خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
عبدالكريم‌ سروش‌ : نسبت‌، انسان‌ را جانور مكلف‌ مي‌داند و مدرنيته‌، انسان‌ را جانور محق‌، تعريف‌ مي‌كند.     ::    افلاطون‌ : (خطاب‌ به‌ بيگانه‌) پس‌ پيداست‌ كه‌ شما ديري‌ است‌ كه‌ هرگاه‌ لفظ‌ «وجود» را به‌ كار مي‌بريد؛ با آنچه‌ مرادتان‌ هست‌، آشناييد. ما نيز پيش‌ از اين‌ مي‌پنداشتيم‌ كه‌ آن‌ را ] وجود را [ در مي‌يابيم‌، اما اكنون‌ متحير و دروا شده‌ايم‌.     ::    بودا : در ميان‌ غافلان‌، هشيار و در ميان‌ خواب‌آلودگان‌، بيدار، دانا پيش‌ مي‌رود به‌ كردار يكي‌ باره‌ي‌ تيزتك‌ كه‌ يابويي‌ را پسِ پشت‌ مي‌گذارد.     ::    آلكمايون‌ (550 سال‌ قبل‌ از ميلاد) : فرق‌ انسان‌ با ديگر جانداران‌ آن‌ است‌ كه‌ تنها انسان‌ مي‌انديشد، در حالي‌ كه‌ ديگران‌ احساس‌ مي‌كنند ولي‌ نمي‌انديشند.     ::    عبدالكريم‌ سروش‌ : در جامعه‌ ما كساني‌ كه‌ دم‌ از ضديت‌ با غرب‌ مي‌زنند، خودشان‌ از مرغوب‌ترين‌ افراد در برابر غرب‌اند. دليل‌ آن‌ هم‌ اين‌ است‌ كه‌ غرب‌ را يك‌ هيولاي‌ پرهيبتي‌ مي‌انگارند كه‌ به‌ هيچ‌رو با هيچ‌ نيرو، با آن‌ مواجهه‌ نمي‌توان‌ كرد.     ::    علامه‌ طباطبايي‌ : عالم‌ ماده‌ با توجه‌ به‌ ارتباط‌ و پيوستگي‌ ميان‌ اجزايش‌، يك‌ واحد را تشكيل‌ مي‌دهد كه‌ ذاتاً سيال‌ و گذرا بوده‌ و جوهرش‌ پيوسته‌ در حركت‌ و دگرگوني‌ است‌.     ::    بودا : شما بايد، خود، بكوشد؛ بودا فقط‌ راه‌ را مي‌آموزد.     ::    ابونصر سراج‌ : كلامي‌ كه‌ زبان‌ آن‌ را از وجدي‌ كه‌ از معدن‌ فيض‌ به‌ دل‌ افاضه‌ شده‌، بيان‌ كند، اين‌ كلام‌ شبيه‌ و نزديك‌ به‌ دعوي‌ باشد، جز اينكه‌ اهل‌ اين‌ وجد، آزموده‌ و محفوظ‌ از خطا باشد.     ::    آگوستين‌ قديس‌ : انسانها بايد تواضع‌ پيشه‌ كنند و محدوديتهاي‌ جدي‌ خود را درباره‌ اينكه‌ به‌ چه‌ چيزهايي‌ مي‌توانند معرفت‌ يقيني‌ بيابند، بدانند.     ::    آلفرد آير : قضيه‌ي‌ «در كره‌ مريخ‌ موجودات‌ زنده‌ وجود دارد»، در شرايط‌ كنوني‌ قابل‌ بررسي‌ نيست‌، ولي‌ اصل‌ بررسي‌ آن‌، ممكن‌ است‌. اما قضاياي‌ متافيزيكي‌، اصلاً قابل‌ بررسي‌ نيستند، بنابراين‌ نمي‌توان‌ آنها را قضاياي‌ حقيقي‌ دانست‌.
مکتب جاودان خردآرشيو مطلب

ديدگاه‌ شهرام‌ پازوكي‌ در مورد مكتب‌ جاودان‌ خرد

جناب‌ آقاي‌ دكتر پازوكي‌، به‌ نظر شما اهميت‌ پرداختن‌ به‌ تفاوت‌ دو جريان‌ سنت‌گرايي‌ و بنيادگرايي‌ در چيست‌؟ 

در ظاهر اين‌ دو شباهت‌ بسياري‌ به‌ يكديگر دارند. فهم‌ اين‌ تفاوت‌ بسيار اساسي‌ است‌، چرا كه‌ چه‌ بسا از اصول‌ تفكر سنت‌گرايي‌ به‌ نفع‌ بنيادگرايي‌ استفاده‌ شود و در حقيقت‌ فاندمنتاليسم‌ بعضي‌ از مباني‌ و نتايج‌ سنت‌گرايي‌ را به‌ نفع‌ خود به‌ كار برد.

ريشه‌هاي‌ جريان‌ فاندمنتاليسم‌ از نظر تاريخي‌ در كجاست‌؟ 

از نظر تاريخي‌ فاندمنتاليسم‌ جرياني‌ است‌ كه‌ بر مي‌گردد به‌ نزاع‌ ميان‌ دين‌ و مدرنيته‌ در جوانب‌ مختلف‌ به‌ ويژه‌ در فهم‌ تفسير كتاب‌ مقدس‌ كه‌ در قرن‌ هجدهم‌ - نوزدهم‌ پيدا شد كه‌ پس‌ از اينكه‌ تفكر مدرن‌ در غرب‌ غلبه‌ پيدا كرد، به‌ طبع‌ بر نوع‌ تفكر ديني‌ و الهيات‌ مسيحي‌ هم‌ اثر گذاشت‌. اين‌ اثر در الهيات‌ پروتستان‌، بسيار چشم‌گيرتر است‌، زيرا پروتستانها به‌ جهت‌ اصول‌ اوليه‌ي‌ فكريِ خود، بيشتر با مدرنيته‌ سازگار بودند و درك‌ مدرنيته‌ براي‌ آنان‌ آسان‌تر است‌. از اين‌رو، غالب‌ متفكران‌ و فلاسفه‌ي‌ مدرن‌ مثل‌ كانت‌، هگل‌ و كيركگارد پزوتستان‌ هسستند. كاتوليكها بنابر بر اصول‌ فكري‌ خود در اساس‌، نخواستند در ابتدا وقعي‌ به‌ مدرنيته‌ بدهند. بعد از اينكه‌مدرنيته‌، به‌ يك‌ معني‌، يك‌ صورت‌ معارضي‌ براي‌ الهيات‌ پروتستان‌ قرار گرفت‌، به‌ طبع‌، واكنشها متفاوت‌ بود. يكي‌ از واكنشها كه‌ بعدها به‌ Liberal Theology (الهيات‌ آزاد انديش‌) معروف‌ شد، معتقد بود كه‌ در برخورد ميان‌ مسيحيت‌ و مدرنيته‌ بايد دين‌ را به‌ طور كامل‌ به‌ صورت‌ معقول‌ به‌ عقل‌ جديد علمي‌ و به‌ طبع‌ خالي‌ از هر گونه‌ جنبه‌ي‌ رمز و راز تفسير بكنيم‌. دين‌ تا آنجا كه‌ متناسب‌ با عقل‌ و علمِ مدرن‌ است‌، معقول‌ و مقبول‌ است‌ و بيش‌ از اين‌، بايد كنار گذاشته‌ شود. بنابراين‌، تفسير كه‌ مبتني‌ بر راز زدايي‌ از دين‌ است‌، از دين‌ چيزي‌ جز اخلاق‌ و احكام‌ اخلاقي‌، باقي‌ نمي‌ماندو از اين‌رو، در نتيجه‌ نگرش‌ آنان‌ به‌ دين‌، مراد آنها از دين‌، بيشتر اخلاق‌ شد. در مقابلِ الهيات‌ آزادانديش‌. در تفسير دين‌، جريان‌ ديگري‌ رايج‌ شد كه‌ به‌ Fundementalism مشهور شد، كه‌ برگرفته‌ از كلمه‌ي‌ fundementals به‌ معني‌ «اصول‌» است‌، از اين‌رو اين‌ واژه‌ در زبان‌ عربي‌ به‌ «اصوليه‌» ترجمه‌ مي‌شود. در اين‌ جريان‌ كه‌ بيشتر در دهه‌ 1920 در آمريكا اوج‌ گرفت‌ و اين‌ نام‌ رايج‌ شد، در مقابل‌ الهيات‌ آزادانديش‌، بنابر اين‌ بود كه‌ مسيحيت‌ اصول‌ اوليه‌اي‌ دارد كه‌ بايد ما به‌ اين‌ اصول‌ اوليه‌ برگرديم‌ و آنچه‌ كه‌ در تفكر و علم‌ مدرن‌، منافي‌ مسيحيت‌ است‌، بايد كنار گذاشته‌ شود. در حقيقت‌ فاندمنتاليسم‌، يك‌ نوع‌ رجوع‌ به‌ گذشته‌ و احياي‌ يك‌ سلسله‌ اصول‌ اوليه‌ي‌ مسيحيت‌ است‌ و نوعي‌ رجوع‌ به‌ سنت‌ است‌، در مقابلِ تعرّضاتِ تفكر مدرن‌. 

رجوع‌ به‌ گذشته‌ در فاندمتناليسم‌ را چگونه‌ ارزيابي‌ مي‌كنيد؟ آيا اين‌ رجوع‌، متأثر از مدرنيته‌ نيست‌؟ 

در ظاهر، اين‌ تمنّا خيلي‌ خوب‌ و طبيعي‌ است‌ كه‌ مسيحيت‌ احياء شود، ولي‌ اينجا يك‌ مشكلاتي‌ وجود دارد و آن‌، اينكه‌، در اينجا اين‌ رجوع‌ به‌ گذشته‌، خودش‌ يك‌ رجوعِ مدرن‌ و تابع‌ تفكر مدرن‌ است‌. يعني‌ چون‌ در فاندمنتاليسم‌، اصول‌ تفكر مدرن‌ مورد توجه‌ قرار نمي‌گيرد و مي‌خواهند بدون‌ درك‌ عالم‌ مدرن‌ و همچنين‌ بدون‌ درك‌ عالم‌ گذشته‌، چنان‌ كه‌ در حقيقت‌ بوده‌ است‌، يك‌ نوع‌ ورودي‌ به‌ گذشته‌ پيدا كنند، معضلاتي‌ در اينجا پديد مي‌آيد و در نهايت‌ مي‌بينيم‌ كه‌ خود فاندمنتاليسم‌ هم‌ به‌ يك‌ جور تفسير مدرن‌ از دين‌ تبديل‌ مي‌شود، اگر چه‌ رد ظاهر از آن‌ اِبا دارد.

چه‌ تفاوت‌ عمده‌اي‌ بين‌ رجوع‌ به‌ گذشته‌ در فاندمنتاليسم‌ و بازگشت‌ به‌ سنت‌گرايي‌ وجود دارد؟ 

اول‌ اينكه‌: در فاندمنتاليسم‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ سعي‌ نمي‌شود كه‌ مدرنيته‌ درك‌ بشود و اصول‌ آن‌ مورد چون‌ و چرا قرار گيرد، اما در سنت‌گرايي‌ چنين‌ نيست‌؛ شما اگر آثار گنون‌ را بخوانيد، مي‌بينيد كه‌ از چگونگي‌ دنياي‌ متجدد بحث‌ مي‌كند (چه‌ فهم‌ او از مدرنيته‌ درست‌ باشد و چه‌ نباشد) و آن‌ را جدي‌ مي‌گيرد. اما در فاندمنتاليسم‌، مدرنيته‌ را جدي‌
در فاندمنتاليسم‌، يك‌ جور قشري‌گرايي‌ و تمسك‌ به‌ ظاهر به‌ ويژه‌ در تفسير كتاب‌ ديده‌ مي‌شود. از نظر تاريخي‌، نام‌ ابتدايي‌ فاندمنتاليسم‌ در اصل‌ Evangelicallism بوده‌ است‌، به‌ معني‌ اصالت‌ دادن‌ به‌ نصّ كتاب‌؛ زيرا اينها به‌ ظاهر كتاب‌ متمسك‌ مي‌شدند و معتقد بودند كه‌ اين‌ ظاهر، ديگر باطني‌ ندارد و خود اين‌ ظاهر ملاك‌ است‌ و عمل‌ بايد بر آن‌ مبتني‌ باشد. به‌ همين‌ دليل‌ مي‌بينيد كه‌ در فاندمنتاليسم‌، توجه‌ به‌ احكام‌ و شريعت‌ بسيار مهم‌ است‌ و ديگر خبري‌ از طريقت‌ و حقيقت‌ نيست‌.
نمي‌گيرند و به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ برخلاف‌ دعوي‌ ظاهري‌ خود كه‌ رد حقيقت‌ عليه‌ مدرنيته‌ است‌، گاه‌ آن‌ چنان‌ مدرن‌ مي‌شوند كه‌ تعجب‌آور است‌. مثال‌ خيلي‌ جالب‌ توجه‌ آن‌، نگرشي‌ و تعلّقي‌ است‌ كه‌ به‌ علوم‌ جديد دارند چنان‌ كه‌ به‌ عنوان‌ مثال‌ براي‌ اينكه‌ از عالم‌ مدرن‌ دور نيفتند. صحبت‌ از علوم‌ جديد (علوم‌ تجربي‌)اي‌ مي‌كنند كه‌ صفت‌ «ديني‌» به‌ خود گرفته‌ است‌، مانند: اقتصاد يا طبّ مسيحي‌. اين‌ علمِ مبتني‌ بر دين‌ يكي‌ از ادعاهاي‌ فاندمنتاليستها است‌، در حالي‌ كه‌ سنت‌گرايان‌ در اساس‌، وارد مباني‌ علوم‌ جديد مي‌شوند و معتقدند كه‌ ما نمي‌توانيم‌ به‌ علوم‌ جديدي‌ كه‌ صفت‌ ذاتي‌ ديني‌ داشته‌ باشد، برسيم‌.
تفاوت‌ ديگر اينكه‌: در فاندمنتاليسم‌، يك‌ جور قشري‌گرايي‌ و تمسك‌ به‌ ظاهر به‌ ويژه‌ در تفسير كتاب‌ ديده‌ مي‌شود. از نظر تاريخي‌، نام‌ ابتدايي‌ فاندمنتاليسم‌ در اصل‌ Evangelicallism بوده‌ است‌، به‌ معني‌ اصالت‌ دادن‌ به‌ نصّ كتاب‌؛ زيرا اينها به‌ ظاهر كتاب‌ متمسك‌ مي‌شدند و معتقد بودند كه‌ اين‌ ظاهر، ديگر باطني‌ ندارد و خود اين‌ ظاهر ملاك‌ است‌ و عمل‌ بايد بر آن‌ مبتني‌ باشد. به‌ همين‌ دليل‌ مي‌بينيد كه‌ در فاندمنتاليسم‌، توجه‌ به‌ احكام‌ و شريعت‌ بسيار مهم‌ است‌ و ديگر خبري‌ از طريقت‌ و حقيقت‌ نيست‌. علاوه‌ بر اين‌، مراد آنها از شريعت‌ هم‌، بيشتر اقامه‌ي‌ حدود و احكام‌ است‌ تا شريعتي‌ كه‌ خود، باطني‌ داشته‌ باشد و اين‌ احكام‌، صورتِ ظاهر آن‌ باطن‌ شد. بنابراين‌، در اينجا ديگر عرفان‌ و عارفي‌ نمي‌بينيم‌ و در اساس‌ فاندمنتاليسم‌، منافي‌ با عرفان‌ است‌. اما در سنت‌گرايي‌، مسئله‌ي‌ عرفان‌ خيلي‌ قوي‌ است‌ و از جمله‌ مستندات‌ و مراجع‌ اصلي‌ فكري‌ آنان‌، بيشتر آثار عرفاست‌، زيرا آنها معتقدند كه‌ دين‌ يك‌ جنبه‌ي‌ ظاهري‌ دارد كه‌ از آن‌ به‌ exoterism تعبير مي‌كنند و يك‌ جنبه‌ي‌ باطني‌ دارد كه‌ از ان‌ به‌ esoterism تعبير مي‌شود. و باز به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ مي‌بينيم‌ براي‌ سمبوليسمِ ديني‌ هم‌ خيلي‌ اهميت‌ قايلند و در آثار گنون‌ و كوماراسوامي‌ به‌ ويژه‌ در حوزه‌ي‌ هنر و تفسير متون‌ مقدس‌، مسئله‌ سمبوليسم‌ اهميت‌ بسياري‌ دارد. 

تفاوت‌ سوم‌ اين‌ است‌ كه‌ در فاندمنتاليسم‌، تلاش‌ بر اين‌ است‌ كه‌ تفسير ايدئولوژيك‌ از دين‌ بشود. طبيعي‌ است‌ كه‌ وقتي‌ تفسير ما از دين‌، به‌ احكام‌ ظاهري‌ دين‌ و شريعتِ بدون‌ طريقت‌ منحصر مي‌شود، دين‌ به‌ صورت‌ ايدئولوژي‌ در مي‌آيد. دين‌ وقتي‌ ايدئولوژيك‌ نيست‌ كه‌ حزبي‌ كه‌ ما براي‌ آن‌، مقام‌ باطني‌ قائل‌ بشويم‌ و آن‌ را به‌ يك‌ مرام‌ نامه‌ي‌ حزبي‌ كه‌ تنها حاوي‌ دستورها و او امر و نواهي‌ به‌ ظاهر ديني‌ و در باطن‌ حزبي‌ باشد، تبديل‌ نكرده‌ باشيم‌. تفسير ايدئولوژيك‌ دين‌ هم‌ تفسيري‌ جديد كه‌ حاصل‌ ورود دين‌ به‌ عالم‌ جديد است‌، مي‌باشد. و به‌ طور كامل‌ مبتني‌ بر طرد آن‌ جنبه‌ي‌ معنا و رمز و راز و حقيقت‌ معنوي‌ دين‌ است‌. 

لازمه‌ي‌ تفسير ايدئولوژيكِ از دين‌، يك‌ جور تفكر activitism و تأكيد بر عمل‌ بدون‌ داشتن‌ نظر است‌. يعني‌ چون‌ دين‌، ايدئولوژي‌ است‌ و در ايدئولوژي‌، عالَم‌ بايد تغيير كند و مقدم‌ بر همه‌ چيز ديگران‌ را بايد تغيير داد، ما در فاندمنتاليسم‌، يك‌ نوع‌ تأكيد بر عمل‌ و بر تغبير دادن‌ ديگران‌ و عالم‌ را مي‌بينيم‌. در حالي‌ كه‌ گذشتگان‌، آن‌ طور كه‌ در سنت‌گرايي‌ مطرح‌ مي‌شود، قبل‌ از اينكه‌ به‌ فكر اصلاح‌ ديگران‌ باشند، به‌ فكر اصلاح‌ خود و شناختِ خود بودند و وقتي‌ در مقام‌ عمل‌ بر مي‌آمدند كه‌ ابتدا فهمي‌ از حقيقتِ خود و خداي‌ خود پيدا كرده‌ باشند. اما وقتي‌ كه‌ دين‌، تفسير ايدئولوژيك‌ پيدا مي‌كند، تأكيد بر عمل‌ به‌ معني‌ صرف‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر آن‌ هم‌ در مرحله‌ بعدي‌ و يك‌ درجه‌ بالاتر، تغيير اجتماعات‌ ديگر، جزء اصول‌ اوليه‌ قرار مي‌گيرد. اين‌ است‌ كه‌ ما يك‌ جور ستيزه‌ جويي‌ و گاه‌ در حد خشونت‌طلبي‌ در فاندمنتاليسم‌ مي‌بينيم‌ و شواهد تاريخي‌ آن‌ لااقل‌ در آمريكا به‌ طور كامل‌ مشهور است‌. 

تفاوت‌ ديگر اين‌ است‌ كه‌ فاندمنتاليسم‌، مدعي‌ احياي‌ دين‌ و رجوع‌ به‌ سنت‌ در دوره‌ي‌ مدرن‌ است‌. در سنت‌گرايي‌ هم‌ ما به‌ يك‌ معني‌ با احياي‌ دين‌ و رجوع‌ به‌ سنت‌ روبه‌رو هستيم‌. اما تفاوتي‌ ميان‌ اين‌ دو وجود دارد. اما نخست‌ بايد توجه‌ كنيم‌ كه‌ چه‌ كسي‌ مي‌تواند دين‌ را احياء كند؟ كسي‌ مي‌تواند دين‌ را احياء كند كه‌ وارد حقيقت‌ دين‌ شده‌ باشد و متوجه‌ جوانب‌ و جهات‌ مختلف‌ دين‌ شده‌ باشد و از آن‌، تنها ظاهرِ شريعت‌ را نفهميده‌ باشد. اگر دقت‌ كرده‌ باشيد ما در تمام‌ اديان‌، محيياني‌ داريم‌. در اسلام‌، اولين‌ كسي‌ كه‌ به‌ صراحت‌ و به‌ زبان‌، صحبت‌ از احياء دين‌ مي‌كند، غزالي‌ در متاب‌ «احياء علوم‌ دين‌» است‌ و يا در ميان‌ حكما كساني‌ مانند سهروردي‌ كه‌ به‌ جستجوي‌ شرق‌ حقيقي‌ برمي‌آيد و مي‌خواهد آن‌ را در برابر غربِ تفكر، احيا كند و يا ديگر عرفاي‌ عالم‌ اسلام‌. اينها همه‌ مي‌خواهند وجهه‌ باطن‌ و آن‌ مقام‌ وَلَوي‌ و مشرقي‌ دين‌ احياء شوند و بنابراين‌، طبيعي‌ است‌ كه‌ احياي‌ احكام‌ ظاهري‌
تأكيد بر عمل‌ بدون‌ داشتن‌ نظر است‌. يعني‌ چون‌ دين‌، ايدئولوژي‌ است‌ و در ايدئولوژي‌، عالَم‌ بايد تغيير كند و مقدم‌ بر همه‌ چيز ديگران‌ را بايد تغيير داد، ما در فاندمنتاليسم‌، يك‌ نوع‌ تأكيد بر عمل‌ و بر تغبير دادن‌ ديگران‌ و عالم‌ را مي‌بينيم‌. در حالي‌ كه‌ گذشتگان‌، آن‌ طور كه‌ در سنت‌گرايي‌ مطرح‌ مي‌شود، قبل‌ از اينكه‌ به‌ فكر اصلاح‌ ديگران‌ باشند، به‌ فكر اصلاح‌ خود و شناختِ خود بودند
شريعت‌ بدون‌ تجديد اوليه‌ باطن‌ آن‌، به‌ معني‌ احياي‌ دين‌ نخواهد بود. يعني‌ تا آن‌ بُعد معنوي‌ تجديد نشود. بُعد ظاهري‌ دين‌ كه‌ صورت‌ ظاهر آن‌ بُعد معنوي‌ و به‌ تبع‌ آن‌ است‌، تجديد نخواهد شد. مثل‌ اين‌ است‌ كه‌ ما بخواهيم‌ جسدي‌ را زنده‌ كنيم‌، ولي‌ در آن‌ روح‌ ندميم‌. البته‌ من‌ نمي‌خواهم‌ بگويم‌ كه‌ در جريان‌ سنت‌گرايي‌ د رواقع‌، دين‌ احياء مي‌شود يا شده‌ است‌ يا نشده‌ است‌، اما آن‌ طور كه‌ آثار آنها برمي‌آيد، اين‌ تفاوتهاي‌ اصولي‌ ميان‌ آنها هست‌ كه‌ يكي‌ مرادش‌ از سنت‌، صرف‌ احكام‌ شرعي‌ ظاهري‌ است‌ و مي‌خواهد آن‌ ار احياء كند ولي‌ ديگري‌ به‌ روح‌ و باطن‌ اين‌ احكام‌ نيز توجه‌ دارد.

نزد سنت‌گرايان‌، احياء به‌ چه‌ معني‌ است‌؟ كدام‌ سنت‌ بايد تجديد شود؟ 

سنت‌گرايان‌، بر اساس‌ تمدن‌ گذشته‌ و قبل‌ از مدرن‌ براي‌ سنت‌، مدل‌ درست‌ مي‌كنند و به‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ گذشته‌ رجوع‌ مي‌نمايند. اما اينجا ابهاماتي‌ وجود دارد؛ آيا به‌ عنوان‌ مثال‌: احياء دين‌، احياء و ترويج‌ ابن‌سينا در عالم‌ مدرن‌ است‌؟ احياء و ترويج‌ شيخ‌ طوسي‌ است‌؟ آيا دين‌، اكنون‌ و آينده‌ ندارد و تنها ناظر به‌ گذشته‌ سپري‌ شده‌ است‌؟ ترديدي‌ نيست‌ كه‌ در دين‌ «تذكر» و رسوخ‌ بسيار مهم‌ و اصلي‌ اساسي‌ است‌ حتي‌ به‌ يك‌ معني‌ اساسي‌ دين‌ تذكر يوم‌ است‌ كه‌ انسانها در برابر ربّ خودشان‌ آري‌ گفتند و او را به‌ ربوبيت‌ و خود را به‌ عبوديت‌ شناختند. بسياري‌ از شعائر ديني‌ نيز مبتني‌ بر تذكر است‌، مانند اعيادي‌ كه‌ ما مي‌گيريم‌. خود كلمه‌ي‌ «عيد» از ريشه‌ي‌ «عود»، به‌ معني‌ يك‌ جور بازگشت‌ است‌. ترديدي‌ نيست‌ كه‌ بدون‌ تذكر گذشته‌، ما به‌ فهم‌ حقيقت‌ دين‌ نايل‌ نمي‌شويم‌. اما آيا تذكر گذشته‌ و فهم‌ سنت‌ در دين‌، بدون‌ التفات‌ به‌ حال‌ و آينده‌ است‌؟ آيااحياء دين‌، تنها به‌ معني‌ احياء تمدن‌ گذشته‌ است‌؟ 

سنت‌گرايان‌، بر اساس‌ ادوار تاريخي‌اي‌ كه‌ مطرح‌ مي‌كنند، امروز را در پي‌ گذشته‌ و فردا را مولودِ امروز مي‌دانند و بنابراين‌ به‌ حال‌ و آينده‌ نيز بي‌توجه‌ نيستند. 

بله‌! يكي‌ از تفاوتهايي‌ كه‌ بين‌ سنت‌گرايان‌ و فاندمنتاليستها وجود دارد، اين‌ است‌ كه‌ سنت‌گرايان‌ به‌ يكي‌ معني‌، دين‌ را به‌ صورت‌ تاريخي‌ اما نه‌ به‌ معناي‌ جديدش‌ مي‌نگرد. يعني‌ قايل‌ به‌ ادوار تاريخ‌ هستند و بنابر تقسيمي‌ كه‌ از عصر طلايي‌ تا عصري‌ كه‌ ما در آن‌ هستيم‌ يعني‌ به‌ تعبير هندويي‌ «كالي‌ يوگا» كه‌ عصر ظلمت‌ است‌، مي‌كنند، از اين‌ جهت‌ به‌ تاريخ‌ و زمان‌، توجه‌ دارند اما آنچه‌ كه‌ بايد به‌ آن‌ توجه‌ كرد اين‌ است‌ كه‌ وقتي‌ صحبت‌ از گذشته‌ مي‌كنيم‌ و اين‌ مسئله‌ احيا ار مطرح‌ مي‌كنيم‌، مراد ما چيست‌؟ آيا سنت‌ ديني‌ كه‌ سنت‌گرايان‌ آن‌ را خالده‌ مي‌دانند عين‌ تفكر اگوستين‌ قديس‌ است‌ كه‌ بخواهيم‌ سن‌ را احياء كنيم‌ بايد اگوستين‌ قديس‌ را احياء كنيم‌؟ به‌ نظر من‌ اين‌ سؤال‌ مهمي‌ است‌.

وقتي‌ فاندمنتاليستها بُعد ظاهري‌ دين‌ را مورد توجه‌ قرار مي‌دهند، ديگر چيزي‌ به‌ عنوان‌ «وحدت‌اديان‌» براي‌ آنها مطرح‌ نمي‌شود، در حالي‌ كه‌ نزد سنت‌گرايان‌، اين‌ يك‌ مفهوم‌ اساسي‌ است‌. آيا اين‌ نيز يكي‌ از تفاوتهاي‌ اين‌ دو جريان‌ نيست‌؟ 

بله‌ همين‌ طور است‌. سنت‌گرايان‌ به‌ تكثر اديان‌ قايل‌اندو يك‌ جور «وحدت‌ متعالي‌ اديان‌» را مي‌پذيرند، چنان‌ كه‌ كتابي‌ از شووان‌ نيز، به‌ همين‌ نام‌ است‌ و در حقيقت‌ هر كدام‌ از اديان‌ را طريقي‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ حقّ مي‌دانند. اما فاندمنتاليستهاتكثر اديان‌ را قايل‌ نيستند. يعني‌ يك‌ فاندمنتاليستِ مسيحي‌ يا مسلمان‌ يا يهودي‌ و حتي‌ فاندمنتاليست‌ هندو، معتقد است‌ كه‌ تنها دين‌ خودش‌، حقيقت‌ و حقانيت‌ دارد و اديان‌ ديگر همه‌ مطرود است‌ راه‌، راهي‌ است‌ كه‌ در دين‌ خودش‌ عرضه‌ مي‌شود و بنابر شعار كليسا، خارج‌ از كليسا نجاتي‌ نيست‌ و از اين‌ جهت‌ هم‌ با يكديگر تفاوت‌ دارند.

اين‌ دو جريان‌، از جهت‌ غايت‌ و مقصودي‌ كه‌ براي‌ انسان‌ در نظر دارند، چه‌ تفاوتي‌ با يكديگر دارند؟ سنت‌گرايان‌، بالاترين‌ درجه‌ي‌ انسان‌ را رسيدن‌ به‌ بالاترين‌ درجه‌ي‌ معرفت‌ مي‌دانند، فاندمنتاليستها، چه‌ هدفي‌ را در نظر دارند؟
 
اين‌ اختلاف‌، برمي‌ گردد به‌ تعريف‌ آنها از ديانت‌؛ شما يك‌ وقت‌ مي‌گوييد: متدين‌ كسي‌ است‌ كه‌ عامل‌ به‌ اوامر است‌ و پرهيز كننده‌ي‌ از نواهي‌. اين‌ نيز به‌ تعريف‌ اشخاص‌ از خدا بر مي‌گردد. اين‌ نكته‌ي‌ جالب‌ توجهي‌ است‌ كه‌ فاندمنتاليسم‌، خدايي‌ كه‌ معبود است‌، فقط‌ خداي‌ شارع‌ است‌. نمونه‌ي‌ خيلي‌ بارزاين‌ خداي‌ شارع‌، خداي‌ يهود است‌ كه‌ فقط‌ قوانين‌ و اوامر و نواهي‌اي‌ را تشريع‌ كرده‌ است‌ و متدين‌ كسي‌ است‌ كه‌ عامل‌ به‌ اين‌ دستورات‌ است‌. اما آيا اين‌ خدا محبوب‌ است‌؟ يعني‌ آيا شما مي‌توانيد به‌ او عشق‌ بورزيد؟ آيا خدايي‌ است‌ كه‌ «يحيّهم‌
يكي‌ از واكنشها كه‌ بعدها به‌ Liberal Theology (الهيات‌ آزاد انديش‌) معروف‌ شد، معتقد بود كه‌ در برخورد ميان‌ مسيحيت‌ و مدرنيته‌ بايد دين‌ را به‌ طور كامل‌ به‌ صورت‌ معقول‌ به‌ عقل‌ جديد علمي‌ و به‌ طبع‌ خالي‌ از هر گونه‌ جنبه‌ي‌ رمز و راز تفسير بكنيم‌. دين‌ تا آنجا كه‌ متناسب‌ با عقل‌ و علمِ مدرن‌ است‌، معقول‌ و مقبول‌ است‌ و بيش‌ از اين‌، بايد كنار گذاشته‌ شود.
و يحبونه‌»؟ آيا شما به‌ او معرفت‌ مي‌يابيد؟ نه‌! اين‌ خدا چنين‌ نيست‌. او فقط‌ شارع‌ است‌ و نسبتش‌ با بندگانش‌ نسبت‌ اَمر به‌ مامور است‌. از اين‌رو، اين‌ خدا مثل‌ خداي‌ يهود خيلي‌ سخت‌گير و كيفر دهنده‌ است‌ و غايت‌ ديگري‌ هم‌ در دين‌ جز اين‌ متصور نيست‌. بنابراين‌ از دين‌ فقط‌ شريعت‌ و احكام‌ است‌ و همان‌ طور كه‌ عرض‌ كردم‌، مرادشان‌ از شريعت‌ هم‌، تنها اقامه‌ي‌ حدود است‌. در حالي‌ كه‌ در متون‌ عرفاني‌ ما، نماز و روزه‌ و... هم‌ تأويل‌ مي‌شود و روح‌ و معنايي‌ دارند، نمونه‌اش‌ كتاب‌ «اسرار الشريعه‌ و اطوار الطريقه‌ و انوار الحقيقه‌» سيد حيدر آملي‌ است‌. اما فاندمنتاليستها اهل‌ تأويل‌ و جستجوي‌ معنا و باطن‌، در پس‌ اين‌ ظاهر نيستند چرا كه‌ خداي‌ آنها فقط‌ يك‌ خداي‌ شارع‌ است‌ نه‌ بيشتر، در حالي‌ كه‌ نزد سنت‌گرايان‌، معرفت‌ به‌ خدا مقصود و مطلوب‌ دين‌ است‌.

غربيان‌، در يكسان‌ انگاريِ سنت‌گرايي‌ با فاندمنتاليسم‌ چه‌ نقشي‌ داشته‌اند؟
 
آنان‌ به‌ خصوص‌ در چند دهه‌ اخير كه‌ مطبوعات‌ خارجي‌، به‌ ويژه‌ مطبوعات‌ آمريكا كلمه‌ي‌ Islamic Fundamentalism (بنياد گرايي‌ اسلامي‌) و يا Islamic Revivalism (احياء گري‌ اسلامي‌) را رايج‌ كرده‌اند، سعي‌ در اين‌ داشته‌اند كه‌ به‌ يك‌ معني‌ نشان‌ دهند كه‌ فاندمنتاليسمي‌ كه‌ در ميان‌ پروتستانهاي‌ غربي‌ و به‌ خصوص‌ آمريكايي‌ بود، در اسلام‌ هم‌ هست‌ حتي‌ در حادثه‌ي‌ يازدهم‌ سپتامبر هم‌ عده‌اي‌ از آنان‌ گفتند كه‌ اين‌ جنگ‌ در حقيقت‌، جنگ‌ بين‌ بنيادگرايي‌ با مدرنيته‌ و دموكراسي‌ بود، جنگي‌ كه‌ از فاندمنتاليسم‌ اسلامي‌ ناشي‌ شده‌ است‌.

سنت‌گرايان‌ در برخورد با فاندمنتاليسم‌ چه‌ موضع‌گيري‌اي‌ داشته‌اند؟ 

قدماي‌ سنت‌گرايان‌، مثل‌ گنون‌ يا كوماراسوامي‌، درباره‌ي‌ فاندمنتاليسم‌ صحبتي‌ نكرده‌اند، زيرا آن‌ نوع‌ تفسير فاندمنتاليستي‌ از دين‌، هنوز به‌ صورت‌ يك‌ تعرض‌ به‌ تفسير اينها وارد نشده‌ بود. يعني‌ جرياني‌ بوده‌ كه‌ كاملا درون‌ دينيِ مسيحي‌ به‌ حساب‌ مي‌آمده‌ است‌. اما سنت‌گرايان‌ جديد وارد اين‌ بحث‌ شده‌اند، زيرا به‌ خصوص‌ پس‌ از طرح‌ مسئله‌ي‌ «فاندمنتاليسم‌اسلامي‌»، متوجه‌ شدند كه‌ ممكن‌ است‌ از آراء آنها در جهت‌ تحكيم‌ فاندمنتاليسم‌ استفاده‌ شود. نمونه‌ي‌ خيلي‌ بارز آن‌، كتاب‌ آقاي‌ نصر با عنوان‌ «اسلام‌ سنتي‌ در عالم‌ مدرن‌» است‌ كه‌ فصول‌ اوليه‌ اين‌ كتاب‌ و چه‌ بسا حتي‌ بتوان‌ گفت‌ طرح‌ اين‌ كتاب‌ در اين‌ جهت‌ است‌ كه‌ نشان‌ دهد آنچه‌ كه‌ سنت‌گرايان‌ مي‌گويند، هيچ‌ ربط‌ و نسبتي‌ با فاندمنتاليسم‌ ندارد، گرچه‌ مشابهتهاي‌ ظاهري‌ ميان‌ اين‌ دو فراوان‌ است‌ ولي‌ فاندمنتاليسم‌ هم‌ خود، از آنجا كه‌ تفسيرِ مدرن‌ از دين‌ دارد و ناظر به‌ نوعي‌ تفسير ظاهري‌ و قشري‌ از دين‌ مي‌باشد، نزد اينان‌ محكوم‌ است‌.

به‌ جز جريان‌ فاندمنتاليسم‌، جريان‌ ديگري‌ نيز در الهيات‌ پروتستان‌ با عنوان‌ ايمان‌ گرايي‌، در برابر مدرنيته‌ به‌ وجود آمده‌ اما سنت‌گرايان‌ از آن‌ جهت‌ كه‌ اينان‌ به‌ عقل‌ (Intellect) بي‌توجهي‌ كردند و تنها به‌ ايمان‌ پرداختند، با آنان‌ موافقت‌ ندارند. در اين‌ رابطه‌ نيز توضيحاتي‌ بفرماييد. 

من‌ در ميان‌ پروتستانها، صحبت‌ از دو جريان‌ كردم‌، اما جريان‌ سومي‌ هم‌ اين‌ بين‌ وجود دارد كه‌ New Theology (الهيات‌ جديد) نام‌ دارد. هر سه‌ي‌ اين‌ جريانها در الهيات‌ پروتستان‌ اتفاق‌ افتاده‌ است‌، زيرا همان‌ طور كه‌ گفتيم‌ كاتوليكها سالها چندان‌ سعي‌ نكرده‌اند كه‌ ورود در عالم‌ مدرن‌ را قبول‌ كنند. در اين‌ جريان‌، نيز مي‌خواهند از يك‌ جهت‌ به‌ سنت‌ رجوع‌ كنند اما سنت‌ را چنان‌ مي‌خواهند كه‌ رد عالم‌ مدرن‌ هم‌ معنا و جايگاهي‌ داتشه‌ باشد لذا تفكرشان‌ را neo-orthodoxy يعني‌ سنتي‌ بودن‌ جديد نيز ناميده‌اند. به‌ همين‌ دليل‌ مي‌بينيد كه‌ در صدد احياء ايمان‌ بدون‌ احياء عالم‌ گذشته‌ هستند و سننن‌ فكري‌ گذشته‌ و در واقع‌ سنت‌ را از نو مي‌خوانند و از اين‌ جهت‌ با سنت‌گرايان‌ مخالف‌ مي‌شوند. سنت‌گرايان‌ در اين‌ جهت‌ ظاهراً بيشتر با New Thomist ها، يعني‌ كاتوليكهاي‌ جديد كه‌ مي‌خواهند به‌ نحوي‌ رجوع‌ به‌ قرون‌ وسطي‌ به‌ ويژه‌ آراي‌ توماس‌ قديس‌ كنند، موافق‌ مي‌شوند. معتقدين‌ به‌ الهيات‌ جديد مي‌گويند كه‌ ما در مسئله‌ي‌ احياء دين‌ به‌ دنبال‌ اين‌ نيستيم‌ كه‌ قرون‌ وسطي‌ را احياء كنيم‌ و حتي‌ در پي‌ اين‌ نيستيم‌ كه‌ آن‌ عالَمي‌ را كه‌ مسيح‌ در آن‌ زندگي‌ مي‌كرد، احياء كنيم‌، عالمي‌ كه‌ در آن‌ اعتقاد بر اين‌ بوده‌ كه‌ زميني‌ هست‌ و بالاي‌ آن‌، بهشت‌ است‌ و زير آن‌، جهنم‌ است‌ و كساني‌ كه‌ دچار اختلال‌ رواني‌ شده‌اند، جن‌ زده‌ شده‌اند و...)، ما مي‌خواهيم‌ آن‌ پيام‌ اصلي‌ مسيحيت‌ كه‌ پيام‌ ايماني‌ است‌، را احياء كنيم‌. سنت‌گرايان‌ از اين‌ جهت‌، با بعضي‌ از آراء بزرگان‌ الهيات‌ جديد مسيحي‌ موافق‌ نيستند، مانند مخالفتهايي‌ كه‌ با كيركگارد و يا بعضي‌ متألهين‌ جديد مي‌كنند.

کد مطلب: 484

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين
 

nima_gh1980@yahoo.com
از این گفتگو استفاده کردم. اما ملاحظاتی به نظرم رسید که عرض می کنم:

الف) مسلمآ بین دین ورزان و معنویت گرایان دو گرایش عمده قابل تشخیص است که دکتر پازوکی سعی کرده با استفاده از دو عنوان بنیادگرایان و سنت گرایان آنها را متمایز کند. این تمایزها را ایشان به صورت 1- قشری گرایی در مقابل باطنی گری، 2- گرایش به اختلاط و گرایش به جداسازی دو عالم قدیم و جدید و 3- ایدئولوژیک کردن و اجتناب از آن مشخص کرده اند. ظاهرآ ایشان آثار گنون، شوئون و کوماراسوامی را مصداق سنت گرایی دانسته و این تمایز ها را بر مبنای مقایسه ی ایشان با دیگر نویسندگان بیان کرده اند. اما عنوان بنیادگرایی و سنت گرایی برای بیان این تمایز خیلی گویا نیست. مثلآ ایشان یاداوری می کند که سنت گرایان هرگز به آمیخته هایی همچون اقتصاد اسلامی، ریاضیات اسلامی و فیزیک اسلامی قائل نبوده اند چرا که " سنت‌گرايان‌ در اساس‌، وارد مباني‌ علوم‌ جديد مي‌شوند و معتقدند كه‌ ما نمي‌توانيم‌ به‌ علوم‌ جديدي‌ كه‌ صفت‌ ذاتي‌ ديني‌ داشته‌ باشد، برسيم‌" این درست است اما با این وصف عنوان "بنیادگرایی" بیشتر برازنده ی کسانی ست که خود را سنت گرا نامیده اند. یعنی گنون، فی المثل، با این تعریف بنیادگراست. در عین حال پر واضح است که اگر مشخصه ی بنیادگرایی، قشری گری ست گنون ابدا یک بنیادگرا نیست. می خواهم نتیجه بگیریم که استفاده از این دو عنوان برای تمایزنهادن بین این دو گرایش دینی غلط انداز است و در واقع تنها چیزی که آن را توجیه می کند همین است که گنون - و به تبع او پیروانش همچون شوئون و... - خود عنوان سنت گرایی را برای خود برگزیده اند. اما، همچنان که دکتر می گوید، به نظر نمی رسد گنون با اصطلاح بنیادگرایی به معنایی که امروز مراد می کنیم آشنایی داشته باشد. یعنی چه بسا گنون اگر امروز بود نام بنیادگرایی را به سنت گرایی ترجیح می داد.

ب) پیداست که پرسش گر و پاسخ دهنده ناظر به عواقب وخیم آنچه بنیادگرایی نامیده می شود (و امروزه غیر قابل انکار است) سعی دارند حساب سنت گرایی را از بنیادگرایی جدا کنند تا بدین وسیله ملاحظات ارزشمند نظری سنت گرایان بی بها نشود. من این تلاش را تحسین می کنم چرا که خود مجذوب نوشته های گنون هستم و آنها را ارزشمند یافته ام. اما علیرغم اینکه سنت گرایان، اهل باطن دین هستند و با قشریون تفاوت دارند مع الوصف آنچه آنها می گویند در حیطه ی عمل نتایج بهتری از بنیادگرایی ندارد. به عبارت دیگر ابدآ اتفاقی نیست که نوشته های سنت گرایی می تواند تا بدین حد مورد توجه بنیادگرایان قرار بگیرند. تنها در صورتی که نتایج عملی سنت گرایی را صرفآ 1- پرهیز از فن سالاری تا حد امکان و 2- تآکید بر اجرای آیین های عبادی (و نه اجرای احکام حقوقی فی المثل) بدانیم آن هم نه به صورت برنامه ای که تحمیل شود (مثلآ با زور ساختارهای سیاسی) بلکه تنها برنامه ای فرهنگی، سنت گرایی برای دنیای جدید بی خطر می شود. اگر نتایجی بیش از اینها گرفته شود، تلاش برای تمایز نهادن میان این دو گرایش به منظور جلوگیری از تبعات منفی سیاسی و اجتماعی شان، بی وجه است. اما بعید می دانم گنون جایی در سنت گرایی خود اجرای احکام حقوقی سنتی را استثناء کرده باشد. اگر چنین باشد باید گفت که نوشته های گنون نیز می تواند تبعات فجیع داشته باشد.

پ) متآسفم از اینکه هیچ اشاره ای به بنیادگرایی اسلامی در کشور خود ما نشد. دکتر پازوکی رندانه آنجا هم که از بنیادگرایی اسلامی سخن گفت به نقل از روزنامه نگران غرب گفت: " ] مطبوعات آمریکا [ سعي‌ در اين‌ داشته‌اند كه‌ به‌ يك‌ معني‌ نشان‌ دهند كه‌ فاندمنتاليسمي‌ كه‌ در ميان‌ پروتستانهاي‌ غربي‌ و به‌ خصوص‌ آمريكايي‌ بود، در اسلام‌ هم‌ هست‌". آیا در اسلام نیست؟ آیا نه این است که .......در قبضه ی همین جریان خطرناک سیاسی- فکری ست؟! مگر جریانی که مدعی جامعه شناسی و اقتصاد و طب اسلامی بود، هم اکنون در کمیسیون فرهنگی این مجلس نماینده ندارد؟ آیا شما .......رییس این کمیسیونرا نمی شناسید یا با افکار ایشان آشنایی ندارید؟ من فکر می کنم اهالی فلسفه وظیفه ی اخلاقی و حتی شرعی دارند که نسبت به خطراتی که از سوی برخی متشرعین متحجر متوجه عامه ی مردم است زنهار دهند. البته من وضعیت آقای پازوکی را درک می کنم و ایشان را به خاطر این نحو صحبت کردن سرزنش نمی کنم. ..............
پنجشنبه 27 ارديبهشت 1386 ساعت 14:46