تمدن پارس
طبقات و تيرهها 5-1- پارسيها از لحاظ وضع زندگي به دو طبقه تقسيم ميشدند: افراد به كار كشاورزي سرگرم بودند. بنا به گفتهي هرودوت، اين طبقه شش تيرهي برزگر را در برميگرفت:
1- پازارگاد (Pasargades)
2- مارافين (Maraphien)
3- ماسپين (Maspien)
4- پانتالين (Panthalien)
5- دروزين (Derousien)
6- گرمانين (Germanien)
طبقهي دوم كه افراد بيابانگرد آن باچوپاني روزگار ميگذرانيدند، از چهار عشيرهي زيرين تشكيل ميگرديد:
1- دائن (Daen)
2- مارد (Marde)
3- دروپيك (Dropique)
4- ساگارتين (Sagartien)
البته گرنفون شمارهي طوايف و عشاير پارسيها را دوازده ميداند و از اين نظر چنين برميآيد كه پس از قدرت يافتن پارسيها، دو طايفه بر آنها افزوده شده است. هخامنشيان جزء طبقهي نخستين بوده با پازارگادها بستگي داشتند. آنان بر پادشاهان بومي قلمرو سوزيان يا عيلام غلبه يافتند و پايتخت آنان يعني شهر شوش را كه در دامنهي كوههاي جنوب غربي ايران واقع بود، تحت نفوذ خود در آوردند. هخامنشان در نتيجهي بعضي حوادث و پيشامدها كه در تاريخ به آن علتها اشاره نشده است، از نواحي كوهستاني پارسوا به طرف دشتهاي سوزيان حركت كرده به تدريج با اقوام بومي آن نواحي يعني كاسيها و انزانيها مخلوط و ممزوج شدند. يادآوري ميشود كه اصل دو قوم اخير به درستي معلوم نيست و شايد بتوان آنها را از لحاظ زبان در زمرهي خويشاوندان ژئورژينها (Georgiens) و طوايف ماوراء قفقاز به شمار آورد.
هخامنشان كه در سوزيان جاي اقوام بومي را گرفته بودند، در آن ناحيه دودماني را بنياد نهادند كه به موجب لوحهي نابونيد (Nabonide) پادشاه بابل، تا روي كار آمدن كورش كبير، سه تن از پادشاهان آن سلسله به نام: چاايشپيش (Tchaechpich) ، كوروش اول و كمبوجيه (كامبيز) يكي پس از ديگري در سوزيان به سلطنت رسيدند.
به سال 681 پيش از ميلاد دستهاي از سپاهيان پارسوا و انزن در هلولينه باسناخريب پادشاه آشور به نبرد پرداختند. رهبر آنان هكمنش (هخامنش) نياي شاهان بعدي بود كه نام او را خاندان خويش نهادند. پس از هخامنش، پسرش چاايشپيش (ته ايس پيس) شاه بزرگ شهر آنشان گشت. نامي كه شهر باستاني انزن به آن خوانده ميشد، ولي جايش هنوز در شمال غربي شوش، بر رودخانهي كرخه بود كه از دست عيلاميها بيرون رفته بود. پيداست كه هنوز ايرانيها به سوي جنوب در حال پيش روي بودهاند. چاايشنپيش داراي دو پسر بود: آريارامن و كورش اول كه از نخستين آنان لوح زريني به جاي مانده است.
لوح زرين آريارامن نشان ميدهد كه در آن هنگام زبان پارسي به خط ميخي نوشته ميشده است. آريا رامن در لوح خود چنين ميگويد: «اين دهيو (سرزمين) پارس كه من خداوند آنم، اسبان و مردان خوب دارد. بغ بزرگ، اهوارامزدا، به من فرايزدي داد. به خواست اهورا مزدا من شاه اين دهيو هستم. اهورامزدا مرا ياري دهد.» اين لوحه سرمشق نوشتههاي شاهان آينده شد. در اين لوحه، آريا را من برادر خود كوروش را داراي عنوان پدرش، يعني شاه بزرگ آنشان، و خويشتن را والاتر از او دانسته، خود را شاهنشاه پارس ميخواند. ولي عمر اين برتري كوتاه بود، زيرا ماديها بر كشور اواستيلا يافته پارسيان را بزير فرمان خويشتن در آوردند. آريا را من در سرزمين پارس جاي خود را به پسرش ارشام داد و در ناحيهي ديگر كوروش مقام خويش را به پسر كوچكش كمبوجيهي اول شاه بزرگ آنشان سپرد.
كوروش كبير 5-2- آستياگ يا آستياژ پسر سياگزار مادي در خواب ديد كه از بدن دخترش « ماندانا » نهر آب بزرگي روان شد كه نه تنها پايتخت او، بلكه سراسر آسيا را فرا گرفت. وي ماجراي رؤياي خويش را با مغي كه در تعبير خواب چيره دست بود، باز گفت و خوابگزار مزبور چنين اظهار داشت: «از دخترت پسري زاده خواهد شد كه نه تنها ملك تو، بلكه سراسر آسيا را خواهد گرفت. «آستياگ كه از اين تعبير به وحشت افتاده بود، همواره در انديشهي آن به سر ميبرد و اين سبب شده كه دختر خود را به همسري هيچ يك از ماديهاي صاحبشأن و مقام در نياورد. پس او را به كمبوجيه شاه شهر آنشان داد كه نوادهي هخامش، پسر كوروش اول و يك ايراني اصيل با خوئي ملايم بود كه به خانداني نيكو تعلق داشت. كمبوجيه پس از پايان مراسم عروسي، ماندانا را به كشور خود برد. در همان سال آستياگ دوباره به خواب ديد كه از بدن ماندانا تاكي روئيده، برومند شده و بر سراسر آسيا سايه افكنده است.
در مورد اين رؤيا نيز خوابگزاران همان تعبير پيشين را عرضه كردند. آستياگ كس به پارس گسيل داشت و وي ماندانا را كه در آستانهي وضع حمل بود، از آنجا به ماد بازگردانيد. ماندانا پسري به دنيا آورد. آستياگ نوزاد را به هارپاگ كه از خانوادهي خود او و از ميان مادها راست روترين آنها بود سپرد و دستور داد او را به خانهي خويش برده به هلاك برساند.
هارپارگ كه مردي دانا و صاحب فهم بود، با خود انديشيد كه آستياگ پير و نزديك به مرگست و پس از وي ماندانا به سلطنت خواهد رسيد و چنانچه كودك به دست وي كشته شود، مادر، از او انتقام خواهد كشيد. پس طفل را به يكي از چوپانان آستياگ به نام ميترادات سپرده از او خواست كه كودك را به هلاك رساند و جسدش را نزد جانوران بيندازد و در ضمن بروي فاش كرد كه نام بچه كوروش ، پدرش كمبوجيه شاه پارس و مادرش ماندانا دختر سلطان ماد است. اتفاقاً در همان زمان كودك چند روزهي ميترادات در گذشته و جسدش در خانه بود. ميترادات جسد كودك خود را به جاي نوزادي كه بنا بود كشته شود به گماشتگان هارپاگ تحويل داد و به جاي آن كوروش را نزد خود نگاه داشت.
چون كوروش به ده سالگي رسيد، به روز واقعهاي هويتش را فاش كرد: او و چند تن از كودكان هم سالش در دهكده و در محلي كه ميترادات گلهداري ميكرد، سرگرم بازي بودند. كودكان كوروش را كه نامي نداشت و او را به عنوان شبانزاد ميشناختند، به شاهي برگزيدند. كوروش هر كودكي را مأمور انجام كاري كرد. يكي از اطفال فرزند اميري به نام آرتمبر (Artembares) بود. وي از فرمان كوروش سرپيچي كرد و «شاه كودكان» وي را با تازيانه مورد تنبيه قرار داد. پسرك كه از اين رفتار خشونت بار به خشم آمده بود، به شهر شتافت و ماجرا با بر پدر باز گفت. آرتمبر فرزند را نزد آستياگ برد و از رفتار ناهنجار شبانزاده نسبت به پسر خود شكوه آغاز كرد. آرتمبر نزد آستياگ قدر و احترام داشت. پس آستياگ فرمان داد. چوپانزاده را حاضر كنند تا او را به سزاي كار ناشايست خويش برساند، وي و پدرش را احضار كرد. هنگامي كه جوان و شبان نزد شاه حاضر شدند، آستياك چشم در چشم كوروش دوخته گفت: اي غلام زاده، آيا اين تو بودي كه نسبت به فرزند يكي از بزرگترين درباريانم مرتكب چنين رفتار ناروا شدي؟ «كوروش شرح بازي كودكان و ماجراي شاهي خود را باز گفت و عمل خود را كيفري دانست كه ميبايستي دربارهي آن كودك نافرمان انجام گرفته باشد و بلافاصله افزود:» حال چنانچه براي اين كار سزاوار كيفرم، آمادهام تا دستور پادشاه دربارهام اجرا شود.
هنوز سخن كوروش به پايان نرسيده بود كه آستياك دربارهي هويت وي و انتسابش به شبان به شك افتاد: پاسخ كودك عادي نبود، چهرهاش به خود او شباهت داشت و سنش با سالهاي عمر كودكي كه دستور قتلش را صادر كرده بود، تطبيق ميكرد.
آستياك براي چند لحظه از سخن گفتن بازماند. چون خود را باز يافت، به منظور بازجويي از شبان، آرتمبر را مرخص كرد. خدمتگزاران به دستوري وي كورش را به اندرون بردند. هنگامي كه شاه و شبان با هم تنها ماندند، آستياك از شبان خواست تا توضيح دهد كه كودك را از كجا پيدا كرده و چه كسي او رابه وي سپرده است. چوپان اظهار داشت كه كودك به خود وي تعلق دارد. شاه دستور داد وي را تحت شكنجه قرار دهند. همچنان كه مأموران چوپان را به شكنجهگاه ميبردند، نيروي ترس بر او غلبه يافت و ناگزير داستان را باز گفت.آستياك كه به حقيقت امر پي برده بود، هارپاگ را به حضور خواست. هارپاگ با مشاهدهي چوپان و خشم شاه موضوع را دريافت و چون جز بيان حقيقت چاره نداشت، چنين گفت: «هنگامي كه نوزاد به من سپرده شد، به انديشه فرو رفتم تا راهي بيابم كه هم فرمان شاهانه را به بهترين صورت انجام دهم و هم نسبت به سرور خويش مرتكب كار ناروا نشوم، بدين معني كه دست خود را به خون نوهاش نيالايم. پس كودك را به اين چوپان سپرده باو گفتم كه بايد به امر شاه وي را به هلاك رساند و تهديد كردم كه چنانچه از اجراي دستور خود- داري كند، كيفر سختي در انتظار وي خواهد بود. او بدانچه گفته بودم جامهي عمل پوشاند، و خدمتگزاران صديق من جسد طفل را تحول گرفته به خاك سپردند. «هنگامي كه سخن هارپاگ به پايان رسيد، آستياگ خشم خود را پنهان داشته گفتههاي چوپان را براي او تكرار كرد و افزود: «خوشبختانه اكنون كودك زنده است و اين بهترين چيزي است كه ميتوانست اتفاق بيفتد، زيرا سرنوشت وي مايهي غم و اندوه من بود و خشم و ملامت مادرش آزارم ميداد- در واقع بخت با ما يار بود. اكنون برو و فرزندت را به اينجا گسيل دار تا با نوهام هم بازي باشد و خود نيز در مهماني شامي كه بدين مناسبت بر پا ميشود. شركت كن.»
هارپاگ شادمانه به خانه رفت و تنها پسر خويش را كه سيزده ساله بود نزد شاه فرستاد. آستياك كودك را به قتل رسانيد و دستور داد از گوشت بدنش كباب و خورش فراهم آورند و آنها را بر سفره نهند. هنگامي كه پذيرايي از مهمانان آغاز شد. ظرفي را نزد هارپاگ نهادند كه محتوي آن جز گوشت بدن فرزندش نبود- كه سرو دستها و پاهاي آن را جدا كرده و در ظرف ديگري قرار داده بودند. چون هارپاگ خورن غذا را به پايان رسانيد. پادشاه در مورد طعم غذا از وي سؤال كرد و هارپاگ اظهار داشت كه غذا لذيذ بوده است. سپس مأموران سلطان ظرفي را كه محتوي سرو دستها و پاهاي كودك بود، نزد هارپاگ آورده از او خواستند تا سرپوش از آن برگيرد. هارپاگ با برداشتن سرپوش اعضاي بدن فرزند يگانهي خود را مشاهده كرد. اما ديدار منظرهاي چنان وحشتناك، وي را منقلب نساخت و از حالت طبيعي خارج نكرد. آستياك از او پرسيد آيا ميداني غداي تو چه بود؟ هارپاگ در پاسخ اظهار داشت كه فرمان شاه هر چه باشد، رواست.
اكنون آستياك بر آن بود تا دربارهي كار كوروش تدبيري بينديشند. مغان را احضار كرد و از ايشان خواست تا در اين باره اظهار نظر كنند. مغان نظر پيشين را عرضه داشته افزودند كه چنانچه طفل كشته نشود، به پادشاهي خواهد رسيد. آستياك گفت كه كودك اكنون زنده است. سپس شرح شاه بازي او و حوادث بعدي آن را بيان كرد و از آنان خواست تا معني اين موضوع را باز گويند. مغان به پاسخ اظهار داشتند كه «شاه نبايد از زنده بودن نوهي خويش بيمي به خاطر راه دهد، زيرا وي بيآنكه خود تلاشي كرده باشد، به پادشاهي رسيده و ديگر باره به اين مقام دست نخواهد يافت. بسيار اتفاق افتاده است كه حتي پيشگوييهاي ما به نحوي ساده تحقق يافته و تعابير خوابي كه توسط ما عرضه شده، به نحوي جزئي و غالباً «بر خلاف انتظار صورت واقعي به خود گرفته است.»
آستياك گفت: «من نيز بر همين عقيده بوده يقين دارم خوابم تعبير شده است و اين كودك ديگر باره بر سلطنت دست نخواهد يافت. ولي ميل دارم شما جريان را موشكفانه مورد رسيدگي قرار داده بهترين تدبيري را كه براي نجات خاندانم ميانديشيد، با من در ميان گذاريد.»
مغان گفتند: «دوام سلطنت تو براي ما امري حياتي است، زيرا هر چه باشد اين طفل پارسي و با ما بيگانه است و طبعاً چنانچه كشور ماد به دست وي بيفتد، اهالي آن آزادي خود را از دست خواهند داد. اما تو هموطن مايي و تا هنگامي كه بر تخت سلطنت استوار باشي، ما نيز از مزايا و مناصب و افتخارات برخوردار خواهيم بود همين مسئله ما را بر آن ميدارد كه دوام و بقاي تو و خاندانت را آرزو كنيم و چنانچه خطري متوجه حكومتت باشد، آن را فاش سازيم و راه چارهاش را نيز عرضه داريم. نظر ما همان طور كه اشاره كرديم، اين است كه رؤياي شاهانه حسن تعبير يافته و ديگر از اين بابت خطري متوجه و خاندانت نخواهد بود. ولي توصيه ميكنيم كه كودك را نزد پدر و مادرش اعزام داري تا ديدارش انديشهات را تيره نسازد.»
آستياك تدبير مغان را با خشنودي پذيرفته كوروش را نزد خود خواند و به او گفت: «فرزند عزيزم! به سبب خوابي كه ديده بودم، دربارهي تو بد انديشي كردم. اما خوابم به گونهاي نيكو تعبير شد و تو ببركت بخت بلند خود از سرنوشتي كه برايت در نظر گرفته شده بود رهايي يافتي. اكنون به همراه ملازماني كه با تو ميفرستم. به پارس خواهي رفت و در آنجا پدر و مادرت را كه كساني غير از ميرادات چوپان و زنش هستند، بازخواهي شناخت.»
بدين ترتيب بود كه كوروش دربار آستياگ را ترك كرد. هنگامي كه به درگاه كمبوجيه رسيد، با پذيرايي گرمي روبهرو گرديد: چون شاه و شهبانو به هويتش پي بردند، بسيار شادمان شده او را با شورو شوق فراوان در آغوش گرفتند، زيرا همواره بر اين پندار بودند كه فرزندشان به مجرد تولد، چشم از هستي فرو بسته است. سپس از كودك خواستند تا شرح حال خود بر آنان باز گويد. كوروش ماجراي زندگي خويش را - كه در طي همان سفر از گماشتگان آستياك شنيده بود- حكايت كرد و در ضمن از رفتار محبتآميز همسر شبان كه نامش كونو بود به نيكي و بالحني آميخته با سپاس و ستايش سخن به ميان آورد. تكرار نام كونو - كه به معني ماده سگ است - پدر و مادر كوروش را شگفت زده كرد. گويا به خاطر همين موضوع بود كه دربارهي رهايي و نجات اعجاز گونهي كوروش افسانهاي در ميان پارسيان پراكنده شد كه به موجب آن سگ مادهاي نوزاد را در كوهستان يافته و او را بزرگ كرده بوده است.
هنگامي كه كوروش به سن بلوغ رسيد، دليرترين و دوست داشتنيترين نوجوان ايراني شد. هارپاگ كه همواره در انديشهي آن بود تا انتقام فرزند را از آستياك باز ستاند، براي جلب حمايت كوروش - كه همچون خود او از شاه ماد صدمه و آزار ديده بود - پيوسته براي وي هديه و پيغام ميفرستاد، زيرا خود به تنهايي نميتوانست منظور خويش را عملي سازد. بنابراين در ديداري كه با كوروش داشت، كوشيد تا ذهن او را براي اجراي مقاصد خود آماده كند. در ضمن براي آنكه زمينهي اجراي نقشه از لحاظ داخلي نيز مساعد و فراهم باشد، بزرگان ماد را كه از خشونت آستياك در ادارهي امور به ستوه آمده و آزرده خاطر بودند تشويق كرد تا براي رهايي از آن حكومت ستمگرانه، وي را از سريرشاهي سرنگون سازند و كوروش را بر جاي او استوار دارند.
هارپاگ كه در مورد آمادگي ذهن سران ماد براي اجراي نظر خود توفيق يافته بود، بر آن شد تا كوروش را نيز از برنامهي كار خويش آگاه سازد. اما كوروش در پارس بود و همهي راهها تحت نظارت دقيق پاسداران ماد قرار داشت. هارپاگ تدبيري انديشيد: نامهاي به كوروش نوشت. شكم خرگوشي را شكافت و نامه را در آن نهاده پارگي را در نهايت ظرافت دوخت. سپس خدمتگزار مورد اعتمادي را به هيت شكارچيان در آورده خرگوش را بوي سپرد تا آن را به كوروش تسليم دارد و در نهان به او بگويد كه دور از چشم افراد ديگر شخصاً شكم خرگوش را باز كند و نامه را برگيرد.
همان گونه كه هارپاگ خواسته بود، خرگوش به كوروش تسليم شد و وي پس از شكافتن پوست حيوان، نامهاي يافت كه مضمونش چنين بود: «اي پسر كمبوجيه. بيگمان خداوندان بر تو نظر دارند وگرنه تو از گيرودار آن حادثهي شگفتانگيز نميرستي و چنين فرصت بزرگي را به دست نميآورد كه اكنون هنگام آن رسيده است كه كين خود از آستياك بازستاني. او خواستار مرگ تو بود و اگر بدانديشهايش در اين رهگذر به تحقق ميپيوست، اكنون زنده نبودي. در واقع زندگي كنوني را در سايهي عنايت خدايان و خدمت من باز يافتهاي. شك نيست كه تاكنون از چگونگي حال خود آگاه شده و نيز دانستهاي كه من از آستياگ چه مايه ستم و آزار كشيدهام، و اين نبوده مگر به دليل آنكه حاضر به كشتنت نشده وترا به چوپان سپرده بودم. اكنون چنانچه گفتههايم گوش فراداري و آنها را به مرحلهي اجرا در آوري، قلمرو او سراسر به تو خواهد رسيد. پارسيان را به كين او برانگيز و بر ماد حمله كن و انديشه مكن كه چه كس فرمانده نيروي آستياك خواهد بود. چه من باشم و چه ديگري، در هر حال كارها به كام تو خواهد گشت، زيرا كه بزرگان ماد نخستين كساني خواهند بود كه از آستياك رو بر گردانده به تو خواهند پيوست. در اينجا همه چيز براي اجراي منظور آماده است. تو نيز دست به كار شو و به هيچ رو در اين كار درنگ مكن كه صلاح كارت در شتاب است.»
كوروش پس از خواندن نامه با خود انديشيد كه به چه ترتيبي ممكن است ايرانيان را به شورش بر عليه ماد برانگيزد. پس از تأمل بسيار، تدبيري به خاطرش آمد كه به نظر او بهترين شيوهي انجام كار بود: طوماري فراهم آورد كه طبق آن كوروش به سرداري سپاه ايران برگزيده شده بود. آنگاه پارسيان را گرد آورده طومار را گشود و آن را فرا خواند. سپس دستور داد كه همهي افراد پارس داس برگيرند، در ميدان شهر حاضر شوند. چون همه فرا رسيدند، كوروش زمين بسيار پهناوري را كه با خار و تيغ انباشته بود با آنها نشان دا و امر كرد كه تا پيش از فرو نشستن آفتاب، آن را پاك و هموار سازند. هنگامي كه كار پارسيان به پايان رسيد، پادشاه دستور داد روز بعد همگي به گرما به روند و با تن تمير و جسم پاكيزه در آنجا جمع شوند. در همين اثنا ترتيبي داده شد كه با كشتن گاوها و گوسپندها و بزهاي كمبوجيه و تهيهي نان و شراب، ضيافتي گسترده بر پا گردد. روز بعد چون همهي پارسيان گرد آمدند، به ايشان دستور داد تا بر سبزهها بيارامند و خوش باشند. هنگامي كه حاضران از صرف طعام دست كشيدند، كوروش از آنان خواست تا بگويند كدام يك از دو وضع پيش آمده را بيشتر ميپسندند: كار پر رنج و زحمت ديروز را يا مهماني انباشته از آسايش و راحت امروز را؟ پارسيان به پاسخ گفتند كه بين اين دو زندگي يعني رنج و مشقت ديروز خوشي و راحت امروز تفاوت بسيار است. كوروش كه همين پاسخ را ميخواست، چنين گفت:
«آري اي پارسيان! روزگار شما بدين گونه است. اگر به سخنام گوش فرا دهيد، ميتوانيد از اين نعمت و لذتهاي فراوان ديگر برخوردار شويد و هرگز گرفتار رنج و زحمت نشويد! و چنانچه از فرمانم سر بتابيد، بايد كار مشقت بار ديروز را تكرار كنيد. پس به دستورم گردن نهيد و آزاد باشيد. احساس ميكنم كه از جانب پروردگار اهورمزدا مأمور آزادي شما هستيم و يقين دارم شما در نبرد چون چيزهاي ديگر از ماديها كمتر نيستند. آنچه گفتم عين حقيقت است. پس بشتابيد و بيدرنگ خود را از بند بندگي آستياك رها سازيد.»
