خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
پارمنيت‌ : مطابق‌ گمان‌ (آدميان‌)، چيزها پديد مي‌آيند و اكنون‌ هستند و از اين‌ پس‌ نيز به‌ همانسان‌ رشد مي‌كنند و سپس‌ به‌ پايان‌ مي‌رسند و آدميان‌ براي‌ هر يك‌، نامي‌ نشان‌دار نهاده‌اند.     ::    بودا : تو خود آن‌ كن‌ كه‌ به‌ ديگران‌ آموزي‌؛ نخست‌ خود را خوب‌ به‌ فرمان‌ آر و پس‌ آن‌گاه‌ ديگران‌ را. راستي‌ را دشوار است‌ به‌ فرمان‌ آوردنِ خود.     ::    بودا : فرسوده‌ است‌ اين‌ تن‌ و لانه‌ي‌ بيماريها و بسي‌ شكننده‌. اين‌ توده‌ي‌ تباهي‌، فرو مي‌شكند. راستي‌ را كه‌ فرجام‌ زندگاني‌، مرگ‌ است‌.     ::    آلكمايون‌ (550 سال‌ قبل‌ از ميلاد) : فرق‌ انسان‌ با ديگر جانداران‌ آن‌ است‌ كه‌ تنها انسان‌ مي‌انديشد، در حالي‌ كه‌ ديگران‌ احساس‌ مي‌كنند ولي‌ نمي‌انديشند.     ::    بودا : در پي‌ پستيها مرو. در بي‌دردي‌ زندگي‌ مكن‌. نظرِ نادرست‌ را دنبال‌ مكن‌. دوستِ دنيا مباش‌.     ::    بودا : گرودنه‌هاي‌ پُرشكوه‌ خسرواني‌ بفرسايند، تن‌ نيز به‌ پيري‌ گرايد، ليكن‌ آيين‌ نيكان‌ هرگز پير نگردد؛ چون‌ نيكان‌ آن‌ را به‌ نيكان‌ بياموزند.     ::    ويتگنشتاين‌ : راه‌ حل‌ معماي‌ زندگي‌ در مكان‌ و زمان‌، بيرون‌ از مكان‌ و زمان‌ جاي‌ دارند (اينها مسائل‌ علم‌ طبيعي‌ نيستند كه‌ ما بايد حل‌ كنيم‌).     ::    علي‌ شريعتي‌ : توحيد فقط‌ يك‌ ايده‌ي‌ كلامي‌ - اعتقادي‌ نيست‌، يعني‌ صرفاً به‌ اين‌ معنا نيست‌ كه‌ خدا يكي‌ است‌ و دوتا نيست‌. توحيد، تجلّيات‌ اجتماعي‌، تاريخي‌ و رواني‌ دارد.     ::    بودا : خود را با خويش‌ برانگيزان‌؛ با خود در خويش‌ پژوهش‌ كند. اي‌ رهرو، تو بدين‌سان‌ با خودي‌ خويشتن‌دار و آگاه‌، نيكبخت‌ خواهي‌ زيست‌.     ::    دكتر شريعتي‌ : در قرون‌ وسطي‌ معتقد بودند كه‌ يك‌ قدري‌ از ذات‌ روح‌ القدس‌ (Saint Esprit) در برخي‌ آدمها حلول‌ كرده‌ و آنها را جزو طبقه‌ روحانيون‌ نموده‌ است‌ و حق‌ حاكميت‌ بر بشر را به‌ اين‌ طبقه‌ داده‌ است‌. يعني‌ آنان‌ نماينده‌ خداوند روي‌ زمين‌ بودند.
آرشيو شبنامه های يک وجودگرا

دون کیشوت وار، بر اسب چوبین «علّیت»، تا خدا!

دیشب، یکی از دو هزاران «من»های من، سردرگریبانم فروبرد که چرا بر اسب چوبین «علّیت»سوار نمی شوم. او گمان برده بود که نشستن بر این مرکب، علامت شهسواری است.
مدتها بود که در برابر خواست او، مقاومت می ورزیدم. اما این بار، دست بردار نبود. مرا بردوش گرفت و تا مهیز اسب علیت جلو برد و بر پشت آن نشانید. یکباره خود را در هیئت یک شوالیه بزرگ دیدم. شمشیرهای من برگرده ی هر صخره ای که می نشست، آذرخشش، رعد آسمان را فراری می داد. چشمان تیزبین من، دورهای دور را که حتی دیدگان عقاب نیز یارای رسیدن به آن نبود، به آسانی می کاوید. یک لحظه با خود حس کردم که رؤیاهای سروانتس هم به گردپای اسب من، نمی رسد. دون کیشوت را مرکبی نبود که یارای پروازش باشد، اما اسب علیت که آنک بر مهمیز آن، چکمه می فشردم، می توانست تا بی نهایت بالا برود. لگام او را کشیدم و برفراز ابرها، گام نهادم. راضی کردنی نبود. نهیبی زدم و اسب را به سوی آسمانهای دور – بسیار فراتر از سپهر آزمون ممکن – را ندم. نمی دانم سرعت نور را با گامهای من چه نسبت بود، اما می دانم که تا رسیدن به «شرط نامشروط» خیال توقفم نبود. در میانه ی راه، ارسطو را دیدم که با ریش سفید دو هزار واندی ساله، با جامه ی کهن کاهنی، بر روی پله های معبد دلفی نشسته است. از او، راه را پرسیدم. اشاره به بالا کرد و گفت: تا رسیدن به علت العلل و محرک لایتحرک (To Panton Proton)، باید بتازم. پرسیدم: چه خواهم یافت؟ گفت حقیقتی استعلایی که به خویشتن در تفکر است. پرسیدم: مرا در خواهد یافت؟ گفت: هرگز! او را جایگاهی چنان پرمرتبت است که هیچ جوهر فرد انضمامی را درنخواهد یافت. پرسیدم: پس مرا چگونه با او نسبت و تعامل خواهد افتاد؟ گفت: «هیچ! شوالیه ی جوان! هیچ! او را به جزئیات، هرگز توجهی نیست. «طبع» او چنین است». دستانم لرزیدن گرفت و پاهای اسب بلندپروازم، خشکید. راه گرداندم...
هنوز چندگامی، بازنگشته بودم که خود را بر پشت مرکبی چوبین، تکیده و بی روح، خمیده یافتم. از سفری بازمی گشتم که ازمغانش جز دستان تهی، نبود.
* * *
آفتاب، افق را گلگون کرد و شب را تاراند. اما چشمان ترمن، همچنان می بارید. در حسرت گفت و شنود با حقیقتی که محرک لایتحرک نباشد، و در گریبان خویش، نه غنوده باشد.
م.م. فرید- تهران

کد مطلب: 752

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين
 

mojgan_ph2009@yahoo.com
خوابگردی ورویا وجنون دستمایه های عقل اند که به نظر بیگانه با ایشان می نمایند . چون دن کیشوت به کسب نجابت ومتانت و جنگاوری رفتن هم دست مایه ای است برای برای انکار ناچیزی امروز. کدام افق بیداری است وکدام خزانه گنج ارزش های امروز. وکدام سرچشمه منبع اقیانوس های بیکران ، حیرانی امروز دن کیشوت وار نیست که در پی شوقی وهدفی باشد .سرگشتگی امروز این است که مبنا سرنگون گشته است.
سه شنبه 23 فروردين 1390 ساعت 12:44
سلام .ما نيز همچنان در اين حسرتيم .جالب بود ممنون.
سه شنبه 23 فروردين 1390 ساعت 00:16
zahra_ebrahimi20@yahoo.com
چرا همان دم تصمیم نگرفتید بر اسب مخملین افلاطونی

سوار شوید؟

سال 90 پر برکت باد.

آدرس وبلاگ بنده.
nazelahe.blogfa.com
دوشنبه 22 فروردين 1390 ساعت 23:13