كتاب و حكمت در قرآن به مثابه پوست و مغز
تذكر 14-1- قرآن كريم با به كار بردن واژه حكمت در برابر كتاب، يك پيام مهم را تضمين مينمايد. اين پيام از آن جهت مورد توجه مكتب جاويدان خرد است كه ديدگاه آنان را در زمينه توجه به ابعاد دروني دين، مورد تأييد قرار ميدهد. (خواننده محترم توجه دارد كه تعبير حكمت در قرآن كاملاً و لزوماً با واژگان حكمت خالده هم معني نيست). اين مقاله معناي واژه حكمت را در برابر كتاب، باز ميگشايد.
اين مقاله چه ميخواهد بگويد؟
14-2- ذكر توأمان دو واژه كتاب و حكمت در ده آيهي از قرآن كريم تأمّل برانگيز است. در تفاسير، نزديك به بيست معني و مصداق براي اين دو كلمه بيان شده است.
در اين مقاله كتاب به عنوان قوانين الزامآور اديان آسماني و حكمت به عنوان عنصر فراتر از شرايع و در تعامل با آن مطرح ميگردد. ميدانيم كه در قرآن كريم در موارد بسياري از واژههاي كتاب و حكمت استفاده شده است. در برخي از موارد دو واژه به صورت جداگانه به كار رفته است، ليكن در ده مورد كتاب و حكمت در كنار يكديگر به سان يك زوج به كار رفته است و خداوند بر اين نكته تأكيد كرده است كه به پيامبرانش دو چيز داده است تا براساس آن دو، جامعه را به سرمنزل مقصود برسانند، و از آنها بر آن دو چيز، عهد و ميثاق گرفته است. آن دو چيز همانا «كتاب» و «حكمت» است.
فرضيهي ما اين است كه مراد از كتاب در اين اصطلاح، قوانين الزامآور شريعت است كه جامعهي بشري در هنگام اختلاف بر سر منابع بدان نيازمند است. از اينرو تفسير كتاب در اين آيات به قرآن يا تورات و انجيل، تفسيري دقيق نيست. در اين مقاله ابتدا معناي لغوي «كتاب» مورد بررسي قرار گرفته، سپس كاربرد و وجوه معاني آن در قرآن برشمرده شده است و آن گاه به شرح نظريهي خود در مورد معناي كتاب در آيات مربوطه به «كتاب و حكمت» پرداخته شده است. سپس با تشريح معناي لغوي و كاربردي «حكمت»، ملازمهي بين كتاب و حكمت بررسي شده است. و در پايان رابطهي منطقي بين «كتاب و حكمت» بيان گرديده است.
معناي لغوي كتاب چيست؟ 14-4- لغت شناسان معناي اصلي «كتاب» را جمع و انضمام دانستهاند. احمدبنفارس (م 395ق) در اين باره مينويسد:
«ك،ت،ب» اصل صحيح واحد يدلّ علي جمع شيء الي شيء، من ذلك الكتاب و الكتابة، و من الباب الكتاب و هو الفرض و يقال للحكم الكتاب و يقال للقدر الكتاب؛ (همو، 5/158 ذيل كتب)
واژهي «ك،ت،ب» يك اصل دارد و آن ضميمه كردن چيزي به چيز ديگر است. كتاب و كتابت - به معناي نوشتار و نوشتن - و نيز كتاب به معناي فرض و واجب از همين باب است و به «حكم» و «سرنوشت» نيز كتاب اطلاق ميشود.
ابن دُريد (م321ق) نيز در كتاب جمهرةاللغة مينويسد: «اصل الكتب ضمّك الشيء الي الشيء»؛ (همو، 1/196) اصل واژهي «كتب» اين است كه چيزي را به چيز ديگر ضميمهسازي.
طبرسي (م 548 ق) نيز در مجمع البيان آورده است: «كتاب» مصدر است به معناي مكتوب و اصل آن «جمع» است. (همو، 1/79 و 80)
نتيجه آنكه؛ معناي وضعيِ اوّليهي كتاب، نه نوشتن و نوشتار است و نه مجموعهي مدوَّن بين دو جلد، بلكه همان طور كه در سخن واژه شناسان ملاحظه كرديم، اين واژه در اصل به معناي انضمام و جمع بين دو چيز وضع شده است.
موارد كاربرد كَتَبَ و مشتقات آن
14-4- موارد كاربرد واژهي كَتَبَ و مشتقات آن در زبان عربي نشان ميدهد كه اين كلمه همه جا به معناي نوشتن و نوشتار به كار نرفته است، بلكه اين معنا اصولاً در كاربردهاي اوّليه جايگاهي نداشته است.
خليلبناحمد فراهيدي (م 171ق) در كتاب «العين» مينويسد: «وقتي ريسماني را در يك سوارخ بيني ناقهاي كنند و از سوراخ ديگر بينياش در آورند، دربارهي آن ناقه گفته ميشود: «كتب منخراها بخيط»؛ دو سوراخ بينياش با ريسماني به هم پيوند زده شد.» (همو، 3/1552 ذيل كتب)
همو مينويسد: «الكتب خرز الشّيء بسير»؛ «كتب»، دوختن چيزي با بند چرمي است. (همان جا)
مجدالدين فيروز آبادي (م 817 ق) در كتاب بصائر از قول ابن الاعرابي مينويسد:
«شنيدم كه مردي اعرابي ميگفت. «اكتتبت فم السّقاء فلم يستكتب لي،اي: لم يستوك لجفائه و غلظه؛» (همو، 4/330 ذيل كتب) خواستم دهانهي مشكم را ببندم، امّا آن به خاطر سختي و غلظتش بسته نشد.
