خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
بودا : درشت‌ مگو تا نشنوي‌. راستي‌ را كه‌ سخن‌ خشم‌ آلوده‌، رنج‌ آورد، و بر تو نيز همان‌ رسد.     ::    ويكتور فرانكل‌ : چه‌ خوبست‌ كه‌ روبه‌روي‌ مجسمه‌ آزادي‌ آمريكا در سواحل‌ شرقي‌، مجسمه‌ مسئوليت‌ را نيز در سواحل‌ غربي‌ آمريكا، بنا كنيم‌.     ::    اقبال‌ لاهوري‌ : نظام‌ جمهوري‌ مغرب‌، همان‌ ساز كهن‌ است‌ كه‌ در پرده‌هاي‌ آن‌ غير از نواي‌ قيصري‌ نيست‌.     ::    بودا : به‌ كردار گاوچراني‌ كه‌ با يكي‌ چوبدست‌، گاوان‌ را به‌ چرا مي‌برد، پيري‌ و مرگ‌ نيز زندگيِ باشندگان‌ را مي‌برند.     ::    كي‌ يرگكارد : هركس‌ بايد از سروكار داشتن‌ با ديگران‌ مضايقه‌ كند و فقط‌ با خدا و با خودش‌، سخن‌ بگويد.     ::    نيچه‌ : و من‌ سه‌ استحاله‌ي‌ روح‌ را اعلام‌ مي‌كنم‌ كه‌ چگونه‌ روح‌، يك‌ شتر مي‌شود، سپس‌ شتر، شير مي‌گردد و بالاخره‌ به‌ كودكي‌ تبديل‌ مي‌شود.     ::    بودا : رهرو از دست‌، آگاه‌، از پاي‌ آگاه‌، از رفتار خويش‌ آگاه‌ است‌. تنها و خرسند است‌، او را رهرو مي‌خوانند.     ::    نيچه‌ : همسايه‌ي‌ ما، همسايه‌ي‌ ما نيست‌، همسايه‌ي‌ همسايه‌ي‌ ماست‌. هر ملت‌ چنين‌ مي‌انديشد.     ::    آلكمايون‌ (550 سال‌ قبل‌ از ميلاد) : درباره‌ چيزهاي‌ ناديدني‌، تنها خدايان‌ بينش‌ واقعي‌ دارند، اما انسانها فقط‌ از روي‌ نشانه‌ها مي‌توانند داوري‌ كنند.     ::    ابونصر سراج‌ : كلامي‌ كه‌ زبان‌ آن‌ را از وجدي‌ كه‌ از معدن‌ فيض‌ به‌ دل‌ افاضه‌ شده‌، بيان‌ كند، اين‌ كلام‌ شبيه‌ و نزديك‌ به‌ دعوي‌ باشد، جز اينكه‌ اهل‌ اين‌ وجد، آزموده‌ و محفوظ‌ از خطا باشد.
تاریخ یونان از ابتدا تا مرگ اسکندرآرشيو مطلب

اسكندر از ديدگاه‌غربيان‌ (به‌ روايت‌ ويل‌ دورانت‌)

20-1- در احوال‌ اسكندر مي‌گويند كه‌ از لحاظ‌ نيروي‌ بدني‌ غايت‌ آرزوي‌ هر جواني‌ بود. در جميع‌ ورزشها سرآمد بود؛ خوب‌ مي‌دويد، خوب‌ چابك‌ سواري‌ مي‌كرد، خوب‌ شمشير مي‌باخت‌، خوب‌ تير مي‌انداخت‌ و شكارچي‌ شجاعي‌ بود. دوستانش‌ مي‌خواستند كه‌ در مسابقات‌ دوي‌ اولمپيا شركت‌ كند. اسكندر در جواب‌ ايشان‌ اظهار كرد حاضر است‌ شركت‌ كند، به‌ شرط‌ آنكه‌ رقيبانش‌ شاه‌ باشند. وقتي‌ كه‌ سايرين‌ رام‌ كردن‌ اسب‌ غول‌ پيكري‌ به‌ نام‌ بوكفالوس‌ مأيوس‌ شدند، اسكندر آن‌ را رام‌ كرد. پلوتارك‌ مي‌گويد فيليپ‌ كه‌ ناظر واقعه‌ بود، او را با اين‌ عبارت‌ پيشگويانه‌ تمجيد نمود: «پسرم‌، مقدونيه‌ براي‌ تو كوچك‌ است‌، در جستجوي‌ امپراطوري‌ بزرگ‌ترين‌ باش‌ كه‌ در خور شأن‌ و لياقتت‌ باشد». حتي‌ هنگام‌ لشكركشي‌، براي‌ اينكه‌ مفري‌ براي‌ نيروي‌ سركشش‌ بيابد، به‌ پرندگان‌ تير مي‌انداخت‌ و از گردونه‌ي‌ در حال‌ حركتش‌ پياده‌ و سوار مي‌شد. هر وقت‌ تداركات‌ نظامي‌ طول‌ مي‌كشيد، تنها و پاي‌ پياده‌ به‌ شكار مي‌رفت‌ و يك‌ تنه‌ با هر حيواني‌ روبه‌رو مي‌شد. يك‌ بار، پس‌ از برخورد با شيري‌، با لذت‌ شنيد كه‌ مي‌گويد او چنان‌ مي‌جنگيد انگار كه‌ بايستي‌ معلوم‌ مي‌شد كه‌ كدام‌ يك‌ از آنها بايد شاه‌ باشد. كار سخت‌ و عمليات‌ خطرناك‌ را دوست‌ مي‌داشت‌ و نمي‌توانست‌ يك‌ جا آرام‌ بگيرد. بعضي‌ از سردارانش‌ را ريشخند مي‌كرد كه‌ آن‌ قدر نوكر و غلام‌ دارند كه‌ براي‌ خودشان‌ كاري‌ نمي‌ماند بكنند. «تعجب‌ مي‌كنم‌ چطور شما با اين‌ همه‌ تجربه‌ نمي‌دانيد كه‌ آنهايي‌ كه‌ خودشان‌ كار مي‌كنند به‌ مراتب‌ راحت‌تر از كساني‌ مي‌خوابند كه‌ ديگران‌ برايشان‌ كار مي‌كنند. آيا هنوز نمي‌دانيد كه‌ پس‌ از فتوحاتمان‌ به‌ چيزي‌ كه‌ بيشتر احتياج‌ داريم‌ اين‌ است‌ كه‌ از نقصها و ضعفهايي‌ كه‌ مغلوبين‌ ما به‌ آنها دچار هستند پرهيز كنيم‌؟» از وقتي‌ كه‌ صرف‌ خوابيدن‌ مي‌شد شكايت‌ مي‌كرد و مي‌گفت‌ « خواب‌ و عمل‌جنسي‌ هميشه‌ مرا به‌ ياد فناپذيري‌ خود مي‌اندازند ». از زياد خوردن‌ و حتي‌ تا اواخر عمرش‌، از زياد نوشيدن‌ مشروبات‌ الكلي‌ خودداري‌ مي‌كرد، ولي‌ دوست‌ مي‌داشت‌ با دوستان‌ مدتها با جام‌ شرابي‌ مشغول‌ شود. غذاي‌ مقوي‌ را خوش‌ نداشت‌، و آشپزان‌ ماهري‌ را كه‌ به‌ وي‌ تقديم‌ مي‌شدند قبول‌ نمي‌كرد. مي‌گفت‌ كه‌ پياده‌روي‌ شبانه‌ اشتهايش‌ را براي‌ صبحانه‌ تحريك‌ خواهد كرد. و يك‌ صبحانه‌ي‌ سبك‌ او را براي‌ صرف‌ ناهار آماده‌ خواهد ساخت‌. شايد در نتيجه‌ي‌ همين‌ عادات‌ بود كه‌ چهره‌اش‌ باز و سالم‌ و به‌ قول‌ پلوتارك‌، بدن‌ و نفسش‌ «چنان‌ خوشبو بود كه‌ هر لباسي‌ را مي‌پوشيد خوشبو مي‌كرد». اگر چاپلوسي‌ كساني‌ را كه‌ تمثالش‌ را مي‌كشيدند يا مجسمه‌اش‌ را مي‌ساختند يا شكلش‌ را حكاكي‌ مي‌كردند نديده‌ انگاريم‌، از توصيف‌ معاصرانش‌ آشكار است‌ كه‌ در خوبرويي‌ ميان‌ شاهان‌ نظير نداشت‌. چهره‌اش‌ با نفوذ، چشمانش‌ آبي‌ روشن‌، و مويش‌ بور بود. ريش‌تراشي‌ را او در اروپا معمول‌ كرد، زيرا مي‌گفت‌ كه‌ ريش‌ دستاويز مناسبي‌ براي‌ دشمن‌ در جنگ‌ تن‌ به‌ تن‌ است‌. شايد هم‌ همين‌ كار ناچيز بزرگ‌ترين‌ اثر او در تاريخ‌ باشد. 

اسكندر شاگردي‌ پركار و تيزهوش‌ بود، ولي‌ زودتر از موقع‌ گرفتار مسئوليتهاي‌ بزرگ‌ شد، و در نتيجه‌ به‌ بلوغ‌ فكري‌ نرسيد. مانند بسياري‌ از مردان‌ عمل‌ شكوه‌ مي‌كرد كه‌ كاش‌ مي‌توانست‌ فيلسوف‌ و متفكر هم‌ باشد. پلوتارك‌ مي‌گويد: «اسكندر تشنه‌ي‌ دانش‌ بود، و هر چه‌ سنش‌ بالا مي‌رفت‌ آتش‌ اشتياقش‌ بيشتر مي‌شد. ... اسكندر هر نوع‌ خواندن‌ و دانش‌ را دوست‌ مي‌داشت‌» و لذتش‌ در اين‌ بود كه‌ پس‌ از يك‌ روز راهروي‌ يا جنگ‌، تا نيمي‌ از شب‌ بيدار بنشيند و با دانشمندان‌ و عالمان‌ گفتگو كند. يك‌ بار به‌ ارسطو نوشت‌: «شخصاً ترجيح‌ مي‌دهم‌ كه‌ در دانستنيها و تعالي‌ برتر از ديگران‌ باشم‌ تا در بسط‌ قدرت‌ و تسلط‌ بر كشورها». شايد بنا بر توصيه‌ي‌ ارسطو بود كه‌ هيئتي‌ را مأمور ساخت‌ به‌ مصر بروند و سرچشمه‌ي‌ رود نيل‌ را بيابند و سخاوتمندانه‌ مبالغ‌ عمده‌اي‌ صرف‌ چنين‌ تحقيق‌ علمي‌ كرد. آيا اگر اسكندر عمر درازتري‌ مي‌كرد، زيركي‌ بارز قيصر با بصيرت‌ ناپلئون‌ را پيدا مي‌كرد؟ گمان‌ نمي‌رود. زيرا در بيست‌ سالگي‌ به‌ سلطنت‌ رسيد و بلافاصله‌ جنگهاي‌ پي‌درپي‌ و كشورداري‌ او را غرق‌ ساخت‌ و در نتيجه‌ تحصيلاتش‌ بسيار ناقص‌ ماند. اسكندر سخنران‌ قابلي‌ بود، ولي‌ وقتي‌ غير از سياست‌ و جنگ‌ سخن‌ مي‌گفت‌ صدها اشتباه‌ مي‌كرد. با وجود تمام‌ لشكركشيها، نتوانست‌ در جغرافيا معلوماتي‌ را كه‌ دانش‌ عصر او مي‌توانست‌ عرضه‌ بدارد كسب‌ كند. گاهي‌ موفق‌ مي‌شد كه‌ خود را از تنگ‌نظري‌ متعصبان‌ خلاص‌ كند، ولي‌ تا آخر عمر اسير خرافات‌ ماند. به‌ پيشگويان‌ و طالع‌بيناني‌ كه‌ در دربارش‌ جمع‌ شده‌ بودند اطمينان‌ فوق‌العاده‌ داشت‌. قبل‌ از جنگ‌ آربلا تمام‌ شب‌ را با جادوگر خود آريستاندر مشغول‌ خواندن‌ اوراد و ادعيه‌ و برگزاري‌ مراسم‌ و اهداي‌ قرباني‌ به‌ خداي‌ ترس‌ بود. اسكندر، كه‌ در روبه‌رو شدن‌ با هيچ‌ انسان‌ و حيواني‌ زبون‌ نبود، «از حوادث‌ ناگوار طبيعت‌ و فال‌ بد به‌ دشت‌ مضطرب‌ مي‌شد»، به‌ حدي‌ كه‌ نقشه‌هاي‌ مهم‌ و بزرگ‌ را تغيير مي‌داد. مي‌توانست‌ برهزاران‌ نفر سرباز حكمراني‌ كند و بر ميليونها نفر غلبه‌ و سلطنت‌ نمايد، ولي‌ نمي‌توانست‌ بر خلق‌ و خوي‌ خود مسلط‌ شود. هرگز نياموخت‌ كه‌ عيوب‌ و محدوديتهاي‌ خود را بشناسد؛ در عوض‌، اسير چاپلوسي‌ و تملق‌ اطرافيان‌ خود باقي‌ ماند. سراسر زندگيش‌ در آشوب‌ و هيجان‌ و شكوه‌ و جلال‌ گذشت‌، و آن‌ قدر جنگ‌ را دوست‌ مي‌داشت‌ كه‌ يه‌ لحظه‌ روي‌ آرامش‌ و صلح‌ نديد. 

