ملاصدرا و اگزايستانسياليسم (از نگاه عطيه سعيد2)
سرآغاز مكتب اگزيستانسياليسم -1-3 نظريهي ملاصدرا در باب وجود، شباهتهاي چشمگيري در جنبش فلسفي نوين اروپا، اگزيستانسياليسم(1)، دارد. اما قبل از مبادرت به كشف قرابت ميان اين دو فلسفه، بيان مقدمهاي كوتاه درباره اگزيستانسياليسم، به طور كلي، ضروري به نظر ميرسد؛ لذا قصد دارم قبل از بررسي تطبيقي آرأ صدرا و اگزيستانسياليسم، به آن مقدمه بپردازم.
فرانك تيلي(2) سرآغاز اگزيستانسياليسم را به اين امر نسبت ميدهد كه سورن كيير كگور(3) پس از مدت مديدي گمنامي، مورد توجه متفكران قرار گرفت. تأثير عميق اين توجه در فلسفه آلمان، درست قبل از جنگ جهاني اول آغاز شد. در خلال دو جنگ جهاني، اين تأثير به سرعت گسترش يافت و از مرزهاي آلمان فراتر رفت و فلسفه اگزيستانسياليسم را در فرانسه و آمريكاي لاتين و ايالات متحده پديد آورد.
از نظر پل فولكيه، نخست از واژه اگزيستانس(4)، واژهي اگزيستانسيال(5) مشتق گرديده و سپس پسوند «ايسم» به آن افزوده شده است. اگزيستانسياليسم فلسفهاي است كه بر تقدم وجود تأكيد ميكند. در اينجا، اين سؤال مطرح ميشود كه وجود بر چه چيزي تقدم دارد، و پاسخ آن اين است كه بر ماهيت. پرسش ديگر اين است كه وجود داشتن به چه معني است؟ پاسخ به اين پرسش دشوار است؛ زيرا وجود، صفت نيست، بلكه واقعيت تمام صفات است. وجود را نه به طور مطلق و في نفسه، بلكه در موجودات ميتوان يافت. بنابر تعريف سنتي، آنچه واقعي است، و نه صرفاً ممكن، موجود است. از نظر اگزيستانسياليستهاي جديد، وجود عرض نيست، بلكه فعل است - انتقال بالفعل از امكان به واقعيت. به تعبير گايدو دو راجيرو(6)، تمام اگزيستانسياليستها وجود را همچون ظهور ميدانند؛ يعني پديد آمدن وجود.(7)
َ اگزيستانسياليستهاي ملحد و خداباور
در سالهاي اخير، واژهي اگزيستانسياليسم در آثار ژان پل سارتر(8) شهرت خاصي كسب كرده است. به ظاهر عموم مردم چنين تصور ميكنند كه اگزيستانسياليسم همان نيهيليسم(9) خاص سارتر است، در حالي كه اگزيستانسياليسم، در آغاز، گونهاي تفكر ديني و خداباورانه بود. بنابراين ميتوان اگزيستانسياليستها را به دو گروه تقسيم كرد:
الف - اگزيستانسياليستهاي خدا باور(10)؛
ب - اگزيستانسياليستهاي ملحد(11).
َ ويژگيهاي اگزيستانسياليسم
هر چند اگزيستانسياليسم فلسفهاي است كه تعريف آن بسيار دشوار است، در عين حال، ميتوان برخي ويژگيهاي عمومي اين نحوه تفكر را توصيف كرد. اين ويژگيها به قرار ذيل است.
الف - اگزيستانسياليسم واكنشي است در مقابلِ تمام اشكالِ عقلگرايي كه ميپندارند واقعيت را ميتوان اولاً يا منحصراً از طريق تفكر نظري عقلاني درك كرد. به تعبير ديويد،اي. روبرت،(12) اگزيستانسياليسم رد مؤكد اين فرضيه است كه شايستهترين راه رسيدن به حقيقت، تشكيل نظام منطقي است.(13)
ب - اگزيستانسياليسم ميان حقيقت شخصي(14) و حقيقت عيني(15) تمايز دقيقي قائل ميشود و حقيقت شخصي را مقدم بر حقيقت عيني ميداند. ممكن است از واژهي «شخصي» سوء برداشت شود. اين واژه در زبانِ روزمره، به معني مغرضانه، متعصبانه و ناموثق است، در حالي كه وقتي اگزيستانسياليست آن را به كار ميبرد، معناي بسيار متفاوتي در نظر دارد. او منكر اين نيست كه انسانها ميتوانند با علم، عقل مشترك و منطق، به حقيقت عيني دست يابند، اما تأكيد ميكند كه در مورد امور نهاييِ مربوط به جستجوي حقيقت نهايي، كل وجود انسان، و نه فقط عقل او، در كار است. احساس و ارادهي انسان بايد برانگيخته و به كار گمارده شود تا او بتواند با آن حقيقت، زندگي كند. اختلاف اساسي ميان دو چيز است: يكي شناخت حقيقت، به روشي نظري و بيطرفانه، و ديگري ميل به حقيقت، به طريقي كاملاً شخصي.
ج - اگزيستانسياليسم تقدم وجود بر ماهيت را تصديق ميكند. ماهيت، چيستي شيء است. مقصود ما از اين سخن بيان آن ويژگيهايي است كه ميان تمام افراد يك نوع واحد، مشترك اشت. اين ويژگيها ماهيت كلي است. وقتي ماهيت را بدون قيد به كار ميبريم، مرادمان ماهيت كلي است و اين ماهيت، به كمك تعريف، معين ميشود. ماهيت حاكي از وجود مصاديقي بالفعل نيست كه ماهيت در آنها تحقق يافته باشد، اما در عين حال، به معني لا وجود محض هم نيست. ماهيت، ذاتاً، ممكن است. اين امكان، به واسطهي وجود، به واقعيت تبديل ميشود. در جملهي «من انسان هستم»، «من هستم» وجود را ثابت ميكند و «انسان» حاكي از ماهيت است. در فلسفهي اروپايي، تا قرن نوزدهم، بر تقدم و اولويت ماهيت تأكيد ميشد. اگزيستانسياليسم جديد واكنش در مقابل اين نظر است و با قول به تقدم وجود بر ماهيت آغاز ميشود.
َ صدرا و تقدم وجود بر ماهيت
-4-3 اين قاعدهي فلسفي اساسي اگزيستانسياليسم جديد كه در بالا ذكر شد، نظر مهم صدرا نيز هست. صدرا با قول به تقدم وجود بر ماهيت، به نحوي بر اگزيستانسياليسم جديد پيشي ميگيرد. وي در دوران جواني، به مكتبي گرايش داشت كه در آن، واقعيت موجود، حاصل از ماهيت آن دانسته ميشد؛ به عبارت ديگر، وجود چون بر موجودات گوناگون اطلاق ميشود، صرفاً، امري اعتباري و ذهني است و ماهيت، واقعي است. اما بعداً، ملاصدرا مدافع اصالت وجود شد، هر چند اين تحول از طريق استدلال با تأمل ذهني حاصل نشد. ملاصدرا در كتاب مشاعر، اين تحول را چنين وصف ميكند:
در روزهاي نخست، من طرفدار سرسخت اصالت ماهيت بودم، تا اينكه خداوند مرا هدايت كرد و برهان خويش را بر من ظاهر ساخت. ناگهان چشمان روحانيم باز شد و توانستم ببينم كه حقيقت، عكس آن چيزي است كه فلاسفه، عموماً، به آن معتقدند. ستايش مخصوص خداوندي است كه به نور فهم، مرا از ظلمات و هم (اصالت ماهيت) خارج كرد و مرا بر نظري كه در دنيا و آخرت ثابت خواهد بود، ثابت قدم كرد. (مشاعر، ويراستهي كربن، ص 35 از متن عربي. ترجمهي انگليسي از ايزوتسو، «مفهوم و واقعيت وجود»، ص 104).
در اين عبارات، صدرا «تغيير عقيده» خود را توصيف ميكند، اما تقريباً در تمام بحثهاي خود دربارهي اصول كلي حكمت متعاليه، همهي ادلهي سهروردي و ديگران را در اثبات اصالت ماهيت رد، و براهين بسياري در اثبات اصالت وجود، اقامه ميكند.
تغيير عقيدهي صدرا، اگر چه تجربه ديني نيست، يقيناً، تجربهاي وجودي است. وي، ازاين حيث، ما را به ياد اگزيستانسياليستهايي مياندازد كه نه از طريق تأمل عقلي، بلكه از راه تجربهي وجودي، به تجربهاي رسيدهاند كه واقعيت يا وجود را بر آنها آشكار ساخته است.
اگزيستانسياليستهابه تفكر نظري در باب وجود، به طور كلي، يعني در باب ذات يا مفهوم وجود نميپردازند. از نظر كيير كگور، اين امر متضمن تناقض است و او از همين طريق، اصل مشهور دكارت «من فكر ميكنم، پس هستم» را مورد انتقاد قرار ميدهد. خلاصه، اگزيستانسياليسم جديد به تعبير گابريل مارسل، به «وحدت غيرقابل انفكاك وجود(16) و موجود»(17) ميپردازد.
صدرا معتقد است كه وجود را نميتوان تعريف كرد. وجود اساسيترين و بديهيترين واقعيات و نيز مفاهيم است. وجود اصليترينِ همهي مفاهيم است كه به كمك آن، ساير مفاهيم را ميفهميم و واقعيت وجود، بيواسطه و اصليترين تجربه از واقعيت است؛ تجربهاي كه مبناي شناخت ما از جهان خارج است. آگاهي انسان از وجود، بيواسطه و شهودي است و با هيچ تحليل ذهني، قابل حصول نيست. وجود محض، نه به صورت شيء خارجي مادي درمي آيد تا بتوان آن را ادراك كرد، و نه به مفهومي متناهي در ذهن تبديل ميشود تا بتوان آن را منطقاً تعريف كرد. البته اين درك شهودي بيواسطه از وجود، بعداً، ممكن است به دركي مفهومي تبديل شود. شناختِ عميقِ واقعيتِ وجود، بر خلافِ مفهومِ ذهنيِ وجود (تبيان اگزيستانسياليسم جديد، ذات وجود) مشكلترين امر است؛ زيرا نيازمند آمادگي روحي خاصي است كه همهي مردم از آن برخوردار نيستند. اما اگر كسي بسيار اهل تأمل باشد، از راز عميق وجود اگاه خواهد شد.
اگزيستانسياليسم واكنشي است در مقابلِ فلسفهي رسميِ اروپايي كه اساساً، از زمان افلاطون تا هگل، اصالت ماهيتي بود. صدرا نيز سالها پيش از اگزيستانسياليسم جديد، با دفاع از اصالت وجود، انقلابي در جهان فلسفهي اسلامي پديد آورد. نسبت ميان وجود و ماهيت براي فلاسفهي مدرسي لاتين و نيز براي مشائيان مسلمان، بحث داغي بود و ريشهي آن به فارابي و ابن سينا باز ميگردد؛ لذا در آن دوره، مابعدالطبيعه، اصالت ماهيتي است. به بيان سيد حسين نصر، «صدرابود كه با نظريهي اصالت وجودِ خود، قالب ارسطويي فلسفهي اسلامي متقدم را تغيير داد».(18)
فلسفهي اگزيستانسياليسم معتقد است كه ما نميتوانيم چيزي را كه قابل تجزيه و تركيب نيست، درك كنيم. از سوي ديگر، موجود را نميتوان تجزيه و آن را به يك مفهوم تبديل كرد؛ زيرا موجود يگانه است؛ بنابراين، شناخت نظري كافي نيست. صدرا نيز ميگويد: ذهن كه فقط ماهيات و مفاهيم كلي را در مييابد، هرگز نميتواند وجود را كه تنها واقعيت است، به تصرف خود درآورد. ميان ماهيت و وجود، اختلافي اساسي است. ماهيت، فينفسه، وجود ندارد، بلكه صرفاً، در ذهن، از صورتهايي جزئي يا مراتب وجود انتزاع ميشود؛ لذا پديداري ذهني است. اما ذهن قادر نيست واقعيت عيني وجود را به تصرف خود درآورد. او ميكوشد با انتزاع، مفهومي ذهني بسازد؛ مفهومي كه لزوماً، ذات حقيقي وجود را نشان نميدهد.
به عبارت ديگر، صدرا مانند اگزيستانسياليستهاي جديد، معتقد است كه آنچه وجود دارد، منحصراً، جزئي است؛ آن را ميتوان از طريق مفاهيم، قياس و ساختار ذهني، شناخت؛ زيرا اينها مفاهيم كلي هستند و وجود يگانه و جزئي.(19)
اگزيستانسياليستهاي جديد با صدرا در اين امر موافقند كه وجود صفت نيست، بلكه واقعيت تمام صفات است. بر طبق تلقي سنتي، آنچه واقعي است و نه صرفاً ممكن، وجود دارد. اين تلقي موجب اين تصور ميشود كه وجود عارض بر موجود است، اما هم صدرا و هم اگزيستانسياليستهاي جديد با نظريه مذكور مخالفند و معتقدند كه وجود نه عارض بر موجود، بلكه فعل موجود است كه عبارت است از انتقال واقعي از امكان به واقعيت. نصر ميگويد: صدرا مابعدالطبيعه حقيقي را به سطح فعل موجود ارتقأ داد، همان فرمان رازآلود نوراني كه باعث شد اشيأ، اقيانوس نيستي را ترك گويند و از موهبت وجود برخوردار شوند(20). به عبارت ديگر، از نظر صدرا، مابعدالطبيعه نه با اشيائي كه وجود دارد، يعني موجودات، بلكه با خود فعل وجود سر و كار دارد، «همان پرتوي كه از خود وجود محض به سوي نيستي افكنده ميشود».
گاهي اوقات اگزيستانسياليسم واكنشي در مقابل عقلگرايي دانسته ميشود؛ مثلاً گفته ميشود تجربهي كيير كگور، اثبات امور غير معقول و بيواسطه از قبيل وجود، ايمان و شخصيت است، در مقابل ارزشهاي كلي عقل كه آنچه را فردي و جزئي است، ملغا ميسازد؛ به عبارت ديگر، تجربهي وي در مقابل عقلگرايي هگلي است. گايدو راجيرو خاطرنشان ميكند:
اگزيستانس به سبب عقل گريزي و حركتش به سوي امر متعالي، اعتراض پر جوش و خروش در مقابلِ مفهومِ انتزاعيِ مذهبِ اصالت معني(21) است. در هر دوره، در مقابل آن مذهب، واكنشي با عنوان عقل ستيزي، فردگرايي و اگزيستانس وجود داشته است.(22)
اين نظريه به بررسي مختصر نگرش اگزيستانسياليستي دربارهي عقل، بيشتر تقويت ميشود؛ مثلاً پاسكال عقل را در مقابل دل قرار ميدهد. واضح است كه پاسكال آن دو را كاملاً ضد يكديگر تلقي نميكند؛ زيرا تأكيد ميكند كه با طلب جدي ميتوان به هر دو نوع حقيقت دست يافت. بديهي است كه برهان عقلي بايد فارغ از هر گونه جهتگيري عاطفي باشد. اما او نيز معتقد است كه ثمرت دل در قطب مخالف اموري قرار دارد كه به طور اتفاقي، به آنها اعتقاد داريم. قبل از آنكه شخص بتواند چنين حقايقي را دريابد، بايد خداوند كل طبيعت او را تغيير داده باشد. ايمان و عقل به دو قلمرو مختلف تعلق دارند و لازم نيست با يكديگر تعارض داشته باشند. در واقع، هر دوي آنها اجتناب ناپذيرند. عقل اصولي را به كار ميبرد كه اساساً، در همهي انسانها يكسان است، اما شخص فقط با ايمان ميتواند به آنچه در او يگانه است، نائل شود. پاسكال ميگويد: حس، عقل و ايمان، هر كدام متعلقات خاص خود و درجهي تعيين خاص خود را دارد (نامههاي ايالتي(23». كيير كگور كه پدر اگزيستانسياليسم جديد دانسته ميشود، فلسفهاي عقل ستيز عرضه ميكند. و منكر ارزش تفكر عينيِ علمي و منطقي نيست؛ به عبارت ديگر، او فايدهي عملي رياضيات، علم طبيعي، تاريخ و تفكر مابعدالطبيعي را نفي نميكند، اما متعرض كساني است كه مدعيند تمام داستان همين است؛ يعني تفكر عيني يا عقلگرايي، همه چيز را دربر ميگيرد.
خلاصه اينكه هر فيلسوف اگزيستانسياليستي، به روش خاص خود، نارضايتي عقل و عقلگرايي را بيان كرده است. در اينجا، اين سؤال مطرح ميشود كه ديدگاه صدرا دربارهي عقل چيست؟
صدرا پيوسته ميگويد كه طبيعت وجود و يگانگي آن را فقط ميتوان تجربه كرد. همانگونه كه پيش از اين خاطر نشان كرديم، «تغيير عقيدهي» صدرا مبتني بر تجربه است؛ تجربهاي كه به او يقين شهودي بخشيد، صدرا معتقد است كه وقتي سعي كنيد وجود را در قالب مفهوم درآوريد، ديگر از وجود بودن باز ميماند و به ماهيت تبديل ميشود. محتوايِ عقليِ آن تجربه بايد در متن زندگي قرار گيرد تا به طور كامل درك شود. اگر فقط همچون قضاياي عقلي پذيرفته شوند، ويژگي خود را به عنوان حقيقت از دست ميدهند. صدرا تأكيد ميكند كه وقتي چيزي با ادراك مستقيم يا شهود شناخته شود، نميتوان آن را با استدلال منطقي محض رد كرد.
بنابراين، از نظر صدرا، ساختار ذهن بشري به گونهاي است كه فقط مفاهيم را درك ميكند. مفاهيم چيزي جز تصورات كلي يا ماهيات نيست. آن قوهي ذهني كه مفاهيم را صورتبندي ميكند، عقل است. صدرا تصديق ميكند كه ذهن فقط ميتواند ماهيات را درك كند و نه وجود را كه واقعيت عيني خارج از ذهن است. اين حاكي از آن است كه عقل نميتواند وجود را دريابد؛ زيرا عقل فقط ميتواند مفاهيم عقلي و تصورات حسي و ماهيات را به تصرف خود درآورد. اما وجود نه تصوري حسي است و نه مفهومي عقلي. وجود واقعيتي عيني است. بنابراين، صدرا نيز مانند اگزيستانسياليستهاي جديد، به نحوي، از عقلگرايي اظهار ناخشنودي ميكند و محدوديتهاي عقل را يادآوري ميشود. به ظاهر، او نيز مانند آنان تصديق ميكند كه عقل نميتواند حقيقت نهايي، يعني واقعيت وجود را كه يگانه و جزئي است، درك كند. عقل ميتواند آنچه را كلي و ذهني است، به تصرف خود درآورد. صدرا، مانند اگزيستانسياليستها، تأكيد ميكند كه قضاياي عقلي و براهين منطقي به اندازهي تجربهي زندهي حقيقت، نتيجهبخش، نيست؛ به عبارت ديگر، نتايج به دست آمده مبتني بر تجربه است.
َ افتراقات اگزيستانسياليسم و صدرا -5-3 به رغم تشابهاتِ ياد شده ميان صدرا و اگزيستانسياليستهاي جديد، اختلافات بسياري ميان فلسفههاي آنها وجود دارد. در اين باره بايد نكات زير را به خاطر داشته باشيم:
-1 اگزيستانسياليسم جديد، در اساس، انسان محور است. پرسش اساسي اگزيستانسياليسم جديد اين است كه وقتي انسان موضوع بحث است، كدام اصل مقدم است: وجود يا ماهيت. پاسخ آنها اين است كه دربارهي انسان، وجود بر ماهيت مقدم است. وجود داشتن به چه معني است؟ در نظر آنها وجود، عرض نيست.
وجود، انتقال از امكان به فعليت است، اما براي وجود يافتن، عبور از حالتي به حالت ديگر كافي نيست. وجود حقيقي مقتضي اختيار است. در نتيجه، براي اگزيستانسياليسم جديد، وجود، ويژگي ممتاز انسان است. وجود، تعالي دائم است؛ يعني فراروي از وضعي كه شخص در آن است. ماهيت ما عبارت از اين است كه ما برمي گزينيم چه شخصي باشيم. بنابراين، ماهيت مؤخر از وجود است؛ زيرا بايد وجود داشته باشيم تا بتوانيم انتخاب كنيم. همهي اگزيستانسياليستهاي جديد، با اندكي تفاوت، قائل به اين نظرند. البته تنها در مورد انسان، وجود مقدم بر ماهيت است؛ چرا كه در جهان تجربهي ما، تنها اوست كه كه مختار است. همهي موجودات ديگر مجبورند، فقط در مورد انسان است كه صرفاً پس از انتخاب او ميتوان دانست چه چيزي برگزيده است. اين بحث نشان ميدهد كه اگزيستانسياليسم جديد، در اساس، انسان محور است؛ يعني نقطهي آغاز و محور آن انسان است؛ انساني كه تنها، او اختيار دارد و بر اساس اين ديدگاه، تنها اوست كه آزاد و مختار است.
پيشتر خاطرنشان كرديم كه صدرا نيز اگزيستانسياليست است؛ به اين معني كه او نيز يه اصالت وجود معتقد است. اما سؤال اين است كه آيا فلسفهي او نيز مانند اگزيستانسياليسم جديد، انسان محور است؟ به عقيدهي من، فلسفهي صدرا انسان محور نيست. ترديدي نيست كه صدرا در مابعدالطبيعهي خود، در اساس، با وجود (محض)(24) سر و كار دارد. اما او از ذات فراوجودي(25) مبدأ اعلا و شأن و مرتبهي بدون حد و مرز او اگاه است. بحث او در باب مطلق، از آن جهت كه كاملاً نامتعين و داراي وجوه فراوجودي است، نشان ميدهد كه آموزهي او، حتي وقتي از وجودشناسي استفاده ميكند، به وجودشناسي محدود نميشود. صدرا در آغاز مابعدالطبيعه خود، به مبدأ اعلا توجه ميكند كه برتر از هر حد و مرزي است؛ سپس، به وجود [محض] ميپردازد كه مبدأ خلاق و تعين نخست مبدأاعلاست. وي، در نهايت، وجود را، هم از حيث اوصاف كلي آن و هم از لحاظ اوصاف جزئي آن، مطمح نظر قرار ميدهد.
خلاصه، از نظر صدرا، وجود، مبدأ كلي است و تقدم آن فقط به انسان مربوط نميشود. تمام موجودات جهان تحت استيلاي آن قرار دارند. بنابراين، ميتوان نتيجه گرفت كه اگزيستانسياليسم صدرا انسان محور(26) نيست. اگزيستانسياليسم او از اين حيث بسيار گستردهتر از اگزيستانسياليسم جديد است.از يك سو، تا آنجا كه به موجودات اين جهان مربوط ميشود، هم شمول است؛ يعني براي تبيين ذات واقعيت، از حيث منشأ و مراتب مختلف ظهور آن، اساسي است؛ و از سوي ديگر، فراوجودي است؛ اما اگزيستانسياليسم جديد، به ويژه آنگونه كه در تفكر هايدگر و سارتر بيان منظم يافته است، در اساس، وجودشناسي يا بحثي وجودشناختي [در باب موجودات] است.
-2 ديگر مفهوم اساسي اگزيستانسياليسم جديد، «عدم»(27) است. عدم، كل وجود را فرا ميگيرد. مابعدالطبيعهي سنتي ميگويد: از عدم، عدم بيرون ميآيد. فيلسوف اگزيستانسياليست خواهد گفت: از عدم، وجود بيرون ميآيد. از نظر او، وجود و عدم يكي است. هگل از اين مطلب آگاه بود. او معتقد بود كه وجود محض، عدم محض است. انسان نميتواند به درون طبيعت ذاتي خويش درآيد و پرسش مابعدالطبيعي بپرسد، مگر اينكه شجاعت مواجه شدن با عدم را داشته باشد. هايدگر به تحليل زبان متداول ميپردازد تا به سر نخي دست يابد. فرد عامي خواهد گفت: «عدم، ضد هر چيزي است كه هست». مضمون اين پاسخ اين است كه فقط از طريق مواجههي نخست با هر چه هست و سپس به صورت منفي درآوردن آن، ميتوان اميدوار بود كه با عدم مواجه شويم. اين ما را به مابعدالطبيعهي حقيقي ميرساند كه در آن، اين پرسش مطرح ميشود: آنچه هست (وجود) چيست؟ در واقع، ما نميتوانيم درك كنيم كه اين آنچه هست، در تماميتش يا از حيث فنا يا عدم كليش چيست، بلكه بعضي تجربيات است كه آن را آشكار ميسازد. مثلاً بيحوصلگي(28) چنين تجربهاي است. مراد از بيحوصلگي، به اين يا آن چيز نيست، بلكه بيحوصلگي به همه چيز است. هم چيز يعني تماميت آنچه هست، بيرنگ، بيمزه، و بيمعني به نظر ميرسد. همين طور از نظر هايدگر، اضطراب(29) طريق اساسي آشنايي با عدم است. صدرا در اسفار(30)، مفاد «عدم» را توضيح ميدهد. از نظر وي، «عدم» مفهومي بسيط و عام است و در معناي آن هيچگونه اختلافي وجود ندارد. اختلاف فقط وقتي به وجود ميآيد كه «عدم» به موضوعات مختلف نسبت داده شود. آن اختلاف معلول اين موضوعات است. عقل موضوعات مختلف را با اعراض گوناگون تصور ميكند، مثلاً علت، معلول، شرط و مشروط، و سپس به آنها مفهوم عدم را اضافه ميكند. آنگاه مفهوم عدم علت يا عدم شرط پديد ميآيد. درست است كه عدم شيء، امكان وجود نقيض آن را فراهم ميآورد، مثلاً عدم سياهي امكان وجود سفيدي را فراهم ميسازد، اما اين اختلاف فقط امري نسبي است. صرف نظر از اين، ممكن نيست عدم از عدم ديگر متمايز شود.(31)
خلاصه، عدم فقط يكي است و ممكن نيست به انواع مختلف تقسيم شود. در واقعيت، چيزي وجود ندارد كه بتوان آن را عدم ناميد، پس اگر كسي بپرسد: «عدم چيست؟»، نميتوان به چيزي اشاره كرد و گفت «اين عدم است». به همين ترتيب، اگر «عدم» علت دانسته شود، صرفاً به اين معني است كه وجود، علت نيست.(32)
صدرا نتيجه ميگيرد(33) كه عدم، از آن حيث كه عدم است، وجود ندارد. وي سپس به تحليل اين مطلب ميپردازد كه چگونه عقل بشري ميتواند، از چيزي كه وجود ندارد، مفهومي بسازد و سپس آن را همچون موضوعي به كار ببرد. او معتقد است كه عقل قدرت تصور و ساخت همهي انواع مفاهيم (معقول) و تصورات (محسوس) را دارد؛ مثلاً عقل ميتواند مفهوم عدم خود و حتي ميتواند مفهوم عدم مطلق را بسازد. به عبارت ديگر، از نظر صدرا، عدم، فقط، ساخت ذهني است، نه واقعيت. كشف وجود از طريق وجود است، و از سوي ديگر، كشف عدم نيز از طريق وجود است. از بحث فوق ميتوان نتايج ذيل را استنتاج كرد:
الف - به ظاهر، صدرا معتقد نيست كه «عدم» مطلق است. از نظر او، «عدم» نسبي است. در اگزيستانسياليسم جديد، عدم، درست مانند وجود، امري بنيادي است. از نظر صدرا، عدم نسبت به وجود واجب و وجود ممكن، امري ثانوي است.
ب - اظهارات صدرا نشان ميدهد كه مقصود وي از عدم، صرفاً، عمل منطقي نفي كردن(34)، است، نه نيستي.(35)
اما هايدگر خواهد گفت كه اولي (نفي منطقي)، صرفاً، حالت منطقي و ظاهري دومي (نيستي) است. اختلاف ميان افراد، شدت انزجار، رنج مردود شدن و تلخي طرد شدن صورتهايي از نيستي است كه شديدتر از عمل منطقي تكذيب يا نفي كردن است.
ج - بحث فوق نشان ميدهد كه صدرا سعي ميكند عدم را به كمك عقل بفهمد، در حالي كه در مورد وجود، او قبلاً گفته است كه عقل نميتواند واقعيت عيني را بفهمد. اگزيستانسياليست جديد ميگويد كه «عدم» نيز ممكن نيست به كمك عقل شناخته شود، بلكه بايد با تجربه، آن را شناخت.
د - از نظر صدرا، «عدم» صرفاً، ساخت ذهني است. از نظر اگزيستانسياليست جديد، عدم واقعيت وجودي است.
-3 نكات بالا ما را به اختلاف ديگري كه ميان اگزيستانسياليسم جديد و صدرا وجود دارد، رهنمون ميشود، صدرا سعي ميكند «آدم» را با عقل بشناسد، در حالي كه فيلسوف اگزيستانسياليست جديد ميخواهد از طريق تجربهاي غير عقلاني (اگر نه ضد عقلاني)، مانند اضطراب، به شناخت انسان دست يابد. فلاسفهاي مانند كيير كگور، آموزهي ضد عقلاني بودن اگزيستانس را تعليم دادهاند، به اين معني كه اگزيستانس را نميتوان با عقل، درك كرد. صدرا نيز ميآموزد كه اگزيستانس را نميتوان با عقل مفهومي، درك كرد. تأكيد صدرا بر اينكه حقيقت را بايد تجربه كرد، نشان دهندهي شباهتِ وي با اگزيستانسياليستهاي جديد است؛ مثلاً در كتاب اسفار(36)، او شناخت را به حالتي شهودي تعريف ميكند كه هيچ جايي براي وهم يا شك باقي نميگذارد.اين نيز درست است كه وي داستان تجربه يا تغيير عقيدهي خود رانقل ميكند؛ تجربهاي كه با آن، اصالت وجود(37) بر او آشكار شد. در عين حال، او براي اثبات نظريهي خود، استدلالهاي عقلي بسياري اقامه ميكند. در واقع، او در اينكه نظامي منسجم بر اساس اين نظريه بنا كند، بسيار عقلگرا و روشمند است، در حالي كه بيشترِ فلاسفهي اگزيستانسياليست جديد معتقدند كه واقعيت اگزيستانس را نميتوان با بحثِ فلسفي توصيف كرد. به همين دليل است كه آنها نمايشنامه، رمان و داستان مينويسد. از سوي ديگر، ميتوان گفت كه حتي در ميان فلاسفهي اگزيستانسياليستِ جديد، متفكراني مانند هايدگر، سارتر و ياسپرس وجود دارند كه از نظريههاي وجودي خود، شرحهايِ فلسفي منظمي عرضه كردهاند. اما ميتوان ملاحظه كرد كه ديدگاهِ صدرا دربارهي عقل، به اندازهي ديدگاهِ بعضي از فلاسفه اگزيستانسياليست جديد (مثلاً كيير كگور)، خصمانه(38) نيست.
بحث فوق مقتضي شرح بيشتر فهم صدرا از شناخت مبتني بر تجربه است. او در اسفار(39) مينويسد: «قوهي حس فاقد شناخت است، خواه متعلق تجربهي حسي وجود داشته باشد، خواه نه. شناخت وظيفهي عقل است». او در بندي ديگر نيز تصديق ميكند:
قوهي حس يا مرتبهي حسي نفس از واقعيت آگاه نيست، خواه متعلق تجربهي حسي در خارج وجود داشته باشد يا وجود نداشته باشد. انسان، با تجربه، به اين شناخت نائل ميشود. اين وظيفهي عقل يا مرتبهي عقلي نفس است كه دربارهي وجود متعلق احساس، آگاهي كسب كند.(40)
در اينجا، صدرا شخص مجنوني را مثال ميزند كه چيزهايي را ميبيند كه وجود ندارند. مجانين نميتوانند واقعيت را از وهم تمييز دهند؛ چون عقل آنها كار نميكند.
بندهاي ياد شده نشان ميدهد كه صدرا به كفايت قوهي احساس براي رسيدن به واقعيت يا وجود معتقد نيست (از نظر وي، وجود و واقعيت يكي است). وي در هر دو بند فوق، به وضوح، اظهار ميكند كه فقط عقل استعداد لازم را براي شناخت دارد. اما ممكن است واژهي «تجربه» در بيان صدرا باعث اشتباه و سردرگمي شود. اين واژه ابهام خاصي دارد؛ بنابراين، بايد از مفاد آن، شناخت روشني به دست آوريم. اين واژه ممكن است به معني تجربهي حسي باشد، اما ديديم كه صدرا، به روشني، منكرِ تجربهي حسي است. اين واژه ممكن است به معني تجربهي عاطفي (انفعالي) نيز باشد كه صدرا آن را هم انكار ميكند. همچنين اين واژه ممكن است به معني تجربهي عرفاني باشد كه صدرا آن را نميپذيرد. از نظر وي، حقيقت بايد به تجربه درآيد، اما اين تجربه، درك شهودي حقيقت يا تجربهي عقلي است.(41) او تأكيد ميكند كه وقتي امري با تجربهي شهودي شناخته شود، نميتوان در آن با استدلالِ منطقيِ محض، ترديد روا داشت.
بحث فوق روشن ميكند كه هر چند صدرا نيز مانند فلاسفهي اگزيستانسياليستِ جديد، بر اين نكته تكيه ميكند كه قضاياي عقلي و براهينِ صوريِ منطقي، قطعي و مسلم نيستند، اما با اين همه، عقل را، به طور كامل، نفي نميكند. او به دركِ عقليِ حقيقت معتقد است؛ دركي كه با يقين شهودي تكميل شده است. فضل الرحمان(42) خاطرنشان ميكند كه تجربيات شهوديِ موردِ نظر صدرا، صورت عاليترِ عقل است، نه نافي عقل، صورتي كه محصلتر و تكوينتر از استدلال (تعقل) رسمي است. در اينجا، فضلالرحمان در تأييد نظر خود، بندي از اسفار [ويراستهي محمدرضا مظفر، تهران، 1378 هجري] نقل ميكند. اين بند، مؤيد اين نتيجهگيري است كه صدرا به اندازهي فلاسفهي اگزيستانسياليست جديد، عقل ستيز نيست. از نظر وي، هيچ تضادي ميان عقل و شهود وجود ندارد.
-4 در اگزيستانسياليسم جديد، ديدگاهها و واكنشهاي منفي بسياري دربارهي كشف وجود ديده ميشود؛ مثلاً پاسكال(43) ميگويد: «من از اينكه خود را اينجا مييابم و نه در آنجا، بر خود ميلرزم و متحير ميشوم». سارتر در كتاب تهوع نشان ميدهد كه چگونه روكنتين(44) كه تاكنون اشيأ را، به دقت، ملاحظه، و از آنها، به درستي، استفاده ميكرد، وجود آنها را كشف كرد و سپس تشخيص داد كه شيء في نفسه كه در خارج از ذهن است، هيچگونه دليلي ندارد و وجودِ آن به انزجار منجر ميشود. اما صدرا، در مورد كشف وجود، ديدگاه متفاوت و محصلتري نشان ميدهد. از نظر او، وجود، راز و تجلي فعل الهي وجودِ محض و اثر و نشانهي آن است؛ يعني تجليِ همان امرِ نورمانند مرموزي كه موجب ميشود اشيأ، اقيانوس عدم را ترك گويند و از موهبتِ وجود بهرهمند شوند.
َ فرجام -6-3 سيد حسين نصر(45) تصديق ميكند كه:
انسان بايد در تطبيق وجودشناسي ملاصدرا و اگزيستانسياليسم جديد، بسيار احتياط كند، به رغم اينكه در بعضي نكات، شباهتهاي ظاهري ميان آنها وجود دارد. مابعدالطبيعهي صدرا مبتني بر شهودِ باطنيِ كلي، قبل از هر گونه انعقاد جهاني آن است؛ شهودي كه فقط از طريق سنت و طرق معنوي موجود در آن ممكن ميشود. اگزيستانسياليسمِ غربي نميتواند چيزي جز تصويرِ مضحك مابعدالطبيعهي سنتي باشد؛ زيرا نمايندگان برجستهي آن، از جمله سارتر و حتي هايدگر كاملاً، از آن طرق معنوي كه آن شهود را ممكن ميسازند، بريدهاند...بنابراين، اشتباه گرفتن آن دو با يكديگر وحشتناكترين خطاست.
به رغم هشدار نصر، من در اين مقاله، تفكر صدرا با اگزيستانسياليسمِ غرب مقايسه كردهام. دلايل اين مقايسه به قرار ذيل است:
-1 نظريهي اساسي فلسفي اگزيستانسياليسم غربي و فلسفهي صدرا يكي است، و آن، تقدم وجود بر ماهيت است.
-2 همانطور كه قبلاً خاطرنشان كردم، ظاهراً، «نصر» از اين واقعيت صرف نظر ميكند كه هر چند سارتر و هايدگر نمايندگان اگزيستانسياليسم الحاديند، در ميانِ اگزيستانسياليستها، متفكران خداباوري مانند مارسل،(46) و برديائف(47) نيز وجود دارند.
-3 به نظر ميرسد نصر متأثر از اين انديشه است كه فقط يك نوع اگزيستانسياليسم وجود دارد. در واقع، مشهور است كه به تعداد فلاسفهي اگزيستانسياليست، مكتب اگزيستانسياليسم وجود دارد؛ فلاسفهاي كه هر يك، فلسفهي اگزيستانس خاص خود راعرضه ميكند. اگر چنين باشد، ميتوان ادعا كرد كه صدرا فيلسوفي اگزيستانسياليست است؛ زيرا او به اصالت وجود در مقابل ماهيت قائل است و اگزيستانسياليسمِ خاصِ خود را عرضه ميكند كه از بسياري جهات (كه قبلاً ذكر شد)، با اگزيستانسياليسم جديد يا غربي تفاوت دارد.
در عين حال، بايد به خاطر داشت كه قالب تفكر صدرا، افلاطوني - ارسطويي و اسلامي - يوناني است؛ بنابراين، اصطلاحات مورد استفادهي ايشان، اصطلاحات فلسفي اسلامي و يوناني است.
هر چند اگزيستانسياليسم غربي، جنبش فكري جديدي است، همان طور كه گايدو راجيرو ميگويد، حتي در عصر باستان، متفكران از مسئلهي وجود و ماهيت آگاه بودند. فصل اول كتاب وجود و زمان هايدگر نيز مؤيد اين نظر است. من تا اندازهاي با نظر راجيرو و هايدگر موافقم، اما آنها چون اروپايي هستند، مرادشان از متفكران عصر باستان، متفكران يوناني است. به نظر من، متفكران يوناني، به هيچ وجه، از اين مسئله آگاه نبودند، اما افلاطون با طرح نظريهي مُثُل، اين مسئله را مطرح ساخت. بر طبق اين نظريه، مُثُل ماهياتند و ماهيات واقعي هستند. موجودات، صرفاً روگرفت ضعيفي از ماهيات يا مُثُلند. متفكران مسلمان مسئله ماهيت و وجود را، به روشني، صورتبندي كردند. ابن سينا در وجودشناسيِ خود، با ايجاد تمايز دقيق ميان ماهيت و وجود، اين دوگانگي را مطرح ميكند. از آن پس هر چند آن موضوع بر تفكرِاسلامي حاكم است، جريان عمدهي تفكر اسلامي اصالت ماهيتي باقي ميماند تا اينكه صدرا در برابر اين جريان عمده، واكنش نشان ميدهد و ديدگاه ديگري عرضه ميكند. درست مانند اگزيستانسياليسم غربي (كه واكنشي در مقابلِ فلسفهي هگلي است)، مابعدالطبيعهي صدرا نيز واكنشي در مقابل اصالت ماهيت در فلسفهي اسلامي است.
خلاصه، شايد صدرا، اگزيستانسياليست به مفهوم جديد غربي آن نباشد، اما از اين جهت كه نظريه اصالت وجود را مطرح كرده است، او نيز اگزيستانسياليست است و مانند تمام اگزيستانسياليستها، اگزيستانسياليسمِ خاص خود را عرضه ميكند. صدرا تا آنجا كه به مباني فلسفي مربوط ميشود، به نحوي، پيشتازِ اگزيستانسياليسم جديد غربي است. در واقع، او بر اساس اين صورتبندي وجودي، نظام فكري منسجم، سازگار و قابل فهمي ساخته است.
بدون شك، صدرا با اگزيستانسياليستهاي جديد غربي اختلافات بسياري دارد (كه در اين مقاله، دربارهي بعضي از آنها بحث كرديم)، اما اختلاف اساسي او با اگزيستانسياليسم غربي كه تاكنون متذكر آن نشدهايم، اين است كه وي در بابِ ماهيت، نظريهاي دارد كه بر طبق آن، ماهيت، هرچند مانند وجود، از واقعيت كامل برخوردار نيست، به يك معني، واقعي است. اينكه مقصود وي از اين واقعيت چيست، ما را به بخش دوم از فلسفهي او، يعني نظريهي وي در باب ماهيات، رهنمون ميسازد كه دربارهي اين جنبه از تفكر صدرا، در زماني ديگر و در مقالهاي ديگر، بحث خواهم كرد.(48)
َ
پانوشتها
- Atiya Syed1
.578p ؛8591, printed in India ؛- Thily, Frank, A History of Philosophy, revised by Ledger Wood2
- Soren kierggard3
- Sexistence4
- exsitential5
- Guido de Fuggiero6
Existentialism. ؛- Ruggiero, G.D7
- Jean Paul Sartre8
- nihilism9
-0 theistic1
-1 atheisic1
-2 David E Roberts1
.1959Existentialism and Religions Belief, New York Oxford University press, ؛-3 Roberts, David, E1
-4 subjective truth1
-5 objective truth1
-6 existence1
-7 existent1
.112Sadr - al Din Shirazi and His Transcendent Theosophy,Institute for Humanities and Culturel Studies, Tehran, 7991, p. ؛-8 Nasr, Hossain1
.16-19Asfr I, I, p. 73, lines ؛-9 Sadr1
.101op.cit. p. ؛-0 Nasr, Hossain2
-1 idealism2
.44Existentialism, p. ؛-2 Ruggiero, G.d2
-3 provincial letters2
-4 Being2
-5 supra - ontological2
-6 humanist2
-7 nothingness2
-8 boredom2
-9 anxiety2
.406p. ؛-0 Sadr,"Al Asfr", Asfr - e - Arb, Udru Trans. Bu Mnazar Hussain Gilani, 1491, Osmania University, Hyderabad, Daccan3
.406p. ؛-1 Ibid3
.408p. ؛-2 Ibid3
.409p. ؛-3 Ibid3
-4 logical act of negating3
-5 nihilation3
.421p. ؛-6 Ibid3
-7 primacy of existence3
-8 antaginist3
.1422part l, Vol.ll, p. ؛-9 Ibid3
.1725part x, Vol.ll, p. ؛-0 Ibid4
.1726part l, Vol.ll, p. ؛-1 Ibid4
.1422part l, Vol.ll, p. ؛-2 Ibid4
-3 Pascal4
-4 Roquetin4
.6The Philosophy of Mulla Sadr, State University of New York Press, Albany, 5791, p. ؛-5 Fazal - ur - Rehman4
-6 Marcel4
-7 Bardecyve4
.118op.cit. p. ؛-8 Nasr, Hossain4
کد مطلب: 717