راغب (م 502 ق) در مفردات مينويسد: «الكتب ضمّ اديم الي اديم يقال كتبت السّقاء»؛ (همو، 699 ذيل كتب) كلمهي «كتب» عبارت است از ضميمه كردن چرمي به چرمي ديگر با دوختن، وقتي گفته ميشود «كتبت السّقاء» يعني مشك را دوختم.
همچنين طبرسي مينويسد: «الكتبة الخرزة... و منه قيل للجند كتيبة لانضام بعضهم الي بعض؛» (همو، 1/80) به بخيه، كُتبه گفته ميشود... و به سپاه نيز كتيبه گفته ميشود، زيرا افراد سپاه به يكديگر پيوند دارند نتيجه آنكه؛ از بيشتر موارد استعمال اوّليهي كتب و مشتقات آن مستفاد ميشود اين ماده براي مطلق جمع به كار نرفته است و نميتوان به كار برد. موارد كاربرد به خوبي نشان ميدهد كه مراد از آن ايجاد پيوندي ناگسستني ميان دو يا چند چيز است.
كتابت به معناي نوشتن و ارتباط آن با معناي اصلي
14-5- ترديدي نيست كه اكنون رايجترين معنا در كاربرد واژهي كتب و مشتقات آن، نوشتن است. با توجه به اينكه معناي اصلي و «موضوع له» اوليهي اين واژه، انضمام است، اين پرسش مطرح ميشود كه آيا ارتباطي بين «نوشتن» و «انضمام» وجود دارد؟
راغب اصفهاني در مفردات، اين ارتباط را چنين بيان ميكند: «و في التعارف ضمّ الحروف بعضها الي بعض بالخطّ؛» (همو، 699) در عرف زبان، به انضمام حروف به يكديگر با خط، كتابت گفته ميشود.
به نظر نگارنده، نوشتن را از اين جهت كتابت گفتهاند كه كلمهها و جملهها بر صفحهاي از سنگ، چرم، كاغذ و... نقش ميبندد و با آن گره ميخورد و يا در آن ثبت و ضبط ميشود.
وجوه معاني كتاب
14-6- همان طور كه گفتيم اصل و ريشهي كلمهي كتاب دلالت دارد بر ضميمه شدن و گره خوردن دو يا چند چيز به يكديگر، يا تثبيت يكي در ديگري. با توجه به اينكه بيشتر الفاظ ابتدا براي امور حسي وضع شده و سپس با توسعهي معنا، در امور غير حسي نيز استعمال شده است، اين واژه نيز ابتدا براي يك امر حسي وضع شده است و آن دوختن دو شيء به يكديگر است، به طوري كه از هم جدا نشود؛ سپس در پيوند افراد با يكديگر در يك سپاه نظامي به كار رفته است؛ آنگاه در تثبيت مطالب بر صحيفهاي از چرم، پارچه يا كاغذ نيز استعمال شده است. همين طور اين واژه در مورد تثبيت امور معنوي به كار رفته است، از اينرو به «حكم»، «قضا و قدر» و «وجوب»، كتاب اطلاق شده است. نكتهي حايز اهميّت اين است كه نبايد تصور شود كه معناي حقيقي مادهي كتب و مشتقات آن، نوشتن و نوشتار است و بقيهي موارد مَجاز است، بلكه اصل معناي اين واژه، گره خوردن دو چيز به يكديگر و ايجاد پيوندي ناگسستني بين آنهاست، كه گاهي در امور حسي به كار ميرود و گاهي در امور معنوي، چنان كه واژهي «نور» در ابتدا به نور حسي اطلاق ميشده و سپس به مصاديق غير حسي نيز اطلاق شده است.
وجوه معاني كتاب در قرآن 14-7- واژهي «كتاب» در قرآن كريم در وجوه مختلف به كار رفته است. حبيش بن ابراهيم تفسيلي در كتاب وجوه قرآن در اين باره مينويسد: «بدان كه كتاب در قرآن بر پنج وجه باشد: وجه نخستين، به معني آن بُوَد كه نبشته است در لوح محفوظ، چنان كه خداي در سورة الاحزاب (آيهي 6) گفت: «كان ذلك في الكتاب مسطوراً» يعني مكتوباً في اللّوح المحفوظ، وجه دوّم، كتاب به معني فريضه كردن بود، چنان كه در سورة البقرة (آيهي 183) گفت: «كتب عليكم الصّيام» يعني فرض. و در سورة النّساء (آيهي 102) گفت: «انّ الصّلوة كانت علي المؤمنين كتاباً موقوتاً» يعني مفروضاً؛ وجه سوّم، كتاب به معني حكم راندن بود، چنان كه در سورة آل عمران (آيهي 154) گفت: «لبرز الّذين كتب عليهم القتل الي مضاجعهم» يعني لقضي؛ وجه چهارم، كتاب به معني جعل و قرار دادن بُوَد، چنان كه در سورة المجادله (آيهي 22) گفت: «اولئك كتب في قلوبهم الايمان»؛ وجه پنجم، كتاب به معني فرمودن بُود، چنان كه در سورة المائدة (آيهي 21) گفت: «يا قوم ادخلوا الارض المقدّسة الّتي كتب اللّه لكم» يعني «امركم ان تدخلوها»، (همو، 247 و 248)
واژهي كتاب در قرآن كريم در وجوه ديگري نيز به كار رفته است كه در سخن تفسيلي نيامده است؛ يكي از آن وجوه، اطلاق كتاب برنامهي اعمال انسان است كه خداوند فرمود: «فمن اوتي كتابه بيمينه...» و از آن مهمتر، اطلاق واژهي كتاب بر قرآن، تورات، انجيل و ديگر كتب آسماني است، مانند: «ذلك الكتاب لاريب فيه...» (فيروزآبادي، 14/320 الي 332)
اكنون بايد ديد كه مراد ار «كتاب» نازل بر انبياء- به ويژه در مواردي كه خداوند آن را قرين حكمت ساخته است - چيست؟ فرضيهي ما در اين مقاله اين است كه گاهي مراد از كتاب نازل برانبياء، همان چيزي است كه اكنون به كتب آسماني شهرت يافته است كه قرآن كريم، تورات و انجيل از مصاديق آن است. و گاهي مراد از كتاب، آيين و قانون عدل است كه به همراه حكمت، پايههاي سعادت و بهروزي جامعه را تشكيل ميدهد. به طور مثال خداوند در آيات 48 آلعمران و 110 مائده فرموده است كه به عيسي (ع)، كتاب، حكمت، تورات و انجيل را تعليم داده است كه ظهور اين آيات بر اين مطلب دلالت دارد كه كتاب از نظر مفهومي هميشه معادل تورات و انجيل يا قرآن كريم نيست بلكه مفهومي عامتر و يا احياناً خاصتر دارد.
نياز بشر به كتاب (= قانون عدل) 14-8- يكي از فلسفههاي بعثت پيامبران، رفع اختلاف بين انسانهاست. از آيات قرآن چنين استفاده ميشود كه زندگي جمعي بشر در روي زمين، خالي از نزاع و اختلاف نيست. خداوند همراه با فرمان هبوط به آدم و حوّا، مسئلهي نزاع نسل آنها را مطرح كرده است كه آيات زير گوياي آن است:
«قال اهبطا منها جميعاً بعضكم لبعض عدوّ». (طه، 123)
«و قلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدوّ». (بقره، 36)
«قال اهبطوا بعضكم لعبض عدوّ». (اعراف، 24)
از نظر تاريخي، تجسّم اوّلين اختلاف در بين ابناء بشر، اختلاف دو فرزند آدم بوده است. امّا از آيات قرآن چنين استفاده ميشود كه اين امر، فراگير بوده، تمام فرزندان آدم به نوعي آن را تجربه ميكنند. خداوند دربارهي اختلاف ناس با يكديگر ميفرمايد: «و ما كان النّاس الاّ امّة واحدة فاختلفوا» (يونس، 19)
توضيح آنكه؛ انسان موجودي اجتماعي است، بنابراين يا بالطبع و يا بالضروره بايد افراد آن با هم اُنس گرفته و با همكاري يكديگر امور زندگي را به سامان برسانند. از اينرو با نگاهي تاريخي به جوامع بشري به روشني در مييابيم كه ابتدا افراد بشر داراي وحدت بودهاند؛ اين وحدت در شكل يك خانواده، يك قوم يا يك قبيله پديدار شده است. امّا با گذشت زمان، بين افراد آن قوم و قبيله اختلاف به وجود آمده و گاهي اين اختلاف به جنگ و ستيز كشيده شده است.
نه تنها از نظر تاريخي چنين بوده كه ابتدا وحدت حاكم بوده و سپس اختلاف پديد آمده است، بلكه در هر مقطع زماني كه به نهادهاي اجتماعي در يك جامعه نگاه كنيم، ميبينيم كه ابتدا چند نفر با وحدت و همدلي، يك نهاد اجتماعي را بنيان مينهند، امّا ديري نميگذرد كه نشانههاي اختلاف در آنها پديدار ميشود. به طور مثال، نهاد خانواده، در ابتدا با عشق زن و مرد به يكديگر آغاز ميشود و در آغاز چنان وحدتي بين زوجين پديد ميآيد كه گويا يك روح در دو كالبد هستند، ولي نوعاً پس از گذشت مدت زماني، مسائل اختلافي بين آنها رُخ مينمايد. همين امر در مورد تشكيل نهادهاي ديگر همچون حزب، گروه، و شركت و... نيز صادق است.
نتيجه آنكه افراد بشر در تجربهي زندگي اجتماعي دو مرحله را به ترتيب زير، پشت سر ميگذارند:
1) مرحلهي اتحاد و يگانگي
2) مرحلهي اختلاف و دوگانگي
به راستي بشر پس از طي اين دو منزل، منزل سوّمش كجا است؟ چند چيز را ميتوان به عنوان مرحلهي بعدي در زندگي اجتماعي بشر فرض كرد. آنها عبارتاند از:
1) افتراق و جدايي
2) برخورد و ستيز
3) تن دادن به قانونِ عدل
امّا راه حل اوّل، يعني افتراق و جدايي، مخالف اصلِ بناي جامعهي بشري است. انسان بدون اجتماع نميتواند امر زندگياش را به سامان برساند. بنابراين افتراق و جدايي نتيجهاي جز اضمحلال اجتماع بشري كه ملازم با اضمحلال بشر و سعادت اوست، ندارد. ميتوان تصوّر كرد كه هر حزبي پس از تشكيل به دو يا چند حزب تقسيم شود و باز هر يك از احزابِ انشعابي به گروههاي ديگر و همين طور اين سير افتراق ادامه پيدا كند. با اين افتراقها، هدفي كه از ابتدا حزب براي آن تشكيل شده بود، نقض ميشود. يا ميتوان تصوّر كرد كه اگر هر زن و شوهري پس از بروز اولين اختلاف، از هم جدا شوند! در اين صورت ضروريترين و اوّليترين نهادِ اجتماعي كه خانواده است، هيچگاه دوام نخواهد يافت.
و امّا راه حل دوّم، يعني برخورد و ستيز، نتيجهاي جز نابودي بشر و جامعهي بشري به دنبال نخواهد داشت. اگر گفته ميشود كه انسان بالطبع يا بالضروره موجودي اجتماعي است، سادهترين برداشتي كه از اين موضوع ميتوان داشت اين است كه افراد بشر به استعدادها و تواناييها و خدمات يكديگر براي حل مشكلات زندگي نياز دارند. به طور مثال وقتي حزبي تشكيل ميشود، اين بدان معناست كه افرادي احساس كردهاند كه هر يك از آنها به تنهايي قادر نيست به هدف مشتركي كه بر مبناي آن، حزب را تشكيل دادهاند، برسد. حال اگر فرداي تشكيل حزب، گروهي از آنها گروه ديگري را كنار بگذارد و در فرداي ديگر، گروه ديگري حذف شوند و همين طور در فردا و فرداهاي ديگر، افراد ديگري دچار سياست حذف از صحنهي حزب شوند، اين چيزي جز نقضِ غرض تشكيل حزب نخواهد بود.
با مردود شناختهشدن دو راه حلِ پيش گفته، چارهاي جز اين نميماند كه افراد بشر بر آييني گرد آيند كه مورد توافق آنهاست. امّا كدام آيين ميتواند همهي انسانها را برگرد خود جمع كند؟ بايد گفت كه اين آيين چيزي نيست جز قانوني كه به عدالت حكم كند. عدل امري است كه مقبول طبع همهي انسانهاست و همگي بر آن پاي ميفشارند. پس راه حل معقول براي رفع اختلاف آن است كه افراد بشر براساس قانون حق و عدل با هم مشاركت كنند و هرگاه با هم اختلاف كردند، قانون عدل، حكم كنندهي بين آنها باشد.
رفع اختلاف، مهمترين شأنِ كتاب 14-9- از آيات قرآن كريم استفاده ميشود كه مهمترين شأن «كتابِ» انبياء، رفع اختلاف بين بشر است. خداوند ميفرمايد:
«و ما انزلنا عليك الكتاب الاّ لتبّين لهم الّذي اختلفوا فيه» (نحل، 64)
اگر خداوند ميفرمايد كه جامعهي بشري پس از وحدت اوليه، دچار اختلاف ميشود: «و ما كان الناس الاّ امّة واحدة فاختلفوا» (يونس، 19)، راهحل اين اختلاف را نيز حكمِ كتاب حق ميداند آنجا كه ميفرمايد: «كان النّاس امّة واحدة فبعث اللّه النّبيّين مبشّرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحقّ ليحكم بين النّاس فيما اختلفوا فيه» (بقره، 213)
آنچه در مقابل «كتاب» و «قانون عدل» وجود دارد و بلاي جان انسانها و جوامع بشري است و فساد و تباهي را سبب ميگردد، «اَهواء» و حاكميت آن است.
هر جا «كتاب» حكومت نكند، و اهواء شخص يا اشخاص بر مسند قدرت و قضاوت تكيه زند، فساد و تباهي نيز قرين چنين وضعيتي خواهد بود. خداوند در آيهي 71 سورهي مؤمنون، اين نكته را به ما ميآموزد كه فساد و تباهي جهان نتيجهي قطعي پيروي از «اهواء» و خواهشها است و سعادت جوامع در گرو حاكميت كتاب و قانون حق است. آنجا كه ميفرمايد: «ولواتّبع الحقّ اهواء هم لفسدت السّموات و الارض و من فيهنّ بل اتيناهم بذكرهم».
مراد از ذكر در اين آيه، كتاب است. خداوند در آيهاي ديگر به پيامبر اكرم (ص) يادآوري ميكند كه بعد از نزول كتاب، بايد آن را در بين مردم اجرا كند و هرگز نبايد به اهواء و خواهشها آنها جامهي عمل بپوشد.
«و النزلنا اليك الكتاب بالحقّ و... ولا تّتبع اهواءهم» (مائده، 48)
«انّا انزلنا اليك الكتاب بالحقّ لتحكم بين النّاس» (نساء، 105)
يادآوري ميكنيم كه خداوند هر جا كتاب (= قانون) را به عنوان تنها حاكم در حلّ اختلافات معرفي كرده است، بر حقّ بودن آن نيز تأكيد نموده است. بنابراين تنها قانون حق است كه ميتواند وحدت همراه با سعادت جامعهي بشري را تضمين كند.
حِكمت؛ مكمّمل كتاب! 14-10- تا اينجا به اين نتيجه رسيديم كه راهحل اختلافات و نزاعها در زندگي بشر، تن دادن همهي آدميان به قانون حق و عدل است كه خداوند از آن به «كتاب» ياد كرده و به عنوان ارمغاني بزرگ به همراه فرستادگانش به بشر اعطا كرده است: «و انزل معهم الكتبا بالحقّ ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه» (بقره، 213) امّا آيا «كتاب» به تنهايي قادر است سعادت بشر را در زندگي جمعي تضمين كند؟ از آيات قرآن بر ميآيد كه كتاب شرط لازم براي زندگي اجتماعي است، امّا شرط كافي نيست! حكمت به عنوان عنصر مكمّل در كنار كتاب، ميتواند فرجامي خوش براي زندگي بشر به ارمغان آورد.
قرآن كريم در ده مورد بر همراهي كتاب و حكمت پاي فشرده است كه اين خود نكتهاي تأمّل برانگيز است، پارهاي از آيات به شرح زير است:
«و انزل اللّه عليك الكتاب و الحكمة» (نساء، 113)
اين آيه بيان ميكند كه خداوند همان طور كه كتاب را بر پيامبر اكرم نازل كرده است، حكمت را نيز بر او فرو فرستاده است. او نيز مأمور بوده است تا هم كتاب و هم حكمت را به مردم تعليم دهد: «و يعلّمهم الكتاب و الحكمة» (رقره، 129 و 151)
اين امر اختصاص به پيامبر اسلام نداشته است، بلكه پيامبران ديگر را نيز شامل شده است. خداوند در مورد حضرت عيسي ميفرمايد:
«و يعلّمه الكتاب و الحكمة و التّوراة و الانجيل» (آلعمران، 48)
«و اذ علّمتك الكتاب و الحكمة و التّوراة و الانجيل» (مائده، 110)
همچنين در مورد پيامبران آل ابراهيم آمده است:
«فقد آتينا آل ابراهيم الكتاب و الحكمة» (نساء، 54)
در آيهاي ديگر، از اين حد نيز فراتر رفته، خداوند از همهي پيامبران بر كتاب و حكمتي كه به آنان داده، پيمان گرفته است.
«و اذا اخذ اللّه ميثاق النّبييّن لما اَتيتكم من كتاب و حكمة» (آلعمران، 81)
از ظاهر اين آيات استفاده ميشود كه حكمت در مفهوم و مصداق، عين كتاب نيست، گرچه در برخي موارد بر كتاب نيز قابل انطباق است، يعني داراي مصاديق مشترك هستند. به هر حال لازم است در مفهوم و مصداق حكمت تأمّل بيشتري شود تا معلوم شود كه چرا صرفاً كتاب نميتواند تضمين كنندهي سعادت بشر در زندگي اجتماعي باشد.
تّامّلي در معناي حكمت 14-11- برخي از دانشمندان معاصر اين واژه را با آنچه امروز حكمت ناميده ميشود، اشتباه گرفتهاند. مرحوم علاّمهي شعراني در كتاب نصر طوبي دربارهي واژهي حكمت مينويسد: «مراد از حكمت، دانش عقلي است. حكمت مترادف فلسفه است. در ده آيه، كتاب و حكمت را قرين يكديگر ساخت و گفت: به پيغمبران هم كتاب آموختيم و هم حكمت، يعني هم معقول و هم منقول، و پيغمبران به مردم نيز هر دو را آموختند. (بنابراين حكمت) بايد چيزي غير كتاب باشد. نيز وحي و تعبّد و شريعت براي همهي مردم است و حكمت براي گروهي خاص. حفظ كردن ظاهر احكام شرعي، خاص جماعتي نيست، با آنكه فرمود: «و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيراً كثيراً» (بقزه، 269 و نيز همو، 192 ذيل حكم)
به نظر ما، مرحوم شعراني بين اصطلاح قرآني و اصطلاح فلسفي خلط كرده است. قرآن كريم حكمت را در همان معناي لغوياش به كار برده است كه معنايي وسيع است و صرفاً به قضاياي فلسفي و عقلي منحصر نميشود. براي روشنشدن اين مطلب به بيان معناي حكمت، از نظر معناي وضعي و كاربردهاي قرآنيِ آن ميپردازيم.
نظريات لغت پژوهان در معناي حكمت 14-12- ابن فارس در معجم مقاييس اللغه مينويسد: «حكم، يك اصل دارد و آن «منع» است. حكم را از آن جهت حكم گفتهاند كه منع از ظلم ميكند به آهني كه در لگام اسب است، حكمه گفته ميشود، چون آن را از سرپيچي باز ميدارد. حكمت، امري است كه مانع جهل ميشود.» (همو، 2/91 ذيل حكم)
احمدبن محمد فيومي در المصباح المنير مينويسد: «حكمت، امري است كه صاحبش را از خُلق و خوي پست باز ميدارد.» (همو، 145 ذيل حكم)
راغب اصفهاني در مفردات ميگويد: «اصل اين كلمه بر «منع در جهتِ اصلاح» دلالت دارد.» (همو، 248 ذيل حكم)
در توضيح سخنان لغت پژوهان بايد بگوييم كه واژهي حكمت داراي يك ماده و يك هيئت است؛ از نظر ماده، سه حرف «حكم»، دلالت بر منع ميكند. امّا از نظر هيئت، حكمت بر وزن فِعلَه است كه اين وزن بر «نوع فعل» دلالت دارد. پس معناي ماده و هيئت در مجموع عبارت است از: نوعي خاص از منع. پس حكمت يعني يك نوع خاص از منع. اين نوع خاص از حكمت چيزي نيست جز «منع در جهت اصلاح». بنابراين سخن راغب كه اصل حكم را به معناي منع در جهت اصلاح دانسته است، صواب نميدانيم. بلكه حكم را اعم از حكمت ميدانيم. حاكم كسي است كه منع ميكند، اعم از آنكه منعش در جهت فساد باشد يا در جهت صلاح، امّا حكيم كسي است كه منع او تنها در جهت اصلاح امور است.
نظريّات مفسّران در مورد معناي حكمت
14-13- مفسّران قرآن كريم، طبري، طبرسي، طباطبايي ذيل آيات سوره بقره، 129، 101، 231 و 269، آلعمران، 48، 81 و 164 و نيز نساء، 54 و 113) در ذيل آياتي كه از حكمت سخن گفته و به تفسير اين واژه پرداختهاند كه اهم آنها عبارت است از:
1) سنّت (در مقابل كتاب)؛
2) سُنَن (در مقابل فرائض)؛
3) معرفت و فقه در دين؛
4) مواعظ و حلال و حرام؛
5) كلام عاري از فساد و بطلان؛
6) علم نافع؛
7) خشيت؛
به نظر نگارنده، ميتوان تعريفي جامع از حكمت ارائه داد كه بر تمام موارد و مصاديق آن در قرآن كريم يا روايات ذكر شده، منطبق باشد. با توجه به معناي لغوي حكمت و موارد كاربرد آن در قرآن و روايات ميتوان گفت:
حكمت عبارت است از هرگونه گفتار، رفتار يا دانشي كه انسان را از رفتن به طرف فساد باز دارد و او را به سوي سعادت رهنمون باشد.
با اين تعريف، حكمت از نظر قرآن داراي معنايي عام و فراگير است. هرگونه گفتار يا رفتاري كه باعث منع از فساد شود، حكمت است، حتي برخي از افسانهها نيز چه بسا حكمتآميز باشند، بلكه گاهي ترك يك فعل حكمت است. به طور مثال در روايات آمده است كه «الصمت حكمة» (مجلسي، 13/425) در جايي كه ممكن است سخن گفتن فسادآور باشد، سكوت فرد، منع از فساد ميكند، از اينرو اينگونه سكوت، حكمت شمرده شده است.
از بررسي آيات قرآن در مورد حكمت نيز استفاده ميشود كه حكمت داراي مصاديقي فراگير است - در سورهي اسراء پس از ذكر آياتي كه مشتمل بر اوامر، نواهي و آگاهيهاي گوناگون در مورد نظام هستي و ربوبيّت خداوند است، ميفرمايد: «ذلك ممّا اوحي اليك ربّك من الحكمة» (همان جا، 39) با دقّت در مواردي كه خداوند قبل از اين آيه بر شمرده است، در مييابيم كه همهي آن موارد، چه اوامرش و چه نواهياش و چه بيان واقعيّات هستي كه در اين آيات آمده، در منع انسان از فساد و تباهي نقش دارد، از اينرو خداوند پس از بيان اين موارد فرمود: «كلّ ذلك كان سيّئه عند ربّك مكروها» (همان جا، 38) همچنين خداوند در سورهي قمر، داستانهايي را كه موجب بازداشتن انسان از فساد ميشود، حكمت بالغه ناميده است زيرا ميفرمايد: «ولقد جآء هم مّن الانبآء ما فيه مزدجر، حكمة بالغة» (همان جا، 4 و 5)
نكتهاي كه لازم است بر آن تأكيد شود آنكه شريعت و آيين منحصر در آن چيزي است كه انبيا آوردهاند، اما حكمت، خاص انبيا نيست، بلكه امري فراتر از آن است. خداوند دربارهي لقمان ميفرمايد: «ولقداتينا لقم'ن اُلحكمة» (لقمان، 12) بنابراين نبايد پنداشت كه دانش الهي منحصر به مواردي است كه پيامبران آوردهاند، بلكه باب فيض الهي گشوده است و بشر ميتواند از اين فيوضات استفاده كند. عقل و قلب بشر هميشه ميتواند سرچشمهي حكمتهاي خداوندي باشد كه روز به روز او را در مسير شناخت حقايق و راه رسم زندگي رهنمون باشد. از اين بحث ميتوان نتيجه گرفت طرز تفكري كه تمام راهكارهاي سعادت بشر را در قرآن و سنت جستجو ميكند و به دستاوردهاي بشر در علوم انساني وقعي نمينهد، طرز تفكر صحيحي نيست. به ويژه كه در سخنان پيامبر و ديگر پيشوايان دين بر اين نكته تأكيد شده است كه حكمت را گرچه نزد اهل نفاق و كفر باشد - بگيريد و به آن عمل كنيد. (فيض الاسلام، كلمات قصار 79 و 80)
ملازمهي كتاب و حكمت 14-14- از آنچه تاكنون گفته شد، نتيجه گرفته ميشود كه كتاب و حكمت دو مبناي اصلي براي ايجاد تغيير مثبت در افراد و جوامع است. پيامبران در حالي كه در يك دست كتاب و در دست ديگر حكمت داشتهاند، به سراغ انسانها آمدهاند و بزرگترين نقش را در تاريخ و تمدن بشر ايفا كردهاند. از اينكه قرآن كريم در چندين مورد كتاب و حكمت را در كنار هم به كار برده است، فهميده ميشود كه نوعي تلازم بين اين دو وجود دارد به اين معنا كه سعادت جامعهي بشري تنها در صورتي كه كتاب و حكمت با هم ايفاي نقش كنند، ميّسر ميشود. در اينجا به نمونههايي از پيوند بين كتاب و حكمت اشاره ميكنيم.
نمونهي نخست: قانون قصاص و حكمت عفو 14-15- يكي از قوانين الهي كه در قرآن كريم و نيز در ديگر كتب آسماني بر آن تأكيد شده، قانون قصاص است. خداوند متعال در آيات مربوط به قصاص، آن را قانوني الزامي قرار داده و نيز حيات و امنيت اجتماعي را در گرو آن دانسته است، امّا در عين حال به اين نكته نيز تصريح ميكند كه در بعضي موارد، اگر اولياي خون در گذرند، بهتر است. (مائده، 45 بقره، 178 و 179)
نمونهي دوّم: قوانين خانواده و حكمت گذشت و ايثار
14-16- خانواده در اسلام بر دو اساس «قانون» و «عاطفه و اخلاق» بنا شده است. اگر خانوادهي صرفاً بخواهد بر اساس متون حقوقي و قانوني امور خود را تنظيم كند و وظايف و كارها را بين اعضاي خود تقسيم كند، راه به جايي نميبرد، بلكه صرفاً رابطهاي سرد و خشك و شكننده بين اجزاي آن برقرار ميشود. طبيعي است كه چنين رابطههاي خشك در طوفان حوادث نميتواند برقرار بماند، بلكه با اولين گردباد حادثه از هم ميپاشد.
اما از طرفي قانون نيز بايد حقوق متقابل افراد خانواده را تعيين كند، به طور مثال گرچه بين خواهر و برادر و نيز پدر و مادر بايد صميمانهترين روابط برقرار باشد و در موارد لازم به نفع يكديگر گذشت و ايثار نمايند، اما ميبينيم كه خداوند در احكام قرآن به صورت دقيق ميراث هر يك از اعضاي خانواده را پس از مرگِ يكي از آنها معين فرموده است. (نساء، 11 الي 14) اما با همه تأكيدهايي كه در آيات ارث و رعايت قانون ارث و تهديد متخلفان از اين قانون به عذاب خواركننده شده است، ولي اگر كساني احساس ميكنند كه در بين افراد خانوادهي آنها افرادي هستند كه احتياج بيشتري به حمايت مالي دارند، حكمت اقتضا ميكند كه علاوه بر سهم ارث، مقداري از اموال خود را براي او وصيت كنند، (بقره، 180) يا برخي از وارثان از حق خود به نفع او در گذرند.
مواردي كه برشمرديم، از باب نمونه بود، بقيهي قوانين اسلامي را نيز بايد در همين چارچوب ارزيابي كرد. پس اين تعامل كتاب و حكمت است كه افراد و نهادهاي اجتماعي را به سمت خير و صلاح پيش ميبرد، بايد همه افراد و نهادهاي اجتماعي را با حقوق حقهي خود و ديگران آشنا كرد. ولي نبايد فراموش كرد كه حكمت روح حاكم بر حقوق فردي و اجتماعي است كه اگر چنين روحي حاكم نباشد، جامعه و نهادهاي مدني به مثابه درختي است با شاخ و برگهاي زياد، ولي خشك و شكننده. امروزه جوامعي در دنيا وجود دارد كه در بعد قانون و قانونگرايي با كمتر مشكلي روبهرو هستند، اما سردي حاكم بر روابط خانواده و ديگر نهادهاي مدني، بلاي جان آنها شده و مردم را به دل مردگي و خمودي كشانده است.
اشكال و پاسخ 14-17- از بحثهاي گدشته ممكن است اين پرسش ايجاد شود كه مگر قوانين الهي براساس حكمت تشريع نشده است كه در برخي موارد، حكمت اقتضا ميكند كه آنها اجرا نشوند؟
در پاسخ ميگوييم شكي نيست كه همه قوانين الهي براساس حكمت تشريع شده است، اما اجراي احكام الهي هميشه همراه با حكمت نيست، از اينرو بين مقام تشريع و مقام اجرا در احكام و قوانين الهي بايد تمايز قائل بود. به همين جهت است كه ميبينيم در فقه اسلامي، مصلحت داراي جايگاه با اهميتي است.
نكتهي ديگري كه در اينجا بايد يادآوري كرد اين است كه نبايد تصور شود كه مردم فقط ملزم به اجراي قوانين (= كتاب) هستند و حكمتها اموري اختياري و شخصياند بلكه همان طور كه خداوند كتاب و حكمت را هر دو به اسنانها تعليم داده است، آنها را نيز در برابر هر دو مسئول كرده است. اما حكمتها بهگونهاياند كه نميتوان آنها را به صورت قانون حتمي در آورد. وقتي دو حكم به ظاهر ضد و نقيض، هر كدام در جايي و فرصتي داراي مصلحت است چگونه ميتوان هر دو را به صورت قانون الزامي كرد؟ بنابراين بايد مواردي را كه داراي مصلحت نوعي است، الزامي كرد و تشخيص ديگر موارد به فهم انسانها وا گذاشت. از اينرو بايد گفت تنها قوانين نميتواند انسان را به سعادت رهنمون كند. بلكه بايد حاكمان و مجريان قوانين نيز حكيم باشند.
رابطهاي منطقي بين كتاب و حكمت
14-18- رابطه كتاب و حكمت را بايد در دو مقام مورد بررسي قرار داد. از آنجا كه در مقام تشريع كتاب الهي بر اساس عدل و حكمت نازل ميشود، بايد گفت رابطه كتاب و حكمت در مقام تشريع رابطهي عام و خاص مطلق است يعني حكمت عام و كتاب خاص است، بنابراين هر كتابي، حكمت است ولي هر حكمتي، كتاب نيست. كتاب همان قوانين الزامآور شريعت است كه ويژه انبياست: «الله اعلم حيث يجعل رسالته» (انعام، 124) اما حكمت ويژه اين گروه نيست و خداوند ممكن است به هر كسي بدهد: «يؤتي الحكمة من يشاء و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا» (بقره، 269)
اما در مقام اجراء، رابطهي كتاب و حكمت، عام و خاص من وجه است. يعني داراي يك وجه اشتراك و دو وجه افتراق هستند. برخي از قوانين - با وجود آنكه براساس حكمت از جانب خداوند تشريع شده است - اجراي آنها در شرايطي خاص داراي حكمت نيست. همچنين برخي از حكمتها شكل قانون الزامآور را ندارد. نقطه اشتراك هم در مواردي است كه قوانين الهي مانند مقام تشريع، در اجرا نيز داراي حكمتاند.
فرجام بحث 1- در ده آيهي قرآن بر پيوند بين كتاب و حكمت تأكيد شده است. به نظر ميرسد كه در اين آيات، معناي خاصي از كتاب مراد است.
2- با توجه به اينكه مهمترين شأن كتاب نازل شده بر انبياء، تبيين حق در موارد اختلافي و رفع اختلاف بيان شده است و با توجه به برخي روايات كه كتاب را در اين آيات به فرائض تفسير كرده است ميتوان نتيجه گرفت كه منظور از كتاب در اينگونه آيات، قوانين الزامآور شريعت است.
3- گرچه كتاب الهي در مقام تشريع بر حكمت الهي استوار است، امّا در مقام اجرا هميشه چنين نيست، بلكه در برخي موارد اجراي كتاب چه بسا خلاف حكمت باشد، از اينرو تعامل كتاب و حكمت ميتواند تضمين كنندهي سعادت جامعهي بشري باشد و از همين روست كه بر قرين بودن كتاب و حكمت در دستور كار پيامبران تأكيد شده است.
4- قانون و قانونگرايي گرچه از ارزشهاي مهم در جامعهي مدني است اما بايد دركنار آن به تربيت انسانهاي فهيم و حكيم نيز همت گماشت، عدم توجه به نيروي انساني در جامعهي مدني در غرب مهمترين نقطهي آسيب در آن جوامع است.
5- رابطهي كتاب و حكمت در مقام تشريع عام و خاص مطلق است، به طوري كه حكمت عام و كتاب خاص است. اما در مقام اجرا، بين آنها نسبت عموم و خصوص من وجه برقرار است. (1)
پانوشتها
1. محمد كاظم شاكر، مجله پژوهشي ديني ، سال اول، شماره سوم. (عنوان اصلي مقاله: نگاهي ديگر به معناشناسي كتاب و حكمت)
منابع
1. ابن فارس، احمد، معجم مقاييس اللغه ، الدار الاسلاميه، بيروت، 1410 ق.
2. شعراني، ابوالحسن، نثر طوبي ، كتاب فروشي اسلاميه، تهران، چاپ دوم، 1398.
3. ابن دُريد، جمهرة اللغه ، دارصادر، بيروت، بيتا.
4. تلفيسي، حبيش بن ابراهيم، وجوه قرآن ، انتشارات حكمت، تهران، 1340 ش.
5. فراهيدي، خليل بن احمد، ترتيب كتاب العين ، انتشارات اسوه، قم، 1414 ق.
6. راغب اصفهاني، حسين، مفردات الفاظ القرآن ، دارالقلم، دمشق، 1412 ق.
7. طبرسي، فصل بن حسن، مجمع البيان لعلوم القرآن ، مؤسسه الاعلمي، بيروت، 1415 ق.
8. فيّومي احمدبن محمد، المصباح المنير ، دارالهجرة، قم، 1405 ق.
9. مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار ، دارالكتب الاسلاميه، تهران، بيتا.
10. طبري، محمد بن جرير، جامع البيان عن تأويل القرآن بيتا ، بيجا
11. فيروزآبادي، محمد بن يعقوب بصائر ذوي التميينه في لطائف الكتاب العزير ، المكتبه العلميه، بيروت، بيتا.
12. طباطبايي، محمدحسين، الميزان في تفسير القرآن ، بيروت، الاعلمي، 1405 ه ق.
کد مطلب: 483