خصايص‌ اخلاقي‌ او نيز پيرامون‌ تضادهاي‌ مشابه‌ مي‌گشت‌. عميقاً مردي‌ حساس‌ و رقيق‌القلب‌ بود و به‌ اصطلاح‌ «ديدگان‌ مرطوب‌» داشت‌، گاهي‌ در اثر شنيدن‌ موسيقي‌ و شعر از خود بي‌خود مي‌شد. در جواني‌ گيتار را با احساس‌ مي‌نواخت‌، ولي‌ چون‌ فيليپ‌ سر به‌ سرش‌ مي‌گذاشت‌ آن‌ را كنار گذاشت‌ و بعد از آن‌، براي‌ آنكه‌ بر نفس‌ خود غلبه‌ كند، جز به‌ موسيقي‌ نظامي‌ گوش‌ نمي‌كرد. در امور جنسي‌ نسبتاً پرهيزگار بود، و دليل‌ آن‌ البته‌ بيشتر گرفتاريهايش‌ بود تا كف‌ نفس‌، فعاليت‌ مداوم‌، لشكركشيهاي‌ دراز، جنگهاي‌ متعدد، و نقشه‌ها و امور كشوري‌ پيچيده‌اش‌ تمامي‌ نيروي‌ او را به‌ خود مصروف‌ مي‌داشت‌ و فراغت‌ و موقعيتي‌ براي‌ عشق‌ورزي‌ در او به‌ جاي‌ نمي‌گذارد. چندين‌ زن‌ گرفت‌ كه‌ بيشتر به‌ خاطر مصالح‌ سياسي‌ بود. نسبت‌ به‌ زنان‌ بسيار خوش‌ رفتار بود، ولي‌ مصاحبت‌ سرداران‌ خود را ترجيح‌ مي‌داد. نيمه‌ شبي‌ اطرافيانش‌ زن‌ زيبايي‌ را به‌ چادرش‌ بردند، اسكندر از او پرسيد: «چرا به‌ اين‌ ديري‌؟» زن‌ جواب‌ داد «صبر كردم‌ تا شوهرم‌ بخوابد». اسكندر زن‌ را روانه‌ كرد و مستخدمان‌ خود را سرزنش‌ نمود كه‌ كم‌ مانده‌ بود در اثر عمل‌ شما زناكار شوم‌. در ظاهر به‌ نظر مي‌رسيد كه‌ تمايل‌ به‌ همجنسي‌ دارد و حتي‌ هفايستيون‌ را به‌ حد جنون‌ دوست‌ داشت‌، ولي‌ وقتي‌ تئودورس‌ تاراسي‌ پيشنهاد كرد كه‌ دو غلام‌ جوان‌ خوبروي‌ برايش‌ بفرستد، او را از خود راند و از دوستانش‌ خواست‌ كه‌ به‌ او بگويند كه‌ با اين‌ پيشنهاد پستي‌ طبع‌ خود را نشان‌ داده‌ است‌. عاشق‌ دوستان‌ خود بود و به‌ دوستي‌ جنبه‌ي‌ عشق‌ مي‌داد. تاريخ‌ به‌ ياد ندارد كه‌ هيچ‌ سياستمدار، و كمتر از آن‌ هيچ‌ سرداري‌، در صداقت‌ و رأفت‌ و صميميت‌ و محبت‌ بي‌شائبه‌ و خوش‌ نيتي‌ و سخاوتمندي‌ نسبت‌ به‌ دوست‌ يا دشمن‌ به‌ پاي‌ او برسد. پلوتارك‌ مي‌نويسد: «به‌ كوچك‌ترين‌ بهانه‌ به‌ اشخاص‌ نامه‌
ولي‌ اسكندر در بين‌ جوامع‌ آريستوكراسي‌ ايران‌ چنان‌ درجه‌اي‌ از ادب‌ و فرهنگ‌ و اصالت‌ كردار مشاهده‌ كرده‌ بود كه‌ كمتر در جوامع‌ پر آشوب‌ دموكراسي‌ يونان‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. اسكندر با اعجاب‌ و تحسين‌ به‌ طرز تشكيلاتي‌ كه‌ شاهان‌ بزرگ‌ هخامنشي‌ در كشور داده‌ و آن‌ را اداره‌ مي‌كردند مي‌نگريست‌ و نمي‌دانست‌ كه‌ چگونه‌ مقدونيهاي‌ خشن‌ و بدوي‌ مي‌توانند به‌ جاي‌ آن‌ حكمرانان‌ بنشينند. بالاخره‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيد كه‌ تنها راه‌ دوام‌ دادن‌ به‌ فتوحات‌ خود اين‌ است‌ كه‌ نجيبزادگان‌ ايران‌ را با رهبري‌ خود موافق‌ سازد و از آنها در اداره‌ي‌ امور مملكتي‌ استفاده‌ كند. هرچه‌ بيشتر مي‌ماند بيشتر مجذوب‌ اتباع‌ جديد خود مي‌گشت‌، به‌ حدي‌ كه‌ كم‌كم‌ انديشه‌ي‌ آن‌ را كه‌ چون‌ سلطاني‌ مقدوني‌ بر ايران‌ حكومت‌ كند از سر به‌ در كرد و به‌ فكر افتاد كه‌ چون‌ امپراطوري‌ يوناني‌ - ايراني‌ بر قلمرويي‌ حكومت‌ كند كه‌ در آن‌ يونانيها و ايرانيها با يكديگر برابر بوده‌، در صلح‌ و صفا آميزش‌ فرهنگي‌ و اجتماعي‌ داشته‌ باشند و اميدوار بود كه‌ منازعه‌ي‌ طولاني‌ آسيا و اروپا بدين‌ ترتيب‌ در جشن‌ و سرور به‌ پايان‌ برسد.
مي‌نوشت‌ و سر دوستي‌ باز مي‌كرد». با مهرباني‌ خود قلب‌ سربازان‌ را مي‌ربود؛ جانشان‌ را به‌ خطر مي‌دانداخت‌، ولي‌ نه‌ با بي‌اعتنايي‌؛ انگار كه‌ درد يك‌ يك‌ زخميها را حس‌ مي‌كرد. همان‌طور كه‌ قيصر ، بروتوس‌ و سيسرون‌ را عفو كرد و ناپلئون‌ ، فوشه‌ و تالران‌ را بخشيد، اسكندر نيز از سر تقصير هارپالوس‌ درگذشت‌. هارپالوس‌ خزانه‌دار او بود، كه‌ خزانه‌ را برداشت‌ و گريخت‌ و سپس‌ برگشت‌ و طلب‌ بخشش‌ نمود. اسكندر او را بخشيد و در ميان‌ اعجاب‌ حضار دوباره‌ مأمور خزانه‌اش‌ كرد، كه‌ ظاهراً نتيجه‌ي‌ عملش‌ مثبت‌ بود. در تارسوس‌ ، به‌ سال‌ 333، اسكندر بيمار شد و طبيبش‌ فيليپ‌ نوشدارويي‌ به‌ وي‌ داد. در همان‌ لحظه‌ نامه‌اي‌ از پارمنيو به‌ سلطان‌ رسيد كه‌ فيليپ‌ از داريوش‌ رشوه‌ گرفته‌ كه‌ شاه‌ را مسموم‌ كند. اسكندر نامه‌ را به‌ فيليپ‌ داد و همان‌طور كه‌ او نامه‌ را مي‌خواند نوش‌ دارو را سركشيد؛ دارو هيچ‌ اثر نامطلوبي‌ نداشت‌. شهرت‌ او به‌ سخاوتمندي‌ در جنگها بسيار كمكش‌ مي‌كرد. بسياري‌ از دشمنان‌ تن‌ به‌ اسارت‌ او مي‌دادند و شهرها از غارت‌ او نمي‌هراسيدند و دروازه‌هاي‌ خود را به‌ رويش‌ مي‌گشودند. با اين‌ وجود، خوي‌ وحشيانه‌ي‌ مادر در نهادش‌ نهفته‌ بود، و سرنوشت‌ تلخش‌ اين‌ بود كه‌ به‌ دست‌ طغيانهاي‌ خشمي‌ كه‌ گاهي‌ او را در مي‌ربود از پا درآيد. چون‌ غزه‌ را پس‌ از يك‌ محاصره‌ و هجوم‌ طولاني‌ فتح‌ كرد، از مقاومت‌ پايدار سردار شجاع‌ ايراني‌، باتيس‌ ، خشمگين‌ شد و دستور داد كه‌ پايش‌ را سوراخ‌ كنند و حلقه‌ي‌ برنجي‌ از آن‌ بگذرانند. سپس‌، مست‌ از خاطره‌ي‌ اخيلس‌ ، سردار ايراني‌ را كه‌ اكنون‌ مرده‌ بود به‌ گردونه‌ي‌ سلطنتي‌ بست‌ و با سرعت‌ گرد شهر گردانيد. اعتياد روزافزونش‌ به‌ مشروب‌، كه‌ براي‌ تسكين‌ اعصاب‌ متشنج‌ خود صرف‌ مي‌كرد، به‌ خصوص‌ در سالهاي‌ آخر عمر، به‌ كارهاي‌ وحشيانه‌اي‌ وادارش‌ مي‌كرد كه‌ بعداً از ارتكاب‌ آنها افسرده‌ و پشيمان‌ مي‌شد.
يك‌ صفت‌ در وي‌ سرآمد بود: جاه‌طلبي‌. در جواني‌ از فتوحات‌ فيليپ‌ به‌ دوستان‌ شكايت‌ مي‌كرد كه‌ «پدرم‌، قبل‌ از اينكه‌ ما آماده‌ شويم‌، همه‌ي‌ كارها را كرده‌ است‌ و كار مهمي‌ براي‌ ما نخواهد گذاشت‌». براي‌ احراز موفقيت‌، هر مسئوليتي‌ را مي‌پذيرفت‌ و با هر خطري‌ روبه‌رو مي‌شد... در خايرونيا اولين‌ مردي‌ بود كه‌ به‌ دسته‌ي‌ مقدس‌ تبيها حمله‌ برد. در گرانيكوس‌ از هيچ‌ عملي‌ دريغ‌ نكرد، و به‌ قول‌ خودش‌ «اشتياق‌ به‌ روبه‌رو شدن‌ با خطر» او را مي‌كشاند. در مقابل‌ اين‌ كشش‌ معمولاً چنان‌ تسليم‌ مي‌شد و منظره‌ و صداي‌ ميدان‌ جنگ‌ او را چنان‌ سست‌ و بي‌خود مي‌كرد كه‌ وظايفت‌ و مسئوليتهاي‌ مقام‌ سرداري‌ را فراموش‌ مي‌كرد و با سر به‌ هر جا كه‌ جنگ‌ مغلوبه‌تر بود مي‌تاخت‌. بارها سربازانش‌ از ترس‌ از دست‌ دادن‌ او به‌ التماس‌ مي‌افتادند كه‌ به‌ پشت‌ جبهه‌ برگردد. اسكندر سردار بزرگي‌ نبود، بلكه‌ سرباز دليري‌ بود كه‌ پشتكار لجوجانه‌اش‌ او را به‌ پيش‌ مي‌برد و به‌ سبب‌ بي‌اعتنايي‌ بچگانه‌اي‌ كه‌ داشت‌، فتوحات‌ غيرممكن‌ تصيبش‌ مي‌شد. اسكندر به‌ سربازان‌ الهام‌ مي‌بخشيد و احتمالاً سردارانش‌، كه‌ مردان‌ قادري‌ بودند، بقيه‌ي‌ امور يعني‌ تشكيلات‌ و تربيت‌ سربازان‌ و تاكتيك‌ و استراتژي‌ را اداره‌ مي‌كردند. او سربازان‌ خود را با قوه‌ي‌ تصور و آتش‌ خطابتي‌ كه‌ هرگز در مدرسه‌ نياموخته‌ بود، و آمادگي‌ و صميمي‌ كه‌ در سهم‌ بردن‌ از سختيها و رنجهاي‌ آنها نشان‌ مي‌داد، به‌ پيش‌ مي‌برد. بدون‌ شك‌، وي‌ حكمراني‌ توانا بود: بر سرزمينهايي‌ كه‌ غلبه‌ كرده‌ بود با مهرباني‌ و ثبات‌ قدم‌ حكم‌ مي‌راند، نسبت‌ به‌ قراردادهايي‌ كه‌ با فرماندهان‌ و شهرها مي‌بست‌ وفادار بود، و هرگز متحمل‌ جور و ستم‌ ايادي‌ خويش‌ بر ملل‌ زير دست‌ نمي‌شد. در تمام‌ هيجانات‌ و آشوب‌ لشكركشيها يك‌ هدف‌ بيشتر در افق‌ افكارش‌ نداشت‌، كه‌ حتي‌ مرگ‌ هم‌ نتوانست‌ بر آن‌ غلبه‌ كند: متحد ساختن‌ دنياي‌ شرق‌ مديترانه‌ به‌ صورت‌ يك‌ دنياي‌ فرهنگي‌ واحد، زير لواي‌ تمدن‌ گسترش‌ يابنده‌ي‌ يونان‌. 

اسكندر به‌ سوي‌ افتخار
20-2- چون‌ اسكندر بر تخت‌ نشست‌، خود را فرمانفرماي‌ امپراطوري‌ متزلزلي‌ يافت‌. قبايل‌ شمالي‌ تراكيا و ايلوريا بر او شوريدند؛ آيتوليا ، آكارنانيا ، فوكيس‌ ، اليس‌ و آرگوليس‌ تابعيت‌ خود را منكر شدند؛ اهالي‌ آمبراسيا پادگان‌ مقدوني‌ را بيرون‌ كردند؛ و اردشير سوم‌ به‌ خود مي‌باليد كه‌ قتل‌ فيليپ‌ طبق‌ نقشه‌ي‌ او بوده‌ و ديگر خطري‌ از جانب‌ جوان‌ ناپخته‌ي‌ بيست‌ ساله‌اي‌ كه‌ بر تخت‌ نشسته‌ متوجه‌ ايران‌ نيست‌. چون‌ خبر پر از سرور مرگ‌ فيليپ‌ به‌ آتن‌ رسيد، دموستن‌ جامه‌ي‌ ضيافت‌ در بركرد، تاج‌ گلي‌ بر سرگذارد، و در مجلس‌ آتن‌ پيشنهاد كرد كه‌ تاج‌ افتخاري‌ به‌ پاوسانياس‌ ، قاتل‌ فيليپ‌، داده‌ شود. در داخل‌ مقدونيه‌ بيش‌ از ده‌ دسته‌ي‌ مختلف‌ عليه‌ جان‌ شاه‌ جوان‌ توطئه‌ كردند.
اسكندر با نيروي‌ قاطعي‌ بر اوضوع‌ مسلط‌ شد و تمام‌ مخالفان‌ داخلي‌ را سركوب‌ كرد و به‌ اين‌ ترتيب‌ آينده‌ي‌ تابناك‌ خويش‌ را متجلي‌ ساخت‌. پس‌ از توقيف‌ و سركوب‌ سركردگان‌ توطئه‌هاي‌ داخلي‌، در سال‌ 336، رو به‌ جنوب‌ به‌ يونان‌ تاخت‌ و در ظرف‌ دو سه‌ روز به‌ تب‌ رسيد. كشور - شهرهاي‌ يونان‌ درصدد تجديد روابط‌ خود برآمدند و آتن‌ محقرانه‌ طلب‌ بخشش‌ كرد؛ دو تاج‌ به‌ او هديه‌ نمود و افتخارات‌ آسماني‌ به‌ او بخشيد. اسكندر كه‌ خشمش‌ فرو نشسته‌ بود، پايان‌ ديكتاتوري‌ را در تمام‌ يونان‌ اعلام‌ كرد و فرمان‌ داد تا شهرها همه‌ آزادانه‌ تحت‌ قوانين‌ خود به‌ حيات‌ سياسي‌ خويش‌ دادمه‌ دهند. شوراي‌ دولتهاي‌ همسايه‌ تمام‌ حقوق‌ و افتخاراتي‌ را كه‌ به‌ فيليپ‌ داده‌ بود به‌ وي‌ داد؛ كنگره‌ي‌ تمام‌ شهرهاي‌ يونان‌، جز اسپارت‌ ، در مجمعي‌ كه‌ در كورنت‌ تشكيل‌ دادند، وي‌ را سردار كل‌ يونان‌ اعلام‌ كردند، و وعده‌ي‌ هرگونه‌ كمك‌ نظامي‌ براي‌ لشكركشي‌ به‌ آسيا به‌ او دادند. اسكندر به‌ پلا برگشت‌، پايتخت‌ را منقاد كرد و به‌ سوي‌ شمال‌ روي‌ آورد تا شورش‌ قبايل‌ بربر را سركوب‌ كند (335). با سرعت‌ لشكركشيهاي‌ ناپلئون‌، سربازان‌ خود را تا بخارست‌ امروزي‌ برد، و اصول‌ حكومتي‌ خود را بر سواحل‌ شمالي‌ دانوب‌ مستقر ساخت‌. در آن‌ هنگام‌ شنيد كه‌ ايلورياييها به‌ سوي‌ مقدونيه‌ در حال‌ پيشرفتند. بي‌درنگ‌، پس‌ از پيمودن‌ سي‌ صد و بيست‌ كيلومتر در صربستان‌ ، مهاجمان‌ را غافلگير ساخته‌ و شكست‌ داد و باقيماندگان‌ آنها را به‌ كوهستانهايشان‌ پس‌ راند. 

در همين‌ زمان‌ شايعه‌ي‌ قتل‌ اسكندر در جنگ‌ دانوب‌، آتنيها را به‌ شورش‌ برانگيخت‌، دموستن‌ براي‌ استقلال‌ اعلان‌ جهاد داد و دريافت‌ مبالغ‌ معتنابهي‌ از ايرانيها براي‌ پيشرفت‌ اين‌ مقصود را قابل‌ توجيه‌ دانست‌. تبيها نيز شوريدند، افسران‌ مقدوني‌ را كه‌ اسكندر بر جاي‌ گذاشته‌ بود كشتند و پادگان‌ مقدوني‌ را در كادميا محاصره‌ كردند. آتن‌ به‌ تب‌ كمك‌ فرستاد و از يونانيها و ايران‌ دعوت‌ كرد تا در اتحاد عليه‌ مقدونيه‌ شركت‌ كنند. اسكندر، كه‌ شورش‌ يونان‌ را نهضتي‌ براي‌ آزادي‌ و استقلال‌ ندانسته‌، آن‌ را زشت‌ و نوعي‌ خيانت‌ و نمك‌ناشناسي‌ مي‌شمرد، سربازان‌ خسته‌ي‌ خود را دوباره‌ وارد يونان‌ ساخت‌. سيزده‌ روز به‌ تب‌ رسيد و لشكري‌ را كه‌ براي‌ مقابله‌ با او فرستاده‌ شده‌ بود شكست‌ داد. بعد سرنوشت‌ شهر بي‌دفاع‌ را به‌ دست‌ دشمنان‌ قديمي‌ آن‌ - پلاتايا ، اورخومنوس‌ ، تسپياي‌ و فوكيس‌ - سپرد. اينان‌ رأي‌ دادند كه‌ تب‌ سوزاند، و با خاك‌ يكسان‌ شده‌ ساكنان‌ آن‌ به‌ بردگي‌ فروخته‌ شوند. اسكندر، به‌ اميد اينكه‌ اين‌ عمل‌ درسي‌ براي‌ ديگران‌ باشد. فرمان‌ را امضاء كرد به‌ اين‌ شرط‌ كه‌ سربازان‌ فاتح‌ از خانه‌ي‌ پينداروس‌ چشم‌ بپوشند و جان‌ و مال‌ كشيشها و هركس‌ را كه‌ اثبات‌ كند عليه‌ شورش‌ بوده‌ ببخشايند. بعدها از اين‌ انتقام‌ وحشيانه‌ سخت‌ پشيمان‌ شد و «دستور داد بدون‌ كوچك‌ترين‌ اشكال‌تراشي‌ هر چه‌ اهالي‌ تب‌ بخواهند بدهند». در عوض‌ با نرمشي‌ كه‌ با يونانيها كرد عمل‌ خود را جبران‌ نمود و اصرار نورزيد كه‌ دموستن‌ و ساير رهبران‌ شورش‌ تسليم‌ او شوند. تا آخر عمر رفتارش‌ نسبت‌ به‌ آتن‌ احترام‌آميز و دوستانه‌ بود، به‌ معبد آكروپوليس‌ غنايم‌ بسياري‌ را كه‌ از فتوحات‌ آسيايي‌ آورده‌ بود اهدا كرد، مجسمه‌هاي‌ جباركشان‌ ( تورانيكيدس‌ ) را كه‌ خشيارشا برده‌ بود پس‌ گرفت‌ و به‌ آتن‌ فرستاد، و پس‌ از لشكركشي‌ دشواري‌ خطاب‌ به‌ آتنيها گفت‌: «اي‌ آتنيها باور مي‌كنيد كه‌ چه‌ خطراتي‌ را براي‌ جلب‌ تحسين‌ شما متحمل‌ مي‌شوم‌؟» 

چون‌ اتحاد تمام‌ كشور - شهرهاي‌ يونان‌، جز اسپارت‌، را دوباره‌ برقرار ساخت‌، به‌ مقدونيه‌ برگشت‌ تا وسايل‌ حمله‌ به‌ آسيا را فراهم‌ سازد. خزانه‌ي‌ دولت‌ را تهي‌ يافت‌؛ در نتيجه‌ي‌ سلطنت‌ فيليپ‌ كسر بودجه‌اي‌ معادل‌ پانصد تالنت‌ (سه‌ ميليون‌ دلار) حاصل‌ شده‌ بود. هشت‌ صد تالنت‌ قرض‌ كرد و به‌ عزم‌ به‌ دست‌ آوردن‌ پولي‌ كه‌ قرض‌ كرده‌ بود، از كشور خود بيرون‌ رفت‌. اسكندر اميدوار بود كه‌ به‌ عنوان‌ قهرمان‌ يونانيها با ايران‌ بجنگد، ولي‌ مي‌دانست‌ كه‌ نيمي‌ از مردم‌ يونان‌ خواستار مرگ‌ او هستند. به‌ او خبر رسيده‌ بود كه‌ ايران‌ مي‌تواند يك‌ ميليون‌ نفر بسيج‌ كند، حال‌ آنكه‌ جمع‌ لشكريان‌ او از سي‌ هزار پياده‌ و پنج‌ هزار سواره‌ نظام‌ تجاوز نمي‌كرد. با اين‌ وجود، اخيلس‌ جديد دوازده‌ هزار سرباز به‌ سركردگي‌ آنتيپاتر در مقدونيه‌ گذارد كه‌ مواظب‌ يونان‌ باشد و در سال‌ 334، دست‌ به‌ گستاخانه‌ترين‌ و مهيج‌ترين‌ لشكركشيهايي‌ زد كه‌ تا به‌ آن‌ روز در تاريخ‌ پادشاهان‌ سابقه‌ نداشت‌. سرنوشتش‌ اين‌ بود كه‌ يازده‌ سال‌ ديگر زندگي‌ كند، ولي‌ روي‌
اسكندر ناچار بيشتر در دامن‌ بزرگان‌ ايراني‌ افتاد و معاشرت‌ آنها را بر هموطنان‌ خود ترجيح‌ داد. اوج‌ ارتداد يا ديپلماسي‌ او، ادعاي‌ خداييش‌ بود. در سال‌ 324، به‌ تمام‌ ايالات‌ يونان‌، جز مقدونيه‌، اعلام‌ كرد كه‌ از اين‌ به‌ بعد بايد او را پسر زئوس‌ و آمون‌ بشناسن
اروپا و وطنش‌ را ديگر نبيند. هنگامي‌ كه‌ لشكريانش‌ تنگه‌ي‌ دارادانل‌ را از سستوس‌ به‌ آبودوس‌ طي‌ مي‌كردند، اسكندر دماغه‌ي‌ سيگئوم‌ را براي‌ پياده‌ شدن‌ انتخاب‌ كرد؛ نظرش‌ اين‌ بود كه‌ از راهي‌ برود كه‌ به‌ گمانش‌ آگاممنون‌ به‌ تروا رفته‌ بود. هر جا توقف‌ مي‌كرد قطعه‌هايي‌ از ايلياد را كه‌ تقريباً از برداشت‌ براي‌ دوستانش‌ مي‌خواند. مقبره‌ي‌ مشهور اخيلس‌ را تدهين‌ كرده‌، بر مزار او تاج‌گلي‌ گذاشت‌ و بر حسب‌ مراسم‌ باستاني‌، برهنه‌، گرد آن‌ طواف‌ داد و فرياد كرد: «شادباش‌اي‌ اخيلس‌ كه‌ در زندگي‌ ياري‌ صديق‌ و پس‌ از مرگ‌ شاعري‌ نامدار داشته‌اي‌ كه‌ نامت‌ را جاويد سازد» و قسم‌ ياد كرد كه‌ مبارزه‌اي‌ را كه‌ در تروا بين‌ آسيا و اروپا شروع‌ شده‌ بود با موفقيت‌ به‌ آخر برساند. 

در اينجا لازم‌ نيست‌ كه‌ داستان‌ فتوحات‌ او را مجدداً نقل‌ كنيم‌. در كنار رودخانه‌ي‌ گرانيكوس‌ با اولين‌ مقاومت‌ ايرانيها روبه‌رو شد و آن‌ را در هم‌ شكست‌. در آنجا كليتوس‌ با قطع‌ دست‌ يك‌ سرباز ايراني‌، كه‌ از عقب‌ قصد جان‌ او را داشت‌، از مرگ‌ رهانيدش‌ مورخان‌ ساده‌ لوح‌ ممكن‌ است‌ چنين‌ وقايعي‌ را عامل‌ معين‌كننده‌ي‌ تاريخ‌ تعبير كنند. پس‌ از استراحت‌، ارتش‌ به‌ يونيا تاخت‌ و هر شهر يوناني‌ را كه‌ تسخير مي‌كرد به‌ آن‌ حكومت‌ خودمختاري‌ و دموكراسي‌ تحت‌ قيموميت‌ خود مي‌داد. اغلب‌ شهرها، بدون‌ مقاومت‌، دروازه‌ هايشان‌ را به‌ سوي‌ او مي‌گشودند. در ايسوس‌ با قسمت‌ اعظم‌ نيروي‌ ايرانيها، كه‌ عده‌شان‌ به‌ شش‌ صد هزار نفر مي‌رسيد، تحت‌ فرماندهي‌ داريوش‌ سوم‌ ، مصاف‌ داد، و بار ديگر با به‌ كار بردن‌ سواره‌ نظام‌ براي‌ حمله‌ و پياده‌ نظام‌ براي‌ دفاع‌، بر ايرانيها غلبه‌ كرد. داريوش‌ خانواده‌ و خزانه‌ي‌ خود را رها نموده‌، فرار كرد و اسكندر خزانه‌ را با منت‌ تصرف‌ كرد و با خانواده‌ي‌ او با نجابت‌ رفتار نمود. پس‌ از تسخير بدون‌ خونريزي‌ دمشق‌ ، سيدون‌ و صور را كه‌ سپاه‌ بزرگي‌ از فنيقيها با پول‌ ايرانيان‌ از آن‌ حفاظت‌ مي‌كردند، محاصره‌ كرد. اين‌ شهر باستاني‌ چندان‌ مقاومت‌ كرد كه‌ وقتي‌ اسكندر آن‌ را گشود، ديوانه‌ از خشم‌، دستور داد كه‌ سربازانش‌ هشت‌ هزار نفر از اهالي‌ را قتل‌ عام‌ نموده‌، سي‌ هزار نفر را به‌ بردگي‌ بفروشند. اورشليم‌ بدون‌ مقاومت‌ تسليم‌ شد و اهالي‌ مورد ملاطفت‌ قرار گرفتند. غزه‌ آن‌ قدر مقاومت‌ كرد تا آنچه‌ مرد در شهر بود كشته‌، و هر چه‌ زن‌ بود مورد تجاوز قرار گرفت‌. 

پيشرفت‌ موفقيت‌آميز مقدونيها در صحراي‌ سينا در مصر مجدداً آغاز شد، و چون‌ اسكندر خدايان‌ مصريها را مورد احترام‌ قرارداد، مصريها، كه‌ از زير يوغ‌ ايرانيها خلاص‌ مي‌شدند، اسكندر را به‌ مثابه‌ ناجي‌ آسماني‌ خود استقبال‌ كردند. از آنجايي‌ كه‌ مي‌دانست‌ مذهب‌ با نفوذتر از سياست‌ است‌، براي‌ رسيدن‌ به‌ واحه‌ي‌ سيوا از صحراي‌ ديگري‌ گذشت‌ و مراسم‌ احترام‌ را نسبت‌ به‌ آمون‌ ، خداي‌ آنها، كه‌ به‌ قول‌ اولومپياس‌ پدر خودش‌ بود، به‌ جاي‌ آورد. راهبان‌ سليم‌النفس‌ آنجا، طبق‌ مراسم‌ باستان‌، تاج‌ فرعوني‌ بر سرش‌ گذاشتند و راه‌ را براي‌ برآمدن‌ سلسله‌ي‌ بطالسه‌ همواره‌ ساختند. سپس‌ به‌ مصب‌ رودخانه‌ي‌ نيل‌ بازگشت‌ و انديشه‌ي‌ ساختن‌ پايتخت‌ جديدي‌ در يكي‌ از دهانه‌هاي‌ رود نيل‌ به‌ ذهنش‌ آمد، يا شايد نقشه‌ي‌ آن‌ را تصويب‌ كرد. محتملاً بازرگانان‌ يوناني‌ كه‌ در شهر نزديك‌ نوكراتيس‌ مي‌زيستند، با توجه‌ به‌ تجارت‌ رو به‌ گسترش‌ يونان‌ و مصر، اين‌ فكر را به‌ او عرضه‌ كرده‌ بودند. اسكندر نقشه‌ي‌ ديوارها، خيابانها و محل‌ معبدهاي‌ مصري‌ و يوناني‌ اسكندريه‌ را تعيين‌ كرد و جزئيات‌ آن‌ را به‌ معمار خود دينوكراتس‌ سپرد. 

در مراجعت‌ به‌ آسيا با ارتش‌ مختلط‌ عظيم‌ داريوش‌ در گوگمل‌ ، نزديك‌ آربلا ، روبه‌رو شد و از زيادي‌ نفرات‌ آن‌ به‌ وحشت‌ افتاد، زيرا مي‌دانست‌ كه‌ يك‌ شكست‌ تمام‌ فتوحات‌ او را باطل‌ خواهد ساخت‌. سربازانش‌ او را تسلي‌ مي‌دادند كه‌: «اعليحضرتا، تشويش‌ به‌ خود راه‌ ندهيد و از زيادي‌ نفرات‌ دشمن‌ نهراسيد، زيرا بوي‌ پشم‌بزي‌ كه‌ از ما بلند مي‌شود كافيست‌ كه‌ آنها را فراري‌ دهد». شب‌ را به‌ بازديد زمينهايي‌ كه‌ فردايش‌ نبردگان‌ مي‌شد سپري‌ كرده‌، قربانيهاي‌ زيادي‌ تقديم‌ خدايان‌ كرد. پيروزي‌ روز بعد او قاطع‌ بود. صفوف‌ نامنظم‌ ارتش‌ داريوش‌ تاب‌ مقاومت‌ در مقابل‌ فالانكسهاي‌ اسكندر را نياوردند و نتوانستند از خود عليه‌ حملات‌ سريع‌ سوار نظام‌ مقدوني‌ دفاع‌ كنند. اين‌ بود كه‌ صفوف‌ ارتش‌ داريوش‌ به‌ هم‌ ريخته‌ فرار كردند و خود او نيز تا آخر در ميدان‌ جنگ‌ نماند. هنگامي‌ كه‌ داريوش‌ به‌ دست‌ سردارانش‌ به‌ اتهام‌ ترس‌ كشته‌ شد. بابل‌ تسليم‌ گرديد. اسكندر ثروت‌ آن‌ را تماماً تصاحب‌ كرده‌، قسمتي‌ از آن‌ را بين‌ سربازان‌ خود تقسيم‌ كرد، ولي‌ با تواضع‌ و احترام‌ به‌ خدايان‌ مردم‌ و فرمان‌ تجديد بناي‌ معابد، محبت‌ مردم‌ را جلب‌ كرد. 

در آخر سال‌ 331 به‌ شوش‌ رسيد. مردم‌ شوش‌، كه‌ هنوز خاطره‌ي‌ شكوه‌ عيلام‌ را داشتند، از او چون‌ نجات‌ دهنده‌اي‌ استقبال‌ كردند. شهر را از غارت‌ حفظ‌ كرد ولي‌ با تقسيم‌ پنجاه‌ هزار تالنت‌ (سي‌ صد ميليون‌ دلار)، كه‌ از خزانه‌ي‌ داريوش‌ يافت‌، سربازان‌ خود را نيز راضي‌ و خشنود نگاه‌ داشت‌. مقدار معتنابهي‌ پول‌ براي‌ مردم‌ شهر پلاتايا ، كه‌ در سال‌ 480 در مقابل‌ ايرانيها دليرانه‌ مقاومت‌ كرده‌ بودند، فرستاد. شهرهاي‌ يوناني‌ آسيا را كه‌ به‌ او هنگام‌ لشكركشي‌ كمك‌ كرده‌ بودند، نيز فراموش‌ نكرد و تمام‌ قروض‌ خود را به‌ آنها پرداخت‌. سپس‌ با سربلندي‌ به‌ دنياي‌ يونان‌ اعلام‌ كرد كه‌ يونان‌ ديگر كاملاً از تحت‌ رقيب‌ ايرانيها در آمده‌ است‌.
هنوز آن‌ قدر در شوش‌ نمانده‌ بود كه‌ لشكريانش‌ رفع‌ خستگي‌ كنند كه‌ در سرماي‌ زمستان‌ از كوهها گذشت‌ تا تخت‌ جمشيد را تصرف‌ كند و چنان‌ به‌ سرعت‌ به‌ قصر داريوش‌ رسيد كه‌ ايرانيها وقت‌ نكردند خزانه‌ي‌ او را پنهان‌ كنند. در اينجا نيز عقلش‌ را از دست‌ بداد و آن‌ شهر زيباي‌ عظيم‌ را سوزاند و با خاك‌ يكسان‌ كرد. سربازانش‌ به‌ خانه‌ها ريختند. اموال‌ مردم‌ را غارت‌ كردند، به‌ زنها تجاوز نمودند و مردان‌ را كشتند. شايد آنها به‌ هنگام‌ ورود به‌ شهر از ديدن‌ هشتصد يوناني‌ كه‌ به‌ علل‌ مختلف‌، اعضايشان‌ توسط‌ ايرانيها قطع‌ شده‌ بود، به‌ خشم‌ آمده‌، مرتكب‌ آن‌ اعمال‌ شدند. اسكندر از ديدن‌ دست‌ و پاهاي‌ بريده‌ و گوشها و چشمهاي‌ دريده‌ي‌ اين‌ يونانيان‌ چنان‌ متأثر شد كه‌ به‌ گريه‌ افتاد و بديشان‌ زمين‌ بخشيد و غلامان‌ داد كه‌ برايشان‌ كار كنند.
پس‌ از آن‌، اين‌ سردار سيري‌ناپذير مصمم‌ شد كه‌ كاري‌ را كه‌ كوروش‌ بزرگ‌ موافق‌ به‌ انجامش‌ نشده‌ بود، يعني‌ به‌ رقيت‌ درآوردن‌ طوايفي‌ كه‌ شرق‌ ايران‌ را محل‌ تاخت‌ و تاز قرار مي‌دادند، انجام‌ دهد. شايد، با علم‌ ناقصي‌ كه‌ از جغرافي‌ داشت‌، اميدوار بود كه‌ آن‌ طرف‌ مشرق‌ زمين‌ اسرارآميز، اقيانوسي‌ را كه‌ سرحد طبيعي‌ قلمرو حكومتش‌ باشد بيابد. در ورود به‌ سغد ( سغديانا ) به‌ ديهي‌ وارد شد كه‌ نوادگان‌ برانخيداي‌ ، كه‌ در سال‌ 480 خزاين‌ معبد ميلتوس‌ را به‌ خشيارشا تسليم‌ كرده‌ بود، در آن‌ مي‌زيستند. برانگيخته‌ از اين‌ انديشه‌ كه‌ انتقام‌ خداي‌ غارت‌ شده‌ را مي‌گيرد، فرمان‌ داد كه‌ كليه‌ي‌ ساكنان‌ را از مرد و زن‌ و بچه‌ به‌ قتل‌ برساند ( بدين‌ ترتيب‌ جزاي‌ گناه‌ پدران‌ را نوادگان‌ نسل‌ پنجم‌ متحمل‌ شدند ). بدين‌ ترتيب‌، لشكركشيهاي‌ او به‌ سغد ، آريانا ، و باكتريانا خونين‌ و بدون‌ غنيمت‌ بود؛ البته‌ فتوحاتي‌ هم‌ كرد، طلاهايي‌ به‌ چنگ‌ آورد و همه‌ جا دشمناني‌ براي‌ خود باقي‌ گذاشت‌. نزديك‌ بخارا مردانش‌ بسوس‌ ، قاتل‌ داريوش‌، را دستگير كردند. اسكندر ناگهان‌ انتقامجوي‌ شاه‌ شاهان‌ شد. دستور داد او را آن‌ قدر شلاق‌ زدند كه‌ مشرف‌ به‌ مرگ‌ شد، سپس‌ گوش‌ و دماغش‌ را بريدند و به‌ اكباتانا فرستادندش‌. در آنجا فرمان‌ داد يك‌ دست‌ و يك‌ پايش‌ را به‌ يك‌ درخت‌ و يك‌ دست‌ و پاي‌ ديگرش‌ را به‌ درخت‌ ديگري‌ بستند و سپس‌ درختها را رها كردند، و بدين‌ ترتيب‌ بدنش‌ را شقه‌ كرد. اسكندر هر چه‌ از يونان‌ دورتر مي‌شد خصايص‌ يوناني‌ خود را از دست‌ مي‌داد و تبديل‌ به‌ مستبدي‌
كاليستنس‌ برادرزاده‌ي‌ ارسطو را متهم‌ نمود. مشاراليه‌، كه‌ به‌ همراه‌ شاه‌ به‌ عنوان‌ مورخ‌ دربار سفر مي‌كرد، قبلاً به‌ سبب‌ سرپيچي‌ از به‌ خاك‌ افتادن‌ و تنقيد از رفتار شرقي‌ او و اظهار اينكه‌ آيندگان‌ فقط‌ از طريق‌ او كه‌ مورخ‌ است‌ اسكندر را خواهند شناخت‌، شاه‌ را رنجانده‌ بود. اسكندر او را به‌ زندان‌ انداخت‌ و وي‌ هفت‌ ماه‌ بعد همانجا بمرد. اين‌ واقعه‌ به‌ روابط‌ دوستانه‌ي‌ اسكندر و ارسطو كه‌ سالها به‌ خاطر دفاع‌ از اسكندر و نيات‌ او جان‌ خود را در آتن‌ به‌ خطر انداخته‌ بود، پايان‌ داد.
ظالم‌ و وحشي‌ مي‌شد. 