پارسيان از دير زمان از سلطهي ماديها به ستوه آمده بندگي آنان را ننگ ميدانستند. اكنون كه رهبري يافته بودند، فرمانش را با جان دل پذيرفته آمادگي خود را براي تأمين منظورش اعلام داشتند. آستياك كه از رفتار كوروش با خبر شده بود، وي را به دربار خويش فرا خواند. كوروش پيغام داد كه: «من پيش از زماني كه آستياك خواسته است، فرا خواهيم رسيد.» آستياك پس از شنيدن اين پيغام، سپاهي فراهم آورد و فرماندهيش را به هارپاگ سپرد- گويا فراموش كرده بود كه چه ستم بزرگي بروي روا داشته بود. هنگامي كه دو سپاه به هم رسيدند، تنها گروه اندكي از ماديها كه از توطئه خبر نداشتند تن به هلاك دادند، عدهاي به صف ايرانيان پيوستند و جمع زيادي پا به گريز نهادند. آستياك با آگاهي از فرار ننگين و پراكندگي سپاه خويش بركوروش خشمگين شده سوگند يا كرد كه او را آسوده نگذارد. وي بيدرنگ مغان تعبيرگر را كه به رهايي كوروش نظر داده بودند دستگير و مجازات كرد. سپس همهي ماديهايي را كه در شهر بودند- چه پيرو چه جوان- به خدمت فرا خوانده مجهز ساخت و خود در رأس آنان عازم نبرد شد، ولي شكست خورده سپاهش نابود شد و خود به اسارت پارسيان در آمد.
هارپاگ چون او را اسير ديد، شادمانيها كرد، وي را به مسخره گرفت و در ضمن طعنههايي كه كرد به مهماني شامي اشاره راند كه در ضمن آن، پادشاه از گوشت تن يكتا فرزندش به وي خورانده بود و بالاخره پرسيد كه آيا گرفتاري و اسارت امروز خوشتر است يا سلطنت و جاه و جلال ديروز؟
آستياك پادشاهي سي و پنج ساله خود را از دست داد. ماديها تحت فرمان پارسيان در آمدند. همچنين با اسارت وي، دولت ماد كه در قسمتهاي آسيا در ماوراء رودخانهي هاليس صدو بيست و هشت سال دوام يافته بود، منقرض گرديد و ايرانيان تحت فرماندهي كوروش فرمانرواي آسيا شدند. كوروش، آستياك را تا پايان عمر در دربار خويش نگاهداشت، بيآنكه هيچ گونه صدمه و آزاري بروي روا دارد. پادشاه پارس پس از اسارت آستياك به سوي اكباتان رهسپار شد و آن شهر را فتح كرد. (550 پ. م). سپاهيان وي به غارت شهر پرداخته آلات وادوات زرين و سيمين و ثروتي فراوان به تاراج بردند كه بخش بزرگتر آن به آنزان فرستاده شد.
سالنامههاي نابونيد در سال 549 نام كوروش را با عنوان پادشاه آنزان و در سال 546 با لقب پادشاه پارس نشان ميدهند. اما در نوشتههاي مورخان يونان پيرامون تبديل عنوان كوروش از پادشاه آنزان به سلطان ماد مطلبي به چشم نميخورد. شايد بتوان حدس زد كه پس از افتادن اكباتان به چنگ كوروش، مادها او را به پذيرفتن پادشاهي ماد دعوت كرده باشند و بنابراين در آن وقت بوده كه كورش ماد را ضميمهي سرزمين موروثي آنزان كرده خود را پادشاه پارس ناميده است. بنا به گفتهي كتزياس ، (Ctesias) پس از آنكه كوروش آستياك را از سلطنت برداشت، دختر ديگر او آمي تيس (Amytis) را به ازدواج خويش در آورد. اگر اين امر حقيقت داشته باشد، بايد گفت كه وي با خالهي خويش ازدواج كرده است، و بنا به نوشتهي ادوارد ماير (Edward Mayer) ، اينگونه ازواجها بين مردم آن زمان رايج و متداول بوده است. به موجب روايت نيكلادوداما (Nicolas de Dama) كمبوجيه (كامبيز) در اثر جراحاتي كه طي نبرد بازارگاد برداشته بود، در گذشت.
تصرف ليدي به دست كوروش - شكست توطئه يونانيان 5-3- كورش از جانب بابل دغدغهاي به خاطر راه نميداد، زيرا كه با نابونيد پادشاه آن كشور روابط دوستانه داشت و مطمئن بود كه متصرفات وي از آن جانب مورد تجاوز قرار نخواهد گرفت. تنها جايي كه او را نگران ميساخت، ليدي بود. پس از مرگ آلياتس (Alliates) پادشاه ليدي، كرزوس (Cresus) يا «كروازس» به سلطنت رسيده بود و همچون سلف خويش سياست توسعهي ليدي را دنبال ميكرد. وي نخست ميلت (Milet) را به انضمام بعضي از جزاير يوناني نشين ايوني به تصرف در آورد، در مدت ده سال دامنهي متصرفات ليدي را تا ساحل چپ رودخانهي هاليس گسترش داد و با اين اقدام مفاد قراردادي را كه با دولت ماد بسته بود، زير پا گذاشت. اما سقوط دولت ماد و تشكيل پادشاهي جديد پارس موجبات اضطراب خاطر وي را فراهم
 |
 |
داريوش به مصر رفت، در دوران اقامت خويش موجبات تسلاي خاطر روحانيان را فراهم آورد و با اين ترتيب سختگيري و تعصب كمبوجيه را جبران كرد و حتي دستور داد اوزاهاريس نيتي (Ouzaharrisniti) كاهن بزرگ سائيس را كه در شوش زنداني بود، به مصر باز گردانند و به ترميم خرابيهاي معبد مزبور اقدام كنند. بنا به روايات مورخان يوناني، داريوش اسرار و رموز مذهب مصريان را نيز فرا گرفت و چون در سال 517 پيش از ميلاد گاوآپيس از ميان برده شده بود، دستور داد به هر قيمتي كه باشد، گاوي با همان شرايط و ويژگيها به دست آورند. |
 |
|
آورد. ليدي دولتي مقتدر بود، سواره نظامي كارآزموده و متحدان معتبري چون بابل و مصر داشت و در موقع ضرورت ميتوانست از وجود سربازان مزدور يوناني استفاده كند. بنابراين پيش دستي كرده درصدد بر آمد پيش از تجاوز كوروش به خاك ليدي، بر كاپادوكيه دست يابد.
كرزوس، پادشاه ليدي، با دولت اسپارت متحد شد و يكي از مأموران خويش را با پولي گزاف به جزاير يوناني نشين آساي صغير فرستاد تا در آنجا از سربازان يوناني نيرويي فراهم آورد. ولي مأمور مزبور به پارس گريخته نزد كوروش رفت و وي را از خطري كه در نتيجهي اتحاد ليدي و اسپارت و يونانيان جزاير ديگر متوجه متصرفاتش ميشد، آگاه ساخت. بنايراين پيش از آنكه اسپارت به كمك ليدي بشتابد، كوروش لشكركشي خود را به سوي ليدي آغاز كرد. (546 پ.م.)
حركت سپاهيان ايران در راههاي كوهستاني صعبالعبور آسياي صغير براي رسيدن به ليدي، مبين آگاهيهاي جغرافيايي و نبوغ نظامي كوروش است. سپاهيان مزبور پس از عبور از رودخانهي دجله از نزديكي نينوا گذشته به كاپادوكيه وارد شدند. در اين هنگام كوروش به كرزوس پيام فرستاد كه چنانچه در نهايت راستي و با پاكي نيت فرمان پارسيها را گردن نهد، زندگي وي و پادشاهي ليدي را همچون پيش به او ارزاني خواهد داشت. اما كرزوس پيشنهاد كوروش را نپذيرفت، و نبرد آغاز شد. نخست پيروزي از آن كرزوس بود. در پي اين پيشروي، بين دو هماورد متاركهي سه ماههاي برقرار شد. با پايان گرفتن مهلت، در محل پتريوم (Pterium) پايتخت هيئتها نبردي شديد در گرفت كه به نتيجهي قطعي نينجاميد. كرزوس شبانه راه سارد در پيش گرفت. و براي كند كردن و دشوار ساختن حركت كوروش، آباديهاي بين راه را ويران ساخت، و نظرش اين بود كه در خلال اين مدت بابل كه بر ضد كوروش با وي اتحاد بسته بود، راه را بر پادشاه پارس ببندد. اما بر خلاف تصور كرزوس، پادشاه بابل (نابونيد) يگانگي با كوروش را بر اتحاد با كرزوس ترجيح داد و پادشاه پارس بدون نگراني از بابليها، حركت خود به جانب سارد پايتخت ليدي را ادامه داد.
كرزوس بدين پندار كه زمستان سخت و كوههاي پوشيده از برف مانع عبور كوروش و سپاهيان او خواهد بود، بيشترين بخش نيروهاي خود را پراكنده كرد و دستور داد متفقان در بهار سال بعد براي رؤيارويي با پارسيان آماده باشند. اما هنگامي كه از نزديك شدن كوروش و سپاهيانش آگاهي يافت، دچار حيرت و شگفتي بسيار شد و فرمان داد تا سواره نظام ليدي براي مقابله با دشمن عازم دشت هرموس (Hermus) گردد. كرزوس دو پسر داشت كه يكي لال و كر بود و ديگري را در همان اوان، پيروان خود او به هلاك رسانيده بودند و اين امر مايهي رنج و اندوه وي را فراهم آورد. كرزوس كساني را نزد پيشگويان فرستاد و از آنان دربارهي حمله به ايرانيان مصلحت خواهي كرد. از ميان همهي پيشگوييها، معبد دلف بود كه مطبوع طبع وي افتاد. كرزوس با توجه به پاسخ اين كاهنه، نظر وي را درست و حقيقي پنداشت. به نظر كرزوس، كاهنهي معبد دلف يگانه غيبگوي واقعي بود، زيرا از ميان همهي آنان تنها وي ميدانست كه كرزوس به هنگام طرح پرسش خود به چه كاري مشغول بوده است. شرح ماجرا از اين قرار بود: كرزوس از فرستادهي خويش خواست تا در روز معيني از كاهنهي معبد بپرسد كه پادشاه سرگرم چه كاري است. روز معهود فرا رسيد. و پيك به نزد پيشگوي معبد رفت. اما هنوز لب به سخن نگشوده بود كه كاهنهي مزبور ضمن شعري اشتغال شاه را بيان كرد: كباب كردن لاكپشت و پختن گوسفند در ديگي مسين با درپوشي از همان جنس؛ و اين درست همان كاري بود كه در آن همگام گماشتگان پادشاه به انجام آن مشغول بودند. كرزوس دستور داد سه هزار حيوان را قرباني كنند. علاوه بر آن مقدار زيادي ظروف سيمين و زرين، لباسهاي فاخر سلطنتي و گوهرهاي پربها به معبد دلف نثار كرد. پس از آن با طرح چند پرسش ديگر و دريافت پاسخهايي - كه آنها را تأييد كنندهي نظر خود ميپنداشت - بر آن شد تا نيت خويش را به اجرا در آورد. بايد دانست كه در آن روزگار هيچ يك از اقوام ساكن آسيا دليرتر و جنگجوتر از ليديها نبودند.
نبرد بزرگ سارد - نيرنگ كوروش
5-4- دو سپاه در جلو دشت سارد با يكديگر روبهرو شدند. آنجا صحراي وسيع و بيدرختي بود كه به وسيلهي رود هاليس و چند نهر ديگر - كه جمعاً به يكي از آنها كه بزرگتر از همه بود ميريخت و هرموس نام داشت- مشروب ميشد. كوروش از بيم سواره نظام دشمن، نقشهاي را كه هارپاگ مادي به او پيشنهاد كرده بود پذيرفت و به كار بست: دستور داد تا بار همهي شتراني را كه حامل بار و تجهيزات بودند پياده و آنها را براي سواري آماده كردند. آنگاه به گروهي از سوران دستور داد بر آنها نشسته در رأس سپاهيان قرار گيرند. بلافاصله بعد از اين شتر سواران پياده نظام و در پشت سر آنها نيروي سوار مستقر شدند. هنگامي كه بدين ترتيب آرايش سپاه به پايان رسيد، كوروش به لشكريان خود دستور داد تا همهي ليدياييها را كه در راه خود خواهند يافت، بياندك ترحمي به هلاكت رسانند، ولي از جان كرزوس در گذرند و در صورتي كه دستگير شود و مقاومت ورزد، به او صدمه و آزاري نرسانند. دليل اينكه كوروش شتران خود را در مقابل اسبان دشمن قرار داد اين است كه اسب طبيعتاً از شتر ميترسد و نميتواند ديدار اندام و استشمام بوي آن را تحمل كند. كوروش اميدوار بود كه با اين تدبير نيروي اسب سواران كرزوس را خنثي سازد، زيرا كه اسب تنها نقطهي اتكاء كرزوس بود.
جنگ در گرفت و به مجرد آنكه اسبهاي ليدي شتران پارسيان را ديده و بوي آنها را حس كردند، روي از ميدان برتافته پا به فرار نهادند و بدين ترتيب اميد كرزوس از اين باب بر باد رفت. سواران ليدي با ديدن اين وضع از اسبان خود فرود آمده آمادهي نبرد شدند. جنگ به درازا كشيد و پس از آنكه كشتار سنگيني از دو طرف صورت گرفت، ليدياييها هزيمت اختيار كردند. ايرانيان ايشان را تا كنار شهر دنبال كرده سارد را در محاصره گرفتند.
كرزوس كه ميانديشيد شهر تا مدتي ايستادگي خواهد كرد، پيكهاي تازهاي نزد متحدان خود گسيل داشت. فرستادگان پيشين از آنان خواسته بودند كه ظرف پنج ماه در سارد گرد آيند. اما مأموريت قاصدان جديد آن بود كه از آنان بخواهند تا بيدرنگ به ياري كرزوس بشتابند. از جمله متحداني كه كرزوس به آنان مراجعه كرد اسپارت بود. ولي اتفاقاً در همان اوان اسپارت، بر سر محلي به نام تيريه (Thyrea) با آرگيوها در نبرد بود. اسپارتيان عليرغم گرفتاري خود، براي ياري كرزوس دست به كار شده نيرويي فراهم آوردند و كشتيهاي آنان آمادهي عزيمت شد. اما در همين هنگام پيامآور ديگري ايشان را آگاه ساخت كه شهر سارد تسليم و كرزوس اسير شده است.
تسخير شهر سارد - داستان شيراهدايي 5-5- كوروش در چهاردهمين روز محاصرهي شهر سارد به چند تن از سواران خود فرمان داد كه نزد سپاهيان رفته به آنها اعلام دارند كه نخستين فردي كه بر بالاي ديوار شهر رود، انعام خوبي خواهد داشت، سپس حمله را آغاز كرد. ولي چون تلاشش به نتيجه نرسيد. سپاهيان ناگزير باز گشتند. ولي هيرود از اهالي سارد كوشيد تا به هر ترتيبي كه شده است، خود را به بالاي ديوار شهر برساند. وي نقطهاي را برگزيد كه به سبب وجود شيب تند كوه در آنجا ديوراي نكشيده و استحكاماتي به وجود نياورده بودند. اين نقطه مشرف بر پرتگاهي خطرناك بود و گذشتن از آن چنان دشوار مينمود، كه به هيچ وجه گمان نميرفت كسي بتواند از آنجا وارد شهر شود. لمان براي مليت پادشاه پيشين ليدي شيري آورده بود و چون مردم تلمس اظهار داشته بودند كه اگر آن شير به دور شهر گردانده شود سارد تسخير نخواهد شد، شير مزبور را گرد سارد گردش ميدادند و تنها جايي را كه از اين مستنثي داشته بودند همين نقطه بود كه صعوبت گذشتن از آن، چنين اجازهاي را بدآنها نميداد هيرود و به دنبال وي تني چند از ايرانيان شيب سنگي را در نورديده خود را به بالاي ديوار شهر رساندند. بدين ترتيب سارد تسخير شد و در معرض غارت و چپاول قرار گرفت. يكي از ايرانيان كرزوس را اسير كرد و او را نزد كوروش برد. با تسخير سارد و اسارت كرزوس، ليدي به تصرف كوروش در آمد و امپراتوري بزرگ آن منقرض گرديد. (546 پ. م.)
تصرف شهرهاي يوناني آسياي صغير
5-6- كوروش پس از تسخير ليدي بر آن شد تا شهرهاي يوناني نشين آسياي صغير را نيز به چنگ آورد. اما شخصاً به اين كار مبادرت نورزيد، بلكه انجام آن را به عهدهي سرداران سپاه گذاشته خود به ايران بازگشت. پس از عزيمت پادشاه ايران، مردم ليدي بر تابالوس (Tabalos) حاكم سارد شوريده وي را در قلعهي شهر محاصره كردند. برانگيزندهي شورش سرداري به نام پاكتياس (Paktyas) بود كه از سوي كوروش مأموريت داشت نفايس به دست آمده از جنگهاي ليدي را حفظ و نگاهداري كند. اين شورش با كمك به موقع يكي از سرداران ماد به نام مازارس (Mazares) بر طرف گرديد. پاكتياس كه به شهريار خويش خيانت ورزيده بود، به يونانيان گريخت و همين امر بهانهاي به دست كوروش داد تا در تصميم خود داير بر تصرف شهرهاي آسياي صغير پا بر جا شود. در اثر كوشش و كارداني سپاهيان ماد و پارس، شهرهاي آسياي صغير يكي پس از ديگري گشوده شد. يونانيهاي ايوني كه از ياري كرزوس سر پيچيده بودند، كوروش را نيز مورد كمك و پشتيباني قرار ندادند. علت بيطرفي آنها در جنگهاي بين ايران و ليدي آن بود كه اسپارت به آنها وعدهي كمك و مساعدت داده بود. هنگامي كه سرداران كوروش به تصرف شهرهاي آسياي صغير سرگرم بودند، اسپارتيها به تعهد خود داير بر كمك به شهرهاي مزبور عمل نكردند. تنها اقدامي كه در اين زمينه صورت گرفت عبارت از آن بود كه لاكْدِمُون (Lacdemone) حاكم اسپارت به وسيلهي سفيري كه نزد كوروش گسيل داشت، تهديد كرد كه چنانچه پادشاه ايران فتوحات خود را در آسياي صغير دنبال كند، اسپارتيها و يونانيان شهرهاي مزبور به سختي در برابر او ايستادگي خواهند كرد. پس از آنكه سفير ابلاغ پيام را به پايان رسانيد، كوروش چنين گفت: «از پيامي كه آورديد متشكرم. توصيه ميكنم كه پرگويي و ياوهسرايي در كار ديگران را براي روزي ذخيره كنيد كه ناگزير خواهيد بود بدبختيها و درماندگيهاي خود را بيان داريد.»
اهالي يوناني شهرهايي كه به تصرف سپاهيان ايران در آمده بودند مهاجرت آغاز كردند و چون دريانوردان فنيقي متحدان كوروش به هم ميهنان خود در بندر مارسي (Marcie) پيوسته بودند، ايرانيان نتوانستند از مهاجرت آنان جلوگيري كنند.
تسخير شرق ايران 5-7- در مورد نبردها و لشكركشيهاي كورش در شرق ايران آگاهي زيادي در دست نيست. ولي آنچه مسلم مينمايد اين است كه اين پادشاه در مدت پنج يا شش سال (545 تا 539 پ. م.) با اقوامي كه در مناطق بين درياي مازندران و هندوستان سكونت داشتند به نبرد برخاسته ايالات مارگيان (Margian) و سغديان (سمرقند) را به تصرف در آورده تا سيردريا (سيحون) پيش رفت و در ساحل آن رودخانه قلعهها و استحكاماتي چون شهر كوروش (Cyropolis) بنا نهاد كه تا زمان اسكندر مقدوني بر جاي بود. كوروش بر سكاها كه در محل سيستان كنوني (وسكستان آن زمان) مستقر شده بودند چيره آمده و آنان را به زير فرمان خويش در آورد. اما بخشي از نيروي وي در لشكركشي به ژدرزي (Gedresia) مكران از ميان رفت، ولي با اين همه ناحيهي مزبور در جزء ايالات ايران درآمد- محتمل است كه تلفات سپاه او ناشي از حركت شنهاي روان بوده باشد.
لشكركشي كوروش به بابل 5-8- پيش از شرح لشكركشي كوروش به بابل، لازم ميدانيم ويژگيهاي اين شهر را به رشتهي تحرير در آوريم. آسور شهرهاي زياد داشت، و مستحكمترين آنها در آن زمان بابل بود كه پس از سقوط نينوا، مقر حكومت را بدانجا انتقال داده بودند. شهر مزبور در دشت مربع شكلي قرار گرفته بود كه درازاي هر ضلع آن به يك صد و بيست فورلنگ بالغ ميشد ( هر فورلنگ مساوي با دويست متر است ). و هيچ شهر ديگري از لحاظ وسعت به پاي بابل نميرسيد. پيرامون شهر را خندق پهناور، ژرف و انباشته از آبي فرا گرفته بود كه لبهاش را با آجر فرش كرده بر روي آن ديواري به پهناي پنجاه و بلندي دويست ارج شاهي بنا نهاده بودند ( هر ارج شاهي مساوي است با يك فوت و چهار اينچ ). در اطراف ديوار چهارصد دروازه وجود داشت كه دربهاي آنها تماماً از برنج بود. شهر بابل به وسيلهي رودخانهي فرات- كه از ارمنستان سرچشمه گرفته به درياري اريتره ميريزد- به دو بخش تقسيم ميشد.
