و سخا در وقت فقر وفاقه و عطاي بي منت.) (5)
2-20- خلاصهي متن كتاب، تفسير اين حديث است. باب اوّل دربارهي توبه است. «توبه» در معنايي كه واژهي « اپسيتروف » (6) يوناني بر آن دلالت ميكند، نوعي دگرگوني دروني است، نوعي بازگشت به اصل است كه به آن «متانويا» (7) ميگويند؛ يعني فرد از هر لحاظ دگرگون شود و در درون او اصلاح بنيادي و قاطع تحقّق پيدا كند. بازگشتن به فطرت، يعني باز يافتن عفّت و طهارت نخستين كه به مروّت بينجامد و چشمپوشيدن آزادي گنجينهي فتّوت و هستهي اصلي آن است. شواليهي جوانمرد به هوسهاي نفساني تسليم نميشود و حاضر نيست روحش را اسير چنين هواهايي كند.
2-21- باب دوم در سخاست. بخشندگي و كرامت بالاترين درجهي مروّت است. از پيامبر روايت كردهاند كه فرموده است: «اَلج'اهِل اَلسَخي اَحَّبُ اِلَيَّ مِن عابِد اَلبخيل.» (جاهل مشركي كه اهل كرم باشد، در نظر من عزيزتر است از مؤمني كه بخيل باشد.)
مراتب سخا 2-22- سخا داراي سه مرتبه است: مرتبهي اول بينظري و بيغرضي است؛ يعني بخشش بدون منّت و بدون چشم داشت عوض يا داشتن غرض. منظور اين است كه شخص مالي را يا حقي را واگذار ميكند، بدون هيچ چشم داشت و عوضي يا بدون آنكه اجباري در كار باشد.
درجهي دوم سماحت است كه بذل چيزي است بر سبيل تفضيل. و اين صفتي است كه براي جوانمرد اساسي است و فتّوت بدون آن ناممكن است؛ در حقيقت همان روح جوانمردي معنوي است.
مرتبهي سوم مواسات است. آن، بذل مال است در معاونت ياران و دوستان خود و شركت دادن ايشان در هر آنچه به جوانمرد تعلّق دارد.
در باب تواضع 2-23- باب سوم در تواضع است. تواضع و شكسته نفسي و آنچه به مروّت مربوط ميشود، به گفتهي مؤلف نخستين مرتبه از مراتب شجاعت است «و شجاعت مطيع گردانيدن قوّت غضبي است مر عقل صريح و رأي صحيح را در وقت اقدام... و تواضع، اكرام و استعظام اصحاب فضائل و دوستان و ياران است و اعزاز و تغطيم كساني كه به مال و جاه فروتر از او باشند و به فضيلت و شرف مساوي يا برتر.» (8)
در باب امن 2-24- باب چهارم، در امن است. امن، اطمينان خاطر، آرامش درون و طمأنينه است، يعني شخص، استوار، مطمئن و خاطر جمع در جاي خود بماند و وحشت و ريبي به خود راه ندهد، هر چند مصائب و مشكلات سهمگين باشد. و آن را نَجْدتْ نيز خوانند كه صلاب باطن و قوّت قلب است و در حقيقت غايت شجاعت كه در فصل پيش به آن اشاره شده است.
2-25- كسي كه قلبش آكنده از نور ايمان نباشد، از ظلمات شكّ و جهل رهايي ندارد و همواره آماج ترس و وحشت است و در برابر مخاطرهها زبون. از اينرو به آساني از راه به بي راه ميرود، حال آنكه اعتماد از خواص روشني است و استقامت بدون ترس آن گاه در شخص قوّت ميگيرد كه ايمان و اعتقاد كافي وجود داشته باشد.
در باب صدق
2-26- باب پنجم در صدق است. صدق، مبنا و اساس حكمت است و اول درجات آن. جوانمرد كسي است كه هيچ گونه نيّت و عملي كه سبب شرمساري باشد در او راه نداشته باشد و از او سر نزند. رفتار ظاهري و وضع درونيش متفاوت نباشد و ميان وجود دروني او (غيب) و آنچه در خارج از وجود از وجود او (شهادت) ديده ميشود، سازگاري برقرار باشد.
كسي كه به اصول وفاداري و صداقت پايبند نباشد، هيچ راهي به فتوت و حتي به مروّت ندارد. (9)
در باب هدايت 2-27- باب ششم در هدايت، گام نهادن در جهت صحيح و راه رستگاري است. از اينرو مفهوم استقامت، يعني ثبات قدم، استحكام موضع و خلل ناپذيري اراده در اينجا جلوهي خاصي مييابد. به گفتهي مؤلف، مراد از هدايت و «مشاهدات» در اين مقام، علم اليقين و رؤيت قلبي است كه از فرط صفا به طريق نظر و استدلال يا بر سبيلِ كشفِ حجاب، بنده را روي نمايد. (10) و هدايت يعني ديدهي بصيرت كه به شكرانهي تأييد الاهي نصيب ميگردد و از اين راه است كه شخص ميتواند موضوع مطلوب را شخصاً به چشم خود ببيند. خوب است دوباره يادآوري كنيم كه مراحل اساسي در ميان عرفا از چه قرار بوده است. مرحلهي اول، علم اليقين (اعتقاد ديني و فقهي) است. براي مثال، درك اين مطلب كه آتش هست و چه مشخصاتي دارد. مرحلهي دوم، عين اليقين (اعتقاد به شاهد عيني) است كه ديدن آتش باچشمان خود است. مرحلهي سوم، حق اليقين (اعتقاد از راه رسيدن به يقين و به عبارت ديگر از طريق سير شخص تا وصول به حقيقت) است؛ مانند آنكه خود شخص به آتش بدل شود. (11)
2-28- پس هدايت كه همان فتوت است هنوز در مرحلهي علم اليقين است؛ يعني اعتقاد از راه درك و شناسايي و اينكه حقيقتي خود را به انسان مينماياند و پرده از چهرهاش برگرفته ميشود (كشف الحجاب). اين مرحله هنوز عين اليقين نيست كه مطلب مورد نظر با همهي جلال و شكوهش تجلّي كند، چه حكمت و خرد فلسفي نميتواند به مرحلهي عيناليقين يا حقاليقين برسد. اين دو مرحله وقتي حصول پيدا ميكند كه هم ديد توحيدي و هم ديد جامع و كامل حاصل شود. كسي به اين درجات نائل ميگردد كه در شمار دوستان خدا (صاحب ولايت) باشد.
از شواليهگري ساده تا شواليهگري پيامبرانه 2-29- گفتيم كه درجات شواليهگري، از شواليهگري ساده تا شواليهگري پيامبرانه، به درجات صاحب فتوت كه شواليهي سادهاي است تا مرتبهي حالات صاحب ولايت كه شواليهي معنوي است يعني كه به درجهي اولياء الّلهي رسيده است، شباهت كامل دارد. و گفتيم فتّوت در جايي ختم ميشود كه ولايت آغاز ميگردد. ديگر اينكه استقامت يا پايداري در صراط مستقيم است كه فتّوت را به نبوّت ميرساند؛ يعني رابطهي ميان خدمت شواليهگري و رسالت پيامبري.
2-30- صاحب فتوت به سوي خدا حركت و در راه خدا عمل ميكند (للّ'ه و في اللّه). شواليهي معنوي كه به مرحلهي معنوي كه به مرحلهي دوستي خدا (صاحب ولايت) رسيده است، به سوي خدا، در راه خدا و به وسيلهي خدا حركت و عمل ميكند. كسي چون ابراهيم از سوي خدا مأمور است كه مردم را به سوي او هدايت و ارشاد كند و خودش مراحل سادهاي را از فتوت آغاز ميكند و به مرحلهي عالي كه همانا حقاليقين است واصل ميگردد. به همين جهت اين مؤلف معتقد است استقامت كه از مختصات فتوت است، يك سومش از جذبهي نبوت است و دو سومش از ولايت است. در عين حال اين مطلب مسّلم است كه اگر خداوند لطف و هدايتش را به جوانمرد عنايت نكند، او هيچ گاه به خصوصيات جوانمردي نميرسد.
در باب نصيحت 2-31- باب هفتم در نصيحت است. نصيحت، «مبدأ ظهور نور عدالت و مبنا و اساس صداقت است» و خود مظهر تعادل دروني است كه جوانمرد به آن ميرسد. در اينجا عبدالرزّاق كاشاني به وضوح براي ما روشن ميكند مجوعهي صفات اخلاقي كه در نزد جوانمرد به آرامش و صفاي باطن او منتهي ميگردد، باز نشانهاي از جذب و انسجام همهي خصوصيات در اوست. اين است كه نصيحت از آن، يادآوري صفات و خصائل عالي انساني و نيز بيدار كردن عشق به اين صفات و خصائل است؛ و از اين روست كه جوانمرد خود به راهنما تبديل ميشود.
در باب وفا 2-32- باب هشتم در وفا است. وفا، پايبندي فرد است به تعهّد و قولش. اصولاً توجه به اين ميثاق ازلي همهي خصوصيات شواليه را نشان ميدهد و همهي كيفيت اين خدمت الاهي را ترسيم مينمايد. به عقيدهي مؤلف، وفاداري و سر سپردگي مشخّص كنندهي كمال نيروي ناشي از فطرت است و فتوت وقتي تحقّق پيدا ميكند كه اين فطرت در خلوص و صفاي اصلي خود متجّلي شود. اين فطرت هنگامي از ظلمات اين دنيا منزّه ميشود كه انسان وفادراي خود را به عهد الست نشان دهد. اگر به عهد پايبند باشد، خلوص فطرت متجلّي ميگردد؛ يعني پرده برداشته ميشود و كمال اخلاقي كه فتوت بر پايهي آن بنا شده است، در عمل متحقّق ميگردد. اين خلوص لطافت خاص جوهر ذاتي انسان است و وسيلهي زدودن غبار از آيينهي شفّاف و ستردن زنگار طبيعت از آن. به همين جهت ميگويند «خلوص ثانوي» نوعاً در وجود ابراهيم متجلّي ميگردد و نيز در وجود كسي كه قطب اقطاب فتوت (امام علي ع) بود. تنها در اين صورت است كه ميتوان از وفاداري نسبت به خداوند سخن به ميان آورد. نتيجهي اين وفاداري كشف همهي حقايق الاهي و امكان تأويل درست است. در پرتو اين وفادراي است كه ايمان هم متجلّي ميشود و در اين هنگام است كه وفادراي به مخلوق خداوند از راه عشق و محبت ظاهر ميگردد. در ازل ميان افراد بشر ميثاق دوستي بسته شده است، آنها از وقتي به اين عالم غربت پا گذاشتهاند، از يكديگر جدا افتادهاند. آنها در ازل در حالت توحيد بودند و در اين دنيا نسبت به هم بيگانه شدهاند. آنها در ازل در حالت توحيد بودند و در اين دنيا نسبت به هم بيگانه شدهاند. اين است گسستگي رشتهي اخوت كه بايد به آن پايان داد؛ يعني اين رشته بايستي دوباره در اين عالم پيوند داده شده. بايد حالتي به وجود آيد كه هر كس چيزي را بر ديگران روا دارد كه برخود ميپسندد.
آفات جوانمردي
2-33- باب نهم در آفاتي است كه به فتّوت لطمه ميزند. از همهي آفات مهمتر، غرور و نخوت و به نوشتهي مؤلف، مفاخرت و مباهات است، چه راه معنوي فتيان ايجاب ميكند نفس از همهي بندهاي دنيوي و از همهي اشكال هويها و هوسها و جاهطلبيها و قدرت پرستيها و انواع صور نهاني و مكنون نفساني آزاد شود، يا تجرّد حاصل كند.
2-34- مؤلف در اينجا چند صفحه را به ويژگيهاي روحي كه به طور نامرئي افراد را تحت تأثير قرار ميدهند، اختصاص داده است؛ افرادي كه به ظاهر حتي بسيار راست و درستند، امّا براي مثال، در راه رسيدن به قدرت مرتكب اعمال خلاف ميشوند. رذائل اخلاقي كه به ضمير و باطن خود حاصل ميكند، آن رذائل، را از خود دور گرداند.
2-35- باب دهم در فرق ميان فتي و متفتّي و مدّعي است. در اينجا مؤلف دربارهي كسي كه به جوانمردي تظاهر ميكند (متفتي) و بدون آنكه به اصول جوانمردي مؤمن باشد دعوي جوانمردي دارد، دست به تجزيه و تحليل بسيار جالبي زده و چنين گفته است: «و امّا مدّعي شخصي بود خود را زّي جوانمردان بيا راسته و به حليت فتيان متجلّي گشته، نه سيرت ايشان گرفته و نه در طريق ايشان قدمي رفته. گاه اموال بسيار بذل كند، نه از روي سخاوت؛ و گاه مرتكب اخطار و اهوال شود، نه از سر شجاعت، بل جهت تقدّم بر اخوان و تطاول بر اقران با اخلاقي نامتناسب و افعالي متفاوت. در آشكارا بر خلاف نهان رود و ظاهرش منافي باطن بود. احوالش در جبن و تهوّر مختلف و عاداتش ميان بخل و اسراف متردد.»
سه گام پاياني و چكيده ابواب دهگانه 2-36- در قسمت آخر رساله تحت عنوان «خاتمه»، به بحث دربارهي سه موضوع پرداخته است: اول در طريق اكتساب فتوت، دوّم در خصائص فتّوت و سير و طريق ايشان؛ و سوم در خدمت و ضيافت و مهمان نوازي.
در اين بخش ابواب دهگانه را خلاصه ميكند و ميگويد: «اشرف خصائص جوانمردان، وفاست و صدق عهد... ديگر از خصائص ايشان مبالغت است در حفظ اسرار و كتم آن از اغيار، تا اگر يكي را به شمشير تهديد كنند، يا به آتش تعذيب تمايند، جز كتمان از او نيابند... و ديگر غيرت كه استنكاف است از چيزي كه موجب عار بود... و ديگر علّو روح و بزرگواري است.»
سوّم، در خدمت و ضيافت و مهمان نوازي است و بايد «كه صاحب فتوت همه را به نظر محبّتْ، اِخوان و اقارب خويش بيند و اتّصال و پيوند اصلي با ايشان درست داند و به مقتضاءِ اخوت حقيقي و شفقت غريزي نفع و راحتْ، همه را ايثار كند، تا ظاهر مطابق باطن بود و مبدأ موافق منتهي و صورت مناسب معنا.» خلاصه آنكه همهي اينها رفتار اساسي جوانمردان است و در عين حال اين صفات تنها صورت خارجي آن است، چرا كه ولايت امر دروني و باطني فتوت است.
پانوشتها
1. courtoisie
2. اَلَسْتُ بِرَبِكُمْ قا'لُوا بَل'ي. اعراف، آيهي 171.
از ميان تفسرهاي گوناگوني كه دربارهي الست و عهد الست هست، تفسير كوتاه زير كه از تقريرات خواجه عبداللّه انصاري است، به نقل از صفحهي 793، جلد سوم كشف الاسرار ميبدي (تصحيح علياصغر حكمت) آورده ميشود:
از روي فهم برسان حقيقت، اين آيت رمزي ديگري دارد و ذوقي ديگر. اشارات است به هدايت احوال دوستان و بستن پيمان و عهد دوستي ايشان، روز اول در عهد ازل كه حق بود حاضر و حقيقت حاصل...
چه خوش روزي كه روز نهاد بنياد دوستي است! چه عزيز وقتي كه وقت گرفتن پيمان دوستي است! مريدان روز اول ارادت فراموش هرگز نكنند، مشتاقان هنگام وصالِ دوست تاج عمر و قبلهي روگار دانند...
فرمان آمد يا سيّد «وَذَكِرّ هُم بايَام اللّه». اين بندگان ما كه عهد ما را فراموش كردند و به غيري مشغول گشته، با ياد ايشان در آن روز كه روح پاك ايشان با ما عهد دوستي ميبست و ديدهي اشتياق ايشان را اين توتيا ميكشيديم كه «آلستُ بِرَبكُم؟» اي مسكين! ياد كن آن روز كه ارواح و اشخاص دوستان در مجلس انس از جام محبت شراب عشق ما ميآشاميدند و مقربان ملا اعلي ميگفتند: اينست عالي همت تومي كه ايشانند! ما باري از اين شراب هرگز نچشيدهايم و نه شمهاي يافتهايم وهاي و هوي آن گدايان در عيوق افتاده كه: «هَلْ مِنْ مَزيد»
3. exoterique
4. عبدالرزاق كاشاني در تحفة الاخوان ميگويد: «شريعت صورت و ظاهر عدالت باشد و طريقت سيرت عدالت و سريان اصل او در وجود و حركت او از بطون به ظهور و حقيقت معني و باطن آن. يعني سلامت و كمال قلوب نبود، الا´ به مقامات سه گانه كه مدار آن بر عدالت است. رسائل جوانمردان، ص 14.-م.
5. رسائل جوانمردان، ص 17.
6. epistrophe
7. metanoia
8. سورهي شعرا، آيهي 215: وَ اَخفِض جَنَا حَكَ لِمَنِ اتبَّعكَ مِنَ المُؤمنينَ: در برابر مؤمناني كه از تو پيروي كردهاند، فروتن باش.
9. باب چهارم و پنجم ويژگيهاي شواليهي مسيحي قرون وسطايي را توصيف ميكند؛ شواليهاي كه صفت بارزش اين بود كه «شجاع و منزه» باشد.
10. به چشم نهان، بين نهان جهان را كه چشم عيان بين نبيند نهان را
(ناصر خسرو) .-م
11. رنگ آهن محور رنگ آتش است ز آتشي ميلافد و آهن وش است
شد ز رنگ و طبع آتش محتشم گويد او من آتشم من آتشم
مثنوي - دفتر دوم.- م.
کد مطلب: 210