فلسفة تطبيقي و پديدارشناسي (روايت دكتر كربن)
به عنوان مقدمه
در آغاز بايستي از حضور دوباره در اين تالار اظهار خرسندي كنم كه نزديك ده سال از 1958 تا 1969 كوشش كردم تا مفهوم فلسفة ايراني را به گونهاي كه از پيشرفت پژوهشهاي من بر ميآمد براي شنوندگان ايراني بيان كنم. مترجم من در نزد شما دوست ارجمند، استاد نصر بود كه اكنون مدير عامل انجمن ماست. امشب در اينجا گرد آمديم تا يكي از مهمترين كوششهايي را كه در برابر انجمن... فلسفة ايران قرار دارد، يعني فلسفة تطبيقي، مورد بررسي قرار دهيم. كوششهاي فلسفة تطبيقي را چگونه ميتوان مورد توجه قرار داد؟
اصطلاح «فلسفة تطبيقي» فراوان به كار گرفته ميشود اما با اين
 |
 |
ببينيم بررسي پديدارشناسانه چگونه عمل ميكند. بررسي پديدارشناسانه به طور اساسي اين شعار دانش يوناني را پيشه خود كرده است كه sozein phainomena يعني پديدارها (ظواهر) را نجات دهيم. معناي اين سخن چيست؟ پديدار چيزي است كه خود را نشان ميدهد، امري است كه ظاهر ميشود و در اين ظهور چيزي را آشكار ميسازد كه در آن نميتواند آشكار شود مگر در صورتي كه در عين حال در زير آن ظاهر پوشيده بماند. چيزي در پديدار، خود را آشكار ميسازد و خود را جز با پنهان كردن نميتواند آشكار سازد. |
 |
|
همه اگر جهش برخي از دانشهاي تطبيقي، دستور زبان تطبيقي، ادبيات تطبيقي، زيباييشناسي تطبيقي و... را بهخاطر بياوريم بايستي بگوييم كه فلسفة تطبيقي در آغاز راه قرار دارد. اين تأخير، تبيينناپذير نيست. معضل طرح روشي كه بتواند تضميني در برابر روش من عندي باشد وجود دارد زيرا كه هر چيزي با هر چيز ديگر قابل مقايسه نيست. بنابراين بايستي به فن ظريف تحديد حدود ميدان بررسيهاي تطبيقي به گونهاي رضايتبخش توجّه داشت. افزون بر اين، در سرچشمة معضلات، مشكل شمار اندك فيلسوفان قرار دارد كه بتوانند به طور همزمان بر چندين واحد فرهنگي احاطه داشته و ابزار زبانشناسانة لازم براي بررسي متنهاي دست اول را در اختيار داشته باشند.
تا جايي كه من ميدانم، مفهوم فلسفة تطبيقي، براي نخستين بار، در آغاز سالهاي بيست سدهي حاضر در رسالهي دكترايي با همين عنوان توسط پُل ماسون - اورسل كه بعدها استاد كرسي اديان هندي در بخش اديان مدرسهي تتبّعات عالي بود در سوربن طرح شد. ماسون - اورسل سعي داشت تا در حد ممكن، به طور دقيقي به تعريف موضوع فلسفهي تطبيقي بپردازد. وي به طور اساسي موضوع فلسفهي تطبيقي را نه بيان همساني كمابيش گمراهكننده اصطلاحات بلكه مشابهت رابطه (از نوع ab=cd ) ميدانست. اما تحليل وي شايد بيش از حد خراجگزار يگانه افق تاريخ فلسفه به عنوان تاريخ يعني وابستگي به تواتر زماني و احكام مشروط عليت تاريخي بود. شكي نيست كه از اينگونه پژوهشها نميتوان چشم پوشيد؛ اين پژوهشها جاي خود را دارند.
 |
 |
تأويل، چيزي را به اصل خود رساندن است. امري كه كه مورد تأويل قرار ميگيرد ازيك مرتبهي وجود به مرتبهي ديگر آن گذار داده ميشود تا ساختار ذات آن رها شود (امري كه به معناي ساختارگرا بودن نيست). ساختار همان ترتيب مظاهر است. |
 |
|
اما چنين پژوهشهايي در درجهي اول، به طور ذاتي، موضوع فلسفهي تطبيقي نيستند كه يكي از نخستين كوششهاي آن، به درستي، شكل زمان زيسته شده و بنابراين شكفته شدن مفهوم امري به مثابهي تاريخ فلسفه خواهد بود.
بنابراين آنچه فلسفهي تطبيقي ميتواند در بخشهاي متفاوت ميدان ويژهي مقايسه مورد توجه قرار دهد نخست آن امري است كه به زبان آلماني Wesenschau يا ادراك شهودي يك ذات ناميده ميشود. اين واژه به اصطلاحات پديدارشناسي يا به طور دقيقتر به پديدارشناسي خاص هوسرل مربوط ميشود و نه پديدارشناسي وجودي (نميگوييم existentialiste هيدگر). به نظر من درست به دليل ظهور پديدارشناسي است كه كوششي مانند كوشش ماسون - اورسل اعتبار خود را از دست داده است. كوششهايي كه ادراك شهودي يك ذات پيش ميكشد با كوششهايي كه تاريخ علاقمند به تعيين علتهاي تكوين جريانها، تأثيرها و... كه در زمان خاصي ظاهر ميشوند براي استنناج برخي فرآيندها به اميد مقايسه ميان آنها در در برابر خود دارد، تفاوت دارد. پس لازم است كه به اجمال
 |
 |
پديدارشناسي ميتواند ما را از خطرهاي تاريخ برهاند. امروز احساس اين خطرها در نزد برخي از فيلسوفان غربي بسيار شدت يافته است. براي درك اين احساس و توضيح كوشش ما در جهت فلسفهي تطبيقي بايستي به فيلسوف عاليقدري بازگرديم كه در كاربرد واژهي پديدارشناسي فضل تقدم با اوست: منظور من هگل و پديدارشناسي روح اوست. تقدير فيلسوف غربي كنوني چنين است كه نتواند به گونهاي از ارجاع به هگل خودداري كند. |
 |
|
معناي واژهي پديدارشناسي را روشن سازيم.
معناي واژه پديدارشناسي در جاي ديگر در اين باره سخن گفتهام. همين طور اين معنا به هيچ مكتب خاص پديدارشناسي وابسته نيست. نبايستي سعي كنيم كه اين كلمه را به ياري فرهنگ لغت به فارسي ترجمه كنيم؛ بهتر است ببينيم بررسي پديدارشناسانه چگونه عمل ميكند. بررسي پديدارشناسانه به طور اساسي اين شعار دانش يوناني را پيشه خود كرده است كه sozein phainomena يعني پديدارها (ظواهر) را نجات دهيم. معناي اين سخن چيست؟ پديدار چيزي است كه خود را نشان ميدهد، امري است كه ظاهر ميشود و در اين ظهور چيزي را آشكار ميسازد كه در آن نميتواند آشكار شود مگر در صورتي كه در عين حال در زير آن ظاهر پوشيده بماند. چيزي در پديدار، خود را آشكار ميسازد و خود را جز با پنهان كردن نميتواند آشكار سازد. در علوم فلسفي و ديني phإnomإne (پديدار) به صورت اصطلاحاتي بيان ميشود كه پسوند يوناني phanie در آنها وجود دارد مانند hiإrophanie, thإophanie, إpiphanie و غيره... پديدار، ظاهر و بيرون است. آنچه كه در اين ظاهر خود را ضمن پنهان كردن آشكار ميسازد همان باطن و درون است. پديدارشناسي ضمن آشكار ساختن و رها كردن امر ناپيدايي كه خود را زير ظاهر پنهان كرده «نجات دادن پديدار» و ظاهر است. بنابراين شناختن پديدار ] يا [ پديدارشناسي، بيان امر ناپيدا و ناديدني پنهان شده در آن چيزي است كه ديدني است، اينكه پديدار خود را چنان كه ميخواهد به شخصي كه مورد
 |
 |
كوششهايي كه ادراك شهودي يك ذات پيش ميكشد با كوششهايي كه تاريخ علاقمند به تعيين علتهاي تكوين جريانها، تأثيرها و... كه در زمان خاصي ظاهر ميشوند براي استنناج برخي فرآيندها به اميد مقايسه ميان آنها در در برابر خود دارد، تفاوت دارد. پس لازم است كه به اجمال معناي واژهي پديدارشناسي را روشن سازيم. |
 |
|
نظر است بنماياند. پس اين امر روشي است كه با روش تاريخ فلسفه و نقادي تاريخي متمايز است.
اما آيا در اين صورت، پژوهش پديدارشناسانه همان امري نيست كه رسالههاي كهن ما با اصطلاح كشفالمحجوب بيان كردهاند؟ آيا اين همان امري نيست كه با اصطلاح تأويل كه در تفسير معنوي قرآن اساسي است بيان شده است؟ تأويل، چيزي را به اصل خود رساندن است. امري كه كه مورد تأويل قرار ميگيرد ازيك مرتبهي وجود به مرتبهي ديگر آن گذار داده ميشود تا ساختار ذات آن رها شود (امري كه به معناي ساختارگرا بودن نيست). ساختار همان ترتيب مظاهر است.
معناي «پديدارشناسي» به طور كلي جز اين نيست و اين كاري است كه بايستي براي به پايان بردن كوششي در جهت فلسفهي تطبيقي كاملاً متمايز از كوشش تاريخ فلسفه انجام دهيم. بهتر است بگوييم كه پديدارشناسي ميتواند ما را از خطرهاي تاريخ برهاند. امروز احساس اين خطرها در نزد برخي از فيلسوفان غربي بسيار شدت يافته است. براي درك اين احساس و توضيح كوشش ما در جهت فلسفهي تطبيقي بايستي به فيلسوف عاليقدري بازگرديم كه در كاربرد واژهي پديدارشناسي فضل تقدم با اوست: منظور من هگل و پديدارشناسي روح
 |
 |
مفهوم فلسفة تطبيقي، براي نخستين بار، در آغاز سالهاي بيست سدهي حاضر در رسالهي دكترايي با همين عنوان توسط پُل ماسون - اورسل كه بعدها استاد كرسي اديان هندي در بخش اديان مدرسهي تتبّعات عالي بود در سوربن طرح شد. ماسون - اورسل سعي داشت تا در حد ممكن، به طور دقيقي به تعريف موضوع فلسفهي تطبيقي بپردازد. وي به طور اساسي موضوع فلسفهي تطبيقي را نه بيان همساني كمابيش گمراهكننده اصطلاحات بلكه مشابهت رابطه (از نوع ab=cd ) ميدانست. |
 |
|
اوست. تقدير فيلسوف غربي كنوني چنين است كه نتواند به گونهاي از ارجاع به هگل خودداري كند. ما نيز به هگل باز ميگرديم و البته نه از اين حيث كه اجازه دهيم تا ماجراي هگل، خود را بر ما تحميل كند بلكه براي اينكه خود را از بند آن برهانيم. زيرا كه فقط در اين صورت به روشني خواهيم دانست كه چرا درگير صورتهاي متنوع ديالكتيك تاريخي بعد هگلي هستيم و اينكه ما چه امري را در برابر اصالت تاريخيتي كه يكي از صور ديالكتيك تاريخي است قرار دهيم تا بتوانيم بدون ياري جستن از يكي از وجوه ديالكتيك «پديدارها را نجات دهيم».
ما بايد به درستي بدانيم كه چرا آنچه كه اصالت تاريخيت نام دارد حاصل تجزيه يا تلاشي منظومهي هگلي است. ما بايستي از خود سؤال كنيم كه جاي تاريخ كدام است و تاريخ در كجا جريان دارد؟ مبناي تاريخيت يا عدم تاريخيت بشر چيست؟ آنگاه راهي هموار خواهد شد كه ما بتوانيم از طريق آن سه بحث را در فلسفهاي كه در ايران تداوم دارد براي كوششهاي تطبيقي خود برجسته سازيم. اين امر شايد به ما اجازه دهد تا نه تنها مبناي ماجراي غربي بلكه غربيشدن جهان را نيز دريابيم. اين دو امر وجوه پديدار يگانهاي هستند كه همديگر را كامل ميكنند اما نبايستي به خلط آن دو يا يكديگر پرداخت. اين ماجراي دوگانه بر ما روشن خواهد ساخت كه آيا امروزه «مشرقيين» به معنايي كه سهروردي مراد ميكرده وجود دارند، آنان كه به شرق و غرب جغرافيايي اين جهان تعلق ندارند. (1)
پينوشتها
1. هانري كربن، فلسفه ايراني و فلسفه تطبيقي ، ترجمه سيدجواد طباطبايي، تهران، توس، 1369، صص 27-19.
کد مطلب: 512