خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
ملاصدرا : من‌ در اين‌ زمان‌ در ميان‌ جماعتي‌ گرفتار شده‌ام‌ كه‌ هرگونه‌ تأمل‌ در متون‌ و ژرف‌ انديشي‌ را نوعي‌ بدعت‌ در دين‌ مي‌شناسند. تو گويي‌ آنها حنبليهاي‌ كتب‌ حديث‌ هستند كه‌ حق‌ با خلق‌ و قديم‌ با حادث‌ بر آنها مشتبه‌ شده‌ است‌.     ::    مولانا : هر نفس‌ نو مي‌شود دنيا و ما / بي‌ خبر از نوشدن‌ اندر بقا/ پس‌ ترا هر لحظه‌، مرگ‌ و رجعتي‌ است‌/ مصطفي‌ فرمود، دنيا ساعتي‌ است‌     ::    ويتگنشتاين‌ : اثر من‌ شامل‌ دو بخش‌ است‌:بخشي‌ كه‌ عرضه‌ كرده‌ام‌ و بخشي‌ كه‌ ننوشته‌ام‌؛ و دقيقاً اين‌ دو بخش‌ است‌ كه‌ مهم‌ است‌.     ::    ويكتور فرانكل‌ : چه‌ خوبست‌ كه‌ روبه‌روي‌ مجسمه‌ آزادي‌ آمريكا در سواحل‌ شرقي‌، مجسمه‌ مسئوليت‌ را نيز در سواحل‌ غربي‌ آمريكا، بنا كنيم‌.     ::    ويتگنشتاين‌ : به‌ راستي‌ امور ناگفتني‌ وجود دارند، آنها خود را «نشان‌ مي‌دهند». آنها «راز آميزند».     ::    بودا : شما بايد، خود، بكوشد؛ بودا فقط‌ راه‌ را مي‌آموزد.     ::    ويتگنشتاين‌ : بدون‌ فلسفه‌، گويي‌، انديشه‌ها تار و نامتمايزند:وظيفه‌ فلسفه‌ اين‌ است‌ كه‌ آنها را روشن‌ سازد و به‌ آنها، مرزهايي‌ دقيق‌ ببخشد.     ::    بودا : اي‌ سازنده‌ خانه‌! اكنون‌ تو را ديده‌ام‌، تو ديگر باره‌ اين‌ خانه‌ را نمي‌تواني‌ ساخت‌. لنگه‌ي‌ خر پاهايت‌ همه‌ شكسته‌ است‌ و تيرِ كاكلهايت‌ خراب‌ شده‌ اما دل‌ من‌، به‌ فرونشاندن‌ تشنگيها رسيده‌ است‌.     ::    بودا : رهرو، جوان‌، كه‌ خود را به‌ آموزه‌ي‌ بودا مي‌سپارد، چون‌ ماه‌ آزاد از ابر، اين‌ جهان‌ را روشن‌ مي‌كند.     ::    بودا : به‌ كردار يكي‌ زنبور كه‌ شهد گلها را مكيده‌ مي‌رود بي‌آنكه‌ گزندي‌ به‌ رنگ‌ و بوي‌ آنها برساند، رهرو اين‌ چنين‌ از دهكده‌ دور مي‌شود.
مکتب مشاءآرشيو مطلب

ابوالحسن‌ عامري‌

َ‌ عامري‌ از نگاه‌ ديگران‌
-1-4 ابوالحسن‌ بن‌ ابوذر محمدحسن(1) عامري‌ نيشابوري، در نيشابور از مادرزاد و براي‌ كسب‌ دانش‌ به‌ اكثر بلاد اسلامي‌ مسافرت‌ كرد و با دانشمندان‌ بزرگ‌ مصاحبت‌ و مباحثه‌ كرد، و از هر خرمني‌ توشه‌يي‌ اندوخت.
‌نوشته‌اند كه‌ استاد او در حكمت‌ «ابوزيد بلخي» بوده‌ است، در ضمن‌ با «ابوالفتح‌ بن‌ العميد» و «ابوالحسين‌ عتبي» و «ابوسعيد سيراقي» و «ابوالنصر نفيس» و «ابوسليمان‌ منطقي‌ سجستاني» و «ابوحيان‌ توحيدي» و «ابوعلي‌ بن‌ مسكويه» و گروهي‌ ديگر از ادبأ و حكما مصاحب‌ داشته، و از مصاحبت‌ و همنشيني‌ اين‌ گروه‌ كه‌ از دانشمندان‌ طرز اول‌ سده‌ي‌ سوم‌ و چهارم‌ هجري‌ بوده‌اند، حظي‌ و افر برده‌ است. مدتي‌ به‌ صوفيه‌ دل‌ داده‌ و با آنان‌ محشور بوده‌ است، و دليل‌ اين‌ سخن‌ غير از اشاراتي‌ كه‌ خود او در كتاب‌ السعادة‌ و الاسعاد به‌ سخنان‌ صوفيان‌ كرده، اين‌ است‌ كه‌ مستملي‌ بخاري‌ در شرح‌ كتاب‌ ابوبكر كلابادي(2) بنام‌ التعرف، دوبار (3/59 و 81، چاپ‌ هند) از او نقل‌ كرده‌ است. 

‌قطعاتي‌ از افكار او را كه‌ ابوحيان‌ و ديگران‌ نقل‌ كرده‌اند، اين‌ مطلب‌ را تأييد مي‌كند. از اين‌ گذشته‌ خود ابوحيان‌ او را شيخ‌ صوفي‌ ناميده، و گفته‌ است‌ كه: او را در تصوف‌ كتابي‌ است(3).
‌ابوعلي‌ مسكويه‌ هم‌ برخي‌ نكته‌ سنجيهاي‌ او را در كتاب‌ الحكمة‌ الخالده‌ي‌ خود نقل‌ كرده؛ و حتي‌ ابن‌سينا كه‌ كمتر كسي‌ را به‌ دانشمندي‌ مي‌پذيرفته، ناگزير از دو تن‌ نام‌ برده، ليكن‌ فارابي‌ را به‌ فضل‌ ستوده‌ و از عامري‌ به‌ لفظي‌ خشن‌ يا كرده‌ است.
‌بنابر قول‌ ابوحيان‌ و نيز به‌ نقل‌ ياقوت‌ از او، ابوالحسن‌ عامري‌ در سال‌ 364 هجري‌ در بغداد با ابوسعيد سيراقي‌ نحوي‌ درباره‌ي‌ «طبيعت‌ بأ بسم‌ الله» مناظره‌يي‌ كرده‌ است‌ كه‌ موجب‌ سر شكستگي‌ او شده‌ است.(4) و همو در جاي‌ ديگر وي‌ را مجيز گوي‌ و «ابن‌الوقت» خوانده‌ و از جمله‌ گفته‌ است‌ كه: به‌ بهانه‌ي‌ بهره‌برداري‌ مادي، تظاهر به‌ فرا گرفتن‌ علم‌ حيل‌ و جراثقال‌ از ابن‌العميد كرده‌ است.(5) 

‌ديگران‌ او را ستوده‌اند و همگي‌ بر آن‌اند كه‌ عامري‌ نفسي‌ كريم‌ و ذهني‌ قوي‌ و سيرتي‌ نيكو داشته‌ است. در كلام‌ توانا بوده‌ و با اينكه‌ در اخلاق‌ خشونت‌ داشته، و داراي‌ طبعي‌ ناسازگار بوده، و گاهي‌ مردم‌ را از خود نفرت‌ مي‌داده، وليكن‌ در نفس‌ معاصران‌ خود تأثير شگفتي‌ داشت‌ و همه‌ي‌ مترجمان. او را بدين‌ صفات‌ توصيف‌ كرده‌اند. ابوحيان‌ مي‌گويد: «روزي‌ وزير براي‌ من‌ گفت: چيزي‌ از سخنان‌ ابوالحسن‌ عامري‌ بازگو، زيرا ياران‌ و نديمان‌ ما همه‌ او را تحقير مي‌كنند و به‌ رذالت‌ نسبتش‌ مي‌دهند، و مي‌گويند كه‌ او در اين‌ ميدان‌ گامي‌ برنداشته‌ و از اهل‌ علم‌ و ادب‌ نيست. گفتم: اين‌ مرد به‌ سبب‌ بدي‌ خلق‌ و تندي‌ خو همه‌ را از خود مي‌رماند و مردم‌ را بر مي‌انگيزد كه‌ د رحق‌ او بي‌ احترامي‌ مي‌كنند، وليكن‌ حق‌ آن‌ است‌ كه‌ اگر از او آنچه‌ در فن‌ خود مي‌داند بپرسند و تحقيق‌ آن‌ را بخواهند، در نهايت‌ فضل‌ و دانشمندي‌ است!»(6) 

