سيد مصطفي محقق داماد دكتر سيد مصطفي محقق داماد (احمد آبادي)، فرزند آيت اللّ'ه سيد محمد داماد، در 1324 شمسي در شهر قم به دنيا آمد، وي علوم ديني را نزد استادان بزرگ حوزهي علميهي قم فرا گرفت و علاوه بر آن در دانشگاه تهران به تحصيل حقوق و فلسفهي اسلامي پرداخت و به اخذ درجهي فوق ليسانس در هر دو رشته نائل گرديد. وي، مطالعه و تحصيل در رشتهي حقوق را پي گرفت و از دانشگاه لوون بروكسل درجهي دكترا دريافت كرد. نامبرده پس از استقرار نظام جمهوري اسلامي در سمتهاي گوناگون اجرائي، قضايي و فرهنگي انجام وظيفه كرده است، از جمله مدتها رياست سازمان بازرسي كل كشور را عهدهدار بود و اينك به عنوان استاد و رئيس گروه حقوق دانشگاه، رئيس گروه علوم و معارف اسلامي فرهنگستان علوم ايران، رياست گروه حقوق سازمان مطالعه و تدوين كتابهاي علوم انساني دانشگاهها، عضو هيئت داوران خبرگان بدون مدرك، عضو شوراي علمي مركز دايرةالمعارف بزرگ اسلامي، سردبير فصلنامهي فرهنگستان علوم و... به خدمات علمي و فرهنگي ادامه ميدهد. از ويژگيهاي ايشان، علاوه بر بهرهگيري از دو نظام آموزشي حوزه و دانشگاه، تسلط به زبانهاي عربي، انگليسي و فارسي و آشنايي با زبان فرانسه است. استاد با اين پيشينه و استعداد، در عرصهي پژوهش و نگارش نيز به توفيقاتي دست يافته و آثار مفيدي را به جامعه علمي عرضه كرده است كه اهم آنها به اين قرار است: 1- دورهي اصول فقه در سه جلد به زبان فارسي، 2- قواعد در دو جلد به زبان فارسي، 3- حقوق خانواده در يك جلد به زبان فارسي، 4- تحليل فقهي وصيت در يك جلد به زبان فارسي، 5- تحليل فقهي اخذ به شفعه در يك جلد به زبان فارسي، 6- تحليل فقهي احتكار در يك جلد به زبان فارسي، 7- مطالعات تطبيقي در فلسفه اسلامي، ترجمهي از انگليسي به فارسي در يك جلد، 8- حقوق بينالمللي عمومي اسلامي، ترجمه از انگليسي به فارسي در دو جلد، 9- سير فلسفه در جهان اسلام، ترجمهي از انگليسي به فارسي در يك جلد، علاوه بر اينها بيش از 30 مقاله در رشتههاي فلسفه، دين و حقوق نوشته است، از جمله: 1- مفهوم اسلامي حقوق بشر دوستانه به زبان فارسي، 2- رعايت قوانين انسان دوستانه به زبان فارسي، 3- حقوق بشر از ديدگاه علي (ع) به زبان فارسي، 4- اسلام و دعوت اديان به رعايت حق و كرامت (به زبان فارسي)، 5- مقالهي "Religious Minorities in the Islamic Republic of Iran" به زبان انگليسي، 6- مقالهي "Religious Tolerance and Universal Brotherhood in Islam" به زبان انگليسي،
اصول فقه شيعه و مكتبهاي آن (نامه فرهنگ، شماره 48- تابستان 82) نمونه نوشتاري از استاد سيد مصطفي محقق داماد مقدمه در اينكه علم اصول فقه، يكي از علومي است كه در دامن فرهنگ اسلامي تولد، رشد و تكامل يافته ترديدي وجود ندارد. هر چند در اينكه نخستين مصنّف آن كيست و او به چه نحله و مكتبي از مكاتب اسلامي منتسب بوده، گفتگو بسيار است. همانطور كه اختلاف نظر در موضوع، تعريف، غرض، مسائل، مبادي تصوريه و تصديقيه آن كم نيست، ولي با توجه به اينكه علم اصول فقه همچون خود فقه، ادوار گوناگوني را طي كرده و در هر دورهاي مباحث جديدي بر آن افزوده شده، اين اختلاف نظرها طبيعي است. مطالعه در سير تحول علم اصول از يكسو و نگاهي به سير تاريخي تعريفات ارائه شده براي آن از سوي ديگر، اين حقيقت را به خوبي آشكار ميكند كه تعريف «اصول فقه» در تمامي ابعاد آن، همراه با تحول مباحث آن تغيير يافته و با تحول روبهرو شده است.
تركيب «اصول فقه» نخستين سؤالي كه قبل از هر چيز بايد مطرح شود، اين است كه در تركيب «اصول فقه»، اصول به چه معني است؟ روشن است كه اصول جمع اصول جمع اصل است، ولي اصل معاني مختلفي دارد. در اينجا كدام يك مراد است؟ آيا اصل در اينجا به معناي قاعده است؟ يا به همان معنا است كه در اصول عمليه مصطلح شده؟ و يا هيچ كدام، بلكه معناي ديگري مراد است؟ علماي فرنگ، اصول فقه را به ريشههاي فقه ترجمه كردهاند. (1) آيا اين برداشت صحيح است؟ و اگر صحيح نيست، پس اصول به چه معناست؟ پاسخ اين سؤال به تعريف «علم اصول» و تا اندازهاي به موضوع آن بستگي دارد. به طور كلي ميتوان گفت اين سؤال، گونهاي ديگر از همان پرسش است، يعني تعريف علم اصول چيست و موضوع آن كدام است؟ همان طور كه گفتيم، ارائهي پاسخ قطعي و مردود دانستن نظريات مخالف، بدون نگاه به تاريخ شكلگيري اين دانش و ادوار مختلفي كه طي نموده، نه كار سهلي است و نه از نظر روش تحقيقِ صحيح و واجد شرايط منطقي خواهد بود. مطالعه در آثار نويسندگان اوليهي علم اصول نشان ميدهد كه اصول در اين تركيب به معناي «ادلّه» به كار ميرفته و حتي تا سدههاي چهارم و پنجم چندان با اين معني فاصله نگرفته است. (2) به احتمال قوي آنچه نظر محققين فرنگي را كه از بيرون به يكي از شاخههاي دانش اسلامي نگريستهاند، به خود جلب نموده واژهي «اصول» را برابر «ريشهها» ترجمه كردهاند، همين معني بوده است. به ديگر سخن، آنان بر اين باورند كه مباحثي كه در علم اصول به كار ميرود، به صورت اصول موضوعه در علم فقه جايگاه مبادي به خود ميگيرد. ولي ناگفته پيداست كه علم اصول فقه، در دورههاي مياني به اين معني مراد نشده، چه برسد به عصر حاضر. پس مشكل همچنان باقي است. در اينجا حلاّل مشكل را محقق حلّي (متوفي 677 ه.ق) فقيه بزرگ دورهي مياني مييابيم كه به روش بسيار منطقي كتاب مستطاب «معارج الاصول» را چنين آغاز نموده است: لما كان البحث في هذا الكتاب انما هو بحث في اصول الفقه، لم يكن بدٌمن معرفة هاتين اللفظين: فالاصل، فيالاصل: هو ما يبتني عليه الشي و يتفرٌعُ عليه. والفقه: هو المعرفة ] المتكلٌم [ ، و في عرف الفقهاء، هو جملة من العلم با حكام شرعية عمليّة مستدل علي اعيانها و نعني بالشرعيّة: ما استفيدت بنقل الشريعة لها عن حكم الاصل او باقرار الشريعة لها عليه. و اصول الفقه في الاصطلاح هي: طرق الفقه علي الاجمال. (3) جملهي محقّق حلّي از اين جهت مشكل را حل ميكند كه كاملاً ميتواند حلقهي واسطي ميان دوران نخستين و متأخر قرار گيرد، زيرا همانطور كه ديديم، اصل به «آنچه چيزي بر آن مبتني است»، معني شده و از اصول، اموري كه فقه بر آن مبتني است، مراد گرديده و هر چند اين معني در مقام توضيح در دورههاي گوناگون تحوّل اصول فقه، تفسيري جديد به خود گرفته، در عين حال ميتواند قدر مشتركي ميان تعاريف ارائه شده از علم اصول در دورههاي مختلف محسوب شود. در دوران نخستين، همان طور كه اشاره شد از علم اصول، شناخت ادلّه منظور شده است. (4) و در دورهي بعد، نه شناخت ادلّه بلكه شناخت قواعد فراهم شده براي استنباط احكام شرعي ميدانستهاند. (5) ولي به هر حال ميتوان گفت تعبير محقق حلّي از واژهي «اصل» به نحوي با همهي تعاريف ارائه شده چندان ناسازگار نيست. هر چند كه منطبق ساختن آن با تعريف متأخرين خالي از تكلّف نميباشد. به نظر ميرسد با تعريفي كه متأخرين از علم اصول ارائه ميدهند، مراد از اصول در اين تركيب نه به معناي ريشهها، و نه به معناي اصول عملي و نه به معناي قواعد است، بلكه اصول فقه به معناي روش تفقّه است. اين معني هم با تعريف محقق حلّي از علم اصول تطبيق ميكند كه گفته است: هي طرق الفقه، و هم با تعريف اصولي نامدار قرن معاصر، آخوند خراساني. (متوفي 1329 ه.ق) «اصول، صناعتي است كه با آن قواعدي شناخته ميشوند كه ميتوانند در طريق استنباط احكام به كار آيند.» (6)
نگاهي اجمالي به تطور علم اصول با توجه به اينكه علم اصول فقه را مقدمهي فقه و علمي ابزاري و دستوري براي فقه ميدانيم، لذا بيشك، آغاز تدوين و شكلگيري آن را به صورت يك علم هيچگاه در سدهي اول هجري نبايد جستجو كنيم، چرا كه در آن تاريخ، خود علم فقه كه ذيالمقدمهي اين دانش است، مراحل آغازين و نامّدّون خود را طي ميكرده است. ولي با الهام از تحليل معنوي تاريخي تركيب اصول فقه، نخستين برخورد كاملاً نظري در مورد نحوهي كاربرد ادّله فقهي را در سدهي اول ميتوانيم ملاحظه كنيم. در همان سالهاي اوليه اين مسئله براي مسلمانان مطرح شده كه بر فرض وجود حديثي معتبر كه با عموم كتاب اللّ'ه ناسازگار است، چه بايد كرد؟ تخصيص و تقييد كتاب توسط احاديث براي عموم مسلمانان امري مشكل و ناروا به شمار ميرفت. اظهار نظرهايي از برخي تابعان نظير سعيدبن جبير و نيز ائمه (ع) به صراحت نسبت به اين امر ديده ميشود. (7) وجود اخبار متعارض و حيرانشدن مسلمانان در هنگام عمل، امري بود كه مسلمانان بايستي در برخورد با آنها شيوهاي مستدل اتخاذ ميكردند كه بتوانند به صورت يك نظريه از قاعدهي كلي، در موارد مشابه به آن عمل نمايند. (8) در مورد اجماع نيز كهنترين سندي كه در دست است، روايتي كوتاه از مسيّب بن رافع اسدي است، فقيهي از تابعان كوفه متوفي به سنهي 105 قمري كه حسب نقل او مسلمانان سلف هرگاه در قضيهاي حديثي از رسولاللّه(ص) نبود، گرد هم ميآمدند و اجماع ميكردند و رأي مجمع عليه را عمل ميكردند. (9) اين سند صرفاً يك گزارش تاريخي نيست، بلكه ابراز يك نظريهي اصولي است.
تدوين اصول فقه در اينكه، نخستين مصنف و نظامدهندهي علم اصول به شكل يك مجموعه كيست و به چه فرقهاي و نحلهاي از مكاتب اسلامي بستگي داشته، گفتگوي نسبتاً جدي وجود دارد. فخر رازي ميگويد «اعلم ان نسبة الشافعي الي علم الاصول كنسبة ارسطو الي علم المنطق و كنسبة خليل بن احمد الي علم العروض.» (10) و نيز ابنخلدون گفته است «كان اوّل من كتب فيه (علم الاصول) الشافعي رضي اللّه عنه، و املي فيه رسالته المشهورة و تكلّم فيها في الا و امر و النواهي.» (11) اين برداشت بعدها بهانهاي به دست اخباريون اماميه داد كه در استدلالات خود گفتهاند «اگر در استنباط احكام شرعيه قواعد اصولي اعمال گردد، فقه شيعه تحتالشعاع و سيطره فقه اهل سنت قرار خواهد گرفت، چرا كه مبتكرين اصول، اهل سنت بودهاند.» (12) آيتاللّ'ه سيدحسن صدر، در كتاب «تأسيس الشيعه»، مؤسّس علم اصول را امامين همامين، حضرت باقر و حضرت صادق (عليهماالسلام) دانسته و گفته است: «اوّل من اسسٌ علم الاصول و فتح بابه و فتق مسائله الامام ابوجعفر الباقر(ع) ثم بعده ابنه الامام ابوعبداللّ'ه الصادق(ع) امليا علي اصحابهما قواعده.» (13) با قطع نظر از اينكه آيا بحث فوق مثمر ثمر است يا خير، به يقين داوري منصفانه و حلّ اختلاف نهايي و به دور از هرگونه موضعگيري متعصبانه كه فاقد وجههي منطقي و روش تحقيق است، فرصتي ديگر و رسالهاي مستقل و جداگانه را ميطلبد و ما ترجيح ميدهيم براي آگاهي طلاب علوم ديني صرفاً به گزارشي كوتاه از «سير اصول فقه در مكاتب فقهي شيعه» كه به نظرمان ميرسد در اين زمينه كمتر اهتمام شده است، بسنده نماييم.
نخستين آثار اصولي فقيهان اماميه مطالعهي آثار فقيهان اماميه نشان ميدهد كه ميان آنها در مورد كاربرد ادلّه فقهي از سدههاي دوم و سوم هجري وحدت نظر وجود نداشته است و به خوبي به چند جناح كاملاً متمايز ميتوان دست يافت. حلقهي تعليم كساني چون زرارة بن اعين، محمدبن مسلم، ابوبصير، با حلقهي هشام بن سالم از يكسو و با حلقهي هشام بن حكم و پيروان او از سوي ديگر، تمايز روشن دارد. محور مباحث آن دوره را مسئلهي پرغوغاي «اختلاف الحديث و اجتهاد الرأي»، تشكيل ميداده است و در اين خصوص ميان آنان مواضع فكري و اختلاف بارزي وجود داشته است، كه ما ميتوانيم براي دستيابي به نحوهي فكر آنان به اثر «كتاب الاخبار و كيف تصح» از هشام بن حكم (14) و نيز كتاب «اختلاف الحديث» اثر يونس بن عبدالرحمان (15) شاگرد نامدار هسام مراجعه كنيم. نگاهي به اين دو اثر كاملاً نشان ميدهد كه دو مؤلف بزرگوار آنها، به جريان واحدي تعلق داشتهاند و هر دو داراي ديدگاهي كلامي بوده و نسبت به قياس نگاهي معتدلانه داشتهاند. هشام بن حكم داراي اثري ديگر در مباحث «الفاظ» بوده تحت عنوان «الالفاظ و مباحثها» (16) . و يا «الالفاظ» (17) كه متأسفانه به جز نامي بر جاي نمانده است، ولي همين عنوان نشان ميدهد كه اين اثر كتابي تحليلي در مباحث الفاظ بوده كه بعدها بابي از ابواب علم اصول را تشكيل داده است. معاصر بودن شافعي با هشام و وجود اين مبحث در رسالهي شافعي، نكتهي قابل توجه و تأملي است.
در سدهي چهارم هجري، انديشهي اصحاب حديث يعني بهرهگيري از متون احاديث و بيتوجهي به برخوردي نظري و مبتني بر رأي، بر فقيهان شيعي غالب شد و كاربرد قواعد اصولي كمتر گشت. پيدايش ابوسهل نوبختي (متوفي 311ه.ق.) متكلم نامدار امامي و ارائه نظامي جامع از كلام امامي موجب شد كه در مباحث اصول فقه نيز وارد شود و به شيوهي متكلمين به نظريهپردازي بپردازد. نخستين اثر او رديّهاي است كه بر «الرّسالة»ي شافعي نگاشته و ابنالنديم و طوسي از او نام ميبرند. (18) وي تأليفات ديگري در ردّ اجتهاد بالرأي و قياس دارد كه مشهورترين آنها با عنوان «ابطال القياس» بوده كه از هيچ يك اثري نمانده است. (19) شيوهي ابن ابي عقيل عماني، فقيه نيمهي اول قرن چهارم هجري را ميتوان به شيوهي متكلمان معتزلي در «استخراج» نزديك دانست، البته با ابتنا بر تعاليم ائمهي اهلالبيت (ع). در نيمهي دوم همين قرن، ابن جنيد اسكافي را ميبينيم كه با روش نزديك به روش اصحاب رأي، به تفقّه ميپردازد. او به صراحت حجّيت قياس و عمل به اجتهاد الرأي را مطرح ميسازد. (20) و سعي دارد كه نظريهي خود را از بدعت در فقه اماميه دور نگاه دارد. هر چند متن اصلي آثار ابن جنيد، براي ما به جاي نمانده ولي عنوانهاي باقي مانده از دو اثر او نمايانگر محتواي كامل آن دو است. «كشف التمويه و الالتباس عن اغمار الشيعة في امر القياس» و «اظهار ما ستره اهل العناد من الرواية عن ائمة العترة في امر الاجتهاد.» (21) دو دههي پاياني سدهي چهارم هجري، دوران ظهور دو ستارهي تابناك شيعهي اماميه، يعني شيخ مفيد (متوفي 413 ه.ق) و پس از او سيد مرتضي (متوفي 436 ه.ق) است. روش اين دو فقيه نامدار در تفقّه، كه همان شيوهي معمول متكلمين بوده، بر پايهي عدم حجيت خبر واحد بنا شده و تنها به اخباري عمل ميكردند كه مضمون آنها با قرائني خارجي همراه باشد. (22) در قرن پنجم با شيخ طوسي (متوفي 460 ه.ق) فقيه سترگ شيعي مواجه ميشويم كه در اين راستا ميتوان او را پلي ميان اصول اهل كلام و تفقّه اهل حديث دانست. مجموعهي نظريات اصولي او در كتابي تحت عنوان «عّدة الاصول» تأليف شده و همواره از متون و مرجع متداول در محافل امامي بوده است. اُبهت و عظمت شيخ به گونهاي بود كه تا مدتها نظريات او بيچون و چرا مورد پيروي قرار ميگرفت تا آنجا كه سديدالدين حمصي، فقيهان پس از طوسي را مقلدان او شمرده است. (23) شيخ طوسي در مورد حجيت خبر واحد تحولي اساسي به وجود آورد، ولي بيش از آنكه تحولي كاربردي باشد، تغيير در نگرشهاي نظري و به تعبيري واضحتر، تجديدنظر اصولي است. اجماع طايفه در نظريهي اصولي شيخ طوسي همچنان از جايگاهي والا برخوردار است. (24) در فاصلهي ميان شيخ طوسي و نويسندگان اصول فقه در مكتب حلّه، «كتاب غنية النزوع» اين زهره حلبي (متوفي 585 ه.ق) براي ما بر جاي مانده است. در اين كتاب در مبحث الفاظ موضوعاتي نظير او امر و نواهي، عام و خاص حجيت مفاهيم و... به چشم ميخورد و بالاخره با مباحث اخبار، اجماع، قياس و استصحاب ادامه مييابد. نقادان نامدار پس از شيخ طوسي داراي آثار اصولي هستند. سديدالدين حمصي در اواسط قرن ششم داراي اثري از دست رفته تحت عنوان «عنوان المصادر في اصول الفقه» بوده است. او همراه ابن ادريس و ابن زهره به نقد اصول و روشهاي فقهي شيخ طوسي برخاستهاند. ابن ادريس حلّي نخستين كسي است كه از ادلّه اربعه سخن گفته و عقل را چهارمين آنها برشمرده است. (25) تحول اصول فقه در مكتب حلّه، با ظهور محقق حلّي (متوفي 726 ه.ق) آغاز و با علاّمه حلّي (متوفي 676 ه.ق) به اوج خود ميرسد. به نظر ميرسد در اين دوره اصول فقه اماميّه با اصول فقه اهل سنت نظير غزالي و ابن حاجب، به گفتگو مينشينند. (26) محقق حلّي ساختار جديدي به ادلّه فقه ميدهد؛ اولاً وي به ادلّه چهارگانه (كتاب، سنت، اجماع، دليل العقل) استصحاب را نيز ميافزايد و مجموعاً آنها را پنج تا ميشمرد. ثانياً اصل برائت را نه در بخش دليل چهارم، (دليل العقل) بلكه در استصحاب طبقهبندي مينمايد و ثالثاً: دليل العقل را به دو بخش تقسيم ميكند؛ يك بخش مربوط به دلالتهاي عقلي مربوط به خطاب كه عبارت است از «لحن الخطاب، فحوي الخطاب و دليل الخطاب» و بخش ديگر مستقلات عقليه. (27) اثر مهم محقق حلّي در علم اصول فقه كتاب «معارج الاصول» است. در حوزهي حلّه، علاّمه حلّي با آثار خود در اين زمينه راه استاد را دنبال كرده است. مهمترين آثار ايشان، كتاب «مبادي الاصول» و «نهاية الاصول» و «تهذيب الوصول الي علم الاصول» است. پس از علاّمه حلّي، كم و بيش تأليفاتي در همان حلّه، ايران و بحرين و جبل عامل به چشم ميخورد كه از جملهي آنها ميتوان به آثار شهيد اول اشاره كرد. وي در مقدمهي ذكري (28) درخصوص ادلّه فقه براي دليل عقل دامنهي مبسوطتري را مطرح ميسازد. سيّد بدرالدين كركي (متوفي 933 ه.ق) به تأليف كتابي در اصول، تحت عنوان «العمدة الجليّه» دست زده، ولي به گواهي شاگردش شهيد ثاني، ناتمام مانده است. (29) تأليف كتاب «معالم الاصول» توسط شيخ حسن فرزند شهيد ثاني را ميتوان نقطهي عطفي در نگارش «علم اصول» دانست. مؤلف ضمن اينكه در بيشتر مسائل به نقد و بررسي نظريههاي اصوليان مكتب حلّه پرداخته و نقطه نظرهاي خاصّ خود را تحليل نموده، در عين حال در تنفيح و تبويب چنان حسن سليقهي بالايي از خويشتن ارائه نموده كه به يقين ميتوان گفت راز رواج آن تا زمان معاصر به عنوان يك كتاب درسي متداول در حوزههاي علمي شيعه، همين جهت است.
ظهور فكر اخباريگري جرقه انديشهي اخباريگري به معناي مردود دانستن شيوههاي اجتهاد مبتني بر اصول فقه و منحصر ساختن مآخذ احكام در نصوص اخبار منقول از ائمه(ع)، و نيز نفي تقليد در همان روزها، در حوزهي حلّه به چشم ميخورد. سيدرضي الدين ابنطاووس (متوفي 664 ه.ق) در آثار خود نسبت به اين امر اصرار ميورزد، (30) ولي هيچگاهدر زمان خود، به صورت يك نظريهي منسجم شكل نگرفت. نخستين كسي كه به فكرِ اخباريگري ساختار و تدوين بخشيد، محمد امين استرآبادي (متوفي 1033 ه.ق) بود. او با تأليف كتاب «الفوائد المدنية» كه در 1031 قمري در مكه معظمه به پايان رسانيده، نظريههاي حوزهي حلّه را مورد انتقاد قرار داد و آنها را برگرفته و متأثر از اصول اهل سنت دانست. وي شيوهي خود را نه طرحي نو، بلكه پيروي از سلف اصحاب حديث امامي معرفي كرد. وي معتقد است طريقهي اصوليان با ساختار تفقه امامي ناسازگار است. (31) محمدامين استرآبادي، ظواهر كتاب را فاقد حجيت دانسته و تنها راه را براي دستيابي به مضامين كتاب و سنت نبوي، منحصراً اخبار ائمه(ع) ميداند. (32) اجماع نيز در نزد وي فاقد اعتبار است. (33) انديشهي محمدامين استرآبادي در تقابل با مكتب اصولي، به صورت طرحي نو، مكتبي و منسجم درآمد و شكل نهضتي براي سركوب كردن اصوليين را به خود گرفت. به نظر ميرسد هيچگاه اين مكتب به صورت يكه تاز و حاكم مطلق در نيامد و از مخالفان و نقادان سرآسوده نگشت، بلكه همواره با مدافعان اصولي رويارويي بود كه اثر اين رويارويي به صورت تأليفاتي گرانسنگ براي اهل نظر به جاي مانده است. بعضي از آن آثار عبارتند از: 1- زبدة الاصول، از شيخ بهاءالدين عاملي معروف به شيخ بهايي. (متوفي 1029 ه.ق.) 2- حاشيه بر معالم، از سلطان العلماء. (متوفي 1046 ه.ق) 3- غاية المأمول في شرح زبدة الاصول، از جوادبن سعداللّه بن جواد كاظمي معروف به فاضل جواد. (متوفي اواسط سدهي يازدهم ه.ق) 4- شرح زبدة الاصول شيخ بهايي، از مولي محمد صالح مازندراني. (متوفي 1081 ه.ق) 5- حاشيه بر معالم، از همو. 6- رافية الاصول، از فاضل توني. (متوفي 1071 ه.ق) 7- شرح عدة الاصول، از ملاخليل قزويني. (متوفي 1089 ه.ق) 8- حاشيه بر معالم الاصول، از ملامحمد شيرواني. (متوفي 1098 ه.ق) 9- حاشيه بر شرح مختصر عضدي، از آقا جمال خوانساري. (متوفي 1125 ه.ق) نكتهي جالب اينكه با ظهور عالماني اخباري مسلك چون سيد صدرالدين رضوي قمي و شيخ يوسف بحراني، در نيمههاي قرن دوازدهم هجري در حقيقت دوران اعتدال آغاز ميگردد. سيد صدرالدين در شرح وافيه و بحراني در مقدمهي «الحدائق الناضرة»، قسمت عمدهاي از روش اصوليان را پذيرفتهاند. اقدام معتدلانه اينگونه عالمان كه خود جزء نحلهي اخباريون بودهاند، زمينهي مطلوبي را براي ظهور وحيد بهباني (متوفي 1205 ه.ق) فراهم ساخت كه با تأليف كتاب «الفوائد الحائريّة» بر نهضت اخباريگري شكستي شگرف وارد آورد. وي در آغاز كتاب مينويسد: «لمّا بعد العهد عن زمان الائمة خفيت امارات الفقه و الادلّة علي ما كان المقررٌ عندالفقها، و المعهود بينهم بلا خفاء بانقراضهم و خلوّالديار عنهم الي أن انطمس اكثر آثار هم كما كانت طريقة الامم السابقة و العادة الجارية في الشرايع الماضية كلّما يبعد العهد عن صاحب الشريعة تخفي امارات قديمة و تحدث خيالات جديدة الي ان تضمحلّ تلك الشريعة... توهم متوهم ان شيخنا المفيد و مَنْ بعده من فقهائنا الي الا´ن كانوا مجتمعين علي الضلالة مبدعين بدعاً كثيرة، متابعين للعامة مخالفين لطريقة الائمة و مغيّرين لطريقة الخاصة مع غاية قربهم بعهدالائمة و نهاية جلالتهم و عدالتهم و معارفهم في الفقه و الحديث و تبحرهم و زهدهم و ورعهم.» بهبهاني و شاگردانش در پاسخ به ايرادات و شبهات اخباريون و متقابلاً اثبات احتياج در استنباط مسائل فرعي به قواعد اصولي، نهايت سعي و تلاش خويش را ايفا نمودند كه محصول آن، مجموعهاي از ادبيات اصولي اماميه را تشكيل ميدهد. از جمله كتاب «قوانين» ميرزاي قمي (متوفي 1231 ه.ق) و «مناهج» ملااحمد نراقي (متوفي 1235 ه.ق) و «فصول» ميرزا محمدحسين اصفهاني (متوفي 1254 ه.ق) و «هداية المسترشدين» ميرزا محمدتقي اصفهاني (متوفي 1248 ه.ق) و بسياري ديگر.
اصول شيخ انصاري شيخ مرتضي انصاري (متوفي 1281 ه.ق)، فقيه بزرگ و تواناي اصول كه از بدو ظهور تاكنون، افكار فقهي و اصوليش بر مجامع و محافل اماميه سايه گسترده، نقطهي عطفي در تطور علم اصول اماميه ميباشد. تحقيقاتي كه در اين زمينه از ايشان به بعد انجام گرفته، يه لحاظ كمّي و كيفي بر مجموعهي آثار اصولي يازده قرن پيش برتري دارد. شيخ انصاري در اواخر عمر مرحوم صاحب جواهر الكلام در نجف اقامت دائم گزيد و حوزهي نجف اشرف با درخشش چهرهي اين ستاره تابناك تجديد حيات نمود و فضلا و محققين پرنشاطي كه به جهاتي نسبت به ادامه كار مردد شده و قصد ترك آن ديار را داشتند، عزم رحيلشان را بدل به اقامت نمود. (34) شيخ با ابداعات و طرح مسائل به روش تازه و قدرت نقد مطالب پيشينيان، فضلا را شيفتهي خويشتن ساخت. نوشتهاند كه شيخ در هنگام اقامت دائمي در نجف به درس صاحب جواهر حاضر ميشده و هنوز فضلا نسبت به وي معرفت كامل نداشتهاند، يكي از بزرگان درس كه گويا ميرزا حبيباللّ'ه رشتي بوده است، به منظور ارزيابي وي راجع به سرّ ترجيح يكي از دو دليلي كه در درس مورد سخن بوده، سؤال ميكند. شيخ بلافاصله ميگويد چون «حاكم» است. تأسيسهاي «حكومت» و «ورود» از ابتكارات شيخ شناخته شده است، چرا كه هر چند واژهي «حاكم» به طور پراكنده در كلمات صاحب جواهر ديده شده، ولي بيترديد با اسلوبي كه شيخ طرح كرده، كاملاً بديع است و لذا جا داشته كه توجه شخصي مانند ميرزاي رشتي را جلب كرده و بلافاصله جويا شود؛ حكومت چيست؟ شيخ در جواب گفت براي آگاهي كامل به اين امر، لااقل مدت شش ماه حضور در درس من ضروري است. (35)
منبع اصلي براي مطالعهي مباني فكر شيخ در اصول فقه، كتاب «فوائد الاصول» است، چرا كه تنها اثري كه در اين زمينه به خامهي مبارك خود ايشان تحرير شده، همين اثر گرانسنگ است و كتابهاي «مطارح الانظار» و «قوامع الفضول» تقريرات دروس شيخ است كه توسط دو تن از شاگردان نامدار ايشان، ميرزا ابوالقاسم بن حاج محمدعلي كلانتر معروف به تهراني (متوفي 1293 ه.ق) و ميرزا محمود ميثمي (متوفي 1310 ه.ق) تهيه گرديده است. به طور كلي ميتوان گفت آنچه شيخ را در اصول فقه از ديگران ممتاز ميسازد، چند چيز است كه شيوهي طرح او از مسائل در رأس نقاط امتياز قرار ميگيرد. شواهد اين مدعا بسيار است از جمله طرح بحثي است كه مبحث اصول عمليه را با آن آغاز ميكند. اين مبحث هر چند در آثار اصولي پيش از او نيز وجود داشته، ولي شيخ پس از آنكه با نگرش منطقي وضعيت مكلّف متحير و جوياي حكم شرعي را به حصر عقلي به حالتهاي سه گانهي قطع و ظن و شك منحصر دانسته و سپس تعرض به مباحث قطع و ظن را به قدر حاجت بسنده كرده، آنگاه بخش اصلي كتاب را به بررسي حالات شاك اختصاص و ميدان ابراز نظريات نقادانه خود قرار داده است. تنظيم دستگاهي مبتني بر اصول چهارگانه عمليّه و ارائهي طرحي جامع و مانع براي تعيين تكليف شخص شاك از اين رهگذر، كاملاً ابداعي است. گرايش به مباحث عقلي و فلسفي از ديگر امتيازات شيخ است كه با او آغاز و به شاگردانش انتقال يافته و هر دم افزون شده است. هر چند خط سيرِ آموختن و فراگيري علوم عقلي شيخ براي نگارنده چندان روشن نيست، ولي ملا احمد نراقي را كه مدت قابل توجهي شيخ در محضر وي در كاشان تتلمذ كرده، نبايد از نظر دور داشت، آگاهي وي به علوم عقلي در آثار ايشان مشهود است. (36) البته تماس شيخ با حاج ملاهادي سبزواري در خراسان و تتلمذ علوم عقلي نزد ايشان و متقابلاً تتلمذ علوم نقلي توسط حاجي نزد شيخ نيز روايت شده كه سند معتبري در اين زمينه به دست نيامد. طرح مباحثي همچون قضاياي حقيقيه و خارجيه (37) با ذهنيتي كه حاجي سبزواري داشته است، قرينهاي براي تلاقي اين دو فقيه و حكيم شناخته شده است. (38) ورود مباحث عقلي به علم اصول توسط شاگرد نامدار شيخ انصاري، مرحوم آخوند ملامحمد كاظم خراساني به شدت اوج گرفت و پس از ايشان در آثار شاگردانش به ويژه اصولي بزرگ و محقّق مرحوم حاج شيخ محمدحسين اصفهاني (متوفي 1362 ه.ق) و دو اصولي بزرگ قرن معاصر مرحوم حاج ميرزا حسين نائيني (متوفي 1355 ه.ق) و آقا ضياء الدين عراقي (متوفي 1362 ه.ق) جريان يافت. مباحث زير نمونهاي از اين جريان است: عوارض ذاتيه و واسطه در عروض و ثبوت، (39) امتناع صدور كثير از واحد و بالعكس، (20) امتناع توارد علتين بر معلول واحد، (41) اصالت وجود و ماهيت، (42) الطبيعة بما هي هي ليست الاّهي، (43) موجود واحد ماهيت واحده دارد، (44) مفاهيم خارج محمول، (45) تعدد وجوه و عناوين موجب تكثر معنون نخواهد شد. (46) وجود كلي طبيعي در خارج، (47) تعدد وجود جنس و فصل در خارج و عدم آن، (48) حركت قطعي و توسطي، (49) الذاتي لايعلَّل، (50) امتناع تأخّر اجزاء از معلول، (51) بساطت مشتق، (52) فرق بين جنس و فصل و مادّه و صورت، (53) قضيهي ممكنه و ضروريه، (54) شوق مؤكّدِ محرّك عضلات، (55) مباحث اراده و مبادي آن، (56) جعل و تقسيم آن به ذاتي و عرضي و بسيط و مركب، (57) قضاياي حقيقيه و خارجيه. (58)
ناگفته نماند كه بعضي از مباحث فلسفي كه در آثار اصوليون از شيخ انصاري آغاز و در «كفايةالاصول»، اثر گرانسنگ محقق خراساني و متعاقباً در آثار حاشيهپردازان و شاگران ايشان آمده، از نظر اهل معقول گاهي خارج از مصطلحات اهل فن شناخته شده است. مثلاً طرح قضاياي حقيقيه و خارجيه كه اول بار توسط شيخ انصاري در اصول مطرح شده و سپس در كفايه آمده و بعدها بيت الغزل محقق نائيني در فقه و اصول قرار گرفته و مكرراً در آثار مقررين ايشان جعل احكام به نحو قضاياي حقيقيه شناخته شده، با آنچه شيخالرئيس ابوعليسينا به عنوان ابداع كننده اين اصطلاح بيان نموده، منطبق نميباشد. (59)
در زمرهي بزرگاني كه انتقاد محققانه بر مرحوم نائيني در اين جهت وارد ساختهاند، حضرت جامع الحكمتين مرحوم دكتر حاج شيخ مهدي حائري يزدي (متوفي 1378 ه.ش) طاب ثراه است. ايشان در آخرين بخش از كتاب تحقيقي «كاوشهاي عقلي نظري» آنگاه كه به تحليل قضاياي حمليه «لابَتيّه» و مقايسهي آن با «شرطيه» ميپردازد، به ابتكار حكماي اسلامي و انديشههاي آنان در اين خصوص كه ميتواند حلال مشكلات بسياري در مسائل فلسفي و منطقي قرار گيرد كه هم اكنون روياروي فلسفهي تحليلي جديد اروپايي است. بر اين دستاورد ابداعي كه در دامن فكر اسلامي رشد يافته، به عنوان يك متفكّر مسلمان به خود ميبالد و چنين ميگويد: «در اين گفت و شنودها ما زياد حق نداريم از بيگانگان بناليم، زيرا آنها وسائل كافي در دست ندارند تا از ذخاير فكري و عقلي ما كاملاً بهرهياب گردند و اگر هم توجّهي به سوي دستيابي به افكار اسلامي پيدا كردند، مسلّماً از سطوح و اطراف اين افكار تجاوز نكرده و از قعرپيمايي آن بينصيب ماندهاند. تأسف بيشتر ما از متفكران اسلامي است كه از تعمق كامل در اين منابع عقلاني دريغ ورزيدهاند و سخني را نسنجيده از جايي گرفته و در جاي ديگر، آن هم محرّف و ماموزون به كار گماشتهاند.
يكي از مواردي كه ما بايد از آشنا شكوت كنيم اين است كه مرحوم محقق نائيني پس از طرح قضيّه حقيقيه در مباحث اصولي خود از قول حكماي عظام حمليّات را صريحاً به قضاياي شرطيه تأويل ميكند و در اين باره ميگويد: معني اين قضيه كه ميگوييم: هر شرابي مستكننده است، اين است كه اگر فرضاً در خارج چيزي موجود باشد كه بر آن شراب صادق آيد پس آن چيز مستكننده خواهد بود. و از همين روي است كه دانشمندان گفتهاند: هر قضيّه حمليهاي به صورت قضيّه شرطيه تحليل ميشود كه مقدم آن شرطيه وجود موضوع و تالي آن ثبوت محمول خواهد بود. (از كتاب اجود التقريرات، آيتاللّ'ه خوئي، ص 127 مباحث الفاظ). در حالي كه ملاحظه شد حمليات به قضاياي لابتيّه بازگشت ميكنند نه شرطيات. شرط و تقدير در اينگونه حمليات در جانب عقد موضوع است و از كيفيات نسبت نيست تا مقدم آن شرطيه وجود موضوع باشد و تالي آن ثبوت محمول. و به گفته مولانا صدرالدين شيرازي تفاوت بسيار است كه شرط از متممات موضوع باشد يا كيفيت نسبت حكميه ميان مقدم و تالي. تنها عاملي كه قضيه را به صورت شرطيه بيرون ميآورد اشتراط و تقدير در كيفيت نسبت است كه از آن به ملازمه تعبير ميكنند نه ابهام و تقدير در موضوع. و من يؤت الحكمة فقد اُوتي خيراً كثيراً.» (60)
مكتب اصولي سامرا حوزهي شيعي شهر سامرا در عراق با هجرت فقيه و اصولي نامدار، مرجع بزرگ شيعيان عصر خويش و مجدّد مذهب در رأس قرن چهاردهم هجري، ميرزا محمد حسن حسيني شيرازي (متوفي 1312 ه.ق) از نجف به آن ديار (شعبان 1291 ه.ق) بنيان يافت. گروه كثيري از شاگردان او به دنبال استاد، نجف را ترك و در سامرا رحل اقامت افكندند. با پيوستن فضلاي جوان و پر نشاط از گوشه و كنار، به عزم تحقيق و تحصيل، شمار آنان روزبهروز افزون گشت. وجود ميرزاي شيرازي در بقا و دوام اين حوزه نقش اصلي را ايفا ميكرد و لذا با فوت او اكثريت قاطع آن بزرگان متفرق و به سوي كربلا و نجف عزيمت نمودند. ولي عليرغم عمر كوتاه حوزهي سامرا كه از آغاز تا انجام بيش از بيست سال طول نكشيد، با توجه به حضور فعال استوانههاي بزرگ علمي درخصوص روش تحقيق و پژوهش در فقه و اصول، مكتب خاصي شكل گرفت كه در لسان اهل نظريه «مكتب سامرا» شهرت دارد. اين مكتب در حقيقت همان روشي است كه ميرزاي شيرازي با تأثيرپذيري از اساتيد خويش در تدريس و نگارش فقه و اصول براي خود برگزيده بود و حتي قبل از عزيمت به سامرا در نجف اشراف بدان روش سلوك مينمود، و وجه نامگذاري به مكتب سامرا، صرفاً آن است كه در دوران هجرت به آن ديار روش و مكتب مزبور به صورت ويژهي خود، ترويج يافته است. شاهد اين مدعا تقريراتي است كه مرحوم ملاعلي دوزدري، تلميذ با سابقهي ميرزاي شيرازي، از درس اصول استاد خويش در دوران اقامت ايشان در نجف به رشته تحرير در آورده است كه در مقايسه با آثار ميرزا حبيباللّ'ه رشتي، فقيه و اصولي معاصر ميرزاي شيرازي از نظر شيوهي طرح مسائل، وحدت رويه كاملاً مشهود است.
نكتهي قابل توجه اينكه با وجود تشكيل حوزهي سامرا و جاذبهي شديد ميرزاي شيرازي و انتقال مرجعيت عامهي شيعه از نجف به سامرا كه با صدور فتواي تنباكو و به زانو درآمدن دولت بريتانيا در قرارداد اقتصادي كمپاني رژي، چهرهي جهاني به خود گرفت، حوزهي كهن نجف اشرف استقرار و بقاي خود را از دست نداد. گروه زيادي حسب ميل خود و يا به سفارش و توصيهي ميرزاي شيرازي كماكان در آنجا ماندگار شدند و به حيات علمي خويش ادامه دادند. اينان نيز براي خود روشي را در نگارش و تحقيق برگزيدهاند كه به «مكتب نجف» اشتهارد دارد و در رأس اين مكتب آخوند ملامحمدكاظم خراساني قرار گرفته است. ويژگيهاي بارز مكتب اصولي سامرا را به طور خلاصه ميتوان به شرح زير بيان نمود: 1- طرح تفضيلي هر مسئله از مسائل علم اصول. 2- مطرح كردن كلبهي مسائل حتي آن دسته كه يا به طور كلي فاقد ثمره فقهي هستند و يا كاربرد آنها اندك است. 3- پرداختن به اكثر اقوال موجود در هر مسئله حتي اقوالي كه بيّن الفساد هستند. 4- توجه ويژه به وجههي نقلي مباحث اصولي و ورود كمتر به تحليلهاي عقلي. 5- قوي بودن نگرشهاي بنايي و ترجيح آنها بر نگرشهاي مبنايي در رابطه با اقوال و نظريات اصولي. خلاصه آنكه مكتب سامرا روشي است مبتني بر آميختگي ميان عناصر؛ تتبّع، تحقيق، پرداختن تفضيلي به تمام و يا اكثر مباحث اصولي و تكثير روزافزون مباحث، خواه كاربردي باشند و خواه نباشند. مهمترين آثار اصولي كه به روش مكتب سامرا نگاشته شده و ويژگيهاي نامبرده در آنها نمايان است عبارتند از: 1- تقريرات ميرزاي شيرازي، تأليف ملاعلي دوزدري. 2- بدايع الافكار، تأليف ميرزا حبيباللّ'ه رشتي. 3- بشري الاصول (تقريرات مرحوم سيدحسين كوهكمري)، تأليف ميرزا محمد حسن مامقاني. 4- رسالهي تعادل و ترجيح، تأليف حاج سيد محمد كاظم طباطبايي يزدي صاحب عروةالوثقي. 5- رسالهي اجتماع امر و نهي، تأليف همان فقيه بزرگ. اين روش موجب گرديد كه علم اصول به تعبير آيتاللّ'ه بروجردي «متورّم» شود و اشتغال به آن با وجود آنكه علم اصول علمي است آلي و جنبهي مقدميّت براي فقه دارد، سبب دغدغهي خاطر فقيهان شده و از اين رهگذر راهزن فقه گردد و فقه پژوهان را از آنچه مقصود اصلي علم اصول است. باز دارد. (61) مكتب اصولي نجف بازتاب مخالف مكتب سامرا نسبت به شيوهي پردازش علم اصول و توسعهي بيرويه آن را ميتوانيم در مكتب اصولي نجف مشاهده كنيم و آن رابه عنوان «دورهي پيرايش و ويرايش» علم اصول معرفي نماييم. پيش كسوت اين مكتب، آخوند ملامحمدكاظم خراساني، از شاگردان شيخ انصاري و از فحول تلامذهي ميرزاي شيرازي است و همان طور كه اشاره شد همراه استادش به سامرا شدّرحال نكرد و شايد به توصيهي وي در نجف باقي ماند. وي با تأليف اثر گرانقدر «كفاية الاصول» گامي بزرگ در اين راه برداشت. او آغازگر نهضتي نوين در علم اصول است و پس از وي شاگردانش راه استاد را ادامه دادند و در اين راه از هرگونه تلاش قلمي و بياني دريغ ننمودند. گفتمانهايي كه در نقد روش سامراييان منتسب به تلامذهي آخوند خراساني براي ما روايت شده، حكايتگر عمق ذهنيت حاكم بر اين گروه است. مشهور است كه مرحوم آقا سيدمحمد فشاركي اصفهاني (متوفي 1316 ه.ق) بعد از رحلت استادش ميرزاي شيرازي به نجف اشرف منتقل شد. گروهي از تلامذهي برجستهي آخوند خراساني با تشويق ايشان به مجلس درس وي حضور يافتند. در ميان آنان، اصولي سترگ قرن معاصر مرحوم آقا ضياءالدين عراقي درخشش ويژهاي داشت. وي پس از مدتي درس فشاركي را ترك و مجدداً به جرگهي درس استاد اصلي خود، صاحب كفايه، پيوست. وقتي از وي علت اين امر سؤال شد، در پاسخ گفت «تفاوت ميان درس آخوند خراساني با آقاي فشاركي اين است كه فرضاً شخصي به قصد زيارت مرقد حضرت مولي علي (ع) وارد نجف شود و راه را نداند. يكي دست او را گرفته و از كوچه پس كوچهها و مسيرهاي پرپيچ و خم او را عبور ميدهد تا سرانجام او را به مقصد ميرساند، و ديگري دست او را ميگيرد و از مسير مستقيم و روشن وي را به حرم مطهر واصل مينمايد. راهنماي اول آقاي فشاركي است و راهنماي دوم آقاي آخوند خراساني است!»
و بالاخره اگر سالها بعد از لسان مرحوم آيت اللّ'ه بروجردي، يكي ديگر از اصحاب مبرّز حلقهي درس مرحوم آخوند خراساني، در انتقاد از حجم علم اصول و تورّم آن اظهار تأسف ميشنويم، دقيقاً بازتاب همان فكر است. ولي ذكر اين نكته نيز ضروري است كه اينگونه نقدها و ايرادات در مورد علم اصول از سوي اين بزرگان، صرفاً درخصوص روش و شيوهي مكتبي است كه مدتي بر حوزههاي علمي شيعي به خصوص حوزهي سامرا حكمفرما بوده است، و به هيچ وجه، آنان در مقام تخفيف و كاهش ارزش فرآوردههاي فكري اين دانش نبودهاند. نظر نقادان بر آن بوده كه هدف اصلي فقه است و علم اصول نقش ابزاري و مقدمي دارد و شيوهي طرح مسائل بايد به گونهاي باشد كه كاربرد آن در فقه روشن و ملموس گردد. پيشوايان نهضت ويرايش نگران آن بودهاند كه كاوشهاي فكري در علم اصول چنان نقشي محوري و اصلي و به اصطلاح خودشان «موضوعيت» بيابد كه مقصود اصلي يعني فقه، تحتالشعاع قرار گيرد. انگيزه آنان كاملاً با آنچه كه در دوران ما دستآويز برخي ناآشنايان قرار گرفته، تفاوت ژرف دارد. اينان همچون كودكاني كه در مواجههي با اشيا شگفتآور به جاي فروتني و بهرهيابي، به پرتاب سنگ مبادرت نموده و فرار ميكنند، بيرحمانه بر اين ميراث عظيم فكري ميتازند و عقدهي جهل را بدين وسيله ميگشايند، كه در عرصهي دانش اين امر ناسپاسيِ آشكاري است. به هر حال، مهمترين آثار اصولي كه در فضاي نهضت ويرايش تهيه و تحرير گرديد، به شرح زير است: 1- كفاية الاصول، اثر پيشواي نهضت و بنيانگذار مكتب اصولي نجف مرحوم آخوند ملامحمد كاظم خراساني. 2- مقالات الاصول، اثر آقا ضياءالدين عراقي. 3- الاصول علي نهج الحديث، اثر حاج شيخ محمد حسين اصفهاني مشهور به كمپاني. 4- نهاية الدراية في شرح الكفايه، اثر همو. 5- فوائد الاصول و اجود التقريرات كه هر دو تقريرات درس اصول ميرزا حسين غروي نائيني (متوفي 1355 ه.ق) ميباشند. 6- بدايع الافكار و نهاية الافكار كه هر دو تقريرات درس اصول آقا ضياءالدين عراقي ميباشند. مكتب اصولي نجف به زودي بر مكتب سامرا تفوّق يافت و به سرعت مرزها را در نورديد، به طوري كه همهي حوزههاي علميهي اقماري شيعه را پيرو خود ساخت و «كفاية الاصول»، كتاب درسي سطوح عاليه شناخته شد.
مكتب قم يا مكتب اعتدال شايد بتوان گفت كه عكسالعمل مكتب اصولي سامرا، پيشكسوتان نهضت پيرايش نجف را به افراط كشانيد. تا آنجا كه پيشواي نهضت را در تأليف «كفايةالاصول»، به منظور خلاصهنويسي و قناعت به كمترين جملات، دچار اغلاق و ارائهي جملاتي لغز و معماگونه نمود كه در بعضي موارد تفسير آنها براي حاشيهپردازان بعدي سالها موضوع بحث و گفتگو قرار گرفت و هنوز همگاه و بيگاه ادامه دارد، و جالب است كه مواضعي مشاهده ميشود كه ميان شاگردان اوليهي آن بزرگوار كه دروس استاد را بلاواسطه درك كردهاند، اختلاف نظر بر سر مقصود او وجود دارد.
در اين اوان، حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي (متوفي 1315 ه.ش) يكي از برجستهترين شاگردان مرحوم سيدمحمد فشاركي اصفهاني (متوفي 1316 ه.ق) به نگارش كتابي مستطاب همت گماشت به نام «دررالفوائد» (62) كه از نظر سبك و شيوهي طرح مسائل و آيين نگارش نه از «كفايةالاصول» الگو گرفته و نه از مكتب سامرا پيروي كرده است، بلكه از همان روزهاي پس از تأليف به داشتن سبك بديع و طرح جديد اشتهار يافت. (63) مقايسهاي كوتاه ميان كتاب درر و آنچه از قلم (64) مرحوم سيدمحمد فشاركي (قده) در «الرسائل الفشاركيه» آمده، نشان ميدهد كه مؤلف «درر» هر چند متأثر از آراء استاد فرزانهي خويش است، اما آراء و انديشههاي نو و ابتكارات جديد وي در مواضع متعدد، آشكارا ميدرخشد. افزون آنكه در شيوهي طرح مباحث، روش كاملاً بديع و ويژهي خود را در پيش گرفته است. از سوي ديگر، بيترديد در زمرهي نخستين منتقدان آراء اصولي صاحب كفايه در اوج شهرت و رواج افكار او به شمار ميرود. (65)
اين شيوه به دنبال تأسيس حوزهي عمليهي قم، توسط مؤلف عالي مقام «درر الفوائد» تجلّي و رواج يافت كه جا دارد آن را «مكتب قم» بناميم. ويژگيهاي عمدهي اين مكتب اصولي عبارتند از: 1- ساده نگاري مباحث اصولي و دوري از پيچيده ساختن مباحث و اجتناب از اغلاق. 2- زدودن دقايق فلسفي و عقلي محض از مباحث اصول (66) و جايگزين كردن بناي عقلا و عرف خردمندان در ساختار قواعد اصولي و ارائهي راهكاري عرفي منطبق با ذوق سليم در مباني استنباط احكام شرعيه. 3- برخوردي نو با مباحث عميق و مشكل اصول و طرح استدلالات جديد براي اثبات رأي مختار. ويژگي اخير اسباب توجه بزرگان معاصر مرحوم شيخ مؤسس را نسبت به درر و نقادي آراي ايشان فراهم ساخته است. آقا ضياءالدين عراقي در مقالات الاصول، و آقا شيخ محمد حسين اصفهاني در «نهايةالدرايه» و حاجآقا رضا مسجد شاهي اصفهاني در «وقايةالاذهان» از جمله آن بزرگانند. شايستهي ذكر است كه همين استقامت سليقه در آثار فقهي ايشان نيز جلوهگر است. فقه به جاي مانده از ايشان نيز با فقه نجف تفاوتي آشكار دارد. به سبك رايج در نجف، فقه صناعتي محض نيست، بلكه بخش مهمي از دقتهاي فقهي ايشان مربوط به بخش فقه الحديث است. سبك شيخ مؤسس بعدها توسط شاگردان دلباختهي وي، به نحو عميق و مستوفي تعقيب شد و موجبات تمايز هر چه بيشتر مكتب قم از مكتب نجف را فراهم ساخت و به نظر ميرسد سبك مزبور آن چنان بر فضاي حوزهي منورهي قم حاكم بود كه بزرگان وارد به حوزه، از جمله آيتاللّ'ه بروجردي نيز تحت تأثير همين فضا به تعليم پرداختهاند و حسب اطلاع به كرات آن را ستودهاند. از افراد موثقي شنيدهام كه آيتاللّ'ه بروجردي (طاب ثراه) گفته است: از «كتاب الصلوة» مرحوم حاج شيخ (عبدالكريم حائري يزدي) استقامت سليقهي ايشان در مباحث فقهي و اعمال قواعد اصولي به خوبي آشكار ميگردد.
پانوشتها 1. Weiss, BG. "USSUL ALFIQH, the Encyclopeda of Religion, Ed. M. Eliade, v.15, p.155, (1995). 2. براي نمونه، ر.ك به مفيد، التذكرة صص 27-28؛ غزالي؛ المستصفي، ج 1، صص 4-5 3. محقق حلي، معارج الاصول ، اعداد محمدحسين الرضوي، قم - ط اول، 1403 ق. 4. سيدمرتضي (متوفي 436 ق) چنين ميگويد: اعلم ان الكلام في اصول الفقه انما هو علي الحقيقة كلام في ادلة الفقه، يدل عليه انا اذا تأملنا ما يسمي بانه اصول الفقه، وجدناه لايخرج من اين يكون موصلا الي العلم او متعلقاًبه و طريقاً الي ما هذه صفته، والاختبار يحقق ذلك. ولايلزم علي ما ذكرناه ان تكون الادلة و الطرق الي احكام فروع الفقه الموجودة في كتب الفقهاء اصولاً للفقه لان الكلام في اصول الفقه انما هو كلام في كيفية دلالة ما يدلَ من هذه الاصول علي الاحكام علي طريق الجملة دون التفصيل. (سيد مرتضي، الذريعه، ج 1 ص 7، تصحيح ابوالقاسم گرجي). 5. ر.ك: ميرزاي قمي، قوانين الاصول ، ج 1، ص 5، چاپ سنگي تبريز. 6. آخوند خراساني، كفاية الاصول ، ج 1 ص 9. 7. ر. ك به: دارمي ، سنن، ج 1، ص 145، كليني، كافي ج 2 ص 28. 8. ر.ك به: محقق داماد، سيدمصطفي، اصول فقه ، دفتر سوم، اصول عمليه و تعارض ادله ، ص 121، دفتر نشر علوم اسلامي، تهران 1378. 9. ر.ك به: دارمي، همان ، ج 1 صص 48-49. 10. ابوزهره ، الشافعي، صص 197-196. 11. ابنخلدون، مقدمه، ص 355، چاپ چهارم، داراحياء التراث العربي ، بيروت. 12. ر.ك به: امين استرآبادي، الفوائد المدنية ، چاپ سنگي، بيتا. 13. سيدحسن صدر، تأسيس الشيعه ، ص 310، چاپ شركة النشر و الطباعة العراقيّة المحدودة. 14. ر.ك به: ابن النديم، الفهرست ، ص 224، نجاشي، الرجال ، ص 433. 15. ر.ك به: ابنالنديم، همان ، 224؛ طوسي، الفهرست ، ص 181. 16. نجاشي، همانجا . 17. طوسي، همانجا . 18. ابن النديم، الفهرست ص 235 و طوسي، الفهرست ص 13. 19. ابن النديم، همانجا . 20. ر.ك به: سيدمرتضي، الانتصار ، 238. 21. ر.ك به: همانجا . 22. ر.ك به: مفيد، التذكره ، ص 44؛ سيد مرتضي، الدريعه ج 2، ص 41 به بعد. 23. ر.ك به: محقق داماد، سيدمصطفي، دائرةالمعارف بزرگ اسلامي ، ج 2، مدخل ابن ادريس. 24. ر. ك به: عدة الاصول ، ج 1، صص 340-339. 25. السرائر ، ص 3. 26. ر. ك به: علاّمه حلّي، الاجازة ، ص 104. 27. ر. ك به: المعتبر : صص 5-6. 28. ر.ك به: ذكري الشيعة ، ص 5. 29. ر.ك به: شهيد ثاني، اجازة للشيخ حسين بن عبدالصمد، بحارالانوار مجلسي، كتاب الاجازات ، بيروت 1403 ه .ق. 30. ر.ك به: كشف المحجة ، ص 127، چاپ نجف، 1370 ق. 31. ر.ك به: الفوائد المدنيّة ، صص 47-48. 32. ر.ك به: همان ، ص 17. 33. همانجا . 34. مشهور است كه ميرزاي شيرازي بعد از وفات محقق صاحب حاشيهي بر معالم رهسپار نجف اشرف ميشود و براي بهره و استفاده از درس خارج در دروس خارج نجف حاضر شده تا در آن ميان درسي را برگزيند و در نجف بماند، اما بعد از چندي تفحص به درسي برنميخورد كه ترجيحي بر درس بعضي از اساتيد اصفهان ايشان داشته باشد، لذا تصميم به مراجعت به اصفهان ميگيرد. دوست جديد وي آخوند ملاعلي نهاوندي كه از تصميم ميرزا با خبر ميشود، به ميرزا ميگويد: چندي است شيخي دزفولي در نجف به تدريس خارج فقه و اصول پرداخته و بسيار محققانه به طرح مباحث ميپردازد. او به اصرار ميرزا را به جلسه درس شيخ ميبرد. ميرزا با دقت به درس شيخ توجه كرده و ميبيند كه شيخ چگونه با مهارت از نظرهاي گوناگون دفاع كرده و سپس با تحقيقات بديعِ خود آنها را نقد و رد ميكند. ميرزا با ديدن چنين قدرت علمي از شيخ، سخت شيفتهي درس وي ميشود. چون درس به پايان ميرسد، ملاعلي نهاوندي ميرزا را به شيخ انصاري معرفي ميكند و او را به فضل و ذكاء ميستايد و ميگويد كه او قصد بازگشت به اصفهان دارد. ميرزا كه با ديدن درس شيخ و مهارت فوقالعادهي علمي او مواجه شده بود، از تصميم خود عدول كرده و اين شعر شيخ اجل سعدي شيرازي را در حضور شيخ ميخواند: چشم مسافر چو بر جمال تو افتد عزم رحيلش بدل شود به اقامت و در نجف ميماند و ميرسد به آنجا كه رسيد. 35. ر.ك: المظفّر، محمدرضا، اصول الفقه ، ج 2، ص 220، چاپ نجف اشرف، 1386 ق. 36. براي نمونه ر.ك: نراقي، ملااحمد، مناهج الاحكام و الاصول ، مبحث استصحاب امور تدريجيّه، چاپ سنگي، بدون شماره صفحه. 37. ر.ك به: فرائد الاصول ، مبحث استصحاب احكام شرايع سابقه. 38. ر.ك به: شهيد مطهري، مرتضي، شرح مبسوط منظومه ، ج1، ص 289. 39. ر.ك به: خراساني، كفايةالاصول ، ص 7 آل البيت 1409 ه.ق. قم. 40. ر.ك به: همان ، مبحث واجب تخييري، و نيز در مبحث تعدد شرط ص 201. 41. ر.ك به: همان ، مبحث شرط و جزا ص 201. 42. ر. ك به: همان ، مبحث تعلق امر به طبايع، ص 139 و مبحث اجتماع امر و نهي ص 159. 43. همانجا . 44. همان ، ص 159. 45. همان ، ص 158. 46. همان ، ص 159. 47. همانجا . 48. همانجا . 49. همان ، ص 408 مبحث استصحاب. 50. همان ، ص 68 مبحث طلب و اراده. 51. همان ، ص 2 مبحث شرط متأخر. 52. همان ، ص 51، و نيز ر.ك: بساطت و تركب مشتق در بستر ادبيات عقلي اسلامي ، اثر نگارنده، خردنامه صدرا، سال 1378، تهران. 53. ر.ك به: كفاية ، ص 52 مبحث مشتق. 54. همان ، ص 53، مبحث مشتق. 55. همان ، ص 102، مبحث واجب معلق. 56. همان ، ص 64، مبحث طلب و اراده. 57. همان ، ص 258، مبحث حجيت قطع. 58. همان ، ص 413، مبحث استصحاب احكام شرايع سابقه. 59. ر.ك به: مرتضي مطهري، شرح مبسوط منظومه ، ج 1، ص 289، انتشارات حكمت، تهران، 1404 ه.ق. 60. حائري يزدي، مهدي، كاوشهاي عقلي نظري ، آخرين صفحات، چاپ اوّل، دانشگاه تهران 1347 ه.ق. 61. از مرحوم حاج شيخ محمدحسين اصفهاني تلميذ ديگر آخوند خراساني كه در جامعيت از نوادر قرن به شمار ميرود، جملهي منتقدانه ديگري به شرح زير روايت شده است. ناقل اين جمله مرحوم آيتاللّ'ه حاج سيدعبدالعلي سبزواري صاحب كتاب تهذيب الاصول و مهذب الاحكام است. وي ميگويد: سمعت من استاذي العلامة الشيخ محمدحسين الاصفهاني: ان الاصول كلبُ يمنع صاحبه من حديقة الفقه. نقل از محلّة النور، چاپ لندن. 62. اين كتاب با نام « دررالاصول » نيز به چاپ رسيده است، و شايد به جهت اشتراك اسم اوليهي آن با كتاب «دررالفوائد» آخوند خراساني كه مجموع حواشي ايشان بر رسايل شيخ انصاري است نام آن به دررالاصول تغيير كرده باشد. 63. از دايي بزرگوار (مصنّف كتاب حاضر) رحمةاللّ'ه عليه شنيدم كه از قول والد معظمشان نقل كردند وقتي پس از فوت فشاركي به نجف رفتم، مرحوم آخوند خراساني به ديدن من آمدند. در همان جلسه كتاب درر را از من خواستند و نگاهي بدان افكندند و پس از تورق كوتاه، منصفانه گفتند اگر من اين كتاب را قبلاً ديده بودم، كتاب « كفايةالاصول » را بدان سبك و طرح نمينوشتم. 64. اخيراً به صورت معجزهآميزي متن تقريرات درس اصول مرحوم فشاركي اصفهاني به قلم و خط مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائزي يزدي (طاب ثراه) به دست اينجانب رسيده است. اين جزوه كه مشتمل است بر دورهي كامل ادلّه عقليه در روستاي هزاوه از قراء اطراف اراك، در منزل جناب حجةالاسلام مهدوي هزاوهاي يافت شده كه حسب نقل ايشان مرحوم شيخ مؤسس در سفر نخستين به اراك در اين روستا تابستان را ميگذراندند. و آنگاه كه اراك را ترك ميكنند، اثاث البيت از جمله تعدادي كتب و دست نوشتههاي خود را در پستويي از اطاق جاي داده و علي الظاهر بعدها به علت كثرت مشاغل فراموش كردهاند. راقم اين سطور بر آن است كه براي بهرهيابي اهل پژوهش آن را به چاپ رساند. دعاي خير موالي كرام موجب عنايات و كسب توفيق الهي است. 65. در كتاب « دررالفوائد » هر جا مطلبي از صاحب « كفايةالاصول » نقل شده، و مورد نقد قرار گرفته منبع نقل نظر فقط جلد اول كفايه و حواشي ايشان بر رسايل شيخ انصاري است و لذا با توجه به آنكه تاريخ چاپ نخستين جلد كفايه در سال 1324 ه.ق. و چاپ جلد دوم 1325 ه.ق است، تاريخ تأليف درر را ميتوان حدس زد. البته در حواشي «منه» بر درر كه به دوران اقامت اراك و قم مربوط ميشود از جلد دوم نيز نقل مطلب شده است. 66. بعضي از نگارندگان اصولي معاصر ايشان آن چنان مباني اصولي را بر فلسفه مبتني كردهاند كه گويي اصول شاخهاي از فلسفه است. شيخ مؤسس اين طرز تلقي را افراط ميدانسته و بر آن مهر تأييد ننهاده است. به طوري كه مشهور است، گاه در پاسخ به اعتراضات و انتقادات عقلي بعضي از شاگردان خويش كه در مجلس درس ايراد مينمودهاند، ميگفته است «اگر معقول نخواندهام، عقل كه دارم» منظور از اين جمله آن است كه من بر اين باورم كه در علم اصول بايستي عقل به دور از شوائب و مغالطات و مجادلات فني به كار گرفته شود. به عبارت ديگر: عقل نزديك به عرف سليم.
کد مطلب: 269
|

باسلام خيلي خوب ومفيد است كمال تشكر دارم لطفادوستان نام انتشاراتي كتاب اصول فقه 1 استاد محقق واگر ممكن است شماره تلفن آنرا براي من ايميل كنيد
با تشكر وحيد |
| شنبه 12 بهمن 1387 ساعت 23:15 |
| behkamiyan@yahoo.com |
اجازه میخواهم در اینجا نظراتم را در باره خلقت انسان از دیدگاه کلامی مطرح نمایم:
به نام خداوند جان و خرد
منت خداي را عزوجل كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت . هر نفسي كه فرو مي رود ، ممد حيات است و چون بر مي آيد مفرح ذات ، پس در هر نفس دو نعمت است و بر هر نعمت شكري واجب .
از دست و زبان كه برآيد كز عهده شكرش بدر آيد
يكي از معماهاي حل نشده آفرينش اثبات علمي خلقت حضرت آدم (ع) و حضرت حوا (ع) به عنوان مبدأ و منشاء خلقت انسان مي باشد . خلق آدم (ع) در چند هزار سال پيش به صورت انساني كامل و داراي دانائي و علم لدني و آموخته هاي كامل از تمام علوم و به صورت جهش يافته مغايرت اساسي با وجود انسانهاي اوليه ، با سابقه چند ميليون ساله دارد . انسانهايي كه براي رسيدن به مرحله حداقل آگاهي آدم طبق كشفيات و مستندات علمي و آثار به جامانده كه حكايت از يك سير تكاملي دارد ميليونها سال وقت نياز داشته اند تا به تمدن ، خداشناسي ، اجتماع و قانون دست پيدا كنند . در حالي كه آدم (ع) بنا بر خاص بودن و حكم و حكمت خداوند ، عالم به حقيقت تمامي اسماء بوده و اين ميراث را براي فرزندان خود بجا گذاشته است . انسان اوليه كه از يك تك سلولي جهش يافته به يك موجود چند سلولي و موجودي داراي اعضاء و جوارح مبدّل گرديده و براي ادامه حيات قدم به خشكي نهاده و توانسته روي دست و پا راه برود و كامل و كاملتر شده تا به شكل يك موجود دو پاي داراي قدرت تفكر و تكلم گردد ، با آدمي كه در نهايت كمال توسط خداوند آفريده شده فرق دارد و همين تفاوت ما را به تفكر وامي دارد كه كداميك منشاء آفرينش انسان است و ما از نسل كدامين هستيم . براي رسيدن به حقيقت لازم است ، نگاهي دوباره به دور از تعصب و غرورِ نژادي به سابقه خود داشته باشيم ؛ تعصب تيره ترين پرده در مقابل تلألو نور حقيقت و آشكار شدن واقعيت مي باشد ، چشم آدمي را نابينا و گوش او را ناشنوا و جز توهمات و خيالات در ذهن وي نمي پروراند . بدترين و خبيث ترين ابزار شيطان براي سلطه بر آدم و گمراه ساختن بني بشر تعصب و غرور است كه هر يك به تنهايي مي تواند از انسان كامل ، نادانترين و خطرناكترين مخلوق خدا را به وجود آورد تا چه رسد كه هر دو در وجود اين مخلوق هوشمند آميزش پيدا كند . هرگاه آدمي بر تعصب تكيه كرده خواسته يا ناخواسته رفته رفته از نور حقيقت دور افتاده و در دام توهمات و بافته هاي ذهني به باورهاي غلط ايمان آورده و هر چه غير آن را منكر و زشت تلقي نموده است . هرگاه شيطان در گمراه كردن انسان عاجز و زبون گرديده او را به هر مكر و حيله اي كه توانسته ، سوار بر مركب غرور كرده ، تا به نيستي و ديار تاريكي و جهل هدايت نمايد و زماني كه پيوند تعصب و غرور را در درون كسي به حد كمال برساند با فراق بال به سقوط او در در ورطه سياهي و تباهي توجه مي دارد . وقتي فردي به اين مرحله برسد به دست خود رشته هاي گمراهي و هلاكت را چنان محكم و منسجم در اطراف خود مي تند كه ديگر هيچ نوري از حقيقت نتواند بر قلب و وجود او راه يابد . پس بايد هميشه از اين دو عفريت گمراهي برحذر و بر اعجاز معجون آن دو آگاه باشيم ، تا حقيقت را گم نكنيم . شايد بتوان سخت ترين قسمت نبوت حضرت محمد (ص) را شكستن و از ميان بردن تعصب كوركورانه اعراب نسبت به باور و اعتقادات بي پايه و اساسشان دانست . تعصبي كه جز رسول خدا كسي را ياراي از ميان برداشتنش نبود ، همانا بزرگترين جنگ امام علي (ع) از ميان برداشتن گروه خوارج بود ، ايشان مي فرمايند ؛ من چشم فتنه را در آوردم و جز من كسي جرأت اين كار را نداشت ، چرا كه خوارج از متعصب ترين افراد نسبت به اجراء احكام الهي بودند و سوار بر مركب غرور خود را تنها هدايت يافتگان مكتب اسلامي مي دانستند و باقي مسلمين را كافر و مرتد بر مي شمردند .
و امّا بعد :
حلقه گمشده خلقت ؛ خداوند بر آن شد كه آدم (ع) را خلق نمايد ، فرشتگان سئوال كردند ؛ آيا اراده الهي بر آن قرار گرفته است تا موجودي كه بر روي زمين فساد و خونريزي كند خلق نمائيد ؟
حال آنكه ما به تسبيح و ستايش خداوند مشغوليم و خداوند فرمود من چيزي مي دانم كه شما نمي دانيد !
اراده الهي انجام پذيرفت و بر كالبد خاكي روح الهي دميده شد و خداوند بر خلقت خود آفرين گفت و جمله فرشتگان سجده به جا آوردند ، مگر ابليس كه غرور ورزيد و رانده درگاه خداوند و دشمن آدميان گشت . آدم و حوا (ع) ساكن بهشت گرديدند ، اما ديري نپائيد كه با وسوسه و فريب شيطان نافرماني كرده زشتيهايشان بر آنان پديدار گشت و به امر خداوند به زمين خاكي هبوط كردند . از پس گناه ، نادم و پشيمان شده ، گريان و سرگردان رو به درگاه الهي توبه بجا آورده و تقاضاي عفو و بخشش كردند . خداوند توبه آنان را پذيرفت و آدم را بر زمينيان به پيامبري مبعوث گردانيد . خداوند از پس نعمات فراوان هابيل و قابيل را به آنان عطا كرد . فرزندان آدم به جواني رسيدند و ازدواج آنان لازم گرديد . فرزندان آدم براي تداوم نسل آدمي و بنابر نياز ذاتي بايد ازدواج مي كردند و اينجاست كه جاي خالي حلقه گمشده همسران و ادامه نسل بشر پديدار مي شود . آدم (ع) براي فرزندان چگونه و از كجا همسر بيابد ؟ اين سئوال قرنهاست كه بدون جواب مانده است . اين حلقه گمشده نوعي گمگشتگي و آشفتگي در ذهن آدمي ايجاد مي كند كه من از چه ريشه اي پديد آمدم . بنابر روايتي هابيل و قابيل با خواهران دوقلوي مخالف هم ازدواج كردند ، اما بنابر سنّت الهي ثابت گرديده اين امر محال و غيرممكن است كه خداوند و پيامبر او اجازه ازدواج خواهر و برادر را صادر فرمايند و در هيچ يك از اديان الهي در اين مورد جز تقبيح و زشتي چيز ديگري وجود ندارد و هميشه از آن به عنوان يك گناه بزرگ نابخشودني ياد شده ، جز در موارد غير انساني و در زماني كه آدميان همچون حيوانات رفتار مي كنند ، هيچ خواهر و برادري جز احساس كراهت و پليدي از اين موضوع درك نخواهند كرد . پس اين فرض كه خواهر و برادر با هم ازدواج كرده باشند مردود و مسدود مي باشد . فرض ديگر اين است كه براي هابيل و قابيل از بهشت دو فرشته يا پري يا جن فرستاده شده كه اين فرض نيز قابل استناد پذيرفتني نيست ، چرا كه اولاً ديگر فرزندان آدم (ع) چگونه همسر پيدا كردند ، ثانياً تعامل و تجانس جنيان يا فرشتگان بر روي كره خاكي با آدميان امري بعيد و غير ممكن است تا چه رسد به توليد نسل ، ثالثاً نژاد آدم خاكي در زمين با موجودي غير زميني حكمت الهي را مبني بر خلقت انسان زير سئوال مي برد و قطعاً چنين فرضيه اي كه دهها جن به عنوان همسر براي زمينيان از سوي خداوند مقرر گردند امري نامعقول و غيرمنطقي مي باشد و اگر چنين بود ما نيمي از آتش و نيمي از خاك مي شديم .
فرضية ديگر آن است كه خداوند براي هابيل و قابيل از باقيمانده گِل خلقت همسراني خلق نمود . اوّلاً با اين فرضيه اهميت و حكمت يگانگي آفرينش آدم ابوالبشر زير سئوال مي رود و بشريت داراي چندين پدر و مادر مي گردند ، كه خداوند همه را از گِل خلقت خلق كرده ، ثانياً اگر خداوند مي خواست دوباره اقدام به خلق آدميان ديگر نمايد چرا از همان اوّل دو آدم و حوا نيافريد تا مجبور نباشد چندين زن و مرد براي فرزندان آدم (ع) بيافريند ؟ نتيجه اينكه اين سه فرضيه از مهمترين فرضيه هاي موجود در اين خصوص بوده كه هر سه قطعاً مردود و باعث ايجاد اشتباه مي شوند . و اما فرضيه چهارم ؛ نكته مهم در خلقت آدميان ، دقت و توجه بيشتر به تئوري تكامل داروين مي باشد .
اين تئوري كامل نيست ، اما صحيح مي باشد . قطعاً حيواناتي دوپا ، هوشمند و به تمدن رسيده ناشي از تكامل قبل و در زمان خلقت آدم (ع) وجود داشته اند كه فرشتگان از شباهت آدم (ع) با آنان متوجه طغيان و سركشي و خونريز بودن نسل بشر شده اند و دلايل علمي و زيست شناسي كافي در اين زمينه بسيار است و نمي توان قبول كرد كه اين حيوانات باهوش و متكلم به ناگهان منقرض شده اند و ديگر اثر و نسلي از آنان بجا نمانده است ، پس بايد از خود بپرسيم چه به سر آنان آمد و اين موجودات چگونه از گردونه هستي و تاريخ محو گرديدند . اولاً ارادة خلقت حضرت آدم نمي تواند ناقص وجود موجودات هوشمند و يا حيوانات انسان نما ناشي از تكامل طبيعي باشد ، كما اينكه دانشمندان سالهاست در جستجوي پيدا كردن موجودات داراي عقل و هوش در سراسر گيتي تلاش و بررسي مي كنند و حتي گاهي اعتقاد بر اين است كه آنان از انسانها باهوشتر و متمدنتر هستند . ثانياً وجود موجودات انسان نما از ريشة حيواني نيز مانع اراده خداوندي مبني بر خلقت آدم از عدم نيست . في المثل در دو هزار سال پيش در حاليكه ميليونها انسان بر روي كره خاكي زندگي مي كردند اراده خداوند بر آن شد تا دست به خلقتي بسيار مشابه با خلقت حضرت آدم (ع) بزند و ثابت نمايد كه هر آنچه حكمتش باشد انجام خواهد شد و حضرت مسيح را خلق فرمود . با مقايسه خلقت حضرت آدم (ع) و حضرت عيسي (ع) مي توان به اين نتيجه رسيد كه هر آنچه ارادة خداوند باشد همان خواهد شد . همچنين در خلقت حضرت عيسي (ع) به سادگي ثابت گرديد كه حضرت آدم (ع) نيز در زمان و مكاني هبوط كرده كه انسان نماها وجود داشته اند و اين حيوانات هوشمند نيز از مخلوقات خداوند بوده و همه اينها ، نشانة قدرت و علم و حكمت يگانه هستي مي باشد .
ثالثاً اگر در خلق و خوي ، و ذات و عمق وجود نسل بشر دقيق شويم به يقين مي رسيم كه آدميان ، هم داراي مقام انسانيت ، روح الهي و بلند پروازانه در جستجوي تعالي ، و هم خلق و خوي و غريزه حيواني و گاهاً وحشيگري و درندگي و نيز تعصب شديد به تكامل هستند و همين ذات دوگانه انگيزش شر و خير ، هدايت و گمراهي گذشت و انتقام و تكامل و تعالي را در سرنوشت و سرانجام هر آدمي رقم مي زند و در يك جمله وجود انسان از تركيب تكامل طبيعي و تعالي روح الهي دميده شده در كالبد خاكي حضرت آدم (ع) با هم آميخته و سرشته شده و اين تركيب ناشي از آميزش فرزندان آدم (ع) با موجودات انسان نماي هوشمند كه رفته رفته تكامل يافته بودند به وجود آمده .
پس نتيجه اينكه فرزندان آدم (ع) براي ازدواج و تكثير نسل بنا بر ارادة ازلي به همزيستي و آميزش با نوع ديگري از خلقت خداوند كه در طول زمان بسيار به تكامل رسيده و داراي هوش و توان تكلم بودند رجوع آوردند تا ارادة الهي انجام پذيرد و حكمت خدائي جاري گردد .
تلاش و تكاپو و غريزه آدميان و گاهاً كارهاي عجيب و غريب آنها در طول تاريخ بنا بر مستندات و ادله بسيار محكم و انكارپذير براي رسيدن به منتهاي سير كمال نشان از تكاملي بودن وجود آنان دارد ، حركتي كه از ميليونها سال پيش آغاز شده و تا پايان اين تكامل ادامه دارد و از سوي ديگر حس خداجوئي و خداشناسي و دست يافتن به بالاترين درجات تعالي نشان از الهي بودن روح آدمي دارد ، روح بلندي كه مي تواند تمام موانع را براي اوج گرفتن به سوي آسمان از سر راه بردارد و شگفتي هاي تحسين برانگيزي به وجود آورد ، تا آنچه تقدير و خواست خداوند است مبني بر اوج تعالي بشريت به وقوع پيوسته و حكمت الهي ثابت گردد .
در آخر به يك نكته مهم نيز مي توان اشاره كرد كه آدمي براي ادامه حيات بر چهار ارگانيسم تكيه دارد و بدون وجود هر يك از آنها تداوم حيات به مخاطره خواهد افتاد و اين چهار عنصر نيز دليلي بر صحت تئوري تكامل و تعالي مي باشد .
شعور ـ هوش ـ غريزه ـ وسوسه ، انسانها براي بقاء بطور مطلق نيازمند بهره گيري از اين چهار عنصر اصلي هستند . جايگاه عنصر شعور در قلب ، عنصر هوش در سر ، عنصر غريزه در خون و عنصر وسوسه در حواس پنجگانه مي باشد كه اگر هر كدام از آنها را حذف كنيم ادامه زندگي را قطع نموده ايم ، اما نقش اين چهار عنصر دائماً نسبت به يكديگر كمرنگ و پررنگ مي شود و هر كدام در مقطعي نسبت به ديگري حاكم مي شوند . اگر آدمي بتواند در مجموعِ عمر خود شعور را برهوش مسلط نمايد ، غريزه را كنترل كرده و افسار بر وسوسه هاي شيطاني خواهد زد و به تعالي و تكامل توأم خواهد رسيد ، اگر هوش حاكم بر شعور شود آنرا مهجور كرده ، حسابگرانه غريزه را تطميع مي نمايد و از آن لذت مي برد و سوار بر مركب وسوسه به جمع آوري بازيچه ها و لهو لهب دنيا ميپردازد و اگر غريزه بر هوش و شعور تسلط داشته باشد آدمي حيواني هوشمند مي شود كه بر اثر وسوسه هاي شيطاني جز به توحش و شكم پرستي و شهوتراني نمي پردازد .
در پايان اگر وسوسه در مجموع زندگي انسان مسلط بر شعور و هوش و غريزه گردد شعور را به زنجير اسارت كشيده و هوش را پرورش داده و غريزه را سيراب نموده ، موجودي مخوف و نابود گر از آدمي به وجود مي آورد .
و اما اگر هوش را در وجود آدمي بي رنگ كنيم كار انسان به جنون و ديوانگي و زندگي در دنياي خيالي ختم مي شود و اگر شعور را كنار بگذاريم حتي علي رغم هوش بالا در نهايت حماقت بر او قالب مي شود و اگر غريزه را حذف نمائيم ، علاقه به تداوم حيات و بقاء را در آدمي نابود كرده ايم و اگر وسوسه را محو نمائيم ، رسيدن به اهداف بزرگ و هدفمندي انسان را از او سلب كرده ايم .
پس مايه حيات و بقاء انسان براي رسيدن به تعالي و تكامل ، زنجيره به هم پيوسته چهار عنصر شعور ، هوش ، غريزه و وسوسه مي باشد كه هوش و غريزه آن نتيجه تكامل و شعور و وسوسه آن حكمت تعالي مي باشد كه هركدام در زمان خود باعث حركت و پيشرفت در آدمي مي گردند و آنچه كه سرنوشت و سرانجام انسانهارارقم مي زند ، برتري و سبقت وقوی بودن این عناصر نسبت به یکدیگر است که جای بحث بسیار دارد . والسلام ./م
ستایش کنم ایزد پاک را که بیناو دانا کند خاک را به موری دهد مالش نره شیر کند پشه بر پیل جنگی دلیر
بهکامیان 10/5/87 |
| دوشنبه 28 مرداد 1387 ساعت 21:05 |
|