قسمت عمدهي وسيلهي دفاعي را ديوار خارجي شهر تشكيل ميداد. اما ديوار داخلي ديگري نيز ساخته بودند كه از ديوار نخستين باريكتر بود، ولي از نظر استحكامات چيزي از آن كم نداشت. در مركز هر يك از بخشهاي شهر قلعهاي وجود داشت. كاخ پادشاهان در يكي از اين قلعهها واقع شده و با ديوارهاي بسيار بلند و مستحكم احاطه شه بود. در يكي از قلعهها بارگاه مقدس ژوپيتر با حياطي مربع به چشم ميخورد كه طول هر ضلع آن به دو فورلنگ ميرسيد و در بهاي محكم و برنجين داشت. در ميان بارگاه، برج محكمي با يك فورلنگ عرض و طول بنا شده و به ترتيب هفت برج بر روي آن قرار گرفته بود. پلههايي كه به بالاي برج ميرفت، در قمست خارجي آن قرار داشت. پلگان مزبور باريك و مارپيچ بود. در نيمه راه صعود به بالاي برج استراحتگاهي وجود داشت كه شخص ميتوانست در آنجا نفس تازه كند. در آخرين برج، معبد وسيعي قرار داشت. يك نيمكت بسيار بزرگ مزين به تزئينات فراوان كه ميززريني در كنار آن به چشم ميخورد، در داخل معبد قرار گرفته بود. هيچ نوع مجسمهاي در معبد ديده نميشد و جز يك زن بومي شبها كسي در اتاقهاي آن سكني نداشت، عقيدهي جاري بر اين بود كه خداوند اين زن را از ميان زنان آن سرزمين براي خدمت خود برگزيده است، و به همين جهت روحانيان كلداني وي را تأييد ميكردند. در پايين اين محوطه معبد ديگري قرار داشت كه مجسمهي تمام طلاي ژوپيتر در حال نشسته، در آن نصب گرديده بود. در جلو اين تنديس ميز بزرگ و تختي از زر وجود داشت. به گفتهي كلدانيها طلايي كه در ساختن آنها به كار رفته بود، به هشتصد تالان بالغ ميشد. ( تالان واحد وزن يوناني برابر 26 يا 56 پوند يا 60 من پارسي است. هرمن 420 گرم و بهاي هر تالان زر 56000 فرانك طلا بوده است.) در خارج از اين معبد، دو محراب طلا به چشم ميخورد: يكي از طلاي سخت كودكان شيرخوار را بر روي آن قربان ميكردند، و ديگري يك محراب عمومي و عظيم كه محل قرباني حيوانات بزرگ بود. كلدانيها هر ساله در حدود هزار تالان صمغ و عود ميسوزاندند. به دوران كوروش در اين معبد مجسمهي مردي وجود داشت كه بلندي آن به دوازده ارج تمام ميرسيد و از طلاي سخت ساخته شده بود. بنا به گفتهي كلدانيها «داريوش پسر هيستاسپ نقشهاي براي بردن اين مجسمه طرح كرد، ولي جرأت نكرد آن نقشه را به اجرا در آورد. اما خشايار شاه كاهني را كه بردن مجسمه را منع ميكرد به هلاكت رسانيد و تنديس مزبور را انتقال داد.»
بيش از سه هزار سال به ميلاد مسيح مانده بود كه بابل به وجود آمد. در آن زمان قوم سومر در سواحل خليجفارس پديدار گشت و شهرهايي را بنياد نهاد. شاخهاي از همان قوم نيز كمي بالاتر از محل مزبور به احداث چند شهر مبادرت ورزيد. اين جدايي سبب شد كه آنان به عنوان دو قوم سومرواكد شناخته شوند، در حالي كه يك قوم بيش نبودند. اين قوم براي بابليان زمان كوروش همان قدر كهن بود كه بابليهاي آن روز براي ما هستند. بابليان به حق بنيانگذاران تمدن بشر محسوب ميشوند. سومريها اساس و پايهي دانشهاي گونهگون بشر را نهادند و اين دانشها از راه بابل و آسور در مصر و يونان نفوذ كرد. بابليان در كهنترين دورانهاي تاريخي از تمدن درخشان و دانشي در خور اعتبار برخوردار بودند.
اما آنها از كجا آمدهاند؟ بنا به عقيدهي مورخان و از جمله « بروس » آنان از سوي دريا، شايد از قفقاز و شايد از آسياي ميانه آمده بودند. به هر حال آنان سامي نبودند، هر چند كه ساميان ايشان را در خود تحليل برده بر روي خرابههاي تمدنشان تمدني تازه بنياد نهادند كه بيش از حد از تمدن سومري بهره ميگرفت و با كمي تفاوت در همه چيز - حتي در اساطير و داستانهاي مذهبي- با آن همانند بود.
بابل درگيرودار مبارزهي اقوام، بزرگ شد و صاحب شاهاني نيرومند و دانشمنداني سترگ گرديد، تمدني درخشان بنياد نهاد، بارها برخاست و بارها از پاي درآمد، زماني زير سلطهي عيلام قرار گرفت، گاهي يوغ گاسوما برگردن نهاد و مدتي تحت تسلط آسوريها درآمد. اما عيلام را از خود راند، گاسوما را به كوههاي كردستان عقب نشاند، بر آسور مسلط شد و باز هم فرو افتاد، تا بالاخره عصري فرا رسيد كه عناصر آريايي در آستانه تاريخ قرار گرفتند و آسور مذبوحانه در زير بارفشار تهاجمات آنها دست و پا ميزد. بابل قديم فرصتي به دست آورد چون برتري عنصر آريايي را در افق سياست آن روز مشاهده كرد، موقع را مغتنم شمرده براي برخاستن دوباره در فروپاشي آسور شركت جست، و برخاست. نبوكدنصر آخرين شعلهي درخشاني بود كه از بابل سر كشيد و همه جا را سوخت. بابل مجد و عظمت ديرين خود را باز مييافت. صداي زنجيرهاي اسيران يهود و آواز حزنانگيز مردم صور و صيدا سرود عظمت بابل بود. دختران بابلي در معبد ايشتار چشم به راه مردان بيگانه بودند تا با دادن سكهاي ناچيز بكارت آنها را بردارند و خود اين هديههاي ناقابل را به پيشگاه ايشتار مقدس تقديم كنند. ويل دورانت در نخستين بخش جلد اول تاريخ تمدن چنين مينويسد: « عادت فحشاي مقدس در بابل رواج داشت، تا اينكه در حوالي سال 325 پ.م. قسطنطين آن را ممنوع ساخت. اما بايد گفت كه اين رسم در اثر نفوذ عقايد زرتشتي و يهودي از ميان رفته است. توصيهي داريوش به مردم كارتاژ دربارهي خودداري از سوزاندن دختران در مقابل بت و خوردن گوشت سگ را ميتوان در زمرهي اين گونه نفوذها در بر انداختن رسوم نامعقول ملتها به حساب آورد. حمورابي شاه معروف بابل قانوني وضع كرد كه نزد همه شناخته شده است، و اين قانون بيشك از قوانين سومري سرچشمه ميگرفت. رياضي دانان بابلي دايره را به 360 بخش تقسيم و عدد (پي) را كشف كردند. ساعت و دقيقه و ثانيه و صدها كار عامالمنفعهي ديگر از مخترعات بابليان است. هنگامي كه فنيقيه و بابل در يك واحد سياسي گرد آمدند (چه موقعي كه هر دو در تصرف آسور بودند و چه زماني كه فنيقيه در زمرهي مستملكات بابل قرار داشت) دوران اعتلاي بازرگاني بابل به شمار ميرفت. علت اين رونق تجاري آن بود كه بازرگانان فنيقي در برابر عرضهي كالاهاي غرب به بازارهاي بابل، امتعهي شرقي را براي غرب ميخريدند. غلام و كنيز از جمله كالاهايي بود كه هميشه به تعداد كافي در بازار بابل براي فروش عرضه ميشد. اسيران جنگي و غلامان و كنيزاني كه نتيجهي زاد و ولد غلامان بابلي بودند، در بازارها به فروش ميرسيدند. رباخواري به اوج خود رسيده بود. بازرگانان و بانكداران بابلي با بهرههاي سنگين وام ميدادند. معروفترين بنگاه صرافي بابل ( ا- جي و پسران ) بود كه ساليان دراز بزرگترين مؤسسهي آبرومند بانكداري آن شهر به شمار ميرفت. قانون حمورابي با قدرت كامل اجرا ميشد و بر همهي كارها حكمفرمايي و نظارت ميكرد. از هنگامي كه كاهنان وارد معاملات تجاري و بانكي شدند، كارهاي مربوط به دادرسي تقريباً از دست آنان خارج شد؛ بدين معني كه دعاوي مالي در محاكم عرف مورد رسيدگي قرار ميگرفت و كاهنان تنها به امور شروع ميپرداختند. به موجب قانوني كه در بين سالهاي 2123 و 2080 پيش از ميلاد توسط حمورابي وضع شد، زن داراي مقام و ارزش بود و از حقوقي برخوردار ميشد كه محتملاً تا قرون اخير زنان غربي داراي آن حقوق نبودند.
شهر بابل كه خيابانهاي وسيع و كاخها و معابد با شكوه - به خصوص بناهايي كه به وسيلهي نبوكدنصر به وجود آمد- بدان شكوه و جلالي ويژه ميداد، عنوان ملكهي آسيا را به حق اخذ كرده بود. اما شهر مزبور با وجود آن همه استحكامات، تمدن، سواره نظام نيرومند و منحصر به فرد و شكوه و عظمت خيره كنندهي خود، از درون فاسد شده بود. بابليان چنان در فسق و فجور فرورفته بودند كه براي چيز ديگري جز بازرگاني و خوشگذراني ارزش قائل نبودند، اقدامات نبوكدنصر به آخرين پرتو چراغي ميمانست كه ميرفت تا براي هميشه خاموش شود. بابليان خواست و توانايي ادامهي حكومت خود را نداشتند. آنها در انديشهي استقلال و آزادي خويش نبودند. براي بابليان مهم نبود كه چه كسي بر آنان حكومت كند: بابلي، مادي يا پارسي. تنها هدف ايشان رونق بازرگاني بود، تا از آن طريق بتوانند طلاي فراوانتري بيندوزند و هر چه بيشتر در كاخهاي خارج از شهر به عيش و نوش سرگرم باشند.
تسخير بابل
5-9- دولت بابل، ماد را در گرفتن نينوا ياري كرد و در نتيجهي آن نيرويي شگرف به دست آورد. با توجه به همين نيروي خيرهكننده بود كه دولت مزبور تصور ميكرد همسايگان فكر حمله به آن سرزمين را به خاطر راه نخواهد داد. اما اين قدرت چندان نپاييد، خاصه آنكه حكومت مزبور در برابر دولت نيرومندي قرار گرفت: شاهنشاهي پرقدرت كه به وسيلهي كوروش بنيانگذاري شده بود و در آن زمان حتي تصور پيدايش آن محال به نظر ميرسيد. مسلم بود كه حكومت پارس به تصرف ليدي، شهرهاي آسياي صغير و بخشهاي خاوري فلات ايران بسنده نخواهد كرد و بالاخره روزي هم به سراغ بابل خواهد رفت. چنان كه اشاره رفت، اوضاع داخلي بابل راه براي تجاوز كوروش هموار ساخت.
نابونيد فرزند كاهنهاي از مردم حران بر بابل سلطنت ميكرد. وي بازيچهي دست گروهي از كاهنان و روحانيون بود، پيوسته در جستجوي استوانههاي معابد كهن و تعمير يا بناي پرستشگاههاي تازه روزگار ميگذرانيد و براي انجام منظور خود ناگزير مالياتهاي گزافي بر مردم تحميل ميكرد. نابونيد هيچ گاه در پايتخت به سر نميبرد و فرزندش بالتازار در بابل به وظايف پدر عمل ميكرد. تعلق خاطر نابونيد به ايجاد معابد از يك سو، و تحميل ماليات سنگين به مردم از سوي ديگر، موجبات نارضايي اهالي بابل را فراهم آورد. علاوه بر آن، كوروش در بابل هواخواهان زيادي داشت كه وي را به لشكر كشي بدان شهر تحريض ميكردند. در همان اوان يكي از مردم بابل كوبارو (Koubaro) يا كبرياس (Gobryas) كه حكومت ايالتهاي واقع در بين رودخانههاي زاب و دياله را به عهده داشت، به منظور كمك به پادشاه ايران، گروهي داوطلب فراهم آورد و كوروش كه چشم به راه چنين فرصتي بود، در سال 539 پيش از ميلاد عمليات جنگي خود را بر عليه بابل آغاز كرد. نخست دستور داد مسير فرات را - كه دورهي كم آبي خود را ميگذرانيد- از بابل منحرف سازند تا هم سپاهيان شهر از جهت آب در تنگي قرار گيرند و هم راهي براي نفوذ به شهر به وجود آيد- پيرامون شهر به وسيلهي سه ديورا بزرگ و مستحكم محصور شده بود و اين امر دست يافتن بدان را دشوار ميساخت. پس از آنكه اين فرمان به موقع اجرا گذاشته شد، كوروش به سوي بالتازار شتافت- كه در محل اپيس (Opis) اردوزده و ارتباظش با پايتخت قطع شده بود- و بي آنكه چندان تلاشي به كار برده باشد، بروي چيره شد. هم زمان با اين عمليات، گروه ديگري از سپاهيان كوروش نابونيد را از اقامتگاهش سيپپار بيرون رانده او را به فرار وا داشتند. گبرياس نيز به بابل وار شد، ولي به همان گونه كه كوروش دستور داده بود، از كشتار و غارت مردم و وي راني معابد خودداري و جلوگيري كرد. هنگامي كه شاهنشاه ايران به پايتخت پا نهاد، مردم شهر مقدم وي را به مثابه آزاد كنندهي خويش گرامي شمرده با آغوش باز به استقبالش شتافتند. نابونيد كه خود را به بابل رسانيده بود، بي هيچ مقاومتي تسليم شد. كوروش نابونيد را به كارامايي (كرمان) فرستاده و وي تا پايان عمر در آنجا به سر برد.
كوروش دستهاي (بلمردوك) خداي بابليان را
 |
 |
در واقع داريوش دولت بزرگ ايران را از نو بنياد نهاد و تشكيلاتي براي آن به وجود آورد كه پادشاهان دورانهاي بعدي- حتي اسكندر، سلوكيها، ساسانيان و اعراب- هم با جزئي تغيير از آن تقليد كردند. اساسي كه به وسيلهي داريوش پيريزي شد به قدري مستحكم بود كه عليرغم بيلياقتي اغلب هخامنشياني كه پس از او به سلطنت رسيدند، دويست سال پا برجاي ماند. در دوران اين پادشاه كشور ايران به چنان درجهاي از وسعت رسيد كه تاكنون نظيري پيدا نكرده است |
 |
|
در دست گرفت و با اين كار بدانان فهماند كه هر كس و هر گروه در مورد معتقدات و باورهاي خويش آزاد است و وي به هيچ صورت بر سر آن نيست كه مذهب و خدايان ملت خويش و نيز آيين طبقهي مغان ماد را بر بابليان و ملل ديگر تحميل كند. وي با اجراي اين كار - كه در واقع جزء تشريفات مذهبي مردم بابل بود- از سال 538 پيش از ميلاد رسماً به عنوان پادشاه بابل شناخته شد. شاه ايران همهي تنديسها و مظاهر خدايان شهرهاي مختلف را - كه نابونيد بازور به بابل آورده بود- به صاحبان آنها بازگرداند. همچنين ظرفهاي زر و سيم موجود در خزانهي بابل را كه از معبد اورشليم به آنجا فرستاده شده بود به يهوديان مسترد داشت و به آنان اجازه داد به اورشليم باز گردند و معبد خويش را تعمير كنند. فرمان كوروش در اين زمينه صفحهي زرين و پر افتخاري بود كه بر تاريخ تمدن بشر افزوده ميشد.
صاحب نظران در خصوص رفتار شاهانهي كوروش در زمينهي تساهل مذهبي نسبت به پيروان اديان مختلف در بابل، عقايد گونهگون ابراز داشتهاند. گروهي معتقدند كه اين رفتار پاداش خدماتي بود كه مردم آن كشور به هنگام فتح بابل نسبت به كورش انجام داده بودند، برخي ديگر با اشاره به تدبير و سياست كوروش بر آنند كه هدف وي از فرستادن يهوديان به اورشليم آن بود كه گروهي از هوا خواهان خود را در نزديكي مرزهاي مصر گرد آورد و بدين وسيله راه لشكركشي به آن كشور را همواره سازد. به زعم اين گروه گرچه كوروش شخصاً به مصر لشكركشي نكرد، ولي محتملاً پس از فتح بابل اين سودا را در سر ميپخته است، و تحقق اين امر توسط جانشين وي را ميتوا دليل اين مدعا دانست. اما همهي اين گفتهها چيزي جز حدس و گمان نيست و برخي معتقدند كه نميتوان جز جوانمردي و آزادگي شاهنشاه ايران انگيزه و محرك يا علت و دليلي براي اين تساهل مذهبي و مماشات با پيروان اديان گوناگون ارائه كرد. نكتهاي كه اين عقيده را تأييد و بنيان نظريهي گروه دوم را سست ميكند، استقرار يهوديان در بابل و اشتغال آنان به بازرگاني و دادوستد بود. فعاليتهاي مزبور در آمدهاي سرشاري نصيب يهوديان ميكرد و بنابراين قوم مزبور به آساني حاضر نميشدند چشم از اين امتياز بپوشند و بابل آباد و پر نعمت را ترك گفته به صحراهاي شتزار فلسطين باز گردند. بر پايهي همين مسئله بود كه با صدور اجازه و فرمان كوروش، تنها 42360 نفر از يهوديان مقيم بابل به زادگاه و ميهن اصلي خود بازگشتند و اكثريت آنها در همان جا كه بودند، ماندگار شدند. شش بازار (مخفف شاماخابالزور= Chamacha balzour ) پسريوآكين (Joakin) پادشاه يهوديان و از اعقاب داوود، گروه يهودي عازم فلسطين را همراهي ميكرد. وي در ظرف هشت ماه معبد اورشليم را بنا نهاد، ولي به سبب وجود اقوام مخالف و دشمنان قوم يهود كه در پيرامون فلسطين زندگي ميكردند، با مشكلات فراوان روبهرو شد و اگر مساعدتهاي فرمانرواي ايراني فلسطين نبود، بناي معبد مزبور هرگز به پايان نميرسيد.
كوروش پس از سقوط بابل
5-10- كوروش پس از فتح بابل با مسئلهي تازهاي روبهرو شد و آن عبارت بود از بروز دو تمايل متضاد راجع به شهر بابل و پيداكردن راه حل عاقلانهاي كه با طرز فكر او نيز موافق و همساز باشد. از يك طرف بابليان به مجرد ورود كورش دست از حمايت و پشتيباني شاه خود كشيده و فاتح را با آغوش باز پذيرفته بودند و از فرداي ورود سپاه كوروش، شهر بابل به وضع عادي و معمولي خود بازگشته بود- جز در بابل كهنه كه بيشتر پسر نابونيد ميجنگيد و اين نبرد به زودي به پايان رسيد. از سوي ديگر از همان روز ورود كوروش به بابل، مشكلي در برابرش عرض اندام كرد و آن عبارت از اين بود كه يهوديان از كوروش توقع داشتند در مورد بابل شدت عمل و خشونت به كار برد، آن را ويران سازد و با آن شهر همان كند كه بر اورشليم رفته بود. اين آرزوي قوم يهود در گفتهي پيامبرانش وجود دارد. در تورات راجع به اين ميل و آرزو بسيار سخن رفته است كه بخشي از آنها را در زير ميخوانيم:
* اول- كتاب اشعياء نبي /باب چهل و ششم
1- بيل خم شده و نبو منحني گرديده، بتهاي آنها بر حيوانات و بهايم نهاده شد. آنهايي كه شما برميداشتيد، حمل گشته و بار حيوانات ضعيف شده است.
2- آنها جمعاً منحني و خم شده آن بار را نميتوانند رهانيد. بلكه خود آنها به اسيري ميروند.
* باب چهل و هفتم همان كتاب
1- اي باكرهي بابل، فرود شده بر خاك بنشين واي دختر كلدانيان، برزمين بيكرسي بنشين، زيرا ترا ديگر نازنين و لطيف نخواهند خواند.
2- عورت تو كشف شده، رسوايي تو ظاهر خواهد شد. من انتقام كشيده برا حدي شفقت نخواهيم نمود.
3- و اما نجات دهندهي ما اسم او يهوه صبابوت و قدوس اسرائيل ميباشد.
4- اي دختر كلدانيان، خاموش بنشين و به ظلمت داخل شو، زيرا كه ديگر ترا ملكهي ممالك نخواهند خواند،
* دوم- كتاب ارمياء نبي / باب پنجاهم
1- كلامي كه خداوند دربارهي بابل و زمين كلدانيان به واسطهي ارمياء نبي گفت.
2- در ميان امتها اخبار و اعلام نماييد. علمي برافراشته اعلام نماييد و مخفي مداريد. بگوييد كه بابل گرفتار شده و بيل خجل گرديده است. مردوك خرد شده و اصنام او رسوا و بتهايش شكسته گرديده است.
3- زيرا كه امتي از طرف شمال بر او ميآيد و زمينش را ويران خواهد ساخت. بحدي كه كسي در آن ساكن نخواهد شد و هم انسان و هم بهايم فرار كرده، خواهند رفت.
* باب پنجاه و يكم همان كتاب
1- خداوند چنين ميفرمايد: اينك من بر بابل و بر ساكنان وسط مقاومت كنندگانم بادي مهلك برميانگيزانم.
2- و من بر بابل خرمن كوبان خواهم فرستاد و آن را خواهند كوبيد و زمين آن را خالي خواهند ساخت، زيرا كه ايشان در روز بلا آن را از هر طرف احاطه خواهند كرد.
به طوري كه ملاحظه شد، اين چند آيه به خوبي آرزوي قوم اسرائيل را دربارهي بابل نشان ميدهد. آنها ميخواستند « بيل » و « مردوك » شكسته شود و مردم بابل به اسارت در آيند و سرزمينشان ويران گردد و حتي آتشي براي گرمشدن و جايي براي نشستن به دست نياورند.
يهوديان حق داشتند چنين آرزويي را در دل بپرورانند، زيرا بابليان با آنان به همانگونه رفتار كرده بودند. ولي بايد ديد كه آيا كوروش ميتوانست به چنين كاري دست بزند، يعني بابل را ويران سازد و مردمش را به اسارت ببرد؟! او با طرز تفكر و نحوهي رفتاري كه داشت، قادر به انجام اين كار نبود. پس ميبايست در جستجوي راهي باشد تا او را از اين بن بست رهايي بخشد و روشي را برگزيند كه در عين خودداري از اجراي خواست يهوديان، دشمني آنان را هم نسبت به خود برنينگيزد، زيرا براي اجراي نقشههاي خويش هم نام نيك را لازم داشت و هم دوستي قوم يهود را. سرانجام كوروش راه درست را پيدا كرد و با وجود آنكه آرزوهاي آن قوم را برنياورد، در ميان يهوديان ارزش و احترام يك مسيح را به دست آورد- مسيح موعود. بيانگر اين قدر و احترام، و اين عقيده و نظر، باب چهل و پنجم از كتاب اشعياءنبي است كه اكنون بخشهايي از آن را ميخوانيم:
1- خداوند به مسيح خود يعني به كوروش كه دست راست او را گرفتم تا به حضور وي امتها را مغلوب سازم و كمرهاي پادشاهان را بگشايم. تا درها را به حضور وي مفتوح نمايم و دروازهها ديگر بسته نشود، چنين ميگويد:
2- كه من پيش روي تو خواهم خراميد و جايهاي ناهموار را هموار خواهيم ساخت. و درهاي برنجين را شكسته پيشبندهاي آهنين را خواهم بريد.
3- و گنجهاي ظلمت و خزاين مخفي را به تو خواهم بخشيد، تا بداني كه من يهوه كه ترا به اسمت خواندهام، خداي اسرائيل ميباشم.
«4- من يهوه هستم و ديگري نيست، و غير از من خدايي ني. من كمر ترا بستم هنگامي كه مرا نشناختي.»
علاوه بر اين، در كتاب اشعياي نبي ابواب زيادي به جوانمردي كوروش و شرح پيروزي وي بر بابل و كلدانيان اختصاص يافته است كه به لحاظ رعايت اختصار، از ذكر آنها خودداري ميكنيم.
سقوط و تسليم فنيقيه
5-11- سقوط بابل، نيرو و اقتدار كوروش را تا بنادر فنيقيه گسترش داد. بابل مالك بنادر مزبور بود و چون تسليم شد، فنقيها تسلط كوروش را پذيرا شدند. اين تسليم و تبعيت بدون جنگ و خونريزي نكاتي را بر ما روشن ميسازد كه ذكر آنها را در اينجا لازم ميدانيم. بايد توجه داشت كه مورخان يوناني ميكوشند تا به تسليم فنيقيها رنگ ترس و بيحميتي بدهند. هنگامي كه هرودوت از تهديد داريوش نسبت به كارتاژ سخن ميگويد، اطاعت و پيروي فنيقها را از پادشاهان پارس موهن و دور از شرافت جلوه ميدهد. ولي نخست بايد اين موضوع را مورد مطالعه قرار دهيم كه آيا اصولاً فنقيهها در چنان وضعي بودهاند كه با كوروش يا قدرتمندان ديگري چون فرعون مصر و پادشاهان بابل به مقابله برخيزند يا نه؟
اهالي فنيقيه در حدود سه هزار سال پيش از مسيح از سرزمين عربستان به سوي درياي مديترانه مهاجرت كردند. آنان در دامنههاي با صفاي كوههاي لبنان مأوا گرفته شهرهاي صور، صيدا، جبل و ارواد را بنياد نهادند. آنان اصولاً ملتي تجارت پيشه بودند. دامنهي بازرگاني و دادوستد جمع مزبور تا بدان پايه گسترش يافت كه در جنوب آفريقا، جزاير بريتانياي كبير و حوالي چين آثاري از تجارتخانههاي ايشان به دست آمده است. بازرگاني و رقابت اجتنابناپذيري كه از آن ناشي ميشد، اجازه نداد كه شهرهاي فنيقيه با هم متحد گردند. پس هر شهري شاه خود را داشت و بازرگانان و كشتيهاي فنيقيه پيوسته با يكديگر در حال مخالفت و نزاع بودند، و نتيجتاً اقوام همسايه توانستند اين ملت را به زير سلطهي خويش در آورند.
نكتهي ديگري كه بايد در اينجا مورد توجه قرار گيرد، كينه و اختلاف ديرينهاي است كه بين دولت يونان و فنيقيه جريان داشت - اختلافي كه هميشه بين دولتهاي تجارت پيشه و دريانورد به وجود ميآيد. فنيقيه سرسختتر از يونان بود. كشتيهاي فنيقي در همه جا با ناوهاي يوناني رقابت ميكردند. بازرگانان دو كشور هميشه در برابر يكديگر قرار داشتند. اما ملت كوچكتر (فنقيه) در برابر شهرهاي يوناني و مصريان - كه با يونانيان روابط دوستانه برقرار كرده بودند- به حمايت و پشتيباني شاهنشاهي هخامنشي نياز داشت.
فنقيها از اين وضع تازه حداكثر استفاده را بردند و شايد پس از اين وحدت و اتحاد بود كه بازرگانان فنيقي توانستند نفوذ تجاري خود را تا سواحل چين بسط و گسترش دهند. ضمناً همين ملتي كه هميشه در زير سلطه و قدرت ملتهاي ديگر قرار داشت و بدون هر گونه ايستادگي وزد و خورد تسليم فاتحان ميشد، در برابر اسكندر مردانه به پاي ايستاد و ماهها از پيش روي سپاه او ممانعت به عمل آورد، در حالي كه به خوبي ميدانست كه خشم اسكندر آن را نابود خواهد كرد- و همين طور هم شد.
آيا چنين مقاومت و ايستادگي بهترين دليل بر اين حقيقت نيست كه فنيقيها از هر لحاظ خود را جزئي از شاهنشاهي پارس احساس ميكردند؟ تسليم فنيقيها به ايرانيان را هم بايد نتيجهي مستقيم سياست عاقلانه كوروش دانست، چون در غير اين صورت هيچ بعيد نبود كه فنيقيها در برابر پارسيها به همان واكنشي دست بزنند كه در مقابل اسكندر از خويش نشان داده بودند. ضمناً بايد دانست كه پس از سقوط سارد، مصر خود را داراي وضع تازهاي يافت و بالاخره با فروپاشي نظام حكومتي بابل، فرعون خطر را در نزديكيهاي مرز كشور خويش مشاهده كرد. بر همين اساس بود كه به اتحاد با فنيقيها علاقهمند شد و به عبارت ديگر تمايل پيدا كرد كه دوستاني چون فنيقيها را در خط مقدم جبهه داشته باشد. شايد هم كارگزاران فرعون در زمينهي جلب توجه فنيقيان به سوي مصر تلاشهايي به عمل آورده باشند، ولي به هر حال سياست مدبرانه و آوازهي نيكنامي كوروش در برابر نقشهي مصريان سد و مانع مستحكمي به وجود آورد.
با تسليم فنيقيه و مطيع شدن فلسطين، كوروش ديگر در غرب آسيا كاري نداشت. چنان كه از اسناد بابلي برميآيد، وي پسر بزرگ خود كمبوجيه را به فرمانروايي بابل منصوب كرده او را شاه بابل خواند. اين موضوع نشان ميدهد كه او تا چه پايه براي بابل اهميت قائل بوده است، زيرا با وجودي كه سارد و به طور كلي آسياي صغير همسايهي يونان بود و از نظر سوقالجيشي اهميت و ارزشي به سزا داشت، كوروش پس از فتح سارد، پسر و وليعهد خود را به شاهي آن ناحيه برنگزيد و فرمانروايي آن سامان را به هارپاگ واگذار كرد.
اسناد بابلي نشان ميدهد كه دوران شاهي كمبوجيه زياد بدرازانكشيده و تقريباً بيش از هشت ماه نبوده است. اسنادي كه بعداً به دست آمده است، كمبوجيه را شاهزاده معرفي ميكند. به نظر ميرسد كه در اين مدت كمبوجيه مرتكب اعمالي شده كه پدرش به اعتبار آن اعمال، وي را از سمت خويش معزول كرده است.
يك سند مهم بابلي به جاي مانده، كه پس از پيروزي كوروش تنظيم و متن بيانيهي وي نيز در آن درج شده است. در آن سند نابونيد مردي ضعيف معرفي شده است كه بر سراسر كشور فرمانروايي و پيوسته به زبان ملك عمل ميكرد. وي ساكنان مملكت را به نابودي كشانيد و مشكلات و سختيهاي زيادي را بر آنان تحميل كرد. قربانيهاي روزانه را منسوخ و احترام به مردوك، شاه خدايان، را نقض نمود. كار اخير وي به ويژه موجبات خشم وكين كاهنان را فراهم آورد و آنان با استناد به همين نكته توانستند پيروزيهاي كوروش را به حمايت و ياري ربالنوع نسبت دهند كه از مصائب خلق خشمگين شده بود:
«پادشاه خدايان از نالههاي آنان (ساكنان شهر) در غضب شد و سرزمينهاي ايشان را ترك گفت. خداياني كه در آن سرزمينها زندگي ميكردند، زيستگاههاي خود را واگذاشته رفتند، زيرا كه از انتقال خود به بابل خشمناك بودند. مردوك به تمام سكونتگاههايي كه ويران شده بود و به همهي ساكنان سومرواكد كه همچون جنازه شده بودند، رو كرد و بر آنها ترحم نمود. و چون مايل شد كه از بابل دفاع كند، به اطراف نگريست و جوياي پادشاه راستكاري شد؛ پادشاهي كه دل او گواهي ميداد».
اين پادشاه، كوروش شهريار آنشان بود كه مردوك به او اجازه داد تا راه بابل در پيش گيرد و بيجنگ و خونريزي وارد شهر شود و بدينسان شهر خود را از سختيها رهايي بخشد. كاهنان نيز به اين وسيله كوشيدند تا پيروزيهاي كوروش را توجيه و دربارهي آن ارزيابي مثبتي ارائه كنند.
متن بيانيه كوروش 5-12- و اينك متن بيانيهي كوروش كه به دنبال مطالب بالا آمده و در طي آن علاقهي اين پادشاه به صلح، عمران و كارهاي داخلي بابل و رفاه مردم آن قيد شده و بازگرداندن اسيران به ميهنشان از جمله خدمات وي قلمداد گرديده است:
« منم كوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه نيرومند، شاه بابل، شاه سومراكد، شاه چهار كشور، پسر كمبوجيه شاه بزرگ، شاه شهرآنشان، نوهي كوروش شاه بزرگ. هنگامي كه با صلح و آشتي وار بابل شدم و در ميان عيش و سرور مردم در كاخ شاهان براريكهي شاهي تكيه زدم، مردوك بزرگ دلهاي نجيب ساكنان بابل را به من متمايل ساخت، زيرا من هر روز در انديشهي بزرگداشت وي بودم. لشكريان فراوان من وارد بابل شدند. من در سراسر سومرواكد، دشمن را راه ندادم. انديشهي كارهاي داخلي بابل و پرستشگاههاي تبرك يافتهي آن مرا متأثر ساخت. ساكنان بابل آرزوهاي خود را تحقق يافته ديدند و يوغ ذلت و ناشرافتمندي از دوشهايشان برداشته شد. من از ويراني زيستگاههاي ايشان مانع آمدم و از سقوطشان جلوگيري كردم. مردوك پادشاه بزرگ از اين كردار نيك من خرسند شد و مرا تقديس كرد و مرا كه كوروش هستم و او را محترم ميدارم، و پسرم كمبوجيه را، و تمام لشكريان مرا مورد مرحمت و عنايت قرار داد. هنگامي كه ما از ته دل، و با شادي و خوشي، مقام بلند خداوندي او را بزرگ داشتيم، همهي پادشاهان كه در كاخهاي تمام ملك جهان نشستهاند- از درياي عليالاسفلا- و پادشاهان باختركه در خيمهها زندگي ميكنند، همه يك جا خراج سنگين خويش را آوردند و در بابل پاهاي مرا بوسيدند. از آسور و شوش و... شهرهايي كه از ديرباز در آن سوي دجله بنياد نهاده شده است، خداياني را كه در آن شهرها ساكن بودند، به جاي خود باز گرداندم تا جاودانه در آنجاها ساكن باشند. همهي باشدگانشان را گرد آوردم و سكونتگاههايشان را احياء كردم. و به امر مردوك شاه بزرگ، خدايان سومرواكد را كه نابونيد بر رغم خشم و عضب سلطان خدايان به بابل آورده بود، بي اينكه زيان و آسيبي بدانها رسد، به جايگاهشان باز گرداندم. همهي خداياني كه به شهرهاي خويش بازگشته بودند، هر روز در برابر «بيل» و «نبو» براي درازي عمرمن دعا ميكنند و دربارهي من با «مردوك» سخن ميگويند».
لشكركشي كوروش به شرق ايران
5-13- بنابر نوشتهي حسن پيرنيا (مشيرالدوله) در كتاب ايران باستان، كوروش پيش از فتح بابل به ممالكي كه در شرق پارس و ماد قرار گرفته بود عزيمت كرد و مدت هشت سال به لشكركشي و كشور گشائي اشتغال داشت. وي از طرف شمال تا رود سيحون پيش رفت و در كنار آن، شهري به نام خويش بنياد نهاد- شهر مزبور در زمان اسكندر « دورترين شهر كورش » نام داشت كه در حال حاضر « اوراتپه » خوانده ميشود. سپس از طرف شرق تا رود سند پيشروي كرد و پس از آنكه پايههاي فرمانروايي خود را در شرق و غرب محكم ساخت، متوجه بابل گرديد. اين بود نظر استاد پير نيا دربارهي لشكركشيهاي كوروش در شرق ايران. ولي اكثر پژوهشگران بر اين عقيدهاند كه لشكركشيهاي كوروش به شرق ايران پس از تسخير بابل انجام گرفته و شرح آن چنين است: كوروش پس از فتح بابل متوجه ايران شرقي شد. متصرفات هخامنشيان در شرق تا كشمير فعلي به موازات اين سرزمين به سوي شمال تا محاذي منتها اليه درياچهي اورال ادامه داشته است. به عبارت ديگر حدود هخامنشي از سمت شرق به كشمير و جلگهي سند ، و از شمال تا منتهااليه درياچهي اورال بوده است. اين سرزمين بوده كه به موجب اسناد و كتيبههاي موجود، در زمان داريوش جز و شاهنشاهي ايران محسوب ميشده است. در آخرين حد شمال شرقي اين سرزمين در كنار سيحون، شهري به نام شهر كوروش بنا شده بود كه به اتفاق همهي مورخان، از بناهاي خود كوروش بوده است. اين سرزمين وسيع در زمان فرورتيش جز و ماد نبوده، بلكه حدود متصرفات ماد در اعلا درجهي قدرت آن دولت از سمت مشرق به مرو و هرات و سيستان و بلوچستان فعلي و از شمال تا درياي اورال محدود ميشده است و باختر و سوغد و افغانستان كنوني و رخج و جلگهي سند و كشمير جزو متصرفات آن دولت نبوده است. پس از فرورتيش، هو خشتره نيز نتوانست به شرق بپردازد. بعد از كوروش نيز كمبوجيه تمام توجه خود را به مصر معطوف داشت. پس بايد گفت كه سرزمينهاي مذكور در دوران كوروش در جزو شاهنشاهي هخامنشي در آمد و اين كار در فاصلهي ده سالهي بين سقوط بابل و درگذشت كوروش، شاهنشاه پارس را به خود اختصاص داد.
سرانجام زندگي كوروش - سر كوروش در طشت توميريس 5-14- از آخرين جنگلهاي دوران سلطنت كوروش و پايان كار او آگاهي محقق و درستي در دست نداريم. تنها چيزي كه ميتوانيم بگوييم اين است كه كوروش در نتيجهي تهاجم اقوام ساكن استپهاي مركزي آسيا- كه هرگاه فرصتي به دست ميآورند سيل آسا به جانب بخشهاي جنوبي آن قطعه سرازير ميشدند - به مشرق ايران لشكر كشيد.
بنابر روايت هرودوت «پادشاه ايران از توميريس (Tomyris) ملكهي ماساژتها كه در آن سوي رود سيحون به سر ميبرد، درخواست ازدواج كرد و چون ملكهي مزبور اين تقاضا را نپذيرفت و حتي پاسخ تحقيرآميزي به پادشاه ايران داد، كوروش كشور او را به محاصره در آورد، پيش قراولان ماساژتها را نابود ساخت و اسپانگاپيزس (Spangapises) پسر ملكهي مورد بحث را كه وليعهد بود به اسارت گرفت- و وي در دورهي اسيري، خود را به هلاكت رسانيد. سپاهيان ايران در نبردي كه متعاقباً صورت گرفت، از پاي در آمدند و كوروش نيز در همان جنگ كشته شد. (528پ. م.) ميگويند ملكهي توميريس طشتي را از خون كوروش لبريز كرده سر وي را در درون طشت فرو برد و گفت: «خونت را به تو باز ميگردانم.» با آنكه كوروش در جنگ با ماساژتها كشته شد، پيكرش در دست دشمن باقي نماند و ايرانيان جسد وي را باز گرفتند- البته روشن نيست كه در اين كارزور و جبر ايرانيان كارساز شد و يا اينكه ماساژتها به ميل خود آن را به ايرانيان باز گرداندند. دليل اينكه پيكر كوروش در نزد ماساژتها باقي نماند اين است كه ايرانيان جسد مزبور را به پازارگاد آورده آن را در مقبرهاي كه امروز به مشهد مادر سليمان شهره است، به خاك سپردند، مؤيد اين مدعا گفتهي آريستوپول (Aristopole) مورخ است كه به هنگام تسخير پازادگاد به دست اسكندر، تابوت كوروش را به چشم خود ديده است. بنا به روايت بروس (Brose) كوروش در جنگ با عشيرهي داهه - از عشيرههاي قديم پارت- به قتل رسيده است. كتزياس عقيده دارد كه اين واقعه در نبرد بادربيسها (Derbices) - از اقوام ساكن بخش خاوري درياري مازندران - اتفاق افتاده است. گيرشمن سال در گذشت كوروش را 530 پيش از ميلاد مسيح ميداند.
كوروش در صحنه تاريخ 5-15- كلمان يوار در كتاب محققانهي خود به نام «ايران قديم و تمدن ايراني» ميگويد: «به طور مسلم كوروش يكي از بزرگترين شخصيتهاي تاريخ بوده است و در اين نكته هيچ گونه شك و ترديد وجود ندارد. متأسفانه فقدان مدارك و اسناد كافي مربوط به دوران كهن مانع از آن است كه ماهيت تاريخي كوروش به طور شايسته آشكار و روشن گردد. مورخان قديمي مانند هرودوت و كتزياس، كوروش را از جهت نيروي سياست و كثرت تهور و شهامت و جوانمردي و درستي و مرادنگي و آزادمنشي به گونهاي جلوهگر ساختهاند كه اگر محققان جديد وي را به اعتبار اين خصائل باشاكارني و سرداران بزرگ رومي قرون وسطي مقايسه ميكنند، سخني نا به جا بر زبان نياورده و راه بيهودهاي را نپيمودهاند. بي گمان كوروش در سياست كشور داري و حس نظامگيري و لشكركشي از چنان نيروي شگرفي برخوردار بود كه توانست در كمترين مدت، از سلطنت كشور كوچك آنزان با آنشان به مقام شاهنشاهي ايران و تشكيل سلسلهي پرعظمت هخامنشي برسد، سه امپراتوري ماد و ليدي و بابل را در هم شكند و مملكتي به وجود آورد كه آن زمان از حيث بزرگي و پهناوري در تاريخ سابقه نداشت.
در اواخر سلطنت اين پادشاه حدود ايران از مغرب، بغاز دراد انل (هلسپونت) و مديترانه و از مشرق، رود سند و از شمال، قفقاز و درياي خزر و رود سيحون و از جنوب، بحر عمان و خليجفارس و شبه جزيرهي عربستان بود. مورخي به نام اسكاريگو دربارهي كوروش چنين ميگويد: «پيش از كوروش هيچ گاه چنين دولت با عظمتي به وجود نيامد. شخصيت بنيانگذار چنين دولتي را تنها ميتوانيم از سايهاي كه وي بر تاريخ افكنده است درك كنيم، مسلم است كه كوروش نه تنها در بند كشور گشايي، كه در انديشهي ادارهي ممالك نيز بود. كوروش و جانشينان وي معتقد بودند كه ادارهي متصرفاتي بدان پهناوري از جانب خداوند به ايشان واگذار شده است. درست است كه وجود سرداران با تدبير و هنرمند موجب ترقي مملكت و توسعه و گسترش متصرفات كشور ميشود، ولي به هر حال نبايد انكار كرد كه عامل اصلي اين امر پيشرفت فن نظاميگري و تربيت سربازان كار آزموده است. كوروش از اهميت اين عامل و نقش آن در اعتلاي كشور به خوبي آگاه بود و به همين جهت در رفاه حال سربازان ميكوشيد و پيوسته بر آن بود تا ايشان را به بهترين نحو تربيت و روحيهشان را تقويت كند. كوروش ميدانست كه تا سرباز از وضع خويش خرسند نباشد، تن به نبردي موفقيتآميز نخواهد داد و شاهد پيروزي را در آغوش نخواهد كشيد. پس با تكيه بر اين نكته و وقوف بر اين ويژگي، با سربازان خويش رفتاري برادرانه داشت
 |
 |
اما جنگ با يونان گريزناپذير بود- تحريكهايي صورت ميگرفت و آنان ناگزير بودند براي بركندن ريشه و قطع مادهي فساد، به چنين نبردي مبادرت ورزند و از طرف ديگر يونانيان كه ملتي جوان، متمدن و فعال و در عين حال فقير بودند، ميخواستند از ثروت آسيا بهرهاي داشته باشند، و بالطبع دير يازود اين دو حريف رو در روي يكديگر قرار ميگرفتند. خشايارشا ميگفت: يا بايد يونانيان مطيع ما شوند و يا ما را مطيع خود سازند، و اين مسئله كاملاً درست بود. |
 |
|
و براي جلب رضايت آنان اولويت خاصي قائل بود.
برخي از مورخان جديد بخت بلند و تصادف روزگار را از جمله عوامل پيشرفت كار كوروش به شمار ميآورند. جاي تأسف است كه اينان بدين وسيله سرداري را كه دوست و دشمن به بزرگي، عظمت، شوكت و تدبيرش اعتراف دارند، چنين خوار مايه پنداشته اعتلاي كشوري را كه تنها به يمن همت والا و سياست و خرد بيهمتايش به دست آمده است، به پاي بخت و اقبال و تصادف و اتفاق ميگذارند. حقيقت اين است كه كوروش هم سرداري بزرگ بود و هم پادشاهي لايق و كاردان. در پهنهي نبرد همدوش سربازان ميجنگيد و هميشه چون پيشاهنگ سپاه، در نخستين صفوف جنگ قرار داشت. بهترين، و روشنترين و گوياترين دليل اين گفته، كشتهشدن وي در نبرد با ماساژتها است.
بسيار گفته ميشود كه كوروش بسيار بيآلايش بود، همهي مردم را با يك چشم مينگريست، در رفتار آزاده مرد بود و با القاب و عناوين شديداً مخالفت ميورزيد. توجه كوروش به بل مردوك خداي بابليان، فرستادن بسياري از يهوديان ساكن بابل به اورشليم و امر به تعمير و آباداني معبد آنها و كمكهاي مادي و معنوي به آنان، بازگرداندن اشياء مقدس و پربهاي معتقدان مذاهب به جاهاي اصلي آنها همه و همه از عطوفت، مهرباني و پاكدلي شاهنشاه ايران سرچشمه ميگرفت. گرچه سرزمينهاي متصرفي با نيروي قهر و از طريق نبرد و هجوم به چنگ ميآمد و مردم آن نقاط از طريق همين عامل به تبعيت و فرمانبرداري كوروش گردن مينهادند، ولي رفتار كوروش و سپاهيانش كه از او الهام ميگرفتند، سبب ميشد كه مورد احترام و ستايش اين پيروان و فرمانبرداران تازه قرار گيرند. ايرانيان كوروش را پدر، و يونانيان - كه وي كشوهايشان را تسخير كرده بود- او را سرور و قانونگذاري ميناميدند و يهوديان وي را به منزلهي ممسوح پروردگار محسوب ميداشتند. با آنكه هرگز- و حتي پس از سالها جنگ و به دست آوردن پيروزيهاي فراوان- روح جنگجوي او سيريپذير نبود، همواره نسبت به دشمن مغلوب بلند نظري به خرج ميداد و دست دوستي به سوي او دراز ميكرد. كوروش خود در متن تاريخ كه در بابل نوشته شده است، چنين ميگويد: «مردوك همهي سرزمينها را بازديد كرد تا كسي را بيابد كه ميبايستي پادشاهي دادگر شود: او پادشاه دلخواه خويش را يافت، دستش را گرفت، كوروش آنشانيش خواند و پادشاهي همهي جهان به نامش كرد.»
كمبوجيه (كامبيز)
5-16- كوروش از كاساندان دختر فرنسپس (Phornospes) از خاندان هخامنشي دو پسر داشت: كمبوجيه - كه وليعهد وي بود - و برديا . نام كمبوجيه در كتيبهي بيستون كبوجيه (Kabujia) ، در نسخههاي بابلي كبوزيه (Kabuzia) ، در اسناد مصري كنبوت (Kanbut) ، در نوشتههاي يوناني كامبيزس (Kambyses) ، در روايات اسلامي قمب سوس (Ghombsuss) و قمباسوس و در كتابهاي اروپايي كامبيز ثبت شده است. برديا در دوران فرمانروايي كوروش حكومتبخشي از ولايات خاوري ايران چون باختر و خوارزم و كرمان و پارت را بر عهده داشت. كمبوجيه كه برديا را در نزد مردم محبوبتر از خود ميديد، نسبت به و حسد ورزيد، دستور داد در نهان وي را به هلاك رسانند و پس از آن به منظور كسب نام و آوازه، فتوحات كوروش را پيگرفت. وي در سال چهارم پادشاهي خود و پس از فرونشاندن شورشهاي داخلي، به مصر لشكر كشيد. (526 پ. م.) پيش از آنكه كمبوجيه به صحرا درآيد، سپاه او به غزه رسيد كه در كنار درياي مغرب قرار داشت. در اين هنگام آمازيس (Amaziss) فرعون مصر بود. وي با جزاير يوناني مديترانه و جبار جزيرهي ساموس پيمان اتحاد بست و چون ميانديشيد كه شاه ايران كشتيهاي فنيقي از سوي دريا حمله خواهد كرد، نيروي دريايي خود را مجهز ساخت. اما بر خلاف تصور او، كمبوجيه از طرف خشكي دست به حمله زد.
در اين هنگام يكي از امراي يوناني مزدور مصر كه از اهالي كارناس بود و فانيس (Phanes) نام داشت و به جهاتي از فرعون رنجيده بود، با كشتي از مصر گريخته نزد كمبوجيه رفت و اسرار نظامي مصر را بر وي فاش ساخت. وي همچنين رؤساي اعراب بدوي را واداشت كه به وسيلهي هزار شتر مشكهاي پر از آب را براي سپاهيان كمبوجيه حمل كنند. در اين اوان خوشبختي ديگري نيز به كمبوجيه روي آورد: آمازيس كه جنگجويي دلاور و شجاع بود و ميتوانست راه پيروزي كمبوجيه را سد كند در گذشت و به جاي او، پسرنا آزمودهاش پسامتيك سوم (Psamtic III) براريكهي فرعوني مصر تكيه زد. كمبوجيه از كويري كه ميان فلسطين و مصر قرار داشت، به مصر درآمد و در محلي به نام پلوزيوم (Pelusium) كه بر مصب اول شعبهي نيل از جانب مشرق واقع شده بود، با سپاه مصر روبهرو شد و آنان را شكست داد. پسامتيك كه گرفتار ترس و وحشت شده بود، به جاي حفظ معابر ترعههاي نيل پا به فرار نهاد. سپاهيان ايران بي هيچ رنج و زحمتي به ممفيس (Memphis) پايتخت مصر رسيدند، شهر مزبور پس از مقاومتي اندك تسليم شد، مصر به دست كمبوجيه افتاد، دولت با عظمت مصر پس از سه هزار سال ثبات و سلطنت بيست و شش سلسلهي پادشاهي منقرض شد و ديگر روي استقلال را نديد. پسامتيك نيز به سارت ايرانيان در آمده به هلاكت رسيد. اما كتزياس معتقد است كه وي به شوش تبعيد شد و كمي بعد در آنجا وفات يافت. كمبوجيه آرياندس (Aryandes) نامي از سرداران پارسي را به فرمانروايي آن كشور منصوب كرد.
كمبوجيه در آغاز رفتاري نيكو داشت و از سياست كوروش پيروزي و تقليد ميكرد. وي لباس فرعونان مصر بر خود پوشيده به معبد سائيس (Sais) رفت. اما به سبب كينهاي كه نسبت به آماريس احساس ميكرد، دستور داد جسد موميائي شدهاش در آتش افكنده و سوخته شود رفتار او بالاديكه (Ladike) همسر آمازيس توأم با احترام و دوستي بود و فرمان داد كه او را با عزت و احترام نزد خويشانش روانه سازند. گروهي از جنگجويان ايراني در پرستشگاه بزرگ نيت (Nit) استقرار يافته زيانهايي وارد آورده بودند. پادشاه دستور داد معبد تخليه و خرابيها مرمت شود.
كمبوجيه به هنگام اقامت در مصر به رموز مذهب مردم آن سرزمين آشنا شد. وي به علت موقع جغرافيايي ممفيس ، آن شهر را مركز عمليات نظامي قرار داد كه در جهت گسترش متصرفات ايران به سوي شرق انجام ميپذيرفت- ناحيهي مورد نظر كمبوجيه در دست فنيقيان بود. فنيقيها بر مديترانهي غربي تسلط داشتند و پادشاه ايران ميخواست به ياري نيروي دريايي فنقيان مزدور بر آن منطقه يعني مسكن اصلي هموطنان آنان دست يابد، اما دريا نوردان مزبور از كمك به وي سرباز زدند. پس كمبوجيه بر آن شد كه مقصود خود را از راه خشكي جامهي تحقق بپوشاند و كشورهاي غربي مصر را مورد هجوم قرار دهد. در اجراي اين منظور، پنجاه هزار نفر از افراد سپاه خود را از طريق تب (Thebes) مأمور گشودن واحهي آمون (Ammon) كرد. (524 پ. م.) اما از اين گروه اعزامي خبري بازنيامده و گويا همگي در اثر حركت شنهاي رونده نابود گريدند. با وجود اين معلوم نيست كه ناحيهي مزبور به چه نحوي ضميمهي شاهنشاهي ايران شد- برابر آگاهيهايي كه در دست است، آمون به حكومت ايران ماليات ميپرداخت.
پادشاه ايران در رأسبخشي از سپاهيان خويش عازم فتح نوبه در جنوب مصرگرديد، اما ضمن گذشتن از صحراهاي خشك و سوزان دچار كمبود آذوقه شد و از نيمهي راه بازگشت. ناكامي پادشاه ايران در لشكركشي به نوبه و از ميان رفتن گروهي از نيروهاي وي در واحهي آمون، بر روحيهي وي اثري ناخوشايند به جاي گذاشت و از آنجا كه از دوران كودكي همواره از بيماري صرع رنج ميبرد، تغيير وضع عجيبي در او به وجود آمد و دچار ماليخوليا شد.
هنگامي كه كمبوجيه به ممفيس رسيد، مردم شهر به مناسبت بردن گاو مقدس آپيس به معبد بزرگ، غرق در سرور و شادماني بودند. وي كه در تحت تأثير وضع تازهي خويش ميپنداشت مردم عدم توفيق او را در لشكركشي به نوبه و آمون جشن گرفتهاند، دستور داد گاوآپيس را نزد وي ببرند. چون اين فرمان اجرا شد، پادشاه با خنجر خويش ضربهاي سخت بر آن حيوان وارد آورد كه چند روز بعد آن را به هلاكت رسانيد. از آن پس خونريزيها و سفاكيهاي وي آغاز گرديد: دستور قتل چند تن از درباريان را صادر كرد، خواهر خود ركسانا (Roxana) را به هلاكت رساند و دوازده تن از بزرگان و سرداران ايران به فرمان وي زنده به گور شدند. بالاخره دستور داد كزروس پادشاه سابق ليدي- كه او را در اين سفر جنگي به همراه خود آورده بود - كشته شود ولي به سبب پشيماني از اين كار، فرمان خود را ابطال كرد. اما با وجودي كه شخصاً خواسته بود تا از اجراي حكم را - به بهانهي آنكه دستور نخستين معتبر بوده و حكم ثانوي از قدرت و نفاذ لازم برخوردار نبوده است- به هلاكت رساند.
پايان كار كمبوجيه و داستان برديا
5-17- به سال 522 پيش از ميلاد كمبوجيه مصر را به يكي از سرداران و خويشاوندان خود به نام آرياندس سپرد و رهسپار ميهن شد. در اكباتانا، نزديك كوه كرمل، به وي خبر رسيد كه برديا براريكهي شاهي تكيه زده تاج بر سر نهاده است. كمبوجيه كه بيش از هر كس به حقيقت امر آگاه بود، خود را به هلاكت رسانيد.
حال به بينيم برديا كه بود. بنا به نوشتهي گروه اندكي از مورخان، پس از عزيمت كمبوجيه به مصر، مغي گئوماتا (Gaumata) نام، خود را برديا خواند- و بعدها وي را به لقب برديا يا اسمرديس غاصب (دروغين) ملقب ساختند. چون برديا به سلطنت رسيد، دستور داد پرستشگاههاي كشورهاي تابع ايران را ويران سازند. روشن است كه صدور اين دستور از تعصبات مذهبي او سرچشمه ميگرفت، زيرا وي به يكي از قبايل مغان بود و از سياست بياطلاع بود- و شايد همين موضوع موجبات سقوط وي را از سرير شاهي فراهم آورده باشد. اما از سوي ديگر براي جلب دلهاي مردم، ماليات سه سال را بخشنود و خدمت نظام را از ميان برداشت. يونانيان برديا را با اسامي گوناگوني چون ماردوس ، اسميرديس ، ماروفيوس ، مرفيس ، تنااوكسارس و تاينوكسارس ميشناختند. جمعي از دانشمندان و تاريخنگاران او را برادر تني كمبوجيه ميدانند. اما برخي ديگر بر اين باورند كه كمبوجيه پيش از عزيمت به مصر برديا را از ميان برده بود. به عقيدهي هرودوت و اومستد (A.T. Olmstead) و گروه ديگري از مورخان نامي، اين برديا برادر كمبوجيه بود كه پس از مرگ پدر كارهاي ماد، ارمنيه و كادوسيه به وي واگذار گرديد. او در يازدهم مارس سال 522 در كاخي به نام پيشيائو وادا بر كوه اركدرش خود را شاه خواند و تا چهاردهم آوريل 521 ق. م. در بابل پذيرفته شد.
برديا غالباً دور از مردم به سر ميبرد و در بين درباريان نيز ظاهر نميشد. از آنجا كه شاهان به اعتبار مقام سلطنت و تشريفات ويژهي آن كمتر با مردم در تماس بودند، در آغاز كنارهگيري برديااز مردم و خودداري وي از مصاحبت با درباريان چيزي غير عادي نمينمود. اما تأكيدش در مورد قطع روابط افراد خاندان سلطنتي با وي موجبات بدگماني درباريان و به ويژه رؤساي خاندانهاي هفت گانه نجيبزادگان ايران را فراهم آورد كه در هر زمان ميتوانستند در كاخ سلطنتي حضور يافته بدون كسب اجازه، با شاه ديدار كنند. اين بدگماني، افراد موصوف را به جستجوي علت حقيقي رفتار برديا انداخت. پس از پژوهشهاي بسيار، سرانجام آشكار شد كه پادشاه آنان بردياي حقيقي نبوده و وي ميخواسته است با دور نگهداشتن آنان، هويت حقيقي خويش را پوشيده نگاهدارد. آنان براي اطمينان از درستي نتيجهي بررسيهاي خويش، به فديم (Phedime) دخترا تانس (Otance) - يكي از بزرگان دربار - كه همسر گئوماتا بود، دستور دادند به طور پنهان بررسي كند كه آيا گوشهاي شاه بريده شده است با نه. (گئوماتا در جواني مرتكب جرم شده و به عنوان كيفر، گوشهاي وي را بريده بودند.) هنگامي كه مشخص شد شاه كسي جز گئوماتانيست، چند نفر براي كشتنش پيمان بستند. سپس افراد مزبور خود را به حصار سيكاياهواتي (Sikaiahuvati) يا سيكتوواتيش (Sikthauwatich) واقع در ماد رسانيدند و پس از كشتن نگهبانان، بردياي دروغين را هلاك كردند. آن گاه سرِوي را به مردم نشان داده به كشت و كشتار و غارت مغان پرداختند.
بنا به گفتهي برخي از مورخان، دستور گئوماتا داير بر ويراني و انهدام اماكن مقدس محلي، به مسئلهي پرستش و كيش مردم جنبهي تمركز ميداد. اين امر مايهي ناخشنودي آزادگان شهرستانها را فراهم ساخت و بنابراين وي فرصت نيافت تا اصلاحات مورد نظر خود را به مرحلهي اجرا بگذارد و در 29 سپتامبر سال 521 ق. م. يعني تنها پس از هشت ماه فرمانروايي، به دست داريوش كشته شد. كتزياس مورخ يوناني ، نام اين مرد را اسپنته داته اسفنديار (= دادهي مقدسات) قيد ميكند. پوستي خاورشناس آلماني اين نام را مورد تأييد قرار داده و گئوماتا را لقب وي دانسته است. داريوش در كتيبهي خود مينويسد: «گئوماتا معابد را ويران ساخت و من دگر باره آنها را آباد كردم.» پوستي از اين گفته چنين نتيجه ميگيرد كه «مغ مزبور يك زرتشتي متعصب بوده و چون در كيش زرتشت ساختن پرستشگاه كاري نادرست و همه جا خانهي خداست، وي دستور وي راني معابد را صادر كرده بوده است.»
هردوت ميگويد: «روزكشتن گئوماتا بزرگترين عيد دولتي پارسها است. آنان در روز مزبور هر مغي را كه يافتند، نابود كردند و اگر شب در نرسيده بود، همهي مغان هلاك شده بودند.» ميتوان پنداشت كه بر سر كار آمدن گئوماتا به تحريك مادها بوده است كه ميخواستند دست پارسيها را از سلطنت كوتاه و استقلال ماد را تأمين كنند.
بنا به نوشتهي هرودوت: داريوش و شش تن هم پيمان وي پنج روز پس از كشتن گئوماتا با يكديگر هم سوگند شده براي تعيين آيندهي كشور به گفتگو نشستند. آنان پس از بحث و شور زياد، قرار بر اين گذاشتند كه صبح روز بعد سوار بر اسب به اتفاق هم از شهر بيرون روند و اسب هر يك از آن هفت نفر زودتر از ساير اسبان شيهه كشد، راكب آن حيوان را به پادشاهي بردارند. (هفت نفر مزبور به طايفهي نجيبزادهي خاندان پارسي تعلق داشتند اينان عبارت بودند از:
1- وين دفرنا، پسر ويسپار، 2- داريوش، پسر ويشتاسب، 3- هوتانه، پسر ثوخره، 4- گئوبرووه، پسر مردونيه، 5-وي درنه، پسر بغابيغ نه، 6- بغبوخش، پسردادوهيه، 7- آردومنيش، پسروهوكه)،
«مهتر داريوش قبلاً اسب وي را به محل مورد توافق برد و مادياني به آن حيوان نشان داد. بامداد روز بعد همين كه هفت نجيبزاده بدان محل رسيدند، اسب داريوش بياد مادياني كه در روز پيش ديده بود افتاد شيهه كشيد و پادشاهي به داريوش رسيد.»
روايت هرودوت بيشتر به افسانه ميماند، زيرا داريوش متعلق به شاخهي فرعي هخامنشي، منسوب به خاندان شاهي و سردستهي كساني بود كه در برابر بردياي دروغين به پا خاسته بودند. و نظر به اينكه كمبوجيه جانشيني نداشت، پس از وي حقاً پادشاهي به داريوش ميرسيد. بنابراين ضرورتي نداشت كه براي رسيدن به اين حق مسلم از شيههي اسبي مدد گيرد.
حكومت داريوش كبير
5-18- نام اين پادشاه در كتيبههاي هخامنشي داريواوش (Darayavaush) ، به زبان بابلي درياووش، در لفظ مصري آنتريوش ياتاريوش، در متون يوناني داريوس (Dareios) و در تورات داريوش آمده است. پدرش ويشتاب يا هيستاسپ (Hystaspa) بر ايالت هيركاني فرمان ميراند.
چون داريوش به پادشاهي رسيد، سرداران و اميران بزرگ دربار كمبوجيه در گوشه و كنار كشور سر به شورش برداشته دعوي استقلال كردند. نخستين نقطهاي كه به مجرد مرگ كمبوجيه شورش آغاز نهاد عيلام بود: آترينا (Atrina) پسر اوپادارما (Upadarma) كه خود را از بازماندگان خاندان پادشاهي كهن آن سرزمين ميدانست و نياكانش به وسيلهي هخامنشيان از سلطنت بر كنار شده بودند، زمام كارهاي عيلام را دست گرفت. داريوش بخشي از سپاه خود را به شوش گسيل داشت. آترينا به اسارت در آمد و داريوش بي درنگ فرمان داد تا او را به هلاكت برسانند. همچنين در بابل غوغايي عظيم به پا خاست، نيدين توبل (Nidintu-Bel) مدعي شد كه فرزند نابونيد پادشاه پيشين بابل است و خود را « نبو خود و نوسرسوم » ناميد. پادشاه ايران با سپاهيگران آهنگ بابل كرد. ولي از آنجا كه كشتيهاي جنگي بابليان در رود دجله و گروه انبوهي از سپاهيان در آن سوي رود آمادهي دفاع بودند، وي نتوانست از دجله عبور كند. پس حيلهاي انديشيده چنين وانمود كرد كه آهنگ بازگشت دارد. اين تدبير كارگر افتد و داريوش با استفاده از غفلت دشمن دجله را درنورديد، با سپاه بابل روبهرو شد و آنها را دوبار شكست داد. نيدين توبل به بابل رفته در آنجا پناه گرفت و داريوش ناگزير به محاصرهي شهر پرداخت. هنگامي كه داريوش سرگرم محاصرهي بابل بود، باز هم در گوشه و كنار كشور شورش جريان داشت مثلاً در سوزيان يكي از ايرانيان ساكن شهر كاگاناكا (Kaganaka) به نام مارتيا از جانب شورشيان به رياست برگزيده شد. اما اندكي بعد مردم بر او ياغي شده هلاكش كردند.
هردودت ميگويد: يك نفر ايراني به نام ژوپير (= هرمزد فارسي) با صداقت حيرتانگيزي كه از خود نشان داد، داريوش را به فتح بابل رهنمون شد. وي نزد شاه رفت و خواهش كرد دستور دهد تا گوشهايش را ببرند. آن گاه با تظاهر به فرار، نزد بابليان رفت و وانمود كرد كه مورد ستم قرار گرفته است و قصد دارد آنان را به پيروزي رهنمون شود و بدين وسيله كين خود را از داريوش بازستاند. بدين ترتيب هرمزد مورد اعتماد اهالي بابل قرار گرفت، به رياست يك دسته از نيروهاي آن شهر منصوب شد و شبانه راه ورود به بابل را بر سپاهيان ايران گشود.
درماد سپاهيان به تحريك فراارتس (Phraortes) نامي از مردم آن سامان- كه خود را كشاتريتا (Kshatrita) و از اعقاب سياگزار معرفي كرده بود- عصيان آغاز نهاده سرانجام وي را به پادشاهي برگزيدند. داريوش سرداري به نام ويدارتا را مأمور سركوبي وي كرد و چون نبود آن دو به نتيجهي قطعي نرسيد، داريوش به سردار مزبور دستور داد تا رسيدن خود وي از ادامهي نبرد خودداري كند.
در ارمنستان نيز آشوب برپا شد. داريوش يكي از سرداران ارمني خود به نام دادارشيش (Dadarshish) را بدانجا گسيل داشت. اين سردار سه بار با شورشيان به نبرد پرداخت، ولي كاري از پيش نبرد. دادارشيش احضارو والوميزا (Valomiza) سردار ايراني به جاي وي اعزام شد، اما وي نيز نتوانست شورش ارمنستان را فرو نشاند و ناگزير به انتظار رسيدن شاه ايران دست از جنگ برداشت.
پادشاه ايران پس از فتح بابل به سوي ماد رفت. در نبردي كه بين او وفراارتس در گرفت، شورشيان به كلي نابود شدند. فراارتس به ري گريخت، ولي گماشتگان شاه وي را گرفتار و زنداني كردند. آن گاه به دستور داريوش گوش و بيني و زبانش را بريده چشمانش را از كاسه بيرون آوردند و براي مدتي وي را با همين وضع در دربار نگاه داشتند- تا عبرت سايرين گردد! سرانجام فراارتس در همدان به درا آويخته شد و كسانش نيز به هلاكت رسيدند.
در ايالت ساگارتي (Sagartie) يعني ناحيهي كوهستاني آربل (Arbel) كه امروزه مسكن طوايف كرد است، چيتراتاخما (Tchitratakhama) كه خود را از بازماندگان سياگزار ميدانست، گروهي را پيرامون خود گرد آورد و با حكومت مركزي مخالفت آغاز نهاد. داريوش سپاهي را كه از اختلاط مادها و پارسها تشكيل داده بود، تحت فرماندهي با خمااسپاد بدان سامان گسيل داشت. اين سردار شورش را فرونشاند و به دستور داريوش فرمانده آنان را به دار آويخت.
در ايالتهاي پارتين و هيركاني نيز آشوريهايي بر پا گرديد. اما اين شورشها با مجاهدتهاي هيستاسپ (پدر داريوش) كه بر آن نواحي فرمان ميراند، فرو نشست.
ايالت مارگيان پس از بروز يك طغيان به تصرف يكي از مدعيان سلطنت درآمد كه فرادا (Frada) نام داشت. داريوش، دادارشيش ساتراپ باكتريان را مأمور دفع اين طغيان كرد. دادارشيش به خوبي از عهدهي مأموريت خويش بر آمد و آن خطه را از وجود شورشيان پاك ساخت.
يكي از بزرگان پارسوابه نام واهيازداتا (Vahyazdata) خود را پسر كوروش ناميد و سپاهيان مقيم آن سرزمين ادعاي وي را پذيرفتند. داريوش بخشي از نيروهاي خود را به فرماندهي آرتاوارديا (Artawardyia) بدان خطه فرستاد و سردار مزبور طي دو نبرد، فتنهي پارسوا را فرو نشاند.
به دستور داريوش، واهيازداتا در شهر هووادايي چايا (Huvadaitchaya) به دار آويخته شد. واهيازداتا پيش از اسارت، گروهي از كسان خويش را به ايالت آراشوزي فرستاده بود كه تحت فرمانروايي و ادارهي ويوانا قرار داشت. كسان واهيازداتا پس از دوبار شكست، در يكي از قلاع آرشوزي متخصن شده، بناي مقاومت و پايداري با سپاهيان ويوانارا گذاشتند. منتهي اين پايداري نتيجهاي نبخشيد و عاقبت به چنگ ويوانا افتاده همگي هلاك شدند.
در همان حال كه سپاهيان داريوش به فرماندهي سرداران مقتدر وي در گوشه و كنار كشور به زد و خورد با شورشيان سرگرم بودند، مردم بابل به تحريك يكي از ارمنيان كه آراخا (Arakha) نام داشت و خود را «نبو خود و نوسور» ميناميد، برضد نيروهاي شاه سر به طغيان برداشتند. ولي اين شورش نيز در اثر مجاهدت و حسن تدبير ويندافارنس (Vindapharnes) فرمانده مادي كوروش كه بيدرنگ خود را به بابل رسانيده بود، سركوب شد و شورشيان و رهبر آنها به هلاكت رسيدند.
بدين ترتيب سرداران داريوش در مدت هفت سال و طي نوزده جنگ توانستند مدعيان سلطنت را از ميان بردارند و با پايان يافتن شورشها، در متصرفات وسيع هخامنشيان آرامش برقرار گرديد.
در آن هنگام كه اوضاع داخلي دستخوش شورش و آشوب بود، ارواتس (Oroites) ساتراپ ليدي، پليكرات (Polycrate) جبار ساموس را به بهانهي طوطعه بر ضد پادشاه به قتل رسانيد. از آنجا كه ساتراپ مزبور خود بر سر آن بود كه با استفاده از هرج و مرج داخلي زمام كارها را در دست گيرد، داريوش سرداري بوگايوس (Bugaios) نام را مأمور سركوبي وي كرد. فرمانده مزبور به سال 519 ارواتس را از ميان برد و آرامش و سكون را در ليدي برقرار ساخت.
داريوش به مصر رفت. در آنجا به وي خبر دادند كه آرياندس (Aryandes) والي مصر سر استقلال دارد و حتي به ضرب و نشر سكههايي مبادرت ورزيده است كه از لحاظ عيار و ظرافت بر مسكوكهاي داريوش ميچربد و منظورش ار انجام اين كار اين است كه برتري خود را نسبت به شاهنشاه ايران به اثبات رساند. داريوش والي مزبور را از كار بر كنار كرده، وي را به هلاكت رسانيد. (517 پ. م.) شاه ايران به هنگام اقامت در مصر نسبت به روحانيان كاهنان آن كشور نهايت احترام را به كار برد و به اين ترتيب اطمينان حاصل كرد كه پس از بازگشت به كشور خود در مصر طرفداراني دارد كه حقوق و منافع ايران را حفظ خواهند كرد.
بنابر نوشتهي هرودوت، مردم سيرانائيك بر پادشاه خود « آركزيلاس » كه مردي ستم پيشه بود شوريده او را هلاك كردند. فريتيما (Pharitima) مادر پادشاه سرانائيك نزد والي ايراني مصر رفته از او ياري خواست. لشكريان پارسي كه به همراه فريتيما فرستاده شده بودند، برقه را در محاصره گرفته پس از تسخير شهر مزبور، كشندگان «آركزيلاس» را به مادرش تسليم كردند و وي آنان را به دار آويخت. پس از آن سپاهيان ايراني راه سيرن را در پيش گرفته تا شهر اوس پريد Evesperides) = بنغاري كنوني) پيش رفتند، و اين شهر دورترين نقطهاي از قارهي آفريقا بود كه ايرانيان در تصرف داشتند. در جغرافياي تاريخي قديم ايران ميخوانيم كه داريوش در كتبهي نقش رستم، كرخاياقرطاجنه را جزو ممالك ايران به شمار آورده است. ولي از نوشتههاي ژوستن چنين برميآيد كه اين كشور نه از ايران فرمان ميبرد. و نه بدان كشور خراج ميپرداخت. تاريخنگار مزبور مينويسد كه «در اين هنگام فرستادن داريوش، شاه پارس، بدانجا وارد شدند تا مردم را از قرباني انساني و خوردن گوشت سگ نهي كنند و از آنان بخواهند كه به جاي سوزاندن اجساد مردگان، آنها را به خاك بسپارند. علاوه بر اين، داريوش از مردم آن كشور براي شركت در جنگي كه با يونان در پيش داشت، ياري ميطلبيدند. كارتاژيان از تعهد و اعزام كمك خودداري كرده ولي ساير دستورهاي شاه را پديرفتند. اما قرباني انساني در كارتاژ بدين ترتيب بود: طبق رسم متداول در آن كشور، مادران ديندار، كودكان خود را بر روي دو دست بت ولوخ ، ربالنوعشهر-
 |
 |
سپاهي كه خشايار شاگرد آورد، بزرگترين نيروي نظامي بود كه تا آن روز از لحاظ عظمت و تعدد افراد شركتكننده سابقه نداشت. بنا به نوشتهي مورخان يوناني، اين سپاه از چهل و شش نوع مردمي كه به نژادهاي مختلف تعلق داشتند تشكيل ميشد. به گفتهي هرودوت: پيشاپيش همهي طوايف و گروهها، پارسيان و مادها و پس از آنان كاسيها و هيركانيان بودند كه تيروكمان داشتند. سپس نوبت به آسوريان ميرسيد كه كلاهشان را مفرغ بود. باختريها، آرياها، پارتيها و طوايف مجاور آنان به نيزه و زوبين مسلح بودند. در ردهي بعدي سكاها جاي ميگرفتند كه از كلاههاي دراز عجيب و تبرهاي جنگي استفاده ميكردند. هنديان با قباهاي پنبهاي، حبشيان با بدنهاي خال كوبيده و كمانهاي دراز و تبرهايي كه برنوك آنها سنگ قرار داشت |
 |
|
كه به طور افقي رو به جلو باز شده بود- مينهادند. آنگاه در زير آن آتشي برميافروختند تا كودك كباب و بدين وسيله قرباني شود. داريوش كه اين نوع قرباني كردن را كاري غير انساني ميدانست، به كارتاژيان دستور داد تا انجام آن را ترك كنند- و اين يكي از افتخارات بزرگ ايران است.
داريوش پس از هفت سال جنگ و ستيز- كه به وسيلهي آنها شاهنشاهيش در آسياي غربي به رسميت شناخته شد- فرصتي كوتاه به دست آورد تا دربارهي وضع شاهنشاهي بزرگي كه به ناگهان در اختيارش قرار گرفته بود، به انديشه پردازد. در سالهاي شورشزا، هرج و مرج برخي از بخشها را فرا گرفته و در ساختمان شاهنشاهي وي سيستمهايي را آشكار ساخته بود كه تصور وجود آنها نميرفت. داريوش كه مردي كاردان و با تدبير بود، در باقيماندهي دوران دراز و ثمربخش پادشاهي خويش، بيشتر نيروي خود را در راه نوسازي حكومت به كار برد.
نخستين كاري كه ميبايستي دربارهي آن تصميم گرفته ميشد، گزينش محلي مناسب براي پايتخت بود. حتي هنگامي كه هنوز پارس در آتش شورشها ميسوخت، به نظر ميآمد كه داريوش آهنگ آن دارد كه در زادگاه خود يك مركز نوين شاهنشاهي بنياد نهد. داريوش پيش از آنكه ايلام را از نو بگشايد، به طور موقت در شوش ماند و در آنجا كاخ با شكوهي برپا كرد و هنوز سال بحراني 512 به پايان نرسيده بود كه در كاخ مزبور مستقر گرديد.
تشكيلات داخلي كشور در زمان داريوش 5-19- بنا به گفتهي هرودوت، داريوش سراسر متصرفات امپراطوري را به بيست يا بيست و شش ايالت - يا ساتراپي به زبان يوناني- تقسيم كرد. اما داريوش در كتيبهي نقش رستم شمار اين ايالات را سي واحد قيد كرده است. پادشاه به هريك از ايالات يك نفر والي ميفرستاد كه يونانيان او را ساتراپ و ايرانيان خشترياوان ميناميدند- و امروزه فرماندار يا شهربان خوانده ميشود. در ضمن براي آنكه از تمركز قدرت در دست فرد واحد جلوگيري شود و كثرت نفوذ و قدرت ناشي از تمركز شور استقلال در سرهاي فرمانروايان ايالات نيفكند. يك نفر را به عنوان فرمانده نيروهاي پادگان و به همراه او مأموري را با شغل دبيري به هر ناحيه گسيل ميداشت. فرمانده قوا و دبير در نهان بر كار يكديگر نظارت داشتند و دبير احكام را مستقيماً از مركز به دست ميآورد. دبير در واقع حكم بازرس و جاسوس شاه را داشت و مأمور بود در كار والي فرمانده نيروها تجسس كند و معلوم دارد كه آيا احكام و فرامين مركز به خوبي اجرا ميشود يا نه و در نتيجه وظيفهي وي اقتضا ميكرد كه مستقيماً با مركز كشور در تماس باشد. - يونانيان فرمانده قوا راكارانس (Karanos) ميناميدند. هر ايالت داراي قلعههايي مستحكم بود و گروهي به نام ارگاپات مسئوليت نگاهداري آنها را به عهده داشتند. علاوه بر تشكيلات موجود در هر ايالت، در مركز كشور سازماني براي حفظ امنيت عمومي تشكيل شده بود كه در هر ايالت يك شعبه داشت. كار عمده و مهم اين شعب، فرستادن آگاهيهاي لازم در مورد فرمانروايان و فرماندهان به ادارهي كل بود كه چنان كه گفتيم، در مركز قرار داشت. علاوه بر اين تشكيلات - كه تا آن زمان در هيچ يك از كشورها سابقه نداشت- هر سال از طرف پادشاه يك هيت بازرسي- كه اعضاي آنها چشم و گوش شاه خوانده ميشدند- به ولايت فرستاده ميشد. گروهي سپاهي اين هيت را همراهي ميكردند تا در موقع لزوم آن را از كمك نظامي خويش برخوردار سازند.
داريوش براي ايجاد سرعت در امر لشكركشي، در سراسر كشور با ايجاد راههاي بسيار دست زد كه مهمترين آنها به «راهشاهي» معروف بود. اين راه كه سارد را به شوش ميپيوست، به قول هرودوت 2400 كيلومتر درازا داشت. راه مزبور از سارد پايتخت ليدي سابق شروع ميشد، پس از گذشتن از فريجيه (فريجيه يا فريگيا در مركز آسياي صغير و شهرهاي مهم آن قونيه، سيزيك، ابيدوس ترواوگورديوم بود. فريگيان شديداً در برابر هيتيان پايداري كردند، ولي در سال 700 پ. م. كشورشان ضميمهي ليدي شد.) به رودهاليس (قزل ايرماق كنوني) و از آنجا به پتريوم پايتخت قديمي اقوام هيت ميرسيد. سپس براي رسيدن به فرات و ساموزارت (Samozarte) ، از قسمتهاي كوهستاني ميگذشت، در نينوا رود دجله واقع در نزديكي موصل را پشت سر ميگذاشت، در امتداد اين رودخانه در راهي كه امروزه موصل را به بغداد ميپيوندد ادامه مييافت و پس از عبور از سوريان به شوشتر منتهي ميشد. در فاصلههاي معيني از اين راه، مهمانخانههايي به منظور استراحت مسافران بنا شده بود. همچنين در هر يك از اين نقاط گروهي نظامي مستقر شده بودند تا از دامنههاي صعبالعبور سلسله كوهها محافظت كنند. علاوه بر اين، در قلعههاي مستحكم جادهي مزبور پادگانهاي نظامي استقرار يافته بود.
در منزلهاي بين راه اسبان تندرو وجود داشت تا چاپارها چه در زمان صلح و چه در مواقع جنگ و لشكركشي بتوانند در كوتاهترين مدت و با شتاب تمام احكام و فرمانها را به ولايات و ساتراپها برسانند. ترتيب رساندن نامه و فرمان به اين نحو بود كه پيك يا چاپاري آن نامه يا فرمان را حمل و در منزلي كه بدان ميرسيد، تسليم چاپار بعدي ميكرد و اين ترتيب همچنان ادامه مييافت. تا بالاخره نامه يا فرمان به صاحب آن ارائه گردد. چاپارها با رعايت اين مراتب كه به وسيلهي داريوش سازمان يافته بود، راهي بسيار دراز و دشوار را تنها در مدت يك هفته ميپيمودند، در حالي كه كاروانهاي تجاري براي طي اين راه نود روز صرف ميكردند. در زبان پارسي قديم چاپارهاي مزبور و حركت آنها به وسيلهي اسبان تازه نفس را آنگارايون (Angareioun) ميگفتند.
جادهي قديم كه بابل را از راه كرخميش (Karkhemish) به مصر ميپيوست، به جادهي عمدهي ديگري كه از بابل به حلوان ، بيستون و همدان ميرفت، ملحق ميشد. با پيروزيهاي تازهاي كه در مرزهاي شرقي شاهنشاهي ايران به دست آمد، اين راه تا درهي كابل عليا گسترش يافت و از آنجا در امتداد جريان رود مزبور به درهي سند رسيد. همچنين در كنار اين جادههاي بزرگ، احداث گرديد. در ميان جادههاي اخير بايد از راهي نام ببريم كه شوش را به تخت جشميد پيوند ميداد. قسمتي از قطعات سنگ فرش شدهي اين جاده در ناحيهي بهبهان شناخته شده است. در مسير اين راه، در نزديك فهليان باقيماندههاي يك سايبان سلطنتي وجود دارد كه پايههاي ستون سنگي آن به سبك خاص شوشي پايتخت جمشيدي است. اين راه در فاصلهي ميان فهليان و نيشابور به سمت چپ ميپيچيد و از طريق ابواب پارس به فلات ايران باز ميشد. جادهي ديگري از لرستان ميگذشت و شوش به همدان - كه درباريان ماههاي گرم تابستان را در آن ميگذارانيدند- متصل ميساخت.
داريوش براي تأمين امنيت و استقرار آرامش و سكون نقاط مختلف كشور خويش نيرويي به نام سپاه جاويدان به وجود آورد. وجه تسميهي اين نيرو آن بود كه هر وقت يكي از افراد سپاه مزبور در اثر مرگ يا جنگ تلف ميشد، جاي او را با يكي از افراد ورزيدهي جديد پر ميكردند. سپاه جاويدان از پياده نظام و سواره نظام تشكيل ميشد و شمار افراد آن به ده هزار تن ميرسيد. علاوه بر اين ده هزار سپاهي، چهارهزار سوراه و پياده مأمور حفاظت كاخ سلطنتي بودند. نظر به اينكه سپاه جاويدان وظيفهي برقراري نظم و ترتيب ايالتها را به عهده داشت، ميتوان آن را با ژاندارمري تطبيق داد.
تا پيش از دوران سلطنت داريوش، ماليات سازمان منظمي نداشت و عاملان دولت بنا به ميل و سليقهي خويش از مردم ماليات ميگرفتند. به گفتهي مورخان يوناني، داريوش ماليات ايالتهاي تابع را به دو نوع نقدي و جنسي تقسيم كرد و مقرر داشت كه از هر ايالت به فرا خور استعداد اقتصادي آن ماليات گرفته شود. براي مثال، وي آسياي صغير را به چهار ناحيهي مشخص تقسيم كرد كه هر يك از آنها به تفاوت از چهارصد تا پانصد تالان ] 1 [ ميپرداخت. يونانيان ميگويند ماليات كل كشور ايران سالانه هيجده هزار تالان بود و ايرانيان تالان را از وزن بابلي اخذ كردهاند. همان طور كه گفته شد، بخشي از ماليات نيز به صورت جنسي از ماليات دهندگان گرفته ميشد. ايالت پارس از پرداخت ماليات معاف بود و در عوض هدايايي براي پادشاه ارسال ميداشت.
طرز كار داريوش در زمينهي اخذ ماليات، عادلانه و به نحوي بود كه پرداخت آن بر دوش تأديه كنندگان سنگيني نميكرد و آنان را گرفتار فقر و فاقه نميساخت. پلوتارك در اين زمينه چنين مينويسد: «داريوش پس از تعيين ميزان مالياتها و تقسيم آن به نقدي و جنسي، در صدد بر آمد تا تعيين كند كه آيا مردم قدرت پرداخت آن را دارند يا نه. مع هذا پس از آنكه از گران نبودن بار مالياتهاي وضع شده اطمينان حاصل كرد، ميزان تعيين شده را به نصف تقليل داد و اظهار داشت كه چون هر ولايتي براي هزينههاي خود عوارضي از مردم اخذ ميكند، بايد از مقدار ماليات كاست تا بر كسي تحميل نشده باشد.»
يكي ديگر از اقدامات داريوش كبير ايجاد مجدد ارتباط بين دو درياي مديترانه و سرخ از طريق يكي از شاخههاي رود نيل بود. توضيح آنكه به سال 609 پيش از ميلاد نشائو پادشاه مصر كانالي بين آن دو دريا حفر كرده ولي بعداً كانال مزبور پر و فاقد استفاده شده بود. داريوش با توجه به اهميت اين راه آبي، دستور داد آن را پاك و قابل بهرهبرداري كنند. حفريات مصر معلوم ميدارد كه داريوش به هنگام افتتاح كانال مزبور در مصر حضور داشته است. در ضمن آثاري كه در تنگهي سوئز كشف گرديده، از داريوش نيز كتيهاي در مورد كانال مزبور به دست آمده است.
داريوش براي آسان شدن كار دادو ستد، سكهاي به نام دريك به وجود آورد كه از طلاي خالص تهيه و بر يك طرف آن تصوير تيراندازي تيرو كمان در دست نقش شده بود.
داريوش پس از تسخير يك سرزمين با منكوب كردن شورشيان گوشه و كنار كشور، با شكست خوردگان خوش رفتار ميكرد و چنانچه دوستي او را ميپذيرفتند، از ياريشان دريغ نميورزيد. كتيبههاي بازمانده از اين پادشاه، نكتهي مورد اشاره را به خوبي نشان ميدهد. از جمله مسائلي كه در نزد داريوش اهميت فراوان داشت آن بود كه فرمانهايش موبهمو اجرا گردد و ارادهاش در سراسر متصرفات ايران محترم شمرده شود.
پژوهشهايي كه توسط دانشمندان خارجي در متون كتيبهها و الواح باقيمانده از داريوش در بيستون، تختجشميد، شوش و نقش رستم صورت گرفته است اين نكته را مسلم ميدارد كه بين فرمانهاي اين پادشاه و قوانين حمورابي ] 2 [ هماننديهايي وجود داشته و داريوش از قوانين مزبوره استفادههاي فراوان برده است. الواح داريوش به زبانهاي مختلف آرامي، بابلي و فارسي قديم نوشته شده به مراكز همهي ساتراپها ارسال ميگرديد. اينك به منظور معرفي داريوش كبير از زبان خود او، مفاد كتيبهي بزرگ آن پادشاه را كه در نقش رستم به دست آمده است، به نظر خوانندهي ارجمند ميرسانيم:
«خداي بزرگي است اهورامزدا كه آبها را آفريد. او اين سرزمين را آفريد. او انسان را آفريد: نيكيهاي او به انسان كه وي آفريده، ارزاني شده است. داريوش، شاهيگانه، شاهي از شاهان بسيار كه داراي فرمانهاي بسيار است. منم داريوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه ممالك جهان از هر زبان، شاه اين ناحيهي بزرگ و وسيع، پسر ويشتاسب هخامنشي، پارسي فرزند پارسي. به لطف اهورامزدا اينها هستند ممالكي كه من خارج از پارس گرفتهام و در آنها من تسلط دارم، خراج آنها به من ميرسد و هر چه از سوي من بدانها فرمان داده شود، آن را مجري ميدارند و تصميمات من مورد احترام قرار ميگيرد: ماد ، عيلام ، پارت ، هرات ، بلخ ، سغد ، خوارزم ، زرنگ ، رخج ، ثتهگوش (افغانستان مركزي)، قدو (Gadu) ، گندار ، هند ، اپونيه كيمريان آميرگي ، بابل ، آشور ، عربستان ، مصر ، ارمنستان ، كاپادوكيه ، ساروس ، يمن ، اسكودره (Skudra) ، كرسه (Karsa) ، آنچه بدي به كار رفته بود، من به خوبي بدل كردم. سرزمينهايي كه خرافات و جنگ در ميانشان بود و يكديگر را ميكشتند، بلطف اهورامزدا يكديگر را نكشتند، و من هر يك را به جاي خود مستقر كردم، و آنها تصميمات را به اجرا در آوردند، و ديگر قوي ضعيف را نميزند و غارت نميكند. اهورامزدا به همهي مغان مرا حفظ كنند، من و سراي مرا و لوحهاي كه نوشته شده است.»
لشكركشي داريوش به سكستان اروپا 5-20- در همان سال كه روستائيان مصري به نوسازي كانال سرگرم بودند، داريوش خود را براي نخستين لشكركشي به اروپا آماده ميكرد. كمي پيش از آن، آريا رامنس شهربان (والي) كاپادوكيه از درياي سياه گذشته براي يورش به سوي سكاهاي اروپا ] 3 [ با كرانههاي شمالي اين دريا آشنايي پيدا كرده بود. در سال 513 پيش از ميلاد داريوش از شوش به راه افتاد و بوسيلهي پلي كه توسط ماندروكلس ساموسي با قايق ساخته شده بود، از بسفر گذشت. آن گاه ششصد كشتي كه بيشتر آنها به وسيلهي ناخدايان ورزيدهي يوناني هدايت ميگرديد، از طريق درياي سياه به ايستر عزيمت كرده پل ديگري در آنجا احداث كردند. در آنجا گوتيها و بازماندهي تراكيا اظهار اطاعت كرده سر به فرمان نهادند. سپاه ايران پس از گذشتن از رودخانه، به سرزمين سكاها پاي نهاد.
منطقهي مزبور مسكن صحرا نوردان ايراني بود كه همواره بر پشت اسب زندگي ميكردند و خانوادههاي خويش را بر روي چهار چرخههاي چادرداري كه به وسيلهي گاو كشيده ميشد، از اين سو بدان سو ميبردند. يك سده پيش از آن، كوچنشينهايي از ميلتوس در آن كرانهها مسكن گزيده بودند. اينان اشياء زينتي و زيور آلات را با غله مبادله ميكردند. ولي آشنايي با هنر يوناني، چندان تغييري در رسوم ابتدايي و وحشيانهي ايشان به وجود نياورده بود. آنها از شير ترشيدهي ماديان لذت ميبردند و اين غذا را در كاسههايي مينوشيدند كه از سر انسان درست شده بود. نخستين دشمني كه كشته ميشد، خونش را مينوشيدند، از پوستش تركش ميساختند و پوست و موي سرش را در تهيهي جامه و دستمال مورد استفاده قرار ميدادند. هنگامي كه سركردهاي ميمرد هم خوابهها، پياله برها، آشپزها و اسبهاي سواريش را ميكشتند، تا با سرور خود راهي آن جهان شوند. نيزهها گرداگرد او بر پا ميداشتند و بر آنها آسمانهاي از چوپ و چرم ميزدند. پيالههاي زريني كه از يونان ميآوردند، در كنار او ميگذاشتند و تمام آنها را با پشتهاي از خاك و سنگ ميپوشانيدند. بسياري از اين پيالهها از زيرخاك بيرون آورده شده است. با نزديكشدن داريوش، سكاها سرزمين خود را ويران نموده. گوشه گرفتند و كمانداران سوارشان به جاي سپاهيان داريوش افتادند. سواران كماندار قوم سپاه داريوش را در چنان تنگنايي قرار دادند كه شاه ايران جز عقبنشيني چارهاي نديد. داريوش براي نگهباني از پلي كه مورد بحث قرار گرفت، مدت محدودي تعيين كرده بود كه محافظان ميبايستي در انقضاي آن مدت به كار خويش خاتمه دهند. اما خوشبختانه آنان كار خود را همچنان ادادمه داده بودند و به همين دليل داريوش توانست از ميان تراكيه به سس تس باز گردد. داريوش سپس از هلسپونت گذشته به آسيا رسيد، ولي هشتاد هزار سرباز تحت فرماندهي مگابازوس يا مگابيز Megabyse پشت سرگذاشت و مقرر داشت كه جنگ را ادامه دهند. در همين حال داريوش از پادشاه سكاها اطاعت و فرمانبرداري خواست. ولي شاه مزبور در عوض پاسخ، يك پرنده، يك موش، يك وزغ و پنج عدد تير نزد داريوش فرستاد، وگبرياس (Gobrias) معماي مزبور را كه در واقع جواب غيرمستقيم دشمن بود، بدين ترتيب حل و تعبير كرد. «اگر چون پرنده پرواز كني، يا مانند موش به سوراخ فروروي، يابسان وزغ به باتلاق پناهبري، از تيرهاي ما در امان نخواهي بود.» سكاها نسبت به داشتن رابطه با يونانيان ابراز تمايل كرده از آنها خواستند تا پلي را كه بر روي دانوب بسته شده بود، من همدم سازند. اما از آنجا كه ديكتاتوران يونان وجود پادشاه و نيروهاي ايران را استمرار بخش بقا و مايهي ادامهي سلطه و سروري خويش ميدانستند، بدين خواست تن در ندادند. مگانيز كه به اتفاق هشتاد هزار سرباز براي ادامهي جنگ و تصرف مقدونيه و تراس در يونان مانده بود. در مأموريت خود كامروا شد و آمينتاس (Amintas) پادشاه مقدونيه تبعيت ايران را قبول كرد.
لشكركشي داريوش به يونان
5-21- در سال 510 پيش از ميلاد، هيپياس (Hipias) از خاندان پيزيسترات (Pisistrate) جبار آتن، به وسيلهي مردم آن شهر رانده شد. به سيگايوم (Sigeium) واقع در تروآد (Troade) پناهده شد. پس از مدتي با آرتافارنس (Artapharnes) فرمانرواي سارد ارتباط به هم رسانده او را بر عليه مردم آتن تحريك كرد. به سال 506 پيش از ميلاد، مردم آتن نمايندهاي نزد آرتافارنس اعزام داشته، از وي تقاضا كردند كه از پشتيباني و ياري هيپياس دريغ ورزد. اما فرمانرواي سارد از آتنيان خواست كه راه بازگشت جبار رانده شده را هموار سازند. اين اختلاف نظر و نيز شورش جزاير ايوني موجب شد كه يك سلسله جنگ و زد و خورد بين ايران و يونان به وقوع پيوندد.
در هنگام لشكركشي داريوش به سرزمين سكها، هيستيوس (Histiaius) جبار شهر ميله بنا به دستور شاهنشاه ايران بوسيلهي كشتيهاي خويش پلي در مصب رود از دانوب احداث كرد و داريوش در ازاء اين خدمت، حكومت ميركينوس (Mirkinos) از شهرهاي ايالت تراس را نيز به عهدهي وي گذاشته بود. اما به موجب گزارش يكي از مأموران مركزي، پس از اندك مدتي هيستيوس استحكاماتي در آن شهر به وجود آورد. داريوش او را به شوش احضار و زنداني كرد و داماد وي آريستاگوراس Aristagoras حكومت ميله را در دست گرفت. هيستيوس از زندان شوش با داماد خويش رابطه برقرار كرده او را به شورش بر ضد حكومت مركزي برانگيخت - معروف است كه هيستيوس كسي را نزد آريستاگوراس فرستاد و طي يك پيام شفاهي به وي دستور داد كه سر آن شخص را بترا شد و آنچه را كه بر پوست سرش نوشته شده است بخواند و برابر آن رفتار كند و گويا به همين دليل بود كه آريستاگوراس از خواست پدر زن خويش آگاه شده در برابر داريوش علم طغيان برافراشت. چنين به نظر ميرسد كه طراح شورش موقع مناسبي را برگزيده باشد، زيرا آريستاگوراس ساتراپ سارد را به حمله بر جزيرهي ناكسوس (Naxos) تحريك كرده بود. اما والي سارد خيانت كرد و شورشگر توفيقي به دست نياورد. آريستاگوراس كه بر جان و جايگاه خويش بيمناك بود و ميدانست كه از طرف ايران مورد مؤاخذه قرار خواهد گرفت، از حكومت كناره گرفت. مردم ميله سر به شورش برداشتند و تلاش جباران ديگر نقاط مجمعالجزاير ايوني و از آن جمله تيران ناكسوس كاري از پيش نبرد و مردم شهر سپاهيان ايشان را به ميله راه ندادند. آريستاگوراس متوجه اسپارت شد، اما آن دولت نيز از ياري وي دريغ ورزيد. در اين ميان حكومت آتن بيست، و شهر اريتره (Eritreh) واقع در جزيرهي اوبه (Eubee) پنج فروند كشتي براي كمك شورشيان ميله بدان شهر گسيل داشتند. با وجود آنكه كمكهاي مزبور بسيار ناچيز و غير كافي بود، معهذا موجبات دلگرمي مردم را فراهم آورد. آنها به سارد لشكر كشيده حصار اطراف آن را گشودند و به آتش كشيدند. ولي چون موفق نشدند بر استحكامات داخلي شهر دست يابند، ناگزير عقبنشيني كرده و ضمن راه در نزديكي اِفِس Ephese به وسيلهي دستهاي از سپاهيان ايراني نابود گرديدند، و آتنيها نيز از ادامهي كمك به ميله دست كشيدند.
تصرف بخشي از سارد به توسط شورشيان ميلهاي و آتنيان ياري كنندهي آنان، از نظر شاهنشاهي مقتدر ايران حادثهاي كوچك بود كه جز نابودي طغيانگران نتيجهاي به بار نياورد. اما همين رويداد كم ارزش در ميان ساكنان جزاير يوناني چنان سروصدايي به راه انداخت كه موجبات خشم شديد داريوش را فراهم آورد و وي در تحت تأثير عصبانيت ناشي از اين موضوع، دستور داد يكي از خدمتگزاران همواره به هنگام صرف غذا اين حادثه را به يادش آورد.
شورشيان ميله در نتيجهي بروز اين واقعه بر خيره سري خويش افزوده، در جزاير كاري (Carie) و پدازوس (Pedasos) چند پيروزي به دست آوردند. اما در پي اين پيروزي، نيروي دريايي يونان كه از 353 فروند كشتي تشكيل شده بود توسط 600 فروند كشتي فنيقي كه در استخدام ايران بود، در جزيرهي لاده (Ladeh) واقع در مقابل ميله به كلي نابود گرديد. (496 پ.م.) با اين شكست، شهر ميله كه از مهمترين بلاد جزاير ايوني بود به تصرف ايرانيان درآمد، مردان شهر طعمهي شمشير شدند و زنان و كودكان به آمپه (Amped) واقع در كنار دجله انتقال يافتند.
در آن هنگام كه شورش و اعتشاش بر جزاير يوناني حكمفرما بود، دولت ايران نيروهاي مقيم تراس و مقدونيه را احضار كرد و اين كار موجب استقلال آن ايالت شد. در خلال اين احوال دولت آتن نيز به تجديد نيروي دريايي خود پرداخت. داريوش كه در نظر داشت دوباره نفوذ خود را در تراس مستقر سازد، به سال 493 پيش از ميلاد سرداري به نام مردونيه ( مردونيوس Mardonius ) را مأمور اجراي اين امر كرد. فرمانده مزبور به آساني آن ناحيه را به تصرف درآورد و الكساندر پادشاه مقدونيه را وادار ساخت تا مجدداً قراردادي را بپذيرد كه بين پدرش آمينتاس و دولت شاهنشاهي ايران بسته شده بود. چنين به نظر ميرسيد كه با اين اقدامها، كار يونان يك سره شده باشد. ولي بخش اعظم كشتيها كه مأموريت حمل خواربار سپاهيان ايران را به عهده داشت، در اثر طوفاني سخت غرق شد و در نتيجه كار حمله به يونان به طور موقت تعطيل گرديد. در سال 492 مردونيه احضار گرديد و به جاي وي دو سردار مادي و پارسي به نام داتيس (Datis) و آرتافرن (Artaphwrne) مأمور عزيمت به يونان شدند. سپاه ايران پس از اصلاح و تقويت نيروي دريايي، راه يونان در پيش گرفت. بيشتر جزاير بين راه و از جمله جزيرهي اژين (Egine) بيهيچ مقاومتي فرمانروايي ايران را پذيرا شدند. فرماندهان نيروهاي ايراني دشت آلايا (Alaya) واقع در سيكيسي (Cikicie) را براي گردآمدن سپاهيان برگزيدند. هنگامي كه كار تجمع قوا به پايان رسيد، جنگجويان مزبور با 600 فروند كشتي رهسپار يونان شدند. نيروي دريايي ايران به مجرد رسيدن به جزيرهي ناكسوس محل مزبور را به تصرف در آورد و اهالي آن را به عنوان برده به ايران فرستاد. اما جزيرهي دلوس (Delos) به سبب وجود معبد بزرگي كه در آن وجود داشت، مورد تعرض قرار نگرفت. سپس جزيرهي اريتره تسخير گرديد و نظر به اينكه اهالي آن در تخريب و سوزاندن شهر سارد شركت كرده بودند، جزيره به آتش كشيده شد و گروه انبوهي از ساكنانش اسير و به شوش اعزام گرديدند. در تمام اين جنگلها آتن بيطرفي اختيار كرد و در زمينهي كمك به مناطقي كه به وسيلهي ايرانيان مورد هجوم و تصرف قرار ميگرفت، كوچكترين گامي برنداشت.
هيپياس (كه همان شاگرد سقراط است)، جبار آتن كه به نيروي ايران پيوسته بود، توصيه كرد كه كشتيهاي جنگي ايران در خليح ماراتون (Maraton) متوقف شده به پياده كردن نيرو بپردازند. خليج مزبور در فاصلهي كمي از آتن قرار گرفته بود. دشت معروف ماراتون نيز كه براي عمليات نظامي سواره نظام ايران مناسب مينمود، تنها 24 ميل با آتن فاصله داشت. مردم آتن با آگاهي از نزديك شدن سپاه ايران در صدد بر آمدند تا از ميان جزاير يوناني نشين جنگجويان و متحداني براي خود فراهم آورند. اما عليرغم كوشش فراواني كه به كار برده شد، تنها يك هزار تن از اهالي پلاته (Platee) در اين كار پيشگام شدند، در صورتي كه اسپارتيان به طور كلي از ياري آنان سرباز زدند. دو سپاه ايران و يونان مدت چند روز بدون هر گونه اقدامي در برابر هم قرار داشتند. علت اين امر آن بود كه برتري چشمگير شمار سپاهيان ايران جرأت حمله را از يونانيان سلب كرده بود و فرماندهان نيز در حال ترديد به سر ميبردند. سر انجام يكي از همان سرداران در جلسهي مشاورهي پولمارك (Polemarque) فرمانده كل قوا را متقاعد ساخت كه تنها وسيلهي نجات آنان، پيش قدمي در حمله بر ايرانيان است. وي كه ميلتياد (Mitiades) نام داشت، دو جناح نيروي آتن را تقويت و به طور ناگهاني آغاز به حمله كرد و چون بدين طريق پيشرفت كامل سپاهيان خود را تأمين كرده بود، دو جناح مزبور را به سوي قلب لشكر ايران فرستاد. سواران ايراني كه در تيراندازي ورزيدگي و استادي تمام داشتند، نتوانستند به شايستگي از موقعيت استفاده كنند. بر خلاف پندار مورخان قديم و جديد ايران،
 |
 |
يكي از يونانيان، خشايارشا را از وجود راهي آگاه كرد كه در پشت ناحيهي كوهستاني آن سر زمين قرار داشت. محافظان راه، در برابر نيروي ايران عقبنشيني كردن. چون اين خبربه مدافعان ترموپيل رسيد، آنها نيز- به جز سيصد تن كه به همراه لئونيداس باقيمانده و تمامي آنها به وسيلهي ايرانيان نابود شدند- راه فرار در پيش گرفتند. سپاه ايران از بيراهه راهي آتن شد، شهر مزبور را به تصرف درآورد، معبدآتنه (Athene) را به آتش سوزاند، و به اين ترتيب انتقام عمل يونانيان در سوزاندن سارد تلافي شد. |
 |
|
علت اين امر وسعت كم مارتوان بود كه از توسعهي دامنه و ادامهي عمليات سواره نظام ايران جلوگيري ميكرد.
جنگ تن به تن آغاز گرديد و ايرانيان كه در اين نوع نبرد ورزيدگي يونانيان را نداشتند، ناكام مانده عقبنشيني كردند و به كشتيهاي خود بازگشتند.
وضع مصر در دوران داريوش 5-22- چنان كه پيش از اين اشارت رفت، در دوران پادشاهي داريوش حكومت مصر در دست آرياندس بود. وي كه توسط كمبوجيه به فرمانروايي مصر رسيده بود، پيوسته بر آن بود كه با دست انداختن بر مناطق مجاور آن سرزمين، بر وسعت قلمرو خود بيفزايد. در همان اوان اقوام دوري (Dorie) ساكن سيرن (Cyrene) پادشاه خويش آركزيلاس سوم را از سلطنت عزل كرده، به بيرون كشور رانده و در باركا (Barka) به قتل رسانده بودند. آرياندس موقع را براي تجاوز به سرزمين سيرن واقع در مغرب مصر مناسب ديد. دستاويز آرياندس در اين تجاوز چنين بود: «چون فري تيما (Phritima) مادر آركزيلاس انگيزهي كشته شدن فرزند خود را فداكاري وي نسبت به پادشاه ايران ميداند، پس بايد به خون خواهي او برخاست و دوريها را بر جاي خويش نشاند.»
آرياندس بدين بهانه سپاهي براي محاصره قلعهي باركا گسيل داشت. قلعهي مزبور پس از نه ماه ايستادگي تسليم شد. سپس پيشگامان سپاه ايران تا اسپريدس (Sperides) پيش رفته آن نواحي را نيز به تصرف در آوردند. آرياندس در صدد اشغال سيرن بود. اما پادشاه ايران لشكريان را به مصر خواند و نيروي فاتح گروه انبوهي از مردم بار كارا نيز به همراه خود به آن كشور برد. پس از چندي آن جماعت را به باكتريان فرستادند و افراد مزبور در آنجا شهري به نام موطن اصلي خويش معني باركا بنياد نهادند.
همان طور كه قبلاً گفته شد، جمعي از مورخان معتقدند كه چون آرياندس در يك يعني سكهي ويژهي داريوش را با عيار و ظرافت بيشتري ساخته و رواج داده بود، به امر پادشاه ايران به قتل رسيد. گروهي ديگر بر آنند كه اجحافات وي به مردم مصر- كه موجبات نارضايي مردم را فراهم آورده بود - و سوداي استقلال سبب گرديد كه وي جان خود را از دست بدهد.
داريوش به مصر رفت، در دوران اقامت خويش موجبات تسلاي خاطر روحانيان را فراهم آورد و با اين ترتيب سختگيري و تعصب كمبوجيه را جبران كرد و حتي دستور داد اوزاهاريس نيتي (Ouzaharrisniti) كاهن بزرگ سائيس را كه در شوش زنداني بود، به مصر باز گردانند و به ترميم خرابيهاي معبد مزبور اقدام كنند. بنا به روايات مورخان يوناني، داريوش اسرار و رموز مذهب مصريان را نيز فرا گرفت و چون در سال 517 پيش از ميلاد گاوآپيس از ميان برده شده بود، دستور داد به هر قيمتي كه باشد، گاوي با همان شرايط و ويژگيها به دست آورند.
به طور كلي در دوران داريوش، مصر از هر جهت به پيشرفتهاي شايان نائل آمد، ساتراپي ششم ايران ناميده شد و باركا بخش جنوبي نوبه ضميمهي آن گرديد. ساتراپ مصر در كاخ فرعونان مصر به سر ميبرد و در همان جا به حل و فصل كارها ميپرداخت. در دوران مورد بحث، سپاهيان حاضر به خدمت آن كشور به سه دسته تقسيم شده به عنوان پادگان در سه نقطهي دافنه (Daphne) و ممفيس (Memphis) در كنار مسير رود نيل و الفانتين (Elephntine) در جنوب مستقر بودند و با وجود آنكه تقسيمبندي و تشكيلات مورد اشاره سبب ميشد كه به قدر كافي نيروي نظامي در مصر استقرار يابد، هيچ گونه دخالت و اعمال نفوذي در امور داخلي آن سرزمين صورت نميگرفت، مالكان، ثروتمندان، روحانيان و كاهنان از گسترش كشاورزي در املاك خويش كوتاهي نميكردند. در ميان طبقات مختلف جامعه آزادي كامل حكمفرما بود. داريوش با پاكسازي و تعمير كانالي كه قبلاً از آن ياد شد، رود نيل را به درياي سرخ، درياي مديترانه و خليج فارس ارتباط داد و موجب شد كه كشتيهاي تجاري و نظامي آزادانه از مديترانه به اقيانوس هند رفت و آمد كنند. وي معبد آمون را در واحهي تبس بنياد نهاد- امروزه خرابههاي آن باقي است. با همهي اين احوال در اواخر دوران سلطنت داريوش دهقانان و روستائيان به جهت تحميل مالياتهاي گزاف ناخشنود شده بالاخره در سال 486 پيش از ميلاد سركشي آغاز كردند. اتفاقاً در پاييز همان سال هم داريوش پس از سي و شش سال سلطنت پر افتخار، زندگي را بدرود گفت.
داوري دربارهي داريوش 5-23- داريوش پادشاهي عاقل، مصمم و با اراده بود. هر چند در بعضي موارد سختيگري ميكرد، ولي با مردم مغلوب رفتاري ملايم و معتدل داشت. شايد اگر داريوش بعد از كمبوجيه بر تخت نمينشست، مدت سلطنت دودمان هخامنشي نيز چون دوران فرمانراويي مادها چندان نميپاييد وزود سپري ميشد. در واقع داريوش دولت بزرگ ايران را از نو بنياد نهاد و تشكيلاتي براي آن به وجود آورد كه پادشاهان دورانهاي بعدي- حتي اسكندر، سلوكيها، ساسانيان و اعراب- هم با جزئي تغيير از آن تقليد كردند. اساسي كه به وسيلهي داريوش پيريزي شد به قدري مستحكم بود كه عليرغم بيلياقتي اغلب هخامنشياني كه پس از او به سلطنت رسيدند، دويست سال پا برجاي ماند. در دوران اين پادشاه كشور ايران به چنان درجهاي از وسعت رسيد كه تاكنون نظيري پيدا نكرده است و همين مسئله وي را به حق سزاوار گرفتن لقب كبير ميسازد.
عدهاي از مورخان در دو مورد بر داريوش خرده گرفتهاند: يكي از اين دو مورد سفر جنگي او به سكائيه است كه به سبب ناكامي در آن، از شخصيت، اهميت و ابهت وي كاسته گرديد و ديگر اينكه وي شناخت درستي از يونانيان نداشت و از اينرو براي آنان اهميتي قائل نبود. اين نكته به ثبوت رسيده است كه چون قوم و گروهي به انديشهي جهانگيري ميافتد، تا پيشانيش به سنگ نخورد، از آن انديشه دست نخواهد كشيد. گذشته از اينكه قبلاً علل جنگ ايرانيان را با سكاها بيان كرديم، بايد اذعان كنيم كه پارسيان قديم نيز از شمول قاعدهي كلي مورد اشاره مستثني نبودهاند. اما جنگ با يونان گريزناپذير بود- تحريكهايي صورت ميگرفت و آنان ناگزير بودند براي بركندن ريشه و قطع مادهي فساد، به چنين نبردي مبادرت ورزند و از طرف ديگر يونانيان كه ملتي جوان، متمدن و فعال و در عين حال فقير بودند، ميخواستند از ثروت آسيا بهرهاي داشته باشند، و بالطبع دير يازود اين دو حريف رو در روي يكديگر قرار ميگرفتند. خشايارشا ميگفت: يا بايد يونانيان مطيع ما شوند و يا ما را مطيع خود سازند، و اين مسئله كاملاً درست بود.
حكومت خشايارشا
5-24- هنگامي كه داريوش مقدمات نبرد با يونان را فراهم ميساخت، بروز يك مشكل و اختلاف خانوادگي سبب شد كه وي پيش از عزيمت به يونان، وليعهد خود را برگزيند. داريوش از همسر اول خود كه دختر گبرياس بود سه پسر داشت كه بزرگترين آنها آرتوبازان (Artobazzn) و به روايتي ديگر آريا رامنه ناميده ميشد. پس از رسيدن به تاج و تخت نيز آتوسا (Atossa) دختر كوروش را به زني گرفت و از او هم داراي چهار پسر شد كه ارشد آنان خشايارشا نام داشت. با توجه اينكه اين دو پسر از دو مادر مختلف به وجود آمده بودند، بر سر جانشيني پدر بين آنها اختلاف در گرفت. آرتوبازان مدعي بود كه چون بزرگترين پسر شاه است، وليعهدي به او ميرسد. اما خشايار به اين اعتبار كه نوهي كورش آزاديبخش پارس است، اين مقام را حق مسلم خود ميدانست. داوري دربارهي اين اختلاف به يكي از اسپارتيان به نام دمارات واگذار شد، و او چنين نظر داد: «خشايارشا علاوه بر انتساب به كوروش، زماني چشم به جهان گشود كه پدرش متصدي مقام سلطنت بود. به همين دليل ولايت عهدي حقاً به او تعلق ميگيرد.» داريوش اين استدلال را پذيرفت و خشايار را به وليعهدي برگزيد. اما نزاع بين دو برادر خاتمه نيافت و ناچار داوري به اردوان واگذار شد، و او نيز نظر نخستين داور را تأييد كرد.
داريوش پس از تعيين جانشين خود در گذشت (486 پ. م.) و خشايارشا كه سي و پنج ساله بود، بر تخت نشست. نام خشايار در پارسي باستان «خشايارشا» (Kashiarsha) به زبان شوشي « خشرشا »، در نسخهي بابلي كتيبههاي هخامنشي « خشييرشي »، در يكي از استوانههاي بابل « خرشااي شيا »، به مصري « خشي يرشا »، در تورات « اخشورش » (Akshaverosh) ، در كتب مورخان يوناني « كسركسس » (Xerxes) ، در آثار - الباقيهي ابوريحان بيروني و فهرست ملوك كلداني و مختصر الدول ابن العبري « اخشيروش » (Aknshirvash) ، در فهرست ملوك بزرگ پارس « اشخويرش » (Aknshverosh) و در زبانهاي اروپايي « كزركسس » (Xerxes) و گاهي « كزركسس » (Xerces) آمده است.
خشايارشا فرونشاندن شورش مصر 5-25- در آغاز پادشاهي خشايارشا در مصر و بابل اقداماتي بر عليه حكومت مركزي انجام گرفت. دو سال پيش از آن يك نفر مصري به نام خبيشا (Khabbisha) فرمانروايي آن سرزمين را در دست گرفته خود را شاه خوانده بود. خشايارشا بخشي از نيروي خود را به آن كشور گسيل داشت و پس از سركوبي شورشيان و دستگيري خبيشا، برادر خود آخهمنس (Akhmenes) يا (هخامنش) را به سلطنت مصر گماشت، ولي در امور داخلي سرزمين مزبور و نحوهي ادارهي آن دخالت نكرد. وي شاهزادگان و كاهنان مصري را در مورد املاك و كارهاي كشاورزي آن آزاد گذاشت و آنان متقابلاً متعهد شدند كه از بروز شورش و آشوب جلوگيري كنند. پس از آنكه كار مصر رو به راه گرديد، خشايارشا متوجه كار بابل شد. در بابل نيز شخصي به نام شاماش ايربا (Shamash-Irba) خود را پادشاه خوانده از حكومت مركزي روي گردانده بود. پادشاه ايران نيرويي به آن سرزمين گسيل داشت. بابل پس از چند ماه محاصره گشوده و با خاك يكسان شد، نفايس و ذخاير پرستشگاهها به غارت رفت، مجسمهي زرين و گنجينهي گرانبهاي بل مردوك به جاي ديگر انتقال يافت و نام بابل از صفحهي تاريخ ناپديد گرديد.
خشايارشا و جنگ با يونان 5-26- دمارات پادشاه سابق اسپارت كه در زمان داريوش به ايران پناهنده شده بود و اكنون از نزديكان خشايارشا به شمار ميرفت، اظهار ميداشت كه شاه ميتواند به آساني پلوپونس را بگيرد و او را به سلطنت رساند، و در اين صورت وي دست نشاندهي ايران خواهد شد. خانوادهي آله آدس (Aleades) كه در تسالي نيرومند بودند، و نيز كساني ديگر، شاه را بر ضد يونانيان تحريك ميكردند. ظاهراً خشايارشا در ابتدا تمايلي به نبرد با يونانيان نداشت و به شكست ماراتون اهميت نميداد. ولي مردونيه داماد داريوش اين شكست را مايهي سرشكستگي ايران ميدانست و هم او خشايار را به جنگ وادار كرد و فراريان يوناني كه به دربار ايران پناهنده بودند نيز اين آتش را دامن زدند. بسيج سپاه سه سال به طول انجاميد و بالاخره در پاييز سال سوم، دستههاي گوناگون قواي ايران در ولايتهاي كاپادوكيه گرد آمده رهسپار ليدي شدند.
سپاهي كه خشايار شاگرد آورد، بزرگترين نيروي نظامي بود كه تا آن روز از لحاظ عظمت و تعدد افراد شركتكننده سابقه نداشت. بنا به نوشتهي مورخان يوناني، اين سپاه از چهل و شش نوع مردمي كه به نژادهاي مختلف تعلق داشتند تشكيل ميشد. به گفتهي هرودوت: پيشاپيش همهي طوايف و گروهها، پارسيان و مادها و پس از آنان كاسيها و هيركانيان بودند كه تيروكمان داشتند. سپس نوبت به آسوريان ميرسيد كه كلاهشان را مفرغ بود. باختريها، آرياها، پارتيها و طوايف مجاور آنان به نيزه و زوبين مسلح بودند. در ردهي بعدي سكاها جاي ميگرفتند كه از كلاههاي دراز عجيب و تبرهاي جنگي استفاده ميكردند. هنديان با قباهاي پنبهاي، حبشيان با بدنهاي خال كوبيده و كمانهاي دراز و تبرهايي كه برنوك آنها سنگ قرار داشت، سپاهيان آسيا كه ظاهراً بوميان ايران بودند و كلاههاي شگفتانگيزي داشتند كه از كلهي اسب ساخته شده بود و طوايف و قبايل ديگر و حتي مردم جزاير دور دست خليجفارس در اين تركيب رنگين و متنوع جاي گرفته بودند. بر هر گروهي يك سركردهي پارسي فرمان ميراند. فرماندهي كل سپاه بر عهدهي مردونيه بود، ولي سپاه جاويدان سردار ويژهاي داشت. بيشتر سواران را پارسيها و ماديها تشكيل ميدادند. هشت هزار تن از ساگارتيان - كه از اهالي شمال ايران و جنگاوراني كمنداند از بودند - در آن ارد و به چشم ميخوردند. هنديان بر ارابههايي سورا ميشدند كه به وسيلهي گورخر كشيده ميشد. در داخل سواره نظام، ارابه زنان باختري و كاسي نيز وجود داشتند و علاوه بر همهي اينها، گروه زيادي از اعراب بر شتران جمازه سوار ميشدند. نيروي دريايي تشكيل ميشد از يك هزار و دويست ناوكه فنيقيان و مصريان و يونانيان تابع ايران آنها را فراهم آورده بودند. در هر ناو چند تن پارسي و سكائي حضور داشتند. سه هزار ناو، كار حمل و نقل را انجام ميداد. بنا به روايت هرودوت ، تركيب قواي خشايارشا كه در تاريخ به «سپاه بزرگ» معروف است، به قرار زير بود:
1- پياده نظام:000/700/1 نفر.
2- سواره نظام: 000/100 تن.
3- افراد نيروي دريايي 000/510 و جمع كل هر سه نيرو 000/310/2 نفر.
4- قواي مزبور به اضافهي نيروهاي امدادي و ملوانان، اين عده را به بيش از پنج ميليون تن ميرساند.
بايد دانست كه هرودوت به منظور ايجاد شهرت براي يونانيان، تعداد سپاهيان ايران را به چنين رقمي رسانده است كه البته باور كردني به نظر نميرسد. البته مورخان ديگر شمار نيروها را به اضافهي تمام خدمتگزاران يك ميليون قيد ميكنند كه تنها دويست هزار تن از آنان مرد جنگي بودهاند.
اين نشان ميدهد كه هردوت در روايت وقايع برخي مواقع سعي كرده به ضرر ايرانيان و به نفع يونانيان، اغراق يا بزرگ نمايي نمايد.
گذشتن خشايارشا از پل داردانل
5-27- در آن روزگار بغار داردانل را هلسپونت (پل يونان = Helespont ) ميناميدند. براي عبور از دريا، ميان آبيدوس (Abydos) و سستس (Sestos) دو پل با كشتي ساخته شد. همچنين در بخش شمالي كوه آتوس (Athos) ترعهاي ايجاد گرديد. از همين ترعه بود كه در سال 1839 ميلادي سيصد سكهي دريك به دست آمد. به هنگام لشكركشي داريوش ، بر روي تپهاي در نزديكي آبيدوس تختي مرمرين ساخته شده بود تا وي بتواند سپاه خود را در حال گذشتن از پل مزبور مشاهده كند. پادشاه ايران در اين محل مدت هفت روز شاهد عبور قواي خود بود. خشايارشا به هنگام برآمدن آفتاب اولين روز عبور لشكريان، به تقليد از روميان از جام زريني باده نوشيد و جام را در دريا افكند. سپس گلولهاي از طلاي ناب و يك قبضيه شمشير را نيز با آب انداخت. پس از انجام اين تشريفات، سپاه جاويدان از پل گذشت و دستههاي ديگر نيز به دنبال آن روان شدند. سپس پادشاه در دشت دريس كوس (Doriscus) نيروهاي خود را سان ديد.
چون مردم تسالي از مقدمات لشكركشي ايرانيان آگاهي يافتند، از يونان ياري خواستند و يونان نيرويي مركب از ده هزار نفر را به كمك ايشان فرستاد. اما اين عده با رسيدن به تامپه (Tampe) و مشاهدهي عظمت و شكوه سپاه ايران، از ادامهي مأموريت منصرف شده به دنبال كار خود رفتند. لشكريان تسالي نيز با ديدن اين جريان به ايرانيان پيوستند. مردم اسپارت هفت هزار سپاهي را تحت فرماندهي لئونيداس (Leonidas) به نگاهداري تنگهي ترموپيل (Termopyle) بر گماشتند- اين تنگه كه بين دريا و كوه واقع شده است، در آن زمان بسيار تنگ و باريك بود و بعداً بر وسعت آن افزوده شد. خشايارشا چهار روز در برابر اسپارتيان باقي ماند، بيآنكه اقدام به حمله كند- گويا چشم به راه نيرو دريايي بود. بالاخره بارسيدن نيروي دريايي، در روز چهارم جنگ در گرفت. اما ايرانيان در اين نبرد ناكام ماندند و علت ناكاميشان اين بود كه اسپارتيان از لحاظ سلاح بر ايرانيان برتري داشتند. يكي از يونانيان، خشايارشا را از وجود راهي آگاه كرد كه در پشت ناحيهي كوهستاني آن سر زمين قرار داشت. محافظان راه، در برابر نيروي ايران عقبنشيني كردن. چون اين خبربه مدافعان ترموپيل رسيد، آنها نيز- به جز سيصد تن كه به همراه لئونيداس باقيمانده و تمامي آنها به وسيلهي ايرانيان نابود شدند- راه فرار در پيش گرفتند. سپاه ايران از بيراهه راهي آتن شد، شهر مزبور را به تصرف درآورد، معبدآتنه (Athene) را به آتش سوزاند، و به اين ترتيب انتقام عمل يونانيان در سوزاندن سارد تلافي شد.
جنگهاي درياي خشايارشا در آرتي ميزيوم 5-28- سپاه خشايارشا حركت كرد، ولي ناوهاي پارس به مدت دوازده روز در ترم باقي ماندند و اين بدان سبب بود كه ميان بندر و خليج پاكازيان لنگر گاهي وجود نداشت. آنگاه دو فرزند كشتي تندرو را به پيش راندند. ناوهاي مقدم با سه كشتي يوناني برخورد كردند كه در برابر مسير رودپنيوس (Peneius) سرگرم پاسداري بودند. ناگهان طوفاني سهمگين برخاست و چهارصد فروند از ناوهاي ايراني را در هم شكست. پس از فرونشتستن طوفان، باقيماندهي ناوهاي ايران متوجه آفته (Aphetae) شدند كه در مقابل آرتي ميزيوم در خاك اصلي يونان قرار داشت. پارسيان بر آن بودند كه با دويست فرزند ناو جزاير اوبه (Eube) را دورزده خود را به خشكي برسانند. يوري بيادس فرمانده يونانيان از اين موضوع آگاهي يافته برناوهاي جنگي ايران حمله برد و سي فروند از آنها را به تصرف در آورد. باز هم طوفان به ياري يونانيان آمد و همهي كشتيهاي ايراني را كه در اطراف او به قرار داشتند در هم شكست. از سوي ديگر خشايار به كشتيهاي جنگي فرمان داد كه خطوط نيروي دريايي يونان را شكافته به نيروي زميني بپيوندند. زد و خورد در همهي جبههها جريان داشت. نيروهاي يوناني از شدت هجوم ايرانيان در آستانهي شكست قرار گرفتند و نيمي از ناوگان ايشان از ميان رفت. درين هنگام خبر رسيد كه سپاهيان پارس از ترموپيل عبور كردهاند. يونانيان ديگر ادامهي نبرد را جايز ندانسته شبانه پابه گريز نهادند و اگر پارسيان آنان را تعقيب ميكردند، بسياري از كشتيهاي آسيب ديدهشان را نيز به تصرف در ميآوردند. بدين ترتيب بود كه ايرانيان وارد آتن شده به شرحي كه گذشت، آن شهر را تسخير كردند و به تلافي واقعهي سارد، معبد آن را به آتش كشيدند.
جنگ سالاميس (480 پ. م.) 5-29- تميستوكلس پس از مذاكره با اسپارتيان، ناوگان يونان را وادار كرد كه پس از ترك آرتي ميزيوم به سالاميس برود. سالاميس جزيرهاي در نزديكي آتيك در مقابل الورين است كه به وسيلهي به غاز تنگي از قاره جدا ميشود. در جزيرهي مزبور بود كه آخرين نيروي كمكي به يونانيان رسيد و شمار ناوگان ايشان به چهارصد فروند بالغ گرديد. تسخير آتن و پيشرفت ناوگان ايران به سوي فالرون موجبات تشويق و نگراني پلويوتزيها را فراهم آورد. آنها معتقد بودند كه بايد در تنگهي كورينت به دفاع پرداخت. دربارهي محل دفاع بين سرداران يوناني گفتگوي بسيار در گرفت. تميستوكلس كه ميديد قادر نيست نظر خود را داير بر دفاع در سالاميس به ساير فرماندهان بقبولاند، تدبيري اندشيد: كسي را نزد خشايارشا فرستاد تا پيغامش را بوي برساند. تميستوكلس در اين پيغام، خود را هواخواه شاه ايران جلوه داده و افزود بود كه چون يونانيان آهنگ فرار دارند، وقت آن است كه خشايارشا آنان را به كلي از ميان بردارد. خشارشايا اين پيغام را راست انگاشته دستور دادناوگان مصري كه شامل دويست فروند كشتي بود، معبر غربي ميان سالاميس و مگارا (Megara) را مسدود سازد. سپس ناوگان اصلي خود را از فالرون حركت داد. كشتيها در اطراف جزيرهي پسيتاليا (Psytalia) در سه صف قرار گرفتند و سپاه پارس آن جزيره را هم به تصرف در آورد. آريستيدس (Aristides) كه به تازكي از تبعيد بازگشته بود، يوناينان را از هجوم ناوگان ايراني آگاه كرد. يونانيان با آگاهي از اين موضوع، دريافتند كه يا بايد جنگيد و پيروز شد و يا خود را به دست نابودي سپرد- و اين همان چيزي بود كه تميستوكلس ميخواست، و به خاطر حصول آن پيغامي دروغين نزد شاه ايران فرستاده بود.
اكنون ناوگان ايران در محلي با دشمن روبهرو ميشد كه براي گروه تشكيل دهندهي آن متناسب نبود و به عبارت ديگر وسعت لازم را نداشت: ايرانيان ناگزير بودند به شكل ستون در برابر دشمن قرار گيرند، در صورتي كه يونانيان آرايش صف را اختيار كرده بودند. ناوهاي فنيقي سپاه ايران كه ميان پسيتاليا و خاك يونان حركت ميكردند، با آتنيان واژينيها (ساكنان سالاميس) روبهرو شدند. اما به سبب تنگي جا، فزوني شمار ناوهاي ايرانيان به زيان ايشان تمام شد. گرچه ايرانيان در سمت چپ پيروز بودند، ولي سرانجام در طرف راست شكست خورده و بالاخره در همهي صفوف از پاي در آمده به فالرون عقبنشيني كردند، دويست فروند ناو جنگيشان از كار افتاد و شماري از كشتيهايشان به تصرف دشمن در آمد. يونانيان نيز چهل ناو خود را از دست داده از تعقيب دشمن نيز صرفنظر كردند. آنان نخست متوجه پيروزي خود نشده شب را در سالاميس گذرانده به فراهم ساختن اسباب نبرد روز بعد پرداختند. ولي هنگامي كه بامداد فرا رسيد، از كشتيهاي پارسي اثري نديدند. يونان از وي راني نجات يافته بود.
بازگشت خشايارشا به ايران 5-30- پس از اين واقعه خشايارشا براي بررسي وضع و اتخاذ تصميم لازم، به تشكيل شوراي جنگي مبادرت ورزيد. نظر مردونيه اين بود كه خود با سيصد هزار مرد جنگي براي تسخير كامل يونان در آنجا بماند و پادشاه به ايران باز گردد. خشايارشا اين رأي را پذيرفت و با سپاهي انبوه رهسپار ميهن شد، ولي در بين راه چندين هزار تن از لشكريانش در اثر گرسنگي و بيماري از پاي در آمدند. چون به هلسپونت رسيد، دريافت كه طوفان پلها را ويران ساخته است. ناچار به كشتي نشست و سالم به آسيا رسيد. بنا به نوشتهي بعضي مورخان، چندين هزار تن از سپاهيانش نيز در آنجا به هلاكت رسيدند. خشايارشا در هنگام عزيمت به ايران دستور داد تا دريا سالار فنيقي را اعدام كنند و همين امر موجب شد تا هموطنان او خدمت در ارتش ايران را رها سازند.
پينوشتها
[ 1 ] - تالان (Talent) = واحد وزني كه در يونان در حدود 26 كيلوگرم يا 56 پوند و در ايران برابر با 60 منه (من) پارسي- هر منه معادل 420 گرم - بود. تالان طلا 25 و تالان نقره سي كيلوگرم امروز وزن داشت. اما تالان بابلي 60 كيلوگرم بوده است. واحد پول تالان ده برابر تالان نقره بوده كه تقريباً معادل 56000 فرانگ طلا بوده و واحد نقره معادل 5600 فرانگ طلا، گويا مقصود مورخين يوناني از تالان، همان تالان بابلي بوده است.
[ 2 ] - حمورابي ششمين پادشاه سلسلهي اول در 1913 پيش از ميلاد بوده است. ستوني از وي در شوش به دست آمده است كه قوانين وي- يعني قديميترين قانون مدون جهان - بر آن حك شده است. ستون مزبور در موزهي لوور پاريس جاي دارد.
[ 3 ] - سكاها از شاخههاي نژاد هند و اروپايي بودند كه همواره در تاريخ قديم ايران خودنمايي ميكردند. سكاها يا سكها در زبانهاي اروپايي به سيت معروفند. اينان در آغاز به اتفاق اقوام ديگر هند و اروپايي در يك جا ميزيستند و بعدها به نقاط ديگر مهاجرت كردند. گروسهي (Grosset) فرانسوي در « تاريخ آسيا » ميگويد: دربارهي مهاجرت اقوام سيت بايد گفت كه در دوران مهاجرتهاي بزرگ هند و اروپايي، بعضي از قبايل آريايي از يك سو با سيتهاي اروپا و از سوي ديگر با اقوام هندي و ايراني رابطهي خويشاوندي داشتند، جلگههاي جنوب روسيه را ترك گفته، عدهاي به طرف كوههاي اورال و گروهي به سمت سيردريا يا جيحون رفتند. آنها پس از گذشتن از كوههاي تيانشان وارد سرزمين كاشغر شده، از آنجا سراسر تركستان شرقي و درههاي كوتچه و قره چار و توئن هوانگ را تا كانسور به تصرف در آوردند و با خاك چين همسايه شدند. پراكنده شدن قوم سيت يا سك در نواحي مزبور در زمرهي آخرين جنبشها و مهاجرتهاي قبايل آريايي است كه پس از مهاجرت ساير اقوام هند و اروپايي انجام گرفته است و از آنجا كه قبايل مزبور بتپرست، بدوي و صحرانشين بودند، موجبات مزاحمت ديگر اقوام آريايي و پارسها و مادها را فراهم ميآوردند. گرچه در اوستا از سكاها سخن نرفته است، ولي از آن اقوام آريايي ياد شده كه همواره دولتهاي اوستايي نظير پيشداديان و كيانيان را مورد فشار و تاخت و تاز قرار ميدادند. در داستانهايي از اوستا كه از افراسياب و تورانيان و ارجاسب و غير هم سخن رفته است، به قوم سكها نيز اشاره شده است. آشوريها براي اولين بار در 700-750 پيش از ميلاد از سكاها سخن راندهاند.
کد مطلب: 103