نيچه ايرانمآب است؟چرا؟
 |
| همان طور كه نيچه سنتشكن بزرگي بود، مترجم ايراني آثار او نيز ظاهراً چنين روحيهايي دارد. دكتر حامد فولادوند، در جريان يك همايش نيچهشناسي، تازهترين دستاورد خود را در نسبت نيچه با ايرانمآبي، مطرح ساخت و همگان را در حيرت نهاد. حرفهاي فولادوند را ميخوانيد:
|
در قرن اخير، نيچهشناسان كمتر به بُعد «شرقي» و محتواي غيراروپايي انديشة نيچه توجه كردهاند، در حالي كه بررسي زندگي و آثار نيچه نشاندهندة گرايش وي به فرهنگهاي خارجي (فرانسه، هند و اسلام) و به ويژه ايران، است. در نتيجه و برخلاف نظر برخي مفسران، فكر ميكنم كه گزينش يك چهرة ايراني براي موضوع و عنوان اثر معروفش «چنين گفت زرتشت» اتفاقي نبوده است، يعني انتخاب زرتشت، پيامبر ايران باستان از طرف مؤلف با دقت صورت گرفته است و تنها جنبة ادبي ـ تاريخي ندارد؛ در واقع، به نظر صاحب اين قلم، ميتوان گفت كه نيچه، اين آلماني جهانوطن، «ايرانمآب» است!
1. از لحاظ زبانشناسي، اصطلاح «ايرانمآبي» (بر وزن قلندمآبي، مقدسمآبي، يونانمآبي، فرنگيمآبي و مانند آنها) به معناي بازگشت و مراجعه به ايران است. ايرانمآب، كسي است كه گرايش خاصي به كشور و فرهنگ ايران دارد و آن جا را «بازگشتگاه» خود ميپندارد (ر. ك. دهخدا). علاوه بر اين معناي لغوي، هانري كُربن واژة ايرانمآبي يا «ايرانيسم» را در چارچوبِ جهانبيني و ريختشناسي فرهنگي ـ معنوي به كار برده است. با الهام از انديشمند روس، خومياكوف ، كُربن، تاريخ معنوي جهان را عرصة جدال دو بينش اصلي ميداند: يكي براساس آفرينش، ازادي اخلاقي و كشف و شهود استوار است و ديگري بر منطق و جدل ديالكتيكي تكيه دارد. كُربن جريان اول را «ايرانمآبي» مينامد و متفكراني چون زرتشت، هِرمِس، فيثاغورث، نوافلاطونيان، سهروردي و اشراقيون را در آن قرار ميدهد. او گرايش دوم را «حبشيمآبي» (يا مصرمآبي) ميخواند و انديشمنداني چون سقراط، مشاييون، ابن رشد، دكارت و هگل را در اين دسته قرار ميدهد. بنا بر تفكيك كربن، پاية ايرانمآبي، آزادگي و نگرش كشف و شهودي است و ميتوان انديشهورزاني چون اِكهارت، ابن عربي، گوتعة هامان و نيچه را ايرانمآب تلقي كرد. در نتيجه، بايد توجه داشت كه «ايرانمآبي» نگرشي ملي و قومي نيست، بلكه بيانگر يك نوع جهانبيني و نحوة زيستن بوده است. خردمنداني كه اهل معنويت و عرفان هستند و پا از عرصة منطق و جدل فراتر ميگذارند، طبيعت، روح و وجودي همانن دارند و ايرانمآب به حساب ميآيند. پس با توجه به مفاهيم ياد شده، ميتوان گفت
 |
 |
يكي از موانع قرائت و فهم غربيان از برخي آثار نيچه وجود همين بُعد «شرقي» يا محتواي غيراروپايي (بهتر است بگويم «سنتي» يا غيرمدرن) است. براي خوانندة آلماني يا غربي «چنين گفت زرتشت» ناآشنا، ناملموس و غامض است، در حالي كه براي يك خوانندة شرقي يا ايراني، زبان رمزي، حكايات، استعارهها و بيان نمادين اثر، غريب و عجيب جلوه نميكند. در واقع، خواننده با متن ترجمه شده احساس نزديكي و خويشاوندي ميكند! |
 |
|
كه نيچه هم از لحاظ معناي لغوي (نوشتههاي او ارجاعات گوناگوني به فرهنگ ايراني و اسلامي دارند) و هم از لحاظ جهانبيني (او اهل معنويت، الهام و كشف و شهود است) ايرانمآب است.