در سال‌ 327، از ارتفاعات‌ هيمالايا گذشته‌، وارد هندوستان‌ شد. خودپسندي‌ توأم‌ با كنجكاوي‌ او را به‌ آن‌ مناطق‌ دور دست‌ مي‌كشاند. سردارانش‌ او را منع‌ مي‌كردند و سربازانش‌ با بي‌ميلي‌ از او اطاعت‌ مي‌نمودند. پس‌ از عبور از رود سند، پوروس‌ شاه‌ را شكست‌ داده‌، اعلام‌ كرد كه‌ تا رودگنگ‌ خواهد تاخت‌، ولي‌ سربازانش‌ ديگر پيش‌تر نرفتند. اسكندر التماس‌ كرد و سه‌ روز تمام‌ با سربازانش‌ قهر كرد و از چادر خارج‌ نشد، ولي‌ سربازان‌ ديگر خسته‌ شده‌ بودند. ناچار خشمگين‌ و دل‌ آزرده‌ برگشت‌ و رو به‌ جنوب‌ نهاد و از ميان‌ قبايل‌ دشمن‌ با چنان‌ دليري‌ عبور كرد كه‌ سربازانش‌ از اينكه‌ نتوانسته‌ بودند رؤياهاي‌ او را جامه‌ي‌ عمل‌ بپوشند مي‌گريستند. وي‌ اولين‌ كسي‌ بود كه‌ از ديوارهاي‌ شهر ماليا به‌ شهر پريد. پس‌ از او دو نفر ديگر نيز به‌ همين‌ ترتيب‌ وارد شهر شدند كه‌ نردبان‌ شكست‌ و هر سه‌ ميان‌ دشمن‌ تنها ماندند. اسكندر به‌ تنهايي‌ آنقدر جنگيد تا از درد زخمهايش‌ از پا درآمد. در اين‌ هنگام‌ سربازانش‌ وارد شده‌ بودند و يكي‌ پس‌ از ديگري‌ جانشان‌ را براي‌ حفظ‌ پادشاه‌ خود از دست‌ مي‌دادند. وقتي‌ جنگ‌ به‌ انتها رسيد، بدن‌ نيمه‌ جانش‌ را به‌ چادرش‌ بردند و در راه‌ هر كه‌ به‌ او مي‌رسيد لباسش‌ را بوسه‌ مي‌داد. پس‌ از سه‌ ماه‌ بيماري‌، به‌ راهپيمايي‌ خود ادامه‌ داده‌، رود سند را پشت‌ سر گذاشت‌ و بالاخره‌ به‌ اقيانوس‌ هند رسيد. در آنجا قسمتي‌ از نيروهاي‌ خود را از راه‌ آب‌ به‌ فرماندهي‌ نئارخوس‌ مراجعت‌ داد. نئارخوس‌ با مهارت‌ كامل‌ نيروها را در آبهاي‌ ناشناس‌ به‌ مقصد رساند. اسكندر بقيه‌ي‌ سربازان‌ را شخصاً در امتداد سواحل‌ هندوستان‌ و از ميان‌ صحراي‌ بلوچستان‌ عبور داد. مشقاني‌ كه‌ سربازانش‌ در اين‌ راه‌ متحمل‌ شدند با آنچه‌ سربازان‌ ناپلئون‌ در مراجعت‌ از مسكو ديدند برابري‌ مي‌كند. گرما هزاران‌ نفر و تشنگي‌ هزاران‌ نفر ديگر را هلاك‌ كرد. اندك‌ آبي‌ يافتند. آن‌ را نزد اسكندر آوردند، ولي‌ وي‌ عمداً آن‌ را به‌ زمين‌ ريخت‌. وقتي‌ بقاياي‌ لشكريانش‌ به‌ شوش‌ رسيدند، بيش‌ از ده‌ هزار نفر تلف‌ شده‌ بودند و خود اسكندر نيز نيمي‌ از عقل‌ خود را از دست‌ داده‌ بود. 

مرگ‌ يك‌ خدا
20-3- اسكندر تاكنون‌ 9 سال‌ در آسيا به‌ سر برده‌ بود. تغييراتي‌ كه‌ فتوحات‌ او در اين‌ قاره‌ به‌ وجود آورده‌ بود كمتر از تغييراتي‌ بود كه‌ تمدن‌ و رسوم‌ آسياييها در او ايجاد كرده‌ بود. ارسطو به‌ او گفته‌ بود كه‌ با يونانيها چون‌ «آزادگان‌» و با بربرها چون‌ بردگان‌ رفتار كند. ولي‌ اسكندر در بين‌ جوامع‌ آريستوكراسي‌ ايران‌ چنان‌ درجه‌اي‌ از ادب‌ و فرهنگ‌ و اصالت‌ كردار مشاهده‌ كرده‌ بود كه‌ كمتر در جوامع‌ پر آشوب‌ دموكراسي‌ يونان‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. اسكندر با اعجاب‌ و تحسين‌ به‌ طرز تشكيلاتي‌ كه‌ شاهان‌ بزرگ‌ هخامنشي‌ در كشور داده‌ و آن‌ را اداره‌ مي‌كردند مي‌نگريست‌ و نمي‌دانست‌ كه‌ چگونه‌ مقدونيهاي‌ خشن‌ و بدوي‌ مي‌توانند به‌ جاي‌ آن‌ حكمرانان‌ بنشينند. بالاخره‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيد كه‌ تنها راه‌ دوام‌ دادن‌ به‌ فتوحات‌ خود اين‌ است‌ كه‌ نجيبزادگان‌ ايران‌ را با رهبري‌ خود موافق‌ سازد و از آنها در اداره‌ي‌ امور مملكتي‌ استفاده‌ كند. هرچه‌ بيشتر مي‌ماند بيشتر مجذوب‌ اتباع‌ جديد خود مي‌گشت‌، به‌ حدي‌ كه‌ كم‌كم‌ انديشه‌ي‌ آن‌ را كه‌ چون‌ سلطاني‌ مقدوني‌ بر ايران‌ حكومت‌ كند از سر به‌ در كرد و به‌ فكر افتاد كه‌ چون‌ امپراطوري‌ يوناني‌ - ايراني‌ بر قلمرويي‌ حكومت‌ كند كه‌ در آن‌ يونانيها و ايرانيها با يكديگر برابر بوده‌، در صلح‌ و صفا آميزش‌ فرهنگي‌ و اجتماعي‌ داشته‌ باشند و اميدوار بود كه‌ منازعه‌ي‌ طولاني‌ آسيا و اروپا بدين‌ ترتيب‌ در جشن‌ و سرور به‌ پايان‌ برسد.
هم‌ اكنون‌ هزاران‌ نفر از سربازانش‌ با زنان‌ بومي‌ ازدواج‌ كرده‌ يا با ايشان‌ مي‌زيستند. چرا خودش‌ به‌ آنها تأسي‌ نكند و دختر داريوش‌ بزرگ‌ را نگيرد و با آوردن‌ اولادي‌ كه‌ با خون‌ خود دو سلسله‌ي‌ شاهي‌ را متحد سازد، دو ملت‌ را آشتي‌ ندهد؟ او قبلاً با شاهزاده‌اي‌ از باكتريانا به‌ نام‌ ركسانا ازدواج‌ كرده‌ بود، ولي‌ اين‌ امر مانع‌ مهمي‌ نبود. موضوع‌ را با افسران‌ خود در ميان‌ گذاشت‌ و پيشنهاد كرد كه‌ آنها نيز زنان‌ ايراني‌ اختيار كنند. ايشان‌ در ابتدا به‌ اميدهاي‌ او براي‌ اتحاد دو ملت‌ مي‌خنديدند، ولي‌ چون‌ مدتها بود كه‌ از خانه‌ و وطن‌ دور مانده‌ و از طرفي‌ زيبايي‌ زنان‌ ايراني‌ مقاومت‌ناپذير بود، در ضيافت‌ ازدواجي‌ كه‌ در شوش‌ در سال‌ 324 بر پا شد، اسكندر استاتيرا ، دختر داريوش‌ سوم‌، و پاروساتيس‌ ، دختر اردشير سوم‌، را به‌ زني‌ گرفت‌ و بدين‌ ترتيب‌ خود را با دو شاخه‌ از دودمان‌ سلطنتي‌ ايراني‌ پيوند داد. هشتاد نفر از افسرانش‌ نيز زن‌ ايراني‌ گرفتند. بعد از آن‌ در هزاران‌ ضيافت‌ ديگر، عروسيهاي‌ سربازان‌ را با زنان‌ ايراني‌ جشن‌ گرفتند. اسكندر به‌ هر يك‌ از اين‌ افسران‌ عطاياي‌ فراواني‌ بخشيد و از قروض‌ سربازاني‌ كه‌ زن‌ مي‌گرفتند چشم‌ مي‌پوشيد. به‌ قول‌ آريانوس‌ ، مخارج‌ اين‌ كار بالغ‌ بر بيست‌ هزار تالنت‌ (صد و بيست‌ ميليون‌ دلار) شد. به‌ منظور توسعه‌ي‌ اين‌ اتحاد، سرزمين‌ بين‌النهرين‌ و ايران‌ را به‌ روي‌ يونانيهاي‌ مستعمره‌ طلب‌ باز كرد و بدين‌ ترتيب‌ از فشار جمعيت‌ در بعضي‌ از ايالات‌ يوناني‌ كاست‌ و جنگ‌ طبقاتي‌ را تخفيف‌ داد. شهرهاي‌ يوناني‌ آسيا، كه‌ بعداً بخش‌ مهمي‌ از امپراطوري‌ سلوكيه‌ را تشكيل‌ دادند، بدين‌ ترتيب‌ پا گرفتند. در همين‌ حال‌، سي‌هزار جوان‌ ايراني‌ را نيز به‌ خدمت‌ سربازي‌ برده‌، به‌ ايشان‌ فنون‌ جنگي‌ يوناني‌ آموخت‌. 

شايد زنهاي‌ ايراني‌ اسكندر در اقتباس‌ رسوم‌ شرقي‌ به‌ توسط‌ او مؤثر بودند، يا شايد تواضع‌ او چنين‌ نتيجه‌ داد، يا اينكه‌ شايد نقشه‌اي‌ چنين‌ بود. پلوتارك‌ مي‌گويد: «در ايران‌ ابتدا لباس‌ بربرها (خارجي‌) را در بركرد، شايد براي‌ اينكه‌ كار متمدن‌ كردن‌ ايرانيها را سهل‌تر كند، زيرا هيچ‌ امري‌ زودتر از اقتباس‌ راه‌ و رسم‌ زندگي‌ مردم‌ آنها را رام‌ نمي‌كند. با اين‌ وجود از روش‌ ماديها كاملاً تقليد نكرد، بلكه‌ راه‌ ميانه‌اي‌ را بين‌ روش‌ ايراني‌ و مقدوني‌ برگزيد، كه‌ مانند اولي‌ چنان‌ پرتجمل‌ نباشد و در عين‌ حال‌ باشكوه‌تر و زيباتر از ديگري‌ گردد.» سربازانش‌ مي‌ديدند كه‌ اسكندر تحت‌ سلطه‌ي‌ شرق‌ در مي‌آيد و با تأسف‌ شاهد از دست‌ دادن‌ او بودند و با حسرت‌ و غم‌، مهر و محبتي‌ را كه‌ روزي‌ بر سر ايشان‌ نثار مي‌كرد از دست‌ رفته‌ مي‌يافتند. ايرانيها برعكس‌ از او اطاعت‌ كامل‌ مي‌كردند و تا دلش‌ مي‌خواست‌ از او چاپلوسي‌ مي‌نمودند. از آن‌ طرف‌ مقدونيها، كه‌ تحت‌ نفوذ تجمل‌ شرقيها نرم‌ شده‌ بودند، در زير باري‌ كه‌ بر دوششان‌ گذاشته‌ بود غرولند مي‌كردند؛ سخاوت‌ او را از ياد بردند، زمزمه‌ي‌ تركش‌ را آغاز كردند و حتي‌ قصد جانش‌ نمودند. اسكندر ناچار بيشتر در دامن‌ بزرگان‌ ايراني‌ افتاد و معاشرت‌ آنها را بر هموطنان‌ خود ترجيح‌ داد. اوج‌ ارتداد يا ديپلماسي‌ او، ادعاي‌ خداييش‌ بود. در سال‌ 324، به‌ تمام‌ ايالات‌ يونان‌، جز مقدونيه‌، اعلام‌ كرد كه‌ از اين‌ به‌ بعد بايد او را پسر زئوس‌ و آمون‌ بشناسند (زيرا مي‌ترسيد كه‌ اين‌ ادعا را مقدونيها جسارتي‌ به‌ فيليپ‌ بدانند). بسياري‌ از آنها تبعيت‌ كردند، زيرا احساس‌ مي‌كردند كه‌ ادعاي‌ خدايي‌ او فقط‌ صوري‌ است‌. حتي‌ اسپارت‌ لجوج‌ نيز پاسخ‌ داد: «بگذار اسكندر اگر مي‌خواهد، خدا باشد.» ادعاي‌ خدايي‌ كردن‌، به‌ معناي‌ معنوي‌ يوناني‌ آن‌، چندان‌ مهم‌ نبود، زيرا در آن‌ روز شكاف‌ بين‌ قدوسيت‌ و بشريت‌، به‌ حدي‌ كه‌ در علوم‌ ديني‌ امروز معمول‌ است‌، وجود نداشت‌. عده‌اي‌ از يونانيان‌ از مرحله‌ي‌ بشري‌ گذشته‌، خدا شده‌ بودند: هيپوداميا ، اوديپ‌ ، اخيلس‌ ، ايفيگنيا و هلنه‌ . مصريها فرعونهاي‌ خود را خدا مي‌دانستند؛ اگر اسكندر خود را خدا نمي‌خواند، مصريها ممكن‌ بود از اين‌ بر هم‌ خوردن‌ سابقه‌ ناراحت‌ شوند. راهبان‌ سيوا ، ديدوما و بابل‌ كه‌ معمولاً در اين‌ قبيل‌ امور منبع‌ اطلاعاتي‌ بودند، او را كاملاً راجع‌ به‌ اصالت‌ خداييش‌ خاطر جمع‌ كرده‌ بودند. در اينكه‌، آن‌ طور كه‌ گروت‌ تصور مي‌كرد، اسكندر واقعاً خود را خدا، به‌ معنايي‌ ماوراي‌ معناي‌ مجازي‌ آن‌، مي‌دانست‌ بايد ترديد كرد. درست‌ است‌ كه‌ اسكندر بعد از خدا خواندن‌ خود بي‌نهايت‌ عصبي‌ و خودپسند شد، بر تخت‌ طلايي‌ مي‌نشست‌، لباس‌ تقدس‌ مي‌پوشيد و گاهي‌ سر خود را با شاخهاي‌ آمون‌ زينت‌ مي‌داد، ليكن‌ هر وقت‌ براي‌ حفظ‌ منافع‌ مادي‌ خود از تظاهر به‌ خدايي‌ دست‌ بر مي‌داشت‌، به‌ افتخارات‌ و احتراماتي‌ كه‌ در حق‌ او مي‌كردند مي‌خنديد. وقتي‌ در اثر تيري‌ زخمي‌ شد به‌ دوستانش‌ گفت‌: «اينكه‌ مي‌بينيد خون‌ است‌ نه‌ اثري‌ كه‌
هنوز آن‌ قدر در شوش‌ نمانده‌ بود كه‌ لشكريانش‌ رفع‌ خستگي‌ كنند كه‌ در سرماي‌ زمستان‌ از كوهها گذشت‌ تا تخت‌ جمشيد را تصرف‌ كند و چنان‌ به‌ سرعت‌ به‌ قصر داريوش‌ رسيد كه‌ ايرانيها وقت‌ نكردند خزانه‌ي‌ او را پنهان‌ كنند. در اينجا نيز عقلش‌ را از دست‌ بداد و آن‌ شهر زيباي‌ عظيم‌ را سوزاند و با خاك‌ يكسان‌ كرد. سربازانش‌ به‌ خانه‌ها ريختند. اموال‌ مردم‌ را غارت‌ كردند، به‌ زنها تجاوز نمودند و مردان‌ را كشتند.
از جراحت‌ خدايان‌ باقي‌ جاري‌ مي‌شود.» داستان‌ مادرش‌ درباره‌ي‌ آذرخش‌ را نيز جدي‌ نمي‌گرفت‌، زيرا كه‌ استنادات‌ آتالوس‌ راجع‌ به‌ تولدش‌ او را سخت‌ خشمگين‌ مي‌كرد. ديگر آنكه‌ خواب‌ را براي‌ بشر لازم‌ و آن‌ را وجه‌ تمايز بين‌ انسان‌ و خدا مي‌دانست‌. حتي‌ وقتي‌ مادرش‌ اولومپياس‌ شنيد كه‌ اسكندر افسانه‌ي‌ او را رسمي‌ كرده‌، به‌ خنده‌ درآمد و پرسيد: «كي‌ اسكندر از خفيف‌ كردن‌ من‌ نزد هرا دست‌ بر مي‌دارد؟» اسكندر با وجود ادعاي‌ خدايي‌ هنوز براي‌ خدايان‌ قرباني‌ مي‌كرد - عملي‌ كه‌ واقعاً از خدايان‌ بعيد است‌. پلوتارك‌ و آريانوس‌ ادعاي‌ خدايي‌ اسكندر را اين‌طور توجيه‌ مي‌كردند كه‌ با اين‌ عمل‌ مي‌خواست‌ سهل‌تر بر قومي‌ خرافي‌ و ناهمگن‌ سلطنت‌ كند. بي‌شك‌ اسكندر مي‌انديشيد كه‌ اگر بزرگان‌ و طبقات‌ بالا ادعاي‌ خدايي‌ او را بپذيرند، طبقات‌ پايين‌ و عوام‌الناس‌ با رعايت‌ تقدس‌ الاهي‌ او انجام‌ وظيفه‌اش‌ را براي‌ متحد ساختن‌ دو دنياي‌ متخاصم‌ آسان‌ مي‌كنند. واقعاً ممكن‌ است‌ كه‌ اسكندر فكر مي‌كرد كه‌ بهترين‌ راه‌ جلوگيري‌ از پراكندگي‌ مذهبها در امپراطوريش‌ اين‌ است‌ كه‌ وجود خود را مظهر آيين‌مقدسي‌ سازد و بدين‌ وسيله‌ مذهب‌ مشترك‌ اتحادبخشي‌ به‌ وجود آورد. 

افسران‌ مقدوني‌ نمي‌دانستند عمق‌ سياست‌ اسكندر را درك‌ كنند. روح‌ يوناني‌ به‌ آنها آزاد ذهني‌، ولي‌ نه‌ تساهل‌ فكري‌ آموخته‌ بود. لذا از اينكه‌ ناچار بودند به‌ امر اسكندر در مقابل‌ او سر به‌ خاك‌ بسايند احساس‌ حقارت‌ و تنفر مي‌كردند. يكي‌ از رشيدترين‌ سربازانش‌ به‌ نام‌ فيلوتاس‌ ، كه‌ فرزند پارمنيو از بهترين‌ و محبوب‌ترين‌ سردارانش‌ بود، در توطئه‌اي‌ براي‌ قتل‌ او شركت‌ كرد. اسكندر خبردار شد، فيلوتاس‌ را دستگير كرد و زير شكنجه‌ وادار به‌ اعترافش‌ كرد، به‌ حدي‌ كه‌ وي‌ پدر خود را هم‌ متهم‌ نمود. فيلوتاس‌ را واداشتند تا در مقابل‌ سربازان‌ مجدداً به‌ گناه‌ خود اعتراف‌ كند. سربازان‌ نيز بنا بر رسوم‌ خود، در همانجا، او را سنگباران‌ كره‌، كشتند. پدرش‌ نيز به‌ عنوان‌ گناهكار و دشمن‌ به‌ قتل‌ رسيد. از آن‌ لحظه‌ به‌ بعد، روابط‌ اسكندر با سربازانش‌ تيره‌ شد، لشكريان‌ ناراضي‌ گشتند، سوءظن‌ شاه‌ نسبت‌ به‌ ايشان‌ شديد شد و در نتيجه‌ رفتارش‌ خشن‌ گشت‌ و خود را تنها احساس‌ نمود.
تنهايي‌ و در خود فرورفتگي‌ و نگرانيهاي‌ روز افزون‌، اسكندر را روز به‌ روز به‌ ميگساري‌ ترغيب‌ كرد. در ضيافتي‌ در سمرقند، كليتوس‌ ، كه‌ جان‌ او را در گرانيكوس‌ نجات‌ داده‌ بود، آن‌ قدر شراب‌ خورد كه‌ كاملاً مست‌ شد. چون‌ دليري‌ مستي‌ بر وي‌ عارض‌ شد، جرئت‌ كرد و به‌ اسكندر گفت‌ كه‌ پيروزيهايش‌ را مديون‌ سربازانش‌ است‌ و موفقيتهاي‌ پدرش‌ فيليپ‌ از او بيشتر بوده‌ است‌. اسكندر نيز كه‌ مست‌ بود برخاست‌ تا او را بكشد، ليكن‌ بطلميوس‌ لاگي‌ (كه‌ چندي‌ بعد حكمران‌ مصر شد) كليتوس‌ را بيرون‌ برد. كليتوس‌ كه‌ مي‌خواست‌ سخن‌ خود را دنبال‌ كند، از دست‌ او گريخته‌، برگشت‌ تا نطق‌ خود را تمام‌ كند. اسكندر نيزه‌اي‌ به‌ طرفش‌ انداخته‌، او را كشت‌. سپس‌، پشيمان‌ از عمل‌ خود، در كنج‌ چادرش‌ سه‌ روز انزوا گزيد، از خوردن‌ امتناع‌ كرد، گرفتار ماليخوليا شد و حتي‌ قصد جان‌ خود را كرد. چندي‌ بعد، نامه‌رساني‌ به‌ نام‌ هرمولائوس‌ ، كه‌ به‌ نا حق‌ تنبيه‌ شده‌ بود، توطئه‌ي‌ ديگري‌ عليه‌ او چيد. پسرك‌ را ترساندند و زير شكنجه‌ اقرار كرد و كاليستنس‌ برادرزاده‌ي‌ ارسطو را متهم‌ نمود. مشاراليه‌، كه‌ به‌ همراه‌ شاه‌ به‌ عنوان‌ مورخ‌ دربار سفر مي‌كرد، قبلاً به‌ سبب‌ سرپيچي‌ از به‌ خاك‌ افتادن‌ و تنقيد از رفتار شرقي‌ او و اظهار اينكه‌ آيندگان‌ فقط‌ از طريق‌ او كه‌ مورخ‌ است‌ اسكندر را خواهند شناخت‌، شاه‌ را رنجانده‌ بود. اسكندر او را به‌ زندان‌ انداخت‌ و وي‌ هفت‌ ماه‌ بعد همانجا بمرد. اين‌ واقعه‌ به‌ روابط‌ دوستانه‌ي‌ اسكندر و ارسطو كه‌ سالها به‌ خاطر دفاع‌ از اسكندر و نيات‌ او جان‌ خود را در آتن‌ به‌ خطر انداخته‌ بود، پايان‌ داد. 

سرانجام‌ عدم‌ رضايت‌ در ارتش‌ به‌ تمرد علني‌ و شورش‌ كشيد. وقتي‌ شاه‌ اعلام‌ كرد كه‌ مسن‌ترين‌ افرادش‌ را به‌ مقدونيه‌ بازخواهد فرستاد و به‌ هر كس‌ پاداش‌ خوبي‌ خواهد داد، با تعجب‌ مشاهده‌ كرد كه‌ زمزمه‌ي‌ ناسازگاري‌ و اشتياق‌ به‌ رفتن‌ بين‌ همه‌ عموميت‌ دارد، و سربازان‌ مي‌گويند كه‌ خدا براي‌ رسيدن‌ به‌ مقصودش‌ احتياجي‌ به‌ سرباز ندارد. اسكندر فرمان‌ داد تا رهبران‌ متمرد را اعدام‌ كردند و سپس‌ سخنراني‌ مؤثري‌ خطاب‌ به‌ سربازان‌ (اعتبار اين‌ سخنراني‌ مشكوك‌ است‌) ايراد كرد و ايشان‌ را به‌ آنچه‌ برايشان‌ كرده‌ بود و ايشان‌ براي‌ او كرده‌ بودند يادآور شد و پرسيد كدام‌ يك‌ به‌ قدر او مي‌تواند جاي‌ زخم‌ نشان‌ بدهد و ادعا كرد كه‌ تن‌ او اثر تمام‌ اسلحه‌هايي‌ را كه‌ در جنگ‌ به‌ كار رفته‌ دارد. سپس‌ به‌ همه‌ اجازه‌ داد كه‌ اگر مي‌خواهند به‌ وطن‌ خود برگردند: «برگرديد و بگوييد كه‌ پادشاهتان‌ را ميان‌ دشمنان‌ اجنبي‌ ترك‌ كرديد». پس‌ از سخنراني‌ به‌ اطاق‌ خود برگشت‌ و از ديدن‌ سربازان‌ خود ابا كرد. سربازانش‌ غمده‌ و پريشان‌ و پشيمان‌ جلوي‌ قصر او به‌ خاك‌ افتادند و از او طلب‌ بخشش‌ كردند و گفتند كه‌ اگر آنها را مجدداً در ارتش‌ خود بپذيرد از آنجا نخواهند رفت‌. چون‌ عاقبت‌ اسكندر بر ايشان‌ ظاهر شد، همه‌ گريستند و اصرار كردند او را ببوسند، و پس‌ از اينكه‌ مراسم‌ آشتي‌ برگزار گرديد، به‌ چادر خود بازگشتند و سرود شكرگزاري‌ خواندند.
اسكندر، كه‌ از اين‌ همه‌ ابراز احساسات‌ و محبت‌ فريب‌ خورده‌ بود، انديشه‌ي‌ فتوحات‌ و لشكركشيهاي‌ ديگري‌ در سر پروراند؛ طرح‌ مطيع‌ كردن‌ عربستان‌ دور افتاه‌ را كشيد، هيئتي‌ براي‌ اكتشاف‌ سواحل‌ بحر خزر فرستاد، و به‌ فكر تصرف‌ اروپا تا ستونهاي‌ هركول‌ (جبل‌طارق‌) افتاد. ليكن‌ جسم‌ تواناي‌ او در اثر سرما و ميخوارگي‌، و روحش‌ در اثر توطئه‌ افسران‌ و شورش‌ سربازان‌، ضعيف‌ گشته‌ بود. هنگامي‌ كه‌ ارتش‌ در اكباتانا بود، عزيزترين‌ دوستش‌، هفايستيون‌ ، مريض‌ شد و درگذشت‌. اسكندر آن‌ قدر اين‌ همنشين‌ را عزيز مي‌داشت‌ كه‌ گويند روزي‌ كه‌ ملكه‌ي‌ داريوش‌ بر آنها وارد شد و او را با اسكندر اشتباه‌ گرفته‌، به‌ او تعظيم‌ كرد، اسكندر با خوش‌ خلقي‌ و متانت‌ گفت‌: «هفايستيون‌ نيز اسكندر است‌؛» انگار كه‌ او و اسكندر يكي‌ هستند. اين‌ دو دوست‌ اغلب‌ در يك‌ چادر مي‌خفتند، از يك‌ جام‌ مي‌نوشيدند، و در ميدان‌ جنگ‌ دوشادوش‌ هم‌ مي‌جنگيدند. اكنون‌ كه‌ شاه‌ احساس‌ مي‌كرد نيمي‌ از او به‌ دور افكنده‌ شده‌، گرفتار شكنجه‌ و درد بي‌پاياني‌ شد. ساعتها روي‌ جسد دوستش‌ افتاده‌ مي‌گريست‌، موهاي‌ سر خود را به‌ علامت‌ عزاداري‌ كوتاه‌ كرد، و روزها از خوردن‌ امتناع‌ نمود. دستور داد تا پزشكي‌ را كه‌ بالين‌ مريض‌ را براي‌ تماشاي‌ مسابقات‌ ترك‌ گفته‌ بود اعدام‌ كنند. تشييع‌ جنازه‌ي‌ باشكوهي‌ كه‌ ده‌هزار تالنت‌ (60 ميليون‌ دلار) خرج‌ برداشت‌ براي‌ او به‌ راه‌ انداخت‌، و دستور داد كه‌ از رب‌النوع‌ آمون‌ مشورت‌ كنند كه‌ آيا اجازه‌ مي‌دهد هفايستيون‌ را چون‌ خدايي‌ پرستش‌ نمايند. در لشكركشي‌ بعدي‌ دستور داد قبيله‌اي‌ به‌ عنوان‌ قرباني‌ براي‌ روح‌ او قتل‌ عام‌ كنند. فكر آنكه‌ اخيلس‌ پس‌ از مرگ‌ پاتروكلوس‌ چندان‌ نزيسته‌ بود، چون‌ فرمان‌ مرگ‌ سايه‌وار به‌ دنبالش‌ بود.
به‌ بابل‌ كه‌ بازگشت‌، بيشتر در مشروبات‌ الكلي‌ اصراف‌ كرد. شبي‌ كه‌ با افسرانش‌ عياشي‌ مي‌كرد، پيشنهاد كرد كه‌ در ميخواري‌ مسابقه‌ بدهند. پروماخوس‌ دوازده‌ شيشه‌ شراب‌ خورد و يك‌ تالنت‌ جايزه‌ را برد، و سه‌ روز بعد مرد. بعد از آن‌، در ضيافت‌ ديگري‌، اسكندر جام‌ شرابي‌ را كه‌ شش‌ شيشه‌ ظرفيت‌ داشت‌ سركشيد. شب‌ بعد نيز باز شراب‌ فراوان‌ نوشيد و به‌ علت‌ سرماي‌ ناگهاني‌ هوا، تب‌ كرد و بستري‌ شد. ده‌ روز گرفتار تب‌ بود، و در آن‌ مدت‌ هنوز فرمانهاي‌ ارتش‌ و بحريه‌ را خود صادر مي‌كرد. در روز يازدهم‌، به‌ سن‌ سي‌ و سه‌ سالگي‌، درگذشت‌ (323). وقتي‌ سردارانش‌ از او پرسيدند كه‌ امپراطوري‌ خود را به‌ چه‌ كسي‌ واگذار مي‌كند، جواب‌ داد: «به‌ نيرومندترين‌ فرد.» 

اسكندر مانند اغلب‌ مردان‌ بزرگ‌ جانشيني‌ كه‌ سزاوار خود باشد نيافت‌ و كارش‌ ناتمام‌ باقي‌ ماند. با اين‌ وصف‌، پيروزيهاي‌ او نه‌ تنها عظيم‌، بلكه‌ پايدارتر از آنچه‌ بود كه‌ اغلب‌ گمان‌ مي‌كنند. اسكندر در نقش‌ مأمور جبر تاريخ‌، بساط‌ كشور - شهرها را بر انداخت‌ و با فداكردن‌ اندكي‌ از آزادي‌ نسبي‌ شهرها، نظام‌ عظيم‌ و با ثبات‌ پايداري‌ به‌ وجود آورد كه‌ اروپا تا آن‌ زمان‌ به‌ خود
اين‌ شهر باستاني‌ چندان‌ مقاومت‌ كرد كه‌ وقتي‌ اسكندر آن‌ را گشود، ديوانه‌ از خشم‌، دستور داد كه‌ سربازانش‌ هشت‌ هزار نفر از اهالي‌ را قتل‌ عام‌ نموده‌، سي‌ هزار نفر را به‌ بردگي‌ بفروشند. اورشليم‌ بدون‌ مقاومت‌ تسليم‌ شد و اهالي‌ مورد ملاطفت‌ قرار گرفتند. غزه‌ آن‌ قدر مقاومت‌ كرد تا آنچه‌ مرد در شهر بود كشته‌، و هر چه‌ زن‌ بود مورد تجاوز قرار گرفت‌.
نديده‌ بود. نوع‌ حكومت‌ استبدادي‌ كه‌ وي‌ بر پا كرد و مذهب‌ را براي‌ تحميل‌ صلح‌ بر ملل‌ گوناگون‌ به‌ كار برد، در سرتاسر اروپا تا آغاز ناسيوناليسم‌ و دموكراسي‌ عصر جديد معمول‌ بود. سد مابين‌ يوناني‌ و «بربر» را شكست‌، راه‌ نفوذ موازين‌ تمدن‌ يوناني‌ را باز كرد. درهاي‌ آسياي‌ نزديك‌ را به‌ روي‌ تمدن‌ يوناني‌ گشود و حتي‌ تا باكتريا شهرهاي‌ يوناني‌ بنا كرد. شرق‌ مديترانه‌ را چون‌ تارهاي‌ عظيم‌ بازرگاني‌ به‌ هم‌ مرتبط‌ ساخت‌، و تجارت‌ را آزاد و تشويق‌ نمود. ادبيات‌ و فلسفه‌ و هنر يوناني‌ را به‌ آسيا آورد و قبل‌ از اينكه‌ بداند او نيز راه‌ پيروزي‌ مذهب‌ شرق‌ را بر غرب‌ هموار ساخته‌، گرفتار پنجه‌ي‌ مرگ‌ شد. اقتباس‌ لباس‌ پوشيدن‌ و عادات‌ شرقي‌ او را بايد آغاز انتقام‌ آسيا دانست‌.
بهتر همين‌ بود كه‌ اسكندر در اوج‌ ترقي‌ و تعالي‌ بميرد، زيرا اگر چند سال‌ ديگر زيسته‌ بود بدون‌ شك‌ با نااميدي‌ و سرخوردگي‌ روبه‌رو مي‌شد. شايد اگر بيشتر زنده‌ مانده‌ بود، در اثر شكست‌ و نامرادي‌، فكورتر و بالغ‌ مي‌شد و چنان‌ كه‌ شروع‌ كرده‌ بود به‌ سياستمداري‌ بيش‌ از جنگ‌ علاقه‌ پيدا مي‌كرد. ليكن‌ بار زيادي‌ بر دوش‌ گرفته‌ بود و فشار نگهداري‌ قلمروي‌ چنان‌ وسيع‌ و نظارت‌ بر تمام‌ بخشهاي‌ آن‌ محتملاً ذهن‌ درخشانش‌ را مختل‌ ساخته‌ بود. نيرو و قدرت‌ نيمي‌ از نبوغ‌ را تشكيل‌ مي‌دهد، نيم‌ ديگر اسباب‌ كار است‌؛ ولي‌ اسكندر فقط‌ نيرومند بود. البته‌ انتظار بيجايي‌ است‌، ولي‌ اسكندر فاقد پختگي‌ آرام‌ قيصر و فراست‌ مكارانه‌ي‌ آوگوستوس‌ بود. مردم‌ او را مانند ناپلئون‌ ستودني‌ مي‌دانند، زيرا يك‌ تنه‌ عليه‌ نيمي‌ از دنيا برخاست‌ و ما را به‌ نيروي‌ شگفتي‌ كه‌ بالقوه‌ در طبيعت‌ انسان‌ است‌ تشجيع‌ و اميدوار ساخت‌. علاوه‌ بر آن‌، علي‌رغم‌ خرافات‌ و ظلمها و بي‌رحميهايش‌، ما نسبت‌ به‌ اسكندر احساس‌ همدردي‌ و محبت‌ مي‌كنيم‌، زيرا مي‌دانيم‌ كه‌ جوان‌ سخاوتمند و پر محبتي‌ بود. دليري‌ توانا بود و سرتاسر عمر عليه‌ ميراث‌ توحشي‌ كه‌ در خونش‌ بود ديوانه‌وار جنگيد و در تمام‌ جنگها و خونريزيها، انديشه‌ي‌ تعميم‌ روشنايي‌ آتن‌ به‌ دنياي‌ وسيع‌تري‌ را مقابل‌ ديدگانش‌ داشت‌. 

پايان‌ يك‌ عصر
20-4- چون‌ خبر مرگ‌ اسكندر به‌ يونان‌ رسيد، شورش‌ عليه‌ حكومت‌ مقدوني‌ همه‌ جا شيوع‌ يافت‌. تبعيديهاي‌ تبي‌ در آتن‌ نيرويي‌ از ميهن‌پرستان‌ تشكيل‌ دادند و پادگان‌ مقدوني‌ را در كادميا محاصره‌ كردند. در خود آتن‌، يعني‌ جايي‌ كه‌ بسياري‌ از مردم‌ مرگ‌ اسكندر را از خدا مي‌طلبيدند، گروههاي‌ ضد مقدوني‌ كه‌ احساس‌ مي‌كردند دعايشان‌ مستجاب‌ شده‌ است‌، تاج‌ گل‌ بر سرگذارده‌ و در مرگ‌ اسكندر - اسكندري‌ كه‌ خدا مي‌خواندندنش‌ - شادماني‌ مي‌كردند. به‌ قول‌ پلوتارك‌ : «سرودهاي‌ پيروزي‌ مي‌خواندند؛ انگار كه‌ با دليري‌ و شجاعت‌ خود او را از بين‌ برده‌اند». 

براي‌ مدت‌ كوتاهي‌ نوبت‌ قدرت‌ و شكوه‌ دموستن‌ فرا رسيد. او در دوره‌ي‌ اسكندر كامياب‌ نبود؛ اول‌ اينكه‌ متهم‌ بود كه‌ از هارپالوس‌ رشوه‌ گرفته‌ و به‌ اين‌ مناسبت‌ زنداني‌ شده‌ بود؛ سپس‌ فرار كرده‌، 9 ماه‌ چون‌ اسيري‌ در ترويزن‌ تبعيد بود. اكنون‌ واپس‌ خوانده‌ شده‌ بود و به‌ سمت‌ سفارت‌ به‌ پلوپونز مي‌رفت‌ تا نيرويي‌ به‌ كمك‌ آتن‌ براي‌ جنگ‌ آزاديبخش‌ آماده‌ سازد. نيروي‌ متحده‌ به‌ شمال‌ رفت‌ و در كرانون‌ با آنتيپاتر مصاف‌ داد و نابود شد. آنتيپاتر پير، سربازي‌ كه‌ علاقه‌ي‌ اسكندر را نسبت‌ به‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ آتن‌ نداشت‌، دشوارترين‌ شرايط‌ را بر شهر آتن‌ تحميل‌ كرد و اهالي‌ را ملزم‌ ساخت‌ كه‌ غرامت‌ جنگي‌ سنگيني‌ بپردازند، پادگان‌ مقدوني‌ را در خاك‌ خود بپذيرند، حكومت‌ دموكراسي‌ و محاكم‌ عدالت‌ را تعطيل‌ كنند، آزادي‌ كليه‌ي‌ اتباعي‌ كه‌ كمتر از دو هزار دراخما ملك‌ و تمول‌ داشتند (يعني‌ 12 هزار نفر از مجموع‌ 21 هزار نفر) لغو شود و به‌ نواحي‌ مستعمراتي‌ كوچ‌ داده‌ شوند، و دموستن‌ و هوپرئيدس‌ و دو نفر ديگر از خطيبان‌ ضد مقدوني‌ را تسليم‌ كنند. دموستن‌ به‌ كالائوريا گريخت‌ و در معبدي‌ تحصن‌ جست‌ و چون‌ توسط‌ تعاقب‌ كنندگان‌ مقدوني‌ محاصره‌ شد، جام‌ زهري‌ نوشيد و قبل‌ از اينكه‌ بتواند خود را از مكان‌ مقدس‌ بيرون‌ كشد، جان‌ داد. 

در همان‌ سال‌ ماتم‌انگيز، ارسطو نيز در گذشت‌. او مدتي‌ بود كه‌ در آتن‌ از محبوبيت‌ افتاده‌ بود: مورد نفرت‌ اعضاي‌ آكادمي‌ و مكتب‌ ايسوگراتس‌ بود كه‌ او را منقد و رقيب‌ خود مي‌دانستند، و ميهن‌پرستان‌ او را موافق‌ و مدافع‌ مقدونيه‌ مي‌شناختند. مخالفين‌، مرگ‌ اسكندر را غنيمت‌ شمرده‌، او را متهم‌ به‌ ناپاكي‌ و بي‌ديني‌ كردند؛ قسمتهايي‌ از آثارش‌ را كه‌ بدعت‌آميز بودند عليه‌ او اقامه‌ كردند و متهمش‌ ساختند كه‌ نسبت‌ به‌ هرمياس‌، كه‌ به‌ دليل‌ برده‌ بودن‌ نمي‌توانست‌ خدا باشد، احترامات‌ خدايي‌ مرعي‌ داشته‌ است‌. ارسطو به‌ آرامي‌ شهر آتن‌ را ترك‌ كرد و گفت‌ اجازه‌ نخواهد داد آتن‌ بار ديگر نسبت‌ به‌ فلسفه‌ مرتكب‌ گناه‌ شود. به‌ خانه‌ي‌ مادريش‌ در خالكيس‌ پناه‌ برد و مدرسه‌ي‌ خود را به‌ دست‌ تئوفراستوس‌ سپرد. آتنيها او را محكوم‌ به‌ مرگ‌ كردند، ولي‌ نه‌ فرصتي‌ يافتند و نه‌ واجب‌ دانستند كه‌ حكم‌ اعدام‌ او را اجرا كنند. احتمالاً به‌ علت‌ دل‌ دردي‌ كه‌ در فرار عارضش‌ شده‌ بود، يا به‌ طوري‌ كه‌ بعضي‌ مي‌گويند به‌ علت‌ خوردن‌ سم‌، چند ماه‌ بعد از فرار از آتن‌، در سن‌ شصت‌ و سه‌ سالگي‌، فوت‌ كرد. وصيتش‌ مظهر مهرباني‌ و توجه‌ نسبت‌ به‌ زن‌ دوم‌، خانواده‌، و غلامانش‌ بود. 

مرگ‌ دموكراسي‌ يونان‌ خشن‌ و در عين‌ حال‌ طبيعي‌ بود. مرگي‌ بود كه‌ عامل‌ مهلكش‌ اختلالات‌ دروني‌ نظام‌ بود؛ شمشير مقدونيها تنها ضربه‌ي‌ نهايي‌ را وارد كرد. كشور - شهر آتن‌ عدم‌ توانايي‌ خود را در حل‌ مشكلات‌ دولتي‌ نشان‌ داده‌ بود. علي‌رغم‌ كوششهاي‌ گورگياس‌، ايسوكراتس‌ و افلاطون‌، كه‌ مي‌خواستند انضباط‌ دوريايي‌ را تا حدودي‌ جايگزين‌ آزادمنش‌ يونيايي‌ نمايند، حكومت‌ در حفظ‌ نظم‌ داخلي‌ و دفاع‌ خارجي‌ و در آشتي‌ دادن‌ خود مختاري‌ با ثبات‌ و قدرت‌ ملي‌ درمانده‌ بود و عشق‌ به‌ آزادي‌ هرگز سوداي‌ جهانگيري‌ و تشكيل‌ امپراطوري‌ را مهار نكرده‌ بود. نزاع‌ طبقاتي‌ سخت‌تر و افسار گسيخته‌تر شده‌، دموكراسي‌ را تبديل‌ به‌ مسابقه‌اي‌ براي‌ غارت‌ قانوني‌ نموده‌ بود. مجلس‌ شورا، كه‌ در روزهاي‌ اوليه‌ اصيل‌ و وزين‌ بود، تبديل‌ به‌ جمع‌ اراذل‌ و اوباشي‌ شده‌ بود كه‌ نسبت‌ به‌ هر مقام‌ يا موقعيت‌ بالايي‌ كينه‌توزي‌ كرده‌، محافظه‌كاري‌ و اعتدال‌ را طرد مي‌نمودند. اعضاي‌ آن‌ ضعيف‌كش‌، ولي‌ در مقابل‌ نيرومند چاپلوس‌ بودند، در هر مورد به‌ نفع‌ خود رأي‌ مي‌دادند و بر ثروتمندان‌ چنان‌ مالياتي‌ بسته‌ بودند كه‌ ابتكار و پشتكار و عقل‌ معاش‌ را در اشخاص‌ مي‌كشت‌. فيليپ‌ و اسكندر و آنتيپاتر آزادي‌ را در يونان‌ از بين‌ نبردند؛ خود آزادي‌ موجب‌ از بين‌ رفتن‌ آزادي‌ شده‌ بود. نظمي‌ كه‌ ايشان‌ برقرار ساختند، برعكس‌، چندين‌ قرن‌ بيشتر دوام‌ كرد و در سرتاسر مصر و مشرق‌ زمين‌ تخم‌ تمدني‌ پاشيد كه‌ در غير آن‌ صورت‌ احتمال‌ داشت‌، به‌ دليل‌ هرج‌ و مرج‌ جبارانه‌اش‌، در نطفه‌ نابود شد. 

ولي‌ آيا نظامهاي‌ سلطنتي‌ يا اوليگارشي‌ بهتر از دموكراسي‌ رفتار كرده‌ بودند؟ جباران‌ سي‌گانه‌ طي‌ چند ماه‌ آن‌ قدر عليه‌ جان‌ و مال‌ مردم‌ مرتكب‌ تجاوز شدند كه‌ دموكراسي‌ در طي‌ چند سال‌ قبل‌ از آن‌ نشده‌ بود. هنگامي‌ كه‌ دموكراسي‌ در آتن‌ هرج‌ و مرج‌ و آشوب‌ بر پا كرده‌ بود، حكومت‌ سلطنتي‌ نيز در مقدونيه‌ هرج‌ و مرج‌ و آشوب‌ به‌ وجود آورده‌ بود: وارثان‌ تخت‌ و تاج‌ به‌ جان‌ هم‌ افتاده‌، مردم‌ را عليه‌ هم‌ مي‌شوراندند؛ با تحريك‌ و توطئه‌ يكديگر را به‌ قتل‌ مي‌رساندند؛ و آزادي‌ مردم‌ را مختل‌ مي‌ساختند؛ و تازه‌ از شكوفايي‌ ادبيات‌، علم‌، فلسفه‌، و هنر نيز خوبي‌ نبود. ضعف‌ و كوچكي‌ كشور - شهرهاي‌ يونان‌ براي‌ پيشرفت‌ فردي‌، به‌ خصوص‌ در معنويات‌، زمينه‌ي‌ مهياتري‌ بود و آزادي‌، گرچه‌ به‌ قيمت‌ گزاف‌ حاصل‌ مي‌شد، بر باروري‌ مغزهاي‌ يوناني‌ افزوده‌ بود. فردگرايي‌ به‌ قيمت‌ نابودي‌ گروه‌ تمام‌ مي‌شود، ولي‌ در ابتدا شخصيت‌ را نضج‌ مي‌دهد. دموكراسي‌ يونان‌ فاسد و ناتوان‌ بود و مي‌بايست‌ بميرد؛ ولي‌ چون‌ مرد، مردم‌ پي‌ بردند كه‌ دوران‌ شكوفايي‌ آنچه‌ زيبا بوده‌ است‌؛ و تمامي‌ نسلهاي‌ دنياي‌ قديم‌ به‌ عقب‌ برگشته‌، عهد پريكلس‌ و افلاطون‌ را اوج‌ ترقي‌ يونان‌ و تمام‌ تاريخ‌ بشريت‌ دانستند.

کد مطلب: 617

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين