خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
آلكمايون‌ (در پاسخ‌ نامه‌ دعوت‌ داريوش‌) : همه‌ مردم‌ گفتار آز سيري‌ناپذير و شهرت‌ پرستي‌ هستند، اما من‌ كه‌ از فزون‌ جويي‌ گريزانم‌ نمي‌توانم‌ به‌ سرزمين‌ ايران‌ بيايم‌. من‌ به‌ اندك‌ قانعم‌ تا هماهنگ‌ با فكر و منظور من‌ باشد.     ::    نيچه‌ : آنچه‌ انساني‌ را والا مي‌سازد، نه‌ شدت‌ احساسهاي‌ والا، كه‌ مدت‌ آنهاست‌.     ::    كانت‌ : جان‌ من‌ در برابر يك‌ انسان‌ ساده‌ عادي‌ (كه‌ از شايستگي‌ اخلاقي‌ برخوردار است‌)، به‌ حالت‌ كرنش‌ درمي‌آيد.     ::    بودا : بي‌گمان‌ خودْ سرورِ خود است‌؛ خودْ پناه‌ خود است‌؛ پس‌ به‌ خودْ لگام‌ بزن‌، بمانند كردار بازرگان‌ كه‌ اسب‌ را.     ::    آلكمايون‌ (550 سال‌ قبل‌ از ميلاد) : فرق‌ انسان‌ با ديگر جانداران‌ آن‌ است‌ كه‌ تنها انسان‌ مي‌انديشد، در حالي‌ كه‌ ديگران‌ احساس‌ مي‌كنند ولي‌ نمي‌انديشند.     ::    بودا : به‌ كردار يكي‌ زنبور كه‌ شهد گلها را مكيده‌ مي‌رود بي‌آنكه‌ گزندي‌ به‌ رنگ‌ و بوي‌ آنها برساند، رهرو اين‌ چنين‌ از دهكده‌ دور مي‌شود.     ::    هگل‌ : مسيحيّت‌، دشمن‌ شادكامي‌ و آزادي‌ بشر و بي‌اعتنا به‌ زيبايي‌ است‌.     ::    هراكليت‌ : تناقض‌، توافق‌ است‌ و از چيزهاي‌ ناموافق‌، زيباترين‌ هماهنگي‌ پديد مي‌آيد.     ::    سهل‌ شوشتري‌ : هر وجدي‌ كه‌ صوفي‌ دارد، اگر كتاب‌ و سنت‌ به‌ راستي‌ آن‌ گواهي‌ ندهد، باطل‌ است‌.     ::    كي‌ يرگكارد : در عصري‌ گرفتار آمده‌ايم‌ كه‌ عاطفه‌ به‌ سود علم‌ از صحنه‌ پاك‌ شده‌ است‌.
تاریخ یونان از ابتدا تا مرگ اسکندرآرشيو مطلب

نظام‌ آتن‌

دشت‌ بئوسي‌ در عصر هزيود
12-1- در شرق‌ مگارا راهي‌ وجود دارد كه‌ از جنوب‌ به‌ آتن‌ و از شمال‌ به‌ تب‌ منتهي‌ مي‌شود. شاخه‌ي‌ شمالي‌ اين‌ راه‌، كوهستاني‌ است‌ و مسافر را به‌ ارتفاعات‌ كوه‌ كيتايرون‌ مي‌برد. هنگامي‌ كه‌ مسافر از اين‌ نقطه‌ به‌ سوي‌ باختر بنگرد، كوه‌ پارناسوس‌ از دور نظر وي‌ را جلب‌ مي‌كند. در پشت‌ اين‌ كوه‌، ارتفاعاتي‌ كوچك‌ و سپس‌ دشت‌ حاصلخيز بئوسي‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. در دامنه‌ي‌ اين‌ كوه‌، ناحيه‌ي‌ پلاته‌ يا پلاتايا قرار دارد كه‌ (ظاهراً) شاهد انهدام‌ 000،300 ايراني‌ به‌ دست‌ 000،100 يوناني‌ بوده‌ است‌. اندكي‌ در جانب‌ باختر، شهر لئوكترا ديده‌ مي‌شود كه‌ محل‌ نخستين‌ غلبه‌ي‌ بزرگ‌ اپامينونداس‌ بر اسپارت‌ است‌، و پس‌ از آن‌ كوه‌ هليكون‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ منزلگاه‌ موزهاست‌. اساطير بسياري‌ درباره‌ي‌ اين‌ كوه‌ وجود دارد. بنابر يكي‌ از آنها، هنگامي‌ كه‌ اسب‌ بالدار، پگاسوس‌ ، پا بر زمين‌ كوفت‌ و به‌ آسمان‌ رفت‌، از خوردن‌ سم‌ او به‌ زمين‌، چشمه‌ي‌ هيپوكرنه‌ كه‌ موضوع‌ يكي‌ از اشعار كيتس‌ است‌، در كوه‌ هليكون‌ پديد آمد. در شمال‌ اين‌ كوه‌، شهر تسپياي‌ واقع‌ است‌ كه‌ با تب‌ در كشمكش‌ بود، و در نزديكي‌ آن‌ چشمه‌اي‌ است‌ كه‌، بنابر اساطير، ناركيسوس‌ تصوير خود يا صورت‌ خواهر محبوب‌ خود را در آن‌ ديد و شيفته‌ي‌ آن‌ شد. 

هزيود كه‌ بود؟
12-2- در شهر كوچك‌ آسكرا ، نزديك‌ تسپياي‌، هزيود ، شاعري‌ كه‌ پس‌ از هومر محبوب‌ترين‌ شاعر كلاسيك‌ يونان‌ است‌، به‌ سر مي‌برد. اين‌ شاعر بر طبق‌ يك‌ روايت‌ تاريخي‌ به‌ سال‌ 846 متولد شد و به‌ سال‌ 777 درگذشت‌. ولي‌ برخي‌ از دانشمندان‌ و تاريخ‌نويسان‌ تولد او را به‌ 650 رسانيده‌اند. محتملاً صد سال‌ پيش‌ از اين‌ تاريخ‌ اخير زندگي‌ مي‌كرده‌ است‌. زادگاه‌ هزيود شهر كومه‌ از بلاد آيوليا واقع‌ در آسياي‌ صغير بود. پدرش‌ كه‌ در آن‌ شهر دچار فقر شده‌ بود، به‌ آسكرا، كه‌ به‌ گفته‌ي‌ هزيود «در زمستان‌ نكبتبار و در تابستان‌ طاقت‌فرساست‌ و هيچ‌گاه‌ لطفي‌ ندارد، مهاجرت‌ كرد. هزيود از كودكي‌ به‌ شباني‌ پرداخت‌ و در مزارع‌ كار كرد و در پي‌ گله‌هاي‌ خود در دامنه‌ كوهستان‌ هليكون‌ خراميد. ناگاه‌ دريافت‌ كه‌ خدايان‌ هنر در كالبد او روح‌ شعر دميدند، و از آن‌ پس‌ به‌ ساختن‌ و خواندن‌ شعر پرداخت‌ و در مسابقات‌ موسيقي‌ به‌ دريافت‌ جايزه‌هاي‌ بسيار نايل‌ آمد و بنا به‌ گفته‌ي‌ عده‌اي‌، برخي‌ از جوايز را از دست‌ هومر دريافت‌ كرد. 

مانند ساير يونانيان‌، به‌ اساطير و داستانهاي‌ شگفت‌آور كهن‌ علاقه‌ي‌ فراوان‌ داشت‌ و تبارنامه‌اي‌ براي‌ خدايان‌ نگاشت‌ كه‌ بخشي‌ از آن‌ موجود است‌. همان‌گونه‌ كه‌ تاريخ‌ از تبارنامه‌هاي‌ پادشاهان‌ بي‌نياز نيست‌، دين‌ نيز نيازمند نسب‌ نامه‌هاي‌ خدايان‌ است‌. اين‌ نسب‌ نامه‌ تئوگونيا نام‌ دارد. نخست‌ درباره‌ي‌ موزها سخن‌سرايي‌ مي‌كند، زيرا اينان‌ كه‌ الاهه‌ي‌ هنرهاي‌ زيبا شمرده‌ مي‌شدند، در مجاورت‌ او، در كوه‌ هليكون‌ استقرار داشتند. وي‌ با خيال‌ جوان‌ خود، آنان‌ را مي‌ديد كه‌ در دامنه‌ي‌ كوه‌ «با پاهاي‌ لطيف‌ خود مي‌رقصند» و در هيپوكرنه‌ «پيكر لطيف‌ خود را مي‌شويند»؛ سپس‌ به‌ توصيف‌ زاييده‌ شدن‌ جهان‌ (آري‌، زاييده‌ شدن‌، نه‌ آفريده‌ شدن‌) مي‌پردازد و داستان‌ ولايت‌ يافتن‌ خدايي‌ از خداي‌ ديگر را، تا آنجا كه‌ جاي‌ در كوه‌ اولمپ‌ بر خدايان‌ تنگ‌ مي‌شود، نقل‌ مي‌كند: در آغاز، خدايي‌ بي‌تعين‌ (خائوس‌) وجود داشت‌. سپس‌ خداي‌ زمين‌ (گايا) ، كه‌ ملجأ استوار و ايمن‌ همه‌ي‌ موجودات‌ جاويدان‌ (خدايان‌) شد، پديد آمد. (در آيين‌ يونانيان‌ كهن‌، خدايان‌ يا روي‌ زمين‌ و يا اندرون‌ آن‌، و در هر حال‌ نزديك‌ به‌ آدميان‌، به‌ سر مي‌برند). پس‌ از آن‌، تارتاروس‌، خداي‌ عالم‌ سفلا، و بعد از او اروس‌، كه‌ خداي‌ عشق‌ و زيباترين‌ خدايان‌ است‌، فرا آمد. خداي‌ تاريكي‌ و شب‌ (اربوس‌) از خائوس‌ زاده‌ شد، و خداي‌ اثير و روز از او. خداي‌ كوهها و آسمان‌ (اورانوس‌) از خداي‌ زمين‌ زاد، و از قرين‌ گشتن‌ آن‌ دو، خداي‌ دريا (اوكئانوس‌) ولادت‌ يافت‌. مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ مقصود هزيود از زاده‌ شدن‌ اين‌ خدايان‌ چيزي‌ جز اين‌ نيست‌ كه‌ جهان‌ در آغاز ماده‌اي‌ بي‌تعين‌ بوده‌ است‌ و سپس‌ زمين‌ و مظاهر آن‌، شب‌ و روز، و درياها از آن‌ ماده‌ي‌ بي‌تعين‌ پديد آمده‌اند، و عامل‌ پديد آمدن‌ همه‌ي‌ آنها نوعي‌ شوق‌ يا خواست‌ است‌. به‌ راستي‌ كه‌ هزيود فيلسوفي‌ است‌ كه‌ مفهوم‌ انتزاعي‌ خدايان‌ را متشخص‌ كرده‌ و در قالب‌ شعر ريخته‌ است‌ - و اين‌ همان‌ كاري‌ است‌ كه‌ يكي‌ دو قرن‌ بعد، در جزيره‌ سيسيل‌، به‌ وسيله‌ي‌ امپدوكلس‌ تكرار شد و زمينه‌ي‌ فلسفه‌ي‌ طبيعي‌ حكيمان‌ يونيايي‌ را فراهم‌ آورد.
اساطيري‌ كه‌ هزيود بيان‌ مي‌كند، از قساوت‌ و كارهاي‌ وحشتناك‌ سرشارند و رسواترين‌ روابط‌ جنسي‌ را با بي‌پروايي‌ به‌ خدايان‌ نسبت‌ مي‌دهند. از آميزش‌ آسمان‌ با زمين‌، تيتانها پديد آمدند كه‌ برخي‌ از آنان‌ داراي‌ پنجاه‌ سر و صد دست‌ بودند. اما چون‌ مورد مهر اورانوس‌ قرار نگرفتند، به‌ دنياي‌ سفلا يا تارتاروس‌ تيره‌ افكنده‌ شدند. زمين‌ كه‌ از اين‌ كار ناراضي‌ بود، به‌ آنان‌ پيشنهاد كرد كه‌ پدر خود را بكشند و يكي‌ از آنان‌ به‌ نام‌ كرونوس‌ اين‌ مهم‌ را بر عهده‌ گرفت‌. زمين‌ كه‌ سخت‌ شادمان‌ شده‌ بود، كرونوس‌ را در جايي‌ پنهان‌ كرد و داسي‌ دندانه‌ دار به‌ دست‌ او داد و روشي‌ را كه‌ مي‌بايستي‌ در پيش‌ گيرد به‌ او آموخت‌. آن‌گاه‌ خداي‌ آسمان‌ پهناور با خداي‌ شب‌ نزد زمين‌ برفت‌ و چون‌ مشتاق‌ عشق‌ بود، زمين‌ را در آغوش‌ گرفت‌. كرونوس‌ كه‌ اين‌ بديد، پدر را اخته‌ كرد و اندام‌ بريده‌ شده‌ را به‌ دريا افكند. از قطره‌هاي‌ خوني‌ كه‌ بر زمين‌ پاشيده‌ شد، ارينوئس‌ يا لاهگان‌ انتقام‌ زادند، و از كفي‌ كه‌ گرد اندام‌ بر روي‌ آب‌ فراهم‌ آمد، آفروديته‌، الاهه‌ي‌ عشق‌، برخاست‌. پس‌ تيتانها بر كوه‌ اولمپ‌ دست‌ يافتند و خداي‌ آسمان‌ را از تخت‌ خويش‌ فرود آوردند و كرونوس‌ را به‌ جاي‌ او نشاندند. كرونوس‌ خواهر خويش‌ رئا را به‌ زني‌ گرفت‌. چون‌ پدر و مادرش‌، يعني‌ آسمان‌ و زمين‌، پيشگويي‌ كرده‌ بودند كه‌ كرونوس‌ به‌ دست‌ يكي‌ از فرزندان‌ خويش‌ سرنگون‌ مي‌شود، وي‌ همه‌ي‌ فرزندان‌ خود را بلعيد. فقط‌ زئوس‌ كه‌ در نهان‌ در كرت‌ ولادت‌ يافته‌ بود، زنده‌ ماند و هنگامي‌ كه‌ به‌ جواني‌ رسيد، كرونوس‌ را خلع‌ كرد و او را بر آن‌ داشت‌ كه‌ فرزندان‌ خويش‌ را از شكم‌ بيرون‌ آورد. سپس‌ تيتانها را به‌ قعر زمين‌ باز فرستاد. 

اين‌ است‌ روش‌ به‌ وجود آمدن‌ خدايان‌، و چنين‌ است‌ شرحي‌ كه‌ هزيود درباره‌ي‌ آنها سروده‌ است‌. اما ما در منظومه‌ي‌ تئوگونيا به‌ افسانه‌هاي‌ ديگري‌ هم‌ برمي‌خوريم‌. از اين‌ زمره‌اند داستان‌ پرومته‌ي‌ دورانديش‌ و آتش‌آور، و داستان‌ فسق‌ و فجور فراوان‌ خدايان‌، كه‌ به‌ اعتبار آن‌ همه‌ي‌ يونانيان‌ خود را از نسل‌ خدايان‌ مي‌دانند، چنان‌ كه‌ همه‌ي‌ آمريكاييان‌ به‌ اصرار خود را بازمانده‌ي‌ سرنشينان‌ دلير كشتي‌ مي‌فلاور (نام‌ يك‌ كشتي‌ است‌ كه‌ گروهي‌ از مهاجران‌ نخستين‌ اروپا را در سال‌ 1620 ميلادي‌ به‌ آمريكا رسانيد.) مي‌شمارند. ما نمي‌دانيم‌ كه‌ كدام‌ يك‌ از اين‌ افسانه‌ها از فرهنگ‌ ابتدايي‌ و نزديك‌ به‌ دوره‌ي‌ توحش‌ يونان‌ ناشي‌ شده‌ و كدام‌ يك‌ را هزيود ساخته‌ است‌. در آثار هومر جز اندكي‌ از اين‌ افسانه‌ها نيامده‌ است‌، و شايد برخي‌ از مفاسدي‌ كه‌ در اين‌ افسانه‌ها به‌ خدايان‌ كوه‌ اولمپ‌ نسبت‌ داده‌ شده‌ است‌، در دوره‌ي‌ تكامل‌ اخلاقي‌ و رواج‌ نقدهاي‌ فلسفي‌، به‌ وسيله‌ي‌ خيال‌ تيره‌ي‌ خنياگر آسكرا (هزيود) جعل‌ شده‌ باشند. 

هزيود، در منظومه‌اي‌ كه‌ بدون‌ شك‌ از اوست‌، از قله‌ي‌ كوهها به‌ دشتها فرود آمده‌ و شعري‌ استوار در وصف‌ زندگي‌ كشاورزان‌ سروده‌ و آن‌ را به‌ صورت‌ اندرزنامه‌ي‌ عتاب‌آلودي‌ براي‌ برادر خود پرسئوس‌ درآورده‌ است‌. اين‌ منظومه‌ كارها و روزها نام‌ دارد و هزيود در طي‌ آن‌، به‌ بهانه‌ي‌ هدايت‌ برادر خود، گفتنيها را مي‌گويد. پرسئوس‌ با فريبكاري‌ بخشي‌ از ميراثي‌ را كه‌ به‌ برادر رسيده‌ ضبط‌ كرده‌ است‌. در مطلع‌ منظومه‌ آمده‌ است‌: «اكنون‌ براي‌ تو، پرسئوس‌ بسيار ابله‌، سخن‌ مي‌گويم‌ و از اين‌ سخن‌ جز خير تو منظوري‌ ندارم‌» آن‌گاه‌ شاعر فضيلت‌ و همت‌ را توصيف‌ مي‌كند و شرافتمندي‌ و رنجبري‌ را بالاترين‌ كرامتها مي‌خواند و خوشگذراني‌ و تنبلي‌ را نشانه‌هاي‌ بيخردي‌ مي‌داند. «انتخاب‌ انبوه‌ رذيلتها براي‌ تو آسان‌تر است‌، زيرا راه‌ آن‌ هموار و نزديك‌ است‌ خدايان‌ جاويد راه‌ فضيلتها را، مخصوصاً در آغاز كار، سخت‌ دراز و ناهموار و با رنج‌ و كوشش‌ قرين‌ كرده‌اند. ولي‌، برخلاف‌ رنجهايي‌ كه‌ در آغاز اين‌ راه‌ وجود دارد، پايان‌ آن‌ بسيار راحت‌بخش‌ است‌» سپس‌ هزيود براي‌ كارهاي‌ كشاورزي‌ قانونهايي‌ وضع‌ مي‌كند و بهترين‌ فصل‌ كشت‌ و نهال‌كاري‌ و درو را، با بياني‌ كه‌ بعدها در شعرهاي‌ عالي‌ ويرژيل‌ صيقل‌ مي‌يابد، برمي‌شمارد و برادرش‌ را از بسيار ميگساردن‌ در تابستان‌ و تن‌ را كم‌ پوشاندن‌ در زمستان‌ برحذر مي‌دارد. در بيان‌ فصل‌ زمستان‌ سخت‌ بئوسي‌ مي‌گويد: «باد در اين‌ فصل‌ به‌ قدري‌ سرد است‌ كه‌ پوست‌ گاوها را مي‌كند. آب‌ درياها و رودها بر اثر وزش‌ باد شمال‌ متموجند؛ جنگلها ناله‌ سر مي‌دهند، صنوبرها فرو مي‌افتند، و حيوانات‌، وحشت‌ زده‌ در برابر برف‌ سفيدفام‌، به‌ پناهگاهها مي‌شتابند» اما در همين‌ هنگام‌ كلبه‌هاي‌ روستايي‌ محيطي‌ بس‌ دلپذير دارند، و اين‌ است‌ پاداش‌ كار و دلاوري‌ و زيركي‌ رنجبران‌! بادهاي‌ سخت‌ نمي‌توانند به‌ كلبه‌ها راه‌ يابند و نظام‌ خانوادگي‌ را بر هم‌ زنند. زنان‌ كلبه‌نشين‌، كه‌ براي‌ مردان‌ بهترين‌ ياور و برترين‌ پاداشند، در مقابل‌ فداكاريهاي‌ مردان‌ خود، جانفشاني‌ مي‌كنند. 

هزيود درباره‌ي‌ زناشويي‌ نظري‌ قاطع‌ نمي‌دهد. از اين‌ رو مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ يا تأهل‌ اختيار نكرده‌ است‌ يا دوره‌ي‌ ازدواج‌ او، به‌ سبب‌ مرگ‌ همسر، كوتاه‌ بوده‌ است‌. زيرا كسي‌ كه‌ همسري‌ در كنار دارد، با لحني‌ چنين‌ كينه‌آلود درباره‌ي‌ زن‌ سخن‌ نمي‌گويد. البته‌ هزيود، در پايان‌ مطالبي‌ كه‌ از تئوگونيا بر جاي‌ مانده‌ است‌، از روزگاراني‌ كه‌ زنان‌ قهرمان‌ از مردان‌ قهرمان‌ كمتر نبودند و خدايان‌ زن‌ شيوع‌ داشتند ياد مي‌كند. اما به‌ طور كلي‌، در هر دو منظومه‌ي‌ خود، با غبطه‌اي‌ آميخته‌ به‌ كينه‌ و سرزنش‌، همه‌ي‌ بديهاي‌ جهان‌ را به‌ پاندوراي‌ زيبا نسبت‌ مي‌دهد و مي‌گويد كه‌ چون‌ پرومته‌ آتش‌ را از خدايان‌ دزديد، زئوس‌ سخت‌ به‌ خشم‌ افتاد و خدايان‌ را به‌ آفرينش‌ زن‌ واداشت‌ تا تحفه‌اي‌ به‌ انسان‌ بدهد. 

فرمان‌ داد كه‌ هفايستوس‌ بي‌درنگ‌ خاك‌ را با آب‌ درآميزد و آواز و نيروي‌ مرد را بر آن‌ بيفزايد و بدو چهره‌اي‌ زيبا، به‌ سان‌ چهره‌هاي‌ الاهگان‌ بخشد. سپس‌ از آتنه‌ خواست‌ تا او را بافندگي‌ بياموزد و به‌ آفروديته‌ي‌ زرين‌ فرمود كه‌ گرداگرد سر او لطف‌ و شهوت‌ و علايقي‌ تباهي‌آور بپراكند. به‌ هرمس‌ پيغام‌رسان‌ امر كرد كه‌ ذهني‌ چون‌ ذهن‌ سگ‌ بدو ارزاني‌ دارد و در او خدعه‌ بيافريند... همه‌ فرمان‌ بردند... و پيك‌ خدايان‌ آوازي‌ نافذ در نهاد او نهاد و او را «پاندورا» نام‌ داد، زيرا همه‌ي‌ ساكنان‌ كوه‌ اولمپ‌ هديه‌اي‌ به‌ او داده‌ بودند تا به‌ خوبي‌ بتواند مردان‌ پرتدبير را بيازارد. 

زئوس‌ پاندوراي‌ زيبا را به‌ اپيمتئوس‌ بخشيد و اپيمتئوس‌، برخلاف‌ رأي‌ برادرش‌ پرومته‌ كه‌ وي‌ رااز پذيرفتن‌ هديه‌هاي‌ خدايان‌ منع‌ كرده‌ بود، در برابر زيبايي‌ زانو زد. اپيمتئوس‌ صندوقي‌ عجيب‌ و اسرارآميز داشت‌ كه‌ پرومته‌ نزد وي‌ گذارده‌ و سپرده‌ بود كه‌ هيچ‌گاه‌ آن‌ را نگشايد. پاندورا از ديدن‌ آن‌ صندوق‌ كنجكاو شد، پس‌ صندوق‌ را گشود. ناگهان‌ ده‌ هزار بدي‌ از درون‌ آن‌ صندوق‌ به‌ پرواز درآمدند و زندگي‌ را براي‌ انسان‌ ناگوار كردند. چيزي‌ جز اميد در صندوق‌ باقي‌ نماند. بدانسان‌ كه‌ هزيود ميگويد، «زنان‌ لطيف‌، زنان‌ موذي‌، از پاندورا ناشي‌ شدند - زنان‌ با آنكه‌ با مردان‌ به‌ سر مي‌برند، نه‌ تنها براي‌ رفع‌ نيازمنديها آنان‌ را ياري‌ نمي‌كنند، بلكه‌ بر مشكلات‌ آنان‌ مي‌افزايند. آري‌، زئوس‌ زنان‌ را به‌ مردان‌ بخشيد تا مصدر شر باشند». 

با اين‌ همه‌، شاعر پريشان‌ معتقد است‌ كه‌ تجرد خوش‌تر از ازدواج‌ نيست‌. زيرا پيري‌ و تنهايي‌ بدبختيهايي‌ بزرگند و دارايي‌ آن‌ كس‌ كه‌ فرزندي‌ ندارد، پس‌ از مرگ‌ او به‌ خويشاوندانش‌ مي‌رسد. پس‌، مصلحت‌ مرد در ازدواج‌ است‌. با اين‌ همه‌ نبايد پيش‌ از سي‌ سالگي‌ ازدواج‌ كرد. فرزند نيز بايد داشت‌، اما نه‌ بيش‌ از يكي‌. اگر شماره‌ي‌ فرزندان‌ از يك‌ تجاوز كند، اموال‌ پدر، پس‌ از مرگ‌ او دستخوش‌ انقسام‌ مي‌شود:
چون‌ مردانگي‌ تو به‌ پختگي‌ رسيد،
زني‌ را كه‌ به‌ همسريت‌ رضا دهد، با خود به‌ خانه‌ بر.
سن‌ ازدواج‌ سي‌ سالگي‌ است‌.
از اين‌ حد چيزي‌ مكاه‌ و بر آن‌ ميفزاي‌...
دوشيزه‌اي‌ برگزين‌ كه‌ بتواني‌ اخلاق‌ پاك‌ را
با اين‌ عشق‌ خردمندانه‌ بر دل‌ او نقش‌ كني‌.
همسر تو بايد دختري‌ از اطرافيان‌ تو باشد.
و با چشماني‌ محتاط‌تر بنگر
مبادا با انتخابي‌ ابلهانه‌
مايه‌ي‌ خنده‌ي‌ نزديكان‌ خود شوي‌.
بهترين‌ هديه‌ي‌ سرنوشت‌ به‌ انسان‌
زني‌ است‌ زيبا و پرهيزگار،
و مصيبتي‌ بدتر از آن‌ نيست‌ كه‌ سرنوشت‌
همسري‌ فرومايه‌، اسير خورد و نوش‌، بر سر راهت‌ قرار دهد
زناني‌ اين‌گونه‌، بي‌آتش‌،
پيكر رنجديده‌ي‌ تو را مي‌سوزانند
و در استخوانهاي‌ نيرومند تو آتشي‌ برمي‌افروزند
كه‌ تو را در بحبوحه‌ي‌ جواني‌، پير مي‌گرداند. 

هزيود
مجازاتهايي‌ كه‌ سولون‌ براي‌ قانون‌شكنان‌ تعيين‌ كرد، نسبت‌ به‌ كيفرهاي‌ مورد نظر دراكون‌، خفيف‌ بود. به‌ هر يك‌ از اعضاي‌ جامعه‌ حق‌ داد كه‌ بر ضد كسي‌ كه‌ به‌ نظر ايشان‌ مرتكب‌ جنايتي‌ شده‌ است‌، اقامه‌ي‌ دعوي‌ كنند. مي‌خواست‌ مردم‌ قوانين‌ او را درست‌ دريابند و از آنها پيروي‌ كنند. از اين‌ رو قوانين‌ خود را، در مقر حاكم‌ ديني‌ شهر، روي‌ استوانه‌ها يا منشورهاي‌ چوبيني‌ كه‌ چرخانده‌ و خوانده‌ مي‌شدند نوشت‌.
بر آن‌ است‌ كه‌ انسان‌ در آغاز ظهور خود با سعادت‌ قرين‌ بود. خدايان‌، در دوره‌ي‌ خوش‌ كرونوس‌ كه‌ ويرژيل‌ آن‌ را دوره‌ي‌ «سلطه‌ي‌ كيوان‌» ناميده‌ است‌، «نژادي‌ زرين‌» آفريدند كه‌ مانند خدايان‌، بدون‌ رنج‌، زندگي‌ مي‌كرد. زمين‌، خود، غذاي‌ آن‌ قوم‌ را آماده‌ مي‌كرد و گله‌هاي‌ آن‌ را، با رستنيهاي‌ خود، به‌ بار مي‌آورد. پس‌، انسانها سده‌ها با شادي‌ زيستند؛ پيري‌ نمي‌شناختند و مرگ‌ براي‌ آنان‌ همچون‌ خوابي‌ بود بر كنار از كابوس‌ و عذاب‌. اما ديري‌ نگذشت‌ كه‌ خدايان‌، به‌ اقتضاي‌ هوسهاي‌ آسماني‌ خود، «نژاد سيمين‌» را پست‌تر از مردم‌ نخستين‌ آفريدند؛ هر يك‌ از اينان‌ در ظرف‌ يك‌ قرن‌ به‌ كمال‌ رشد خود مي‌رسيد و به‌ ندرت‌ با رنج‌ به‌ سر مي‌برد. پس‌ از آن‌، زئوس‌ «نژاد برنجين‌» را آفريد؛ اين‌ مردم‌ براي‌ خود از برنج‌ ابزار و سلاح‌ و خانه‌ ساختند و چندان‌ با يكديگر درافتادند كه‌ سرانجام‌ مرگ‌ سپاه‌ آنان‌ را در ربود. آن‌گاه‌ زئوس‌ «نژاد قهرماني‌» را آفريد كه‌ در تروا و تب‌ جنگيدند و پس‌ از مرگ‌ به‌ خوشي‌ در الوسيون‌ يا «جزيره‌ي‌ خجستگان‌» خانه‌ گرفتند. در پايان‌، «نژاد آهنين‌» به‌ وجود آمد، افراد اين‌ نژاد از نژادهاي‌ پيشين‌ پست‌تر و از صلاح‌ و پاسداري‌ قانون‌ دورتر بودند؛ روزها را با رنج‌ سپري‌ مي‌كردند و شبها را به‌ تلخي‌ به‌ روز مي‌رساندند؛ فرزندان‌ بر پدران‌ خود وقعي‌ نمي‌نهادند، و همه‌ از فرمانهاي‌ خدايان‌ سر مي‌پيچيدند؛ به‌ شهوت‌راني‌ و تن‌ آساني‌ مي‌گراييدند و با يكديگر مي‌جنگيدند؛ بي‌اعتمادي‌ و رشوه‌ و تهمت‌ و ظلم‌ و فقر شيوع‌ داشت‌. هزيود با لحني‌ حسرت‌بار مي‌گويد كه‌ «كاش‌ او در اين‌ دوره‌ به‌ دنيا نمي‌آمد، بلكه‌ به‌ دوره‌هاي‌ پيش‌ يا پس‌ از آن‌ تعلق‌ داشت‌». آرزو مي‌كند كه‌ زئوس‌ در انهدام‌ مردم‌ دوره‌ي‌ آهن‌ شتاب‌ ورزد. 

هزيود فقر و بيداد عصر خويش‌ را بدين‌ صورت‌ لاهوتي‌ نمايش‌ مي‌دهد. از دريافت‌ بديهاي‌ عصر خود، باور مي‌دارد كه‌ در گذشته‌ خدايان‌ و قهرمانان‌ بر جهان‌ حكومت‌ مي‌كرده‌اند، و زندگي‌ سيمايي‌ خوشايند داشته‌ است‌؛ به‌ حق‌ مي‌رساند كه‌ انسان‌ همواره‌، مانند كشاورزان‌ بئوسي‌، دچار بينوايي‌ و خواري‌ نبوده‌ است‌، اما در نمي‌يابد كه‌ وي‌ از منظر محدود طبقه‌ي‌ خود به‌ جهان‌ مي‌نگردو نظراتش‌ درباره‌ي‌ زندگي‌، كار، و زن‌ و مرد تا چه‌ اندازه‌ محدود و ناسوتي‌ و روي‌ هم‌ رفته‌، بازاري‌ است‌. تصوري‌ كه‌ هزيود از زندگي‌ انسانها داده‌ است‌ بسيار پست‌تر از تصويري‌ است‌ كه‌ در هومر يافت‌ مي‌شود. هومر تصوري‌ از جنايت‌ و ترس‌، و همچنين‌ شكوه‌ و بزرگواري‌، ترسيم‌ مي‌كند. هومر شاعر بود، و مي‌دانست‌ كه‌ پرتوي‌ از زيبايي‌، انبوهي‌ از گناهان‌ را جبران‌ مي‌كند. هزيود دهقاني‌ بود كه‌ از مخارج‌ زن‌ گرفتن‌ مي‌ناليد و از گستاخي‌ زنان‌، كه‌ سر يك‌ ميز با شوهران‌ خود مي‌نشستند، شكايت‌ داشت‌. هزيود، با صراحت‌ خشني‌، وضعيت‌ زشت‌ طبقات‌ پايين‌ جامعه‌ي‌ اوليه‌ي‌ يونان‌ را تصوير مي‌كند - فقر شديد بردگان‌ و برزگران‌ كوچكي‌ كه‌ با رنج‌ خود تمام‌ شكوه‌ و بازيهاي‌ جنگي‌ اشراف‌ و شاهان‌ را مهيا مي‌كردند. هومر درباره‌ي‌ قهرمانان‌ و اميران‌ و براي‌ بزرگان‌ و بانوان‌ شعر مي‌سرود. ولي‌ هزيود بزرگان‌ را نمي‌شناخت‌ و به‌ توصيف‌ زندگاني‌ مردم‌ ساده‌ مي‌پرداخت‌. در اشعار هزيود بانگ‌ رساي‌ قيامهاي‌ دهقاني‌ را كه‌ در آتيك‌، اصلاحات‌ سولون‌ و ديكتاتوري‌ پيسيستراتوس‌ را به‌ وجود آورد مي‌شنويم‌ (تاريخ‌ در مورد مرگ‌ هزيود خاموش‌ است‌. بنا بر روايات‌، در سن‌ هشتاد، دختري‌ به‌ نام‌ كلومنه‌ را فريفت‌. برادر دختر، او را كشت‌ و جسدش‌ را به‌ دريا افكند. سپس‌ فرزند او، كه‌ شاعر بزمي‌ ستسيخوروس‌ است‌، در جزيره‌ي‌ سيسيل‌ از كلومنه‌ زاده‌ شد). 

در بئوسي‌ نيز مانند پلوپونز، زمينها متعلق‌ به‌ اشراف‌ بود، و اشراف‌، دور از املاك‌ خود، در شهرها به‌ سر مي‌بردند. آبادترين‌ شهرهاي‌ بئوسي‌ در پيرامون‌ درياچه‌ي‌ كوپايس‌ قرار داشت‌. اين‌ درياچه‌ اكنون‌ خشك‌ است‌، ولي‌ در قديم‌، به‌ كمك‌ چند تونل‌ و ترعه‌، اراضي‌ اطراف‌ را آبياري‌ مي‌كرد. در اواخر عصر هومر، اقوامي‌ از حدود كوه‌ بوئئون‌ در اپيروس‌، به‌ اين‌ ناحيه‌ي‌ آباد يورش‌ آوردند و شهرهاي‌ متعدد را گرفتند. از اين‌ قبيل‌ است‌: خايرونيا، كه‌ در آنجا فيليپ‌، با غلبه‌ي‌ خود، به‌ آزادي‌ يونان‌ پايان‌ داد؛ تب‌، كه‌ بعداً پايتخت‌ قوم‌ مهاجم‌ گشت‌؛ و اورخومنوس‌، كه‌ پايتخت‌ ديرين‌ قوم‌ مينوسي‌ بود. در اعصار قديم‌، اين‌ شهرها و چند شهر ديگر اتحاديه‌اي‌ به‌ نام‌ «اتحاديه‌ي‌ بئوسيايي‌» تشكيل‌ دادند و سيادت‌ تب‌ را پذيرفتند. مردم‌ هر ساله‌ مديران‌ اتحاديه‌ را برمي‌گزيدند و در كورونيا به‌ وجود آمدن‌ اتحاديه‌ را جشن‌ مي‌گرفتند. 

مردم‌ آتن‌ اهالي‌ بئوسي‌ را مردمي‌ بي‌ذوق‌ مي‌خواندند و مسخره‌ مي‌كردند و كودني‌ آنان‌ را به‌ پرخوري‌ و آب‌ و هواي‌ مرطوب‌ و مه‌آلود آنان‌ نسبت‌ مي‌دادند - درست‌ همان‌گونه‌ كه‌ فرانسويان‌ كشور و اهالي‌ انگليس‌ را به‌ سخره‌ مي‌گيرند. اتفاقاً آتنيان‌ در تحقير بئوسي‌ چندان‌ از صواب‌ بر كنار نبودند. زيرا مردم‌ بئوسي‌ در جريان‌ تاريخ‌ به‌ كارهايي‌ بس‌ ناپسند دست‌ زدند و حوادثي‌ نامطلوب‌ به‌ وجود آوردند. مثلاً مردم‌ شهر تب‌ با مهاجمان‌ ايراني‌ همكاري‌ كردند و صدها سال‌ همچون‌ خاري‌ در تن‌ آتن‌ فرو رفتند، ولي‌ البته‌ محسناتي‌ هم‌ داشتند. قهرمانان‌ دلاور و وفادار جنگ‌ پلاته‌، همچون‌ هزيود رنجبر و مبارز، پينداروس‌ بلندپرواز، اپامينونداس‌ نجيب‌ و پلوتارك‌ محبوب‌ از اين‌ سرزمين‌ برخاستند. بايد مراقب‌ باشيم‌ كه‌ رقيبان‌ آتن‌ را از چشم‌ مردم‌ آتن‌ ننگريم‌. 

