هراكليت از زبان یک روزنامه نگار
زاد و زندگي هراكليت(1و2) در افسس در سواحل ايونيا، كه چند كيلومتر با ساحل كوزاداسي فاصله داشت زاده شد. اين محل امروز مركز يك دهكده تفريحي بسيار زيباي « كلوب مديترانه» است. زندگي پر شور و هيجان اين كلوب، جنب و جوش پيوسته مجريان برنامهها ، بادبانهايي كه روي دريا ميلغزند ، آتشي كه در ساحل براي شادي و سرور ميافروزند به خوبي با فلسفه حركت و تغيير هراكليتي نيست. هراكليت يك اشرافي بسيار برجسته بود و هيچ اشتياقي به هم صحبتي با خلايق نداشت.
تاريخ تولد اين فيلسوف نامعلوم است. بعضي او را متولد سال 540 پيش از ميلاد ميدانند و برخي ديگر اين تاريخ را تا چند قرن هم جلوميآورند. اين بيدقتي ناشي از آن است كه مورخان باستان اهميت زيادي به تاريخ تولد مردان نامي نميدادند و بهتر ميدانستند كه به تاريخ بلوغ فكري آنها اشاره كنند كه آن را به يوناني Akme ميناميدند و براي بيان اين منظور، فعلي به كار ميبردند كه بسيار بجا و با معني است: شكفتن. به اين ترتيب در مورد هراكليت ميگفتند كه او در جريان المپياد شصت و نهم يعني تقريباً در حدود سال 500 پيش از ميلاد شكفت(3).
پدرش ، بلوزون يا بليزون ، از نوادگان آندروكلس، مؤسس «مهاجرنشين» محل اقامت خودشان بود كه او هم فرزند كودروس حاكم خودكامه آتن (4)بود. به سبب چنين اصل و نسبي، خانوادهاش هميشه به اسم و رسم شاهانه خود، به عبارت ديگر بالاترين شغل شريف شهر تفاخر ميكردند. او هم به عنوان فرزند ارشد خانواده قانوناً بايد بايد شخص اول شهر ميشد، اما وقتي نوبت به او رسيد ترجيح داد كه به سود برادرش كنارهگيري كند(5). من جزئيات اين قضايا را نقل ميكنم چون عقيده دارم كه توصيف طبيعت درونگرا و كج خلق هراكليت نيز كليدي است كه امكان شناخت انديشه او را به ما خواهد داد. خلاصه هراكليت هم اشرافي و هم روشنفكر بود كه ميتوان گفت: يك متفرعن به توان دو. همنوعان خود را كلاً خوار ميشمرد به ويژه بيخبران و خرافاتيها را. اينها چند داوري است كه از او نقل شده:
« كم مايگان بيشمارند، آنها كه ارزشي دارند، اندك.»
« بيشتر مردم، همچون گله حيوانات، جز سير كردن شكم انديشهاي ندارند.»
« انسانها فهم و تميزي از خود نشان نميدهند، خواه پيش از آنكه چيزي به آنها آموخته شود خواه پس از آن، گر چه بيدارند اما توجه به آنچه ميكنند، ندارند همان گونه كه آنچه را در خواب ميكنند، از ياد ميبرند.»
هركليت به خود ميباليد كه هرگز استاد نداشته است. هرگاه احساس ميكرد كه نياز به مشورت دارد ميگفت: « يك لحظه صبر كنيد تا بروم از خودم بپرسم.» (6) تنها خردمندي را كه از ميان پيشينيان خود قبول داشت بياس سالخورده بود ( همان كسي كه به « اكثريت شرور» معتقد بود و در فصل اول اين كتاب از او ياد كرديم.) از ديگران هميشه با تحقير سخن ميگفت: « دانش اندوزي، هوش و شعور نميآورد. اگر جز اين بود هزيود، فيثاغورث ، گزنوفانس و هكاتئوس هم باهوش ميشدند.»
پس از آنكه با تبختر بسيار به سود برادرش از مقامي كه حق او بود كناره گرفت، با گروهي پسر بچه به معبد آرتميس رفت كه تاس بازي كند و در پاسخ سرزنشهاي اهالي شهر، گفت:« چرا تعجب ميكنيد بيشعورها بهتر نيست كه آدم با بچهها تاس بازي كند ولي در حكومت اين شهر شركت نداشتهباشد؟»(7) هر چند خودخواهي او سبب شد كه به ارزشهاي خويش توجه كند اما هرگز به هوس قدرت نيفتاد. روزي داريوش شاه ايرانيان كه مايل بود روشنفكران را گرد خود آورد، نامه مفصلي براي هراكليت فرستاد و او را به دربار خود دعوت كرد، گويا اگر ميرفت، به سر تا پايش طلا ميريختند. اما باز هم فيلسوف اين« شغل مطمئن» را نپذيرفت و پاسخ داد كه روانش « از جاه طلبيهاي ناشايست و سيريناپذير كه حسادتها را برميانگيزد، گريزان است»(8) او چنين بود. برعكس، هموطنانش از قماش ديگري بودند. در افسس، اخلاق رايج حكم ميكرد كه اشخاص تا آنجا كه ميتوانند از زندگي لذت برند بيآنكه به فكر فردا باشند. مورخان نقل ميكنند كه يكبار، شهر براي مدتي دراز در محاصره ايرانيان بود. اما در چنين موقعيتي هم، مردم چنان زندگي ميكردند كه گويي اندوخته آذوقه شهر بيپايان است. وقتي به علت طولاني شدن محاصره، خواربار كمياب شد « مردي به نام هراكليت در مجمع عمومي حضور يافت و بيآنكه كلامي حرف بزند، مقداري آرد جو برداشت، با آب مخلوط كرد و همان جا در حضور جمع ، آن را خورد.» (9) اهالي شهر معناي اين سرزنش ناگفته را دريافتند و از همان روز قناعت پيشه كردند كه موجب شد ايرانيان اميد به پيروزي را از دست بدهند. آيا كسي حاضر است ضمانت كند كه در ايتالياي امروز هم ميشود بحران اقتصادي كشور را با يك چنين روش سادهاي حل كرد؟ آيا امكان دارد مردي كه خردمند بودنش به تجربه ثابت شده باشد( و نه البته، راديكال بودنش) (10) در برابر دوربينهاي تلويزيون.... مثلاً دو گرده نان قطير بخورد تا شايد ايتالياييها تحت تأثير چنين قناعت و امساكي واقع شوند و ديگر عادت گوشت ران خوردن را ترك كنند؟
هراكليت « مردم را خوار ميشمرد»(11) ، هميشه در سياست طرف حاكم خودكامه را ميگرفت. عادت داشت بگويد: « اطاعت از اراده يك فرد هم مترادف با اطاعت از قانون است.» براي رفع اتهام از او بايد تصريح كنم كه در آن زمان شخصي به نام هرمودوروس حكومت ميكرد كه از نظر پرهيزكاري، استثنايي بود و با خانواده فيلسوف ما دوستي داشت. در نظر آوريم كه هراكليت چقدر بايد حالش بد شده باشد آن روزي كه هموطنانش تصميم گرفتند هرمووروس را تبعيد كنند و دليل آنها براي اين عمل آن بود كه : « احدي پيدا نميشود كه از ما بهتر باشد، اگر كسي چنين است برود جاي ديگري زندگي كند.» (12)
هراكليت پرخاش كنان به اهالي افسس گفت همديگر را به دار آويزيد و حكومت را به كودكان واگذاريد، آن گاه خود شهر را ترك كرد و كنج عزلت گزيد.
واپسين مرحله زندگانيش سختترين آن بود. منزوي و مردم گريز شد و جز سبزي و گياه چيزي نميخورد. كتابي نوشت به نام در باب طبيعت و آن را در معبد آرتميس به امانت گذاشت تا به دست نامحرم نيفتد. (13) از محتواي اين كتاب، به عقيده همگان ، هيچ كس چيزي دستگيرش نميشد تا جايي كه نويسنده نزد آيندگان « هراكليت تاريك انديش» ( به يوناني ho skoteinos ) (14) شهره گشت.
سقراط از نخستين كساني بود كه نگاهي سرسري به آن كتاب انداخت و آن را كنار گذاشت و گفت:« آنچه از اين مقدار فهميدم، چيزي استثنايي است به همين دليل نتيجه ميگيرم كه بقيهاش هم بايد بر همين منوال باشد اما براي رسيدن به عمق آن انسان بايد غواص دلوسي(15) باشد.» (16) به عبارت ديگر فقط يك زيردريايي كه ظلمات اعماق دريا را به خوبي بشناسد، شايد بتواند از آن سر دربياورد. ارسطو به سهم خود از نقطه گذاري نادرست و پارهپاره بودن جملات شكوه داشت.
راستي آنكه فيلسوف سالخورده كه ناگفته نگذاريم به تصلب شرائين هم مبتلا بود، نخستين كسي بود كه ميل نداشت كسي حرفش را بفهمد. سبك او سبك هاتفهاي غيبي بود. چنان كه خودش هم دوست داشت با غرور بگويد« هاتف نه بيپرده سخن ميگويد نه در پرده ، او فقط امكان شنيدن ميدهد.» وانگهي اصلاً اعتنايي به ايجاد رابطه با مردم نداشت زيرا ميگفت: « انسانها عاري از فهم و شعورند و هر چند گوش ميدهند، اما همچون كراناند. ضربالمثلي است بسيار درخور آنها كه : حاضران غايباند.»
وقتي به شصت سالگي رسيد به بيماري استسقاء مبتلا گشت، بدنش هر روز بيش از پيش از آب پر ميشد . ناچار به خانه و زندگي سابق برگشت تا خود را درمان كند. همين جا بايد بيدرنگ بگوييم كه هراكليت سالخورده هرگز ميانه خوبي با پزشكان نداشت. در يكي از قطعاتي كه از او مانده با شگفتي ميگويد:« اينها نه فقط ميبّرند و ميسوزانند بلكه براي اين كار دستمزد هم طلب ميكنند.» وانگهي به سبب سالها تنها زيستن، حرف زدن با همنوعان هم از يادش رفته بود. به همين علت حتي در حضور پزشكان نيز نخست معما گونه سخن گفت. از آنها پرسيد آيا در بين ايشان كسي هست كه بتواند سيل را خشك كند. پزشكان از اين جمله هيچ نفهميدند و او هم به آنها گفت پس گورتان را گم كنيد.
اين قضيه استسقاء را ميتوان يك انتقام ديگر روزگار از فلسفه يونان به حساب آورد. مثل فيثاغورث كه در مزرعه باقلا كشته شد، هراكليت را هم آب به عذاب آورد. آخر بايد دانست كه فيلسوف در كتاب در باب طبيعت خود، آب را به عنوان بدترين جزء از وجود انسان محكوم كرده بود. ميگفت روح مركب از مقداري آب و مقداري آتش است كه نسبت آن دو، در اشخاص مختلف فرق ميكند: آتش ما را به سوي اهدافي هر چه شريفتر تعالي ميدهد و آب ما را به سوي اميال پست ميكشاند. « آدم مست تلوتلو ميخورد به طوري كه يك كودك خردسال هم ميتواند او را به هر سو بكشد زيرا روح اين مست زيادي مرطوب شده است.»
هراكليت كه تنها و بيمار مانده بود كوشيد به روش خويش، خود را درمان كند: « در طويلهاي به زير تپالههاي گرم پناه برد با اين اميد كه رطوبت بدنش تبخير شود.» (17) اما نِه اَنت اهل سيزيك عقيدهاي جز اين دارد و ميگويد : « او بدن خود را با كمك چند برده به سرگين حيواني آغشته كرد و خود را در معرض حرارت قرار داد اما چون سرگينها مانع شناسايي او شده بود يك دسته سگ او را بلعيدند.» (18)
هراكليت آدم بدبيني بود. در يكي از قطعات بسيار مهيج و مؤثر خود مينويسد: « انسانها ميخواهند زنده بمانند، اما مرگ را بيشتر دوست دارند. توليد مثل ميكنند تا موجودات ديگري كه آنها هم سرنوشتي جز مرگ ندارند زاده شوند.» با اين جملات براي نخستين بار فرضيه كشش مرگ فرويد، در تاريخ انديشه غرب ظهور كرد.
هراكليت ماليخوليايي – اين توصيفي بود كه تئوفراستوس(19) دوست داشت از او بكند – مسلماً از گروه فيلسوفان خردگرا بود. خوار شمردن مردم در برابر احساس تحقيري كه نسبت به زئوس و تمام دار و دسته المپ داشت، هيچ بود. ميگفت: « جهان توسط هيچ يك از اين خدايان ساخته نشده است.» و « دعا براي اين مجسمهها خواندن، مثل آن است كه به جاي صحبت با اهل خانه، با خود خانه حرف بزد.» و درباره كساني كه براي تبري از گناهان، حيوانها را در معابد قرباني ميكردند ميگفت « با لكهدار كردن خود به خوني كه ميريزند خود را از خونهايي كه ريختهاند تطهير ميكنند چنان كه به گل و لاي آلوده باشند و بخواهند با گل و لاي خود را پاك كنند.» خوشبختي او در اين بود كه اين مطلب را در افسس به زبان ميآورد نه در آتن كه در انجا كسي از اقامه دعوي عليه او به اتهام كفر و الحاد خودداري نميكرد. دو نظريه كوتاه هراكليتي درباره آفرينش چنين است: « زيباترين چيزهاي جهان مشتي زباله است كه بر حست تصادف به زمين پرتاب شده است.» و ديگر « زندگي ، كودكي است كه شطرنج بازي ميكند.» حدود شصت سال بعد، سقراط مطالب بسيار ملايمتري از اينها گفت و ناچار شد جام شوكران را بنوشد.
در اين باره كه انديشه واقعي هراكليت چه بود، توافق همگاني وتجود ندارد. عدهاي او را فيلسوف « آتش» ميشناسند كه او آن را همچون عنصر اوليه ميدانست كه همه چيز از آن پديد ميآيد و به آن پايان ميپذيرد. از نظر جمعي ديگر، او فيلسوف « حركت و تغيير» است يا به عبارت ديگر فيلسوف نبرد ضدِين . اختلاف اساسي بين اين دو تعبير در اين است كه اولي در غايت امر متضمن اين پيشبيني است كه برنده اي در بين خواهد بود، دومي نتيجه مسابقه را مساوي ميداند و بر اين پايه قرار دارد كه هيچ يك از دو طرف مزيتي بر طرف ديگر ندارد. من هم فقط براي اينكه نظري داده باشم، بيدرنگ اعلام ميدارم كه از نظريه « حركت و تغيير» جانبداري ميكنم.
به عقيده هراكليت، واقعيت عبارت از دگرگوني پيوسته چيزهاست. هيچ چيز اعم از جاندار و بيجان، وجود ندارد كه پيوسته در معرض تغيير نباشد حتي آن چيزهايي كه در نگاه نخست به نظر ساكن ميآيند، اگر به دقت مورد بررسي قرار گيرند، تغييراتي در آنها ديده خواهد شد: يك ناقوس فلزي زنگ ميزند و يك تخته سنگ ساييده ميشود، همان طور كه درخت رشد ميكند و كالبد زنده پير ميشود. Pantarei همه چيز در جريان است، « در يك رودخانه نميتوان دوبار شنا كرد.» نشانه بارز اين تغيير و تحول دائمي ، آتش است كه هراكليت آن را عنصر نخستين ميشناسد.
« همانطور كه كالاها را با طلا و طلا را با كالاها مبادله ميكنند، همه چيز با آتش مبادله ميشود.»
اما، حتي اگر افسس حداكثر چهل كيلومتر با ملطيه فاصله دارد و اگر احله به آتش بيش از حد ما را به ياد فرضيه تالس و آناكسيماندر و آناكسيمنس مياندازد نبايد دچار اشتباه شد و هراكليت را در رديف فيلسوفان مكتب ملطيه گذاشت . در واقع اين انديشمند بدقلق ما ، خلق و خويش به كنار ، به نسبت پيشينيان از لحاظ نظري جهش بزرگي به پيش كرده است.
اصالت مكاشفات هراكليتي در اين است كه جهان را چون يك ميدان عظيم نبرد تصور ميكند كه نيروهاي كم و بيش متعادلي در آن رو در روي هم قرار دارند. اين مبارزه يك وضعيت استثنايي نيست بلكه قاعده اصلي زندگي و حتي خود زندگي است كه انسان بايد آن را به عنوان عدالت طبيعي بپذيرد.« اضداد زيباترين تار و پودها را بوجود ميآورند و اشياء حاصل مبارزه آنهاست.» « جنگ پدر همه چيز است.(نقل كلمه به كلمه) »
اين فيلسوف دشمن سرسخت همر بود. زيرا شاعر در يكي از اشعار كتاب ايلياد آرزو كرده بود كه « اي كاش عاقبت روزي ستيزه بين انسانها و خدايان به پايان رسد» هراكليت ميپرسد: « اگر اين ستيزه وجود نداشت دنيا چه بود؟ مكان مردهاي، هولناك و اندوهبار. آيا تندرستي به اين دليل لذتبخش نيست كه بيماري وجود دارد؟ آيا سيري پاداش گرسنگي و استراحت پاداش كار نيست؟» شگفتترين و شايد پرمعناترين قطعات هراكليت قطعهاي است كه در آن ميگويد: « در واقع ، نام كمان، زندگي است و نتيجهاش مرگ.» توضيح اينكه در زبان يوناني كلمات «كمان» و «زندگي» هر دو bios (بيوس) تلفظ ميشود و اين تطابق، اتفاقي نيست زيرا كمان وقتي كشيده ميشود عليرغم ظاهر ايستايش نمودار زندگي است به عبارت ديگر نمودار ستيزهاي است بين چوب كه ميخواهد راست بماند و زه كه آن را ميكشاند، در حالي كه كمان به اين قصد ساخته شده كه مرگ بيافريند. واي اگر يكي از عناصر اين مبارزه بر ديگري غلبه كند: يك چنين پيروزي به مثابه خودكشي است.
هراكليت اگر امروز زنده بود به حزب دموكرات مسيحي سفارش ميكرد كه به هيچ وجه حزب كمونيست يعني مخالف طبيعي خود را از نظر سياسي تضعيف نكن زيرا مرگ اين حزب نابودي خود او را در بر خواهد داشت. (20)
به عقيده هراكليت در ستيزه كيهاني كه به ظاهر چنين آشفته مينمايد، عقلانيتي نهفته است كه او علاقه دارد آن را با واژه لوگوس(21) بيان كند. در اين جا بايد سخت مراقب بود زيرا از اين واژه تعبيرات بسيار گوناگوني مسشود. از نظر عدهاي اين واژه تنها معناي زبان ميدهد. عدهاي ديگر آن را حقيقت ، خرد، كلمه، واقعيت و حتي خدا معنا ميكنند. من معتقدم هراكليت، لوگوس را يك قانون ساده طبيعي ميشناخت كه مبارزه بين عناصر مختلف را تنظيم اداره ميكند و هيچ معناي ماوراء طبيعي براي اين لغت قائل نبود. بر خلاف او، رواقيان و نيز تمام كساني كه خواستهاند به فلسفه هراكليت رنگ مذهبي بزنند، لوگوس را معرف اراده آفريدگار ميدانند. افسوس كه فلسف رواقي و به دنبال آن مسيحيت نتوانستند از تجسم « پايان خوش » خودداري كنند، پاياني كه بايد مشقات فراوان ما را در زندگاني زميني، جبران كند و اين تصور آنها را خيلي محدود و مقيد كرده است. آنچه مرا متمايل به حمايت از نظريه طبيعت گرا ميكند اين است ك ميبينم هيچ يك از فيلسوفهاي پيش از سقراط نميتوانستند چيزي كه غيرمادي باشد به تصور آورند. در مثل آناكسيماندر با بيكران (آپيرون) خود از يك جوهر غيرمادي سخن نميگفت ( واضح بگوييم چيزي مثل روح) بلكه از ماده لايتناهي، سبكتر از هوا حرف ميزد. حتي فيثاغورث اعداد را اجزاي كوچكي مجسم ميكرد كه ضخامت معيني هم دارند. (22)
پی نوشت ها:
1- هراكليتوس (به زبان يوناني) و هراكليت كه سابقه استعمال فراوان در فارسي دارد و به گوشها آشناتر است،و از كتابت فرانسوي گرفته شده.- م.
2-براي آگاهي از آنچه به هراكليت مربوط ميشود رجوع كنيد به انديشمندان يوناني پيش از سقراط و كتاب قطعات هراكليت كه توسط مارسل كنش تنظيم و انتشار يافته است (1987).
3- ديوگنس لائرتيوس، همان كتاب
4- استرابون، جغرافيا، فصل 14.
5- ديوگنس لائرتيوس، همان كتاب.
6-همان جا، فصل نهم.
7- همان جا، فصل نهم.
8- همان جا، فصل نهم.
9- پلوتارك، در زياده گويي.
10- اين را يادآوري كنيم خانم چيچوليناي معروف نخستين ستاره بيپروايي كه روي نيمكت مجلس ملي ايتاليا نشست عضو حزب راديكال است.
11- ديوگنس لائرتيوس، همان كتاب فصل نهم.
12- همان جا، فصل نهم.
13- همان جا، فصل نهم.
14- skoteinos ظلماني بهتر معنا ميدهد تا «تاريك» ولي تركيت « تاريك انديش» در فارسي رايج است.
15- جزيره مركزي مجمعالجزاير سيكلا(به يوناني كيكلاوس) در درياي اژه.
16- ديوگنس لائرتيوس، همان كتاب فصل دوم.
17- ديوگنس لائرتيوس، همان كتاب فصل نهم.
18- همان جا فصل نهم.
19- همان جا فصل نهم.
20- از سال 1945 حزب دموكرات مسيحي و حزب كمونيست دو قدرت بزرگ سياسي ايتاليا بودند(مترجم فرانسه) و در سالهاي اخير حزب كمونيست بسيار تضعيف شده و تغيير نام نيز داده است. به دنبال آن حزب دموكرات مسيحي هم بعد از قريب پنجاه سال قدرت خود را از دست داد و حتي در آخرين انتخابات مجلس بازنده شد.
21- چنان كه در متن آمده معاني عديده دارد حتي در قرون پس از ظهور مسيحيت به روحالقدس هم اطلاق شد. در فارسي معمولاً آن را كلمه يا كلام ترجمه ميكنند اما در اين جا چون نويسنده كتاب خود وارد بحث در معاني اين واژه ميشود بهتر دانستيم كه از آوردن معادل فارسي خودداري كنيم والا عبارات به كل نامفهوم ميشد.
22- فيلسوفان بزرگ يونان باستان ، لوچانو ذکروشنتو، ترجمه دکتر عباس باقری، تهران، نشر نی، 1377، صص 81-74
کد مطلب: 1007