2. نيچه نيز مانند گوته، خود را به فرهنگ «خودي» محدود نميكند و نگاه خويش را از مرز آلمان و حتي اروپا فراتر ميبرد تا افكار و انديشهاش را با افكار و ادب دنياي شرق آشنا و غني سازد. در نتيجه، جهانبيني و نگرشهاي او، نه تنها بافت آلماني بلكه ابعاد اروپايي و شرقي دارد و ميتوان در آثار وي، رد پاي جهان و فرهنگ شرقي يا ايراني را نيز يافت. به همين سبب، برخلاف اشارة قديمي داريوش شايگان كه نيچه را «غربيترين فيلسوف غرب» ميپندارد، شايد بهتر باشد او را از زمرة شرقيتري فيلسوفانِ غرب انگاشت. مرحوم دكتر هوشيار، با درايت تمام، اين بُعد شرقي و بار «ايراني ـ عرفاني» جهانبيني نيچه را تشخيص داده بود اما اين استاد پيشگام، فرصت كاوش و پژوهش را در اين زمينه به دست نياورد.
3. شايان ذكر است كه يكي از موانع قرائت و فهم غربيان از برخي آثار نيچه وجود همين بُعد «شرقي» يا محتواي غيراروپايي (بهتر است بگويم «سنتي» يا غيرمدرن) است. براي خوانندة آلماني يا غربي «چنين گفت زرتشت» ناآشنا، ناملموس و غامض است، در حالي كه براي يك خوانندة شرقي يا ايراني، زبان رمزي، حكايات، استعارهها و بيان نمادين اثر، غريب و عجيب جلوه نميكند. در واقع، خواننده با متن ترجمه شده احساس نزديكي و خويشاوندي ميكند! زيرا نگرش و نگارش نيچه، به لحاظي بوي و خوي «شرقي» دارد و در نتيجه گفتار، گزينهگوييها، قطعات مثل گونه و شور شاعرانه ـ عارفانة او براي ايراني آشنا و تا حدودي «خودي» مينمايد. براي تكميل سخن، ميتوان به كتاب «مجنونالزا» ، اثر لويي آراگون ، نويسنده و شاعر بزرگ فرانسوي اشاره كرد. در اين شاهكار ادبي، نويسنده (كه ميكوشد از يك جهت، كار «ديوان شرقي» گوته را تداوم بخشد) مضامين، مناظر، سبك نگارش و الگوهاي شعري را از اسپانياي اسلامي و ادبيان ايراني (نظاميع جامي، عطار، حافظ و مانند آنها) اقتباس كرده است و براي مخاطب، داستاني «شرقي» را ترسيم و حكايت ميكند. زماني كه اين اثر منتشر شد (سال 1964)، خوانندة فرانسوي، به طور كلي نتوانست با اين اثر «شرقيمآب» ارتباط برقرار كند. يعني عملاً «بارِ» غيراروپايي «مجنونالزا» مانع فهم و درك مخاطب فرانسوي شد. در حالي كه خوانندة ايراني به راحتي توانست با اين نوشته (كه قطعاتي از آن به قلم زندهياد حسن هنرمندي در سال 1972 ترجمه شد) ارتباط برقرار كند. به طور كلي، دربارة «چنين گفت زرتشت» ميتوان نتيجه گرفت كه عدم ارتباط يا دشواري درك و تفسير خوانندة غربي نشان دهندة وجود نگرشها، پندارها و عناصر «شرقي» در اين متن است. در ضمن، شناخت بُعد «شرقي» يا عرفاني برخي آثار نيچه، فهم و تفسير متون او را آسان ميكند و از اين جهت، نور تازهاي بر عرصة نيچهشناسي ميتاباند.
4. نخستين آشنايي نيچه با تاريخ و فرهنگ ايران زمين، در دورة نوجوانياش انجام پذيرفت. زماني كه او به مدرسة فورتا (Forta) ميرود، كم و بيش مجبور به
 |
 |
نخستين آشنايي نيچه با تاريخ و فرهنگ ايران زمين، در دورة نوجوانياش انجام پذيرفت. زماني كه او به مدرسة فورتا (Forta) ميرود، كم و بيش مجبور به مطالعة كتب تاريخي و متون كلاسيك يوناني و لاتين ميشود: هِرودت ، گزنفون ، افلاطون و مانند آنها را ميخواند و از طريق متون يونانيان و روميان از دنيا و فرهنگ ايراني مطلع ميشود. |
 |
|
مطالعة كتب تاريخي و متون كلاسيك يوناني و لاتين ميشود: هِرودت ، گزنفون ، افلاطون و مانند آنها را ميخواند و از طريق متون يونانيان و روميان از دنيا و فرهنگ ايراني مطلع ميشود. از همان دوران، آثار نويسندگان قرنهاي هفدهم و هجدهم مانند گوته ، هِردِر ، هامان ، وُلتِر ، مونتسكيو و هِگل را مطالعه ميكند و از اين راه نيز به طور غيرمستقيم با ايران آشنا ميشود. سپس با قرائت آثار و متون قرن نوزدهم، بر اطلاعات شرقي و ايراني وي افزوده ميشود. براي مثال، به مطالعة آثار شخصيتهايي چون شوپنهائور كه علاقهمند به شرق بود، اِمِرسون كه حافظ را (البته نه چندان خوب) ترجمه كرده بود يا هُلدرلين ، بايرون ، بالزاك و ادِگار آلن پو كه گرايشي شرقي در انديشهشان ديده ميشود، ميپردازد.
5. علاوه بر متون كلاسيك شعرا و نويسندگان ياد شده، نيچه به ترجمه و نوشتههاي خاورشناسان توجه خاصي دارد؛ چرا كه عصر نيچه، زمان «رنسانس شرقي» است و اكثر پيشتازان اروپا تشنة شناختن اسلام، هند و خاور هستند. مثلاً نيچه مانند هِگِل، آثار فريدريش روكرت ، مترجم مولانا را ميخواند. هم چنين به مطالعة آثار خاورشناس مشهور، فون هامر پورگشتال كه آثار مختلفي دربارة ايران منتشر كرده است، به خصوص ترجمة «حافظِ» فون هامر ميپردازد. نيچه از طريق واگنر با آثار گوبينو ، خاورشناس و ايرانشناس بزرگ كه به ايران هم سفر كرده است، آشنا ميشود. در ضمن، آثار پل لاگارد و اشپيگل را نيز مطالعه ميكند. دوستان و نزديكان ديگري از جمله لوآندراس سالومه يا ژوديت گوتيه را ميتوان نام برد كه به جهان شرق و فرهنگ ايران زمين، علاقهمند بودند و با وي مراوده داشتند. آقاي مهرآيين، مقالة جالب و مفصلي در زمينه آشنايي نيچه با زرتشت نوشته است و در آن منابعي را كه نيچه براي كتاب «چنين گفت زرتشت» استفاده كرده، آورده است. ميتوان ديد كه اين منابع تا چه حد عظيم بوده است! زيرا نيچه سالها به مطالعة آثار مرتبط با دنياي شرق، كشورهاي اسلاميب يا ايران در كتابخانة شهر بازل سوئيس پرداخته است.
6. انعكاس مطالعات نيچه دربارة شرق و ايران را به خوبي در آثارش مشاهده ميكنيم. مثلاً در «زايش تراژدي»، او اشاراتي به ايران باستان دارد. اين حضور و نفوذ ايران، در كتاب «فرا سوي نيك و بد» و حتي در عنوان كتاب «چنين گفت زرتشت» بروز ميكند. يعني حضور ايران، بيشتر در آثار سالهاي 1878 تا 1889 (قبل از كسوف معنوي يا ديوانگي) نيچه مشاهده ميشود و به طور خلاصه ميتوان گفت كه نيچه از جواني تا حادثة تورَن (1889) به ايران و فرهنگ شرقي توجه داشته است. اگر به محتواي كتابهايي كه نيچه نوشته است، مراجعه كنيم، ميبينيم كه دربارة حافظ، سعدي، ميترا، حسن صباح و بسياري ديگر، سخن رانده است و گاه با نام بردن از شاعري و شاهي، به اشاره يا كنايه به ايران روي ميآورد.
7. نيچه در نوجواني، ابتدا با مطالعة آثار گوته و اِمِرسون و سپس با خواندن ترجمههاي «ديوان» حافظ با اين شاعر خو ميگيرد. او
 |
 |
مثلاً نيچه مانند هِگِل، آثار فريدريش روكرت ، مترجم مولانا را ميخواند. هم چنين به مطالعة آثار خاورشناس مشهور، فون هامر پورگشتال كه آثار مختلفي دربارة ايران منتشر كرده است، به خصوص ترجمة «حافظِ» فون هامر ميپردازد. نيچه از طريق واگنر با آثار گوبينو ، خاورشناس و ايرانشناس بزرگ كه به ايران هم سفر كرده است، آشنا ميشود |
 |
|
يازده بار در مجموعه آثارش كه از «حكمت شادان» آغاز ميشود و با «فرا سوي نيك و بد» و «تبارشناسي اخلاقي» خاتمه مييابد، به حافظ اشاره دارد. در اوايل قرن نوزدهم، بسياري از غربيان از طريق گوته و «ديوان شرقي» با حافظ آشنا ميشدند. نيچه، كه اِمِرسون را بسيار دوست داشت، از طريق وي با حافظ آشنا شد. به مرور زمان، نيچه از برخي ترجمههاي آلماني ديوان حافظ (به صورت گزيده يا كامل) كه به قلم پلاتِن ، روكرت، فون بُدنشتِد ، فون هامر پورگشتال، هِردر و ويليام جونز (خاورشناس برجستهاي كه به دوازده زبان تسلط داشت و يكي از بهترين مترجمان شعر و متون فارسي در قرن هجدهم به شمار ميآيد) صورت گرفته بود، بهره برد. نيچه معتقد است كه حافظ «همدل»، «همنژاد» و «همفكر» اوست. وي از لحاظ معنوي، گوته و لئوناردو داوينچي را خويشاوند حافظ و خود ميداند.
8. يك مقايسة اجمالي، قرابت معنوي ميان حافظ و نيچه را آشكار ميكند. اولاً در نوشتههاي نيچه مفهومي وجود دارد كه به زبان آلماني «فرايگاست» (Freigeist)، آزادهْروح (= جان = نفس) است. معادل «فرايگاست» در زبان فرانسوي esprit libre يا immoraliste است. اين تركيب مشابه اصطلاح عرفاني «رند» در حافظ است. از نظر حافظ، «رند» انساني اهل معنويت و بصيرت است كه به زندگي، سرنوشت، بادهنوشان و شادمانگي، آري ميگويد و ابعاد گوناگون روزگار تراژيك را ميپذيرد. اين فرد آزاده و عارفمسلك، هوشيار و زيرك است و از آن جا كه با سالوسان و اخلاق حاكم درگير ميشود، گاهي نقاب ميزند و عقايد خويش را كتمان ميكند. اگر به واژة «فرايگاست» آلماني (= آزادهْْروح / آزادهْنَفَس) نيچه مراجعه كنيم، متوجه ميشويم كه مفهوم آن با رند مطابقت ميكند: «فرايگاست» نيز اهل آزادگي و معرفت است و از فراز و نشيب زندگي نميهراسد. او مانند يك آزادمرد دگرانديش، با ارزشهاي مسلط و عوامزدگي مبارزه ميكند و گاهي به نقاب زدن و نقش بازي كردن، متوسل ميشود. دوم آن كه سرمستي، بادهنوشي و اهل دل بودن حافظ به سرمستي، شوريدهدلي و ميگساري ديونيزوس نيچه شباهت دارد. هايدگر در كتابش از اهميت وجد و سرمستي نزد نيچه به تفصيل سخن رانده است و چنان كه ميدانيم ديونيزوس نماد حيات، مي، شور و «جنِ دل» (génie du Coeur) است. در ضمن، رندي و بادهنوشي مفاهيم مرتبطي هستند؛ به قول شاه نعمتاله ولي:
رندان بادهنوش كه با جام همدماند واقف ز سرّ عالم و از حال آدماند
سوم آن كه زبان رمزي ديوان حافظ در «چنين گفت زرتشت» نيز به چشم ميآيد و حتي در برخي اشعار نيچه اين زبان رمزي و بيان نمادين مختص اهل باطن و كتمان را ميتوان به شكل خاصي مشاهده كرد. حافظ ميگويد:
من اين حروف نوشتم چنان كه غيب نداند تو هم ز روي كرامت چنان بخوان كه تو داني
نيچه در «حكمت شادان» به اين گفتار پاسخ مثبت ميدهد: «وقتي ما (منظور، خودِ نيچه) مينويسيم هدف ما الزاماً اين نيست كه همه بفهمند، ميخواهيم
 |
 |
انعكاس مطالعات نيچه دربارة شرق و ايران را به خوبي در آثارش مشاهده ميكنيم. مثلاً در «زايش تراژدي»، او اشاراتي به ايران باستان دارد. اين حضور و نفوذ ايران، در كتاب «فرا سوي نيك و بد» و حتي در عنوان كتاب «چنين گفت زرتشت» بروز ميكند. يعني حضور ايران، بيشتر در آثار سالهاي 1878 تا 1889 (قبل از كسوف معنوي يا ديوانگي) نيچه مشاهده ميشود و به طور خلاصه ميتوان گفت كه نيچه از جواني تا حادثة تورَن (1889) به ايران و فرهنگ شرقي توجه داشته است. اگر به محتواي كتابهايي كه نيچه نوشته است، مراجعه كنيم، ميبينيم كه دربارة حافظ، سعدي، ميترا، حسن صباح و بسياري ديگر، سخن رانده است و گاه با نام بردن از شاعري و شاهي، به اشاره يا كنايه به ايران روي ميآورد |
 |
|
تنها يك عده بفهمند». يعني نيچه مانند حافظ، طالب مخاطب «نااهل» نيست! اگر شيوة تطبيقي را تداوم بخشيم، از نو نكاتي قابل توجه به دست ميآيد: همان طور كه ميدانيم حافظ اهل عرفان و حكمت است و به لحاظي ميتوان نيچه را نيز در زمرة عرفا و حكما شمرد. از نظر او «عارف» يعني كسي كه اهل شناخت و معرفت است اما چنين دانشطلبي، عارفمسلك ارسطويي و تماميتخواه نيست و بُعد «تراژيك» دارد. حافظ از چنين خرد و معرفتي پيروي ميكند؛ خِردي كه به انسان ميگويد درصد كشف «راز دهر» نباشد، چرا كه نميتواند از آن پرده بردارد. نيچه نيز ميگويد نبايد مانند خِردورزها و علمپرستان، تمام پردهها را كنار زد و «حقيقت» را جست زيرا حقيقتجويي و منطقورزي نبايد به كيش و دين تبديل شود. او مخالف جزمانديشي است و ميگويد، بگذار آن حجاب نهايي باقي بماند زيرا افشاء كردن تمامي حقايق دهر كار عبثي است. چكيدة نگرش ديونيزوسي و تراژيك نيچه به زبان حافظ، در اين بيت ديوان بيان ميشود:
حديث از مطرب و مي گو و راز دهر كمتر جو كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را
در واقع، نيچه نميخواهد معماي جهان را حل كند و در اين حوزه، انسان را به متانت و تواضع دعوت ميكند زيرا «حقيقتشيفتگي» پنداري بيمارگونه است! اصولاً چنين نگرش خرد ـ حقيقتگريزي مختص انديشهورزان و فيلسوفان «تراژيك» است.
9. علاوه بر حافظ، نيچه با مولوي آشنايي دارد. وي در آثارش به طور مستقيم، به مولوي اشاره نميكند و نام مولوي را نميبرد اما برخي از مضاميني كه مطرح ميكند، مولويگونه است. مثلاً در «حكمت شادان» مضموني وجود دارد (قطعة 125) و آن مربوط به ديوانهاي است كه در روز روشن، خدا (مقتول) را ميجويد. اين مضمون در قطعة تراژيك «انسانم آرزوستِ» مولوي البته با تفاوتهايي (انسان خداوند مقتول را ميجويد) ديده ميشود. نيچة جوان، نام مولوي را نخستين بار در «ديوان شرقي» گوته ديده است زيرا آن جا گوته مولوي را معرفي ميكند. سپس فون هامر پورگشتال در اثري به سال 1818 آثار مولوي و ديگر مشاهير ايراني مانند غزالي، نظامي و محمود شبستري را ترجمه و نيز حسن صباح را معرفي كرد. بدين ترتيب، نيچه شناخت خود را در اين حوزه (ادب فارسي) توسعه ميبخشد. چنان كه ميدانيم در قرن نوزدهم، قطعاتي از مولانا به آلماني ترجمه شده است. مثلاً جرج رُزن دربارة مثنوي و مولانا كتابي نوشته است (1848). اما نيچه بيشتر با خواندن آثار گوته، فون هامِرِ و روكرِت (اين ايرانشناس مولوي را در سال 1819 نسبتاً خوب ترجمه كرده است) با انديشة او انس ميگيرد. نبايد فراموش كرد كه هگل در آثارش به مولوي و روكرت اشاره دارد و اين موضوع، بدون شك از چشم نيچه پنهان نميماند. در ضمن، نيچه اطلاعاتي در زمينة عرفان شرق از طريق كتابي به زبان لاتين، اثر تولوك (1820) به دست ميآورد. اين كتاب نيز اشارهاي به مولوي دارد. لازم به ذكر است كه مرحوم دكتر هوشيار، در مقدمه ترجمة كتاب «ادارة معطوف به قدرت» نكتة مهمي را دربارة مولوي و نيچه مطرح ميكند. حدود سال 1371، از استاد زريابخويي خواستم كه از طريق خانوادة مرحوم دكتر هوشيار، اطلاعاتي در اين زمينه در اختيارم قرار دهد، زيرا بر طبقِ گفتة دكتر هوشيار، گويا نيچه رسالهاي دربارة «مولوي و تكامل» نوشته است! البته هنوز نتوانستهام منبع مذكور را بيابم. در هر صورت، شكي نيست كه نيچه با مطالعة ترجمهها و مقالات نويسندگان مورد اشاره، آشنايي مناسبي با انديشه و اشعار مولوي حاصل ميكند اما اگر برخي مضامين در نوشتههاي نيچه بوي مولوي ميدهد، از اين روست كه او نيز عارفمسلك و اهل مكاشفه است و ميتوان شباهتهايي ميان عارفان يافت. مثلاً مولوي از سه گونه خط سخن ميگويد:
 |
 |
هگل در آثارش به مولوي و روكرت اشاره دارد و اين موضوع، بدون شك از چشم نيچه پنهان نميماند. در ضمن، نيچه اطلاعاتي در زمينة عرفان شرق از طريق كتابي به زبان لاتين، اثر تولوك (1820) به دست ميآورد. اين كتاب نيز اشارهاي به مولوي دارد. لازم به ذكر است كه مرحوم دكتر هوشيار، در مقدمه ترجمة كتاب «ادارة معطوف به قدرت» نكتة مهمي را دربارة مولوي و نيچه مطرح ميكند. حدود سال 1371، از استاد زريابخويي خواستم كه از طريق خانوادة مرحوم دكتر هوشيار، اطلاعاتي در اين زمينه در اختيارم قرار دهد، زيرا بر طبقِ گفتة دكتر هوشيار، گويا نيچه رسالهاي دربارة «مولوي و تكامل» نوشته است! البته هنوز نتوانستهام منبع مذكور را بيابم. در هر صورت، شكي نيست كه نيچه با مطالعة ترجمهها و مقالات نويسندگان مورد اشاره، آشنايي مناسبي با انديشه و اشعار مولوي حاصل ميكند اما اگر برخي مضامين در نوشتههاي نيچه بوي مولوي ميدهد، از اين روست كه او نيز عارفمسلك و اهل مكاشفه است |
 |
|
«يكي او خواندي، لا غير. يكي را، هم او خواندي هم غير. يكي، نه او خواندي، نه غير او. آن «خط سوم» منم». در واقع، نوع نگارش و بيان عرفا جنبة خاصي دارد و مربوط به «حالات» وجد و خلسة آنان است. نيچه نيز اساس متن «چنين گفت زرتشت» را در ده روز نوشته است. يعني وي در حالت سرور، وجد و بيخودي آن را نگاشته است. از اين منظر، نيچه و مولوي، هر دو پيرو «خط سوم» هستند. نكتة ديگري كه ميتوان به آن اشاره كرد، اين است كه مولوي مانند نيچه اهل سماع و موسيقي بود. اگر آثار نيچه را به دقت بخوانيم، ميبينيم كه او به «گوش سوم» اشاره دارد. «گوش سوم»، در واقع، گوش انسانهايي است كه اهل «شنيدن و ديدن» هستند، يعني كساني كه گوش، ذوق و «حواس» فراانساني دارند. اين خصوصيات و توانمنديها مختص اهل عرفان و شهود است. شباهتهاي ديگري را نيز ميتوان جستجو كرد اما در اين جا به نظرية «پرسپكتيويسم» يا نظرگاهمحوري نيچه اكتفا خواهيم كرد. اين نگرش را به صورتهاي گوناگون در نوشتههاي مولوي مييابيم اما مطالب مطرح شده در حكايت معروف «فيل در تاريكي» مولوي، شباهت بسياري به نظرگاهمحوري نيچه دارد.
10. نيچه در يكي از پانويسهاي «حكمت شادان» خواننده را به «گلستان» سعدي ارجاع ميدهد و اين امر آشنايي او را با شيخ شيراز تأييد ميكند. از قرن شانزده و هفده، اروپاييان به واسطة ترجمههاي لاتين با سعدي آشنا شده بودند و حتي لا فونتن از وي اقتباس كرده است. علاوه بر اين، در آثار شوپنهائور و تولوك كه نيچه مطالعه كرده است، به سعدي اشاره شده است. در واقع، اكثر انديشمندان معاصر نيچه نام سعدي را شنيده بودند. به خصوص كه آن زمان اپرايي به نام «گلستان» چندين بار در پاريس اجرا شده بود. آن چه كه به ويژه دربارة سعدي شيرينسخن مطرح ميشود، كاربرد «مَثَل» در گفتار اوست. كلام زيبا و بيان موجز نيچه نيز وي را به عنوان صاحب سبك در مَثَلنويسي (aphoristique style) مشهور كرده است. از نظر كارشناسان و مفسران، نيچه سبك نگارش مَثَلگونه را از پل ره يا برخي ديگر از نويسندگان فرانسوي مانند پاسكال يا اخلاقپرداز قرن هفدهم الهام گرفته است. اما چنان كه ميدانيم اين شيوة بيان از ديرباز در ادبيات شرقي مرسوم بوده است و در ديوان گوته فصلي به نام «مثلنامه» وجود دارد. برخي نيچهشناسان به جنبة «خردزدا» (فيلوننكو) يا «جرقهزاي» (هاار) مثلنويسي وي توجه كردهاند اما به منشاء غيراروپايي و غير مدرن آن توجه نكردهاند. به نظر ميرسد كه نيچه با خواندن ترجمة «گلستان» كاربرد ممتاز «مثل» را مشاهده كرده و سپس سبك خود را تكامل بخشيده است.
11. بايد افزود كه نيچه با رباعيات عمرخيام يا انسان كامل عزيزالدين نسفي و برخي ديگر آثار «شرقي» آشنا بوده است اما ما در همين جا، سخن را كوتاه ميكنيم و اميدواريم كه نكات فوق توانسته باشد اهميت حضور شرق و ايران را در انديشة نيچه نمايان كند و به فرضية «ايرانمآبي» نيچه پايه و اساسي بخشد. در ضمن، نه تنها نيچه در دوران زندگي خود همدم شخصيتهايي علاقهمند به شرق چون واگنر و لوسالومه بود (وي با ايرانشناسي به نام آندرهآس كه به ايران رفت و به بررسي سنگنوشتههاي پهلوي پرداخت، ازدواج كرد) بلكه حتي در اواخر زندگياش، ميچبينيم كه در بستر بيماري از مرغوبترين ترياك ايران زمين سخن ميراند؛ گويي انديشه و سرنوشت وي، به نوعي با ايران رقم زده شده بود!
پانوشت ها:
1. «شرقي» كه مدِّ نظر ماست هم جغرافيايي و هم معنوي است.
٢. freigeist تنها frei denker (= آزادانديش) نيست، بلكه يك آزادمرد يا جوانمرد است.
٣. منظور اثر دو جلدي هايدگر در زمينة انديبشة نيچه است.
٤. جن همان ژنيِ زبان فرانسوي به معناي توأمان نبوغ و جن است.
٥. نيچه واژة der erkennende را به كار ميبرد كه معادل سالك و عارف است.
٦. ر. ك.: دانشنامة علوم فلسفي (Encyclopedie des sciences philosophiques)
٧. F. A. Tholuck نويسندة sufismus theosophia persanm است و قطعاتي از گلشن راز در آن وجود دارد.
معادل:
. Iranisme
. Georges Rosen
. Khomiakov
. Koushisme
. Le Fou d\\\\\\\'Elsa
. Louis Aragon
. Hérodote
. Xenophen
. Goethe
. Herder
. Hamann
. Voltaire
. Montesquieu
. Schopenhauer
. Emerson
. Holderlin
. Byron
. Edgar Alan Poe
. Renaissance ouentale
. F. Ruckert
. Von Hammer Purgstall
. Gobineau
. Paul Lagarde
. Spiegel
. Lou Andréas Salomé
. Juliette Gautier
. Platen
. Von Bodenstedt
. William Jones
. perspectivisme
. La Fontaine
. Paul Ree
. Pascal
. moralistes
. Alexis Philonenko
. Michel Haar
. Andreas
کد مطلب: 1548