دلفي‌
12-3- پس‌ از آنكه‌ خايرونيا ، شهر پلوتارك‌، راترك‌ مي‌كنيم‌، از كوههاي‌ متعدد خطرناك‌ مي‌گذريم‌ و به‌ فوكيس‌ مي‌رسيم‌ و از آنجا به‌ دامنه‌ي‌ كوه‌ پارناسوس‌ و شهر دلفي‌ برمي‌خوريم‌. در فاصله‌ي‌ هزار قدمي‌، دشت‌ كريسايا گسترده‌ است‌ كه‌ در آن‌ هزاران‌ درخت‌ زيتون‌ با برگهاي‌ نقره‌گون‌ خود مي‌درخشند. پانصد قدم‌ پايين‌تر، يكي‌ از دهانه‌هاي‌ بزرگ‌ خليج‌ كورنت‌ به‌ نظر مي‌رسد، و كشتيهايي‌ كه‌ از راههاي‌ دور مي‌رسند، با آرامش‌ تمام‌ از آبهاي‌ ظاهراً آرام‌ آن‌ مي‌گذرند. در آن‌ سوي‌ اين‌ دهانه‌ي‌ وسيع‌، چند رشته‌ كوه‌ وجود دارد كه‌ آفتاب‌ غروب‌گاهي‌ جامه‌اي‌ ارغواني‌ بر پيكرشان‌ مي‌پوشاند. پس‌ از عبور از پيچي‌، به‌ چشمه‌ي‌ كاستاليا مي‌رسيم‌ كه‌ در شكافي‌ ميان‌ صخره‌هايي‌ پر شيب‌ واقع‌ شده‌ است‌. به‌ طوري‌ كه‌ در افسانه‌ها آمده‌ است‌، مردم‌ دلفي‌، بيخردانه‌، ازوپ‌ (آيسوپوس‌) را از بالاي‌ همين‌ صخره‌ به‌ زير افكندند و بدين‌ طريق‌ افسانه‌اي‌ بر افسانه‌هاي‌ آن‌ چشمه‌ افزودند. همچنين‌ به‌ گواهي‌ تاريخ‌، فيلوملوس‌، سردار شهر فوكيس‌، مردم‌ لوكريس‌ را در «جنگ‌ مقدس‌» دوم‌ از همين‌ صخره‌ها تعقيب‌ كرد و شكست‌ داد. (در يونان‌، بر سر عوايد معبد آپولون‌، دو بار «جنگ‌ مقدس‌» روي‌ داد. يكي‌ در سالهاي‌ 595-585 ق‌.م‌، و ديگري‌ در 356-346. دفعه‌ي‌ اول‌، يونانيان‌ جنوبي‌ بر ضد مردم‌ پيرامون‌ بندركيرها برخاستند. زيرا اين‌ مردم‌ از كساني‌ كه‌ براي‌ رفتن‌ به‌ معبد دلفي‌ از آنجا مي‌گذشتند، باج‌ مي‌گرفتند. در دفعه‌ي‌ دوم‌، نيروهاي‌ يونان‌، كه‌ تحت‌ لواي‌ فيليپ‌ مقدوني‌ گرد آمده‌ بودند، پس‌ از غلبه‌ بر مردم‌ فوكيس‌ كه‌ بر دلفي‌ تسلط‌ داشتند، بر عوايد معبد آپولون‌ چنگ‌ انداختند. جنگ‌ مقدس‌ اول‌ باعث‌ بي‌طرفي‌ دلفي‌ و برقراري‌ بازيهاي‌ پوتيايي‌ شد، و جنگ‌ مقدس‌ دوم‌ به‌ استيلاي‌ مقدونيان‌ بر سراسر يونان‌ انجاميد). بالاتر از اين‌ صخره‌ها، قله‌هاي‌ دوگانه‌ي‌ كوه‌ پارناسوس‌ قرار دارد و موزها، پس‌ از خستگي‌ از اقامت‌ در كوه‌ هليكون‌، در اين‌ محل‌ سكنا گزيدند. يونانيان‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ اين‌ قله‌ها صدها كيلومتر از روي‌ صخره‌هاي‌ دشوار بالا مي‌رفتند. مه‌ انبوه‌ و دريايي‌ كه‌ اشعه‌ي‌ خورشيد بر آن‌ مي‌تابيد، به‌ آن‌ نقطه‌ منظره‌اي‌ زيبا و خوف‌انگيز مي‌داد. از اين‌ رو يونانيان‌ باورداشتند كه‌ آنجا خدايي‌ وحشتناك‌ سكونت‌ مي‌كند. اينان‌ زلزله‌هاي‌ متعددي‌ را كه‌ در آن‌ نقطه‌ رخ‌ داده‌ و باعث‌ ترس‌ مهاجماني‌ چون‌ ايرانيان‌ و مردمان‌ فوكيس‌ و گل‌ شده‌ بود، دفاع‌ خدايان‌ از مقر خويش‌ تلقي‌ مي‌كردند. مؤمنان‌ از ديرباز به‌ آنجا مي‌رفتند تا از بادهايي‌ كه‌ ميان‌ دره‌ها مي‌وزد، يا گازهايي‌ كه‌ از نهاد زمين‌ برمي‌خيزد، آواز و اراده‌ي‌ خدايان‌ را بشنوند. سنگ‌ بزرگي‌ كه‌ كنار مخرج‌ گازهاي‌ زمين‌ قرار داشت‌، به‌ نظر يونانيان‌ مركز يونان‌ و ناف‌ عالم‌ بود. 

نزديك‌ اين‌ سنگ‌ بود كه‌ يونانيان‌ در آغاز براي‌ گايا ، الاهه‌ي‌ زمين‌، و بعدها براي‌ آپولون‌ معابدي‌ ساختند. مطابق‌ روايات‌، در قديم‌ نگهبان‌ زيارتگاه‌ دلفي‌، افعي‌ وحشتناكي‌ بود كه‌ مردان‌ را از آن‌ دور مي‌كرد. بعداً فويبوس‌ افعي‌ را با تير به‌ قتل‌ رسانيد و خود معبود آن‌ پرستشگاه‌ شد. پس‌ از آنكه‌ معبد قديمي‌ آنجا در 548 بر اثر حريق‌ از ميان‌ رفت‌، خانواده‌ي‌ اشرافي‌ آلكمايونيداي‌، كه‌ از آتن‌ تبعيد شده‌ بود، با صرف‌ اموال‌ خويش‌ و اموالي‌ كه‌ از سراسر يونان‌ براي‌ همين‌ كار گرد آمد، معبد را از نوبنياد نهاد. در گرداگرد ساختمان‌ معبد، كه‌ نماي‌ آن‌ از مرمر بود، رواقي‌ به‌ سبتك‌ دوري‌ ساختند و در داخل‌ آن‌ ستونهايي‌ به‌ سبك‌ ستونهاي‌ يونيايي‌ به‌ كار بردند و بارگاهي‌ كه‌ يونانيان‌ مانند آن‌ را كمتر ديده‌ بودند برپا كردند. راه‌ مقدسي‌ كه‌ به‌ اين‌ زيارتگاه‌ مي‌انجاميد بر گرد كوه‌ پيچيد و در هر گام‌ به‌ وسيله‌ي‌ مجسمه‌ها، رواقها، و معبدهايي‌ كوچك‌ زينت‌ يافته‌ بود. اين‌ معبدهاي‌ كوچك‌ را مردم‌ اولمپيا و دلفي‌ و دلوس‌ به‌ عنوان‌ هدايايي‌ براي‌ خدايان‌ يا مخزني‌ براي‌ اموال‌ مردم‌ آن‌ سامان‌ به‌ وجود آوردند. صد سال‌ پيش‌ از جنگ‌ ماراتون‌، مردم‌ كورنت‌ و سيكوئون‌ ساختمانهايي‌ از اين‌ نوع‌ در دلفي‌ بنا كردند. نظاير آنها در آتن‌ و تب‌ و كورنه‌ ساخته‌ شد، و مردم‌ كنيدوس‌ و سيفنوس‌ دست‌ به‌ ساختن‌ زيباترين‌ معابد كوچك‌ زدند. در ميان‌ هر يك‌ از معبدهاي‌ كوچك‌ دلفي‌، درست‌ رو به‌ روي‌ كوه‌ پارناسوس‌ ، تماشاخانه‌اي‌ وجود داشت‌، و از ياد نبايد برد كه‌ در يونان‌، نمايش‌ كاري‌ ديني‌ محسوب‌ مي‌شد. در بالاي‌ اين‌ اماكن‌، ورزشگاهي‌ نيز ساخته‌ شده‌ بود كه‌ در آن‌ يونانيان‌ محبوب‌ترين‌ عبادت‌ خود، يعني‌ سلامتي‌، دلاوري‌، زيبايي‌، و جواني‌ را تمرين‌ مي‌كردند. 

ما مي‌توانيم‌ اكنون‌ منظره‌ي‌ اين‌ محل‌ را در عيد آپولون‌ تصوير كنيم‌ و ابنوه‌ جمعيتي‌ را در نظر آوريم‌ كه‌ براي‌ شركت‌ در مراسم‌ عيد در حركتند و در سراسر راه‌ اين‌ شهر مقدس‌، و همچنين‌ كاروانسراها و چادرهايي‌ كه‌ براي‌ پذيرايي‌ آنان‌ برپا شده‌اند، هياهو به‌ راه‌ انداخته‌اند. زايران‌، با ترديد و احتياط‌، ميان‌ دكانهايي‌ كه‌ بازرگانان‌ زبردست‌ متاعهاي‌ خويش‌ را عرضه‌ مي‌كنند، مي‌گردند، در اجتماعات‌ ديني‌ شركت‌ مي‌جويند، و براي‌ تحصيل‌ خشنودي‌ آپولون‌، به‌ زيارت‌ معبد او مي‌روند قربانيها و هدايايي‌ تقديم‌ مي‌دارند. همچنين‌ آهنگهايي‌ مي‌سرايند و دعا مي‌خوانند و با خشوع‌ در تماشاخانه‌ مي‌نشينند و سپس‌، با گامهايي‌ سنگين‌، براي‌ تماشاي‌ بازيهاي‌ يونيايي‌ مي‌روند يا به‌ نظاره‌ي‌ كوه‌ و دريا مي‌پردازند. آري‌ روزگاري‌ زندگي‌ بدين‌ گونه‌ مي‌گذشت‌. 

محيط‌ آتن‌
12-4- در آتيك‌ حتي‌ شرايط‌ جوي‌ نيز متفاوت‌ به‌ نظر مي‌رسد: هوا پاكيزه‌ و خنك‌ و آفتابي‌ است‌، و خورشيد در هر سال‌ سي‌صد روز تابندگي‌ دارد. تازه‌ وارد در آتيك‌ فوراً به‌ ياد سخن‌ سيسرون‌ مي‌افتد: «هواي‌ پاكيزه‌ي‌ آتن‌ در تيزهوشي‌ مردم‌ آتيك‌ بزرگ‌ترين‌ تأثير را دارد». زمستان‌ و پاييز فصلهاي‌ بارندگي‌ آتيك‌ به‌ شمار مي‌روند. تابستان‌ كمتر باران‌ مي‌بارد. مه‌ به‌ ندرت‌ رخ‌ مي‌نمايد. در آتن‌ تقريباً سالي‌ يك‌بار، و در قله‌هاي‌ اطراف‌ آن‌ هر ساله‌ چهار يا پنج‌ بار برف‌ مي‌بارد. فصل‌ تابستان‌ گرم‌، ولي‌ خشك‌ و قابل‌ تحمل‌ است‌. در گذشته‌، در مردابهاي‌ نواحي‌ كم‌ارتفاع‌ بيماري‌ مالاريا به‌ تندرستي‌ لطمه‌ مي‌زد. خاك‌ آتيك‌ قوت‌ ندارد؛ تقريباً همه‌ جا سنگهاي‌ قليايي‌ در مجاورت‌ خاك‌ سطح‌ زمين‌ قرار دارد و زراعت‌ به‌ مثابه‌ نبردي‌ سخت‌ براي‌ تحصيل‌ رزق‌ درمي‌آيد (توسيديد مي‌گويد: «آتيك‌، به‌ علت‌ فقر خاك‌ خود، از ديرگاه‌ از تهاجم‌ و تفرقه‌ فارغ‌ ماند». ظهور تمدن‌ در آتيك‌ صرفاً به‌ خاطر بازرگاني‌ پر تهور اين‌ خطه‌ و پشتكار آن‌ در پرورش‌ زيتون‌ و انگور ميسر شد. 

جاي‌ بسي‌ تعجب‌ است‌ كه‌ در اين‌ شبه‌ جزيره‌ي‌ باير، شهرهاي‌ متعددي‌ به‌ وجود آمد. اين‌ شهرها در همه‌ جا پراكنده‌ بودند: در كنار هر بندرگاه‌ ساحلي‌ و تمام‌ دره‌هاي‌ موجود بين‌ تپه‌ها. در آغاز دوره‌ي‌ نوسنگي‌، مردمي‌ نيرومند و فعال‌ در آتيك‌ به‌ سر مي‌بردند. سپس‌ قوم‌ يوني‌، بر اثر تهاجم‌ و هجرت‌ اقوام‌ شمالي‌، از بئوسي‌ و پلوپونز به‌ آتيك‌ ريختند. اينان‌، كه‌ با پلاسگيها و موكناييها و آخاياييها آميخته‌ بودند، با مهمان‌ نوازي‌ بوميان‌ مواجه‌ شدند و با آنان‌ اختلاط‌ كردند. در آتيك‌، يك‌ نژاد فاتح‌ خارجي‌ بوميان‌ را استثمار نمي‌كرد، بلكه‌ يك‌ دودمان‌ مختلط‌ مديترانه‌اي‌، با قامتهاي‌ متوسط‌ و چهره‌هاي‌ سبزه‌، در آن‌ زندگي‌ مي‌كرد كه‌ مستقيماً خون‌ و فرهنگ‌ كهن‌ هلاسي‌ را به‌ ارث‌ برده‌ بود و با افتخار از كيفيت‌ بومي‌ خود آگاه‌ بود، و توانست‌ دوريهاي‌ تازه‌ به‌ دوران‌ رسيده‌ي‌ نيمه‌ وحشي‌ را از حريم‌ ملي‌ خود بيرون‌ نگاه‌ دارد. 

قوانين‌ اجتماعي‌ آتيك‌ بر اساس‌ پيوستگي‌ خوني‌ بود. هر خانواده‌ به‌ قبيله‌اي‌ بستگي‌ داشت‌ و هر قبيله‌ خود را از نسل‌ قهرماني‌ مقدس‌ مي‌دانست‌، خداي‌ معيني‌ را پرستش‌ مي‌كرد، تشريفات‌ ديني‌ خاصي‌ را به‌ جاي‌ مي‌آورد، و داراي‌ حاكم‌ و خزانه‌ دار و زمين‌ مشترك‌ و گورستان‌ اختصاصي‌ بود. اعضاي‌ قبيله‌ با غير ازدواج‌ نمي‌كردند و ميراث‌ آنان‌ به‌ غير نمي‌رسيد؛ هه‌ در همكاري‌ مي‌كوشيدند. دفاع‌ از قبيله‌، يا هر يك‌ از اعضاي‌ آن‌، بر عهده‌ي‌ همه‌ي‌ اعضاي‌ قبيله‌ بود. اين‌ اصل‌ در مورد انتقام‌گيري‌ از قبايل‌ ديگر يا برخي‌ از افراد آنها صدق‌ مي‌كرد. در آتيك‌ چهار قبيله‌ به‌ سر مي‌بردند، و هر يك‌ شامل‌ سه‌ تيره‌ و هر تيره‌ شامل‌ سي‌ طايفه‌، و هر طايفه‌ تقريباً شامل‌
چون‌ سولون‌ در سال‌ 572 به‌ شصت‌ و شش‌ سالگي‌ رسيد، پس‌ از بيست‌ و دو سال‌، از مقام‌ خود دست‌ كشيد. ولي‌ از ديوانيان‌ قول‌ گرفت‌ كه‌ قوانين‌ او را، بي‌تغيير، تا ده‌ سال‌ به‌ كار بندند. پس‌ از آن‌، به‌ قصد كسب‌ اطلاع‌ از تمدن‌ مصر و خاور به‌ مسافرت‌ پرداخت‌، ظاهراً در همين‌ اوان‌ بود كه‌ جمله‌ي‌ معروف‌ خود را اظهار داشت‌: «من‌ رو به‌ پيري‌ مي‌روم‌، ولي‌ پيوسته‌ چيزي‌ مي‌آموزم‌»
سي‌ خانواده‌ بود. اين‌ سلسله‌ مراتب‌ خوني‌، كه‌ مبناي‌ سازمان‌ اجتماعي‌ و نظامي‌ به‌ شمار مي‌رفت‌، باعث‌ تثبيت‌ طبقه‌ي‌ اشراف‌ شد. از اين‌ رو كليستنس‌، هنگامي‌ كه‌ در صدد استقرار دموكراسي‌ برآمد، دگرگوني‌ سازمان‌ جامعه‌ را لازم‌ ديد. 

هر يك‌ از شهرها و دهكده‌ها ظاهراً در ابتدا موطن‌ قبيله‌اي‌ بود و به‌ نام‌ خدا يا پهلوان‌ معبود آن‌ قبيله‌ خوانده‌ مي‌شد، چنان‌ كه‌ نام‌ شهر آتن‌ مأخوذ از نام‌ الاهه‌ آتنه‌ بود. مسافري‌ كه‌ از بئوسياي‌ خاوري‌ به‌ آتيك‌ مي‌رفت‌، نخست‌ پا به‌ اوروپوس‌ مي‌گذاشت‌ و خاطره‌اي‌ نازيبا از اين‌ شهر مرزي‌ - كه‌ مانند ساير شهرهاي‌ مرزي‌، مسافر را دچار وحشت‌ مي‌كرد - با خويش‌ مي‌برد. ديكائرخوس‌ تقريباً به‌ سال‌ 300 ق‌.م‌، در توصيف‌ آن‌، چنين‌ مي‌گويد: « اوروپوس‌ لانه‌ي‌ فروشندگان‌ حيله‌گر است‌. مأموران‌ گمرك‌ در اينجا حرصي‌ بي‌مانند دارند. فرومايگي‌ در پوست‌ و گوشت‌ آنان‌ ريشه‌ كرده‌ است‌. بيشتر مردم‌ آن‌ خشن‌ و بدرفتارند، زيرا مردمان‌ ظريف‌ و تربيت‌ يافته‌ را پس‌ رانده‌اند». مسافر اگر از اوروپوس‌ به‌ جنوب‌ مي‌گراييد، با يك‌ عده‌ شهر نزديك‌ به‌ يكديگر برخورد مي‌كرد، مانند رامنوس‌، آفيدنا، دكليا، آخارناي‌، ماراتون‌، و بر ورون‌. دكليا در جنگهاي‌ پلوپونزي‌ به‌ عنوان‌ محلي‌ استراتژيك‌ شناخته‌ شد. آخارناي‌، در پرتو يكي‌ از نمايشنامه‌هاي‌ آريستوفان‌ (آريستوفانس‌) كه‌ از جهتي‌ بدان‌ پرداخت‌، شهرت‌ يافت‌. براورون‌ شهري‌ فعال‌ بود، و مجسمه‌اي‌ از آرتميس‌، كه‌ اورستس‌ و ايفيگنيا از شبه‌ جزيره‌ي‌ تاوروس‌ آورده‌ بودند، در معبد آن‌ شهر قرار داشت‌؛ كثيري‌ از مردم‌ آتيك‌ هر چهار سال‌ يك‌بار به‌ آنجا مي‌شتافتند و در جشن‌ ارتميس‌ يا برائورونيا شركت‌ مي‌كردند. مسافر، پس‌ از ترك‌ اين‌ شهرها و گذر از پراسياي‌ و توريكوس‌ ، به‌ ناحيه‌ي‌ لائوريون‌، سپس‌ به‌ سونيون‌ مي‌رسيد. لائوريون‌ محض‌ كانهاي‌ نقره‌ و موقعيت‌ جنگي‌ خود مورد توجه‌ بود؛ سونيون‌، كه‌ در انتهاي‌ شبه‌ جزيره‌ واقع‌ است‌، دريانورداني‌ را كه‌ در راه‌ رب‌النوع‌ پوسيدون‌ نذري‌ داشتند به‌ معبد بزرگ‌ خود جلب‌ مي‌كرد. در ساحل‌ باختري‌ آتيك‌، آنافلوستوس‌، و پس‌ از آن‌ جزيره‌ي‌ سالاميس‌ (محتملاً نام‌ اين‌ جزيره‌ از كلمه‌ي‌ فنيقي‌ «شالام‌» (Shalam) به‌ معني‌ صلح‌ گرفته‌ شده‌ است‌) موطن‌ آياس‌ و اوريپيد، قرار داشت‌. آنسوتر، الئوسيس‌ - شهري‌ كه‌ از لحاظ‌ دمتر، الاهه‌ي‌ كشاورزي‌، و مناسكي‌ كه‌ به‌ افتخارش‌ برپا مي‌شد، مقدس‌ بود - و بندر پيرايئوس‌ واقع‌ بود. كالاهاي‌ سراسر مديترانه‌، به‌ ميانجي‌ اين‌ بندر مستحكم‌ كه‌ پيش‌ از تميستوكلس‌ كسي‌ به‌ ارزش‌ آن‌ پي‌ نبرد، در اختيار مردم‌ آتن‌ قرار گرفت‌. دشواري‌ زراعت‌ در آتيك‌، نزديكي‌ همه‌ي‌ بخشهاي‌ آتيك‌ به‌ دريا، و فراواني‌ بندرگاههاي‌ مناسب‌، مردم‌ آتيك‌ را به‌ بازرگاني‌ كشاند. بازرگانان‌ در پرتو دلاوري‌ و ابتكار خود بازارهاي‌ اژه‌ را در انحصار خود گرفتند، و دارايي‌ و نيرومندي‌ و فرهنگ‌ آتن‌ در عصر پريكلس‌ از همين‌ امپراطوري‌ بزرگ‌ بازرگاني‌ پديد آمد. 

آتن‌ در عهد حكومت‌ متنفذان‌
12-5- شهرهاي‌ آتيك‌ نه‌ تنها آتن‌ را احاطه‌ كرده‌ بودند، بلكه‌ بدان‌ بستگي‌ داشتند. پيش‌ از اين‌ گفته‌ايم‌ كه‌ به‌ گمان‌ يونانيان‌، تسئوس‌ به‌ شهرهاي‌ آتيك‌ نظام‌ سياسي‌ يگانه‌ و پايتخت‌ واحدي‌ بخشيد. در هشت‌ كيلومتري‌ بندر پيرايئوس‌، و بين‌ كوههاي‌ هومتوس‌ و پنتليكوس‌ و پارنس‌ ، شهر آتن‌ از گسترش‌ ارگي‌ كه‌ موكناييان‌ كهن‌ ساخته‌ بودند به‌ وجود آمد، و مالكان‌ زمينهاي‌ آتيك‌ در آن‌ سكنا گرفتند. قدرت‌ در دست‌ خاندانهاي‌ كهن‌ و مالكان‌ بزرگ‌ بود. اينان‌، در مواقعي‌ كه‌ پايه‌ي‌ امنيت‌ بلاد خويش‌ را متزلزل‌ مي‌ديدند، به‌ سلطه‌ي‌ يك‌ پادشاه‌ رضا مي‌دادند، ولي‌ به‌ هنگام‌ آرامش‌، به‌ شيوه‌ي‌ ملوك‌الطوايف‌ به‌ سر مي‌بردند. پس‌ از شاه‌ كودروس‌، كه‌ به‌ هنگام‌ دفاع‌ در برابر دوريان‌ مهاجم‌ خود را قرباني‌ كرد و چون‌ قهرماني‌ مرگ‌ را پذيرا شد، بزرگان‌ شهر اعلام‌ داشتند كه‌ كسي‌ شايسته‌ي‌ جانشيني‌ او نيست‌، و به‌ جاي‌ پادشاه‌ براي‌ خود يك‌ آرخون‌ (سركرده‌) برگزيدند. اين‌ آرخون‌ مادام‌العمر عهده‌ دار حكومت‌ بود. در سال‌ 752، مدت‌ حكومت‌ آرخون‌ را به‌ 10 سال‌ محدود گردانيدند و سپس‌، در سال‌ 683، اين‌ مدت‌ را به‌ يك‌ سال‌ تنزل‌ دادند و بعداً قدرت‌ را ميان‌ نه‌ آرخون‌ تقسيم‌ كردند. سال‌ به‌ نام‌ يكي‌ از آن‌ نه‌ نام‌گذاري‌ مي‌شد؛ ديگري‌ كه‌ تنها بر امور ديني‌ رياست‌ داشت‌، «پادشاه‌» نام‌ مي‌گرفت‌؛ يكي‌ ديگر از آنان‌ سرداري‌ لشكر، و شش‌ تن‌ ديگر قانون‌گذاري‌ را بر عهده‌ داشتند. در آتن‌ نيز مانند اسپارت‌ و روم‌، پايان‌ يافتن‌ رژيم‌ پادشاهي‌ به‌ منزله‌ي‌ پيروزي‌ مردم‌ يا گامي‌ به‌ سوي‌ دموكراسي‌ نبود، بلكه‌ به‌ منزله‌ي‌ بازگشت‌ قدرت‌ ملوك‌الطوايف‌ بود - اين‌ نيز يكي‌ ديگر از نوسانات‌ تاريخي‌ ميان‌ حكومتهاي‌ منطقه‌اي‌ و حكومت‌ مركزي‌ بود. در نتيجه‌، همه‌ي‌ قدرتها را از شاه‌ گرفتند و فقط‌ مقام‌ كهانت‌ را براي‌ او باقي‌ گذاشتند. البته‌ لغت‌ «پادشاه‌» در قانون‌ اساسي‌ آتن‌ دوام‌ آورد، ولي‌ اين‌ كلمه‌ ديگر بر معني‌ حقيقي‌ خود دلالت‌ نمي‌كرد. آري‌، صاحبان‌ نفوذ چه‌ بسا نهادهاي‌ اجتماعي‌ را دگرگون‌ يا نابود مي‌كنند، بدون‌ آنكه‌ نام‌ آنها را از بين‌ ببرند. 

حكومت‌ آتيك‌ مدت‌ پنج‌ قرن‌ در دست‌ اشراف‌ بود. در دوره‌ي‌ حكومت‌ آنان‌، مردم‌ از لحاظ‌ سياسي‌ به‌ سه‌ طبقه‌ تقسيم‌ مي‌شدند: طبقه‌ي‌ سواران‌ كه‌ مالك‌ اسب‌ بودند و مي‌توانستند، براي‌ جنگ‌، سوارنظام‌ تدارك‌ كنند؛ (آتنيان‌، مانند روميان‌ و فرانسويها و انگليسيها، سواركاري‌ را خاص‌ بزرگان‌ مي‌دانستند. خوشايندي‌ كلمه‌ي‌ فرانسوي‌ «شواليه‌» كه‌ در اصل‌ به‌ معني‌ «سوار» است‌، از اينجاست‌). طبقه‌ گاوداران‌ كه‌ هر يك‌ داراي‌ دو گاو بودند و براي‌ تشكيل‌ پياده‌ نظام‌ سنگين‌ آمادگي‌ داشتند؛ طبقه‌ي‌ كارگران‌ مزدور كه‌ دسته‌هاي‌ سبك‌ پياده‌ را تشكيل‌ مي‌دادند. تنها دو طبقه‌ي‌ نخست‌ شارمند به‌ شمار مي‌آمدند، و حكام‌ و قضات‌ و كاهنان‌ از طبقه‌ي‌ سواران‌ انتخاب‌ مي‌شدند. آرخونها، پس‌ از سرآمدن‌ دوره‌ي‌ حكومت‌ خود، در صورتي‌ كه‌ در ايام‌ تصدي‌ رسوايي‌ به‌ بار نياورده‌ و خوشنامي‌ خود را از دست‌ نداده‌ بودند، به‌ عضويت‌ دائمي‌ شوراي‌ رؤساي‌ قبايل‌ (بوله‌) درمي‌آمدند. اين‌ شورا شامگاهان‌ در آريوپاگوس‌ يا تپه‌ي‌ آرس‌ برپا مي‌شد و آرخونها را انتخاب‌ مي‌كرد و بر كشور حكم‌ مي‌راند. حتي‌ در دوران‌ سلطنت‌ نيز اين‌ شورا اقتدارات‌ شاه‌ را محدود مي‌كرد، و حالا، در دوران‌ حكومت‌ اقليت‌ متنفذ اين‌ شورا همانند شوراي‌ روم‌ سلطه‌ي‌ كامل‌ داشت‌. 

سكنه‌ي‌ آتن‌ از لحاظ‌ اقتصادي‌ هم‌ به‌ سه‌ طبقه‌ تقسيم‌ مي‌شدند: طبقه‌ي‌ اول‌ اشراف‌ بودند كه‌ در شهرها در تجمل‌ مي‌زيستند - بردگان‌ و كارگران‌ مزدور زمينهاي‌ آنان‌ را مي‌كاشتند و بازرگانان‌ داراييهاي‌ نقدي‌ آنان‌ را به‌ كار مي‌انداختند؛ طبقه‌ي‌ دوم‌ پيشه‌ وران‌ و صنعت‌گران‌ و بازرگانان‌ و كارگران‌ آزاد را شامل‌ مي‌شد كه‌، از لحاظ‌ ثروت‌، پس‌ از اشراف‌ قرار داشتند. چون‌ بر اثر كوچ‌ نشيني‌ بازارهايي‌ براي‌ داد و ستد فراهم‌ آمد و بازرگاني‌ به‌ بركت‌ ضرب‌ سكه‌ رونقي‌ بيشتر يافت‌، اين‌ طبقه‌ قوام‌ گرفت‌ و در عصر سولون‌ و پيسيستراتوس‌ در حكومت‌ رخنه‌ كرد و در عصر كليستنس‌ و پريكلس‌ به‌ اوج‌ اقتدار خود رسيد. كارگران‌ اكثر از مردمان‌ آزاد بودند و بردگان‌ اقليتي‌ كوچك‌ محسوب‌ مي‌شدند؛ فقيرترين‌ طبقه‌، كارگران‌ كشاورزي‌ بودند. اينان‌ زارعين‌ كوچكي‌ بودند كه‌ مي‌بايست‌ با خست‌ زمين‌ و طمع‌ رباخواران‌ و اشراف‌ زمين‌دار دست‌ و پنجه‌ نرم‌ مي‌كردند و دلخوش‌ مي‌بودند كه‌ به‌ داشتن‌ تكه‌ زميني‌ مفتخر هستند. 

برخي‌ از كشاورزان‌ فقير، در گذشته‌، زمينهاي‌ وسيع‌ در تملك‌ داشتند، ولي‌ بدان‌ سبب‌ كه‌ همسران‌ آنان‌ پربارتر از زمينها بودند، زمينها، در نتيجه‌ي‌ تقسيم‌ در ميان‌ فرزندان‌ متعدد، رفته‌ رفته‌ به‌ صورت‌ قطعات‌ كوچك‌ درآمد. مالكيت‌ اشتراكي‌ زمين‌ توسط‌ طايفه‌ و خانواده‌ي‌ پدرسالار از بين‌ مي‌رفت‌ و حصار و گودال‌ و پرچين‌، ظهور مالكيت‌ حسودانه‌ي‌ فردي‌ را مشخص‌ مي‌كرد. بعد از آنكه‌ زمينها كوچك‌ و زندگي‌ روستايي‌ متزلزل‌ شد، بسياري‌ از كشاورزان‌ - به‌ رغم‌ جرايم‌ و منع‌ قانوني‌ - زمينهاي‌ خود را فروختند و راهي‌ آتن‌ و شهرهاي‌ كوچك‌تر شدند تا به‌ تجارت‌ و صنعت‌ و كارگري‌ مشغول‌ شوند. برخي‌ ديگر كه‌ از عهده‌ي‌ وظايف‌ مالكيت‌ برنمي‌آمدند، املاك‌ اشراف‌ را به‌ اجاره‌ گرفتند و قسمتي‌ از محصول‌ را به‌ عنوان‌ كارمزد خود دريافت‌ داشتند. كساني‌ ديگر در محلهاي‌ خود ماندند و چندي‌ با وام‌گيري‌ دوام‌ آوردند و سپس‌ ناگزير زمينهاي‌ خود را به‌ بستانكاران‌ واگذاشتند و خود مزدور آنان‌ شدند. بستانكاران‌ تا دريافت‌ بدهي‌ خود مالك‌ زمين‌ محسوب‌ مي‌شدند و تخته‌ سنگي‌ روي‌ زمين‌ رهني‌ مي‌گذاشتند تا بدين‌ وسيله‌ مالكيت‌ خود را اعلام‌ دارند. در نتيجه‌، به‌ تدريج‌ خرده‌ مالكي‌ كمتر، كشاورزان‌ آزاد قليل‌تر، و مالكان‌ عمده‌ افزون‌تر شدند. به‌ گفته‌ي‌ ارسطو، «همه‌ي‌ زمينها به‌ عده‌اي‌ قليل‌ تعلق‌ يافت‌، و كشتكاران‌ و زنان‌ و فرزندان‌ آنان‌ به‌ صورت‌ برده‌ در معرض‌ فروش‌ گذارده‌ شدند، زيرا قادر به‌ بازپرداخت‌ وام‌ يا اجاره‌ بهاي‌ خود نبودند». بازرگاني‌ خارجي‌ و تبديل‌ معاملات‌ پاياپاي‌ به‌ داد و ستد پولي‌ به‌ نوبه‌ي‌ خود لطماتي‌ ديگر بر كشاورزان‌ وارد آورد، زيرا فرآورده‌هاي‌ فلاحتي‌ آنان‌ از عهده‌ي‌ رقابت‌ با محصولات‌ فلاحتيي‌ كه‌ از خارج‌ وارد مي‌شد برنمي‌آمد و با بهاي‌ مناسب‌ به‌ فروش‌ نمي‌رسيد، در حالي‌ كه‌ خود آنان‌ ناگزير از خريد مصنوعاتي‌ بودند كه‌ بهاي‌ آنها هر ساله‌، به‌ سبب‌ عواملي‌ كه‌ از كنترل‌ خريداران‌ بركنار بود، بالا مي‌رفت‌. از اينها گذشته‌، خشكسالي‌، كثيري‌ از كشاورزان‌ را مي‌كشت‌ و كثيري‌ را به‌ خاك‌ سياه‌ مي‌نشانيد. سرانجام‌، تنگي‌ زندگي‌ در آتيك‌ به‌ جايي‌ كشيد كه‌ مردم‌ جنگ‌ را براي‌ خود نعمتي‌ شمردند و با آغوش‌ گشاده‌ پذيرفتند. جنگ‌ هر چه‌ بود، احتمالاً به‌ تصرف‌ زمينهاي‌ جديد مي‌انجاميد و معمولاً از شماره‌ي‌ دهانهايي‌ كه‌ براي‌ غذا باز بود، مي‌كاست‌.
در شهرها، مردم‌ طبقه‌ي‌ ميانه‌، كه‌ موانع‌ قانوني‌ در راه‌ خويش‌ نمي‌ديدند، در جريان‌ سودجويي‌ چندان‌ پيش‌ مي‌رفتند كه‌ باعث‌ عسرت‌ كارگران‌ آزاد مي‌شدند و تدريجاً آنان‌ را با بردگان‌ برابر مي‌ساختند. قيمت‌ زور بازو آن‌قدر پايين‌ آمد كه‌ مردم‌ مرفه‌ با ديده‌ي‌ تحقير به‌ كار بدني‌ نگريستند و كار يدي‌ نمودار بندگي‌ و دور از شأن‌ آزادمردان‌ تلقي‌ گشت‌. مالكان‌ زمين‌ كه‌ به‌ ثروت‌ روزافزون‌ بازرگانان‌ رشك‌ مي‌بردند. غلات‌ را كه‌ قوت‌ مردم‌ بود به‌ خارج‌ مي‌فرستادند و در نهايت‌، زير لواي‌ قانون‌ قرض‌، خود اهالي‌ آتن‌ را به‌ فروش‌ رساندند. 

قوانين‌ در اكون‌ چند صباحي‌ مردم‌ را به‌ رفع‌ تباهيها اميدوار كرد. دراكون‌ تقريباً به‌ سال‌ 620 ق‌.م‌ مأمور تنظيم‌ و براي‌ اولين‌ بار، تدوين‌ يك‌ روش‌ قانوني‌ شد تا نظم‌ را به‌ آتيك‌ بازگرداند. بنابر آنچه‌ ما از آن‌ قوانين‌ مي‌دانيم‌، اساسي‌ترين‌ پيشرفت‌ قوانين‌ دراكون‌، توسعه‌ي‌ نسبي‌ امكانات‌ براي‌ احراز مقام‌ آرخوني‌ در ميان‌ ثروتمندان‌ نوپا بود. همچنين‌ حق‌ قصاص‌ را كه‌ تا آن‌ زمان‌، بنابر رسم‌ تلافي‌، در صلاحيت‌ خانواده‌ بود، به‌ مجلس‌ سنا واگذاشت‌. قانون‌ اخير جداً اصلاحي‌ اساسي‌ بود. اما، براي‌ آنكه‌ طالبان‌ قصاص‌ را به‌ قبول‌ آن‌ وادارد، ناچار از وضع‌ مجازاتهاي‌ سخت‌ شد. از اين‌ رو، بعد از آنكه‌ با پيدايش‌ قوانين‌ سولون‌ قوانين‌ دراكون‌ لغو شد، فقط‌ خاطره‌ي‌ مجازاتهاي‌ شديد او در اذهان‌ باقي‌ ماند. در واقع‌، دراكون‌ رسوم‌ خشن‌ رژيم‌ ملوك‌الطوايفي‌ را در قانون‌ خويش‌ گنجانيد و براي‌ نجات‌ دادن‌ وامداران‌ و محدود كردن‌ استثمار بينوايان‌ گامي‌ برنداشت‌. با اينكه‌ تا حدي‌ دامنه‌ي‌ حقوق‌ سياسي‌ را توسعه‌ داد، ولي‌ از نفوذ اشراف‌ در كار دادگستري‌ نكاست‌ و به‌ آنان‌ امكان‌ داد كه‌ قوانين‌ را بر طبق‌ مصالح‌ خويش‌ تفسير كنند. به‌ طور كلي‌، قانون‌ دراكون‌ بيش‌ از پيش‌ مالكان‌ را تقويت‌ كرد. اگر كسي‌ دست‌ به‌ دزدي‌ كوچكي‌ مي‌زد يا دركار مسامحه‌ مي‌كرد، در صورتي‌ كه‌ شارمند آتيك‌ بود، از حقوق‌ مدني‌ محروم‌ مي‌شد. و اگر برده‌ يا بيگانه‌ بود. به‌ هلاكت‌ مي‌رسيد. (پلوتارك‌ در رساله‌ي‌ «سولون‌» گفته‌ است‌: «آنان‌ كه‌ يك‌ كلم‌ يا سيب‌ مي‌دزديدند، مانند فرومايگاني‌ كه‌ آدم‌ مي‌كشتند يا دست‌ به‌ غارت‌ اماكن‌ مقدس‌ مي‌زدند، كيفر مي‌ديدند»). 

در اواخر قرن‌ هفتم‌ ق‌.م‌، كينه‌ي‌ بينوايان‌ عليه‌ ثروتمندان‌ - كه‌ كاملاً از پشتيباني‌ قانون‌ برخوردار بودند - سخت‌ تحريك‌ شد و اوضاع‌ آتن‌ به‌ سر حد انقلاب‌ كشيده‌ شد. برابري‌ پديده‌اي‌ غير طبيعي‌ است‌؛ هر جا توانايي‌ و هوشياري‌ آزاد باشد، نابرابري‌ بايد آن‌چنان‌ رشد كند تا بالاخره‌ با فقر عمومي‌ ناشي‌ از جنگ‌ طبقاتي‌ از بين‌ برود. برابري‌ و حريت‌ قرين‌ نيستند، دشمن‌ يكديگرند. انباشت‌ سرمايه‌ در آغاز امري‌ ضروري‌ است‌، ولي‌ در پايان‌ امري‌ مهلك‌ مي‌شود. پلوتارك‌ در اين‌ باره‌ مي‌گويد: «اختلاف‌ ثروت‌ ميان‌ غني‌ و فقير به‌ اوج‌ خود رسيده‌ بود و به‌ نظر مي‌رسيد كه‌ شهر در اوضاع‌ خطرناكي‌ به‌ سر مي‌برد، و هيچ‌ وسيله‌اي‌ براي‌ جلوگيري‌ از اغتشاش‌ وجود نداشت‌، مگر يك‌ قدرت‌ استبدادي‌» فقرا مي‌ديدند كه‌ هر ساله‌ وضع‌ آنان‌ بدتر مي‌شود و حكومت‌ و ارتش‌ در دست‌ اربابان‌ است‌ و دادگاههاي‌ فاسد همواره‌ بر ضد ايشان‌ رأي‌ مي‌دهند. پس‌، براي‌ تعديل‌ ثروت‌، آماده‌ي‌ قيام‌ شدند. توانگران‌ كه‌ ديگر نمي‌توانستند با قوانين‌ جاري‌ قروض‌ خود را وصول‌ كنند، به‌ قوانين‌ پيشين‌ توسل‌ جستند. و در برابر توده‌ها، كه‌ نه‌ تنها اموال‌ آنان‌، بلكه‌ نظام‌ اجتماعي‌ و دين‌ و تمدن‌ ايشان‌ را هم‌ تهديد مي‌كردند، به‌ دفاع‌ برخاستند. 

انقلاب‌ سولون‌
12-6- در بحبوحه‌ي‌ اين‌ كشاكش‌، حادثه‌اي‌ عجيب‌ و باورنكردني‌ روي‌ داد: مردي‌ به‌ نام‌ سولون‌ به‌ پا خاست‌ و بدون‌ جبر يا حتي‌ سخنان‌ شديداللحن‌، ثروتمندان‌ و
استبداد پيسيستراتوس‌ جزئي‌ از نهضتي‌ كلي‌ بود كه‌ در شهرهاي‌ تجارتي‌ فعال‌ قرن‌ ششم‌ يونان‌ پديد آمده‌ بود. بر اثر اين‌ نهضت‌، ملوك‌الطوايفي‌ تفوق‌ سياسي‌ خود را به‌ طبقه‌ي‌ متوسط‌، كه‌ موقتاً با طبقات‌ فقير متحد شده‌ بود، باخت‌، و حكومتهاي‌ جباران‌ پديد آمد (كلمه‌ي‌ «جبار» (تورانوس‌) از ريشه‌ي‌ يك‌ كلمه‌ي‌ ليديايي‌ است‌، مأخوذ از نام‌ شهر Tyrrha ، به‌ معني‌ دژ، كه‌ محتملاً با كلمه‌ي‌ يوناني‌ Tyrris ، به‌ معني‌ برج‌ خويشاوند است‌. صفت‌ «جبار» نخستين‌ بار در مورد گوگس‌، شاه‌ ليديا، به‌ كار رفت‌). يكي‌ از عوامل‌ برقراري‌ حكومتهاي‌ جباران‌ تمركز نارواي‌ ثروت‌ در دست‌ عده‌اي‌ معدود و عدم‌ سازش‌ اغنيا با طبقات‌ ديگر بود. فقرا نيز مانند اغنيا دارايي‌ را بر آزادي‌ ترجيح‌ مي‌دادند.
فقرا را به‌ نحوي‌ يكسان‌ قانع‌ كرد كه‌ اختلافات‌ موجود را فيصله‌ دهند و با يكديگر سازش‌ كنند. اين‌ سازش‌ در آتن‌ به‌ طوري‌ صورت‌ گرفت‌ كه‌ نه‌ تنها از هرج‌ و مرج‌ جلوگيري‌ كرد، بلكه‌ نظم‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ نويني‌ به‌ جاي‌ نظام‌ پيشين‌ نشانيد. به‌ راستي‌ نهضت‌ سولون‌ يكي‌ از معجزات‌ اميدبخش‌ تاريخ‌ بود.
پدر سولون‌ از طبقه‌ي‌ اشراف‌ و از پاك‌خون‌ترين‌ خاندانها بود و نسبش‌ به‌ پادشاه‌ كودروس‌ مي‌رسيد. او خود نسب‌ خويش‌ راتا پوسيدون‌ برمي‌شمرد. مادرش‌ با مادر پيسيستراتوس‌، جبار معروف‌ كه‌ ابتدا از قوانين‌ سولون‌ سرپيچي‌ كرد، ولي‌ بعد به‌ تحكيم‌ آنها پرداخت‌، خويشاوندي‌ داشت‌. سولون‌ در جواني‌ با تمام‌ نيرو از زندگي‌ دوران‌ خود بهره‌ برد: شعر سرود و نغمه‌ي‌ «عشق‌ يوناني‌» سرداد و مانند تورتايوس‌، با شعر خود مردم‌ را به‌ هيجان‌ آورد و به‌ جنگ‌ و فتح‌ سالاميس‌ كشانيد. در ميانه‌ي‌ عمر، اخلاقش‌، برخلاف‌ شعرش‌ بهبود يافت‌. اشعارش‌ مبهم‌ و بي‌روح‌، ولي‌ اندرزهايش‌ نيكو شد. اعلام‌ كرد: «بسياري‌ از مردم‌ ناشايست‌ ثروتمندند، و در عين‌ حال‌ كساني‌ كه‌ از آنان‌ بهترند، در تنگدستي‌ به‌ سر مي‌برند. با اين‌ وصف‌، ما حاضر نيستيم‌ كه‌ آنچه‌ داريم‌ به‌ آنان‌ دهيم‌ و ثروت‌ آنان‌ را بستانيم‌، زيرا از اين‌ دو يكي‌ ماندني‌ است‌ و ديگر رفتني‌». ثروت‌ توانگران‌ از ثروت‌ آنكه‌ فقط‌ مالك‌ معده‌ و ريه‌ و دست‌ و پاي‌ لذت‌ آفرين‌ و لطف‌ جواني‌ و وجودي‌ هماهنگ‌ با تنوعات‌ حيات‌ است‌، گران‌تر نيست‌. سولون‌، با وجودي‌ كه‌ در قوانين‌ خود سكوت‌ در برابر شورش‌ را جنايت‌ دانست‌، عملاً در برابر شورشي‌ كه‌ در آتن‌ روي‌ داد بي‌طرفي‌ پيش‌ گرفت‌. با اين‌ همه‌، سولون‌ كارها و شيوه‌هايي‌ را كه‌ سبب‌ تفوق‌ روزافزون‌ اغنيا بر فقرا مي‌شد منع‌ كرد. 

اگر قول‌ پلوتارك‌ را قبول‌ كنيم‌، پدر سولون‌ «ثروتش‌ را به‌ سبب‌ سخاوت‌ خود از دست‌ داد» سولون‌ به‌ تجارت‌ پرداخت‌ و از سوداگران‌ كامررا شد و تجربه‌هاي‌ وسيعي‌ در زمينه‌ي‌ تجارت‌ كسب‌ كرد و گذارش‌ به‌ نواحي‌ دوردست‌ افتاد. كردارش‌ با گفتارش‌ همنوا بود و به‌ درستكاري‌ شهره‌ شد. در سال‌ 594، كه‌ هنوز جوان‌ بود و 44 يا 45 سال‌ بيشتر نداشت‌، نمايندگان‌ طبقات‌ متوسط‌ نزد او آمدند و از او خواستند تا منصب‌ حكومت‌ را بپذيرد؛ به‌ او اختيار تام‌ دادند كه‌ آتش‌ جنگ‌ طبقات‌ را فرو نشاند و قانون‌ اساسي‌ جديدي‌ براي‌ كشور وضع‌ كند و ثبات‌ دولت‌ را بازگرداند. طبقات‌ بالا هم‌، با اين‌ اعتقاد كه‌ ثروتمندي‌ چون‌ او الزاماً مردي‌ محافظه‌ كار خواهد بود، با بي‌ميلي‌ به‌ حكومت‌ و اصلاحات‌ او تن‌ دادند. 

نخستين‌ مساعي‌ او ساده‌، اما از لحاظ‌ اصلاحات‌ اقتصادي‌ مهم‌ بودند. چون‌ قدمي‌ براي‌ تقسيم‌ مجدد اراضي‌ برنداشت‌، افراطيان‌ را نوميد كرد، در حالي‌ كه‌ اگر دست‌ به‌ اين‌ كار مي‌زد، جنگي‌ داخلي‌ درمي‌گرفت‌ كه‌ يك‌ نسل‌ تمام‌ طول‌ مي‌كشيد و اختلافات‌ و جنگ‌ طبقاتي‌ را تشديد مي‌كرد. او، بر اساس‌ اصل‌ معروف‌ خود يعني‌ اصل‌ «برداشتن‌ تعهدات‌»، همان‌طور كه‌ ارسطو مي‌گويد، «همه‌ي‌ وامهايي‌ را كه‌ مردم‌ به‌ يكديگر يا به‌ دولت‌ داشتند»، از اعتبار انداخت‌. همه‌ي‌ اراضي‌ آتيك‌ را از گرو در آورد و علاوه‌ بر اين‌ كساني‌ را كه‌ به‌ سبب‌ عجز از پرداخت‌ وام‌ برده‌ شده‌ بودند آزاد كرد و حتي‌ افرادي‌ را كه‌ به‌ عنوان‌ برده‌ فروخته‌ و به‌ خارج‌ برده‌ شده‌ بودند، بازخريد و آزادي‌ بخشيد و از آن‌ پس‌ اين‌گونه‌ برده‌سازي‌ را ممنوع‌ كرد. اين‌ ديگر ناشي‌ از ويژگيهاي‌ بشري‌ بود كه‌ برخي‌ از دوستان‌ او، چون‌ از تصميم‌ او براي‌ الغاي‌ ديون‌ با خبر شدند، اراضي‌ پهناوري‌ را به‌ رهن‌ گرفتند و بعداً، بدون‌ پرداخت‌ حق‌ رهن‌، آن‌ اراضي‌ را نگاه‌ داشتند. ارسطو مي‌نويسد كه‌ كساني‌ از اين‌ كار به‌ ثروتهاي‌ هنگفت‌ رسيدند، ولي‌ ثروتهاي‌ خود را از ميراث‌ نسلهاي‌ پيشين‌ قلمداد كردند. پس‌، سولون‌ به‌ مسامحه‌ يا سودجويي‌ متهم‌ شد. ولي‌ به‌ زودي‌ مردم‌ دريافتند كه‌ سولون‌ خود از طلبكاران‌ بوده‌ و از آن‌ قانون‌ زيان‌ برده‌ است‌. با اين‌ وصف‌، توانگران‌ دهان‌ به‌ اعتراض‌ گشادند و گفتند كه‌ قوانين‌ سولون‌ وسيله‌ي‌ مصادره‌ي‌ اموال‌ اغنياست‌. ليكن‌ بيش‌ از ده‌ سال‌ از صدور آن‌ قوانين‌ نگذشته‌ بود كه‌ آتنيان‌، تقريباً بالاتفاق‌، اصلاحات‌ سولون‌ را وسيله‌ي‌ پيشگيري‌ از انقلاب‌ خونين‌ خواندند. 

درباره‌ي‌ ساير اصلاحات‌ سولون‌ نمي‌توان‌ به‌ روشني‌ و با قاطعيت‌ نظر داد. اما چنان‌ كه‌ ارسطو نوشته‌ است‌، سولون‌ سكه‌هاي‌ آرگوس‌ را كه‌ با امر فيدون‌ ضرب‌ شده‌ و تا آن‌ زمان‌ در آتيك‌ رايج‌ بود، منسوخ‌ كرد و سكه‌هاي‌ ائوبويا را رواج‌ داد و مينا را كه‌ معادل‌ 73 دراخما بود، با صد دراخما برابر شمرد. بيان‌ پلوتارك‌ در اين‌ باره‌ از بيان‌ ارسطو رساتر است‌؛ گفته‌ است‌: «سولون‌ مقرر داشت‌ كه‌ مينا، به‌ جاي‌ هفتاد و سه‌ دراخما، به‌ صد دراخما تسعير شود و بدين‌ ترتيب‌، هر چند مقدار پولي‌ كه‌ مبادله‌ مي‌شد تغيير نكرد، ولي‌ ارزش‌ آن‌ پايين‌ آمد. اين‌ امر به‌ نفع‌ كساني‌ شد كه‌ مي‌بايست‌ قروض‌ كلاني‌ را پرداخت‌ مي‌كردند؛ و در عين‌ حال‌، ضرري‌ نيز متوجه‌ بستانكاران‌ نكرد» فقط‌ آدم‌ مطبوع‌ و سخاوتمندي‌ چون‌ پلوتارك‌ مي‌توانست‌ تورمي‌ ابداع‌ كند كه‌ در عين‌ كمك‌ به‌ بدهكاران‌، ضرري‌ نيز متوجه‌ بستانكاران‌ نكند - بدون‌ شك‌، در برخي‌ موارد، نيمي‌ از يك‌ قرص‌ نان‌ بهتر از هيچ‌ است‌. 

پايدارتر از اين‌ اصلاحات‌ اقتصادي‌، احكامي‌ تاريخي‌ است‌ كه‌ به‌ موجب‌ آنها قوانين‌ سولون‌ به‌ وجود آمدند. در مقدمه‌ي‌ اين‌ قوانين‌، حكم‌ عفو عمومي‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. مقرر شد كه‌ زندانيان‌ آزاد شوند و هر كسي‌ كه‌ به‌ جرمي‌ سياسي‌ تبعيد شده‌ بود، به‌ شرط‌ آنكه‌ جرم‌ او توطئه‌ عليه‌ حكومت‌ نبود، مي‌توانست‌ به‌ محل‌ خود بازگردد. سولون‌ به‌ طور صريح‌ يا ضمني‌ بيشتر قوانين‌ دراكون‌ را منسوخ‌ و فقط‌ قانوني‌ را كه‌ مخصوص‌ كيفر قاتلان‌ بود ابقا كرد. قوانين‌ سولون‌ همه‌ي‌ مردم‌ آزاد آن‌ سرزمين‌ را بدون‌ استثنا در برگرفت‌. اغنيا و فقرا به‌ طور مساوي‌ مقيد به‌ قوانين‌ يكسان‌ شدند، و كيفرهاي‌ واحدي‌ درباره‌ي‌ همگان‌ معمول‌ شد. چون‌ سولون‌ دانست‌ كه‌ نمي‌تواند نقشه‌ي‌ اصلاحات‌ خود را جز به‌ كمك‌ بازرگانان‌ و صنعت‌گران‌ وسهيم‌ كردن‌ آنان‌ در امور دولت‌ اجرا كند، اهالي‌ آتيك‌ را بر حسب‌ دارايي‌ به‌ چهار گروه‌ تقسيم‌ كرد: گروه‌ اول‌ «دارندگان‌ پانصد پيمانه‌»، و ايشان‌ كساني‌ بودند كه‌ درآمد ساليانه‌ آنان‌ برابر پانصد پيمانه‌ از محصولات‌ كشاورزي‌ بود؛ گروه‌ دوم‌ كساني‌ بودند كه‌ درآمد آنان‌ به‌ سي‌صد تا پانصد پيمانه‌ مي‌رسيد؛ گروه‌ سوم‌ مردمي‌ بودند كه‌ درآمد آنان‌ بين‌ دويست‌ تا سي‌صد پيمانه‌ بود؛ گروه‌ چهارم‌ شامل‌ ساير مردم‌ آزاد مي‌شد. درجه‌ي‌ حرمت‌ اجتماعي‌ فرد و همچنين‌ مقدار ماليات‌ او هم‌ از روي‌ همين‌ گروهبندي‌ تعيين‌ مي‌شد، و بدون‌ پرداخت‌ ماليات‌ از حرمت‌ اجتماعي‌ نيز محروم‌ بود. سه‌ گروه‌ اول‌ و دوم‌ و سوم‌ به‌ ترتيب‌ 12 و 10 و 5 بار از درآمد ساليانه‌ي‌ خود ماليات‌ مي‌دادند، و ماليات‌ املاك‌ در واقع‌ نوعي‌ ماليات‌ بر درآمد تدريجي‌ بود. ولي‌ گروه‌ چهارم‌ از پرداخت‌ ماليات‌ مستقيم‌ معاف‌ بود. آرخونها و فرماندهان‌ ارتش‌ تنها از گروه‌ اول‌ انتخاب‌ مي‌شدند، افراد گروه‌ دوم‌ فقط‌ حق‌ داشتند كه‌ براي‌ مشاغل‌ اداري‌ پايين‌تر و سواره‌ نظام‌ انتخاب‌ شوند، گروه‌ سوم‌ منحصراً به‌ خدمت‌ پياده‌ نظام‌ سنگين‌ اسلحه‌ گمارده‌ مي‌شد، و گروه‌ چهارم‌ فقط‌ مي‌توانست‌ جزو سربازان‌ ساده‌ درآيد. اين‌ گروهبندي‌ بي‌نظير اصل‌ قرابت‌ را كه‌ مبناي‌ سازمان‌ پيشين‌ جامعه‌ و حكومت‌ اشراف‌ بود، ضعيف‌ كرد و دولتي‌ را به‌ وجود آورد كه‌ بر مبناي‌ درجه‌ي‌ افتخار و مقام‌ يا به‌ عبارت‌ ساده‌تر، بر مبناي‌ ميزان‌ ماليات‌ بر درآمد شكل‌ مي‌گرفت‌. در قرن‌ ششم‌ و قسمتي‌ از قرن‌ پنجم‌ ق‌.م‌، حكومتهاي‌ مشابهي‌ در اكثر كوچگاههاي‌ يوناني‌ برقرار شد. 

قوانين‌ سولون‌ مجلس‌ سناي‌ سابق‌، يعني‌ مجلس‌ آريوپاگوس‌ ، را در رأس‌ دولت‌ ابقا كرد، با اين‌ تفاوت‌ كه‌ آن‌ را از انحصار متنفذان‌ قديم‌ بيرون‌ آورد و قلمرو قدرت‌ آن‌ را محدود كرد و درهاي‌ آن‌ را به‌ روي‌ تمام‌ افراد طبقه‌ي‌ اول‌ گشود. با اين‌ وصف‌، مجلس‌ سنا هنوز داراي‌ اقتدارات‌ بسيار بود و بر رفتار مردم‌ و ديوان‌ سالاران‌ نظارت‌ مي‌كرد. بعد از مجلس‌ سنا، شورايي‌ مركب‌ از چهارصد عضو بود، و هر يك‌ از چهار قبيله‌ي‌ جامعه‌ صد عضو براي‌ آن‌ انتخاب‌ مي‌كردند. انتخاب‌، رسيدگي‌، و آماده‌ كردن‌ اموري‌ كه‌ مي‌بايست‌ مورد رسيدگي‌ مجمع‌ عمومي‌ قرار گيرد، به‌ عهده‌ي‌ اين‌ شورا بود. سولون‌، چه‌ بسا از روي‌ خيرانديشي‌ و آينده‌ نگري‌، در وراي‌ اين‌ روبناي‌ حكومت‌ متنفذان‌ كه‌ مايه‌ي‌ خرسندي‌ قدرتمندان‌ بود، سازمانهايي‌ پديد آورد كه‌ اساساً دموكراتيك‌ بودند. مجمع‌ اكلسيا را كه‌ در عصر هومر وجود داشت‌، احيا كرد و به‌ صورت‌ مجمع‌ عمومي‌ جديدي‌ درآورد. اين‌ مجمع‌، كه‌ همه‌ي‌ اعضاي‌ جامعه‌ حق‌ عضويت‌ آن‌ را داشتند، هر ساله‌ از ميان‌ كساني‌ كه‌ صاحب‌ پانصد پيمانه‌ درآمد بودند، آرخونها را، كه‌ تا آن‌ زمان‌ از طرف‌ مجلس‌ سنا بدين‌ منصب‌ تعيين‌ مي‌شدند، برمي‌گزيد و حق‌ داشت‌، هر وقت‌ بخواهد، ديوان‌سالاران‌ را استيضاح‌ و حتي‌ به‌ دادگاه‌ جلب‌ و مجازات‌ كند. هنگامي‌ كه‌ مدت‌ خدمت‌ آرخونها به‌ سر مي‌رسيد، مجمع‌ رفتار آنان‌ را در مدت‌ خدمت‌ مورد سنجش‌ قرار مي‌داد و اگر مي‌خواست‌، مي‌توانست‌ آنان‌ را از حق‌ عضويت‌ مجلس‌ سنا محروم‌ كند. از اينها مهم‌تر، هر چند در ظاهر امر نشان‌ نمي‌داد، اين‌ بود كه‌ پايين‌ترين‌ طبقه‌ در ميان‌ شارمندان‌، هم‌تراز طبقات‌ بالا، حق‌ شركت‌ در قرعه‌ كشي‌ براي‌ مجلس‌ هلياپا را داشتند - اين‌ مجلس‌، مجلسي‌ بود از شش‌ هزار عضو، يك‌ هيئت‌ منصفه‌ كه‌ دادگاههاي‌ مختلف‌ تشكيل‌ مي‌دادند و بر تمام‌ موارد، مگر جنايت‌ و خيانت‌، رسيدگي‌ مي‌كردند. اين‌ مجلس‌ همچنين‌ به‌ تقاضاي‌ تجديدنظر در احكام‌ قضات‌ نيز رسيدگي‌ مي‌كرد. ارسطو در اين‌ باره‌ مي‌گويد: «برخي‌ گمان‌ مي‌كنند كه‌ سولون‌ عمداً به‌ قوانين‌ خود صورتي‌ مبهم‌ داد تا عامه‌ي‌ مردم‌، با استفاده‌ از نيرويشان‌ در قوه‌ي‌ قضاييه‌، نفوذ سياسي‌ خود را گسترش‌ دهند» پلوتارك‌ سخن‌ ارسطو را ادامه‌ مي‌دهد و مي‌افزايد: «از آنجا كه‌ قوانين‌ جوابگوي‌ حل‌ اختلافات‌ نبود، تمام‌ موارد اختلاف‌ را مي‌بايست‌ نزد قضات‌ مي‌بردند، كه‌ در واقع‌ اربابان‌ قانون‌ بودند» درخواست‌ تجديدنظر از دادگاههاي‌ مردمي‌ قدرتي‌ بود كه‌ بعدها به‌ صورت‌ ابزار ساختمان‌ دموكراسي‌ در آتن‌ درآمد.
سولون‌ بر اين‌ قوانين‌ اصلي‌، كه‌ در تاريخ‌ آتن‌ از مهم‌ترين‌ قانونها به‌ شمار مي‌روند، پاره‌اي‌ مقررات‌ نيز افزود كه‌ جوابگوي‌ مسائل‌ كم‌اهميت‌تر در زمان‌ خودش‌ بود. در وهله‌ي‌ اول‌ تملك‌ فردي‌ را، كه‌ از ديدگاه‌ سنن‌ اعتبار داشت‌، قانوني‌ شناخت‌. اگر مردي‌ داراي‌ فرزنداني‌ بود، مي‌بايست‌ پيش‌ از مرگ‌ خود اموالش‌ را بين‌ آنان‌ تقسيم‌ كند. اگر كسي‌ فرزند نداشت‌، مي‌توانست‌ اموال‌ خود را، كه‌ سابقاً پس‌ از او به‌ طايفه‌اش‌ مي‌رسيد، به‌ هر كس‌ كه‌ بخواهد واگذار كند. حق‌ وصيت‌ و قانون‌ آن‌ در آتن‌ به‌ وسيله‌ي‌ سولون‌ آغاز شد. سولون‌، كه‌ خود كاسب‌ بود، به‌ قصد رونق‌ دادن‌ تجارت‌ و صنعت‌، همه‌ي‌ خارجياني‌ را كه‌ با خانواده‌هاي‌ خود براي‌ اقامت‌ به‌ آتن‌ مي‌آمدند و در حرفه‌اي‌ مهارتي‌ داشتند از حق‌ تابعيت‌ آتن‌ برخوردار كرد. به‌ حكم‌، صدور محصولات‌ زراعتي‌ غير از روغن‌ زيتون‌ ممنوع‌ شد؛ مي‌خواست‌ با اين‌ عمل‌ مردم‌ را از توليد محصولات‌ زراعتي‌ زايد باز دارد و آنان‌ را به‌ حرفه‌هاي‌ صنعتي‌ سوق‌ دهد. قانوني‌ وضع‌ كرد تا فرزند مجبور نباشد از پدري‌ كه‌ به‌ وي‌ حرفه‌ي‌ خاصي‌ نياموخته‌ است‌ حمايت‌ كند. به‌ نظر سولون‌، برخلاف‌ نظر آتنيهاي‌ بعد، صنعت‌كاري‌ خود از شرف‌ و افتخار والايي‌ برخوردار بود. 

سولون‌ از قانون‌گذاري‌ در قلمرو خطير اخلاق‌ و آداب‌ و سنن‌ عمومي‌ هم‌ سرباز نزد؛ بيكاري‌ مستمر را جرم‌ شمرد. به‌ كسي‌ كه‌ به‌ هرزگي‌ مي‌زيست‌، اجازه‌ نمي‌داد كه‌ در مجلس‌ آتن‌ سخن‌ گويد. روسپي‌گري‌ را قانوني‌ كرد، ولي‌ بر آن‌ ماليات‌ بست‌. روسپي‌خانه‌هاي‌ مجاز، كه‌ تحت‌ نظارت‌ و مراقبت‌ دولت‌ بودند، به‌ وجود آورد. با عوايد روسپي‌خانه‌ها معبدي‌ براي‌ الاهه‌ي‌ عشق‌، آفروديته‌ ، برپا ساخت‌. يكي‌ از معاصران‌ او، كه‌ ظاهراً با لكي‌، مورخ‌ مشهور ايرلندي‌، هم‌عقيده‌ بوده‌ است‌، در مدح‌ سولون‌ چنين‌ سروده‌ است‌: «آفرين‌ بر تو اين‌ سولون‌، تو زنان‌ روسپي‌ را براي‌ استفاده‌ي‌ شهر و به‌ سود اخلاق‌ شهري‌ كه‌ پر از جوانان‌ نيرومند است‌ خريداري‌ كردي‌، و اگر قانون‌ حكيمانه‌ي‌ تو نبود اين‌ جوانان‌ گرفتار زنان‌ نجيب‌ مي‌شدند». براي‌ كسي‌ كه‌ به‌ ناموس‌ زني‌ آزاد تجاوز كند، صد دراخما جريمه‌ قرار داد و مقرر داشت‌ كه‌ مردم‌ اگر مردي‌ زناكار را در حين‌ عمل‌ دستگير كنند، در دم‌ او را بكشند. جهيز عروسان‌ را محدود كرد، زيرا علاقه‌ داشت‌ كه‌ انگيزه‌ي‌ ازدواج‌ دوستي‌ متقابل‌ زن‌ و شوهر و تمايل‌ آنان‌ به‌ فرزند آوري‌ باشد. زنان‌ را از داشتن‌ بيش‌ از سه‌ جامه‌ نهي‌ كرد. از او خواسته‌ شد كه‌ قانوني‌ براي‌ سخت‌گيري‌ نسبت‌ به‌ افراد مجرد وضع‌ كند، ليكن‌ او اين‌ درخواست‌ را نپذيرفت‌ و در پاسخ‌ گفت‌: «زن‌داري‌، باري‌ سنگين‌ است‌» بدگويي‌ از مردگان‌ را بزه‌ شمرد، و همچنين‌ بدگويي‌ از زندگان‌ را در معابد و دادگاهها و ادارات‌ و ميدانهاي‌ بازي‌ جرم‌ دانست‌. اما البته‌ نتوانست‌ زبان‌ مردم‌ آتن‌ را ببندد، زيرا در آن‌ زمان‌ هم‌، مثل‌ عصر ما، بدگويي‌ و سخن‌چيني‌ از لوازم‌ جامعه‌ي‌ دموكراتيك‌ بود. وي‌ حق‌ تابعيت‌ آتن‌ را از كساني‌ كه‌ در ايام‌ آشوب‌ و اغتشاش‌ بي‌طرفي‌ پيش‌ گيرند سلب‌ كرد، زيرا معتقد بود كه‌ سهل‌انگاري‌ مردم‌ نسبت‌ به‌ امور اجتماعي‌ منجر به‌ نابودي‌ دولت‌ مي‌شود. برپا كردن‌ جشنهاي‌ عظيم‌ و قربانيهاي‌ پرهزينه‌ و نوحه‌سرايي‌ طولاني‌ را تحريم‌ كرد و مقدار كالايي‌ را كه‌ بايد همراه‌ اموات‌ دفن‌ شود، محدود كرد. از اينها بالاتر، قانون‌ عادلانه‌ و سودمند ديگري‌ وضع‌ كرد كه‌ در طول‌ نسلهاي‌ متمادي‌، سرچشمه‌ي‌ شجاعت‌ آتنيان‌ شد؛ به‌ موجب‌ اين‌ قانون‌ دولت‌ موظف‌ بود كه‌ فرزندان‌ شهيدان‌ جنگها را به‌ هزينه‌ي‌ خود پرورش‌ دهد. 

مجازاتهايي‌ كه‌ سولون‌ براي‌ قانون‌شكنان‌ تعيين‌ كرد، نسبت‌ به‌ كيفرهاي‌ مورد نظر دراكون‌، خفيف‌ بود. به‌ هر يك‌ از اعضاي‌ جامعه‌ حق‌ داد كه‌ بر ضد كسي‌ كه‌ به‌ نظر ايشان‌ مرتكب‌ جنايتي‌ شده‌ است‌، اقامه‌ي‌ دعوي‌ كنند. مي‌خواست‌ مردم‌ قوانين‌ او را درست‌ دريابند و از آنها پيروي‌ كنند. از اين‌ رو قوانين‌ خود را، در مقر حاكم‌ ديني‌ شهر، روي‌ استوانه‌ها
نخستين‌ اصلاح‌ كليستنس‌ ضربت‌ سنگيني‌ بود بر پيكر اشرافيت‌ آتيك‌ - يعني‌ قبايل‌ چهارگانه‌ و 360 طايفه‌اي‌ كه‌ به‌ حكم‌ سنن‌، پيشوايي‌ را به‌ قديمي‌ترين‌ و متمول‌ترين‌ خانواده‌ها مي‌سپردند - وارد آمد. كليستنس‌ اين‌ سازمان‌ كهن‌ را كه‌ بر قرابت‌ استوار بود، لغو كرد و سازماني‌ جديد به‌ وجود آورد. مطابق‌ سازمان‌ جديد، جامعه‌ به‌ ده‌ قبيله‌ منقسم‌ شد، و هر قبيله‌ بخشهايي‌ چند را در بر گرفت‌.
يا منشورهاي‌ چوبيني‌ كه‌ چرخانده‌ و خوانده‌ مي‌شدند نوشت‌. برخلاف‌ لوكورگوس‌ و مينوس‌ و حموربي‌ و نوما، به‌ هيچ‌ روي‌ ادعا نكرد كه‌ خدايي‌ از خدايان‌ اين‌ قوانين‌ را بر او فرو فرستاده‌ است‌، و اين‌ عمل‌ نيز بيانگر خصوصيات‌ آن‌ زمان‌، آن‌ شهر، و آن‌ مردم‌ است‌. چون‌ از او خواستند كه‌ خود را ديكتاتور دائمي‌ كند، امتناع‌ كرد و گفت‌ كه‌ ديكتاتوري‌ «پايگاهي‌ بس‌ نيكوست‌، ولي‌ براي‌ فرود آمدن‌ از آن‌ راهي‌ وجود ندارد» آزادي‌خواهان‌ تندرو او را انتقاد كردند كه‌ ميان‌ مردم‌، از لحاظ‌ ثروت‌ و قدرت‌، تساوي‌ برقرار نكرد؛ و محافظه‌كاران‌ بر او خرده‌ گرفتند كه‌ عامه‌ي‌ مردم‌ را از حقوق‌ سياسي‌ برخوردار كرد و بر مسند قضا نشانيد. حتي‌ دوستش‌، آناخارسيس‌، خردمند سكايي‌، قانون‌ جديد او را به‌ باد تمسخر گرفت‌ و مدعي‌ شد كه‌ بر اثر قوانين‌ او، خردمندان‌ داوري‌ مي‌خواهند و ابلهان‌ به‌ داوري‌ مي‌پردازند. به‌ نظر آناخارسيس‌، برقراري‌ عدالت‌ پايدار در ميان‌ مردم‌ ميسر نيست‌، زيركان‌ قادرند هر قانوني‌ را چنان‌ تأويل‌ كنند كه‌ منطبق‌ بر مصالح‌ خاص‌ آنان‌ شود. از اين‌ گذشته‌، قانون‌ همانند تار عنكبوت‌ است‌ كه‌ مگس‌ كوچك‌ را مي‌گيرد و به‌ حشرات‌ بزرگ‌ راه‌ فرار مي‌دهد. سولون‌ تمام‌ انتقادها را به‌ جان‌ دل‌ پذيرفت‌ و به‌ نقص‌ قوانين‌ خود اعتراف‌ كرد. از او سؤال‌ شد كه‌ آيا آنچه‌ براي‌ مردم‌ آتن‌ آورد، بهترين‌ قوانين‌ است‌؟ جواب‌ داد: «نه‌، بلكه‌ بهترين‌ قوانيني‌ است‌ كه‌ مي‌توانستند بپذيرند» سولون‌، براي‌ همسازكردن‌ گروههاي‌ متخالف‌، ميانه‌روي‌ پيش‌ گرفت‌ و توانست‌ دولت‌ را پا بر جا نگاه‌ دارد. از اين‌ رو، از لحاظ‌ اتخاذ سياست‌ اعتدال‌ يا ميانه‌روي‌، مي‌توان‌ او را يكي‌ از طرفداران‌ ارسطو دانست‌، اما طرفداري‌ كه‌ قبل‌ از ارسطو مي‌زيسته‌ است‌. بنابر روايات‌ كهن‌، شعار «در هيچ‌ كار افراط‌ مكن‌» كه‌ بر معبد آپولون‌ در دلفي‌ نقش‌ شده‌ است‌، از اوست‌. همه‌ي‌ يونانيان‌ سولون‌ را يكي‌ از «حكماي‌ هفت‌گانه‌ي‌» خود مي‌شمارند. 

دوام‌ آوردن‌ قوانين‌ سولون‌ بهترين‌ گواه‌ دانش‌ اوست‌. زيرا، با وجود هزاران‌ تغيير كه‌ در آتن‌ به‌ وقوع‌ پيوست‌، و با وجود استبدادها و انقلابهايي‌ كه‌ در آن‌ ناحيه‌ درگرفت‌، پس‌ از پنج‌ قرن‌، سيسرون‌ توانست‌ ادعا كند كه‌ قوانين‌ وي‌ هنوز در آتن‌ پا بر جا مانده‌ است‌. در هر حال‌، كار سولون‌، از نظر قضايي‌، نشان‌ پايان‌ سلطه‌ي‌ احكام‌ بي‌اساس‌ متناقض‌ و آغاز سلطه‌ي‌ قوانين‌ مدون‌ دائمي‌ بود. چون‌ از او سؤال‌ شد كه‌ حكومت‌ چه‌ موقعي‌ استوار مي‌شود، پاسخ‌ داد: «موقعي‌ كه‌ مردم‌ از فرمانروايان‌ اطاعت‌ كنند و فرمانروايان‌ هم‌ از قانون‌» سولون‌ با قوانين‌ خود برزگران‌ آتيك‌ را از قيد رقيت‌ آزاد كرد و يك‌ طبقه‌ي‌ زمين‌دار به‌ وجود آورد كه‌ در نتيجه‌ي‌ مالك‌ شدن‌ زمين‌، در طي‌ نسلهاي‌ بسيار از آزادي‌ آتن‌ دفاع‌ كردند. در پايان‌ جنگ‌ پلوپونز، وقتي‌ در آتيك‌ پيشنهاد شد كه‌ حقوق‌ سياسي‌ منحصر به‌ زمين‌داران‌ باشد، همه‌ي‌ آزادگان‌ جز پنج‌ هزار تن‌ واجد شرايط‌ بودند. در پرتو قوانين‌ سولون‌، تجارت‌ و صنعت‌ از قيود سياسي‌ و موانع‌ مالي‌ آزاد شد، و بدين‌ سبب‌ پيشرفتي‌ عظيم‌ دست‌ داد كه‌ در سايه‌ي‌ آن‌ آتن‌ پيشواي‌ تجاري‌ حوزه‌ي‌ درياي‌ مديترانه‌ گشت‌. حكومت‌ اشرافي‌ جديد كه‌ مبتني‌ بر ثروت‌ بود، استعدادهاي‌ اشخاص‌ را برمي‌انگيخت‌ و به‌ نسب‌ كاري‌ نداشت‌. همچنين‌ تعليم‌ و تربيت‌ را ترغيب‌ مي‌كرد و از لحاظ‌ مادي‌ و معنوي‌ راه‌ اعتلاي‌ فرهنگي‌ عصر طلايي‌ يونان‌ را گشود. 

چون‌ سولون‌ در سال‌ 572 به‌ شصت‌ و شش‌ سالگي‌ رسيد، پس‌ از بيست‌ و دو سال‌، از مقام‌ خود دست‌ كشيد. ولي‌ از ديوانيان‌ قول‌ گرفت‌ كه‌ قوانين‌ او را، بي‌تغيير، تا ده‌ سال‌ به‌ كار بندند. پس‌ از آن‌، به‌ قصد كسب‌ اطلاع‌ از تمدن‌ مصر و خاور به‌ مسافرت‌ پرداخت‌، ظاهراً در همين‌ اوان‌ بود كه‌ جمله‌ي‌ معروف‌ خود را اظهار داشت‌: «من‌ رو به‌ پيري‌ مي‌روم‌، ولي‌ پيوسته‌ چيزي‌ مي‌آموزم‌» به‌ گفته‌ي‌ پلوتارك‌ ، تاريخ‌ مصر را نزد كاهنان‌ مصري‌ فرا گرفت‌. گفته‌ شده‌ است‌ كه‌ او داستان‌ قاره‌ي‌ گمشده‌ي‌ آتلانتيس‌ را از كاهنان‌ مصري‌ شنيد و از جريان‌ آن‌ يك‌ داستان‌ حماسي‌ نيمه‌تمام‌ پرداخت‌ و بدان‌ وسيله‌ دويست‌ سال‌ بعد افلاطون‌ خيال‌پرداز را مجذوب‌ خود كرد. از مصر به‌ قبرس‌ رفت‌ و براي‌ شهري‌ كه‌ به‌ افتخار او تغيير نام‌ داد و به‌ سولوي‌ موسوم‌ شد قوانيني‌ وضع‌ كرد. هرودوت‌ و پلوتارك‌ مكالمه‌ي‌ او را با كرزوس‌، شاه‌ ليديا، در سارديس‌ توصيف‌ كرده‌اند و گفته‌اند كه‌ اين‌ شاه‌ ثروت‌اندوز از سولون‌ پرسيد كه‌ آيا سولون‌ او را مردي‌ سعادتمند مي‌داند يا نه‌. سولون‌ با بي‌پروايي‌ يوناني‌ پاسخ‌ داد: 

شاها، خدايان‌ نعمتهاي‌ خود را به‌ حد اعتدال‌ به‌ يونانيان‌ ارزاني‌ داشته‌اند. از اين‌ رو دانش‌ ما هم‌ دانشي‌ معتدل‌ است‌، و نه‌ چون‌ دانش‌ والاي‌ شاهان‌. ما، به‌ اتكاي‌ اين‌ دانش‌ معتدل‌، بدبختيهاي‌ فراواني‌ را كه‌ همواره‌ دامن‌گير مردم‌ است‌ به‌ خاطر مي‌آوريم‌ و از خوشيهاي‌ موجود خود گستاخ‌ و مغرور نمي‌شويم‌ و از اعجاب‌ و تحسين‌ كامرواييهاي‌ آدميان‌ خودداري‌ مي‌ورزيم‌. زيرا سعادت‌ در جريان‌ زمان‌ پايدار نمي‌ماند، و آينده‌ي‌ نامعلوم‌ با امكانات‌ گوناگون‌ در راه‌ است‌. ما كسي‌ را سعادتمند مي‌ناميم‌، مگر آنكه‌ خدايان‌ سعادت‌ او را تا آخرين‌ روزهاي‌ حيات‌ برقرار بدارند. سعيد دانستن‌ كسي‌ كه‌ در نيمه‌ي‌ راه‌ زندگي‌ و در ميان‌ مخاطرات‌ است‌، همانند قهرمان‌ شمردن‌ كشتي‌گيري‌ كه‌ هنوز از ميدان‌ بيرون‌ نيامده‌ است‌، درست‌ و مسلم‌ نيست‌. 

اين‌ توصيف‌ پسنديده‌ از سعادت‌، يا به‌ قول‌ نمايش‌نويسان‌ يونان‌ «سعادت‌ غرورانگيز»، بيشتر رنگ‌ حكمت‌ دستچين‌ شده‌ي‌ پلوتارك‌ را دارد؛ و ما فقط‌ مي‌توانيم‌ بگوييم‌ كه‌ اين‌ نوشته‌ از گزارش‌ هرودوت‌ بهتر تحرير شده‌ است‌ و ظاهراً هر دو گزارش‌ ساخته‌ي‌ خيالند. اما گفتني‌ است‌ كه‌ سخن‌ سولون‌ در مورد ناپايداري‌ سعادت‌ بعداً هم‌ درباره‌ي‌ كرزوس‌ و هم‌ درباره‌ي‌ خود او مصداق‌ پيدا كرد. كوروش‌ در سال‌ 546 كرزوس‌ را از تخت‌ فرود آورد و با اين‌ عمل‌ احتمالاً كرزوس‌ را به‌ ياد اخطار حكيم‌ يوناني‌ انداخت‌. سولون‌، پس‌ از آنكه‌ به‌ آتن‌ بازگشت‌، در آخرين‌ روزهاي‌ زندگي‌، شاهد الغاي‌ قوانين‌ و تأسيس‌ حكومت‌ استبدادي‌ و امحاي‌ مساعي‌ خويش‌ بود. 

ديكتاتوري‌ پيسيستراتوس‌
12-7- موقعي‌ كه‌ سولون‌ آتن‌ را ترك‌ گفت‌، گروههاي‌ هم‌ستيزي‌ كه‌ در طول‌ يك‌ نسل‌ تحت‌ تسلط‌ او بودند، دوباره‌ به‌ توطئه‌ها و كشمكشهاي‌ سياسي‌ دست‌ زدند. آتنيان‌، مانند فرانسويان‌ در عصر انقلاب‌ كبير فرانسه‌، در سه‌ جناح‌ مقتدر به‌ فعاليت‌ پرداختند: جناح‌ «ساحل‌» كه‌ رهبران‌ آن‌ متمايل‌ به‌ سولون‌ و از سوداگران‌ مرزها و بندرها بودند، جناح‌ «دشت‌» كه‌ زمين‌داران‌ مخالف‌ سولون‌ آن‌ را هدايت‌ مي‌كردند، و جناح‌ «كوهستان‌» كه‌ از عده‌اي‌ از كشاورزان‌ و كارگران‌ شهرها تشكيل‌ مي‌شد و خواستار تقسيم‌ مجدد اراضي‌ بود. پيسيستراتوس‌ با آنكه‌ از لحاظ‌ خانواده‌ و ثروت‌ و اخلاق‌ و مرام‌ مردي‌ اشرافي‌ بود، باز پيشوايي‌ توده‌ي‌ مردم‌ را پذيرفت‌. چنان‌ كه‌ صد سال‌ پس‌ از او پريكلس‌ نيز چنين‌ كرد. پيسيستراتوس‌، در يكي‌ از جلسات‌ مجلس‌ سنا، زخمي‌ را كه‌ بر تن‌ داشت‌ نشان‌ داد و گفت‌ كه‌ اين‌ زخم‌ را دشمنان‌ خلق‌ بر او وارد كرده‌اند، و خواستار پاسداراني‌ شد. سولون‌ چون‌ از نقشه‌ي‌ خويشاوند خود آگاه‌ بود، به‌ اين‌ درخواست‌ اعتراض‌ كرد و احتمال‌ داد كه‌ آن‌ زخم‌ به‌ وسيله‌ي‌ خود پيسيستراتوس‌ ايجاد شده‌ است‌ تا به‌ بهانه‌ي‌ ناايمني‌، پاسداراني‌ از حكومت‌ بگيرد و راه‌ را براي‌ ديكتاتوري‌ خود هموار كند. پس‌، براي‌ آگاهانيدن‌ آتنيان‌، خطاب‌ به‌ آنان‌ گفت‌: «اي‌ رجال‌ آتن‌، من‌ از پاره‌اي‌ از شما داناترم‌ و از بعضي‌ دليرتر؛ داناترم‌ از آنان‌ كه‌ خيانتكاري‌ پيسيستراتوس‌ را درنمي‌يابند، و دليرترم‌ از كساني‌ كه‌ به‌ نيرنگ‌ او واقفند و از ترس‌، مهر سكوت‌ بر لب‌ زده‌اند» اما مجلس‌، علي‌رغم‌ اين‌ اخطار، پنجاه‌ پاسدار براي‌ پيسيستراتوس‌ تعيين‌ كرد. پيسيستراتوس‌ به‌ زودي‌ چهارصد تن‌ را دور خود گرد آورد و بر آكروپوليس‌ استيلا يافت‌ و خود را حاكم‌ مطلق‌العنان‌ آتن‌ خواند. سولون‌، بعد از اعلام‌ نظرش‌ براي‌ آتنيان‌ به‌ اين‌ شرح‌ كه‌ «هر يك‌ از شما منفرداً چون‌ روباه‌ گام‌ برمي‌داريد، اما چون‌ اجتماع‌ مي‌كنيد مانند غازها مي‌شويد»، سلاح‌ و زره‌ خود را بر در خانه‌ نهاد و بدين‌ وسيله‌ اعلام‌ داشت‌ كه‌ ديگر به‌ سياست‌ دلبستگي‌ ندارد. و بقيه‌ي‌ عمر خود را به‌ شعر اختصاص‌ داد. 

قواي‌ نيرومند دو جناح‌ «ساحل‌» و «دشت‌» موقتاً متحد گشتند و پيسيستراتوس‌ را از كشور بيرون‌ راندند (سال‌ 556). اما پيسيستراتوس‌ در نهان‌ با جناح‌ «ساحل‌» سازش‌ كرد و با موافقت‌ ضمني‌ آن‌، با نيرنگي‌ كه‌ نظريه‌ي‌ سولون‌ را درباره‌ي‌ شعور جمعي‌ آتنيان‌ به‌ اثبات‌ رسانيد، به‌ آتن‌ بازگشت‌. وي‌ زن‌ بالابلند و زيبايي‌ را مسلح‌ كرد و به‌ هيئت‌ الاهه‌ آتنه‌ درآورد و در رأس‌ سپاهيان‌ خود وارد شهر كرد، و انتشار داد كه‌ الاهه‌ي‌ نگهبان‌ شهر دوباره‌ پيسيستراتوس‌ را به‌ قدرت‌ رسانيده‌ است‌ (سال‌ 550). هرودوت‌ در اين‌ باره‌ مي‌گويد: «اهل‌ شهر كمترين‌ ترديدي‌ نداشتند كه‌ اين‌ زن‌ همان‌ الاهه‌ي‌ شهر است‌، و در برابر او به‌ سجده‌ افتادند و به‌ بازگشت‌ پيسيستراتوس‌ رضا دادند» اما پيشوايان‌ جناح‌ «ساحل‌» بار ديگر شوريدند و او را براي‌ مرتبه‌ي‌ دوم‌ از شهر خارج‌ كردند (سال‌ 549). با اين‌ همه‌ پيسيستراتوس‌ در 546 بازگشت‌ و سپاهياني‌ را كه‌ براي‌ جنگ‌ با او گسيل‌ شده‌ بودند، شكست‌ داد، و اين‌ بار 19 سال‌ در فرمانروايي‌ باقي‌ ماند. در طي‌ اين‌ مدت‌، سياستها و طرحهاي‌ حكيمانه‌ي‌ او تقريباً كارهاي‌ بي‌بندبار و ناپسندي‌ را كه‌ به‌ وسيله‌ي‌ آنها زمام‌ حكومت‌ را به‌ دست‌ گرفت‌، جبران‌ كرد. 

شخصيت‌ پيسيستراتوس‌ آميخته‌اي‌ بود از عقل‌ و فرهنگ‌ و لياقت‌ اداري‌ و جاذبه‌ي‌ شخصي‌. او مي‌توانست‌ عليه‌ دشمنان‌ خود بي‌رحمانه‌ بجنگد، و در عين‌ حال‌ به‌ آساني‌ آنان‌ را مورد عفو قرار دهد. قادر بود كه‌ وارد پيشروترين‌ جريانات‌ فكري‌ عصر خود شود و بدون‌ ترديدها و واماندگيهاي‌ روشنفكري‌، حكومت‌ كند. خوش‌ خلق‌ و خوش‌ مشرب‌ بود و در كارهاي‌ خود جانب‌ مروت‌ را رها نمي‌كرد. ارسطو درباره‌ي‌ او گويد: «حكومت‌ او عادلانه‌ بود، و در اين‌ باره‌ به‌ روش‌ يك‌ سياستمدار رفتار مي‌كرد و نه‌ يك‌ جبار» به‌ ندرت‌ كينه‌توزي‌ كرد، ولي‌ مخالفاني‌ را كه‌ رام‌ نشدند از كشور تبعيد، و املاك‌ آنان‌ را ميان‌ فقرا تقسيم‌ كرد. به‌ اصلاح‌ و تقويت‌ ارتش‌ پرداخت‌ و ناوگاني‌ به‌ وجود آورد تا از هرگونه‌ تجاوز خارجي‌ جلو گيرد. آتن‌ را، كه‌ مدتها در ورطه‌ي‌ خصومتهاي‌ طبقاتي‌ افتاده‌ بود، از جنگ‌ دور نگاه‌ داشت‌، و درفش‌ نظم‌ و آرامش‌ را در آنجا برافراشت‌. از اين‌ رو گفته‌اند كه‌ پيسيستراتوس‌ آتن‌ را به‌ عصر طلايي‌ كرونوس‌ باز گردانيد. 

پيسيستراتوس‌ در قوانين‌ سولون‌ چندان‌ دستي‌ نبرد، و با اين‌ كار همه‌ را به‌ شگفت‌ انداخت‌. مانند آوگوستوس‌ رومي‌ ، مي‌دانست‌ چگونه‌ استبداد رابا زرق‌ و برق‌ دموكراسي‌ بيارايد. در عهد او آرخونها مانند سابق‌ انتخاب‌ مي‌شدند، و مجلس‌ سنا، دادگاههاي‌ مردم‌، و شوراي‌ چهارصد نفري‌ همچنان‌ تشكيل‌ مي‌شدند و وظايف‌ خود را به‌ انجام‌ مي‌رسانند. تنها تفاوت‌ عهد او با زمان‌ گذشته‌ اين‌ بود كه‌ با پيشنهادات‌ پيسيستراتوس‌ بيشتر و بيشتر موافقت‌ مي‌شد. هنگامي‌ كه‌ يكي‌ از اهالي‌ او را متهم‌ به‌ قتل‌ كرد، وي‌ در مجلس‌ سنا حضور يافت‌ و خواستار محاكمه‌ي‌ خود شد. ولي‌ شاكي‌ روي‌ آن‌ اتهام‌ پافشاري‌ نكرد. رفتار پيسيستراتوس‌ چنان‌ بود كه‌ مردم‌ در طول‌ سالها به‌ حكومت‌ او رضايت‌ دادند. تهيدستان‌ از او راضي‌تر بودند و ديري‌ نگذشت‌ كه‌ او را مايه‌ي‌ افتخار خود دانستند. به‌ احتمال‌ قوي‌، آتن‌ پس‌ از سولون‌ به‌ مردي‌ چون‌ پيسيستراتوس‌ احتياج‌ داشت‌ - مردي‌ قوي‌ و با صلابت‌ كه‌ بتواند زندگي‌ آشفته‌ و سراسر اضطراب‌ آتن‌ را به‌ نظم‌ درآورد و ثباتي‌ در آن‌ برقرار كند و مردم‌ را به‌ نظم‌ و اطاعت‌، كه‌ براي‌ اجتماع‌ بشري‌ چون‌ استخوانبندي‌ است‌ براي‌ پيكر زنده‌، عادت‌ دهد. يك‌ نسل‌ بعد، وقتي‌ ديكتاتوري‌ ملغا شد، عادت‌ مردم‌ به‌ رعايت‌ نظم‌ و چهارچوب‌ قوانين‌ سولون‌، همچون‌ ميراثي‌ براي‌ دموكراسي‌ باقي‌ ماند. آري‌، پيسيستراتوس‌، بي‌آنكه‌ خود بداند، قانون‌ را از ميان‌ نبرد، بلكه‌ آن‌ را تقويت‌ كرد. 
 
سياست‌ اقتصادي‌ او، به‌ همان‌ نحوي‌ كه‌ سولون‌ شروع‌ كرده‌ بود، ناظر بر رهايي‌ مردم‌ بود. مسئله‌ي‌ زمين‌ را با تقسيم‌ مزارع‌ دولتي‌ و املاك‌ اشراف‌ تبعيد شده‌ در ميان‌ برزگران‌ حل‌ كرد. بدين‌ شيوه‌، هزاران‌ نفر از آتنيان‌ كه‌ در خطر بيكاري‌ بودند، در زمينهاي‌ زراعتي‌ مستقر شدند. در نتيجه‌، آتيك‌ در طي‌ قرون‌ متمادي‌ از تشنجات‌ ارضي‌ ايمن‌ ماند. پيسيستراتوس‌، با دست‌ زدن‌ به‌ اقدامات‌ دامنه‌دار، براي‌ نيازمندان‌ كار فراهم‌ كرد: مثلاً يك‌ رشته‌ آبگذر براي‌ شهر پديد آورد؛ راههاي‌ بسيار ساخت‌ و معابد بزرگ‌ براي‌ خدايان‌ بنا نهاد. مردم‌ را براي‌ استخراج‌ كانهاي‌ نقره‌ي‌ لائوريون‌ تشويق‌ كرد و براي‌ كشور پول‌ تازه‌ و مستقلي‌ سكه‌ زد. مالياتي‌ به‌ ميزان‌ ده‌ درصد بر تمام‌ محصولات‌ زراعتي‌ بست‌ و بدين‌ وسيله‌ براي‌ كارهاي‌ عمراني‌ پول‌ فراهم‌ آورد. بعداً اين‌ ماليات‌ را به‌ پنج‌ درصد تقليل‌ داد. براي‌ ايجاد كوچگاه‌ در نقاط‌ سوق‌الجيشي‌ مهم‌ داردانل‌ تلاش‌ كرد و با بسياري‌ از دول‌ معاهده‌ي‌ تجاري‌ بست‌. در عهد او، تجارت‌ رونقي‌ بسزا گرفت‌ و ثروت‌ افزايش‌ يافت‌، ولي‌ نه‌ بدانسان‌ كه‌ پول‌ در دستهاي‌ عده‌ي‌ معدودي‌ بماند، بلكه‌ از فقر مستمندان‌ كاسته‌ شد، در حالي‌ كه‌ ثروت‌ اغنيا كمتر نشد. به‌ طور كلي‌، پيسيستراتوس‌ از تمركز ثروت‌، كه‌ شهر را به‌ دامن‌ يك‌ آتش‌ جنگ‌ داخلي‌ مي‌انداخت‌ جلوگيري‌ كرد و با تأمين‌ رفاه‌ و امكان‌ پيشرفت‌، زمينه‌ را براي‌ دموكراسي‌ آتن‌ هموار كرد. 

در عصر حكومت‌ او و فرزندانش‌ اوضاع‌ آتن‌ از لحاظ‌ مادي‌ و معنوي‌ تغيير شكل‌ داد. اين‌ شهر، پيش‌ از آن‌ عصر، يك‌
آتنيان‌ خود از مساعي‌ سياسي‌ خويش‌ كه‌ هدفش‌ سيادت‌ و سربلندي‌ ملت‌ بود، كمال‌ رضايت‌ ر داشتند؛ دريافته‌ بودند كه‌ با كاري‌ بس‌ دشوار و خطير مبادرت‌ كرده‌اند و بدين‌ سبب‌ با دلاوري‌ و غرور و متانت‌ به‌ سوي‌ آن‌ گام‌ برمي‌داشتند. آتنيان‌، در عهد دموكراسي‌ خود، ارزش‌ آزادي‌ عمل‌ و سخن‌ و انديشه‌ را شناختند و از همان‌ زمان‌ بود كه‌ در حوزه‌ي‌ ادبيات‌ و هنر و حتي‌ سياست‌ و جنگ‌ رهبر سراسر يونان‌ شدند.
شهر درجه‌ دوم‌ يوناني‌ بود و شهرهاي‌ ميلتوس‌، افسوس‌، موتيلنه‌، و سيراكوز از لحاظ‌ ثروت‌ و فرهنگ‌ و نيروي‌ حياتي‌ و محصول‌ فكري‌ بر آن‌ تقدم‌ داشتند. اما در اين‌ عصر بناهايي‌ از سنگ‌ مرمر، كه‌ نمودار تنعم‌ آتن‌ بود، به‌ وجود آمد. معبد قديم‌ آتن‌ كه‌ در آكروپوليس‌ قرار داشت‌، نوسازي‌ و با ستون‌بنديهايي‌ به‌ سبك‌ دوري‌ آراسته‌ شد. معبد زئوس‌، كه‌ ستونهاي‌ آن‌ به‌ سبك‌ كورنتي‌ ساخته‌ شده‌اند و حتي‌ در حال‌ ويراني‌ هم‌ زيبايي‌ دارند، برپاگشت‌. پيسيستراتوس‌ مسابقات‌ سراسري‌ آتيك‌ را به‌ مسابقات‌ سراسري‌ يونان‌ تبديل‌ كرد و بهانه‌ي‌ مسابقات‌، همه‌ي‌ يونانيان‌ را به‌ آتن‌ كشانيد و سبب‌ شد كه‌ آتنيان‌ با مردم‌ بيگانه‌ و آداب‌ و شيوه‌هاي‌ ناآشنا برخورد كنند و تحول‌ و تكامل‌ پذيرند. هنوز هم‌ جشن‌ ورزشي‌ قديم‌ آتيك‌، كه‌ به‌ وسيله‌ي‌ او عموميت‌ يافت‌، عيد ملي‌ ملت‌ يونان‌ به‌ شمار مي‌رود. همچنين‌ پيسيستراتوس‌ پيكر تراشان‌ و معماران‌ و شاعران‌ را در دربار خود گرد آورد و كتابخانه‌اي‌ در كاخ‌ خود برپا كرد كه‌ يكي‌ از كهن‌ترين‌ كتابخانه‌هاي‌ كشور يونان‌ است‌. هيئتي‌ از طرف‌ او منظومه‌هاي‌ ايلياد و اوديسه‌ را تنقيح‌ و تدوين‌ كرد، و در سايه‌ي‌ تشويق‌ و راهنمايي‌ او، تسپيس‌ و شاعران‌ ديگر فن‌ نمايش‌ را از صورت‌ مضحك‌ و مسخره‌آميز ابتدايي‌ به‌ صورتي‌ هنري‌ درآوردند. 

استبداد پيسيستراتوس‌ جزئي‌ از نهضتي‌ كلي‌ بود كه‌ در شهرهاي‌ تجارتي‌ فعال‌ قرن‌ ششم‌ يونان‌ پديد آمده‌ بود. بر اثر اين‌ نهضت‌، ملوك‌الطوايفي‌ تفوق‌ سياسي‌ خود را به‌ طبقه‌ي‌ متوسط‌، كه‌ موقتاً با طبقات‌ فقير متحد شده‌ بود، باخت‌، و حكومتهاي‌ جباران‌ پديد آمد (كلمه‌ي‌ «جبار» (تورانوس‌) از ريشه‌ي‌ يك‌ كلمه‌ي‌ ليديايي‌ است‌، مأخوذ از نام‌ شهر Tyrrha ، به‌ معني‌ دژ، كه‌ محتملاً با كلمه‌ي‌ يوناني‌ Tyrris ، به‌ معني‌ برج‌ خويشاوند است‌. صفت‌ «جبار» نخستين‌ بار در مورد گوگس‌، شاه‌ ليديا، به‌ كار رفت‌). يكي‌ از عوامل‌ برقراري‌ حكومتهاي‌ جباران‌ تمركز نارواي‌ ثروت‌ در دست‌ عده‌اي‌ معدود و عدم‌ سازش‌ اغنيا با طبقات‌ ديگر بود. فقرا نيز مانند اغنيا دارايي‌ را بر آزادي‌ ترجيح‌ مي‌دادند. پس‌ براي‌ جامعه‌ لازم‌ آمد كه‌، به‌ عنوان‌ حفظ‌ آزادي‌، اغنيا را از لخت‌ كردن‌ فقرا با توانايي‌ و هوشمندي‌ خود، و فقرا را از غارت‌ اغنيا با خشونت‌ و آراي‌ خود باز دارد. تحصيل‌ قدرت‌ در شهرهاي‌ تجاري‌ يونان‌ كار آساني‌ بود؛ كافي‌ بود كه‌، ضمن‌ حمله‌ به‌ طبقه‌ي‌ اشراف‌، از مستمندان‌ دفاع‌ و با طبقه‌ي‌ متوسط‌ تفاهم‌ برقرار كرد. چون‌ يك‌ مستبد يا جبار به‌ قدرت‌ مطلوب‌ خود مي‌رسيد، وامهايي‌ را كه‌ متمولان‌ پرداخته‌ بودند بي‌اعتبار مي‌كرد، به‌ مصادره‌ي‌ املاك‌ پهناور مي‌پرداخت‌، و بر داراييهاي‌ بزرگ‌ ماليات‌ مي‌بست‌ تا براي‌ كارهاي‌ اجتماعي‌ پول‌ فراهم‌ آورد و ثروت‌ متمركز در دست‌ اقليت‌ را مجدداً تقسيم‌ كند. جبار در حالي‌ كه‌ با اين‌ گونه‌ وسايل‌ توده‌ها را به‌ خود جلب‌ مي‌كرد، با ضرب‌ سكه‌ و عقد معاهدات‌ تجاري‌ و افزايش‌ حرمت‌ سوداگران‌ (بورژوازي‌)، از پشتيباني‌ پيشه‌وران‌ و بازرگانان‌ برخوردار مي‌شد. چون‌ بر افكار عمومي‌ و نه‌ بر قدرتهاي‌ موروثي‌ تكيه‌ داشت‌، ناگزير، از جنگ‌ اجتناب‌، ولي‌ از دين‌ حمايت‌ مي‌كرد؛ در حفظ‌ نظم‌ مي‌كوشيد، مردم‌ را به‌ اخلاق‌ ستوده‌ برمي‌انگيخت‌، مقام‌ زن‌ را در اجتماع‌ بالا مي‌برد، به‌ تشويق‌ هنرمندان‌ مي‌پرداخت‌، و مال‌ فراوان‌ براي‌ زيبايي‌ شهر مصروف‌ مي‌داشت‌. ديكتاتورها در موارد بسيار به‌ اين‌ كارها تن‌ درمي‌دادند و حكومت‌ خود را حكومتي‌ مردمي‌ معرفي‌ مي‌كردند. از اين‌ رو، مردم‌ مجالي‌ مي‌يافتند كه‌ در دوره‌ي‌ استبداد براي‌ كسب‌ آزادي‌ آماده‌ شوند. پس‌ از آنكه‌ جباران‌ يوناني‌ از انهدام‌ اشرافيت‌ فارغ‌ آمدند، ملت‌ هم‌ جباران‌ را سرنگون‌ كرد. پس‌ از سرنگوني‌ جباران‌، برپاداشتن‌ دموكراسي‌ كاري‌ دشوار نبود. 

برقراري‌ حكومت‌ دموكراسي‌
بصيرت‌ پيسيستراتوس‌، كه‌ در هر آزمايشي‌ پيروز شد، در برابر مهر پدري‌ شكست‌ خورد. پسرانش‌ را جانشين‌ خود كرد. چون‌ در سال‌ 527 درگذشت‌، پسرانش‌ به‌ حكومت‌ رسيدند. هيپياس‌، كه‌ قول‌ داده‌ بود حاكمي‌ خردمند و دادگر باشد، سيزده‌ سال‌ سياست‌ پدر را دنبال‌ كرد؛ برادر كوچك‌ترش‌ هيپارخوس‌ مستغرق‌ عشق‌ و شعر شد و آناكرئون‌ و سيمونيدس‌ را نزد خود خواند. ولي‌ آتنيان‌ از اينكه‌ زمام‌ حكومت‌ بدون‌ رضايت‌ آنان‌ به‌ دو پسر پيسيستراتوس‌ تفويض‌ گشته‌ بود، خرسند نبودند و رفته‌ رفته‌ دريافتند كه‌ به‌ بركت‌ استبداد همه‌ چيز دارند، اما آزادي‌ ندارند. با وجود اين‌، آتن‌ از آسايش‌ و تنعم‌ برخوردار بود، و اگر «عشق‌ يوناني‌» مداخله‌ نمي‌كرد، حكومت‌ آرام‌ هيپياس‌ ادامه‌ مي‌يافت‌.
آريستوگيتون‌ ، كه‌ مردي‌ ميانه‌ سال‌ بود، دوستي‌ داشت‌ به‌ نام‌ هارموديوس‌ كه‌ در آن‌ هنگام‌، به‌ قول‌ توسيديد ، «در عنفوان‌ جواني‌ و زيبايي‌ بود» اما هيپارخوس‌ هم‌، كه‌ مانند آريستوگيتون‌ نر و ماده‌ نمي‌شناخت‌، براي‌ جلب‌ محبت‌ هارموديوس‌ به‌ تلاش‌ پرداخت‌. هنگامي‌ كه‌ آريستوگيتون‌ اين‌ موضوع‌ را شنيد، تصميم‌ گرفت‌ كه‌ هيپارخوس‌ را به‌ قتل‌ برساند و حكومت‌ را نيز براندازد. در اين‌ توطئه‌، هارموديوس‌ و بسياري‌ ديگر از مردم‌ آتن‌ بدو پيوستند (سال‌ 514)، و هيپارخوس‌ را در حالي‌ كه‌ مسابقات‌ آتن‌ را تدارك‌ مي‌ديد، كشتند. هيپياس‌ آنان‌ را دستگير كرد و به‌ قتل‌ رسانيد. حتي‌ لئاينا، معشوقه‌ي‌ هارموديوس‌، را چون‌ از فاش‌ كردن‌ نام‌ توطئه‌گران‌ سر باز زد، زير شكنجه‌ كشتند. آورده‌اند كه‌ اين‌ زن‌ تكه‌اي‌ از زبان‌ خود را قطع‌ كرد و آن‌ را به‌ سوي‌ چهره‌هاي‌ شكنجه‌گران‌ تف‌ كرد تا مطمئن‌ شوند كه‌ وي‌ هرگز به‌ پرسشهاي‌ آنان‌ پاسخ‌ نخواهد گفت‌.
اگر چه‌ مردم‌ از اين‌ آشوب‌ حمايت‌ محسوسي‌ نكردند، هيپياس‌ از آن‌ بيمناك‌ شد، و همين‌ امر باعث‌ گشت‌ كه‌ حكومت‌ معتدل‌ خود را تبديل‌ به‌ حكومت‌ زور و وحشت‌ و جاسوسي‌ كند. ولي‌ آتنيان‌ كه‌ يك‌ نسل‌ كامل‌ در رفاه‌ به‌ سر برده‌ بودند، دفاع‌ از آزادي‌ را در استطاعت‌ خود ديدند. هر قدر زورگويي‌ رو به‌ شدت‌ رفت‌، فرياد آزادي‌خواهي‌ بيشتر طنين‌ انداخت‌. هارموديوس‌ و آريستوگيتون‌ ، در نظر ملت‌، شهيدان‌ راه‌ آزادي‌ محسوب‌ شدند و حال‌ آنكه‌ آن‌ دو توطئه‌گراني‌ بودند كه‌ تنها به‌ خاطر عشق‌ و شهوت‌ دست‌ به‌ توطئه‌ زدند. در اين‌ هنگام‌، سران‌ خانواده‌ي‌ اشرافي‌ آلكمايونيداي‌، كه‌ در دلفي‌ در تبعيد بودند، فرصت‌ را مغتنم‌ شمردند و سپاهي‌ گرد آوردند و به‌ آتن‌ لشكر كشيدند و اعلام‌ داشتند كه‌ جز خلع‌ هيپياس‌ از حكومت‌ قصدي‌ ندارند. در ضمن‌، وخش‌ معبد آپولون‌، بر اثر رشوه‌اي‌ كه‌ از آنان‌ گرفت‌، به‌ مردم‌ اسپارت‌ ابلاغ‌ كرد كه‌ وظيفه‌ي‌ اسپارتيان‌ برانداختن‌ حكومت‌ ظالم‌ آتن‌ است‌. هيپياس‌ در برابر قواي‌ آلكمايونيداي‌ با سرسختي‌ ايستادگي‌ ورزيد. با اين‌ همه‌، چون‌ ارتش‌ اسپارت‌ به‌ كمك‌ خانواده‌ي‌ آلكمايونيداي‌ آمد، ناگزير به‌ آريوپاگوس‌ پناه‌ برد و فرزندانش‌ را مخفيانه‌ به‌ خارج‌ آتن‌ فرستاد. ولي‌ آنان‌ به‌ وسيله‌ي‌ مهاجمان‌ دستگير شدند و هيپياس‌، در مقابل‌ تضمين‌ جان‌ آنان‌، تن‌ به‌ كناره‌گيري‌ و تبعيد داد (سال‌ 510). سپس‌ خانواده‌ي‌ آلكمايونيداي‌، به‌ رهبري‌ كليستنس‌ كه‌ مردي‌ دلير بود، پيروزمندانه‌ وارد آتن‌ شدند، و اشراف‌ تبعيدي‌ نيز به‌ دنبال‌ آنان‌ آمدند و به‌ خاطر بار يافتن‌ املاك‌ و اقتدارات‌ خود، به‌ تدارك‌ جشن‌ پرداختند.
در انتخاباتي‌ كه‌ صورت‌ گرفت‌، ايساگوراس‌ كه‌ نماينده‌ي‌ طبقه‌ي‌ اشراف‌ بود، به‌ عنوان‌ آرخون‌ ارشد برگزيده‌ شد. كليستنس‌، كه‌ انتخاب‌ نشده‌ بود، مردم‌ را به‌ آشوب‌ برانگيخت‌ و حكومت‌ ايساگوراس‌ را ساقط‌ كرد و ديكتاتوري‌ مردم‌پسندي‌ به‌ وجود آورد. بار ديگر اسپارتيان‌ با حكومت‌ آتن‌ به‌ جنگ‌ پرداختند و بازگشت‌ ايساگوراس‌ را به‌ مقام‌ پيشين‌ خواستار شدند. ليكن‌ مقاومت‌ سخت‌ آتنيان‌ را وادار به‌ عقب‌نشيني‌ كرد و كليستنس‌ اشراف‌زاده‌ در صدد ايجاد حكومت‌ دموكراسي‌ برآمد (سال‌ 507).
نخستين‌ اصلاح‌ كليستنس‌ ضربت‌ سنگيني‌ بود بر پيكر اشرافيت‌ آتيك‌ - يعني‌ قبايل‌ چهارگانه‌ و 360 طايفه‌اي‌ كه‌ به‌ حكم‌ سنن‌، پيشوايي‌ را به‌ قديمي‌ترين‌ و متمول‌ترين‌ خانواده‌ها مي‌سپردند - وارد آمد. كليستنس‌ اين‌ سازمان‌ كهن‌ را كه‌ بر قرابت‌ استوار بود، لغو كرد و سازماني‌ جديد به‌ وجود آورد. مطابق‌ سازمان‌ جديد، جامعه‌ به‌ ده‌ قبيله‌ منقسم‌ شد، و هر قبيله‌ بخشهايي‌ چند را در بر گرفت‌. براي‌ آنكه‌ از تشكيل‌ واحدهاي‌ منطقه‌اي‌ و اجتماعي‌ پيشين‌ و از آن‌ جمله‌ جناحهاي‌ «كوهستان‌» و «ساحل‌» و «دشت‌» جلوگيري‌ كند، مقرر داشت‌ كه‌ هر قبيله‌ بايد واحدهاي‌ اجتماعي‌ گوناگون‌ را شامل‌ شود. چون‌ سازمان‌ قديمي‌ جنبه‌ي‌ ديني‌ داشت‌، وي‌ دستور داد كه‌ براي‌ سازمان‌ جديد نيز مراسمي‌ ديني‌ برپا دارند و قهرمانان‌ باستان‌ را خدا يا حامي‌ هر قبيله‌ و بخش‌ به‌ شمار آورند. مردم‌ آزادي‌ كه‌ از خارج‌ به‌ آتيك‌ آمده‌ بودند، خود به‌ خود، جزو بخشي‌ كه‌ در قلمرو آن‌ سكونت‌ داشتند درمي‌آمدند و بر خلاف‌ گذشته‌، از حقوق‌ اجتماعي‌ برخوردار مي‌شدند. به‌ اين‌ شيوه‌، تعداد كساني‌ كه‌ حق‌ شركت‌ در امور سياسي‌ را داشتند تقريباً به‌ دو برابر رسيد، و پشتيبانان‌ تازه‌اي‌ براي‌ دموكراسي‌ فراهم‌ آمد.
به‌ هر يك‌ از قبيله‌هاي‌ جديد حق‌ نامزد كردن‌ يكي‌ از سرداران‌ ارتش‌ داده‌ شد. شوراي‌ چهارصد نفري‌ سولون‌ به‌ يك‌ شوراي‌ پانصد و يك‌ نفري‌ مبدل‌ گشت‌، و هر قبيله‌ پنجاه‌ تن‌ از اعضاي‌ اين‌ شورا را، كه‌ اختياراتي‌ معادل‌ اختيارات‌ مجلس‌ سناي‌ سابق‌ داشت‌، برمي‌گزيد. براي‌ انتخاب‌ اعضاي‌ شورا، قرعه‌ مي‌كشيدند. همه‌ي‌ شارمنداني‌ كه‌ سي‌ سال‌ داشتند، از حق‌ انتخاب‌ شدن‌ برخوردار بودند. دوره‌ي‌ شورا يك‌ سال‌ بود، ولي‌ يك‌ فرد مي‌توانست‌ تا دو دوره‌ به‌ عضويت‌ شورا درآيد. اين‌ دولت‌ منتخب‌، كه‌ به‌ وسيله‌ي‌ قرعه‌كشي‌ تشكيل‌ مي‌شد، اصل‌ توارث‌ در حكومت‌ اشرافي‌ و اصل‌ ثروت‌ در حكومت‌ متنفذان‌ را ملغا كرد و به‌ تمام‌ شارمندان‌، نه‌ تنها حق‌ رأي‌، بلكه‌ حق‌ احراز حساس‌ترين‌ مقامات‌ دولتي‌ را ارزاني‌ داشت‌. اين‌ شورا قدرت‌ اداري‌ و قضايي‌ دامنه‌داري‌ داشت‌ و برخي‌ از قضاياي‌ اجتماعي‌ را به‌ رأي‌ مجمع‌ عمومي‌ وامي‌گذاشت‌.
دستيابي‌ شارمندان‌ جديد به‌ حق‌ عضويت‌ در مجمع‌ عمومي‌، تعداد اعضاي‌ اين‌ مجمع‌ را افزايش‌ داد؛ به‌ طوري‌ كه‌ كل‌ اعضاي‌ آن‌ به‌ سي‌ هزار نفر رسيد. تمام‌ اين‌ اعضا مي‌توانستند در دادگاهها خدمت‌ كنند، مگر طبقه‌ي‌ چهارم‌ كه‌، مثل‌ دوران‌ سولون‌، از حق‌ احراز مقامات‌ دولتي‌ محروم‌ بود. با استقرار قانون‌ تبعيد، كه‌ كليستنس‌ براي‌ دفاع‌ از دموكراسي‌ جوان‌ وضع‌ كرد، اختيارات‌ مجمع‌ افزايش‌ يافت‌. مجمع‌ عمومي‌ كه‌ با شركت‌ شش‌ هزار عضو رسميت‌ مي‌يافت‌، مي‌توانست‌ در هر لحظه‌، با رأي‌ مخفي‌ خود، هر كسي‌ را كه‌ براي‌ دولت‌ خطرناك‌ تشخيص‌ مي‌داد، براي‌ ده‌ سال‌ به‌ تبعيد بفرستد. به‌ اين‌ ترتيب‌، رهبران‌ جاه‌طلب‌ ناگزير بودند كه‌ جانب‌ احتياط‌ را از دست‌ ندهند، زيرا هر كس‌ كه‌ ظن‌ خيانت‌ به‌ او مي‌رفت‌، بدون‌ تأخير تبعيد مي‌شد. مقررات‌ ايجاب‌ مي‌كرد كه‌ از مجمع‌ پرسيده‌ شود: «آيا در بين‌ شما كسي‌ هست‌ كه‌ او را براي‌ دولت‌ خطرناك‌ پنداريد؟ اگر هست‌، كيست‌؟» اعضاي‌ مجمع‌، اگر كسي‌، حتي‌ خود سؤال‌كننده‌ را خطرناك‌ تشخيص‌ مي‌دادند، اعلام‌ مي‌كردند و درباره‌ي‌ او به‌ رأي‌گيري‌ مي‌پرداختند. تبعيد متضمن‌ مصادره‌ي‌ املاك‌ نبود و ننگي‌ هم‌ متوجه‌ شخص‌ تبعيد شده‌ نمي‌كرد، بلكه‌ فقط‌ دموكراسي‌ آتن‌ را از شر مزاحمان‌ مي‌رهانيد. بايد دانست‌ كه‌ مجلس‌ آتن‌ هيچ‌گاه‌ از اين‌ قدرت‌ سوء استفاده‌ نكرد، و در طول‌ نود سال‌ كه‌ اين‌ رسم‌ در آتن‌ برقرار بود، تنها ده‌ تن‌ از آتيك‌ نفي‌ بلد شدند. 

مي‌گويند كه‌ كليستنس‌ يكي‌ از اين‌ ده‌ تن‌ بود، وليكن‌ در حقيقت‌ ما از مراحل‌ آخر عمر او چيزي‌ نمي‌دانيم‌. كليستنس‌ كار خود را با انقلاب‌ بر ضد نظام‌ سياسي‌ شروع‌ كرد و علي‌رغم‌ مخالفت‌ نيرومندترين‌ خانواده‌هاي‌ آتن‌، قانون‌ اساسي‌ دموكراتيكي‌ وضع‌ كرد كه‌ با كمي‌ تغيير تا آخرين‌ دوره‌ي‌ آزادي‌ آتن‌ نافذ ماند. پوشيده‌ نيست‌ كه‌ دموكراسي‌ آتن‌ يك‌ دموكراسي‌ كامل‌ نبود، زيرا فقط‌ آزادگان‌ را در بر مي‌گرفت‌ و تنها به‌ كساني‌ كه‌ به‌ اندازه‌ي‌ معيني‌ از دارايي‌ برخوردار بودند اجازه‌ي‌ احراز مقامات‌ اجتماعي‌ مي‌داد (در نخستين‌ مراحل‌ دموكراسي‌ فرانسه‌ و ايالات‌ متحده‌ آمريكا هم‌ حق‌ انتخاب‌ نماينده‌ براي‌ پارلمان‌ مشروط‌ به‌ داشتن‌ مقدار معيني‌ دارايي‌ بود). همه‌ي‌ قواي‌ مقننه‌ و مجريه‌ و قضاييه‌ به‌ مجلس‌، و دادگاهي‌ كه‌ مردم‌ به‌ وجود مي‌آوردند، سپرده‌ شده‌ بود. كارگزاران‌ حكومتي‌ به‌ وسيله‌ي‌ شورا و مجلس‌ عمومي‌ تعيين‌ مي‌شدند. هر كسي‌ مي‌توانست‌ از طريق‌ قرعه‌كشي‌ به‌ عضويت‌ شورا، كه‌ اقتدارات‌ فراوان‌ قانوني‌ داشت‌، درآيد و حداقل‌ مدت‌ يك‌ سال‌ در امور اجتماعي‌ مداخله‌ نمايد. از اين‌ رو، با اطمينان‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ دموكراسي‌ آزادمنشانه‌ و دامنه‌دار آتن‌ تا آن‌ زمان‌ نظيري‌ نداشت‌. 

آتنيان‌ خود از مساعي‌ سياسي‌ خويش‌ كه‌ هدفش‌ سيادت‌ و سربلندي‌ ملت‌ بود، كمال‌ رضايت‌ ر داشتند؛ دريافته‌ بودند كه‌ با كاري‌ بس‌ دشوار و خطير مبادرت‌ كرده‌اند و بدين‌ سبب‌ با دلاوري‌ و غرور و متانت‌ به‌ سوي‌ آن‌ گام‌ برمي‌داشتند. آتنيان‌، در عهد دموكراسي‌ خود، ارزش‌ آزادي‌ عمل‌ و سخن‌ و انديشه‌ را شناختند و از همان‌ زمان‌ بود كه‌ در حوزه‌ي‌ ادبيات‌ و هنر و حتي‌ سياست‌ و جنگ‌ رهبر سراسر يونان‌ شدند. آموختند كه‌ قانون‌ يعني‌ اراده‌ي‌ مشترك‌ خود را حرمت‌ گذارند و دولت‌ را كه‌ نشانه‌ي‌ وحدت‌ و قدرت‌ و شخصيت‌ اجتماعي‌ آنان‌ بود، گرامي‌ دارند. چون‌ ايران‌ - اين‌ بزرگ‌ترين‌ امپراطوري‌ آن‌ عصر - در صدد برآمد كه‌ شهرهاي‌ پراكنده‌ي‌ يونان‌ را ويران‌ يا خراجگزار پادشاه‌ خود كند، فراموش‌ كرد كه‌ مردم‌ آتيك‌ زميني‌ را كه‌ مي‌كارند، درتملك‌ خود دارند، و بر حكومتي‌ كه‌ آنان‌ را اداره‌ مي‌كند، تسلط‌ مي‌ورزند. به‌ راستي‌ از اقبال‌ يونان‌ و نيز اروپا بود كه‌، دوازده‌ سال‌ پيش‌ از درگيري‌ جنگ‌ ماراتون‌، كليستنس‌ كار خطيري‌ را كه‌ سولون‌ آغاز كرده‌ بود، كمال‌ بخشيد.

کد مطلب: 609

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين