4- فلسفه یونان در اوج قدرت
افلاطون عاشق ریاضیات بود ، فلسفه ای سخت با ریاضی در آمیخت ، آکادمی را تخصیص به آن داد ، و در سیراکوز تقریباً سلطنت را فدای آن کرد . لیکن حساب برای او فرضیه نیمه رازورانه اعداد بود ؛ هندسه را اندازه گیری زمین نمی دانست ،بلکه آن را نوعی انضباط برای منطق بسیط ، یعنی دروازه ای برای راه یافتن به عقل کل می شمرد . پلوتارک نقل می کند که افلاطون ائودوکسوس و آرخوتاس را تحقیر می کرد ، زیرا آنان در مکانیک تجربه می کردند «این عمل ایشان تنها حسنی را که هندسه دارد به فساد و تباهی سوق می دهد .هندشه با بیشرمی به اندیشه و ادراک محض پشت کرد که به سوی احساس برگردد و از ماده استمداد کند.» سپس پلوتارک ادامه می دهد : «بدین ترتیب، مکانیک از هندسه جدا شد ،فلاسفه وی را باطل شمردند و ترکش کردند عاقبت جزء علوم نظامی در آمد .» با این وصف افلاطون در عالم تجریدی خود به ریاضیات خدمت بزرگی کرده است . نقطه را شروع خط تعریف کرد و فورمول پیدا کردن مجذور دو عدد مجذور را یافت و تحلیل ریاضی ، یعنی اثبات یک فرضیه یا عدم اثباط یک فرضیه را با در نظر گرفتن نتایجی که از آن فرض حاصل می شود ،اختراع یا تکمیل کرد . اهمیت دادن به ریاضیات در آکادمی اگر کمک شایانی به علم نکرده باشد لااقل محققانی چون ائودوکسوس کنیدوسی و هراکلیدس پونتوسی را به وجود آورد .
دوست افلاطون ، آرخوتاس ، علاوه بر آنکه هفت بار به سمت فرمانده کل شهر تاراس انتخاب شدو رساله هایی درباره فسلفه فیثاغورسی نوشت ، ریاضیات موسیقی را به وجود آورد . اندازه
4-2- مکاتب سقراطی آریستیپوس
اگر قرن چهارم شاهد پیشرفت قابل ملاحظه علوم نبود ، در عوض فلسفه رونق فراوان داشت . متفکران اولیه فلسفه های مبهمی درباره زندگی مطرح کرده بودند ، سوفسطاییان نسبت به همه چیز جز معانی بیان شک می کردند ، و سقراط هزاران سؤال طرک کرده و به هیچ کدام جواب نداده بود . ولی اکنون از تمام بذرهایی که در دویست سال گذشته در زمینه فلسفه پاشیده شده بود ، جوانه مکتبهای بزرگی در علوم ماوراءالطبیعه ، اخلاق ، و سیاست بیرون زده بود . آتن ، که آن قدر فقیر شده بود که نمی توانست خدمات پزشکی دولتی را ادامه دهد ،دانشگاههای خصوصی متعدد تأسیس کرده بود . به قول ایسوکراتس ، آتن (( مدرسه یونان )) و پایتخت فرهنگی و داور تمام یونان شده بود فیلسوفان ، یک مذهب قدیم را ضعیف ساخته بودند ، می کوشیدند تا طبیعت و عقل را جانشین آن کرده ، تکیه گاهی برای اخلاق و راهنمایی برای زندگی بیابند.
در ابتدا به اکتشاف راههایی که سقراط گشوده بود پرداختند . هنگامی که سوفسطاییان به طور کلی بیشتر هم خود را مصروف تدریس معانی بیان می کردند و از صورت طبقه خاصی خارج شده بودند ، شاگردان سقراط مراکز طوفانخیز فلسفه های کاملاً متفاوت شده بودند . ائوکلیدس مگارایی ، که اغلب سردرس سقراط در آتن حاضر می شد ، به قول تیمون آتنی (( شهر خود را در آتش نفاق )) شعله ور ساخت19 و دیالکتبیک زنون الئایی و سقراط را تبدیل به جدال لفظی یا هنر مشاجرا ساخت . وی صحت هر موضوعی را مورد تردید قرار می داد ، و همین روش بود که در قرن بعد به شکاکیت پورهون و کارنئادس تبدیل شد . بعد از مرگ ائوکلیدس ، شاگرد برجسته اوستیلپو مکتب مگارایی را بیش از پیش به نظرات کلبیان نزدیک ساخت ؛ چون هر فلسفه ای قابل رد است ، پس خردمندی نه در خیالبافی راجع به ماوراء الطبیعه ، که در ساده زیستن است ، و رفاه در خودبسندگی – یعنی عدم نیاز به چیزهای خارج از دنیای خود انسان . گویند که پس از غارت شهر مگارا ، دمتریوس پولیور کتس از ستیلپو پرسید چقدر خسارت متحمل شده ای ؟ فیلسوف جواب داد که من جز دانش چیزی نداشتم و آن را هم کسی از من ندزدیده است .20 در سالهای آخر زندگیش ، زنون کیتونی ، مؤسس مذهب رواقی ، جزو شاگردانش بود . بنا بر این می توان گفت که مکتب مگارایی با یک زنون شروع ، و با زنونی دیگر ختم شد .
آریستیپوس با وقار ، پس از مرگ سقراط ، به شهرهای مختلف سفر کرد و مدتی در سکیلوس با گزنوفون و مدت بیشتری با لائیس در کورنت گذراند21 و بعد در شهر مادری خود کورنه ، در سواحل آفریقا ، سکونت گزید تا مدرسه فلسفه خود را بنا کند . ثروت و تجمل طبقات بالا ، در این شهر نیمه شرقی ، عادات او را قالب ریخته بود ، و ظاهراً با این بخش از نظریات استادش که شادکامی نیکوترین چیزهاست بیشتر موافق بود . چون ظاهری آراسته و رفتاری شایسته داشت و سخنوری زبردست بود ، به همه جا راه یافت . زمانی کشتیش غرق شد و بی پول و مفلس وارد رودس گردید ؛ پس به مدرسه ای رفت و در آنجا به سخنرانی پرداخت و چنان حضار را شیفته خود کرد که او و همراهانش را غذا و مأوا دادند . در آنجا بود که به والدین اطفال پند داد که ایشان بایستی کودکان خود را چنان ثروتی بدهند که آن ثروت بتواند ، پس از غرق کشتی ، با صاحب خود شنا کند و به ساحل بیاید .22
فلسفه او ساده و بی پیرا بود . می گفت هرچه می کنیم ، حتی هنگامی که در راه دوستان فقیر می شویم یا به فرمان سرداران جان می دهیم ، به امید لذت ، یا از ترس رنج است . بنا بر این ، نظر عموم این است که لذت غایت خیر است و هر چیز دیگر ، از جمله بیکی و فلسفه ، را باید بر میزان لذتی که به بار می آورد قضاوت کرد . دانش ما درباره اشیا نا معلوم است ، آنچه که با اطمینان و مستقیم می دانیم از راه احساسات ماست . بنابر این ، عقل در آن چیزی است که احساسات ما را لذت بخشد ، نه اینکه به دنبال حقیقت غیر قابل لمس بگردیم . عمیقترین لذتها جسمانی و حسی است ، نه اخلاقی و فرهنگی ؛ بنابر این ، مرد عاقل بیش از هرچیز به دنبال لذت جسمانی می رود . هیچ مرد عاقلی لذت نقد را فدای لذت آتی نامعلوم نمی کند .فقط حال موجود است و بس ، و به احتمال زیاد اگر حال از آینده بهتر نباشد ، بدتر نیست . فقط حال موجود است و بس ، و به احتمال زیاد اگر حال از آینده بهتر نباشد ، بدتر نیست . هنر زندگی ، لذت بردن از نعمات گذران ، و بردن حداکثر استفاده از امکانات حال است .23 فایده فلسفه آن است که ما را از لذتها دور نکند ، بلکه بهترین لذتها را انتخاب نموده ، طرز بهره برداری از آنها را نشان دهد . حکمروای لذات مرتاضان نیستند که از آنها پرهیز می کنند ، بلکه کسانی هستند که از خوشیها لذت می برند ، ولی بنده و اسیر آنها نمی شوند و مدبرانه می توانند بین لذات مضر و غیر مضر تفاوت بگذراند . پس مرد عاقل بی چون و چرا به آرای عمومی و قانون احترام می گذارد ، ولی تا حد ممکن می کوشد تا (( نه ارباب و نه برده کسی باشد )) .24
اگر واعظ غیر متعظ نبودن را مایه سرافرازی بدانیم ، آریستیپوس مرد سرافرازی بود . ثروت و فقر را با متانت تحمل می کرد ، ولی در رجحان دادن به آنها ادعای بی تفاوتی نمی کرد . برای درسی که می داد مصرانه مزد می گرفت ، و حتی برای رسیدن به هدفهای خود از تملق گویی جباران رو بر نمی گرداند . گویند وقتی که دیونوسیوس اول به صورتش آب دهان انداخت ، خندید و گفت : (( ماهیگیران برای گرفتن کوچکترین ماهیها بایستی متحمل رطوبتی بیش از این شوند . )) 25 چون دوستی شماتتش کرد که چرا در مقابل دیونوسیوس زانو زده است ، پاسخ داد : (( گناه من چیست که گوش پادشاه در کف پایش است ؟ )) وقتی دیونوسیوس از او پرسید که چرا فیلسوفان در یوزه گری ثروتمندان را می کنند ، ولی اینان فیلسوفان را چندان به محضر نمی پذیرند ، آریستیپوس پاسخ داد : (( چون اولیها می دانند چه می خواهند ، ولی دومیها نمی دانند . ))26 با این وجود ، اشخاصی را که ثروت را به خاطر اندوختن می خواستند تحقیر کرد . روزی که سیموس ثروتمند فروگیایی خانه مجلل خود را ، که تماما ، از مرمر سنگفرش بود ، به او نشان می دهد ، آریستیپوس به صورت او تف می اندازد و ، چون مورد اعتراض قرار می گیرد ، به این عذر متعذر می شود که در میان آنهمه مرمر و تجمل (( جایی مناسبتر نیافته که آب دهان بیندازد . ))27 پولی را که می آورد با ولخرجی در راه غذای خوب ، لباس خوب ، خانه خوب ، و زنان خوب ( آ« طور که خود تشخیص می داد ) صرف می کرد .روزی که به سبب زیستن با زنی روسپی مورد سرزنش قرار گرفت ، پاسخ داد که از زندگی در خانه و نشستن در کشتیی که دیگران قبل از او از آنها استفاده کرده اند ابا ندارد .
روزی معشوقه اش به او گفت : (( من از تو بار دارم )) ، و او جواب داد : (( از کجا که کار من بوده ؟مگر پس از گذشتن از یک تیغزار می توانی بگویی که کدام تیغ پایت را خراشیده ؟ )) .29
مردم او را علی رغم زندگی بی پرده ای که داشت دوست می داشتند ، زیرا مردی بود که رفتاری شایسته داشت و با فرهنگ و مهربان و خوش قلب بود . بدون شک ، لذتجویی بی غل و غش او تا خدی از سروری که از رسوا کردن محترمان گناهکار شهر خود می برد سرچشمه می گرفت . با پیروی از سقراط و احترام گذاردن به او و دوست داشتن فلسفه ، معتقد بود که موثرترین دیدگاه زندگی، منظره مرد نیکی است که بآرامی راه خود را در میان مردم شریر می جوید و می گذرد . قبل از مرگش (356) می گفت بزرگترین ارثی که برای دخترش آرته برجای گذارده این است که (( بر چیزی که بدون آن هم زندگی میسر است ارزش مده )) 32و در اینجاست که می بینیم به نحو شگفت انگیزی تسلیم عقاید دیوجانس می شود . آرته بعد از پدر مدیر مدرسه سیرنائیک شد ، چهل کتاب نوشت ، شاگردان ممتاز فراوانی یافت ، و همشهریانش لقب (( فروغ یونان )) به او دادند .33
4-3- مکاتب سقراطی دیوجانس
آنتیستنس با نتیجه این فلسفه ، اما نه استدلالهای آن ، موافقت داشت ، و از مکتب سقراط نظریه زاهدانه ای برای زندگی استخراج کرد . او ، که مکتب کلبیون را بنا نهاد ، فرزند یک شارمند آتنی و برده ای تراکیایی بود . در جنگ تاناگرا دلاورانه جنگید (426) . مدتی شاگرد گورگیاس و پرودیکوس بود ؛ سپس مدرسه خویش را بنا نهاد ، ولی چون از درسهای سقراط با خبر شد ، با شاگردانش نزد او رفت تا فضل پیسر کهنسال را فرا گیرد . مانند ائودوکسوس در پیرایئوس می زیست و هر روز ، با طی چندین فرسنگ پیاده ، به آتن می رفت تا سر درس استاد حاضر شود . شاید در مباحثه ای که بین سقراط ( یا افلاطون ) با همسخن فروتنی برسر معمای لذت درگیر بود ، حضور داشت .
- سقراط : فکر می کنی که فیلسوف لازم است نسبت به لذایذ .... خوردن و نوشیدن توجه کند ؟
- سیمیاس : البته خیر .
- سقراط : عقیده ات درباره عشق چیست ؟ آیا به آن بایستی توجهی داشته باشد ؟
- سیمیاس : هرگز
- سقراط : و آیا به سایر وسایل تجمل ، از قبیل کفش و قبای گرانقیمت ، باید اهمیت نهد یا در عوض باید از آنچه ماورای نیاز طبیعی است بیزار باشد ؟
- سیمیاس : بایستی گفت که فیلسوف واقعی از آنها بیزار است .34
جوهر فلسفه کلبیون این است : تقلیل پیرایه جسم به حداقل نیاز ، برای اینکه روح تا آنجا که ممکن است آزاد باشد . آرنتیستنس این نظریه را در معنا پذیرفته بود ؛ وی یک فرانسیسکن یونانی بدون الاهیات بود ؛ شعار آریستیپوس این بود : (( مالک هستم ، ولی ملک نیستم . )) ولی آنتیستنس می گفت : (( مالک نمی شوم تا ملک نگردم . )) او مالک هیچ چیز نبود ، و قبایی ژنده بر تن می کرد که سقراط سرزنش کنان به او می گفت : (( آنتیستنس از لای سوراخهای لباست پوچی و خود فروشیت را می توان دید . ))38 از این گذشته ، تنها ضعف او این بود که کتاب می نوشت . در این زمینه ده جلد از خود باقی گذاشت که یکی از آنها تاریخ فلسفه بود . پس از مرگ سقراط ، آنتیستنس معلمی را از سرگرفت و برای تدریس ، ژیمنازیومی را انتخاب کرد که برای مردم طبقه پایین و خارجیان و کودکان نامشروع در نظر گرفته شده بود . نام کلبی ] زندگی چون سگ [ بیشتر به خاطر شرایط محل به آن مدرسه اطلاق شد تا به لحاظ اعتقادات و فلسفه آن87 . آنتیستنس مانند کارگران لباس می پوشید ، برای درسی که می داد مزدی نمی خواست ، فقیران را برای شاگردی ترجیح می داد ، و هر کس را که مایل نبود فقر و سختی را تمرین و تحمل کند با زبان و چوب می راند .
در ابتدا از پذیرفتن دیوجانس برای شاگردی ابا کرد . دیوجانس اصرار کرد و با صبر و حوصله ناسزاهای ا و را به جان خرید ؛ بالاخره پذیرفته شد ، و مکتب استاد را از طریق عمل کامل در سرتاسر دنیای یونان مشهور ساخت . آنتیستنس در اصل نیمه غلام بود ، و دیوجانس بانکدار ورشکسته ای از شهر سینوپه . او از روی ناچاری گدایی می کرد ، و وقتی شنید که غایت نیکی و عقل نیز همین است بسیار خشنود شد . کیف و قبا و عصای گدایی برگرفت و مدتی در خمی در صحن معبد کوبله در آتن مأوا گزید38 . بر زندگی ساده حیوانات رشک می برد ، و می کوشید آن را تقلید کند . روی زمین می خوابید ، هرچه هر جا می یافت می خورد ، و ( مطمئن هستیم ) وظایف طبیعی و مراسم عشق را در حضور دیگران انجام می داد .39 روزی دید که کودکی با دست آب می نوشد ، فوراً فنجان خود را به دور افکند.40 گاهی مشعل یا شمعی به دست می گرفت و می گردید و می گفت : به دنبال آدم می گردم .41 بر کسی ستم نمی کرد ، ولی از اطاعت قانون سر باز می زد ، و قبل از رواقیان اعلام کرد که پیرو جهان وطنی است . هرگاه فرصت می یافت ، سفر می کرد .می گویند مدتی در سیراکوز زندگی کرد . در یکی از سفرهایش به دست دزدان دریایی اسیر شد ، و او را به کسینادس اهل کورنت فروختند . چون اربابش پرسید که چه کاری از وی ساخته است ، جواب داد : (( حکومت بر مردان .)) کسنیادس او را معلم فرزندان خود کرد و اداره منزلش را به دست او سپرد . دیوجانس در این سمت چنان خوب انجام وظیفه نمود که ارباب او را (( نابغه خوب )) نامید و در بسیاری از امور پند او را می پذیرفت . دیوجانس کماکان به زندگی ساده خود ادامه داد ، و چندان در این راه مدارات کرد که بعد از اسکندر مشهورترین شخص یونان گردید .
دیوجانس آدم خودنمایی بود و از آوازه خود ظاهراً لذت می برد . در فن مباحثه استاد بود و همنامش می نویسد که هرگز در مباحثه مغلوب کسی نشد .42 آزادی بیان را بزرگترین محاسن اجتماع می نامید و از آن ، پاشوخیهای ناهنجار و بذله گوییهای مؤثر ، حداکثر استفاده را می کرد . زنی را که در مقابل شمایل مقدسی سر بر خاک کرنش می کرد شماتت می کرد که (( از این وضع بی ادبانه و زشت خود نمی ترسی ؟ شاید خدایی پشت سرت ایستاده باشد . مگر نمی دانی که خدایان همه جا هستند ؟ )) 43 وقتی پسر زن فاحشه ای به سوی مردم سنگ می انداخت ، او را بر حذر داشت که : (( شاید سنگ بر سر پدرت فرو آید . )) 44 از زنان بیزار بود ، و مردانی را که مانند زنان خود را می آراستند منفور می داشت . روزی جوانی کورنتی که جامعه ای فاخر پوشیده و به خود عطر زده بود از او سؤالی کرد ، وی جواب داد : (( تا نگویی پسری یا دختر جوابت را نخواهم داد . )) 45 تمام دنیا این داستان را می داند که اسکندر ، در کورنت ، هنگامی که دیوجانس زیر آفتاب دراز کشیده بود ، به سراغ او رفت . حکمران گفت : (( من اسکندر پادشاه بزرگم . )) دیوجانس جواب داد : (( من دیوجانس سگم . )) پادشاه گفت : (( هرچه می خواهی از من بخواه . )) دیوجانس جواب داد : (( از جلو من کنار رو تا آفتاب بتابد . )) جنگاور جوان جواب داد : (( اگر اسکندر نمی بودم ، می خواستم دیوجانس باشم . ))46 دیگر نمی دانم که فیلسوف جواب این تعارف را چه گفت . می گویند که هر دو نامور در یک روز در سال 323 دنیا را بدرود گفتند ، اسکندر در بابل در سن سی و سه سالگی ، و دیئجانس در کورنت در سن نود و اند سالگی . 47 اهالی کورنت مجسمه ای سنگی از مرمر بر مزارش گذاشتند ، و شهر سینوپه ، که او را تبعید کرده بود ، برایش بنای یادبودی برپا کرد .
از فلسفه کلبیون ساده تر و روشنتر فلسفه ای نیست . با منطق تا آنجایی سروکار داشت که بتواند نظریه مثل افلاطون را که دنیای ادب و فضل آتن را مبهوت کرده بود ، باطل سازد .ماوراءالطبیعه نیز در نظر کلبیون بازی پوچی بود . اینان می گفتند که طبیعت را از آن لحاظ مورد مطالعه قرار نمی دهیم که راز دنیا را بشناسیم ، زیرا این امر غیر ممکن است ، بلکه به خاطر آنکه دانش طبیعت را راهنمای زندگی خود قرار دهیم . این فلسفه واقعی اخلاق است . هدف زندگی ساده و طبیعی و حتی المقدور مستقل از کمکهای خارجی یافت ؛ زیرا درست است که کسب لذت ، اگر از کار و کوشش خود شخص سرچشمه گیرد و ندامت به بار نیاورد ، مشروع است ، 48 لیکن چه بسا که انسان در دنبال کسب لذت اغفال شود یا پس از آن دلسرد گردد . در این صورت ، عاقلانه تر آن است که لذت را پلیدی بنامیم تا نیکی. زندگی پاک و معتدل تنها راه رسیدن به رضایت کامل است . ثروت ، صلح و آرامش را ضایع می کند ، و امیال رشک آمیز مانند زنگ روح را می خورد . بردگی غیر عادلانه ، ولی بی اهمیت است . مرد عاقل از زندگی در بند اسارت نیز چون آزادی لذت می برد ، زیرا تنها آزادی روح است که به حساب می آید .دیوجانس می گفت که خدایان زندگی آسانی به انسان بخشیده اند ، ولی انسان با ررفتن پی تجملات آن را پیچیده ساخته است . البته نباید فکر کرد که کلبیون به خدایان اعتقاد زیادی داشتند . وقتی راهبی برای آنتیستنس از خوبیهای بعد از مرگ سخن می گفت ، وی پرسید :
(( پس چرا خودت نمی میری ؟ )) 49 دیوجانس به اسرار نهان می خندید ، و هنگامی که بازماندگان کشتی شکسته ای در ساموتراس ، قربانی نذر خدایان می کردند ، گفت : (( اگر به جای آنهایی که خلاصی یافتند آنهایی که غرق شدند قربانی می کردند ، تعداد قربانیها به مراتب بیشتر بود .)) 50 به عقیده کلبیون هر چیز مذهبی جز اشاعه عمل خیر خرافات است . فضیلت را باید پاداش خودش شمرد ، نه بسته به وجود یا عدالت خدایان . فضیلت عبارت است از خوردن و تصرف کردن و خواستن بحد . جز آب نباید نوشید ، و صدمه به کسی
 |
 |
متفکران اولیه فلسفه های مبهمی درباره زندگی مطرح کرده بودند ، سوفسطاییان نسبت به همه چیز جز معانی بیان شک می کردند ، و سقراط هزاران سؤال طرک کرده و به هیچ کدام جواب نداده بود . |
 |
|
نباید رساند . از دیوجانس پرسیدند چگونه باید از خویشتن دفاع کرد ، وی جواب داد : (( با راستی و درستی و حرمت نفس .)) 51 به نظر کلبیون ، فقط امیال شهوی منطقی است . ازدواج را اسارت خارجی می دانستند و از آن گریزان بودند ، ولی فحشا را پشتیبانی می کردند . دیوجانس عشق آزاد و اشتراک زنان را ترویج می کرد ، 52 و آنتیستنس که در هر چیزطالب استقلال بود ، شکایت می کرد که نمی تواند گرسنگی را نیز چون شهوت به تنهایی ارضا کند . 53 کلبیون ، که میل جنسی را مانند گرسنگی طبیعی و معمولی می دانستند ، می گفتند : نمی توانند بفهمن که چرا مردم ، بر خلاف دیگر امیال ، از ارضای این میل در ملا عام شرم می کنند . 54 حتی در مرگ نیز مرد بایستی استقلال خود را حفظ کند و زمان و مکان مرگ را تعیین نماید ؛ پس خودکشی مشروع است . بعضی می گویند که دیوجانس با حبس نفس در سینه خودکشی کرد .55
فلسفه کلبیون جزئی از جنبش (( بازگشت به سوی طبیعت )) بود که به عنوان عکس العمل عدم انطباق با تمدن ملال آور و پیچیده آن روز ، در قرن پنجم ، در آتن به وجود آمده بود . انسان طبعاً متمدن نیست و تنها از ترس مجازات و تنهایی به محدودیتها و فشار نظام زندگی تن در می دهد . دیوجانس نسبت به سقراط همان موقعیتی را دارد که روسو به ولتر داشت : به نظر او ، تمدن یک اشتباه محض است و پرومته حقش بود که به جزای ارزانی داشتن آن به بشر در زنجیر شود.56 کلبیون ، مانند رواقیان روسو ، (( مردان طبیعی )) را می ستودند ؛ 57 دیوجانس می کوشید تا گوشت خام بخورد ، زیرا پختن را غیر طبیعی می دانست .58 وی می گفت بهترین اجتماع آن است که خالی از تصنع و قانون باشد .
یونانیان با تمسخر بر کلبیون می نگریستند و ، آنچنانکه اجتماع قرون وسطی قدیسین خود را تحمل می کرد ، وجود آنها را تحمل می کردند . پس از دیوجانس ، کلبیون به صورت فرقه مذهبی فاقد مذهب در آمدند . فقر را قاعده کلی زندگی خود ساختند ، و مدارس فلسفه باز می نمودند . خانه نداشتند و در کوچه ها با معابد می خفتند . فلسفه کلبیون به دست شاگردان دیوجانس ، یعنی ستیلپو و کراتس ، به عصر هلنیسم راه یافت و مبنای مکتب رواقیان را تشکیل داد . مکتب کلبیون در آخر قرن سوم ناپدید شد ، ولی نفوذش در سنن یونان استوار برجای ماند ، و شاید دوباره در بین فرقه مذهبی اسینیان یهود و رهبانهای مسیحی نخستین در مصر احیا شد . تا چه حد این نهضتها فرقه های مشابه را در هند تحت تأثیر قرار دهده یا از آنها تأثیر پذیرفته اند هنوز بر ما معلوم نیست . آنهایی که امروز نیز فلسفه (( بازگشت به سوی طبیعت )) را ترویج می کنند ، فرزندان روشنفکر آن مردان و زنان شرق و یونان باستانند که ، خسته و درمانده از فشارهای غیر طبیعی و فلج کننده تمدن ، می اندیشند که می توانند برگردند و با حیوانات زندگی کنند . هیچ زندگانی کاملی از این وهم و هوس خاص زندگی شهری خالی نیست .
4-4- افلاطون معلم
حتی افلاطون نیز تحت نفوذ کلبیون قرار گرفت . در کتاب دوم جمهور 59 ، با رغبت و همدردی ، مدینه فاضله اشتراکی و طبیعی را توصیف می کند؛ بعد آن را رد می کند و نوع حاکم حکیم خود را رسم می نماید ، در آن اثری از رویاهای کلبیون می یابیم – مردانی بدون مالکیت و بدون همسر ، و وقف زندگانی ساده و فلسفی – که آنهمه مقبول بهترین اذهان یونان باستان بود . نقشه افلاطون برای ایجاد یک جامعه اشتراکی آریستو کراتیک ، کوشش درخشان محافظه کار ثروتمندی است که می خواهد انزجار خود از دموکراسی را با ایدئالیسم افراطی زمان خویش تطبیق دهد .
افلاطون از خانواده ای چنان کهنسال بود که از طرف مادر به سولون ، و از طرف پدر به پادشاهان اولیه آتن و حتی به پوسیدون خدای دریا می رسید .60 مادرش خواهر خارمیدس و خواهر زاده کریتیاس بود .بنابراین ، مخالفت با دموکراسی تقریباً در خونش بود . اسمش را آریستوکلس نهادند ، که به معنی (( نامدار و بهترین )) است . این جوان در اندک مدتی در تمام رشته های علوم سرآمد شد . در موسیقی ، ریاضیات ، معانی بیان ، و شعر از همه پیش افتاد .صورت خوب او زنان ، و بدون شک ، مردان را جلب می نمود . در مسابقات برزخی کشتی می گرفت و به خاطر هیکل ورزیده و درشتش لقب پلاتون یا (( چهار شانه )) گرفت . در سه جنگ نبرد کرد و نشان شجاعت گرفت . 61 لطیفه می نوشت و شعر عاشقانه می سرود ، و یک نمایشنامه تراژدی تحریر کرد . در سن بیست سالگی گرفتار تردید بود که سیاست پیشه کند یا شاعری ، ولی سرانجام تسلیم جذبه سقراط شد . او را حتماً از قبل می شناخت ، زیرا سقراط دوست قدیم عمویش خارمیدس بود . اکنون سخنان سقراط را می فهمید ، و از تماشای آن پیرمرد ، که مانند بند بازی اندیشه های خود را در هوا می انداخت و بر چنگال پرسش می گرفت ، لذت می برد . افلاطون پس از آشنایی با سقراط اشعار خود را سوزاند ؛ اوراپید ، ورزش ، و زن را فراموش کرد و ، همچون کسی که گرفتار طلسم شده باشد ، به دنبال استاد به راه افتاد . شاید هرروز از درسهای استاد یادداشت بر می داشت و ، با حساسیت یک هنرمند ، از دنیای جذاب این سیلنوس عجیب و دوست داشتنی مستفیض می شد .
سپس ، هنگامی که افلاطون بیسیت و سه ساله بود ، انقلاب 404 ، که به دست خویشان خودش برپا شده بود ، به وقوع پیوست . آن ده روز دهشتناک ترور اشراف ، و مخالفت شجاعانه سقراط با جباران سی گانه ، مرگ کریتیاس و خارمیدس ، بازگشت دموکراسی ، و محاکمه و قتل سقراط یکباره دنیا را به سر جوان بی بند و بار ما فرو کوفت . از آتن مانند شهری که گرفتار دیوان و اجنه باشد گریخت . درمگا را در خانه ائوکلیدس ، و بعد شاید با آریستیپوس در کورنه کمی آرامش یافت . سپس ظاهراً به مصر رفت و در آنجا از معلومات ریاضی و تاریخی راهبان استفاده کرد .62 حدود سال 395 به آتن برگشت و سال بعد ، به خاطر دفاع از شهر ، در کورنت جنگید . در سال 387 دوباره عزم سفر کرد ؛ در تاراس نزد آرخوتاس ، و در لوکری نزد تیمایوس به خواندن فلسفه فیثاغورسی مشغول شد . سپس برای دیدن کوه اتنا به سیسل رفت ،با دیون سیراکوزی دست دوستی داد ، به خدمت دیونوسیوس اول معرفی گردید ، سپس به بردگی فروخته شد ، و در سال 386 صحیح و سالم به آتن بازگشت . با سه هزار دراخمایی که برای باز خریدن او از صاحبش به توسط دوستانش فراهم شده بود و صاحبش از قبول آن امتناع کرده بود ، باغی را که محل تفریح اطراف شهر و ، به نام خدای محلی ، به آکادموس a62 مشهور بود ، خرید و در آنجا دانشگاهی تأسیس کرد که نهصد سال مرکز علم و فرهنگ یونان بود .
آکادمی در حقیقت یک انجمن اخوت مذهبی بود که در خدمت پرستش خدایان قرار داشت . شاگردان شهریه نمی پرداختند ، ولی از آنجایی که بیشتر از خانواده های اعیان و اشراف برای تحصیل می آمدند ، از والدینشان انتظار می رفت که به مؤسسه کمکهای مالی قابل ملاحظه ای بکنند . سویداس می گوید : (( ثروتمندان گاه گاه در وصیتنامه های خود وسایل زندگی بی رنج و آرام فیلسوفانه ای را برای بعضی به ارث می گذاشتند . )) 63 می گویند که دیونوسیوس دوم هشتاد تالنت ( 480 هزار دلار ) به افلاطون بخشید ، 64 و شاید دلیل شکیبایی افلاطون نسبت به سلطان ازهمین بخشش سخاوتمندانه سرچشمه گرفته باشد . شاعران هزل گو شاگردان آکادمی را ریشخند می کردند که در رفتارشان ، و در وضع لباس پوشیدنشان با کلاه سه گوش و عصا و ردای کوتاه دانشگاهی ، تظاهر می کنند ؛ 65 از اینجا معلوم می شود که لباس مخصوص مدرسه ایتن در انگلستان و ردای مشکی دانشگاهی به طور کلی تا چه حد قدمت دارد . زنان نیز به آکادمی پذیرفته می شدند ، زیرا افلاطون در این زمینه فردی غیر محافظه کار و طرفدار شدید حقوق زنان بود . درسهای اساسی ریاضیات و فلسفه بود . بر سر در مدرسه نوشته ای اخطار مانند بود : (( هر کس هندسه نمی داند ، اینجا داخل نشود . )) شاید دانستن مقدار قابل توجهی ریاضیات از شرایط ورود بود . بیشتر پیشرفتهای ریاضی قرن چهارم توسط مردانی انجام شد که در آکادمی درس خوانده یودند . دروس ریاضی آکادمی عبارت بود از حساب ( نظریه اعداد ) ، هندسه عالی ، نجوم ، موسیقی ( احتمالاً شامل ادبیات و تاریخ ) ، حقوق ، و فلسفه . 66 اگر افلاطون پیرو نظریاتی که خود در دهان سقراط می گذارد بوده باشد ، فلسفه سیاسی و اخلاق را باید در برنامه آکادمی در مرحله آخر دانست :
- سقراط : البته می دانید که اصول مشخصی درباره عدالت و نیکی هست که در کودکی به ما آموخته اند ؛ و تحت اقتدار والدین خود ما با اطاعت از آنها و محترم داشتنشان بزرگ شده ایم .
- گلاوکون : درست است .
- سقراط : و نیز موازین و عادات متضادی در کسب لذت هست که روح ما را فریفته ، به سوی خود می کشاند ؛ ولی این موازین نمی تواند کسانی را که از عدالت بویی نبرده اند و پایبند اصول پدران خود هستند و از آنها اطاعت می کنند بفرمایید.
- گلاوکون : درست است .
- سقراط : پس ، شخصی که در این وضع روحی باشد و روح کنجکاو او بپرسد انصاف و شرافتمندی چیست و خود جواب دهد ، هر چه قانون بگوید ، و سپس بحث و مشاجره پیش آید ، و کلام قانونگذار را رد کند و به این فکر معتقد شود که در دنیا ظلم و عدل تفاوتی ندارد و بد و خوب یکی است ، و تمام اصول کهن را منکر شود ، آیا فکر می کنید که باز از قوانین اطاعت خواهد کرد ؟
- گلاوکون : ممکن نیست .
- سقراط : و هنگامی که نسبت به آنها احترام قایل نشود و آنها را طبیعی نداند و در کشف حقیقت فر وماند ، می توان از چنین کسی انتظار داشت که در زندگی به راهی جز ارضای خواهشهای خود برود ؟
- گلاوکون : نمی شود .
- سقراط :و آیا به جای اطاعت از قانون به بیقانونی نمی گراید ؟
- گلاوکون : بدون شک .
- سقراط : بنابراین ، در آشا کردن شارمندان سی ساله مان با دیالتیک محتاط بود . ... نبایستی گذارد که مردم در سنین ابتدای جوانی لذت دیالتیک را درک کنند ؛ از این موضوع بخصوص باید پرهیز کرد ، چرا که مردان جوان ، همان طور که دیده اید ، چون طعم آن را برای اولین بار چشیدند ، به تقلید کسانی که با ایشان جر و بحث می کنند و منکر اظهاراتشان می شوند ، دوست دارند اظهارات دیگران را تکذیب کنند ، و اینان مانند توله سگانی هستند که از کشیدن لباس و گاز گرفتن هر کس که نزدیکشان می آید شاد می شوند .
- گلاوکون : آری ، این کار ایشان را سخت شاد می کند .
- سقراط : و بعد چون چند بار فتح کردند و به دست دیگران مغلوب شدند ، بسرعت و بشدت عادت پیدا خواهند کرد که نسبت به هر چه قبلاً اعتقاد داشته اند بی اعتقاد شوند . این است که .... فلسفه نام بدی در مردم دارد .
- گلاوکون : کاملاً صحیح است .
- سقراط : ولی همینکه شخص پابه سن گذارد ، دیگر گرفتار این جنون نخواهد شد ، بلکه از آن عاقلی تبعیت خواهد کرد که فقط در پی یافتن حقیقت است ، نه آن مرد جدلی که گفته دیگران را فقط به خاطر بازی و سرگرمی نقض می کند . بلوغ فکری چنین شخصی باعث افزایش ارزش و حرمت منطق و استدلال می شود . نه کاهش آن . 67
افلاطون و دستیارانش با خطا به ، گفتگو ، و مطرح ساختن مسائل برای شاگردان تدریس می کردند . یکی از مسائل این بود که (( حرکات متحد الشکل و منظمی را که سبب گردش سیارات است )) بیابند . 68 شاید ائودوکسوس و هراکلیدس از این نحوه برخورد ملهم شده باشند . درسها فنی بود ، و گاهی آنهایی را که برای منافع عملی به مدرسه می آمدند مأیوس می کرد . ولی شاگردانی چون ارسطو ، دموستن ، لوکورگوس ، هوپرئیدس ، و کسنوکراتس سخت تحت نفوذ آنها قرار گرفتند و در بسیاری کوارد یادداشتهایی را که برداشته بودند منتشر کردند . آنتیفانس با طنز می گوید : همان طور که در شهرهای دوردست شمالی چون سخن از دهان گوینده بیرون بیاید فوراً یخ می بندد و در تابستان پس از ذوب شدن به گوش می رسد ، کلماتی که افلاطون به شاگردان جوانش می گفت نیز چون پیر می شدند برایشان قابل فهم می گردید .69
4-5- افلاطون هنرمند افلاطون خودش می گوید که هرگز رساله ای فنی ننوشته است ، 70 و ارسطو به تدریس او در آکادمی به عنوان (( اصول تدوین نشده )) اشاره می کرد . 71 ما می دانیم که این اصول تا چه حد با تعالیم مندرج در (( دیالوگها )) متفاوت است .
شاید دیالوگها را در اصل برای تفنن می نوشتند و با مزاح می آمیختند . 72 یکی از طنزهای مفرح تاریخی این اشت که آن آثار فلسفی که امروزه بیشتر مورد توجه هستند و در دانشگاههای اروپا و آمریکا آموخته می شوند ، اساسً بدین منظور تصنیف شده اند که فلسفه را ، از طریق تلفیق آن با شخصیت انسانی ، برای عامه مردم قابل فهم سازند . افلاطون اولین کسی نبود که دیالوگهای فلسفی را نوشت ، زنون الئایی و چند نفر دیگر قبل از او این سبک را به کار برده بودند ؛ 73 سیمون آتنی که چرمکاری می کرد ، گزارشی از مکالمات سقراطی را که در دکان او صورت گرفته بود به شکل دیالوگ نوشته بود . 74 کار افلاطون جنبه ادبی دارد ، نه تاریخی ، وی هرگز ادعا نمی کنند که شرح دقیق مکالمات سقراط را ، که سی یا پنجاه سال پیش روی داده بود ، می نویسد ، و حتی نمی کوشد که مراجهی که می دهد منسجم باشد . گورگیاس نیز ، مانند سقراط ، اگر سخنانی را که فیلسوف – نمایشنامه نویس جوان در دهان او می گذاشت می شنید ، بدون شک مبهوت می ماند . 75 دیالوگها مستقل از یکدیگر و شاید در فواصل طولانی زمانی نوشته شده اند ؛ بنابراین نباید از یاری نکردن حافظه و نیز تغییر برداشتها تعجب کنیم . طرحی در کار نیست که کلیه مطالب را وحدت بخشد ، جز جستجوی مداوم عقل رشد کننده ای که به دنبال حقیقت می رود و هرگز نمی یابد .
ساختمان دیالوگها زیرکانه ولی ناشیانه است . عقاید و اندیشه های بزرگ را با صراحت بیان می کند ، تصویری دوست داشتنی و پر قدرت از سقراط می سازد ، ولی بندرت وحدت یا تداوم را رعایت می نماید . موضوعها بیحساب تغییر می کنند ، از این شاخه به آن شاخه می پرند ، و اغلب به شکل ناشیانه ای توسط یک نفر از دیگران نقل قول می شود . سقراط می گوید که (( حافظه اش ضعیف است )) .77 ولی برای دوستی پنجاه و چهار صفحه از بخشی را که در جوانی با پروتاگوراس کرده از حفظ می خواند . اغلب دیالوگها به علت فقدان گوینده نیرومندی که بتواند در برابر سقراط سخنی جز آری یا مشابه آن بگوید تضعیف شده است . لیکن فصاحت و روانی سخن ، طنز موقعیت ، بیان ، اندیشه ، دنیای زنده ای که از شخصیتهای متنوع به وجود آورده ، و درچه های مکرری که به سوی اندیشه ، دنیای زنده ای که از شخصیتهای متنوع به وجود آورده ، و دریچه های مکرری که به سوی اندیشه عمق و والا گشود ه است تمام این نقایص را از بین می برد .ارزشی را که قدما برای دیالوگها قایل بودند از اینجا می توان دانست که تنها اثری که از تمام نویسندگان قدیم یونان ، تمام و کمال ، تا به امروز مانده و به دست ما رسیده همین دیالوگهاست . به همان میزان که مضامین این گفتگو ها در تاریخ فلسفه و اندیشه ارجمند است ، شکل و صورت آنها نیر در تاریخ ادب ذیمقدار و ارزنده است .
دیالوگهای اولیه نمونه های بارزی از (( جدلی )) بودن عهد جوانی است ، که در عبارات فوق دیدیم چگونه افلاطون محکومش می کند ؛ در عین حال ، تصویرهای جذابی که از جوانان آتن ترسیم می نماید تا حدودی این نقص را برطرف می کند. رساله سومپوسیون ( مهمانی ) ، که در نوع خود شاهکار است ، بهترین مقدمه برای آشنایی با افلاطون است . صحنه سازیهای نمایشی آن ( آگاتون به نوکرهایش می گوید : (( فکر کنید که شما میزبان ما ، و من دوستانم خوشمزه مست کردن و افتضاح آلکییادس ، و از همه مهمتر ترکیب ظریف واقعپردازی بی پرده ، در تصویری که از سقراط می سازد ، با والاترین ایدئالیسم نسبت به مفهوم عشق ، این اثر را در زمره یکی از شاهکارهای تاریخ نثر قرار می دهد . فیدون ملایمتر ولی زیباتر است ؛ در این دیالوگ موضوع بحث ، گرچه قوی نیست ، بیریا و صادقانه است و به حریف اجاره اظهار وجود می دهد . سبک نویسنده با آرامی بیشتری در صحنه آخر جریان دارد ، و همین آرامش است که پایان غم انگیز داستان را ملایم می کند و مرگ سقراط را ، مانند جویباری که باآرامی در خم بستر خود ناپدید می شود ، آسان می نماید . قسمتی از دیالوگ فدروس در سواحل رودخانه ایلیوس است ، در حالی که سقراط و شاگردانش گرمازدگی پای خود را با خنکب آب رودخانه برطرف می کنند . البته بزرگترین دیالوگها جمهور است که فلسفه افلاطون را به کاملترین وجهی بیان می کند و ، در بخشهای نخستین ، شامل برخوردهای هیجان انگیز شخصیتها و عقاید است . پارمنیدس بدترین نوع استدلال خشک و منطق بیمعنایی است که تا به حال در تمام ادبیات جهان دیده شده است ، و در تاریخ فلسفه بهترین مثال شجاعت شخص متفکری است که به نحو انکار ناپذیری محبوبترین نظریه خود – فرضیه مثل – را رد می کند . در دیالوگهای آخرین ، هنرمندی افلاطون روبه کاهش می گذارد ؛ سقراط بتدریج از صحنه خارج می شود ؛ حالت شاعرانه فلسفه ما بعدا الطبیعه از بین می رود ؛ سیاست ، آرمانخواهی جوانانه خود را از دست می دهد ؛ و سرانجام در نوامیس ، این وارث سرخورده و خسته فرهنگ چند بعدی آتن ، تسلیم دام فریب اسپارت می شود و از آزادی و شعر و هنر و حتی فلسفه دست می کشد .
4-6- افلاطون فیلسوف مابعدالطبیعه در نوشته های افلاطون نظامی موجود نیست ، و اگر در اینجا ، به خاطر نوعی نظم ، عقاید او را تحت عنوانهای معمول منطق ، ما بعدالطبیعه ، اخلاق ، یبایی شناسی ، و سیاست خلاصه کرده ایم ، باید به یاد داشته باشیم که طبع شاعرانه افلاطون اجازه نمی داد که افکار خود را در قالب معینی محدود کند . از آنجا که افلاطون شاعر است ، منطق برایش آسان نیست ؛ برای یافتن تعریفها دچار سرگردانی می شود ؛ و در قیاسهای مشکل دست و پای خود را گم می کند .خودش می گوید : (( بعد گرفتار دالانهای پیچ در پیچ می شدیم ، و وقتی خیال می کریدم به آخر رسیده ایم ، سر از محل اول در می آوردیم و می دیدیم مانند همیشه هیچ ندیده ایم . ))79 افلاطون بالاخره به این نتیجه می رسد که (( نمی دانم آیا علمی به نام منطق اساساً وجود دارد
 |
 |
کسب لذت ، اگر از کار و کوشش خود شخص سرچشمه گیرد و ندامت به بار نیاورد ، مشروع است ، 48 لیکن چه بسا که انسان در دنبال کسب لذت اغفال شود یا پس از آن دلسرد گردد . در این صورت ، عاقلانه تر آن است که لذت را پلیدی بنامیم تا نیکی. زندگی پاک و معتدل تنها راه رسیدن به رضایت کامل است . |
 |
|
یا نه . )) 80 با این وصف ، قدمهای اولیه را بر می دارد . مثلاً زبان را مورد مطالعه قرار داده ، آن را مشتق از تقلید صداها می شناسد . 81 تجزیه و تحلیل و نتیجه گیری و قیاس و سفسطه را مورد بحث قرار می دهد و قیاس را می پذیرد ، ولی استقرا را به آن ترجیح می دهد . 82 در دیالوگها ، حتی در عامه پسندترین آنها ، لغتهایی مانند جوهر ، نیرو ، فعل ، انفعال ، و تکوین را ابداع می کند که بعدها در فلسفه مورد استفاده قرار می گیرد .پنج (( مقوله )) از (( مقولات عشر )) را ، که بخشی ازشهرت ارسطو مدیون آن است ، نام می برد . عقاید سوفسطاییان را ، که احساس را بهترین ملاک حقیقت می دانند و (( فرد مجرد را مقیاس همه چیز )) می شمرند ، رد می کند ؛ می گوید اگر چنین بود ، هر تحلیلی که هر کس ، هر شخص خیالباف یا دیوانه یا هر بوزینه ای ، از دنیا می کرد به یک اندازه ارزش داشت .83
آنچه تمام این (( انبوه حواس )) به ما می دهد همان جریان عظیم دایمی تغییر است . که هراکلیتوس از آن سخن می گوید . اگر ما فقط ادراک حسی می داشتیم ، هرگز دانشی کسب نمی کردیم و به حقیقتی نمی رسیدیم . دانش ما از طریق (( مثل )) به دست می آید ؛ به عبارت دیگر ، صور کلی و تعمیم یافته است که هرج و مرج مدرکات حسی را در قالب منظم فکر متشکل می سازد . 84 اگر ما فقط می توانستیم از افراد جزئی آگاه باشیم ، فکر کردن غیر ممکن بود . بشر به کمک طبقه بندی اشیا بر مبنای شباهتشان به گروههای مختلف ، و بیان آن طبقه به طور کلی به وسیله یک اسم عام ، فکر کردن می آموزد .کلمه (( انسان )) مارا قادر می کند که درباره همه انسانها فکر کنیم ، همچنین (( میز )) به تمام میزها و (( نور )) به هر نوری که به زمین یا دریا تابیده است اطلاق می شود . این مثل ( ایده ها ) برای حواس عینیت ندارند ، اما در فکر شخص واقعیت دارند ؛ زیرا حتی هنگامی که تمام اشیای قابل حسی که این مثل را بیان می کنند از بین بروند ، خود آنها برجای می مانند . انسانها متولد می شوند و می میرند ، ولی بشر همیشه زنده است . هر فرد مثلث ناقصی است و دیر یا زود از بین می رود ، و بنا بر این به طور نسبی غیر واقعی است .اما مثلث – شکل و قانون تمام مثلثها – کامل و جاویدان است .85 تمام اشکال ریاضی مثلثند ؛ بنابراین ، جاویدان و کاملند ؛ آنچه هندسه درباره مثلثها و دایره ها و مربعها و مکعبها و کره ها می گوید ، حتی اگر چنین اشکالی در دنیای مادی هرگز وجود نداشته و بعدها هم وجود نیابند ، حقیقت دارند و بنابراین واقعی هستند . مفاهیم انتزاعی هم به این معنا واقعیت دارند ؛ یک عمل فضیلت آمیز دوام مختصری دارد ، ولی فضیلت حقیقت پایداری در فکر ، و ابزاری برای آن است . همچنین است زیبایی و بزرگی و شباهت و غیره . اینها همان قدر برای فکر واقعی هستند که زیبا و بزرگ و شبیه برای حواس ما . 87 افعال و اشیای جزئی تا حد برخورداری از آن صور کلیه و حقایق مثالی تعیین می یابند . دنیای علم و فلسفه از اشیای جزئی ترکیب نیافته بلکه از مثل به وجود آمده است .88 تاریخ ، در تقابل با زندگینامه نویسی ، داستان انسان کلی است ؛ زیست شناسی تنها علم اعضای بخصوصی نیست ، بلکه علم حیات است ؛ ریاضیات تنها مطالعه اشیای مادی نیست ، بلکه علم اعداد ، نسبیت ، و اشکال مستقل از اشیاست ، و مع هذا درباره کلیه چیزها صدق می کند . فلسفه علم مثل است .
تمام چیزها در فلسفه متافیزیک افلاطون دور محور فرضیه مثل می گردد . خدا ، محرک بیحرکت اولا، یا روح دنیا 91 ، جهان را و هرچه در آن است طبق قوانین و صورجاودانه ، یعنی مثل کامل ولایتغیری که ، طبق گفته افلاطونیان جدید ، لوگوس یا عقل الاهی ، یا ذهن خدا را تشکیل می دهند ، به حرکت می اندازد و نظام می بخشد . عالیترین مثل خیر است . گاهی افلاطون خیر را با خدا یکی می داند ، 92 و اغلب آن را ابراز راهنمای خلقت ، و صورتی غایی که کلیه اشیا را به خود جلب می کند می نامد . هدف دانش درک این خیر و رؤیت مثال صورتبخش در جریان خلقت است . 93 حرکت و خلقت اعمال مکانیکی نیستند و در دنیا ، چون در وجود خود ما ، روح یا اصلی حیاتی لازم دارند که آنها را بنیاد بگذارد . 94
تنها آنچه نیرو دارد واقعی است ؛ 95 بنابراین ماده اساساً واقعی نیست ، بلکه فقط در حال استوار بین وجود و عدم قرار دارد ، یعنی در مرحله امکلن است و در انتظار اینکه خدا یا روح مطابق مثالی به آن شکل خاص و موجودیت دهد . روح نیروی محرکه انسان و جزئی از روح محرکه کلیه اشیاست .96 روح حیات خالص ، مجرد ، و ابدی است . قبل از جسم وجود داشته ، هنگام حلول در جسم جدید خاطرات پیشین را همراه می آورد ، و چون این خاطرات در زندگی جدید بیدار می شوند ، ما آن را دانش تازه ای فرض می کنیم . کلیه حقایق ریاضی بدین ترتیب ذاتی و غریزی هستند . تعلیم دادن فقط یاد مطالبی را زنده می کند که روح در حیاتهای قبلی می دانسته است .97 پس از مرگ ، روح یا ذات زندگی ، به تناسب نیک و بدش در زندگیهای قبلی ، به جسم برتر یا فروتری حلول می کند . شاید روحی که مرتکب گناه شده به دوزخ یا برزخ ، و روح نیکوکار به (( جزیره خجستگان )) برود .98 هنگامی که روح پس از چندبار زندگی از تمام گناهان پاک شد ، از حلول کردن در ابدان مختلف آزاد می گردد و در بهشت سعادت ابدی خانه می گیرد .99
4-7- افلاطون عالم اخلاق افلاطون می داند که بسیاری از خوانندگانش شکاک هستند ، بنابراین در دوره ای می کوشد تا اصول اخلاق طبیعی را ، که روح مردم را بدون ارجاع به دوزخ و بهشت و برزخ به سوی عدالت رهنمون شود ، بیابد . 101 در دیالوگهای میانی ، بیش از پیش از فلسفه ما بعدالطبیعه به اخلاق و سیاست می پردازد : (( بزرگترین و منصفانه ترین خردی که ما می شناسیم آن است که مربوط به نظام دادن به خانواده و حکومت باشد )) 102 مسئله اخلاق در تعارض بین لذت فردی و خیر و صلاح اجتماعی نهفته است . افلاطون این مسئله را به نحو زیبایی مطرح می کند و از زبان کالیاس چنان دفاعی از خود پسندی می نماید که هیچ عالم ضد اخلاق نکرده است . 103 در این بحث تمیز بدهد ، و از ترس اینکه مبادا ابن شعور و قوه تمیز دیر به فریاد شخص برسد ، بر ما فرض است که در روح جوانها عادت به اعتدال ، یعنی احساس حد وسط زرین ، را تقلین کنیم . 104
روح یا اصل حیات سه سطح یا جزء دارد – میل ، اراده ، و فکر ؛ هر جزء فضیلت خاص خود را دارد : اعتدال ، شجاعت ، خرد – که باید به آنها پرهیزگاری و عدالت را ، که ایفای فرایض ما نسبت به والدین و خدایان هستند ، نیز اضافه کرد . عدالت را می توان همکاری این اجزا در کل تعریف کرد ، مثلاً همکاری عناصر متشکله شخصیت در یک فرد یا افراد در یک کشور ، که هر یک وظیفه خود را به شایسته ترین وجهی انجام دهند .105 خوبی نه در خرد محض است نه در لذت تنها ، بلکه ترکیب متناسب و هماهنگی است از آن دو که زندگی خردمندانه ای را پدید می آورد . 106 خوبی غایی در شناخت کامل صورتها و نوامیس ابدی است . از نظر اخلاقی ، (( عالیترین خوبی ... نیرو یا خاصیتی است – اگر اساساً چنین نیرویی وجود داشته باشد – که روح برای پرستش حقیقت ، و انجام همه کار در راه آن ، دارد . 107 آن که حقیقت را چنین دوست می دارد بدی را با بدی پاسخ نمی دهد ، 108 ترجیح می دهد مظلوم واقع شود تا ظلم کند ، و (( در بر و بحر دنبال مردانی خواهد گشت که فاسدشدنی نیستند و دوستی با آنها از هرگوهری گرانبهاتر است . ... هواخواهان واقعی فلسفه از شهوات جسمانی پرهیز می کنند ، و چون فلسفه راه تهذیب نفس و خلاصی از زشتی را به آنها بنمایاند ، از آن نمی گریزند ، بلکه تسلیم آن می شوند و هرجا رهنمون شود از آن تبعیت می کنند . )) 109
افلاطون اشعار خود را سوخته و ایمان مذهبی را از دست داده بود ، ولی هم شاعر خداپرست باقی مانده بود . مفهوم خدا در نظر او لبریز از احساسات زیباشناختی و قرین زهدو پارسایی بود ؛ فلسفه و مذهب در وی یکی شده و با اخلاق و زیباشناختی مخلوط گردیدهبود . هرچه مستتر می شد ، کمتر می توانست زیبایی را جدا از خوبی و حقیقت ببیند . در مدینه فاضله ( دولت آرمانی ) اش ، او به هنر و شعری که به نظر دولت مغایر موازین اخلاقی و میهن پرستی باشد اجازه نشر نمی داد ؛ نمایشها و خطابه های غیر مذهبی توفیق می شدند ؛ حتی هومر ، آن صورتگر وسوه گر الاهیات ضد اخلاقی ، نیز طرد می شد . موسیقی دوریک و فروگیایی احتمالاً مجاز شمرده می شد ، لکن هیچ آلت موسیقی پیچیده و هیچ هنرمند ماهری که (( صدای ناهنجار )) عرضه کند پذیرفته نبود ، 110 و هر گونه نوآوری بنیادی ممنوع بود .
از ابداع نوع جدید موسیقی که حکومت را به خاطره می افکند باید پرهیز کرد ، چون ممکن نیست سبک تازه ای پیدا شود و بر مهمترین ارکان حکومت تأثیر نکند . ... سبک جدید ، همینکه بتدریج جای باز کرد ، بآهستگی در رفتار و عادات نفوذ می کند . ... و از آنجا با نهایت بیشتری به قوانین و تشکیلات مملکتی حمله می برد و تا هرچه را هست واژگون نسازد از پای نمی ایستد .111
زیبایی ، همچون نیکی ، در تناسب ، تقارن ، و نظم است . اثر هنری بایستی چون موجود جانداری باشد که سر و بدن و دست و پا دارد و همگی از یک اندیشه زندگی می یابند .112 به نظر پیرایشگر احساساتی ما ، زیبایی حقیقی معنوی است نه جسمانی . اشکال هندسی (( زیبایی مطلق و جاودانی )) دارند ، و نوامیسی که افلاک از آنها به وجود می آید از ستارگان زیباترند .113 عشق یعنی جستجوی زیبایی ، و آن سه مرحله دارد که به ترتیب عشق به بدن ، به روح ، و به حقیقت است . عشق بدنی میان زن و مرد ، به عنوان وسیله تولید نسل – که نوعی تداوم بقاست - مشروع است 114 ، هرچند که صورتی ابتدایی از عشق و برای فیلسوف نامتناسب است . عشقبازی مرد با مرد و زن با زن غیر طبیعی است ، و چون تولید مثل را عقیم می سازد باید از بین برداشتهشود ؛115 این کار با بلند پایه کردن آن ، یعنی رساندنش به مرحله دوم یا عشق روحانی ، امکانپذیر است . اینجا مرد مسنتر به مرد جوانتر عشق می ورزد ، زیرا زیبایی و جوانیش مظهر و نشان زیبایی پاک و ابدی است ؛ و جوان پیر را دوست می دارد ، زیرا دانش و معرفت پیر راه ادراک و شرافت را بر او می گشاید . لیکن ، عالیترین عشقها (( عشق جاویدان به داشتن نیکی است )) ، عشقی که در جستجوی زیبایی مطلق مثل و صورتهای کامل و ابدی است . 116 این است (( عشق افلاطونی )) ، نه محبت غیر جسمانی بین زن و مرد . همینجاست که افلاطون شاعر و فیلسوف در شوق آتشین درک اسرار و آرزوی شهود قوانین و نحوه خلقت و هدف جهان با هم یکی می شوند .
زیرا ای آدیمانتوس ، آن که افکارش در وجود واقعی متمرکز است ، مجال ندارد که به امور مردمان بنگرد یا در نزاع با ایشان گرفتار حسادت یا دشمنی کگردد . چشم او همیشه متوجه اصول ثابت و تغییر ناپذیری است که مزاحم یکیدیگر نمی شوند ، بلکه با نظم خاصی طبق عقل و منطق به جلو پیش می روند ، از اینهاست که تقلید می کند ، و بر مبنای آنهاست که زندگی خود را قالب می ریزد .117
4-8- افلاطون معمار مدینه فاضله با این وجود ، افلاطون علاقه مند به امور بشر است . برای خود رؤیای اجتماعی یا اجتماعی رؤیایی در سر می پروراند ، اجتماعی که در آن فساد رخنه نکرده و از فقر و ظلم و جنگ خبری نیست . از دسته بندیهای شدید سیاسی آتن منزجر است : (( نزاع و دشمنی و نفرت و سوء ظن همیشه حکمفرماست . )) 118 مانند هر نجیبزاده ای از حکومت مستبدانه ثروتمندان بیزار است : (( سرمایه داران ، که انگار نه انگار آنهایی را که به ذلت و تباهی کشانده اند می بینند ، نیششان ، یعنی پولشان ، را به تن هر بیدفاعی فرو می کنند و چندین برابر اصل نفع می برند ، و بدین ترتیب تعداد گدایان و تهیه کیسه گان را در کشور زیاد می کنند . )) 119 و (( بعد از اینکه فقرا دشمنان خود را مغلوب کردند و عده ای را کشتند و عده ای دیگر را تبعید نمودند و بقیه را به طور مساوی در آزادی و قدرت سهیم کردند ، دموکراسی به وجود می آید .))120 آزادیخواهان نیز مانند دولتمندان تو زرد از آب در می آیند ، وچون عده شان زیاد است ، با استفاده از رأیخود ، از بیت المال به مردم اعانه می بخشند و مقامات و مناصب را به خود اختصاص می دهند ، و آن قدر در حق اکثریت مداهنه می کنند و تملق ایشان را می گویند که دموکراسی به هرج و مرج بدل می شود ، موازین تحت الشعاع مردمان پست قرار می گرد ، و قواعد رفتاری با گستاخی و ناسزاگویی به خشونت می گراید . همان طور که به دنبال پول رفتن دیوانه وار از حکومت منتقدان را بر هم می زند ، افراط در آزادی نیز دموکراسی را ضایع می سازد .
- سقراط : در چنین وضعی ، هرج و مرج رشد می کند و بع داخل خانه مردم رسوخ می نماید و بالاخره به شیوع میان حیوانات و مسموم کردن آنها منتهی می شود . ... پدر عادت می کند که به سطح پسرانش پایین بیاید ... و فرزندان خود را همسطح پدران می دانند ، و ترس از والدین و شرم از میان می رود. ... استاد تملق شاگردان خو را می گوید و از آنها می ترسد ، و شاگردان استادان و معلمان خود را تحقیر می کنند . ... پیر و جوان یکی می شوند ، و جوان همسطح پیر قرار می گیرد و در سخن و عمل ادعای رقابت با او می کند و و پیر میدان ... از جوانان تقلید می کنند . نباید فراموش کنم که از آزادی و برابری مردان و زنان در ارتباط با هم نیز سخن بگویم . ... درست است ، اسبان و خران نیز مانند آزاد مردان ... دارای حقوق و شخصیت مساوی خواهند شد . ... شکوفه آزادی از هر گوشه و کنار سر بر می آورد .
- آدیمانتوس : آنگاه چه خواهد شد ؟
- سقراط : افراط در هر چین اغلب سبب عکس العملی در جهت مخالف می شود . ... افراط در آزادی در بین افراد ییا در کشور به بردگی می انجامد ... و شدیدترین نوع استبداد از افراطیترین نوع آزادی پدید می آید . 121
وقتی آزادی افسار گسیخته شود ، استبداد نزدیک می شود . ثروتمندان از ترس آنکه دموکراسی خونشان را بریزد ، برای سرنگون کردن آن توطئه می کنند .122 یا فرد جاه طلبی قدرت را در دست می گیرد ، به فقیران وعده های فراوان می دهد ، دور خود قشون خصوصی چمع می کند ، و اول دشمنان و سپس دوستان خود را می کشد (( تا اینکه کشور را یکسره تصفیه کند )) و حکومت استبدادی برقرار سازد .123 در این نزاع بین طرف افراط و تفریط ، فیلیوفی که رعایت اعتدال را تبلیغ می کند مانند ( انسانی است که گیر حیوانات درنده افتاده باشد )) ؛ اگر این فیلسوف عاقل باشد ، (( در پناه دیواری می نشیند تا باد تند و طوفان فرو نشیند . )) 124
برخی از دانشپژوهان در چنین بحرانی به گذشته پناه برده ، تاریخ می نویسند ؛ ولی افلاطون به آینده پناهنده می شود و مدینه فاضله می سازد . به نظر او ، نخست باید شاه خوبی بیابیم که بگذارد مردمش را در معرض آزمایش قرار دهیم .سپس بایستی کلیه سالمندان را ، جز آنهایی که برای حفظ نظم و تعلیم جوانان لازمند ، به نقاط دور دست بفرستیم و جوانان را تعلیم دهیم ، زیرا عادات بزرگتران جوانان را فاسد می کند و به شکل سابق در می آورد .باید جوانان ، از زن و مرد ، بیست سال تحصیل علم کنند ، و این تحصیل شامل اساطیر خواهد بود ، نه اساطیر غیر اخلاقی اعتقادات کهن ، بلکه اساطیر تازه ای که روح را رام کند و به اطاعت از والدین و دولت وادارد. در سن بیت ، همه باید تحت آزمایشهای جسمی و روانی اخلاقی قرار گیرند .آنهایی که مردود شوند ، طبقات اقتصادی کشور ، یعنی کاسب و تاجر و کارگر و زارع ، را تشکیل خواهند داد . اینها دارای مالکیت خصوصی خواهند بود و به نسبت استعداد و توانایی ( تا حدودی ) ثروتمند خواهند شد ، ولی بردگی در کار نخواهد بود . قبول شدگان آزمایش اول ده سال دیگر تعلیم و تربیت خواهند دید . در سن سی سالگی دوباره آزمایش خواهند شد . آنها که مردود شوند سرباز خواهند شد . سربازان مالکیت خصوصی نخواهند داشت و کسب نباید بکنند ، بلکه در یک اجتماع اشتراکی نظامی زندگی خواهند کرد .آنهایی که از امتحان دوم فاتح بیرون بیایند ، اکنون ( و نه قبل از آن ) پنج سال در تمام شعبه های (( فلسفه الاهی )) 123 از ریاضیات و منطق تا سیاست و قانون ، تحصیل خواهند کرد . در سن سی و پنج ، پیر وزمندان آزمایش سوم با تمام دانشی که در سر دارند به دنیای عمل انداخته خواهند شد تا زندگی کرده ، برای خویش جایی بیابند . در پنجاهگی ، آنهایی که هنوز زنده اند بدون انتخابات به عضویت طبقه نگهبان اجتماع یا طبقه حاکم در خواهند آمد .
اینان تمام قدرت را در دست خواهند داشت ، ولی صاحب دارایی خصی نخواهند بود . قانونی وجود نخواهد داشت ؛ درباره کلیه دعاوی خصوصی و عمومی ، پادشاهان فیلسوف ، طبق دانش و فراستی که گرفتار محدودیتهای ماسبق نیست ، حکم خواهند داد . اعضای این طبقه ، برای اینکه از قدرت خود سوء استفاده ننمایند ، ملک و پول و خانواده و زن دایمی اختصاصی نخواهند داشت . مردم قدرت خزانه را در دست خواهند داشت ، و سربازان قدرت شمشیر را .نظام اشتراکی ( کمونیسم) دموکراتیک نبوده ، بلکه آریستو کراتیک است ؛ و روح مردم عادی قادر بع درک و عمل آن نیست . فقط سربازان و فیلسوفان می توانند آن را به ثمر برسانند .ازدواج در تمام طبقات باید کاملاً از طراف طبقه نگهبان ، به عنوان وسیله تداوم نسل بر مبنای اصلاح نژاد ، تنظیم شود : (( باید تا حد امکان بهترین هر دو جنس با یکدیگر ، و بدترین آنها با یکدیگر مزاوجت کنند ؛ و لازم است که فقط کودکان نوع اول پرورش داده شوند نه نوع دوم ، زیرا این تنها راه اصلاح نژاد است . )) 126 دولت کلیه کودکان را بزرگ می کند و تحصیل رایگان و مساوی برای همه فراهم می سازد . طبقات موروثی نباید باشند .دخترها باید با پسرها حقوق مساوی داشته باشند ، و هیچ منصب دولتی نباید به روی زنان ، به خاطر زن بودن آنها ، بسته باشد . افلاطون گمان می کند که با توأم کردن فردگرایی ، زندگی اشتراکی ، بقای نسل انسب ، آزادی زنان ، و آریستوکراسی اجتماعی به وجود خواهد آمد که فیلسوف از زندگی در آن شاد تواند بود ؛ و بالاخره چنین نتیجه می گیرد : (( تا فیلسوفان شاه نشوند و یا پادشاهان و شاهزادگان این دنیای روح و قدرت فلسفه را نداشته باشند ... پلیدی از شهرها و از آدمیان رخت بر نخواهد بست . )) 127
4-9- افلاطون ؛ قانونگذار افلاطون گمان می برد که چنین شاهی را در وجود دیونوسیوس دوم یافته است . او نیز مانند ولتر فکر می کرد که
 |
 |
فلسفه کلبیون جزئی از جنبش (( بازگشت به سوی طبیعت )) بود که به عنوان عکس العمل عدم انطباق با تمدن ملال آور و پیچیده آن روز ، در قرن پنجم ، در آتن به وجود آمده بود . انسان طبعاً متمدن نیست و تنها از ترس مجازات و تنهایی به محدودیتها و فشار نظام زندگی تن در می دهد . |
 |
|
حکومت سلطنتی این مزیت را بر دموکراسی دارد که اصلاحگر اجتماعی فقط باید یک نفر را قانع سازد . 128 برای بهبود حکومت (( باید دیکتاتوری یافت جوان ، خوش خلق ، در تحصیل سریع التأثیر ، با حافظه قوی ، با شهامت ، و اصیل الطبع ... و خوشبخت ؛ خوشبختی او باید در این باشد که معاصر قانونگذار بزرگی باشد و بخت یاری کند و آن دو را به هم نزدیک سازد . )) 129 ولی در این مورد ، چنانکه دیدیم ، بخت یاری کرد ، ولی موفقیت حاصل نشد .
در سالهای کهولت ، افلاطون ، که هنوز می خواست قانونگذار باشد ، سومین حکومت آرمانی را عرضه داشت . نوامیس ، علاوه بر اینکه اولین اثر کلاسیک اروپایی در حوزه قانونشناسی است ، برسی آموزنده ای است که فتور پیری پس از رؤیای دوران جوانی را نمایش می دهد . به عقیده افلاطون ، شهر جدید باید در زمینلاد داخلی کشور برپا شود ، مبادا که عقاید خارجیها آیین آن را ، تجارت خارجی صلح و آرامش آن را ، و تجملپرستی بیگانه سادگی آن را از بین ببرد .130 تعداد شارمندان آزاد آن باید به عدد راحت و قابل تقسیم 5040 محدود باشد ؛ اضافه بر آن ، فقط خانواده و بردگان شارمند خواهند بود .شارمندان 360 نفر را به عنوان نگهبان انتخاب خواهند کرد که در گروههای سی نفری بنوبت برای یک ماه اداره کشور را بر عهده خواهند داشت . این 360 نفر شورایی بیست و شش نفره انتخاب خواهند کرد که شبها تشکیل جلسه داده ، در تمام زمینه ها به وضع مقررات خواهند پرداخت .131 اعضای شورا اراضی را به نسبت مساوی و غیر قابل تقسیم و غیر قابل انتقال در میان خانواده های شارمندان تقسیم خواهند کرد . اعضای نگهبان باید (( خساراتی را که بارن غیر نافع ممکن است برای زمین به بار آورد تبدیل به استفاده نمایند و با ساختن خندق و سد از آب جلوگیری کنند و آبیاری را طوری منظم نمایند که حتی به خشکترین زمینها آب فراوان برسد )) 132 برای جلوگیری از توسعه عدم مساوات اقتصادی ، تجارت را باید به حداقل رساند ، طلا و نقره نباید در دست مردم بماند ، و رباکاری و ربح نباید باشد .133 مردم را باید از سرمایه گذاری منع کرد و در عوض تشویق نمود که در زمینهای خود کشاورزی کنند . هرکس که عایدیش از چهار برابر قیمت یک سهم زمین تجاوز کند باید مازاد را مجاناً تسلیم دولت کند ، و بردن ارث باید بشدت محدود شود . 134 زنان در امر تحصیل و سیاست باید حقوقی برابر با مردان داشته باشند .135 مردان باید در سنین بین سی و سی و پنج ازدواج کنند ، وگرنه عوارض سنگینی سالانه به دولت بپردازند ، 136 و فقط تا ده سال حق بچه دار شدن دارند . صرف نوشابه های الکلی و تفریحهای عمومی باید آن قدر محدود باشد که به اخلاق عمومی صدمه وارد نیاید .137
برای تحقق صلح آمیز این امور ، دولت باید بر تعلیم و تربیت ، انتشارات ، و سایر وسایلی که سازنده افکار عمومی و خصوصیات فردی هستند نظارت کامل داشته باشد . بالاترین شغل دولتی را وزیر فرهنگ خواهد داشت . در امر تعلیم و تربیت ، اقتدار جای آزادی را خواهد گرفت ، زیرا هوش و قدرت تفکر کودکان آن قدر رشد نکرده که ما بتوانیم هدایت زندگیشان را به دست خودشان بسپاریم . ادبیات ، علوم ، و هنرها را باید تحت نظارت دولت قرارداد و نباید اجازه داد که عقاید و نظریاتی که به تشخیص اعضای شورا خلاف مصالح عمومی است انتشار یابد . از آنجایی که اطاعت از والدین و قوانین فقط به واسطه نیروهای فوق طبیعی ضمانت اجرا دارد ، دولت موظف است تعیین کند که مردم کدام خدایان را و در کجا و چگونه بپرسند . هرکس که در مذهب دولتی شک کند باید به زندان افکنده شود ، و اگر اصرار ورزد باید به قتل برسد .138
زندگی دراز همیشه نعنت نیست ؛ برای افلاطون بهتر می بود اگر قبل از اینکه این سند محکومیت سقراط ، یا پیشگفتار تمام تفتیشهای عقیده در آینده ، را می نوشت مرده بود . افلاطون می توانست چنین دفاع کند که وی عدالت را بر حقیقت ترجیح می دهد ، هدفش از میان برداشتن فقر و جنگ است و تنها راه رسیدن به آن را نظارت شدید دولت بر فرد می داند و عقیده دارد که برای این کار زور یا مذهب لازم است . به نظر او ، سستی اخلاق یونیایی آتن را تنها انضباط دوریایی قوانین اسپارت علاج می کرد . در تمام آثار افلاطون ترس از سوء استفاده از آزادی ، و این فکر که فلسفه می تواند پاسبان مردم و تنظیم کننده هنرها باشد
، وجود دارد .کتاب نوامیس حکم تسلیم آتن محتضر را ، که از زمان اضمحلال اسپارت بعد از لوکورگوس تا به آن روز بتنهایی می زیست ، امضا کرد . وقتی مشهورترین فیلسوف آتن سخنش تا این حد در دفاع از آزادی ضعیف بود ، یونان برای پذیرفتن یک پادشاه آمادگی داشت .
وقتی به این مجموعه تفکرات نگاه می کنیم ، متحیر می شویم که افلاطون فلسفه ، الاهیات ، تشکیلات مسحست قرون وسطی ، و وضع حکومت فاشیستی عصر حاضر را تا چه اندازه پیش بینی کرده است . نظریه مثل تبدیل به واقعپردازی – واقعیت عینی مفاهیم کلی – پیروان فلسفه مدرسی ( اسکولاستیکها ) گردید . افلاطون ، به قول نیچه ، نه تنها یک (( مسیحی قبل از مسیح )) که یک پیرایشگر دوران قبل از مسیحیت است . او نفس انسان را پلید می خواند ، و چنین می انگارد که روح بشر را یک نگاه اولیه آلوده کرده است ؛ برخلاف روشنفکران یونانی قرن ششم و پنجم ق م که به وحدت روح و جسم قایل بودند ، افلاطون جسم را پلید و روح را آسمانی می خواند 139 و ، مانند زهاد مسیحی ، بدن را مزار روح می خواند . از فیثاغورس و اورفیسم و عقاید شرقی ، اعتقاد به تناسخ ارواح ، گناه ، تزکیه ، و (( رهایی )) را اقتباس می کند ، و در آثار آخرینش لحن دیگر دنیایی قدیس آوگوستینوس توبه کار و نو مذهب را به خود می گیرد .اگر به خاطر نثر کامل و زیبایش نبود ، می شد گفت که افلاطون یونانی نبوده است . افلاطون به صورت محبوبترین فلاسفه یونان باقی مانده است ، زیرا دارای آن معایب جذابی بود که مردم یونان داشتند . او آن قدر حساس بود که مانند دانته در هر صورت ناقص و ناپایداری زیبایی کامل و جاودانی می دید . زاهد بود ، زیرا هر لحظه ناچار بود بر طبع تندو ناپایداری زیبایی کامل و جاودانی می دید . زاهد بود ، زیرا هر لحظه ناچار بود بر طبع تندو بیلگامش افسار زند .140 شاعری بود دستخوش قوه خیال و در دام وسوسه ووهم و پندار گرفتار ، مفتون کمدی و تراژدی اندیشه ها ، و سرشار از هیجانات زندگی آزاد روشنکرانه آتن . ولی سرنوشتش این بود که هم شاعر باشد ، هم اهل منطق ، و هم بزرگترین متفکر دنیای باستان ؛ زیرکتر از زنون الئایی و ارسطو . افلاطون به فلسفه بیش از تمام زنان و مردانی که دوستداشته بود عشق ورزید و ، مانند بازپرس کل داستایفسکی ، معتقد بود که منطق آزاد بیهوده است ، و به این نتیجه رسید که اگر بخواهیم بشر زنده بماند ، فلسفه باید نابود شود . او خود اولین کسی بود که در صورت تحقق مدینه فاضله اش فدا می شد .
4-10- ارسطو در سالهای سرگردانی
چون افلاطون مرد ، ارسطو پرستشگاهی برایاو بنا کرد و در حق او تقریباً کلیه احترامات خدایی را مرعی داشت . زیرا ، با وجودی که نمی توانست او را بپسندد ، از ته قلب دوستش می داشت . ارسطو از شهر ستاگیرا ، ماندگاه یونانی کوچکی در تراکیا ، به آتن آمده بود . پدرش پزشک دربار پدر فیلیپ ، آمونتس دوم ، بود و – اگر جالینوس ( گالنوس ) اشتباه نکرده باشد – قبل از فرستاده شدن فیلیپ به نزد افلاطون ، به وی کمی علم تشریح آموخته بود .141 یا به هم رسیدن افلاطون و ارسطو ، دو جریان متخاصم تاریخ تفکر ، یعنی عرفان و علم طب ، نیز تلاقی نمودند و به مبارزه پرداختند . شاید اگر ارسطو در آن مدت دراز ( بعضی می گویند بیست سال ) در محضر افلاطون ننشسته بود ، فکر و ذهن کاملاً علمی پیدا کرده و در این زمینه رشد کامل یافته بود . در وجود وی ، پسر پزشک با شاگرد فسلسوف پیرایشگر در کشمکشی بود که عاقبت هیچ کدام به پیروزی نرسیدند . ارسطو هرگز نتوانست راه خاصی برای خویشتن انتخاب کند .در اطراف خود تجربیاتی در علوم جمع کرد که برای تدوین یک دایرۀ المعارف کافی بود ، و بعد کوشید تا این اطلاعات را به قالب افلاطونیی در آورد که ذهن مدرسیش با آن شکل گرفته بود . در هر صفحه ای که می نوشت عقاید افلاطون را رد می کرد ، زیرا هر صفحه ای که می نوشت وامی از افلاطون گرفته بود .
چون شاگرد پر اشتیلقی بود ، دیری نگذشت که توجه استاد را جلب کرد . دیوجانس لائرتیوس می گوید هنگامی که افلاطون رسالات خود را درباره روح در آکادمی می خواند ، (( تنها کسی که تا آخر می نشست ارسطو بود ، در حالی که دیگران برخاسته و می رفتند . )) 142 پس از مرگ افلاطون (347) ، ارسطو به دربار هرمیاس ، که با وی در آکادمی درس خوانده و از بردگی به دیکتاتوری آتارنئوس و آسوس در قسمت علیای آسیای صغیر رسیده بود ، رفت . در آنجا با دختر وی به نام پوتیاس ازدواج کرد (344) ، و چیزی نمانده بود در آسوس سکنا گزیند که ایرانیها ، که فکر می کردند هرمیاس به فیلیپ در نقشه حمله به آسیا کمک می کند ، او را به قتل رساندند . 143 ارسطو همراه زن خود به جزیره لسبوس در همان نزدیکیها رفت و مدتی بماند و سرگرم مطالعه تاریخ طبیعی آن جزیره شد .144 پوتیاس دختری برای او آورد و چشم از این جهان بر بست . بعدها ارسطو با هرپولیس روسپی ازدواج کرد یا به سر برد ، 145 ولی تا آخر خاطره پوتیاس را از یاد نبرد ، و در هنگام نزع وصیت کرد تا استخوانهایش را در کنار استخوانهای او خاک کنند ؛ ارسطو کاملاً آن طلبه خشک و بی احساسی که آثارش نشان میدهد نبود . در سال 343 ، فیلیپ که شاید او را از دربار آمونتس می شناخت دعوتش کرد که تعلیم و تربیت اسکندر را ، که پسر سرکش 13 ساله ای بود ، به عهده بگیرد . ارسطو به پلاآمد و چهارسال برسر این کار زحمت کشید . در سال 340 ، فیلیپ او را مأمور ساخت که تجدید بنا و اسکان مردم شهر ستاگیرا را ، که در جنگ با اولونتوس خراب شده بود ، به عهده بگیرد و قوانینی برای آن وضع کند . ارسطو از عهده تمام این کارها با موفقیت برآمد و موجبات رضایت اهالی را فراهم ساخت ، و ایشان نیز در ازای آن افتتاح شهر را در یکی از تعطیلات سالانه به دست او انجام دادند .146
در 343 ، به آتن برگشت و ، شاید با کمک مالی اسکندر ، مدرسه ای برای تدریس معانی بیان و فلسفه باز کرد . برای مسکن خود یکی از زیباترین ژیمنازیومهای آتن را انتخاب کرد که مجموعه ای بود از بناهایی که به آپولون لوکئوس ( خدای چوپانها ) تقدیم شده بود ، و در باغ زیبایی با پیاده روهای سرپوشیده از درختان محصور بود . صبحها به دانشجویان خود دروس عالی تدریس می کرد و بعد از ظهرها برای گروهی عمومیتر احتمالاً درباره فن خطابه ، شعر ، اخلاق ، و سیاست سخنرانی می نمود . در آنجا کتابخانه ای بزرگ ، باغ وحش ، و موزه تاریخ طبیعی به وجود آورد . این مدرسه به نام لوکیون مشهور شد و شاگردان و فلسفه اش را مشائین نامیدند ، زیرا ارسطو دوست می داشت زیر آن درختان راه برود و به شاگردانش درس بدهد . 147 بین لوکیون که شاگردانش بیشتر از طبقات متوسط بودند ، آکادمی که شاگردانش را بیشتر اشرافزاده ها تشکیل می دادند ، و مدر سه ایسوکراتس تأکید خود را بر فن خطابت متمرکز کرد ، و آکادمی بر ریاضیات و مابعد طبیعت و سیاسات ، و لوکیون بر علوم طبیعی ، این رقابت تا حدی فروکش کرد . ارسطو شاگردانش را وا می داشت که در تمام زمینه ها ، از عادات بربرها گرفته تا تشکیل شهرهای یونان ، سابقه مسابقات پوتیایی ، وجشنهای دیونوسوسی ، اعضا و عادات حیوانات ، خصوصیات ، و توزیع نباتات ، و تاریخ علم و فلسفه به جمع آوری و هماهنگ کردن اطلاعات اقدام کنند .این مآخذ گنجی از اطلاعات علمی در اختیار او می گذاشت که از آنها برای نوشتن مقالات و رسالات زیاد و متنوع خود استفاده فراوان می کرد – هرچند که گاهی بیش از حد لازم به آنها اعتماد می نمود .
برای مردم عامی حدود بیست و هفت دیالوگ نوشت که به عقیده سیسرون و کوینتیلیانوس با دیالوگهای افلاطون برابر است ؛ همین نوشته ها بود که موجب شهرت او در دنیای باستان گردید . 148 این دیالوگها همه در اثر خرابیهای ناشی از فتح رم به دست بربرها از میان رفت . آنچه از آثار او برای ما باقی مانده مقداری نوشته های فنی و بسیار گنگ و ملال آور است که کمتر دانشمندی از زمان باستان ذکری از آن به میان آورده ، و ظاهراً در دوازده سال آخر عمر فیلسوف از یادداشتهایی که برای درسهای خود تهیه می کرد یا ایدداشتهای شاگردانش به رشته تحریر در آمده است . این جزوه های فنی در خارج از لوکیون شهرتی نداشتند ، تا اینکه توسط آندرونیکوس رودسی در قرن اول ق م منتشر شدند .149 چهل قطعه از این نوشته ها باقی مانده است ، ولی دیوجانس لائرتیوس 360 قطعه ذکر می کند که شاید جزوه های کوتاهی باشند . در بازمانده آثار این دانشمند باید در جستجوی اندیشه ای باشیم که روزی زنده بود و در اعصار بعد موجب گردید که لقب (( فیلسوف بزرگ )) به ارسطو اطلاق گردد . البته ، هنگام مطالعه نوشته های ارسطو ، شخص نباید انتظار داشته باشد که با نبوغ فوق العاده افلاطون یا با زیرکی و طنز دیوجانس روبرو شود ، بلکه ارسطو در واقع یک گنجینه سرشار دانش و علم است ، و خردش با چنان محافظه کاری در آمیخته که شایسته همدمان و جیره خواران پادشاهان است .
4-11- ارسطوی دانشمند ارسطو را از قدیم مقدم بر هر چیز یک نفر فیلسوف شناخته اند . شاید این اشتباه باشد . بگذارید ، لااقل به خاطر یم ارزیابی تازه هم که باشد ، او را مقدم بر هر چیز یک دانشمند به شمار آوریم .
مغز کنجکاو او متوجه فرایند و فن استدلال است ، و این دو را با چنان دقت و شدتی تجزیه و تحلیل می کند که ارغنون برای دو هزار سال به صورت کتاب پایه علم منطق باقی ماند . ارسطو خیلی اشتیاق دارد که روشن فکر کند ، ولی در آثاری که از وی بر جای مانده کمتر در این امر موفق شده است .همیشه نیمی از وقتش را صرف تعریف واژه هایش می کند و بعد خیال می کند که مسائل را حل کرده است . تعریف را این طور تعریف می کند :
تعیین شیء یا اندیشه به وسیله نام بردن نوع یا طبقه ای که به آن تعلق دارد ( انسان حیوان است ) . و سپس تعیین اختلافی که آن را از سایر اعضای آن طبقه ممتاز می کند ( انسان یک حیوان منطقی است) . ارسطو ، به شیوه خاص خود ، همه چیز را به ده مقوله ( مقولات عشر ) طبقه بندی می کند :
جوهر ، کم ، کیف ، نسبت ، مکان ، زمان ، وضع ، ملک ، فعل ، و انفعال . این طبقه بندی را عده ای از نویسندگان در بسط افکار سست خود بسیار مفید یافته اند .
ارسطو حواس را به عنوان تنها منبع هر دانش قبول می کند . به عقیده او قضایای کلی ذاتی نیستند ، بلکه اندیشه های تعمیم یافته یعنی حاصل ادراکات ما از اشیایی مشابه می باشند . در واقع همه چیز درک است نه شیء واقعی 150 اصل تضاد را مطلقاً قاعده کلی هر منطقی می شناسد : ((ممکن نیست صفتی ، در عین حال و در یکنسبت هم متعلق به یک شیء باشد و هم نباشد .)) 151 اشتباهاتی را که سوفسطاییان می کنند یا در سرراه ما قرار می دهند فاش و برملا می سازد . متقدمان خود را مورد اتقاد قرار می دهد که ، به جای اینکه برای درک جهان و فرضیه های مربوط به آن به مشاهده و تجربه دست زنند ، خیلپردازی می کنند 152 روش مورد علاقه او قیاس است – یعنی مجموعه سه گزاره که گزاره سوم الزاماً از آن دو گزاره دیگر نتیجه می شود . ولی ، در عین حال ، قبول می کند که برای اینکه اصل قضیه لااقل محتمل باشد ، باید روش استقرا را می پسندد ، و در کارهای علمی خود انبوهی از مشاهداتش، ارسطو پدر روش علمی ، و اولین کسی است که تحقیقات علمی دسته جمعی را شروع کرده است .
ارسطو علم را از آنجا شروع می کند که ذیمقراطیس رها کرده بود ، و جسارت را به جایی می رساند که به هر رشته از علوم وارد می شود . در ریاضیات و فیزیک بیش از سایر رشته ها ضعیف است ، و در این زمینه ها خود را محدود به مطالعه اصول اولیه می سازد . در فیزیک به دنبال کشفیات جدید نمی گردد ، بلکه به دنبال تعریفهای روشنی برای واژه های مورد استفاده است ، مانند : ماده ، حرکت ، مکان ، زمان ، دور و تسلسل، بینهایت ، تداوم ، تغییر ، و نهایت. حرکت و فضا مداومند و ، آنچنانکه زنون فرض می کند ، از لحظات یا قطعات کوچک جدا و غیر قابل تجزیه به وجود نیامده اند ؛ (( بینهایت )) بالقوه وجود دارد نه بالفعل .153 مسائلی از قبیل جبر ، جاذبه ، حرکت ، و سرعت را که نیوتون بعدها حل کرد ، احساس می کرد ؛ هرچند که کاری در جهت تدقیق آنها ننمود . خاصیت برآیندی نیروها را تا حدی درک می کرد و حتی قانون اهرم را نیز بیان کرد: (( هرچه فاصله وزن جابه جا کننده از نقطه اتکای اهرم بیشتر باشد ]شیء[ را آسانتر جابه جا خواهد کرد . )) 154
ارسطو می گوید که اجرام سماوی ، بخصوص زمین ، کروی شکل هستند ، زیرا فقط کرویت زمین می تواند این پرسش را پاسخ دهد که چرا در هنگام خسوف ، وقتی که زمین بین ماه و خورشید قرار می گیرد ، شکل ماه منحنی است .155 درک حسی قابل تمجیدی در اعصار زمینشناسی دارد ؛ گاهی به طور غیر محسوس می گوید که دریا جای به خشکی و خشکی جای به دریا می دهد .156 تمدنها و ملتهای بیشماری به وجود آمده و سپس در اثر یک فاجعه ناگهانی یا بتدریج نابود شده اند ؛ (( شاید هر هنر . فلسفه ای بارها به اوج ترقی رسیده و سپس از بین رفته باشد . )) 157 حرارت علت کلی تغییرات زمینشناسی و نجومی است . او تصادفاً ابر ، مه ، شبنم ، باران ، برف ، تگرگ ، باد ، طوفان ، تندر ، برق ، قوس و قزح ، و تیر شهاب را توصیف می کند . فرضیه های او اغلب غریب و تو خالی هستند ، ولی اهمیت زمانی رساله ای که در علم آثار جوی نوشته در این است که پای قوای ماوراءالطبیعه را به میان نمی کشد ، بلکه به دنبال علل طبیعی می گردد که از روی قواعد و نظم معینی باعث تغییرات جوی می شوند . علوم طبیعی ، تا زمانی که اکتشافات بعدی حوزه اش را گسترش داده و اسباب تجربه و اندازه گیری دقیق در اختیارش قرار دادند ، نمی توانست از حد دوران ارسطو بیشتر پیشرفت کند .
در زیست شناسی است که ارسطو بیشتر احساس تسلط می کند ، مشاهداتش وسیعتر و فراوانتر و اشتباهاتش نیز زیادتر است . تمرکز و جمع آوری کشفیات پیشین ، در مسیر برقراری این
 |
 |
دیالوگهای اولیه نمونه های بارزی از (( جدلی )) بودن عهد جوانی است ، که در عبارات فوق دیدیم چگونه افلاطون محکومش می کند ؛ در عین حال ، تصویرهای جذابی که از جوانان آتن ترسیم می نماید تا حدودی این نقص را برطرف می کند. |
 |
|
علم حیاتی بزرگترین موفقیت اوست . با کمک شاگردانش اطلاعاتی درباره حیوانات و گیاهان کشورهای سواحل اژه گردآوری نمود و اولین مجموعه علمی گیاهان و حیوانات را به وجود آورد .اگر بتوان به پلینی 158 اعتماد کرد ، اسکندر به شکارچیان و شکاربانان وماهیگیران و دیگران فرمان داده بود که هر نوع اطلاع یا نمونه ای را که ارسطو برای کار خود لازم دارد برای او فراهم کنند . فیلسوف ما از تمایل خود به چیزهای پست چنین اعتذار می جوید : (( تمام اشیای طبیعی شگفت انگیزند ؛ هر کس که تفحص درباره حیوانات پست را حقیر دارد ، در واقع خودش را حقیر می دارد . )) 159
ارسطو جانوران را به خونداران و بیخونان ، که تقریباً برابر با مهره داران و بیمهره های ما باشد ، تقسیم می کند . سپس بیخونان را به دسته های صدفداران و سخت پوستان و نرم تنان و حشرات ، و خونداران را به ماهیها ، دوزیستان ، پرندگان ، و پستانداران تقسیم می کند .در رشته های متنوع و وسیع قابل ملاحظه ای بحث می کند : جهاز هاضمه ، دفع ، احساس ، نیروی حرکت ، تولید مثل ، و دفاع ؛ انواع و رفتار ماهیها ، پرندگان ، خزندگان ، میمونها ، و صدها رسته دیگر ؛ فصل جفتگیری و طرز بچه داری آنها ؛ پدیده بلوغ ، قاعدگی ، نطفه گیری ، آبستن شدن ، سقط جنین ، توارث ، دوقلو راییدن ؛ اسکان و کوچ کردن حیوانات ، طفیلیها و ناخوشیهای آنها ، و روش خواب و زمستانخوابی آنها ... وی درباره زندگی زنبور شرح بسیار درخشانی می دهد . 160 آثار ارسطو مالامال از مشاهدات اتفاقی عجیب است ، مثلاً اینکه خون گاومیش سریعتر از خون اغلب حیوانات منعقد می شود ؛ یا اینکه پاره ای از حیوانات نر ، مخصوصاً بز ، مشهور است که شیر می دهند ؛ و اینکه (( اسب ، چه نر و چه ماده ، بعد از انسان از سایر حیوانات شهوتنرانتر است . )) 161
ارسطو بخصوص نسبت به اعضا و عادات تولید نسل حیوانات کنجکاو است و از گوناگونی راههایی که طبیعت ابقای نسل را استوار می سازد به شگفتی می آید : (( چون طبیعت نمی تواند فرد را از زوال حفظ کند ، نوع را نگاه می دارد . )) 162 در این رشته ، کار ارسطو تا قرن پیش بی رقیب مانده بود . حیات جانوران در حول دو محور می گردد ؛ خوردن و تولید مثل . 163 (( جنس ماده عضوی دارد که باید آن را تخمدان انگاشت ، زیرا شامل آن چیزی است که در ابتدا تخم اشتقاق نیافته است و بعد ، در اثر اشتقاق ، چندین تخم می شود . )) 164 عنصر ماده به جنین غذا می دهد ، و عنصر نر نیرو و حرکت . ماده عنصر انفعالی و نر عنصر محرکه است .165 ارسطو نظریه امپدوکلس و ذیمقراطیس را ، که ی گویند جنسیت جنین را دمای زهدان یا غلبه یک عنصر تولیدی بر عنصر تولیدی دیگر تعیین می کند ، رد می کند و فرضیه خود را جانشین آن می سازد که (( اگر عنصر سازای اصلی ، یعنی نر ، نتواند دست بالا را گرفته ، به علت کمبود حرارت از پختن ماده و برگرداندن آن به شکلی که می خواهد عاجز شود ، آ« وقت این ماده ... به جنس ماده تبدیل می شود . )) 166 و اضافه می کند : (( گاهی زنها سه یا چهار بچه می زایند ؛ مخصوصاً در پاره ای از نقاط عالم . بیشترین تعداد بچه ای که انسان به دنیا آورده پنج است ، و این اتفاق چندین بار مشاهده شده است . در یکی از روزگاران قدیم ، زنی در چهار دفعه وضع حمل بیست بچه آورد که اغلب ماندند و بزرگ شدند . )) 167
ارسطو بعضی از فرضیه های زیست شناسی قرن 19 را پیش بینی می کند . او می گوید که اعضا و مشخصات روحی جنین را ذرات ریزی شکل می دهند ( (( توارث)) در نظریه (( خلقت انواع داروین ) که از هریک از اعضای انسان بالغ داخل در عناصر تولید می شوند .168 او ، مانند فون بر ، عقیده داشت که در جنین ابتدا خواص مربوط به (( ژن )) ظاهر می شود ، بعد خواص مربوط به نوع ، و سرانجام خواص مربوط به شخص . 169 ارسطو اصلی را بیان می کند که هربرت سپنسر مایه فخر خود می دانست ، و آ« این بود که باروری موجودات زنده رویهمرفته با پیچیدگی تکامل آنها نسبت معکوس دارد .170 ارسطو در بیان توصیف جنین جوجه بیشتر از هر موضوعی استادی نشان می دهد :
اگر بخواهید ، می توانید این تجربه را انجام دهید . بیست عدد تخم مرغ یا بیشتر را گرفته ، دو مرغ یا بیشتر روی آنها بخوابانید . سپس هر روز ، از روز دوم تا روزی که جوجه ها بیرون می آیند ، یک تخم مرغ بردارید و بشکنید و آزمایش کنید ... در مرغ معمولی ، جنین پس از سه روز مرئی می شود ... قلب مانند لکه خونی به نظر می آید که ضربان دارد و حرکت می کند ، انگار که موجودی زنده است ؛ از آن دو رگ حامل خون در مدار حلقه مانندی حرکت می کند . غشایی که تارهای خونی را حمل می کند از رگها در آمده ، زرده را در خود می گیرد . ... وقتی تخم ده روزه است ، جوجه و تمام اعضای آن کاملاً مشخص و پیداست .174
ارسطو میمون را حد واسط بین انسان و حیوان زایا می داند . 175 نظریه امپدوکلس را در مورد انتخاب طبیعی در تحول اتفاقی رد می کند و می گوید در تکامل اتفاق رخ نمی دهد ، بلکه سیر تکامل مبتنی است بر انگیزه ذاتی هر شکل ، نوع ، یا ژن که خودش را برای رسیدن به صورت عالی طبیعیش متحول می کند . در طبیعت هر موجود البته طرحی هست ، ولی این بیشتر از یک محرک داخلی سرچشمه می گیرد تا یک انگیزه خارجی ، و غایت تحول هر موجود آن است که به منتها درجه تکامل خود برسد .
توأم با این اظهارات و عقاید درخشان ، ارسطو مرتکب اشتباهات بزرگی شده است ( چنانکه بعد از بیست و سه قرت باید انتظار داشت ) . این اشتباهات گاهی آن قدر بزرگ است که انسان را به این فکر می اندازد که مبادا نوشته های ارسطو درباره حیوانشناسی با نوشته های شاگردانش در همین رشته مخلوط شده باشد .176 کتاب تاریخ حیوان او پر از اشتباه است . مثلاً می گوید که اگر موشها در تابستان آب بخورند ، می میرند ؛ فیلها دچار دو ناخوشی بیشتر نمی شوند : زکام و نفخ شکم ؛ جز انسان ، هر جانوری را اگر سگ هار بگزد ، دچار مرض هاری می شود ؛ مارماهی خود به خود تولید مثل می کند ؛ فقط انسان ضربان قلب دارد ؛ اگر زرده چند تخم مرغ را به هم بزنید ، در وسط جمع می شود ؛ و اینکه تخم مرغ در آب نمک شناور می ماند . 177 ارسطو اعضای جانوران را بهتر از اعضای انسان می شناسد ، زیرا مه او و نه بقراط نتوانستند مقررات مذهبی را بشکنند و به تشریح بدن انسان بپردازند . 178 دیگر اینکه ارسطو می گوید انسان هشت دنده بیشتر ندارد ، دندانهای زنها از مردان کمتر است ، 179 قلب بالاتر از ریه قرار گرفته ، قلب مرکز احساسات است نه مغز ، 180 و وظیفه مغز فقط خنک کردن خون است .181 بالاخره او ( با یکی از اعوان گرانمایه اش ) تا آن حد در فرضیه طراحی خلقت فرو می روند که باعث پوزخند عقلا می شوند . (( کاملاً آشکار است که گیاهان را برای حیوانات و حیوانات را برای انسان خلق کرده اند )) . (( طبیعت نشیمن انسان را برای نشستن خلق کرده است ، زیرا چهارپایان می توانند بدون خستگی بایستند ، ولی انسان به نشستن احتیاج دارد )) .162 مع هذا ، همین عبارت آخر برداشت علمی اورا نشان می دهد : مؤلف بی چون و چرا می پذیرد که انسان یک حیوان است و به دنبال دلایلی می گردد که اختلاف ساختمانی انسان و حیوان را پیدا کند . رویهمرفته کتاب تاریخ حیوان بزرگترین اثر او وعالیترین محصول علمی قرن چهارم ه ق یونان است . زیست شناسی ارسطو بیست قرن بدون رقیب ماند .
4-12- ارسطوی فیلسوف
ارسطو در مطالعه انسان ، یا به علت تقوای بیریا یا به دلیل احترامی که نسبت به عقاید مردم قابل بود ، کمتر جنبه علمی را مراعات می کند و بیشتر به ماوراء الطبیعه متوجه می شود . روان یا عنصر حیاتی را (( وجود اولیه هر سازواره ( ارگانیسم ) ، یعنی شکل ذاتی و ازلی ، و انگیزه و راهنمای رشد و نمو آن می داند . روح در بدن مقیم نیست یا چیزی نیست که به بدن داده باشند ، بلکه با بدن نمو می کند ؛ روح همان بدن انسان است (( همراه با این قدرتها که می تواند خود تغذیه کند ، خود رشد نماید، و خود فاسد شود . )) روح حاصل جمع کارکردهای سازواره است ؛ نسبت روح به جسم چون نسبت بینایی است به چشم . 183 در عین حال ، این جنبه های کارکردی اساسی هستند ؛ همین کارکردها ساختمان بدن را می سازند ؛ امیال هستند که اعضا را قالب می دهند ، روح است که بدن را شکل می دهد : (( تمام اعضای طبیعی آلتهای روح هستند .)) 184
روح سه مرتبه دارد ، تغذیه کننده ، حساس ، و منطقی . گیاهان در داشتن روح تغذیه کننده با حیوانات و انسان شریکند ، یعنی قابلیت تغذیه و نمو دارند . حیوانات و انسان ، علاوه بر آن ، حساسیت یعنی قابلیت درک و احساس دارند . حیوانات عالیتر ، و همچنین انسان ، دارای (( منطق انفعالی )) یعنی هوش ساده و ابتدایی هستند ، اما فقط انسان است که (( منطق فعال )) دارد . یعنی می تواند هر موضوعی را تعمیم دهد و از خود ابتکار کند . این قسمت آخر ، جزء یا تجلی آن نیروی خلاقه عقلایی جهان است که همان خداست ، لذا جاودانی است .187 اما این ابدیت در وجود نیست ، بلکه آنچه می ماند نیروست نه شخص . فرد ترکیب فانی و یکتایی است از قوای تغذیه کننده و حساس و منطقی . انسان ابدیت را به طور نسبی و آن هم از طریق تولید مثل و پس از مرگ به دست می آورد. همان طور که روح (( صورت )) جسم است ، خدا نیز (( صورت )) یا (( ذات )) دنیا طبیعت جبلی ، و وظایف و هدفهای آن است . تمام علتها بالاخره به علت العال و تمام حرکات به محرک اول بر می گردند . ما بایستی اصل و شروعی برای هر حرکت یا نیرو در دنیا قایل شویم ، و این مبدأ خداست . چون خدا حاصل جمع و مبدأ هر حرکت است ، حاصل و مقصد تمام هدفها در طبیعتاست ، خدا علت غایی و اولیه است . همه جا می بینیم که اشیا به مقصد معینی در حرکتند . دندانهای پیشین تیز می شوند که غذا را ببرند ، و دندانهای کرسی پهن می شوند که آن را آسیا کنند ؛ پلک به هم می خورد که چشم را حفظ کند ؛ مردمک در تاریکی باز می شود که نور بیشتری داخل شود ؛ درخت ریشه اش به زمین و شاخه اش روبه خورشید می رود .189 همان طور که درخت به سبب طبیعت ذاتی ، نیرو ، و هدفش به سوی نور کشیده می شود ، دنیا هم مجذوب طبیعت ذاتی ، نیرو ، و هدفهای خود می شود که همان خداست خدا خلاق دنیای مادی نیست ، بلکه نیرودهنده آن است . این نیرو برای به حرکت درآوردن دنیا از خارج به آن وارد نمی شود ، بلکه از داخل ، مانند جذبه معشوق که عاشق را به سوی خود می کشاند ، در کار است .190 بالاخره ارسطو می گوید که خدا اندیشه محض و روح عقلایی است و خود را به صورتهای ابدی جلوه گر می سازد ، و این صور در عین حال جوهر عالم و خود خدا را تشکیل می دهند .
هدف هنر ، مانند هدف ماوراء الطبیعه ، آن است که شکل اساسی اشیا را متجلی سازد . نوعی بازسازی یا نمایش زندگی است ،191 منتها نه به شکل تقلید بیروح آن ؛ آنچه را هنر نشان می دهد روح ماده است نه جسم یا خود ماده ، و از طریق همین انتقال و انعکاس ذات است که حتی نمایش هر شیء زشتی ممکن است زیبا باشد . زیبایی وحدت است ، هماهنگی و تقارن اجزاست در کل . در درام ، این وحدت عمدتاً وحدت موضوع است ؛ یعنی داستان در محور یک موضوع می چرخد ، و پرداختن به موضوعات دیگر وقتی جایز است که برای روشن کردن و پروراندن موضوع اصلی مفید باشد .در صورتی یک نمایشنامه عالی است که موضوع آن اصیل و قهرمانی باشد . ارسطو در توصیف معروف خود از تراژدی می گوید : (( تراژدی بیان آراسته و پیراسته موضوعی است قهرمانی و کامل که عظمت خاصی را دارا باشد . ... تراژدی انسان را در عمل نشان می دهد ، تنها داستانسرایی نیست ، بلکه با برانگیختن رحم و ترس یه احساسات مشابه در انسان آرامش می بخشد . )) 192 تراژدی با برانگیختن رحم و ترس یه احساسات ، و سپس با فرو نشاندن آن به وسیله یک گره گشایی آرامی بخش ، احساسات را با بیانی که هم بی آزاد است و هم روح را عمق می بخشد ارائه می کند ؛ احساساتی که در غیر این صورت ممکن است غلیان آن به جنون یا خشونت منتهی شود . تراژدی دردها و رنجهایی بمراتب عظیمتر از دردها و رنجهای ما نشان می دهد .به طور کلی ، اندیشه کردن در هر هنر واقعی لذتبخش است ، و نشان هر تمدنی آن است که برای روح آثاری شایسته این منظور فراهم کند . زیرا (( طبیعت نه تنها ما را ملزم می سازد که بیکار نباشیم ، بلکه می خواهد که مت بتوانیم از فراغت خود به شریفترین وجهی لذت ببریم . ))193
پس زندگی خوب چیست ؟ ارسطو باسادگی بیغل و غش جواب می دهد که زندگی خوب یعنی زندگی شادمانه . او در کتاب اخلاق ( برخلاف افلاطون ) نه برچگونگی ساختن انسان خوب ، که بر ساختن انسان شاد تأکید می کند . می گوید جز خوشی دنبال هر چه بگردیم هدفی دیگر در بر دارد ، تنها خوشی است که به خاطر خود ش آن را دنبال می کنیم .194 برای سعادت جاویدان چند چیز لازم است :
اصالت ، سلامت ، زیبایی ، خوشبختی ، شهرت نیک ، دوستان خوب ، پول خوب ، و خوبی . 195
(( کسی که کاملاً زشت است نمی تواند خوشبخت باشد . ))195 و (( آنها که می گویند هر که گرفتار چرخ زندگی و در شکنجه است یا دچار بدبختی عظیم شده ، اگر خوب باشد ، سعادتمند است اباطیل می بافند . )) 197 ارسطو ، با صراحتی که در فیلسوفان نادر است ، جواب سیمونیدس به زن هیرون را ، که پرسیده بود بهتر است عاقل بود یا ثروتمند ، بدین ترتیب نقل می کند : (( ثروتمند . زیرا می بینیم که عاقلان اوقات خود را پشت درخانه پروتمندان می گذرانند . )) 198 اما ثروت فقط وسیله است و به تنهایی کسی جز خسیس را ارضا نمی کند ، چون نسبی است ، بندرت شخص را مدت مدیدی راضی نگاه می دارد . سر سعادت در فعالیت و عمل است ؛ یعنی صرف نیرو در راهی که با طبیعت و مقتضیات بشر سازگارتر است . فضیلت یعنی اینکه شخص عملا عاقل باشد و هوشیارانه خوبیهای خویشتن را بشناسد .199 فضیلت معمولاًحد وسط طلایی میان افراط و تفریط است ؛ برای یافتن این حد ویط ذکاوت لازم است و برای به کار بستنش کف نفس ( نیروی باطنی ) . ارسطو در یکی از جملات مختص خودش می گوید : (( آن کس که در وقت مناسب ، به نحو درست ، و برای مدت شایسته نسبت به شخص یا موضوعی عادلانه خشمناک شود قابل تحسین است . )) 200 فضیلت عمل نیست ، بلکه عادت انجام کار صحیح است . در ابتدا باید خوبی را اب انضباط به جوانان آموخت ، زیرا جوان نمی تواند در این مسائل عاقلانه قضاوت کند ؛ کم کم ، و به موقع خود ، آنچه در نتیجه اجبار به وجود آمده تبدیل به عادت می گردد ( طبیعت ثانوی می شود ) و تقریباً مانند میل و اشتیاق لذتبخش می گردد .
ارسطو کاملا، بر خلاف نظر اولش که خوشبختی را در عمل می دانست ، چنین نتیجه گیری می کند که بهترین زندگی ، زندگی متفکرانه است . زیرا اندیشه نشان یا مشخصه ممتاز انسان است ؛ (( کار صحیح انسان آن کاری است که در آن روح یا عقل توأم باشد . ))201 خوشبخت ترین مرد کسی است که کامیابی را با بینش ، تحقیق ، و اندیشه ترکیب کند . زندگی چنین شخصی به زندگی خدایان نزدیک می گردد . ))202 (( انهایی که می خواهند از لذت مستقلی برخوردار شوند بایستی به دنبال فلسفه بروند ، زیرا سایر لذات بدون کمک سایر افراد ممکن نیست . )) 203
4-13- ارسطوی سیاستمدار همان طور که اخلاق علم سعادت فردی است ، سیاست علم سعادت دسته جمعی است . وظیفه دولت تشکیل اجتماعی است که حداکثر خوشی را برای حداکثر مردم فراهم سازد .(( دولت یعنی مجموعه ای از افراد یک کشور که برای نیل تمام مقاصد و هدفهای زندگی خویش خودکفا باشند .)) 204 دولت پدیده ای است طبیعی ، زیرا (( انسان طبعاً حیوانی است سیاسی )) ؛ 205 یعنی غرایزش طبعاً او را به سوی مصاحبت و اجتماع رهبری می کند .(( دولت طبعاً قبل از خانواده و فرد می آید )) : انسان آنچنانکه می دانیم در اجتماع متشکل به دنیا می آید ، و اجتماع او را به شکل خود قالبریزی می کند . )) ارسطو پس از جمع آوری و مطالعه 158 قانون اساسی یونانی ، با کمک شاگردانش ، آنها را به سه گروه تقسیم می کند : سلطنتی ( مونارشی) ، اشرافی ( آریستوکراسی) ، و حکومت نخبگان ( تیموکراسی) – که به ترتیب مظهر زور ، اصالت ، و فضل هستند . هر یک از این سه نوع حکومت می تواند بر حسب زمان و مکان و مقتضیات مناسب باشد . یکی از جملات ارسطو ، که هر امریکایی باید از بربداند ، این است : (( گرچه ممکن است که یک نوع حکومت از دیگران بهتر باشد ، ولی دلیلی در دست نیست که نوع دیگری ، تحت شرایطی خاص ، از آن برتر نباشد . )) 205 اگر هیئت حاکمه نفع عموم را بر نفع خود ترجیح دهد ، هر نوع حکومتی خوب است ، و عکس آن اگر باشد ، هر نوع حکومتی بد است . هر نوع حکومتی که به جای خدمت به خلق در خدمت هیئت حاکمه درآید پلید خواهد بود ؛ در آن صورت ، حکومت سلطنتی به استبداد ، آریستوکراسی به حکومت مالداران ، و حکومت نخبگان به دموکراسی به معنای حکومت عوام در خواهد آمد . 207 اگر حکمران منفرد صالح و توانا باشد ، حکومت سلطنتی بهترین نوع حکومت است ، ولی اگر مستبد و خودپسند باشد ، حکومت استبدادی برقرار خواهد شد که برترین نوع حکومتهاست . حکومت اشرافی ( آریستوکراسی) ممکن است برای مدت کمی مفید باشد ، ولی حکومتهای اشرافی سراجام به دیکتاتوری مبدل می شوند .(( اصالت طبع این روزها کمتر بین نجیبزادگان یافت می شود ؛ اغلبشان بیکاره و بیفایده اند . ... خانواده های متعبین اغلب دیوانه از آب در می آیند ، چنانکه بازماندگان آلکیبیادس و دیونوسیوس میهن را می توان نام برد ؛ کسانی که وضع مالی ثابتی دارند مبدل به اشخاص ابله و کودن می شوند ، مانند بازماندگان کیمون ، پریکلس ، و سقراط . )) 208 چون آریستو کراسی فاسد شود ، معمولا استبداد مالداران جایش را می گیرد که در واقع حکومت ثروت است . این حکومت باز بهتر از سلطنت استبدادی و حکومت جماعت است ، ولی متأسفانه آن هم قدرت را به دست کسانی می دهد که روحشان در اثر حسابگری ناچیز کسب و تجارت و رباخواری پست و کرخ شده است ، 209 و جز در راه استثمار فقیران گامی بر نمی دارند.210
دموکراسی – که در اینجا به معنای حکومت مردم یا حکومت شارمندان عادی است – مانند حکومت مالداران خطرناک است ، زیرا بر مبناییروزی ناپایدار فقیران بر مالداران در نزاع برسر قدرت بنا شده است و بالاخره به آشوب مرگباری منتهی خواهد شد . دموکراسی
 |
 |
ارسطو هرگز نتوانست راه خاصی برای خویشتن انتخاب کند .در اطراف خود تجربیاتی در علوم جمع کرد که برای تدوین یک دایرۀ المعارف کافی بود ، و بعد کوشید تا این اطلاعات را به قالب افلاطونیی در آورد که ذهن مدرسیش با آن شکل گرفته بود . |
 |
|
هنگامی بهتر است که زیر سلطه کشاورزان ثروتمند باشد ، و هنگامی بدتر است که زیر سلطه توده صنعتگر و پیشه ور قرار گیرد .211 درست است که (( قضاوت جمع در اغلب موارد از قضاوت فرد صحیحتر است ، و هر چه عده زیادتر شد فساد دیرتر رخنه می کند – همچنانکه آب هرچه زیادتر باشد دیرتر فاسد می گردد – 212 لیکن حکومت کردن استعداد و دانش خاص می خواهد )) ، و (( ممکن نیست کسی که زندگی یک نفر آهنگر یا نوکر را داشته بتواند در دانش و فضل ، یعنی کردار نیک و تحصیل و قضاوت صحیح ، به درجه اعلا برسد . )) 214 همان طور که اگر بر طبقات پایین عدم مساوات غیر طبیعی تحمیل کنیم دست به شورش خواهند زد ، طبقات بالا نیز فتنه و آشوب خواهند کرد . 215 هنگامی که دموکراسی زیر تسلط طبقات پایین است ، از مالداران به نفع فقیران مالیات گرفته می شود .(( فقیر پول را می گیرد و باز می خواهد ، و این کار مانند آن است که آب به غربال ریخته شود . )) 217 البته محافظه کار خردمند هرگز نخواهد گذاشت که مردم از گرسنگی بمیرند . (( میهن پرست واقعی کسی است که توجه کند در دموکراسی اکثریت خیلی فقیر نباشند ... ، کوشش کند که مردم در فراوانی مداوم باشند ، و چون این کار به نفع ثروتمندان است ، مازاد خزانه عمومی را بین مردم بیچیز چنان تقسیم کند که هرکس بتواند مزرعه کوچکی برای خود بخرد . )) 216
ارسطو ،به این ترتیب ، پس از اینکه آنچه را از مردم گرفته پس می دهد ، پیشنهاداتی عادلانه – نه برای ایجاد یک مدینه فاضله ، بلکه برای اجتماعی نسبتاً بهتر – عرضه می دارد :
اینک به این موضوع می پردازیم که چه نوع حکومت یا طرز زندگی برای اجتماعات به طور کلی بهتر است ؛ نه آن نوع حکومتی که موافق با خصوصیات عالی و شریفی باشد که توده مردم فاقد آنند ، یا مستلزم تعلیم و تربیتی باشد که فقط در دسترس کسانی است که طبیعت همه گونه وسایل خوشبختی برایشان فراهم ساخته ، یا طبق نمونه ای باشد که خیالپردازان فارغ البال و مستغنی عرضه می دارند ، بلکه آن نوع حکومتی کهاکثریت مردم جهان به آن دسترسی داشته باشند ، و اغلب شهرها بتوانند برای خود ایجاد کنند .219
... کسی که می خواهد حکومتی بر پایه جمیع خوبیها تأسیس کند باید از حاصل سالها تجربه برخوردار باشد ،چرا که برخورداری از تجربیات ، بدون شک ، عملی بودن و مفید واقع شدن نقشه های او را روشن خواهد کرد . زیرا تقریباً همه چیز مورد مطالعه قرار گرفته و مشف شده است ... آنچه مورد اشتراک همه است کمتر مورد توجه قرار می گیرد ،زیرا همه مردم بیشتر به آنچه متعلق به خودشان است توجه می کنند تا به آنچه متعلق به همه است . 221 ... لازم است با این فرض اساسی که مورد استعمال عامه دارد شروع کنیم که ، آن عده از اعضای کشور که مایل به ادامه اساس حکومت جدیدند بایستی نیرومندتر از آن عده باشند که چنین تمایلی ندارند . 222 ... بنابراین ، روشن است که حکومتهایی که اکثر اعضای آنها مردم متوسط الحال هستند با ثبات تر از آنهایی هستند که در آن فقیران یا دولتمندان اکثریت دارند . ... هرگاه که تعداد مردم متوسط الحال د ردولتها دراقلیت بوده باشد ، آنهایی که در اکثریت بوده اند ، چه فقیر و چه توانگر ، بر آنها تسلط یافته و اداره امور مردم را به دست گرفته اند . ... هر وقت فقیران بر توانگران یا توانگران بر فقیران تسلط یافته اند ، هیچ کدام نتوانسته اند حکومتی آزاد مستقر سازند .223
برای احتراز از این استبداد ظالمانه ، چه استبداد طبقات بالا و چه استبداد طبقات پایین ، ارسطو (( حکومتی مخلوط )) یا (( حکومتی از نخبگان )) را که مخلوطی از دموکراسی و آریستوکراسی باشد پیشنهاد می کند .در این نوع حکومت ، حق رأای محدود به مالکین است ، و یک طبقه نیرومند مردم متوسط الحال محور موازنه قواست . (( زمین باید به دو جزء قسمت شود ، یک جزء متعلق به اجتماع به طور عموم باشد و دیگری متعلق به افراد . )) 224 همه شارمندان زمین خواهند داشت ، و باید (( به طور اجتماع در محافل مخصوص خوراک بخورند )) ، و تنها این طبقه حق رأی دارند و می توانند اسلحه به دست گیرند . این طبقه اقلیت کوچکی خواهند بود – حد اکثر ده هزار نفر – از کل جمعیت یک شهر . )) هیچ یک از انها نباید حق داشته باشد که حرفه پست اختیار یا با کسب امرار معاش کند ، (( زیرا حرفه و کسب پست مایه فساد فضیلت است . )) 223 (( و هیچ کدام نباید کشاورزی کنند ؛ کشاورزی کار طبقه خاص دیگری است )) – شاید بردگان شارمندان ، صاحبمنصبان عمومی را انتخاب خواهند کرد ، و هر که انتخاب شد ، در انتهای دوره خدمتش ، مسئول کارهایی خواهد بود که انجام داده است . (( قوانین ، اگر بتمامی اجرا شوند ، بایستی تمام جوانب هر قضیه را تاحد امکان پیش بینی کنند ، و قضایا باید حتی المقدور کمتر به قضاوت شخصی قاضیان واگذار گردد . ... )) 226 (( بهتر است که قانون حکمرانی کند تا فرد . ... تفویض اختیارات فراوان به یک شخص مانند آن است که این اختیارات را به حیوان درنده ای داده باشیم ، زیرا طمع و شهوات گاهی مرد را حیوان درنده می سازد ؛ امیال نفسانی برکسانی که برسریر قدرتند ، حتی در بهترین اشخاص ، غلبه خواهد کرد ، لیکن قانون خردی است از همه هوسها پیراسته .))227 حکومتی که بدین سان تأسیس یافت ، باید بر مالکیت ، صنعت ، ازدواج ، خانواده ، تعلیم و تربیت و فرهنگ ، اخلاق ، موسیقی ، و ادبیات و هنر نظارت نماید ، (( وحتی لازم است توجه شود که جمعیت از حد معینی تجاوز نکند ؛ ...غفلت در این موضوع مردم را دچار فقر خواهد کرد . )) 228 (( آنچه ناقص و فلج است نباید پرورده شود ؛ )) 229 آن وقت است که بر این بنای استوار گلهای تمدن و سعادت خواهد رویید . (( از آنجا که عالیترین فضیلتها ذکاوت است ، وظیفه روشنتر از روز دولت این نیست که مردان را در هنرهای نظامی و جنگی برتری دهد ، بلکه باید آنها را برای استفاده از صلح و صفا تربیت کند. ))230
نیازی نیست که آثار ارسطو را مورد قضاوت قرار دهیم . تاآنجایی که می دانیم ، قبل از او هرگز بنایی در فلسفه به عظمت بنای او ساخته نشده بود . وقتی کسی دست به مطالعه و تحقیق در رشته هایی به این وسعت می زند اشتباهات بسیاری را بر او می توان بخشید ، به شرطی که نتیجه آن مطالعات باعث ازدیاد معلومات سایرین در مسائل زندگی شود . اشتباهات ارسطو – یا اشتباهات کتابهایی که شاید بغلط ما تراوشات قلم او می دانیم – آشکارتر از آن است که لازم به تشریح و موشکافی باشد . تسلط ارسطو بر منطق قابل انکار نیست ، ولی کاملاض مستعد است که در استدلالات خود به اشتباه رود . ارسطو واضع قوانین معانی بیان و شاعری است ، ولی آثارش جنگلی از بی نظمی است که نسیم تخیل اوراق گردآلود آن را کوچکترین حرکتی نمی دهد . مع هذا ، اگر همین مجموعه درازگویی را بشکافیم ، به گنجینه ای از فراست و دانش ، و خرمنی از فرهنگ دست خواهیم یافت که راههای بسیاری به سوی سرزمین عقل و اندیشه به روی ما گشوده است . ارسطو زیست شناسی یا تاریخ سیاسی یا نقد ادبی را بنا ننهاد – زیرا در این قبیل امور ابتدا و شروعی در کار نیست – منتها خدمتی که او در راه این علوم کرده بیش از خدمتی است که دیگران در این زمینه در عهد باستان کرده اند . بسیاری از لغات و اصطلاحات علمی و فلسفی را ، که به صورت لاتینی هنوز استعمال می شود و ارتباط دانش و ادراک را آسان نموده است ، اصل و مبدأ قاعده کلی ، استعداد ، وسیله ، مقوله ، انرژی ، انگیزه ، عادت ، و غایت . چنانکه پاتر می گوید ، ارسطو (( معلم اول )) است .231 استیلای طولانی او بر افکار و روشهای فلسفی مبین باروری عقاید و عمق بصیرت اوست .رسالات او در اخلاق و سیاست از لحاظ شهرت و نفوذ بیهمتاست . سخن کوتاه ، پس از اینکه تمام جوانب آثار ارسطو را بسنجیم ، هنوز وی (( استاد مردان دانش )) ، بهترین دلیل امید بخش وسعت ذهن بشر ، و الهام دهنده کسانی است که می کوشند معرفت پراکنده بشر را قابل رؤیت و فهم سازند .
پی نوشت ها
1) یونانیان مقاطع مخرومات را با تصویراهایی نشان می دادند – قطع ناقص ، قطه مکافی و قطع زاید که بر بریدن یک مخروط (با زاویه حاده ، قائمه ، منفرجه) به وسیله یک سطح عمود بر مولد درست می شد . ریاضیون جدید دایره و خطوط متقاطع را بر آنها می افزایند .
2) هرم(چهار وجهی) ، مکتب شش وجهی ، هشت وجهی ، دوازده وجهی ، و بیست وجهی، یعنی احجام محدبی که با چهار ، شش ، هشت ، دوازده و یا بیست کثیر الاضلاع منتظم محدود شده است .
3) شاهراه یا راه سلطنتی اغلب به راههای بزرگ امپراطوری ایران گفته می شد . این گفتار را همچنین به اقلیدس و بطلمیوس نسبت می دهند .
4) یکی از مسائل مورد علاقه اش این بود که تقسیم خط به نسبت ذات وسط و طرفین را بیابد ، یعنی خط را به دو قسمت چنان تقسیم کند که یکی از آنها واسطه هندسی بین منطقه دیگر و تمام خط باشد .
5) روش افنا در محاسبه سطوح این است که رشته ای صعودی یا نزولی را ، از اشکالی که مساحتشان معلوم و کمتر (یا بیشتر) از سطح مطلوب است ،تعریف می کنند . ثابت می نمایند که تفاوت مساحت جمله های رشته و سطح مطلوب متدرجاً از میان می رود(به اصطلاح کنونی ، مساحت جمله های رشته به مساحت مطلوب میل می کنند) .-م .
6) دوره هلالی یک سیاره فاصله زمانی لازم برای این است که آن سیاره همان وضعی را که در موقعی معین نسبت به خورشید داشته بازیابد . (مثلاً فاصله زمانی در مقارنه علیای متوالی درمورد سیارات سنلی ، یا دو مقابله متوالی در مورد سیارت علوی.) دوره منطقه البروجی یعنی دوره ای که سیاره ای در یکی از قسمتهای خیالی آسمان قرار می گیرد – آسمان به 12 منطقه خیالی تقسیم شده که همان تقسیمات منطقه ابروج است . عدد ائودوکسوس برای دوران هلالی زحل 390 روز ، و عدد ما 378 است ؛ برای مشتری 390، و عدد ما 399 ؛ برای مریخ 260 و عدد ما 780 ، برای عطارد 110 ، و عدد ما 116، برای زهره 570 ، و عدد ما 584 است . دوره منطقه البروجی ائودوکسوس برای زحل سی سال ، و از آن ما 29 سال و 166 روز است ؛ برای مشتری 12 سال و عدد ما 11 سال و 315 روز ، برای مریخ 2 سال ، وعدد ما یک سال و 222 روز ، برای عطارد و زهره یک سال و عدد ما نیز یک سال است .
7) آریستیپوس می گوید آنها که فلسفه را از تعلیم و تربیت حذف می کنند«مانند خواستگاران پنلویه هستند ، برای اینان دست یافتن به خدمتکاران آسانتر از ازدواج با کدبانوی خانه است .»
8) از پیشگامان فلاسفه کلبی قبل از دیوجانس .-م .
9) فرقه ای از کاتولیکهای رومی که در آغاز در فقر می زیستند و هیچ گونه ملکی نداشتند.-م .
10) دانشگاه افلاطون اولین دانشگاه بود . مکتب فیثاغورس در کروتونا (520ق.م) در رشته های مختلفی به طلاب علوم تعلیم می داد ، و مکتب ایوکراتس هشت سال از آکادمی افلاطون قدیمیتر بود .
11) دیالکتیک فن جدل و مباحثه در فلسفه افلاطون به دو معنی است : یکی فن تعریف و تمیز مثل ، و دیگری علمی که ناظر است به روابط بین مثل در پرتو اصل واحد «خیر».-م.
12) بعضی از عبارات ارسطو مفهوم متفاوتی از افلاطون – و بخصوص فرضیه مثل او – عرضه می کنند که با آنچه در «دیالوگها» در می یابیم توفیر دارند .
13) تاریخ کتابت و طبقه بندی سی و شش قطعه دیالوگ را بتحقیق نمی توان معین کرد . بدون ضابطه دقیق ، آنها را به سه گروه تقسیم کرد : 1)کارهای اولیه – عمدتاً رساله «دفاع از سقراط» ، «کریتون» ، «لوسیس» ، «یون» ، «خارمیدس» ، «کراتولوس» ، «ائوتوفرون» ؛ و «ائوتودموس» ؛ 2)کارهای میانی – عمدتاً «گورگیاس» ، «پروتاگورای» ، «فیدون» ، «سومپوسیون» ، «فایدروس» ، «جمهور» ؛3) کارهای آخرین – عمدتاً «پارمنیدس» ، «تئاتیتوس» ، «سوفست» ،«سیاستمدار» ، «فیلبوس» ،«تیمایوس» ، «نوامیس». احتمالاً گروه اول قبل از سی و چهار سالگی ، گروه دوم قبل از چهل سالگی وگروه سوم بعد از شصت سالگی نوشته شده اند . زمانهای فیمابین وقف آکادمی بود است .
14) در سالهای پیری ، افلاطون کوشید تا عکس گزاره فیثاغورس را که تمام مثل اشکال ریاضی هستند اثبات کند.
15) کرل می گوید : «در نظر دانشمندان امروز هم ، مانند افلاطون ، مثل تنها واقعیت است» اسپینوزا می گوید : ادراک من محصول سلسله ای از علل و وجودهای عینی ، سلسله ای از اشیاء جزئی نا پایدار را دنبال کند ؛ نه فقط به این خاطر که تعداد آنها نامتناهی است بلکه به این دلیل ... که وجود اشیای خاص ربطی به جوهر و ذات آنها ندارد و صرف وجود آنهاحقیقتی ابدی نیست .» حقیقی بودن هندسه مثلثها مستلزم وجود هیچ فردی از افراد مثلث نیست «در عین حال ، نیازی نیست که ضرورتا سلسله اشیای ناپایدار را درک کنیم ، زیرا جوهر آنها ... تنها در اشیای ثابت و ابدی و در قوانینی که به عنوان ذات واقعی در کنه آنها وجود دارد ، یافت تواندشد» توجه کنید که در نظریه مثل افلاطون ، هراکلیتوس و پارمنیدس آشتی می یابد ؛ هراکلیتوس محق است ، زیرا که نظریه سیلان اودر عالم جوهری درست است ؛ پارمنیدس محق است ، زیرا که نظریه وحدت لایتغیر او در عالم مثالی واقعیت دارد .
16) مشکل می توان گفت که اعتقاد به جاودانگی روح ، که از هندویسم ، فیثاغورس و اورفیسم ملهم است، تا چه حد در افلاطون جدی است .او گاه آن را سبکسرانه مطرح می کند انگار که تنها اسطوره ای قابل استفاده است که می توان در پس آن پنهان شد وبه عنوان بازی شاعرانه برای اشاره به کمال از آن بهره جست .
17) افلاطون نتیجه می گیرد که اخلاق طبیعی کافی نیست .
18)مهمترین رسالت موجود ارسطو را می توان تحت شش عنوان تنظیم کرد :
1. منطق : «مقولات» (کاتگوریای ، قاطیغوریاس) . «تعبیرات» (پری ارمیناس ، باری ارمیناس) ، «تحلیل اول» (آنالوتیکا ، آنالوتیقا) «تحلیل دوم» (آنالوتیکا ، ابودقطیا یا انسالوطیقای ثانی) ، «مواضع» (توپیکا ، طوبیقا) «در سفسطه» (پری فیستیکون ، سوفسطیقا) .
2. علوم :
1- علوم طبیعی : «فیزیک » ، «مکانیک» ، «در آسمان» (کتاب سماء و العالم) ، «آثار علوی» (منئور لوگیکا ، آثار العلویه)
2- زیست شناسی : (کتاب حیوان) : «تاریخ حیوان» ، «اعضای حیوان» ، «حرکت حیوان» ، «وسیله حرکت حیوان» ، «تولید مثل حیوان»
3- روانشناسی : «در نفس» (دآنیما ، کتاب النفس) ، «مقالات مختصر در باب طبیعت»
3. «مابعدالطبیعه» (متافیزیکا)
4. جمالشناسی : «معانی بیان» (رتوریکا ، ریطوریقا) ، «صناعات شعر» (پوئتیکا ، بوطیقا)
5. اخلاقیات (کتاب الاخلاق) : «اخلاق نیکو ماخوسی» ، «اخلاق ائودمی»
6. سیاست : «سیاست» (پولیتیکا) ، «اصول حکمت آتن» .
(توضیح . آنچه در این پانوشت داخل قاب آمده افزوده مترجم است و صورت یونانی و نیز صورت ترجمه شده عربی رسالات را نشان می دهد.-م .
19) مانند این سه گزاره : 1. جهان در جنبش و دگرگونی است 2. هر چه در جنبش و دگرگونی است آغازی دارد . 3. پس جهان آغاز دارد . یا قیاس مساوات : مساوی مساوس شعر خود شی است .- م.
20)مثلاً در «تولید مثل حیوان» می گوید وقتی که برای آزمایش ، چشم جوجه پرندگان را در آورند دوباره چشم در آنها رشد می کند ، و این نظریه که بیضه راست نطفه قرنیه ، و بیضه چپ نطفه مادیه را به وجود می آورد رد می کند ، به استناد اینکه مردی که مردی که بیضه راست اواز بین رفته هم دختر و هم پسر پیدا کرده است .
21) اشاراتی که در «تاریخ حیوان» هست نشان میدهد که ارسطو مجلدی از طرحهای مربوط به تشریح بدن تهیه کرده بود ، و دیگر اینکه بعضی از آنها به دیوارهای لوکین نقش شده بود ، به سبک جدید ، برای نشان دادن اعضا حروف الفبا به کار می برد .
22) ارسطو نتوانسته بود فرق بین تخمدان و رحم را تشخیص دهد ؛ مع هذا ، توصیف او تا شروع کارهای ستنسن در 1669 بهترین بود .
23) زیست شناسی استونیایی آلمانی الاصل (1729 – 1876) . در 1827 ، تخم پستانداران را مشاهده و وصف کرد ؛ نظریه طبقات سه گانه یاخته های رویان او سرچشمه می گیرد .-م .
24) حساس نبودن بافت مغزی نسبت به تحریک مستقیم او را گمراه کرده بود .
25) ارسطو اضافه می کند : «روح از جهتی همه اشیای زنده است ، زیرا همه اشیا یا (دراکاتند یا اندیشه ها.) ارسطو بر بر کلی کرنش می کند و به هیوم نیز سر تعظیم فرود می آورد و می گوید : «ذهن متدام است ، واین تداوم مانند تداومی است که روند تفکر دارد ؛ و تفکر با نفس اندیشه ها ، که خود جزئی از آن است ، یکی است.»
26) تفسیرهای دیگر بر اظهارات ضدو نقیض ارسطو در این باره ممکن است .
27) در فلسفه ارسطو نیز مانند افلاطون جنبه اصلی هر چیز صورت (eidas) است نه ماده ای که به وجود آمده . ماده «وجود حقیقی» نیست ، بلکه قوایی انفعالی و منفی است که فقط هنگامی که صورت به آن حقیقت دهد موجودیت خاص می یابد .
28) ارسطو می گوید : هر معلول بر اثر 4 علت به وجود می آید : علت مادی (عناصر سازا) علت واقعی (عامل یا عمل آن) علت صوری(ماهیت شیء) و علت غایی (غایت) و بعد مثال غریبی می زند : «علت مادی یک مرد چیست ؟ حیض زنان» (یعنی تدارک تخم ماده) «علت واقعی چیست ؟ نطفه » (یعنی عمل تلقیح) «علت صوری چیست ؟ طبیعت» (عوامل مربوط) «علت غایی چیست ؟ هدف مورد نظر »
29) «اخلاق نیکوماخوس» (این نام به آن علت بر آن نهاده شده که پسر ارسطو ، نیکوماخوس آن را تنقیح کرده است) و «سیاست» در اصل یک کتاب بوده اند . عنوان مضاعف کتاب ta ethika , ta politika – از جانب تنقیح کنندگان یونانی استعمال می شد تا مبین این باشد که متن کتاب درباره مسائل مختلف اخلاقی و سیاسی است ؛ و همین عنوان ضاعف در ترجمه انگلیسی نیز باقی مانده است .
30) از این تحقیقات فقط یکی «اصول حکومت آتن» بر جای مانده که به سال 1891 پیدا شد و تاریخچه تحسین انگیزی است که سوابق حکومت در آتن .
31) به عقیده ارسطو حتی بردگی مشروع است ؛ چون مغز حکمران بدن است ، کاملاً عادلانه است که کسانی که در فهم و شعور برترند بر کسانی که فقط از لحاظ نیروی جسمانی قویترند حکمرانی کنند .
32) ویل دورانت ، تاریخ تمدن / یونان باستان ،تهران ، علمی و فرهنگی ، 1350، صص 600-56 .
کد مطلب: 1078