َ‌ زندگي‌ عامري‌
-2-4 آنچه‌ از زندگانيِ‌ خصوصي‌ عامري‌ مي‌دانيم‌ بسيار كم‌ است، وليكن‌ همين‌ اندازه‌ مي‌توانيم‌ گفت‌ كه‌ چون‌ عامري‌ تندخو بوده‌ و از طرفي‌ عقايد فيلسوفان‌ را بيان‌ مي‌داشته‌ بيشتر در مسافرت‌ و يا در بدري‌ بوده‌ است.
‌ابوحيان‌ از قول‌ يكي‌ از دوستان‌ خود «حريري» نام‌ نقل‌ مي‌كند كه: «... عامري‌ همواره‌ مطرود بود و از جايي‌ به‌ جايي‌ ديگر مي‌رفت‌ و از قاتل‌ خويش‌ مي‌ترسيد و گروهي‌ در كمين‌ او بودند تا خونش‌ بريزند، گاهي‌ در خانه‌ي‌ «ابن‌العميد» متحصن‌ مي‌شد، زماني‌ به‌ «صاحب‌ الجيش» د رنيشابور پناهنده‌ مي‌شد، زماني‌ در نصرت‌ اسلام‌ كتاب‌ مي‌نوشت‌ تا مگر نزد عامه‌ تقرب‌ يابد، ولي‌ هميشه‌ متهم‌ به‌ الحاد ومنسوب‌ به‌ كفر بود؛ و مي‌گفتند كه‌ معتقد به‌ قدم‌ عالم‌ است‌ و در هيولي‌ و صورت‌ و زمان‌ و مكان‌ سخن‌ مي‌گويد...(7») 

َ‌ آثار عامري‌
-3-4 از مصنفات‌ معروف‌ عامري‌ هشت‌ يا نه‌ كتاب‌ و رساله‌ در دست‌ است‌ كه‌ همه‌ي‌ آنها را در ذيل‌ نقل‌ مي‌كنيم:
-1 الأمد الي‌ الأبد - در تاريخ‌ فلسفه، بنابر آنچه‌ از آخر كتاب‌ بر مي‌آيد آن‌ را در بخارا به‌ سال‌ 375 به‌ پايان‌ آورده‌ است. اصل‌ اين‌ كتاب‌ در كتابخانه‌ي‌ «سليمانيه» موجود است.
-2 الابصار و المبصر، كتابيست‌ درباره‌ي‌ بينايي‌ و بينا. اين‌ كتاب‌ در 22 صفحه‌ است‌ و در كتابخانه‌ي‌ احمد تيمور پاشا؛ در «دارالكتب‌ المصريه» نسخه‌يي‌ از آن‌ موجود است.
-3 الاعلام‌ بمناقب‌ الالسلام‌ در 28 صحفه، كه‌ آن‌ را بنابر آنچه‌ از مقدمه‌ي‌ كتاب‌ برمي‌آيد، به‌ نام‌ «الشيخخ‌ الفاضل‌ الرئيس‌ ابونصر» نوشته؛ و شامل‌ مختصري‌ از مناقب‌ و محاسن‌ دين‌ اسلام‌ است‌ و اخيراً‌ چاپ‌ وترجُمه‌ شده‌ است. 

-4 التقرير لأوجه‌ التقدير، كه‌ گويا آن‌ را براي‌ ابوالحسين‌ عتبي‌ نوشته‌ باشد اين‌ شخص‌ در سال‌ 365 به‌ وزارت‌ نوح‌بن‌منصور ساماني‌ رسيد، و مقر او شهر بخارا پايتخت‌ سامانيان‌ بود، و در حدود سال‌ 371 هجري‌ كشته‌ شد.
-5 فرخ‌ نامه‌ي‌ يونان‌ دستور، كه‌ شامل‌ اندرزهايي‌ است‌ كه‌ «يونان‌ دستور» به‌ كسري‌ انوشروان‌ ساساني‌ داده‌ است. از اين‌ رساله‌ چند نسخه‌ در برخي‌ جاها ديده‌ شده‌ و مؤ‌لف‌ آن‌ را ابوالخير امري‌ گفته‌اند. آقاي‌ مينوي‌ احتمال‌ داده‌ كه: شايد اين‌ ابوالخير امري‌ همان‌ ابوالحسن‌ عامري‌ باشد، كه‌ باين‌ صورت‌ تحريف‌ شده‌ است.(8)
-6 انقاذ البشر من‌ الجبر و القدر، از اين‌ كتاب‌ ابوحيان‌ نام‌ برده، و گويد «... در شب‌ 16، وزير مرا گفت: تو از عامري‌ كتابي‌ نام‌ بردي‌ كه‌ عنوانش: انقاذ البشر من‌ الجبر شب‌ 16، وزير مرا گفت: تو از عامري‌ كتابي‌ نام‌ بردي‌ كه‌ عنوانش: انقاذ البشر من‌ الجبر و القدر بود، آن‌ كتاب‌ چگونه‌ است؟ 

‌گفتم: من‌ اين‌ كتاب‌ را به‌ خط‌ خود عامري‌ نزد دوستمان‌ ابوالقاسم‌ كاتب‌ كه‌ شاگرد ابوالحسن‌ عامري‌ است‌ ديدم، وليكن‌ خودم‌ آن‌ را پيش‌ عامري‌ نخوانده‌ام، اما شنيدم‌ ابوحاتم‌رازي‌ اين‌ كتاب‌ را پيش‌ وي‌ درس‌ خواند، و اين‌ كتاب‌ پر ارزش‌ و نفيس‌ است‌ و روش‌ مؤ‌لف‌ در بيان‌ و استدلال‌ استوار، وليكن‌ بشر را از جبر و قدر خلاص‌ نكرده‌ است! زيرا همه‌ي‌ بحث‌ كنندگان‌ در اين‌ مطلب‌ راه‌ به‌ جايي‌ نبرده‌اند و مطلب‌ همچنان‌ باقي‌ است...»(9)
-7 السعادة‌ و الاسعاد، مهم‌ترين‌ و شايد بزرگ‌ترين‌ اثر عامري‌ همين‌ كتاب‌ است. مؤ‌لف‌ در اين‌ كتاب‌ اصول‌ اخلاقي‌ و تدابير عمليي‌ را كه‌ در حيات‌ دنيا از براي‌ خوشبخت‌شدن‌ خود و خوشبخت‌ كردن‌ ديگران‌ ضروري‌ و لازم‌ است، بيان‌ مي‌كند، اين‌ اصول‌ و تدابير را مؤ‌لف‌ از ترجمه‌هاي‌ تازي‌ آثار افلاطون‌ و ارسطو بيرون‌ كشيده، و با نكات‌ و دقايق‌ و تعاليم‌ و اندرزهاي‌ عاقلانه‌ و دستورهاي‌ حكيمانه‌ي‌ موجود در كتب‌ پارسيان‌ و هنديان‌ در آميخته‌ و كتابي‌ اين‌ چنين‌ پرداخته‌ كه‌ واقعاً‌ در علم‌ اخلاق‌ از بهترين‌ كتابهاي‌ موجود مي‌باشد كه‌ مآخذ اصلي‌ آنها يا از بين‌ رفته‌ يا به‌ دست‌ ما نرسيده‌ است. 

‌در فاصله‌ي‌ وفات‌ فارابي‌ و ظهور ابن‌سينا، ابوالحسن‌ عامري‌ رياست‌ فيلسوفان‌ مسلمان‌ را داشته‌ و در حقيقت‌ كاري‌ نظير كار متكلمان‌ انجام‌ داده‌ يا مانند «اخوان‌ الصفا» كوشيده‌ است‌ تا ميان‌ حكمت‌ يونانيان‌ و دين‌ مسلمانان‌ توفيق‌ دهد.(10) 

َ‌ افكار فلسفي‌ عامري‌
-4-4 حكيمان‌ پيشين‌ گفته‌اند كه‌ نهايت‌ اهتمام‌ و غايت‌ مجاهدت‌ انسان‌ رسيدن‌ به‌ سعادت‌ است، و حتي‌ از پيش‌ از روزگار يونانيان‌ تا به‌ امروز همواره‌ فيلسوفان، هر كدام‌ از راهي، وارد بحث‌ در اين‌ مطلب‌ شده‌اند؛ نهايت‌ آنكه‌ راه‌ نيل‌ بدان‌ را هر يك‌ چيز دانسته‌اند كه‌ با راه‌ ديگري‌ فرق‌ داشته‌ است.
‌يكي‌ راه‌ نيل‌ را پيروي‌ عقل‌ يافته، دو ديگر صحبت‌ از ذوق‌ و حال‌ و احساس‌ كرده، و به‌ قول‌ معروف: «يكي‌ از عقل‌ لافيده‌ و ديگري‌ طامات‌ بافته‌ است.» يكي‌ سعادت‌ را در لذت‌ دانسته، ديگري‌ در ثروت‌ يافته، سومي‌ در كرامت. 

‌ليكن‌ چون‌ دقيق‌ شويم‌ به‌ قول‌ ارسطو همه‌ي‌ اين‌ سعادتها كه‌ دانشمندان‌ مذكور گفته‌اند مشروط‌ است، زيرا يكي‌ كه‌ مريض‌ شده، پس‌ از بهبود يافتن‌ سعادت‌ را در صحت‌ بدن‌ ديده؛ ديگري‌ كه‌ تلخي‌ فقر چشيده، سعادت‌ را در ثروت‌ دانسته‌ است؛ سه‌ ديگر چون‌ مدتي‌ بي‌ فرزند بوده، با يافتن‌ فرزندان‌ و كودكان‌ خود را سعادتمند يافته‌ است.
‌عامري‌ هم‌ طالب‌ راهي‌ بوده‌ كه‌ انسانها خود را بدان‌ خوشبخت‌ و سعادتمند كنند و ديگران‌ را نيز بدان‌ راه‌ بخوانند تا مگر خوشبخت‌ گردند، و از اين‌ جهت‌ نام‌ كتاب‌ خود را «السعادة‌ = خوشبخت‌شدن» و «الالسعاد= سعادتمند كردن‌ ديگران» ناميده‌ است.
‌به‌ نظر عامري‌ سعادت‌ نوع‌ بشر در تقويت‌ قوه‌ي‌ ناطقه‌ يا استعلأ عقل‌ است‌ و كمال‌ آن‌ اين‌ است‌ كه‌ انسان‌ علم‌ را براي‌ خاطر علم‌ بخواهد و بطلبد.(11) سعادت‌ مذكور به‌ نظر عامري‌ دو قسم‌ است:
‌الف: نسبي؛
‌ب: عقلي. و هر يك‌ از اين‌ دو، خود به‌ دو قسم‌ تقسيم‌ مي‌شود: بكي‌ مطلق‌ دو ديگر مقيد.
‌سعادت‌ مطلق‌ آن‌ است‌ كه‌ آدمي‌ در همه‌ي‌ عمر خود به‌ برترين‌ خيرات‌ جسماني‌ و نفساني‌ يا دروني‌ و بروني‌ برسد و بخت‌ و اقبال‌ و اتفاقات‌ هم‌ با او مساعد باشد تا بتواند هميشه‌ و در همه‌ حال‌ بهترين‌ كارها ار انجام‌ دهد. 

‌سعادت‌ مقيد آن‌ است‌ كه‌ آدمي‌ به‌ برترين‌ مرتبه‌ي‌ سعادت‌ نرسد ولي‌ به‌ قدر حال‌ خويش‌ كار نيك‌ انجام‌ دهد. افلاطون‌ و ارسطو- به‌ نظر عامري‌ - فقط‌ نوع‌ «مطلق» سعادت‌ را توصيف‌ كرده‌اند و از بيان‌ قسم‌ «مقيد» تن‌ زده‌اند و يا آن‌ را قابل‌ توجه‌ ندانسته‌اند. 

«سعادت‌ انسي» هر اندازه‌ كامل‌ و تمام‌ باشد باز ناقص‌ است‌ و در مرتبه‌ اعلي‌ قرار ندارد زيرا انسان‌ محتاج‌ تن‌ است‌ و تن‌ هم‌ ناقص‌ است‌ و هم‌ نفس‌ در اوست‌ كه‌ منشأ پليديها و ناپاكيهاست.
‌اما سعادت‌ عقلي‌ به‌ نفس‌ خويش‌ كامل‌ است‌ و بسيط، و به‌ نظر مي‌آيد كه‌ آن‌ امري‌ الهي‌ است‌ و چيزي‌ جز علم‌ نيست؛ زيرا جز علم‌ چيزي‌ را به‌ خدا نسبت‌ نتوان‌ داد؛ و اگر مي‌گوييم‌ خدا عادل‌ است‌ بدين‌ معني‌ است‌ كه‌ خدا ظالم‌ و مظلوم‌ هر دو را مي‌داند و مي‌شناسد و گرنه‌ خدا كه‌ اهل‌ معامله‌ نيست!
‌حكيم‌ اگر چه‌ در حسب‌ و نسب‌ محترم‌ نباشد، و نتواند مانند بزرگان‌ در امور مردم‌ و شغل‌ و حرفه‌ي‌ آنها دخالت‌ كند، باري‌ مي‌تواند درباره‌ي‌ صحت‌ و سقم‌ كارهاي‌ آنها رأي‌ خود را به‌ كار برد و نظر بدهد، و اين‌ بالاترين‌ وظيفه‌ي‌ حكيم‌ است. لذتي‌ كه‌ از اين‌ راه‌ براي‌ او دست‌ مي‌دهد. از همه‌ چيزها لذيذتر است، چه‌ لذت‌ نفساني‌ [روحاني] است. 

َ‌ سعادت‌ چگونه‌ به‌ دست‌ مي‌آيد؟
-5-4 عامري‌ پس‌ از بيان‌ انواع‌ سعادت‌ وارد اين‌ بحث‌ مي‌شود كه‌ سعادت‌ چگونه‌ كسب‌ مي‌شود و از چه‌ راههايي‌ به‌ دست‌ مي‌آيد؟ مي‌گويد:
‌چون‌ سعادت‌ فعلي‌ است‌ كامل‌ و مختص‌ به‌ نفس‌ لذا آشكار است‌ كه‌ اكتساب‌ آن‌ همانا مربوط‌ به‌ اين‌ است‌ كه‌ آدمي‌ افعال‌ فاضله‌ را كسب‌ كند. حصول‌ افعال‌ نيك‌ هم‌ منوط‌ به‌ اسباب‌ آن‌ است‌ كه‌ از جمله‌ي‌ آنها در انسان، بودن‌ اعتدال‌ و صلابت‌ اعضأ و استحكام‌ عضلات‌ و بيك‌ كلمه‌ «صحت‌ كامل‌ بدن» است؛ و نيز خوبي‌ صورت‌ و زيبايي‌ اندام‌ و ملاحت‌ در اين‌ راه‌ شرط‌ است.
‌وليكن‌ چون‌ ممكن‌ است‌ كه‌ اين‌ احوال‌ و اوضاع‌ د رشخص‌ موجود باشد و انسان‌ در روزگار كودكي‌ و خردسالي‌ به‌ صلاح‌ حال‌ خويش‌ دانا و توانا نباشد، از اين‌رو لازم‌ است‌ كسي‌ او را در اين‌ راه‌ حمايت‌ و ياوري‌ و هدايت‌ كند. و اگر آن‌ راهنما خود فاضل‌ و نيك‌ سيرت‌ نباشد بيم‌ آن‌ مي‌رود كه‌ آنچه‌ را هم‌ بالفطره‌ از جودت‌ طبع‌ و استواري‌ نهاد د ركودك‌ وجود دارد، فاسد كند و ضايع‌ گذارد. پس‌ تربيت‌ اني‌ حصال‌ و ملكات‌ از آموزگار نادان‌ و مربي‌ بي‌ فضيلت‌ بر نمي‌آيد. 

َ‌ چرا آدميان‌ به‌ سعادت‌ نمي‌ رسند؟
-6-4 مردم‌ با وجود آنكه‌ جوياي‌ سعادتند، چرا بدان‌ نمي‌رسند؟ و با آنكه‌ از بدبختي‌ و شقاوت‌ گريزانند، چرا همواره‌ بدان‌ گرفتار مي‌شوند؟ به‌ نظر افلاطون‌ و فيلسوف‌ ما سبب‌ اين‌ امر جهل‌ و ناداني‌ است‌ و عدم‌ تجربه‌ و بي‌صبري، كه‌ همه‌ي‌ اين‌ امور هم‌ ناشي‌ از جهل‌ مي‌گردد، و اين‌ از آن‌ روست‌ كه‌ جاهل‌ نيكي‌ را دوست‌ دارد از آن‌ پيروي‌ نمي‌كند، و شر و بدي‌ را دشمن‌ دارد، در حالي‌ كه‌ به‌ سوي‌ آن‌ كشيده‌ مي‌شود؛ زيرا به‌ تجربه‌ و بصيرت‌ آن‌ را نمي‌شناسد و از روي‌ قياس‌ و علم‌ و معرفت‌ بدين‌ كار عمل‌ نمي‌كند.
‌علاج‌ اين‌ آفات‌ كه‌ منجر به‌ شقأ و بدبختي‌ انسان‌ مي‌گردد. آن‌ است‌ كه: اسباب‌ وموجبات‌ و علل‌ آنها را از ميان‌ ببريم؛ و چون‌ هر چيزي‌ به‌ ضد خويش‌ مرتفع‌ مي‌گردد و زايل‌ مي‌شود، پس‌ لازم‌ است‌ كه‌ علتها و اسباب‌ به‌ وجود آورنده‌ بدبختي‌ را بشناسيم‌ تا هر علتي‌ را با آنچه‌ مقابل‌ و ضد آن‌ است، از ميان‌ برداريم.
‌و اما اسبابي‌ كه‌ براي‌ شقأ و بدبختي‌ در بالا ذكر شد اگر چه‌ بسيار بود، ولي‌ همه‌ در دو علت‌ خلاصه‌ مي‌شود: نخست‌ جهل‌ است؛ دو ديگر جور. بيان‌ اين‌ مطلب‌ از اين‌ قرار است‌ كه‌ يكي‌ از اسباب‌ فساد و آفت: تسلط‌ نفس‌ شهواني‌ بر نقس‌ ناطقه‌ است؛ يا تسلط‌ و غلبه‌ي‌ نفس‌ بهيمي‌ بر نفس‌ ناطقه، و هر كدام‌ از اين‌رو كه‌ سياست‌ و تدبير بدن‌ را عهده‌دار آيند، به‌ نايش‌ بر جهل‌ صرف‌ است. زيرا هيچ‌ يك‌ از اين‌ دو نفس، بصيرت‌ و معرفت‌ ندارند.
‌اينكه‌ گفته‌اند: ناتواني‌ بنيه‌ موجب‌ شقأ و بدبختي‌ مي‌شود- و ما پيش‌ از اين‌ آن‌ را بيان‌ كرديم‌ - ابوالحسن‌ عامري‌ آن‌ را قبول‌ ندارد وگويد: همچنان‌ كه‌ خوبي‌ بنيه‌ دليل‌ سعادت‌ نيست، ناتواني‌ بنيه‌ موجب‌ شقأ و بدبختي‌ نتواند شد، اگر بگويند، «آيا كسي‌ كه‌ قوه‌ي‌ ناطقه‌اش‌ به‌ سبب‌ فساد يا ضعف‌ بنيه، فاسد شده، سعيد است؟» گوييم: سعادت‌ و بدبختي‌ مخصوص‌ انسان‌ است، و انسان‌ به‌ نطق‌ يا عقل‌ انسان‌ است‌ و آن‌ كس‌ كه‌ عقل‌ ندارد، جز به‌ صورت‌ ظاهر، انسان‌ نيست. 

َ‌ علاج‌ جور و جهل‌
-7-4 علاج‌ جور، پيشه‌ كردن‌ صبر است(12) و علاج‌ جهل‌ كسب‌ معرفت. و از اموري‌ كه‌ انسان‌ براي‌ معرفت‌ به‌ صلاح‌ حال‌ خود، نيازمند آن‌ است، شناخت‌ خير و شر و نافع‌ و مضر و زيبا و زشت‌ و لذت‌ و درد است.
‌اگر بگويند: آيا كسي‌ را كه‌ معتاد و خوگرفته‌ به‌ عادات‌ فاسد هست، معرفت‌ اين‌ امور سود دارد يا نه؟ گوييم: اگر از معرفت‌ خود اطاعت‌ كند البته‌ سود دارد؛ و ما گفتيم‌ كه‌ در اين‌ گونه‌ موارد نيازمند ياري‌ ديگران‌ و راهنمايان‌ است‌ و همچنين‌ گفتيم‌ كه: ملاك‌ امر سعادت‌ اين‌ است‌ كه‌ شخص‌ به‌ سعادت‌ تربيت‌ شودو به‌ سعادت‌ سياست‌ و تأديب‌ گردد؛ و گويي‌ جنان‌ است‌ در اكثر احوال‌ خويش‌ نيازمند ديگران‌ است‌ زيرا مفطور به‌ حاجت‌ است‌ و صلاح‌ حال‌ و عيش‌ او جز به‌ ياري‌ ديگران‌ ممكن‌ نگردد. 

َ‌ بركات‌ رياضيات‌
-8-4 دوم: مساحي‌ را ياد بگيرند؛ سوم: به‌ علم‌ مكعبات‌ بپردازند؛ چهارم: به‌ نجوم‌ و هيأت‌ مشغول‌ شوند، چه‌ به‌ سبب‌ اين‌ علم‌ است‌ كه‌ انسان‌ به‌ معرفت‌ خير مي‌رسد و چون‌ در عظمت‌ آسمان‌ و جبروت‌ اختران‌ مي‌انديشد، مي‌فهمد كه‌ آنها را آفريدگاري‌ است؛ و از اين‌رو به‌ توحيد و خداشناسي‌ راه‌ مي‌يابد؛ پنجم‌ موسيقي‌ فرا گيرند، كه‌ در لطيف‌ كردن‌ روح‌ و تهذيب‌ خوي‌ و اخلاق‌ تأثير بسزا دارد؛ ششم: به‌ علم‌ جدل‌ و منطق‌ بپردازند، و سزاوار چنان‌ است‌ كه‌ پنج‌ سال‌ در اين‌ علم‌ تمرين‌ و ممارست‌ كنند تا مهارت‌ يابند! و بعد از آن‌ به‌ دانشهاي‌ ديگر بپردازند: چه‌ منطق‌ مقدمه‌ي‌ همه‌ علوم‌ است(13). 

َ‌ پيشه‌ وران‌ و صنعتگران‌
-9-4 ارباب‌ حرف‌ و پيشه‌وران‌ و صنعتگران‌ را بايد احترام‌ كرد، و در بزرگداشت‌ و سعادت‌ آنها كوشيد. و هر كس‌ را بايد به‌ كاري‌ كه‌ ذوق‌ آن‌ را دارد واداشت‌ تا در آن‌ فن‌ ماهر شود و اوستا گردد، وليكن: «آن‌ كس‌ كه‌ كاري‌ نمي‌كند و روزگار خود را بيهوده‌ به‌ سر مي‌برد بايد او را از شهر خارج‌ كنند!» 

َ‌
پانوشتها
1. برخي‌ نام‌ او را «محمد بن‌ يوسف» نوشته‌اند. (محمد بن‌ تاويت‌ اطنجي؛ «حاشيه‌ي» اخلاق‌ الوزيرين، ابوحيان‌ ص‌ 115، چاپ‌ دمشق).
2. كلابادي‌ يك‌ سال‌ پيش‌ يعني‌ در سال‌ 380 وفات‌ يافت.
3. مينوي، مجتبي: مقدمه‌ السعادة‌ و الاسعاد، 3، و يسبادين، 1366 ه' ش'؛ ابن‌سينا: نجات، 444، چاپ‌ 1331 ه' ق'.
4. اخلاق‌ الوزيرين، 411 «انعقد المجلس‌ في‌ جمادي‌ الاَّخر سنتة‌ اربع‌ و ستين‌ و ثلاثمأئة‌ و غص‌ با هله، و رأيت‌ العامري، و قد انتدب‌ فسأل‌ اباسعيد السيرافي‌ فقال: ما طبيعة‌ البأ من‌ بسم‌ الله‌ الرحمن...؟ فعجب‌ الناس‌ من‌ هذه‌ المطالبة...».
5. همانجا، 344.
6. الامتاع‌ و الموانسة، 2/84، چاپ‌ بيروت.
7. توحيدي: الامتاع‌ و المؤ‌انسة، 2/15-16، چاپ‌ بيروت.
8. السعادة‌ و الاسعادد، مقدمه، ص‌ و. چاپ‌ و يسبادن‌ آلمان.
9. المتاع‌ و المؤ‌انسة، 1/222-3، چاپ‌ بيروت.
10. مقدمه‌ السعاده‌ و الاسعاد، ص‌ ج، بقلم‌ مرحوم‌ مينوي. آن‌ مرحوم‌ در مقالت‌ سابق‌ الذكر جز اين‌ هفت‌ كتاب‌ كه‌ ما ياد كرديم، هيفده‌ كتاب‌ و رساله‌ ديگر نيز از عامري‌ سراغ‌ داده‌ است.
11. در اين‌ قسمت‌ خلاصه‌ افكار عامري‌ را از كتاب‌ السعادة‌ و الاسعاد مي‌آوريم.
12. مبارزه‌ي‌ منفي‌ را بر ضد جور بنگريد!
13. سخن‌ غزالي‌ را بياد مي‌آورد. بنگريد به‌ ترجمه‌ او در همين‌ كتاب.

کد مطلب: 709

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين