خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
مولانا : زهر مار، آن‌ مار را باشد حيات‌/ نسبتش‌ با آدمي‌ باشد ممات‌/ پس‌ بد مطلق‌ نباشد در جهان‌/ بد به‌ نسبت‌ باشد، اين‌ را هم‌ بدان‌     ::    هراكليت‌ : ما در يك‌ رودخانه‌، هم‌ پا مي‌گذاريم‌ و هم‌ نمي‌گذاريم‌. ما هم‌ هستيم‌ هم‌ نيستيم‌.     ::    ويتگنشتاين‌ : اثر من‌ شامل‌ دو بخش‌ است‌:بخشي‌ كه‌ عرضه‌ كرده‌ام‌ و بخشي‌ كه‌ ننوشته‌ام‌؛ و دقيقاً اين‌ دو بخش‌ است‌ كه‌ مهم‌ است‌.     ::    اتين‌ ژيلسون‌ : متكلمان‌ از آن‌ حيث‌ كه‌ اهل‌ كلام‌اند، ايرادي‌ بر آنها وارد نيست‌، بلكه‌ مشكل‌ آنها اين‌ است‌ كه‌ خود را در مقام‌ فلاسفه‌ قرار مي‌دهند.     ::    بودا : به‌ راه‌ قدسي‌ نرفته‌ و در جواني‌ گنجي‌ نياندوخته‌اند، كمانهاي‌ فرسوده‌ي‌ دور افكنده‌ را مانند كه‌ برگذشته‌ افسوس‌ مي‌خورند.     ::    هراكليت‌ : به‌ اين‌ لوگوس‌، كه‌ موجودي‌ جاودان‌ است‌، آدميان‌، نانيوشندگانند، چه‌ پيش‌ از آنكه‌ بشنوندش‌، و چه‌ پس‌ از آن‌.     ::    هراكليت‌ : مردمان‌ نمي‌دانند كه‌ چگونه‌ از هم‌ جداشدگي‌ عين‌ به‌ هم‌ پيوستگي‌ است‌:هماهنگي‌ كششهاي‌ متضاد چون‌ در كمان‌ و چنگ‌.     ::    گزنوفون‌ : اگر خدا عسل‌ زرد را نساخته‌ بود، مردم‌ انجير را اكنون‌ بسي‌ شيرين‌تر مي‌يافتند.     ::    اتين‌ ژيلسون‌ : متكلمان‌ از آن‌ حيث‌ كه‌ اهل‌ كلام‌اند، ايرادي‌ بر آنها وارد نيست‌، بلكه‌ مشكل‌ آنها اين‌ است‌ كه‌ خود را در مقام‌ فلاسفه‌ قرار مي‌دهند.     ::    بودا : فرسوده‌ است‌ اين‌ تن‌ و لانه‌ي‌ بيماريها و بسي‌ شكننده‌. اين‌ توده‌ي‌ تباهي‌، فرو مي‌شكند. راستي‌ را كه‌ فرجام‌ زندگاني‌، مرگ‌ است‌.
الهیات دیالکتیکیآرشيو مطلب

بخشهايي‌ از «پرتوي‌ از قرآن‌» اثر آيت‌ اللّه‌ طالقاني‌

مقدمه‌
1- قرآن‌؟!
نزول‌ آن‌ از عالم‌ اعلاي‌ قدرت‌، ظهور آن‌ در حليه‌ي‌ عباراتي‌ برتر از بلاغت‌، و تأثير حكيمانه‌ي‌ آن‌ در هدايت‌، بسي‌ شگفت‌انگيز و خيره‌ كننده‌ است‌؟! كتابي‌ كه‌ پرتو هدايت‌ آن‌ زواياي‌ روح‌ و فكر و نفسيّات‌ و روابط‌ حدود و حقوق‌ داخلي‌ خلق‌ را با يكديگر و همه‌ را با خالق‌ و اعمال‌ را با نتايج‌ روشن‌ ساخت‌ و نفوس‌ را رو به‌ صلاح‌ و اصلاح‌ به‌ پيش‌ برد و استعدادهاي‌ خفته‌ را بيدار كرد و به‌ جنبش‌ آورد، همراه‌ اصلاح‌ نفوس‌ و به‌ كار افتادن‌ استعدادها خيرات‌ طبيعت‌ را جاري‌ و در دسترس‌ همه‌ قرار داد، انديشه‌ها را فرا آورد، جلوي‌ ديدها را باز كرد. شعله‌هايي‌ از ايمان‌ در دلها برافروخت‌، تاريكي‌ اوهام‌ و وحشتها و كينه‌ها را از ميان‌ برد، بندهايي‌ كه‌ در قرون‌ ممتد جاهليت‌ عقلها و انديشه‌ها و دستها را بسته‌ بود و نفوس‌ خلق‌ را ببندگي‌ غيرخدا درآورده‌ بود گسيخت‌، عقده‌هاي‌ واپس‌ زده‌ را گشود، محروميتها را از ميان‌ برد، راههاي‌ قانوني‌ بهره‌برداري‌ از لذات‌ مادي‌ و معنوي‌ را به‌ روي‌ هم‌ باز كرد، با تحولي‌ كه‌ از عمق‌ ضماير و نفوس‌ سرچشمه‌ مي‌گرفت‌ جهشي‌ در انديشه‌ها و اخلاق‌ و آداب‌ پديد آورد، با از ميان‌ بردن‌ اوهام‌ و عصبيتها، فاصله‌ي‌ عناصر گوناگون‌ ناجور و ناهموار را با هم‌ جور و هماهنگ‌ و متحد ساخت‌ و از آنها مجتمع‌ قوي‌ و محكمي‌ بپا داشت‌ تا با قدمهاي‌ استوار و ضماير بيدار و زبانهاييكه‌ بانگ‌ آزادي‌ بخش‌ تكبير از آنها بر مي‌خاست‌ و دستهاييكه‌ قانون‌ عمومي‌ حيات‌ و سايه‌ي‌ رحمت‌ و شهپر عزت‌ را حمل‌ مي‌كرد، و پنجه‌هاي‌ آهنيني‌ كه‌ شمشير درخشان‌ عدل‌ را برمي‌ داشت‌ به‌ سوي‌ جهان‌ از هم‌ گسيخته‌ و نظامات‌ منحط‌ و سرزمينهاي‌ ظلم‌ و جور ديدگان‌ مردم‌ ستم‌ كشيده‌ و وحشت‌ زده‌ برداشتند. سنگرها و حصارهاي‌ ستم‌ طبقات‌ را فرو ريختند، بانگ‌ تكبير و توحيد را بالاي‌ سر سركش‌ترين‌ كاخهاي‌ بت‌ ساازن‌ و معابد اوهام‌ و كمينگاه‌ كاهنان‌ سردادند، با اين‌ بانگ‌ حق‌ و آزادي‌، سرهاي‌ سركشان‌ را بزير آوردند و كلبه‌ نشينان‌ و بنديان‌ ذلت‌ زده‌ را سر بلند و آزاد كردند، و كنار صحرا گرد آمدند تا با مشعلهاي‌ هدايتي‌ كه‌ اين‌ كتاب‌ در سينه‌هاي‌ آنان‌ افروخته‌ بود شهرنشينان‌ متمدن‌ نما را به‌ سوي‌ يك‌ نظام‌ عالي‌ الهي‌ و عدل‌ همگااني‌ رهبري‌ نمايند، و عامه‌ي‌ مردم‌ را از زير فشار مقررات‌ خود ساخته‌ي‌ بشري‌ كه‌ به‌ سود طبقه‌اي‌ و به‌ زيان‌ همگان‌ تحميل‌ شده‌ بود و از ميان‌ پنجه‌هاي‌ خونين‌ طبقات‌ حاكمه‌ نجات‌ بخشند و شخصيت‌ خود باخته‌ي‌ آدمي‌ را با آنها بازگردانند و ارزش‌ انساني‌ را بالا برند. و با تعاليم‌ و مقررات‌ اين‌ كتاب‌ افراط‌ در تمايلات‌ معنوي‌ و مادي‌ و كشش‌ و تضاد ميان‌ خواستهاي‌ روحي‌ و غرايز جسمي‌ در نفوس‌ حاملين‌ اين‌ رسالت‌ و عاملين‌ به‌ اين‌ شريعت‌ از ميان‌ رفت‌، و با توجه‌ به‌ انگيزه‌هاي‌ واپس‌ زده‌ و انجام‌ درخواستهاي‌ مشروع‌ به‌ تهذيب‌ خلق‌ و تكميل‌ نفس‌ و تحكيم‌ عقل‌ پرداختند، و فاصله‌ ميان‌ ديرنشينان‌ و واپس‌ زده‌هاي‌ چشم‌ از دنيا پوشيده‌، و دنيا پرستان‌ چشم‌ به‌ مال‌ و شهوات‌ دوخته‌ را برداشتند و چشمهايي‌ را به‌ ديدن‌ ارتباط‌ و تلازم‌ ماده‌ و معنا و دنيا و آخرت‌ گشودند و در صراط‌ مستقيم‌ عمران‌ دنيا و پيشرفت‌ به‌ سوي‌ عقبي‌ به‌ راه‌ افتادند، و ناهماهنگي‌ ميان‌ جسم‌ و جان‌ را از ميان‌ برداشتند. 

اين‌ توحيد در عقيده‌ و هدف‌ بازشدن‌ چشمهاي‌ جهان‌ بيني‌، اين‌ تحول‌ نفساني‌ و هماهنگي‌ قواي‌ روانيت‌ و بيدار شدن‌ استعدادها و جوشيدن‌ سرچشمه‌هاي‌ فضايل‌، و از ميان‌ برداشتن‌ فاصله‌هاي‌ وهمي‌ و ساختگي‌ و گسترده‌ شدن‌ سايه‌ي‌ عدالت‌، و قدرت‌ سازندگي‌ و ابتكار، همه‌ از آثار تابش‌ مستقيم‌ قرآن‌ بر زواياي‌ نفوس‌ و پرتو هدايت‌ آن‌ بود. 

چنان‌ كه‌ نور و هوا براي‌ ادامه‌ي‌ حيات‌ و پرورش‌ جسم‌ زنده‌ از ضروريات‌ و لوازم‌ است‌، براي‌ ادامه‌ي‌ حيات‌ معنوي‌ و تكامل‌ در همه‌ جهات‌ حيات‌، هدايت‌ از لوازم‌ و ضروريات‌ سازمان‌ معنوي‌ آدمي‌ مي‌باشد، بخش‌ مهم‌ دستگاه‌ جسمي‌ انسان‌ را مغز و مخچه‌ و رشته‌هاي‌ اعصاب‌ منشعب‌ از آن‌ تشكيل‌ مي‌دهندد كه‌ مانند شبكه‌ سراسر بدن‌ را فراگرفته‌ و همه‌ را با مغز مرتبط‌ مي‌دارد، سلولهاي‌ مغز و اعصاب‌ برترين‌ و پيچيده‌ترين‌ و لطيف‌ترين‌ سلولهاي‌ بدني‌ است‌ و قدرت‌ عمل‌ آن‌ در هر ناحيه‌ نامحدود و با محيط‌ بدني‌ غيرقابل‌ قياس‌ مي‌باشد، اين‌ سازمان‌ مرموز و پر دامنه‌ي‌ جسماني‌ نمي‌تواند تنها آلت‌ براي‌ تأمين‌ غذا و شهوات‌ و لذات‌ محدود بدني‌ باشد، در مرحله‌ي‌ اول‌ وسيله‌ي‌ ارتباط‌ و آشنايي‌ با محيط‌ خارج‌ است‌ تا از راه‌ حواس‌ و ادراكات‌، مدركات‌ را جمع‌ و تركيب‌ و تجزيه‌ كند و هر چيزي‌ را تا آنجا كه‌ مي‌تواند بشناسد و در راه‌ بهره‌گيري‌ و درك‌ خواص‌ و آثار و روابط‌ موجودات‌ پيش‌ رود. آدمي‌ همين‌ كه‌ پا به‌ دنيا گذارد با اين‌ سازمان‌ جسمي‌ و موهبت‌ عقل‌ و اختيار فطري‌ مي‌كوشد كه‌ هرچه‌ بيشتر خو را بي‌خبري‌ و جهل‌ نسبت‌ به‌ خودو محيط‌ و جهان‌ برهاند. و هم‌زمان‌ نخستين‌ ضربه‌هاي‌ لطيف‌ امواج‌ نور و به‌ كار افتادن‌ دستگاه‌ تنفس‌ و گردش‌ خود وطلب‌ غذا باز مي‌كوشد تا به‌ محيط‌ چشم‌ باز كند و در پرتو نور هرچه‌ بيشتر ظواهر و مشخصات‌ و حدود آنچه‌ اطراف‌ خود است‌ بشناسد، همان‌ زمان‌ كه‌ چشم‌ كودك‌ مي‌خواهد باز شود و در برابر تهاجم‌ نور مقاومت‌ مي‌كند عقل‌ فطري‌ و دستگاه‌ مغز و اعصاب‌ هم‌ ديده‌ و شنيده‌ها را مي‌خواهد ضبط‌ نمايد و حدود ذاتي‌ و واقعي‌ و آثار و خواوص‌ هر چه‌ را درك‌ كند، آن‌گاه‌ مي‌خواهد كه‌ از خود ناآگاهي‌ به‌ خود آگاهي‌ رسد از همين‌ رو از خود و علل‌ و وجودي‌ و غايي‌ خود جستجو مي‌نمايد و مي‌خواهد هرچه‌ شناخته‌ تو در آن‌ قدرت‌ تصرف‌ يافته‌ براي‌ مقصودي‌ كه‌ تشخيص‌ داده‌ به‌ كار برد، اين‌ پي‌ جويي‌ و پيش‌ روي‌ تا آنجا است‌ كه‌ غرايز بيدار شده‌ و به‌ جنبش‌ آمده‌ و تأثرات‌ از محيط‌ او را منصرف‌ و غافل‌ نگرداند، ولي‌ همه‌ مردم‌ جز افراد انگشت‌ شمار با داشتن‌ شمار با داشتن‌ عقل‌ و اختيار محكوم‌ غرايز و محيط‌ مي‌شوند و پيوسته‌ از ميان‌ انديشه‌هاي‌ محدود و آميخته‌ با تأثرات‌ محيط‌ و جنبشهاي‌ غرايز و عقده‌هاي‌ ناآگاه‌ هدفهايي‌ را مي‌گزينند و چه‌ بسا براي‌ درستي‌ آن‌ مقدماتي‌ به‌ صورت‌ دليلها و برااهين‌ عقلي‌ مي‌سازند، در اين‌ محيط‌ محدود باطني‌ خواه‌ ناخواه‌ عقل‌ آزاد پيشرو دنبال‌ رو غرايز پست‌ حيواني‌ مي‌شود و از راهي‌ كه‌ پس‌ از تحول‌، به‌ سوي‌ كمال‌ در پيش‌ دارد بر مي‌گردد و نيروي‌ انديشه‌ ميدان‌ تنازع‌ را از باطن‌ به‌ محيط‌ زندگي‌ خارج‌ مي‌كشاند، و شخص‌ با انديشه‌هاي‌ مبهم‌ و كشش‌ جواذب‌ غرايز گمراه‌ كننده‌ از حيوانات‌ هم‌ پست‌تر مي‌گردد: «اولئك‌ كالانعام‌ بل‌ هم‌ اضل‌ سبيلا» نه‌ چون‌ حيوان‌ بسته‌ به‌ غرايز محدود مي‌نمايد و نه‌ چون‌ انسان‌ ايماني‌ و عقلي‌ و پيشرو راه‌ روشني‌ در پيش‌ دارد.
با بيان‌ ديگر: انديشه‌ي‌ آزاد و اختيار در عمل‌ امتيازات‌ آدمي‌ است‌، مي‌انديشد كه‌ بفهمد، مي‌انديشد كه‌ صورتي‌ مبهم‌ يا مفصل‌ از غايات‌ و نتايج‌ اعمال‌ خود را تصوير نمايد. آن‌گاه‌تصميم‌ بر عمل‌ مي‌گيرد و عزم‌ حاصل‌ مي‌شود، از اين‌ رو مي‌گويند: «غايات‌ در وجود خارجي‌ و تحقق‌، واپسين‌، و در تصوير و تحريك‌ نخستين‌ است‌ و همواره‌ منشأ فعاليت‌ فاعل‌ مي‌باشند» و هرچه‌ محرك‌- كه‌ همان‌ انديشه‌ غايي‌ است‌- برتر و روشن‌تر باشد عزم‌ بر عمل‌ پا برجاتر و تحير و اضطراب‌ كمتر و محيط‌ عمل‌ و انعكاسات‌ آن‌ وسيع‌تر و آثارش‌ باقي‌تر مي‌باشد، چون‌ درك‌ و تصور كامل‌ واقعيات‌ و منافع‌ و مصالح‌ چنان‌ كه‌ هست‌، و رهبري‌ به‌ آنكه‌ منشأ عزم‌ و تصميم‌ است‌، از قدرت‌ عقول‌ محدود و محكوم‌ و دريافتهاي‌ آن‌ بيرون‌ مي‌باشد، بايد پرتو هدايت‌ برتري‌ بر خردها و نفوس‌ بتابد تا حدود موجودات‌ را تا آنجا كه‌ مي‌توان‌ دريافت‌ و غايات‌ و نتايج‌ اعمال‌ را روشن‌ كند، و رهبر آدمي‌ كه‌ پديده‌يي‌ انديشنده‌ و آزاد است‌ گردد و شخصيت‌ انساني‌ را برتر آرد و به‌ سوي‌ خير و سلاح‌ و بقاء او را پيش‌ برد. اگر چنين‌ پرتو هدايتي‌ بر نفوس‌ نتابد ارزش‌ آدمي‌ كه‌ همان‌ عقل‌ و اختيار و گزيدن‌ است‌ از ميان‌ مي‌رود و آثار و خواص‌ موجودات‌ حتي‌ دانشها و آثار علمي‌ را در راه‌ فساد و افساد به‌ كار مي‌رود، و چشم‌ انداز عقول‌ محدود مي‌گردد و استعدادها چنان‌ كه‌ بايد ظهور نميكند، و جهشي‌ در تكامل‌ پيش‌ نمي‌آيد، اين‌ هدايت‌ برتري‌ است‌ كه‌ مي‌تواند عقول‌ مستعد را به‌ غايات‌ مطلق‌ و نسبي‌ هر پديده‌اي‌ رهبري‌ كند و ساختمان‌ و قواي‌ درهم‌ پيچيده‌ي‌ انسان‌ را باز و هماهنگ‌ سازد و دانش‌ و انديشه‌ها را به‌ سوي‌ محيط‌ و زندگي‌ هرچه‌ برتر سوق‌ دهد، به‌ اين‌ جهت‌ هم‌زمان‌ ظهور عقل‌ مستقل‌ و به‌ جهت‌ پيشرفت‌ استعدادها مردان‌ برتر و پيمبران‌ رهبري‌ برانگيخته‌ شده‌اند و اين‌ رسالت‌ ضروري‌ را كه‌ مانند همه‌ ضروريات‌ حياتي‌ است‌ به‌ ميزان‌ استعداد عقول‌ انجام‌ داده‌اند ولي‌ چون‌ محكوم‌ محيط‌ و محدود به‌ زمان‌اند و در فهم‌ حقوق‌ و حدود و غايات‌ همواره‌ دچار اختلاف‌اند نمي‌توانند هادي‌ باشند، و باين‌ عنوان‌ هم‌ شناخته‌ نمي‌شود، عنوان‌ آنها همان‌ فيلسوف‌، محقق‌، مخترع‌، مكتشف‌، است‌ و بس‌؛ هم‌زمان‌ آماده‌ شدن‌ نفوس‌ عموم‌ براي‌ فراگرفتن‌ هدايت‌ مطلق‌ آيات‌ ابدي‌ قرآن‌ طالع‌ شد، آياتي‌ كه‌ پرتو مستقيم‌ آن‌ نواحي‌ مختلف‌ نفساني‌ و حدود و حقوق‌ و روابط‌ عمومي‌ و غايات‌ وجودي‌ را روشن‌ مي‌ينمايد و پيچيدگيها و مشكلات‌ را در هر زمان‌ و از هر جهت‌ مي‌گشايد، همين‌ سرّ ابديت‌ و خاتميت‌ مي‌باشد. اين‌ نور هدايت‌ را كه‌ به‌ صورت‌ كلمات‌ و آيات‌ درآمده‌ پيروان‌ و حاملين‌ آن‌ پيوسته‌ در صفحات‌ كتاب‌ و اذهان‌ خود ضبط‌ كردند و همي‌ تلاوت‌ نمودند، و در قرنهاي‌ پي‌ در پي‌ مانند امواجي‌ گاه‌ بالا گرفته‌ و گاه‌ آرام‌ شده‌ پيش‌ آمده‌ و به‌ پيش‌ آمده‌ و به‌ پيش‌ مي‌رود. و در خلال‌ اين‌ قرون‌ شبانه‌ روز و در مجالس‌ و محافل‌ و هنگام‌ نماز (و امروز به‌ وسيله‌ي‌ فرستنده‌ها) پي‌ در پي‌ تلاوت‌ مي‌شود تا همواره‌ در مخازن‌ افكار و نفوس‌ درآيد و به‌ وسيله‌ي‌ سيمهاي‌ رابط‌ و موصل‌ قرائت‌ پيوسته‌ به‌ مردم‌ آينده‌ رسد و به‌ فرا خور زمان‌ و احتياجات‌ هر مسئله‌ تاريك‌ و مبهم‌ حياتي‌ و هر گوشه‌ زندگي‌ را روشن‌ سازد. 

2- نظري‌ به‌ نزول‌ آيات‌ و جمع‌ و تدوين‌ و بيان‌ و تفسير قرآن‌
نخستين‌ آياتي‌ كه‌ در غار حراء بر رسول‌ اكرم‌(ص‌) نازل‌ شد آيات‌ اول‌ سوره‌ي‌ «اقرء» بوده‌ (بعضي‌ سوره‌ي‌ فاتحه‌ را از اين‌ جهت‌ كه‌ در نماز قرائت‌ آن‌ واجب‌ است‌ اولين‌ آيات‌ شمرده‌اند) سپس‌ سوره‌ي‌ مدّثر و مزّمل‌ يا آياتي‌ از آن‌، آن‌گاه‌ پس‌ از مدت‌ سه‌ سال‌ يا دو سال‌ و نيم‌ كه‌ وحي‌ قطع‌ شد، سوره‌هاي‌ «الضحي‌» و «انشراح‌» پرتو افكند، پس‌ از آن‌ سوره‌هاي‌ كوتاه‌ با بلاغت‌ خاص‌ و معاني‌ فشرده‌ و بيان‌ اصول‌ توحيد و راه‌ و روش‌ دعوت‌ و نماياندن‌ عاقبت‌ آن‌، و اعلام‌ تحول‌ عمومي‌ جهان‌، و بقاء انسان‌ و تبديل‌ و تكميل‌ نشئه‌ها و ظهور اجزاء اعمال‌ واسرار دروني‌، پي‌ در پي‌ نازل‌ شد، اين‌ آيات‌ با قدرت‌ تكان‌ دهنده‌يي‌ در قلبهاي‌ مردم‌ فطري‌ نفوذ مي‌كرد و چشمهاي‌ عقول‌ آنها را باز مي‌كرد و چشمهاي‌ عقول‌ آنها را باز مي‌نمود و پرده‌هاي‌ شرك‌ و اوهام‌ را از برابر ديدشان‌ بركنار مي‌زد تا قدرت‌ خداي‌ بزرگ‌ و ظهور آياتش‌ را در سراسر عالم‌ بنگرند، و به‌ عكس‌ آنچه‌ مي‌پنداشتند به‌ بقاي‌ خود و فناي‌ جهان‌ معتقد شوند.
آن‌گاه‌كه‌ داستان‌ هجرت‌ پيش‌ آمد و مسلمانان‌ به‌ هم‌ پيوستند و در شهر يثرب‌ (مدينة‌ الرسول‌) مركز گرفتند، آيات‌ و سوره‌هايي‌ كه‌ مبيّن‌ حقوق‌ و حدود و اصول‌ قوانين‌ و احكام‌ و عبادات‌ و خطبه‌هاي‌ جهاد است‌ در مواقع‌ و هنگامهاي‌ متناسب‌ نازل‌ شد. نو مسلمان‌ تازه‌ چشم‌ گشوده‌ به‌ قرآن‌ با شوق‌ و شيفتگي‌ با جان‌ و دل‌ هر سوره‌ و آيه‌اي‌ كه‌ نازل‌ مي‌شد فرا مي‌گرفتند و بيشتر آنها آيات‌ را در صفحات‌ ذهن‌ خود ضبط‌ مي‌كردند و آنها كه‌ نوشتن‌ مي‌دانستند روي‌ پوست‌ و صفحه‌هاي‌ ورق‌ و سنگهاي‌ صاف‌ و استخوانهاي‌ پهن‌ مي‌نوشتند، و آياتي‌ كه‌ به‌ حسب‌ مواقع‌ متفرق‌ نازل‌ شده‌ بود به‌ دستور رسول‌ اكرم‌(ص‌) در رديف‌ سوره‌ها و آيات‌ مخصوص‌ قرار مي‌دادند، به‌ اين‌ ترتيب‌ تا آخرين‌ آيات‌ نازله‌ را مسلماناني‌ كه‌ در محضر آن‌ حضرت‌ بودند به‌ حسب‌ قدرت‌ حفظ‌ و كتابت‌ و مدت‌ حضور در خاطر خود ضبط‌ كردند و نويسندگان‌ نوشتند.
و در كارازر خونين‌ يمامه‌ بسياري‌ از قارئين‌ و حافظين‌ قرآن‌ كشته‌ شدند، اين‌ پيش‌ آمد مسلمانان‌ را نگران‌ كرد كه‌ مباداد با از ميان‌ رفتن‌ باقي‌ماندگان‌ از قارئين‌ پاره‌اي‌ از آيات‌ براي‌ هميشه‌ از خاطرها برود، اين‌ نگراني‌ شوراي‌ عالي‌ اسلامي‌ را بر آن‌ داشت‌ كه‌ براي‌ جمع‌ و تدوين‌ قرآن‌ تصميم‌ بگيرند، پس‌ از شور و گفتگو باقي‌ ماندگان‌ از قارئين‌ و حافظين‌ راگردآوردند تا با دقت‌ سوره‌ها و آياتي‌ كه‌ خوانده‌ مي‌شد يا نوشته‌ بودند فرا گيرند و با هم‌ تطبيق‌ سپس‌ تنظيم‌ نمايند، با چنين‌ دقتي‌ سوره‌ها و آيات‌ قرآن‌ را منظ‌ و مرتب‌ ساختند و آنها را به‌ صورت‌ كتاب‌ مدوّني‌ درآوردند. 

گزارشهاي‌ حوادث‌ پس‌ از رحلت‌ گواهي‌ مي‌دهد كه‌ اميرالمؤمنين‌ علي‌ عليه‌ السلام‌ پس‌ از كناره‌گيري‌ و در مدت‌ خلوت‌ گزيني‌ به‌ جمع‌ و تدوين‌ قرآن‌ همت‌ گماشتند و قرآن‌ جمع‌ شده‌ را نزد خود مي‌داشت‌، احاديث‌ مستند به‌ اهل‌ بيت‌ و ائمه‌ي‌ طاهرين‌ نيز در اين‌ باره‌ به‌ حد تواتر است‌. اگر قرآني‌ كه‌ آن‌ حضرت‌ جمع‌ آوري‌ فرموده‌ با قرآني‌ كه‌ در برابر چشمش‌ شوراي‌ مسلمانان‌ صدر اول‌ تدوين‌ كردند اختلافي‌ حتي‌ در كلمات‌ و ترتيب‌ آيات‌ داشت‌ چرا بيان‌ نفرمود و ساكت‌ نشست‌؟ با سابقه‌ نزديكي‌ آن‌ حضرت‌ به‌ آيات‌ وحي‌ و ملازمت‌ دائمي‌ با مربي‌ و معلم‌ عالي‌ قدرش‌ چگونه‌ و براي‌ چه‌ مسلمانان‌ از فرموده‌اش‌ سرپيچي‌ مي‌كردند آن‌ هم‌ براي‌ چنين‌ كار خطيري‌!؟... نه‌ تنها آن‌ حضرت‌ با ترتيب‌ و تنظيم‌ شوراي‌ مسلمانان‌ كلمه‌اي‌ مخالفت‌ نكرد بلكه‌ خود و خاندان‌ و فرزندانش‌ آيات‌ و كلمات‌ قرآن‌ را به‌ همين‌ ترتيب‌ موجود در نماز و غير نماز مي‌خواندند و به‌ آن‌ استناد مي‌نمودند. در اين‌ مورد اين‌ سؤال‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ امتياز قرآن‌ تدوين‌ شده‌ به‌ دست‌ آن‌ حضرت‌ با اين‌ قرآن‌ چيست‌؟ جز اين‌ نمي‌توان‌ گفت‌ كه‌ قرآني‌ كه‌ اميرالمؤمنين‌ عليه‌ السلام‌ جمع‌ فرمود و در ميان‌ خاندانش‌ باقي‌ گذارد مشتمل‌ مطالبي‌ از معارف‌ الهي‌ و شأن‌ نزول‌ و تأويل‌ و تفسير و بيان‌ مصاديق‌ و رموزي‌ در پيرامون‌ آيات‌ بوده‌. شوق‌ و ذوق‌ سرشار آن‌ حضرت‌ به‌ گرفتن‌ حقايق‌ از سرچشمه‌ي‌ وحي‌ و عنايت‌ خاص‌ رسول‌ اكرم‌ صلي‌ اللّه‌ عليه‌ و آله‌ به‌ تعليم‌ آن‌ حضرت‌ و ملازمت‌ دائمي‌ (جز در غزوه‌ي‌ تبوك‌ و مسافرت‌ به‌ يمن‌) و سابقه‌ي‌ زندگاني‌، همه‌ مؤيد همين‌ حقيقت‌ است‌، آن‌ گنجينه‌هاي‌ معارف‌ و ابواب‌ علوم‌ و ذخاير نبوت‌ كه‌ آن‌ حضرت‌ به‌ آن‌ مي‌باليد و رسايلي‌ كه‌ از آن‌ حضرت‌ در فقه‌ و فرايض‌ در ميان‌ خاندانش‌ بود جز در حواشي‌ و پيرامون‌ آيات‌ و از منابع‌ قرآن‌ نمي‌تواند باشد، ديگر مسلمانان‌ نه‌ اين‌ درك‌ سرشار و اين‌ عشق‌ را داشتند و نه‌ آن‌ ملازمت‌ دائم‌ را زيرا بيشتر آنها سالها پس‌ از بعثت‌، اسلام‌ آوردند و هميشه‌ ملازم‌ نبودند و پيوسته‌ در حال‌ نابساماني‌ و اضطراب‌ و هجرت‌ به‌ سر مي‌بردند، و از اختلافي‌ كه‌ پس‌ از چندي‌ ميان‌ مسلمانان‌ در ظواهر و چگونگي‌ عبادات‌ مانند وضو و قرائت‌ پيش‌ آمد معلوم‌ مي‌شود كه‌ عامه‌ي‌ مسلمانان‌ چندان‌ توجهي‌ بر رموز تعاليم‌ عمومي‌ و اعمال‌ ظاهر و مشهود آن‌ حضرت‌ نداشتند. با اين‌گونه‌ بررسي‌ بايد اعتراف‌ نمود كه‌ همه‌ معارف‌ الهي‌ و رموز احكام‌ و حقايق‌ آيات‌ در گنجينه‌ي‌ پر از اسرار سينه‌ي‌ علي‌ عليه‌ السلام‌ ذخيره‌ بوده‌ و به‌ صورت‌ كتابت‌ و بيان‌ به‌ خاندانش‌ منتقل‌ گشته‌: «هم‌ لجأ امره‌ و كهوف‌ كتبه‌ و خزائن‌ علمه‌ و مستودع‌ سره‌» عامه‌ي‌ مسلمانان‌ كه‌ ذهنهاي‌ ساده‌ي‌ آنان‌ تنها مقهور بلاغت‌ ظاهر قرآن‌ و شيفته‌ به‌ آن‌ بود و يكسره‌ به‌ نگهداري‌ حوزه‌ي‌ اسلام‌ و دفاع‌ از آن‌ و پيشرفت‌ آيين‌ توجه‌ داشتند توجهي‌ به‌ درك‌ معارف‌ و اصول‌ اسلامي‌ نداشتند بلكه‌ توجه‌ خود را به‌ غير آنچه‌ وظيفه‌ي‌ روز خود تصور مي‌كردند جايز نمي‌پنداشتند، بدين‌ جهت‌ اميرالمؤمنين‌ عليه‌ السلام‌ زبان‌ و بيان‌ كتب‌ خود را مانند شخص‌ خود درهم‌ پيچيده‌ و فرمود: «ان‌ مجتبي‌ الثمرة‌ قبل‌ وقت‌ ايناعها كالزارع‌ بغير ارضه‌... و اندمجت‌ علي‌ مكنون‌ علي‌ لوبحت‌ به‌ لاضطرابتم‌ اضطراب‌ الارشية‌ في‌ الطوي‌ البعيدة‌» 

بنابر اين‌ معارف‌ و كتب‌ مخصوص‌ آن‌ حضرت‌ نه‌ قابل‌ درك‌ براي‌ آنان‌ بودد و نه‌ توجهي‌ به‌ آن‌ داشتند، شايد هم‌ نشر اين‌گونه‌ معارف‌ و سرگرمي‌ مسلمان‌ را منشأ توقف‌ از پيشروي‌ و اختلاف‌ مي‌پنداشتند، چنان‌ كه‌ «حسبنا كتاب‌ اللّه‌» گفتند، و از نشر احاديث‌ معمول‌ هم‌ جلوگيري‌ كردند، اين‌ معارف‌ و اصول‌ علمي‌ الهي‌ مي‌بايست‌ نزد اهل‌ آن‌ مخزون‌ و مكتوم‌ ماند تا احتياجات‌ زمان‌ و آماده‌ شدن‌ استعدادها اندك‌ اندك‌ از روي‌ آن‌ پرده‌ بردارد.
پس‌ از تدوين‌ و انتشار قرآن‌ به‌ حسب‌ لهجه‌ها و تعبيرات‌ مختلف‌ لغوي‌ اختلافاتي‌ پديد آمد، زيرا هر قبيله‌اي‌ مي‌خواست‌ قرآن‌ به‌ لغت‌ و لهجه‌ي‌ وي‌ قرائت‌ شود، اين‌ اختلاف‌ تعصب‌انگيز مي‌رفت‌ كه‌ مسلمانان‌ را در برابر هم‌ قرار دهد، گزارشهايي‌ كه‌ در اين‌ باره‌ از اطراف‌ دور و نزديك‌ مي‌رسد از جمله‌ از سپاهياني‌ كه‌ در آذربايجان‌ موضع‌ گرفته‌ بودند، زعماي‌ مسلمان‌ را نگران‌ ساخت‌، بدين‌ جهت‌ با پيشنهاد «حذيفة‌ بن‌ يمان‌» خليفه‌ي‌ سوم‌ «عثمان‌» دستور داد تا آنچه‌ قرآن‌ در دست‌ مردم‌ بود گرد آوردند و از روي‌ قرآني‌ كه‌ به‌ لغت‌ و لهجه‌ي‌ قريش‌ تدوين‌ يافت‌، نسخه‌هايي‌ به‌ اطراف‌ و شهرهاي‌ بزرگ‌ فرستادند و ديگر قرآنها را از ميان‌ بردند. پس‌ از تدوين‌ قرآن‌ به‌ لغت‌ قريش‌، اختلاف‌ در قرائت‌ و لهجه‌، و لحن‌ در متن‌ قرآن‌ راه‌ نيافت‌ و اختلاف‌ قرّاء تنها در الفاظ‌ قرآن‌ از حيث‌ مدّ و قصر و اماله‌ و اطلاق‌ است‌. 

گذشته‌ از اختلاف‌ در قرائت‌ بحث‌ نهايي‌ درباره‌ي‌ معاني‌ لغات‌ و شرح‌ كلمات‌ و شأن‌ نزول‌ آيت‌ درگرفت‌، هم‌زمان‌ چشم‌ گشودن‌ مسلمانان‌ به‌ اشارات‌ قرآني‌ درباره‌ي‌ مطالب‌ تاريخي‌ و چگونگي‌ آفرينش‌، و بسته‌ شدن‌ خانه‌ي‌ تعليم‌ و تربيت‌ اهل‌ بيت‌، راه‌ براي‌ روايات‌ و مطالب‌ درهم‌ و برهم‌ اسرائيلي‌. ميان‌ مسلمانان‌ باز شد و نو مسلمانان‌ يهود و علماء آنها كه‌ خود را يگانه‌ داناي‌ به‌ تاريخ‌ پيمبران‌ و اهم‌ گذشته‌ و رموز خلقت‌ مي‌نماياندند مرجع‌ مسلمانان‌ در شرح‌ و تفسير اين‌گونه‌ مطالب‌ قرآن‌ شدند، اينها براي‌ آنكه‌ مسلمانان‌ را از هدايت‌ روشن‌ قرآن‌ منصرف‌ سازند يا خود را در هر مسئله‌يي‌ توانا نمايانند اوهام‌ و خرافات‌ و مطالب‌ درهم‌ و برهمي‌ كه‌ در كتب‌ سابقين‌ هم‌ به‌ چشم‌ نمي‌آمد به‌ بافته‌ و به‌ صورت‌ تفسير درآوردند، با گسترش‌ اسلام‌ و سكونت‌ يافتن‌ مسلمانان‌ در بلاد مختلف‌ و بازماندن‌ از پيشرفت‌ و ابلاغ‌ رسالتي‌ كه‌ به‌ عهده‌ي‌ آنان‌ بود، انديشه‌ها و فلسفه‌هاي‌ ايراني‌ و كلداني‌ و هندي‌ و چيني‌ در اذهان‌ آنان‌ راه‌ يافت‌. از اوايل‌ دولت‌ عباسيان‌ انواع‌ كتب‌ علمي‌ و فلسفي‌ يونان‌ و روم‌ به‌ عربي‌ ترجمه‌ شد و افكار آماده‌ي‌ مسلمانان‌ را به‌ بحث‌ و تحقيق‌ در اين‌ مطالب‌ تازه‌ مشغول‌ ساخت‌، علاوه‌ بر اختلاف‌ سابقه‌ داري‌ كه‌ درباره‌ي‌ امامت‌ و زعامت‌ بود اختلافاتي‌ درباره‌ي‌ صفات‌ مبدء، چگونگي‌ معاد، وحي‌، نبوت‌، جبر و تفويض‌، قدم‌ و حدوث‌ قرآن‌، و فقه‌، درگرفت‌؛ تا آنجا كه‌ مذاهب‌ مختلف‌ پديد آمد و علم‌ كلان‌ تدوين‌ يافت‌ هر فرقه‌ و پيروان‌ هر مذهبي‌ براي‌ اثبات‌ نظر خود و محكوم‌ كردن‌ مخالف‌ به‌ قرآن‌ تمسك‌ جست‌ و آيات‌ را مطابق‌ رأي‌ خود تفسير و تأويل‌ نمود، مكتب‌ ديگري‌ كه‌ در ميان‌ زد و خورد آراء و عقايد باز شد طريقه‌ي‌ عرفان‌ و تصوّف‌ و كشف‌ و شهود بود، پيروان‌ اين‌ مكتب‌ چون‌ به‌ ظواهر لغات‌ و تعبيرات‌ مقيد نبودند با ذوق‌ خود راه‌ تأويلات‌ بي‌دليل‌ و منطق‌ را پيش‌ گرفتند. در اين‌ ميان‌ فرقه‌اي‌ هم‌ از فلسفه‌ و كلام‌ و دخالت‌ عقل‌ روگرداندند و تنها به‌ ظواهر احاديث‌ و رواياتي‌ كه‌ درست‌ و نادرست‌، و مستند و غير مستند و اسلامي‌ و اسرائيلي‌ آنها، درهم‌ آميخته‌ بود متعبد گشتند. در اين‌ غوغاي‌ فلسفه‌ و عرفان‌ و تأويل‌ و تفسير به‌ رأي‌، امامان‌ اهل‌ بيت‌ كه‌ در مكتب‌ مستقيم‌ وحي‌ و نبوت‌ پرورش‌ يافته‌ بودند در كنار بودند و از تفسير به‌ رأي‌ اعلام‌ خطر مي‌نمودند، خصومت‌ حكام‌ و مستبدين‌ زمان‌ و پيروان‌ آنها با اين‌ اعلام‌ وحي‌ نمي‌گذاشت‌ بانگ‌ هدايت‌ و روش‌ تعليم‌ و تربيت‌ آنان‌ از محيط‌ محدودي‌ تجاوز كند، و به‌ گوش‌ عامه‌ي‌ مردم‌ رسد. 

هر اندازه‌ مباحث‌ قرائت‌ و لغات‌ و اعراب‌ و مطالب‌ كلامي‌ و فلسفي‌ در پيرامون‌ آيات‌ قرآن‌ وسعت‌ مي‌يافت‌ اذهان‌ مسلمانان‌ را از هدايت‌ وسيع‌ و عمومي‌ قرآن‌ محدودتر مي‌ساخت‌. اين‌ علوم‌ و معارف‌ مانند فانوسهاي‌ كم‌ نور و لرازن‌ در بيابان‌ تاريك‌ طوفاني‌ است‌ كه‌ اگر اندكي‌ پيرامون‌ نزديك‌ را روشن‌ دارد از پرتو پر دامنه‌ي‌ اختران‌ فروازن‌ محجوب‌ مي‌دارد، پندارهايي‌ كه‌ از مغزهايي‌ بر مي‌خاست‌، آن‌گاه‌ از قرآن‌ و عقل‌ براي‌ اثبات‌ آنها دليل‌ آورده‌ مي‌شد، مانند مه‌ متراكم‌ و ممتدي‌ گشت‌ و آفاق‌ قرآن‌ را احاطه‌ نموده‌ مانع‌ تابش‌ مستقيم‌ آيات‌ قرآن‌ بر نفوس‌ گرديد. اگر مسلمانان‌ خود را از ميان‌ اين‌ ابرهاي‌ پندارها و انديشه‌ها برتر آرند و با توجه‌ به‌ درك‌ صحيح‌ استناطهاي‌ مستدل‌ و معقول‌ محققين‌، آن‌ محيط‌ بي‌آلايش‌ فكري‌ و فطري‌ را باز يابند، پرتو هدايت‌ آيات‌ بر نفوس‌ آنها خواهد تافت‌ و عقول‌ خفته‌ و خود باخته‌، در راه‌ درك‌ حقايق‌ وجود و دريافت‌ طرق‌ خير و شر برانگيخته‌ خواهد شد. مقصود از برگشت‌ به‌ محيط‌ فطري‌ اولي‌ اين‌ نيست‌ كه‌ به‌ رسوم‌ زندگي‌ و خانه‌ و لباس‌ آن‌ مسلمانان‌ اوليه‌ برگرديم‌، مقصود اين‌ است‌ كه‌ خود را از محكوميت‌ آراء و انديشه‌ها و ظواهر تمدن‌ بي‌پايه‌ي‌ زمان‌ برهانيم‌. جمله‌ي‌ «هدي‌ للمتقين‌» قرآن‌ را كتاب‌ هدايت‌ و متقين‌ را موضوع‌ هدايت‌ معرفي‌ نموده‌، مقصود از تقوا و متقين‌ شايد وسيع‌تر از آن‌ است‌ كه‌ به‌ ذهنهاي‌ مأنوس‌ پيشي‌ مي‌گيرد زيرا اين‌ ارتقاء «وقايه‌ گرفتن‌» به‌ معناي‌ وسيع‌، در عمل‌ خودداري‌ از معاصي‌، و در نفس‌ خودداري‌ از طغيان‌ شهوات‌ و تحريكات‌ نفساني‌، و در عقل‌ حريم‌ گرفتن‌ و برتر آمدن‌ از نفوذ و دخالت‌ آراء و عقايد و معلومات‌ بشري‌ است‌، اين‌ خود عالي‌ترين‌ مرتبه‌ي‌ تقوا مي‌باشد. آن‌ تحولي‌ كه‌ براي‌ مردم‌ فطري‌ و ساده‌ نخستين‌ پيش‌ آمد، آن‌ عقده‌هايي‌ كه‌ باز شد، آن‌ حركت‌ عقلي‌ و معنوي‌ و اصلاح‌ خلقي‌ و اجتماعي‌ كه‌ پديد آمد به‌ سبب‌ هدايت‌ صريح‌ و بي‌آلايش‌ قرآن‌ بود، آياتي‌ كه‌ از زبان‌ رسول‌ خدا(ص‌) و مسلمانان‌ مؤمن‌، بي‌حجاب‌ اصطلاحات‌ و معلومات‌ بر نفوس‌ آماده‌ مي‌تابيد اگر در همان‌ زمان‌ با بحثهاي‌ ادبي‌ و كلامي‌ و جدل‌ آميخته‌ مي‌شد و حوزه‌ي‌ درس‌ براي‌ فهم‌ اين‌گونه‌ مطالب‌ تشكيل‌ مي‌يافت‌ به‌ يقين‌ چنين‌ اثري‌ نداشت‌. به‌ مقياس‌ توسعه‌ي‌ سرزمينهاي‌ اسلامي‌ و تغيير معيشت‌ مسلمانان‌، و رواج‌ علوم‌ جدلي‌ و پيدايش‌ متخصصين‌ فني‌ ذهنها محدود و آيات‌ قرآن‌ از وراي‌ عدسيهاي‌ معلومات‌ محيط‌ تجزيه‌ شد و به‌ رنگ‌ همان‌ بلورها درآمد و روي‌ فطرت‌ عامه‌ از انعكاس‌ نور كامل‌ و جامع‌ هدايت‌ قرآن‌ برگشت‌ و هر دسته‌اي‌ به‌ ذوق‌ و سليقه‌ي‌ خود از دريچه‌ي‌ آراي‌ مفسرين‌ در حد معلومات‌ و فن‌ خود قرآن‌ را تفسير كردند «بعضي‌ در حدود فن‌ معاني‌ و بيان‌ و بلاغت‌ و ادب‌ و اعراب‌ مانند زمخشري‌ و بيضاوي‌ تفسير نوشتند، بعضي‌ آيات‌ قرآن‌ را در لفاف‌ مطالب‌ و اصطلاحات‌ كلام‌ و فلسفه‌ پيچيدند، مانند فخر رازي‌، يا عرفان‌ و تصوف‌ و تأويلات‌ مانند ملا عبدالرازق‌ كاشاني‌، بعضي‌ به‌ نقل‌ احاديث‌ و روايات‌ اكتفا كردند، از عامه‌ مانند طبري‌، و از خاصه‌ مانند مفسر عالي‌ قدر صافي‌.» مطالب‌ و تحقيقات‌ مستند و درست‌ مفسرين‌ آن‌ گاه‌ مي‌تواند در فهم‌ قرآن‌ از جهت‌ هدايت‌ مؤثر باشد كه‌ خود در پرتو هدايت‌ قرآن‌ قرار گيرد نه‌ آنكه‌ از منظر اينها به‌ قرآن‌ نظر شود. احاديث‌ صحيح‌ و مستند به‌ منابع‌ وحي‌ پيرامون‌ تأويل‌ اشارات‌ و تطبيق‌ كليات‌ و بيان‌ جزئيات‌ احكام‌ و شرح‌ هدايت‌ مي‌باشد، اين‌گونه‌ احاديث‌ نمي‌تواند حجاب‌ قرآني‌ باشد كه‌ خود كتاب‌ مبين‌ و نور و بصيرت‌ و هدايت‌ براي‌ متقين‌ است‌. قرآن‌ كه‌ از جهت‌ سند و دلالت‌ برتر است‌ چگونه‌ مي‌توان‌ فهم‌ هدايتي‌ آن‌ مستند به‌ احاديث‌ باشد؟ قرآن‌ مؤمن‌ و كافر و عامه‌ي‌ مردم‌ را از جهت‌ آنكه‌ انسان‌ و پي‌ جوي‌ نور هدايتند مخاطب‌ قرار داده‌ نه‌ از جهت‌ آنكه‌ متكلم‌ يا اديب‌ يا راوي‌ حديثند.
نظر در قرآن‌ مانند نظر در دو منبع‌ فياض‌ است‌ كه‌ هم‌ نظر به‌ آن‌ دشوار است‌ و هم‌ چاره‌اي‌ از نظر به‌ آن‌ نيست‌، مگر آدمي‌ مي‌تواند از نور، چشم‌ بپوشد با آنكه‌ دلباخته‌ و خود ساخته‌ي‌ آنست‌؟ قرآن‌ نوريست‌ از نور آسمانها و زمين‌ «اللّه‌ نور السماوات‌ و الارض‌» كه‌ بر دلي‌ نوراني‌ تابيده‌ و از آن‌ در صورت‌ الفاظ‌ و لغات‌ واتابيده‌، اگر به‌ منبع‌ و حد اعلاي‌ آن‌ نمي‌توان‌ چشم‌ دوخت‌، از مرتبه‌ي‌ نازله‌ و انعكاسات‌ آن‌ نمي‌توان‌ چشم‌ پوشيد. 

اين‌ كتاب‌ هدايت‌ كه‌ چون‌ نيم‌ قرن‌ اول‌ اسلام‌، بايد بر همه‌ي‌ شئون‌ نفساني‌ و اخلاقي‌ و قضاوت‌ و حكومت‌ حاكم‌ باشد، يكسره‌ از زندگي‌ بر كنار شده‌ و در هيچ‌ شأني‌ دخالت‌ ندارد، دنياي‌ اسلام‌ كه‌ با رهبري‌ اين‌ كتاب‌ روزي‌ پيشرو و رهبر بود امروز دنباله‌ رو شده‌، كتابي‌ كه‌ سند دين‌ و حاكم‌ بر همه‌ امور بوده‌ مانند آثار عتيقه‌ و كتاب‌ ورد تنها جنبه‌ي‌ تقديس‌ و تبرّك‌ يافته‌ و از سرحد زندگي‌ و حيات‌ عمومي‌ بركنار شده‌ و در سر حد عالم‌ اموات‌ و تشريفات‌ آمرزش‌ قرار گرفته‌ و آهنگ‌ آن‌ اعلام‌ مرگ‌ است‌. دنياي‌ خود باخته‌ اختراع‌ و صنعت‌ و دنياي‌ ورشكست‌ شده‌ مسلمانان‌ توجه‌ ندارد و باور نمي‌كند كه‌ قرآن‌ محلي‌ در حيات‌ دارد، به‌ صراحت‌ و زبان‌ حال‌ هر دو مي‌گويند با پيشرفت‌ دانشها و اختراعات‌ حيرت‌انگيز و سياره‌هاي‌ كيهان‌ خيز چه‌ نيازي‌ به‌ آيين‌ الهي‌ و قرآن‌ است‌؟ با آنكه‌ اينها همه‌ در پرتو هدايت‌ رسا مي‌تواند رستگاري‌ آورد و سعادت‌ بخشد، اگر هدايت‌ يكسره‌ از بالاي‌ سر آدمي‌ رخت‌ بر بست‌ و محكوم‌ شهوات‌ و جنبشهاي‌ نفساني‌ گرديد هر چه‌ قواي‌ طبيعت‌ بيشتر مسخر وي‌ شود تيرگي‌ و آشوب‌ افزوده‌ مي‌شود و سقوط‌ بشريت‌ نزديكتر مي‌گردد. اين‌ اختراعات‌ و صناعات‌ هر چه‌ مهم‌ و شگفت‌انگيز باشد بيش‌ از وسايل‌ و ابزار زندگي‌ نيست‌ و نمي‌تواند خود غايت‌ نهايي‌ باشد، بدين‌ جهت‌ جاي‌ پرسش‌ هميشه‌ باقي‌ است‌: كه‌ براي‌ چيست‌ و آدمي‌ را به‌ كجا مي‌رساند؟ ارزش‌ اينها به‌ آن‌ اندازه‌ است‌ كه‌ موجب‌ زيان‌ و شقاوت‌ و علوّ و فساد در زمين‌ نگردد و به‌ سود انسان‌ و در راه‌ خير و سعادت‌ وي‌ صرف‌ شود. باز جاي‌ اين‌ پرسش‌ است‌: چگونه‌ از زيان‌ و شقاوت‌ و فساد مي‌توان‌ جلوگيري‌ كرد و خير و سعادت‌ چيست‌ و چگونه‌ مي‌توان‌ به‌ آن‌ رسيد؟ خير و سعادت‌ حقيقي‌ همان‌ هدايت‌ به‌ نتايج‌ و غايات‌ وجود خود و ديگر موجودات‌ است‌. 

قرآن‌ كريم‌ آيات‌ خلقت‌ و صنعت‌ را با بهره‌هاي‌ ابتدايي‌ و هدايت‌ به‌ غايات‌ نهايي‌ بيان‌ مي‌كند، مضمون‌ آيات‌ 10 تا 14 سوره‌ي‌ زخرف‌: آن‌ خداوندي‌ است‌ كه‌ زمين‌ را براي‌ شما مهد پرورش‌ گرداند و در آن‌ براي‌ شما راههايي‌ باز كرد، باشد كه‌ هدايت‌ يابند. و آن‌ خداوندي‌ كه‌ از آسمان‌ به‌ اندازه‌ي‌ معيني‌ آب‌ فرو فرستاد پس‌ با آان‌ سرزمينهاي‌ مرده‌ را به‌ جنبش‌ آورد، اين‌گونه‌ فراآورده‌ خواهيد شد. و آن‌ خداوندي‌ كه‌ جفتها را آفريد و براي‌ شما از كشتي‌ و چهار پايان‌ چيزهايي‌ كه‌ بر آن‌ سوار شويد قرار داد تا چون‌ بر پشت‌ آنهاا برآيند و بر آنها استيلا يابند نعمت‌ پروردگار را بياد آريد. و آمادگي‌ خود را براي‌ انقلاب‌ و تكامل‌ به‌ سوي‌ پروردگار اعلام‌ كنيد: «و تقولوا سبحان‌ الذي‌ سخرلنا هذا و ما كنا له‌ بمقرنين‌، و انا الي‌ ربنا لمنقلبون‌». سوره‌ي‌ نحل‌ از آيه‌ي‌ 3 تا 17 در فواصل‌ بيان‌ آفرينش‌ آسمانها و زمين‌ و انسان‌ بهره‌اي‌ كه‌ از پوست‌ و پشم‌ و گوشت‌ و باربري‌ حيوانات‌ مي‌برد، و جمالي‌ كه‌ رفت‌ و آمد آنها دارد، و فرو فرستادن‌ باران‌ و نتايج‌ آن‌، و تسخير آفتاب‌ و ماه‌، و آنچه‌ از زمين‌ پديد مي‌آيد و تسخير دريا و آنچه‌ از آن‌ به‌ دست‌ مي‌آيد، و اختراع‌ كشتي‌ مي‌گويد: «و علي‌ اللّه‌ قصد السبيل‌ و منها جائر و لوشاء لهداكم‌ اجمعين‌ لايات‌ لقوم‌ يتفكرون‌. لايات‌ لقوم‌ يعقلون‌. لايات‌ لقوم‌ يذكرون‌. و لعلكم‌ تشكرون‌. لعلكم‌ تهتدون‌. افلا تذكرون‌». سوره‌ي‌ ابراهيم‌، آيه‌ي‌ 38: پس‌ از بيان‌ خلقت‌ آسمانها و زمين‌ و فرستادن‌ باران‌ و ثمرات‌ ناشي‌ از آن‌ و تسخير كشتي‌، نهرها، آفتاب‌ و ماه‌، شب‌ و روز، و آنچه‌ از پي‌ جويي‌ به‌ دست‌ مي‌آيد، و نعمتهاي‌ بي‌شمار، مي‌گويد: «ان‌ الانسان‌ لظلوم‌ كفار». سوره‌ي‌ حديد، آيه‌ي‌ 26: درباره‌ي‌ فلز آهن‌ و در دسترس‌ گرديدن‌ و منافع‌ و غايات‌ نهايي‌ آن‌ مي‌گويد: «و انزلنا الحديد فيه‌ بأس‌ شديد و منافع‌ للناس‌ و ليعلم‌ اللّه‌ من‌ ينصره‌ ورسله‌ بالغيب‌».
هدايت‌ به‌ غايات‌ هم‌ استعدادها را هرچه‌ بيشتر به‌ كار مي‌اندازد و قواي‌ بشري‌ را در راه‌ خير و صلاح‌ پيش‌ مي‌برد، هم‌ آنچه‌ مسخر آدمي‌ مي‌گردد در راه‌ كمال‌ و امنيت‌ به‌ كار مي‌رود، اين‌ همان‌ طريق‌ اقوم‌ است‌ كه‌ از هيچ‌ مكتب‌ و كتابي‌ جز مكتب‌ پيمبران‌ و قرآن‌ ساخته‌ نيست‌: «ان‌ هذا القرآن‌ يهدي‌ للتي‌ هي‌ اقوم‌». قرآن‌ چون‌ كتاب‌ هدايت‌ عموم‌ است‌ همه‌ مي‌توانند در پرتو هدايت‌ آن‌ قرار گيرند. كتابي‌ كه‌ آيات‌ آن‌ مانند امواج‌ نور و نسيم‌ هوا در قرون‌ متوالي‌ و در ميان‌ ملل‌ مختلف‌ و در فواصل‌ شب‌ و روز تلاوت‌ مي‌شود براي‌ همين‌ است‌ كه‌ عموم‌ را از محدوديت‌ محيط‌ و زمان‌ برهاند و چشمها را باز كند و جهاز تنفس‌ معنوي‌ را در معرض‌ نسيم‌ پاك‌ قرار دهد. راسخين‌ در علم‌ و متخصصين‌ در آن‌، مشاراليه‌ اشارات‌ دور و نزديك‌ را مي‌نمايانند و رموز آن‌ را مي‌گشايند، و متشابهات‌ را تأويل‌ و فروع‌ را از اصول‌ محكم‌ استنباط‌ مي‌كنند. نهي‌ از تفسير به‌ رأي‌ گويا ناظر به‌ اين‌گونه‌ آيات‌ است‌، اگر تفسير معاني‌ همه‌ آيات‌ و اشارات‌ و لطايف‌ قرآن‌ را مردم‌ محدود به‌ زمان‌ و عصري‌ دريابند و از رموز نهايي‌ آن‌ پرده‌ بردارند «تفسير كنند» نبايد قرآن‌ كتاب‌ ابدي‌ و براي‌ همه‌ي‌ قرون‌ و همه‌ي‌ مردم‌ باشد، با توجه‌ و دقت‌ در عبارت‌ حديث‌ مشهور: «من‌ فسر القرآن‌ برأيه‌ فاصاب‌ الحق‌ فقد اخطأ... فليتبوء مقعده‌ من‌ النار». و موقعيت‌ صدرو آن‌ همين‌ نهي‌ از محدود كردن‌ قرآن‌ به‌ آراء و نظريات‌ شخصي‌ استفاده‌ مي‌شود، زيرا باء «برأيه‌» براي‌ سببيّت‌ يا استعانت‌ است‌ و مقصود اينست‌ كه‌: شخص‌ نظر و رأيي‌ داشته‌ باشد و بخواهد قرآن‌ را با رأي‌ خود منطبق‌ سازد و به‌ آن‌ براي‌ نظر خود دليل‌ آورد. در زماني‌ كه‌ امامان‌ به‌ حق‌ مي‌دميدند كه‌ مسلمانان‌ فرقه‌ فرقه‌ شده‌ و رواج‌ مطالب‌ كلامي‌ و فلسفي‌ نظريه‌ها و آرايي‌ را در اذهان‌ مسلمانان‌ جاي‌ داده‌ و هر دسته‌اي‌ براي‌ اثبات‌ نظر و رأي‌ خود به‌ قرآن‌ استناد مي‌جويند از تفسير به‌ آراء و نظرهاي‌ اشخاص‌ و مذاهب‌ به‌ نفع‌ فرمودند، تا قرآن‌ كه‌ بايد چراغ‌ هدايت‌ و پيشرو باشد در پشت‌ پرده‌هاي‌ آراء و عقايد محدود نيافتد. اگر مقصود ائمه‌ي‌ طاهرين‌ غير از اين‌ باشد، پس‌ چگونه‌ قرآن‌ كتاب‌ هدايت‌ همه‌ است‌؟ و اين‌ همه‌ دعوت‌ قرآن‌ و پيشوايان‌ به‌ تفكر و تدبر در قرآن‌ يعني‌ چه‌؟ 

«افلا يتدبرون‌ القرآن‌ ام‌ علي‌ قلوب‌ اقفالها= آيا در قرآن‌ تدبر نمي‌كنند يا قفلهاي‌ آن‌ بر قلوبي‌ زده‌ شده‌؟ سوره‌ي‌ محمد آيه‌ 27». «و نزلناا عليك‌ الكتاب‌ تبياناً لكل‌ شي‌ء و هدي‌ و رحمة‌ و بشري‌ للمسلمين‌= قرآن‌ را بر تو فرو فرستاديم‌ در حالي‌ كه‌ بياني‌ روشن‌ براي‌ هر چيز و هدايت‌ و رحمت‌ و بشارت‌ براي‌ مسلمين‌ است‌، سوره‌ي‌ نحل‌ آيه‌ي‌ 92». «و لقد يسرنا القرآن‌ للذكر فهل‌ من‌ مدكر= در حقيقت‌ قرآن‌ را براي‌ تذكر بس‌ آسان‌ آورديم‌ پس‌ آيا متذكر شونده‌اي‌ هست‌؟ سوره‌ي‌ قمر، آيه‌ي‌ مكرر». 

قال‌ صل‌ اللّه‌ عليه‌ و آله‌: اذا جائكم‌ عني‌ حديث‌ فاعرضوه‌ علي‌ كتاب‌ اللّه‌ فما وافق‌ كتاب‌ اللّه‌ فاقبلوه‌ و ما خالفه‌ فاضربوه‌ عرض‌ الحائط‌= از رسول‌ اكرم‌: (در حديث‌ مشهور) چون‌ حديثي‌ از من‌ به‌ شما رسيد آن‌ را به‌ كتاب‌ خداي‌ عرضه‌ كنيد، پس‌ آنچه‌ با كتاب‌ خدا موافق‌ است‌ بپذيريد و آنچه‌ با كتاب‌ خداي‌ مخالف‌ است‌ آن‌ را به‌ سينه‌ي‌ ديوار زنيد». 

3- چگونه‌ مي‌توان‌ خود را در معرض‌ هدايت‌ قرآن‌ قرار داد؟
شرط‌ اول‌ تابش‌ هدايت‌ قرآن‌ بر عقول‌ توجه‌ به‌ حجابها و سعي‌ براي‌ بركنار نمودن‌ آنهاست‌، چنان‌ كه‌ آياتي‌ از قرآن‌ با تعبيرات‌ مختلف‌ به‌ اين‌ حجابها اشاره‌ نموده‌:
«و اذا قرأت‌ القرآن‌ جعلنا بينك‌ و بين‌ الذين‌ لا يؤمنون‌ بالاخرة‌ حجاباً مستوراً، و جعلنا علي‌ قلوبهم‌ اكنة‌ ان‌ يفقهوه‌ و في‌ آذانهم‌ و قراً= و چون‌ قرآن‌ بخواني‌ در ميان‌ تو و كساني‌ كه‌ به‌ آخرت‌ ايمان‌ نمي‌آورند حجاب‌ پوشيده‌اي‌ قرار مي‌دهيم‌ و بر قلبهاي‌ آنان‌ از اينكه‌ به‌ خوبي‌ درك‌ كنند پوشش‌ و در گوشهاي‌ سنگيني‌ قرار مي‌دهيم‌- سوره‌ي‌ اسراء آيه‌ي‌ 46-45». «و منهم‌ من‌ يستمع‌ اليك‌ و جعلنا علي‌ قلوبهم‌ اكنة‌ ان‌ يفقهوه‌ و في‌ آذانهم‌ و قراً و ان‌ يرواكل‌ آية‌ لا يؤمنوا بها= بعضي‌ از اينها كساني‌ هستند كه‌ به‌ تو گوش‌ فرا مي‌دهند و بر قلبهاي‌ آنان‌ پوششهايي‌ از اينكه‌ بفهمند قرار داديم‌ و در گوشهاي‌ آنان‌ سنگيني‌ است‌، و هر آيه‌ يي‌ را اگر بنگريد ايمان‌ نخواهند آورد، سوره‌ي‌ كهف‌، آيه‌ي‌ 26». «انا جعلنا علي‌ قلوبهم‌ اكنة‌ ان‌ يفقهوه‌ و في‌ آذانهم‌ و قراً- سوره‌ي‌ انعام‌ آيه‌ي‌ 57». «و قالوا قلوبنا في‌ اكنة‌ مما تدعونا اليه‌ و في‌ آذاننا و قرومن‌ بيننا و بينك‌ حجاب‌ فاعمل‌ انناعاملون‌= گويند: دلهاي‌ ما در پوششي‌ است‌ از آنچه‌ به‌ آن‌ مي‌خواني‌ و در گوشهاي‌ ما سنگيني‌ و در ميان‌ ما و تو حجاب‌ است‌ پس‌ تو كار خود كن‌ و ما به‌ كار خود مشغوليم‌- سوره‌ي‌ فصلت‌، آيه‌ي‌ 5». «و قالوا قلوبنا غلف‌ بل‌ لعنهم‌ اللّه‌ بكفرهم‌ فقليلا ما يؤمنون‌= يهود گفتند دلهاي‌ ما را پوششي‌ است‌، بلكه‌ خداوند به‌ سبب‌ كفر خودشان‌ مطرودشان‌ ساخته‌ و اندكي‌ ايمان‌ مي‌آورند، سوره‌ي‌ بقره‌ آيه‌ي‌ 88». «افلا يتدبرون‌ القرآن‌ ام‌ علي‌ قلوب‌ اقفالها- سوره‌ي‌ محمد، 27». 

اين‌ آيات‌ و مانند آن‌ از حجابهايي‌ كه‌ مانع‌ هدايت‌ آياتست‌ به‌: حجاب‌، اكنة‌، وقر، غلف‌، قفل‌، تعبير كرده‌ است‌؛ گويا هر يك‌ از اينها اشاره‌ به‌ نوعي‌ از حجاب‌ است‌، كه‌ مربوطب‌ به‌ يكي‌ از مدارك‌ باطني‌ مي‌باشد: حجابي‌ كه‌ عمق‌ ضمير را فرا مي‌گيرد، يا پيرامون‌ آن‌ را مي‌پوشاند، يا گوش‌ و چشم‌ باطن‌ را از شنوايي‌ و بينايي‌ باز مي‌دارد. يا حجاب‌ نفساني‌ غير اكتسابي‌ است‌: مانند كساني‌ كه‌ عقل‌ فطري‌ آنها از جهت‌ عدم‌ تفكر بيدار نگشتهت‌ و ديدشان‌ در محيط‌ ظواهر زندگي‌ دنيا محدود مانده‌. معلومات‌ و دانشهاي‌ غرورانگيز اكتسابي‌ نيز حجابهايي‌ است‌ كه‌ از تدبير در آيات‌ و فراگرفتن‌ هدايت‌ باز مي‌دارد چه‌ بسا اصطلاحات‌ و دانشهايي‌ كه‌ براي‌ فهم‌ دين‌ و آيات‌ كتاب‌ حكيم‌ به‌ كار رفته‌ كه‌ خود حجابي‌ بر آن‌ شده‌، و تفسيرهايي‌ از قرآن‌ كه‌ تفسير هنر و معلومات‌ مفسر مي‌باشد، تا آنجا كه‌ مفسر خواسته‌ همه‌ي‌ آراء و انديشه‌هاي‌ خود را مستند به‌ قرآن‌ سازد و با آيات‌ وحي‌ اثبات‌ كند، چه‌ بسا روايات‌ و احاديثي‌ كه‌ از جهت‌ سند و دلالت‌ مغشوش‌ و از جهت‌ مفهوم‌ حيرت‌انگيز است‌ كه‌ در تفسير و پيرامون‌ آياتي‌ كه‌ خود برهان‌ حق‌ و نور مبين‌ و هدايت‌ متقين‌ است‌ مانند تارهايي‌ تنيده‌ گشته‌، چه‌ بسا مردم‌ تنگ‌ نظر و جاهدي‌ كه‌ در چهره‌ي‌ تعبد به‌ دين‌ تفسير سراسر آيات‌ هدايت‌ قرآن‌ را جز با روايات‌ اسلامي‌ و غير اسلامي‌ كه‌ بررسي‌ نشده‌ جايز نمي‌شمارند، با آنكه‌ اين‌گونه‌ رواياتي‌ اسلامي‌ و غير اسلامي‌ كه‌ بررسي‌ نشده‌ جايز نمي‌شمارند، با آنكه‌ اين‌گونه‌ رواياتي‌ كه‌ در تفسير و معارف‌ آمده‌ مانند احاديث‌ فقه‌ و احكام‌ منقّح‌ نگرديده‌، و آنچه‌ منقح‌ شده‌ به‌ تفسير همه‌ آيات‌ نمي‌رسد. بنابراين‌ نظر، بايد همه‌ي‌ آيات‌ قرآن‌ به‌ روايات‌ عرضه‌ شود، با آنكه‌ روايات‌ را بايد به‌ قرآن‌ عرضه‌ داشت‌، و بايد پيش‌ از صدور اين‌ روايات‌ مدتها هدايت‌ به‌ قرآن‌ متوقف‌ شده‌ باشد. «چنان‌ كه‌ پيش‌ از اين‌ اشاره‌ شد احاديثي‌ كه‌ از جهت‌ سند متقن‌ و از جهت‌ دلالت‌ محكم‌ باشد مفسر آيات‌ احكام‌ و مؤوّل‌ متشابهات‌ و مبين‌ بطون‌ قرآن‌ است‌ و اين‌ غير از فهم‌ هدايتي‌ قرآن‌ مي‌باشد» پيش‌ از اين‌ حجابها، حجابهاي‌ ديگري‌ از بيماريهاي‌ اكتسابي‌ و ميرايي‌ نفساني‌ و انحرافهاي‌ ذهني‌ و خويهاي‌ پست‌ مانند غرور، كبر، حسد است‌، كه‌ هر يك‌ منشأ و راه‌ علاجي‌ دارد. 

اين‌گونه‌ حجابهاست‌ كه‌ دائقه‌ي‌ فهم‌ هر حقيقتي‌ را فاسد و از لذت‌ درك‌ آن‌ باز مي‌دارد و طنين‌ آيات‌ حق‌ را وامي‌ تاباندن‌ و مانع‌ نفوذ آن‌ در ضمير انساني‌ مي‌شود. چون‌ بيشتر مسلمانان‌ دچار همين‌گونه‌ حجابها شدند از هدايت‌ و پيروي‌ قرآن‌ محروم‌ گشتند، اگر مسلمانان‌ پيرو هدايت‌ اقوم‌ قرآن‌اند پس‌ چرا پراكنده‌، ذلت‌ زده‌، حيرت‌ گرفته‌، خود باخته‌ شده‌اند و به‌ جاي‌ قيام‌ به‌ اقوم‌ بيشتر آنان‌ زمين‌ گير شده‌ يا به‌ خواب‌ رفته‌اند. اگر هم‌ بخواهند برخيزند و به‌ راه‌ افتند كوره‌ راه‌هاي‌ تقليد از ديگران‌ را پيش‌ مي‌گيرند؟! مسلمانان‌ در پيشگاه‌ خداوند از كتاب‌ خوا مسئولند، نه‌ از گفته‌هاي‌ مفسرين‌ و نه‌ از روايات‌ نارسايي‌ كه‌ استناد آن‌ به‌ منابع‌ وحي‌ اثبات‌ نشده‌.
با پروا گرفتن‌ «ارتقاء» از حجابهايي‌ كه‌ اشاره‌ شد و مانند آن‌، نور هدايت‌ قرآن‌ بر دلها مي‌تابد: «هدي‌ للمتقين‌» و همواره‌ جمال‌ آن‌ رخ‌ مي‌نمايد و سايه‌ي‌ رحمتش‌ بر سر مسلمانان‌ وحشت‌ زده‌، آن‌گاه‌ بر دنياي‌ حيرت‌ زده‌ گسترده‌ مي‌گردد:
عروس‌ حضرت‌ قرآن‌ نقاب‌ آنگه‌ براندازد كه‌ دارالملك‌ ايمان‌ را منزّه‌ بيند از غوغا آنچه‌ پس‌ از پروا گرفتن‌ از حجابها، در فهم‌ هدايتي‌ قرآن‌ مؤثر است‌: 1- پي‌ جويي‌ از ريشه‌ي‌ لغات‌ و درك‌ معاني‌ و مفاهيم‌ عمومي‌ عصر نزول‌ و جدا كردن‌ آن‌ از معاني‌ و اصطلاحات‌ حادثه‌، مانند مفاهيم‌: ايمان‌، كفر، نفاق‌، قلب‌، محكم‌، متشابه‌، تأويل‌ و مانند اينها. 2- دقت‌ در نكته‌هاي‌ مقصوده‌ و اشارات‌ ملحوظه‌ و مقايسه‌ با اسلوب‌، و توجه‌ به‌ سر ايجاز و تطويل‌، تقديم‌ و تأخير، حذف‌ و ابدال‌، تشبيهات‌ و كنايات‌، امثال‌ و عبر، و نكته‌هاي‌ بلاغتي‌. تنها دانستن‌ فنون‌ معمولي‌ بلاغت‌ براي‌ درك‌ بلاغت‌ وسيع‌ و متنوع‌ قرآني‌ كافي‌ نيست‌ بلكه‌ با تأمل‌ و تفكر آزاد مي‌توان‌ به‌ رموز بلاغت‌ قرآن‌ آشنا شد و اين‌ آشنايي‌ اندك‌ اندك‌ به‌ صورت‌ ملكه‌ در مي‌آيد، چنانچه‌ عرب‌ ساده‌ با فطرت‌ آزاد و ملكه‌ي‌ درك‌ لطايف‌ مي‌توانست‌ رموز بلاغت‌ و نفوذ كلام‌ خدا را دريابد، و بسياري‌ از محققين‌ در بلاغت‌ و رموز آن‌ از درك‌ لطايف‌ قرآن‌ محرومند، و كلامشان‌ در سطح‌ كلام‌ عامه‌ است‌، و بسياري‌ از علماي‌ ادب‌ و شعر از سراييدن‌ شعر روان‌ و مؤثر عاجزند. 3- دانستن‌ حصال‌ نفساني‌ و قواي‌ دروني‌ و تجربه‌ مبادي‌ فكري‌، و شهوات‌، غرايز، عواطف‌، تحولات‌ اجتماعي‌، اسرار ترقي‌ و انحطاط‌ اهم‌. 4- توجه‌ عموم‌ به‌ محيط‌ جاهليت‌ عرب‌ و هنگام‌ نزول‌ قرآن‌، و متمثل‌ نمودن‌ بلاغت‌ سرشار، فطرت‌ زنده‌، فضاي‌ باز، آسمان‌ درخشان‌ آنها، محيطي‌ كه‌ آيات‌ قرآن‌ دلها را مي‌ربود و عقلها را مقهور مي‌كرد و آنها را چنان‌ تغيير داد كه‌ گويا از نو آفريده‌ شده‌اند. 5- دانشمنداني‌ اهل‌ نظر و محققين‌، بايد كليات‌ عقلي‌ و فلسفي‌ و معلومات‌ خود را در طريق‌ فهم‌ هدايتي‌ قرآن‌ قرار دهند، نه‌ آنكه‌ قرآن‌ را محدود به‌ دريافتهاي‌ خود گردانند. 6- در تأويل‌ متشابهات‌ و فهم‌ آيات‌ الاحكام‌ و استنباط‌ فروع‌ بايد به‌ احاديثي‌ كه‌ از جهت‌ دلالت‌ صريح‌ و از جهت‌ سند استناد آنها به‌ منابع‌ وحي‌ و ائمه‌ي‌ طاهرين‌ عليه‌ السلام‌، بررسي‌ شده‌ باشد رجوع‌ شود. 

4- روش‌ اين‌ كتاب‌ براي‌ فهم‌ هدايتي‌ قرآن‌
روشي‌ كه‌ براي‌ فارسي‌ زبانها در اين‌ كتاب‌ پيش‌ گرفته‌ شده‌- تا شايد پرتو آيات‌ قرآن‌ در ذهنهاي‌ دريابندگان‌ جاي‌ گيرد، و از هدايت‌ آن‌ بهره‌مند شوند- اين‌ است‌: نخست‌ چند آيه‌ به‌ رديف‌ و شمار آورده‌ شود پس‌ از
آن‌، ترجمه‌ي‌ آيات‌ به‌ فارسي‌ تطبيقي‌ آمده‌ چنان‌ كه‌ از حدود معاني‌ صحيح‌ لغات‌ خارج‌ نباشند. با اعتراف‌ با اين‌ حقيقت‌ كه‌ هرچه‌ در ترجمه‌ي‌ قرآن‌ دقت‌ شود و به‌ هر لغتي‌ درآيد نمي‌تواند مانند آيات‌ قرآن‌ معجزه‌ باشد، نه‌ آن‌ اثر دلربايي‌ را كه‌ دارد و نه‌ آن‌ احترام‌ شرعي‌ و حكمي‌ را، معاني‌ بلند قرآن‌ كه‌ چون‌ درياي‌ مواجي‌ است‌ جز در قالب‌ تعبيراتي‌ كه‌ خود ساخته‌ رخ‌ نشان‌ نمي‌دهد! و هيچ‌ قالب‌ و تركيب‌ ديگري‌ چنان‌ كه‌ بايد آن‌ معاني‌ و رموز و اشارات‌ را نمي‌رساند تا آنجا كه‌ اگر حرف‌ و كلمه‌اي‌ تغيير يا تبديل‌ يابد، آهنگ‌ و مقاصد و اشارات‌ و معاني‌ آن‌ دگرگون‌ مي‌شود. بنابراين‌ هر ترجمه‌اي‌ از قرآن‌ نارساي‌ به‌ مقصود قرآني‌ است‌ مگر آنكه‌ توضيح‌ و تفسير شود.
سپس‌ معاني‌ مترادف‌ و موارد استعمال‌ و ريشه‌ي‌ لغات‌، در موارد لزوم‌ بيان‌ شده‌ تا در ذهن‌ خواننده‌ مجال‌ تفكر بيشتري‌ باز شود. آن‌گاه‌آنچه‌ از متن‌ آيات‌ مستقيماً بر ذهن‌ تابيده‌ بيان‌ مي‌شود، گاهي‌ در موارد مقتضي‌ از احاديث‌ صحيحه‌ و نظرهاي‌ مفسرين‌ استفاده‌ شده‌، سپس‌ در پيرامون‌ آيات‌ آنچه‌ به‌ فكر نگارنده‌ رسيده‌ و بر ذهنش‌ پرتو افكنده‌ منعكس‌ مي‌گردد، تا شايد خواننده‌ خود هرچه‌ بيشتر به‌ رموز هدايتي‌ قرآن‌ آشنا شود و ايمان‌ تقليدي‌ به‌ كمال‌ تحقق‌ رسد و هرچه‌ بيشتر جويندگان‌، در اعماق‌ ژرف‌ آيات‌ فرو روند و در انوار آن‌ غوطه‌ ور شوند. آنچه‌ در پيرامون‌ يا متن‌ آيات‌ نگارش‌ يافته‌ از دلدادن‌ به‌ آيات‌ در اوقات‌ فراغت‌ ذهن‌ از امور دنيا و انصراف‌ از آمال‌ و آرزوهاي‌ فريبنده‌ و جزئيات‌ مشغول‌ كننده‌ي‌ آن‌ يا در بحثها و مراجعه‌ به‌ تفاسير به‌ نظر آمده‌، در جلسه‌هاي‌ بحث‌ تفسيري‌ (كه‌ سالهاست‌ براي‌ طبقه‌ي‌ جوان‌ تشكيل‌ مي‌شود) گاهي‌ كه‌ توجه‌ كامل‌ به‌ آيات‌، و چشم‌ به‌ چشمان‌ پاك‌ و رباينده‌ي‌ جوانان‌ دوخته‌ مي‌شد، از خلال‌ آيات‌ مورد بحث‌ برقهايي‌ مي‌زد، اكنون‌ كه‌ پس‌ از ساليان‌ دراز مي‌خواهم‌ آن‌ مطالب‌ را به‌ ذهن‌ بازگردانم‌ و روي‌ صفحه‌ي‌ كاغذ آورم‌ با تأسف‌ مي‌نگرم‌ كه‌ بسياري‌ از آنها چون‌ برق‌ جهان‌ و انعكاس‌ لرازن‌ از آيينه‌ي‌ ذهن‌ رخ‌ برتافته‌ و شعاعي‌ از آن‌ بركنارهاي‌ ذهن‌ مي‌درخشد، و بيشتر يادداشتهاي‌ ناقص‌ و پراكنده‌ايست‌ كه‌ در گوشه‌هاي‌ ذهن‌ و اوراق‌ ضبط‌ شده‌ كه‌ اكنون‌ مي‌خواهم‌ به‌ توفيق‌ الهام‌ دهنده‌ي‌ حقايق‌ به‌ صورت‌ كتاب‌ درآورم‌. آنچه‌ در پيرامون‌ آيات‌ و از نظر هدايت‌ قرآن‌ نگارش‌ مي‌يابد عنوان‌ تفسير (پرده‌برداري‌) ندارد و به‌ حساب‌ مقصود نهايي‌ قرآن‌ نيست‌، از اين‌ رو عنوان‌ و نام‌ «پرتوي‌ از قرآن‌» را براي‌ آن‌ مناسب‌تر يافتم‌، زيرا آنچه‌ به‌ عنوان‌ «تفسير قرآن‌» نوشته‌ شده‌ يا مي‌شود محدود به‌ فكر و معلومات‌ مفسرين‌ است‌ با آنكه‌ قرآن‌ براي‌ هدايت‌ و بهره‌ي‌ مردم‌ در هر زمان‌ تا روز قيامت‌ مي‌باشد، پس‌ اعمال‌ حقايق‌ آن‌ نمي‌توان‌ در ظرف‌ ذهن‌ مردم‌ يك‌ زمان‌ درآيد، اگر چنين‌ باشد تمام‌ مي‌شود و پشت‌ سر سير تكاملي‌ مي‌ماند، و بهره‌اي‌ براي‌ آيندگان‌ نمي‌ماند. اين‌ پيشرفت‌ زمان‌ و علم‌ است‌ كه‌ مي‌تواند اندك‌ اندك‌ از روي‌ بواطن‌ و اسرار قرآن‌ پرده‌ بردارد. چنان‌ كه‌ محققين‌ اسلامي‌ از آغاز قرن‌ دوم‌ شروع‌ به‌ تفسير قرآن‌ نموده‌اند، پس‌ از آن‌ همي‌ تفسيرهايي‌ بر قرآن‌ كريم‌ نوشته‌ شده‌ كه‌ بعضي‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ و قسمتي‌ جز نامي‌ از آنها باقي‌ نمانده‌. «اولين‌ تفسيري‌ كه‌ در اوايل‌ قرن‌ سوم‌ نوشته‌ شده‌ و در دسترس‌ است‌ تفسير جامع‌ البيان‌ طبري‌ مي‌باشد» با اين‌ همه‌ تحقيقات‌ و تفسيرها كه‌ با رنج‌ و كوشش‌ و نبودن‌ وسايل‌ نشر، در پيرامون‌ آيات‌ نگاشته‌ شده‌ چندان‌ مورد بهره‌برداري‌ مردم‌ اين‌ قرن‌ نيست‌.
كسي‌ كه‌ بخواهد در اين‌ كتاب‌ از آيات‌ مورد بحث‌ بيشتر بهره‌مند شود اول‌: آيات‌ را با ترجمه‌ي‌ آن‌ مورد توجه‌ و تدبر قرار دهد، آن‌گاه‌لغات‌ را در نظر گيرد، پس‌ از آن‌ در بحث‌ پيرامون‌ آيات‌ دقت‌ نمايد. چون‌ شرح‌ لغات‌ و اصطلاحات‌ مخصوصه‌ كه‌ مانند فرهنگ‌ قرآن‌ است‌ در اين‌ بخش‌ آمده‌، طبعاً اين‌ بخش‌ مفصل‌تر از بخشهاي‌ ديگر خواهد بود. آنجا كه‌ لغت‌ يا آيه‌اي‌ مكرر آمده‌ تنها به‌ آيه‌ي‌ گذشته‌ يا شماره‌ي‌ آن‌ اشاره‌ شده‌. 

اين‌ روش‌ را در بيان‌ هدايت‌ قرآن‌ پيش‌ گرفتم‌ تا شايد براي‌ فارسي‌ زبانان‌ بيشتر چهره‌ي‌ قرآن‌ هويدا شود و به‌ جمال‌ هدايت‌ و كمال‌ قرآني‌ آراستهت‌ گردند و مسلمانان‌ از خودباختگي‌ به‌ فلسفه‌ي‌ حيات‌ و صنايع‌ فريبنده‌ و دلبستگي‌ به‌ تمدن‌ بي‌ثبات‌ و ساخته‌ي‌ خردهاي‌ كوتاه‌ بشري‌، به‌ هوش‌ آيند، و راه‌ خير و صلاح‌ پيش‌ گيرند، هرچه‌ بيشتر از سرمايه‌هاي‌ عقلي‌ و نفساني‌ و مادي‌ خود بهره‌مند شوند. اگر ما خود به‌ تعاليم‌ و هدايت‌ قرآن‌ و راه‌ و روشي‌ كه‌ براي‌ زنده‌ شدن‌ به‌ حيات‌ «طيبه‌» مي‌نماياند آشنا شويم‌ و ديگران‌ را در اين‌ دنياي‌ تحير و وحشت‌، به‌ آن‌ آشنا سازيم‌، مردم‌ حق‌ جو و هدايت‌طلب‌ بيش‌ از اين‌ خواهند اعتراف‌ كرد كه‌ اين‌ كتاب‌ پيش‌ از آنكه‌ كتاب‌ منتسبين‌ به‌ اسلام‌ باشد كتاب‌ سعادت‌ عمومي‌ بشر است‌.
اين‌ كتاب‌ تنها كتابي‌ است‌ كه‌، با ضمير هر انساني‌ سر و كار دارد، و ضمير مبدأ فعال‌ سازمان‌ انساني‌ است‌، و مي‌تواند در ميان‌ تاريكي‌هاي‌ ماده‌ درون‌ انساني‌ را برافروزد و چون‌ شب‌ پر ماه‌ و ستاره‌ آنرا افروازن‌ گرداند، آن‌گاه‌ بامداد روشني‌ از افق‌ باطن‌ پديد آرد، اين‌ يگانه‌ وظيفه‌ي‌ علماء دين‌ و پرده‌ داران‌ آيين‌ است‌ كه‌ تا هرچه‌ بيشتر جمال‌ احكام‌ و اسرار و هدايت‌ قرآن‌ را آشكار سازند، و تا مي‌توانند گوشه‌هايي‌ از اشارات‌ و لطايف‌ و حقايق‌ را بنمايانند كه‌ فرمودند: «للقرآن‌ عبارات‌ و اشارات‌ و لطايف‌ و حقايق‌ فالعبارات‌ للعوام‌، و الاشارات‌ للخواص‌، و اللطائف‌ للاولياء و الحقايق‌ للانبياء».
1- شرح‌ لغات‌:
يستحي‌: از حياء- در بشر تأثر و منفعل‌ شدن‌ از بدي‌ و درباره‌ي‌ خداوند مانند ديگر اين‌گونه‌ صفات‌ چون‌ غضب‌ و كراهت‌ وحب‌، مقصود اثر آنست‌، چه‌ كسي‌ از عملي‌ حياء كند خود را از آن‌ باز مي‌دارد.
ضرب‌ المثل‌: يا از «ضرب‌ في‌ الارض‌» گرفته‌ شده‌، چون‌ مانند مسافري‌ كه‌ شهر به‌ شهر مي‌گردد، در زبانها مي‌گردد. يا از «ضرب‌ الاوتار» است‌، كه‌ مانند آهنگها حالات‌ و اوضاع‌ روحي‌ را مي‌نماياند. يا از «ضرب‌ الخيمه‌» است‌، چون‌ مثلها مانند خيمه‌ در ميان‌ ملل‌ ثابت‌ مي‌ماند (به‌ آيه‌ي‌ 14 رجوع‌ شود).
بعوضه‌: پشه‌ي‌ ريز. 

حق‌: ثابت‌، لازم‌، واقع‌، عدل‌، يقين‌.
فسق‌: بيرون‌ رفتن‌ يا جستن‌- فسقت‌ الرطبة‌ عن‌ قشرها- يعني‌ خرما از پوست‌ خود بيرون‌ جست‌.
نقض‌: منهدم‌ كردن‌ بناء، شكستن‌ استخوان‌، پاره‌ نمودن‌ ريسمان‌.
ميثاق‌: بستن‌، محكم‌ ساختن‌: وثاق‌ ريسمانيست‌ كه‌ با آن‌ بار را محكم‌ كنند.
از آيه‌ي‌ خطابيه‌: -يا ايهاالناس‌... تا بشارت‌ بهشت‌ اصل‌ دعوت‌ قرآن‌ كريم‌ و نتايج‌ اعراض‌ يا گرويدن‌ به‌ آنست‌. ديگر آيات‌ تفصيل‌ همين‌ دعوت‌ مي‌باشد. از آنجا كه‌ قرآن‌ نازل‌ شده‌ تا نفوس‌ را را تربيت‌ كند و بالا برد و عقول‌ را از آميختگي‌ به‌ محسوسات‌ و متخيّلات‌ به‌ درك‌ معقولات‌ و حقايق‌ رساند، بيشتر آيات‌ آن‌ مثل‌ يا چون‌ مثل‌ است‌، همين‌ بهشت‌ كه‌ در آيه‌ي‌ پيش‌ به‌ آن‌ بشارت‌ داد با نهرهاي‌ جاري‌ و نعمتهاي‌ جاويدانش‌ مثل‌ لذات‌ برتريست‌ كه‌ درك‌ آن‌ چنان‌ كه‌ هست‌ با حواس‌ دنياي‌ نشايد (مثل‌ الجنة‌ التي‌ وعدالمتقون‌- آيه‌ي‌ 30 سوره‌ي‌ رعد. و لا تعلم‌ نفس‌ مااخفي‌ لهم‌ من‌ قرة‌ اعين‌- آن‌ نعمتهاي‌ پنهان‌ از عقول‌ دنيايي‌ را كه‌ چشم‌ پر مي‌كند و دل‌ را مي‌ربايد كسي‌ چنان‌ كه‌ هست‌ نمي‌داند).
قرآن‌ براي‌ هدايت‌ عموم‌ به‌ حقايق‌ و حقيقت‌ دنيا و آخرت‌، عزت‌ و ذلت‌، فناء و بقاء ملل‌، عاقبت‌ كارداعيان‌ به‌ حق‌ و عدل‌ و ستم‌ پيشگان‌ و گناهكاران‌ مثلها، مي‌زند و نمونه‌ها بيان‌ مي‌كند (چون‌ مثل‌ غير از معناي‌ عرفي‌ به‌ معناي‌ نمونه‌ هم‌ مي‌آيد- و جعلناه‌ مثلا لبني‌ اسرائيل‌-) پس‌ بيان‌ امثال‌ يكي‌ از اصول‌ قرآني‌ است‌- چنان‌ كه‌ هر علم‌ و كتابي‌ اصول‌ مسلمه‌ يا موضوعه‌اي‌ دارد كه‌ در سرآغاز آن‌ بايد دانسته‌ شود- قرآن‌ هم‌ اين‌ اصل‌ هدايت‌- بيان‌ مثل‌ را- تذكر داده‌: كه‌ خداوند به‌ هرچه‌ خواهد مثل‌ مي‌زند گرچه‌ در نظر مردمي‌ پست‌ و كوچك‌ نمايد. مانند پشه‌ي‌ ريز- چه‌ همين‌ خداوند همين‌ است‌ كه‌ جهاني‌ حكمت‌ و قدرت‌ را در پيكره‌ي‌ ريز آن‌ متمثل‌ نموده‌:
2- فاماالذين‌ آمنوا فيعلمون‌ انه‌ الحق‌: در آغاز اين‌ سوره‌ تعريف‌ و معناي‌ واقعي‌ ايمان‌ و كفر و نفاق‌ بيان‌ شده‌- هرجا اين‌ اوصاف‌ و عناوين‌ ذكر شود بايد همان‌ تعريف‌ و معنا را به‌ نظر آورد- با اين‌ توجه‌ مؤمن‌ همانست‌ كه‌ چشم‌ غيب‌ بين‌ او باز شده‌: از ظاهر باطن‌ و از متغير ثابت‌، و از مثل‌ ممثل‌ را مي‌نگرد كه‌ همان‌ حق‌ است‌ (رجوع‌ شود به‌ معناي‌ لغوي‌ حق‌)؛ اينها با اين‌ نظر از هر لفظ‌ و عبارتي‌ معنا و واقع‌ و از هر پديده‌ خلقت‌ تدبير و حكمت‌ آن‌ را مي‌بينند، چنان‌ كه‌ همه‌ي‌ موجودات‌ را مثلها و مظاهر صفات‌ خداوند مي‌نگرند- زيرا خداوند مثل‌ (به‌ فتح‌) دارد كه‌ در طول‌ وجود او و كمال‌ است‌، مثل‌ (بكسر) ندارد كه‌ در عرض‌ وجود او و نقص‌ است‌، -ولدالمثل‌ الاعلي‌ و الامثال‌ العليل‌ ليس‌ كمثله‌ شيي‌ء- پس‌ با همين‌ ديد ايماني‌ است‌ كه‌ اين‌ مثل‌ و هر مثلي‌ را حق‌ مي‌داند و از جانب‌ پروردگار- همانكه‌ همي‌ برتر مي‌آورد و تربيت‌ مي‌كند- يعلمون‌ اندالحق‌ من‌ ربهم‌- و يري‌ الذين‌ اوتوا العلم‌ الذي‌ انزل‌ اليك‌ من‌ ربك‌ الحق‌- تلك‌ الامثال‌ نضربها للناس‌ و ما يعقلها الاالعالمون‌- پس‌ ايمان‌ لازمه‌ي‌ علم‌ برهاني‌ است‌ و علم‌ برهاني‌ حركت‌ عقل‌ است‌ از صورتهاي‌ حسي‌ و انعكاس‌ آن‌ در نفس‌ به‌ سوي‌ صورتهاي‌ خيالي‌، اين‌ صورتها نيز نماياننده‌ي‌ حقايق‌ برتر است‌ كه‌ فكر را به‌ سوي‌ آن‌ هدايت‌ مي‌كند، حركت‌ عقلي‌ از همين‌ جا آغاز مي‌گردد- اگر انسان‌ از هر مثلي‌ به‌ مثل‌ بالا پيش‌ رفت‌ و به‌ اين‌ رشته‌ ربوبيت‌ پيوست‌ رو به‌ هدايت‌ است‌ و از دريچه‌ي‌ وجودد يا مثل‌ پشه‌ي‌ريزي‌ عالمي‌ از حيات‌ و قدرت‌ و حكمت‌ مي‌نگرد، اگر درباره‌ي‌ هر مثل‌ خدايي‌ دچار كفر شد يعني‌ از معنا و حقيقت‌ برتر پوشيده‌ ماند از اين‌گونه‌ مثالها نيز دچار تحير مي‌شود: «فيقولون‌ ماذا اراد اللّه‌ بهذا مثلا؟»:
3- يضل‌ به‌ كثيراً و يهدي‌ به‌ كثيراً: ظاهر اينست‌ كه‌ جواب‌ استفهام‌ «ماذا» مي‌باشد، و مراد از كفر- اما الذين‌ كفروا- كفر نسبت‌ به‌ مثل‌ مي‌باشد، كه‌ به‌ خدا و كلامش‌ ايمان‌ اجمالي‌ دارند و در مثالها متحيرند و مي‌گويند خدا چه‌ اراده‌ كرده‌؟ يا مقصود كفر مطلق‌ است‌- يعني‌ اگر خدايي‌ باشد و مثلي‌ داشته‌ باشد پس‌ مقصودش‌ چيست‌؟ درباره‌ي‌ مؤمنين‌ «يعلمون‌» و درباره‌ي‌ «يقولون‌» فرموده‌ يعني‌ گفته‌ي‌ آنان‌ مستند به‌ مدرك‌ و دليلي‌ نيست‌ و تنها اظهار تحيّر است‌؛ مي‌شود اين‌ جمله‌ گفته‌ي‌ همان‌ كافران‌ باشد. بهر تقدير بيان‌ اثر مثلهاي‌ قرآن‌ است‌ كه‌ اين‌ آيات‌ هدايت‌ مردم‌ مستعدي‌ را از سرحد فطرت‌ خارج‌ كرده‌ به‌ راه‌ مي‌اندازد: دسته‌اي‌ از اين‌ براه‌ افتادگان‌ راه‌ را گم‌ كرده‌ گمراهي‌ مي‌كردند و دسته‌اي‌ راه‌ را جسته‌ هدايت‌ مي‌شوند- كلمه‌ي‌ «كثيراً» يا به‌ حسب‌ وضع‌ پيش‌ از مثل‌ است‌ يا نسبت‌ به‌ كساني‌ كه‌ كوتاه‌ فكر و غافلند و اين‌ آيات‌ در آنها اثري‌ ندارد، چنان‌ كه‌ قواي‌ طبيعت‌ موجودات‌ مستعد را از سكون‌ بيرون‌ مي‌آورد و بر ميان‌ گزيد از اينها دسته‌اي‌ به‌ سوي‌ تكامل‌ مي‌گرايند و دسته‌اي‌ از طريق‌ تكامل‌ منحرف‌ مي‌شوند و همه‌ي‌ اينها نسبت‌ به‌ آنچه‌ به‌ حال‌ سكون‌ و وضع‌ نخستين‌ مانده‌ بسيار است‌- باران‌ كه‌ در لطافت‌ طبعش‌ خلاف‌ نيست‌- در باغ‌ لاله‌ رويد و در شوره‌ ازر خس‌.
خداوند به‌ سبب‌ قرآن‌ و مثلهاي‌ آن‌ گروهي‌ را هدايت‌ مي‌نمايد براي‌ آنكه‌ خداوند مبدأ خير و قرآن‌ كتاب‌ هدايت‌ است‌، پس‌ اضلال‌ براي‌ چه‌؟ و چگونه‌ مثالهاي‌ قرآن‌ هم‌ هدايت‌ مي‌نمايد و هم‌ اضلال‌؟؛ جمله‌ي‌ محصوره‌ي‌ بعد، جواب‌ اين‌ دو سؤال‌ است‌: قرآن‌ تنها در نفوس‌ منحرف‌ فاسقان‌ كه‌ با اراده‌ و اختيار و تشخيص‌ از حدود بيرون‌ رفته‌اند گمراهي‌ مي‌افزايد، با توجه‌ به‌ معناي‌ لغوي‌ فسق‌، قرآن‌ فاسقان‌ را چگونه‌ تعريف‌ نموده‌...
4- الذين‌ ينقضون‌ عهد اللّه‌ من‌ بعد ميثاقه‌: عهد، ذمه‌، يا مسئوليت‌ نسبت‌ به‌ چيزيست‌ كه‌ شخص‌ به‌ عهده‌ مي‌گيرد؛ اضافه‌ي‌ عهد به‌ «اللّه‌» بدون‌ تعيين‌ و توصيف‌، عموميت‌ و شمول‌ آن‌ را مي‌رساند، پس‌ هر نيك‌ و بد و خير و شري‌ را كه‌ به‌ حسب‌ فطرت‌ انسان‌ درك‌ و هر مسئوليتي‌ را كه‌ احساس‌ مي‌نمايد و سنتهاييكه‌ در ميان‌ ملل‌ مشهود است‌ و هرچه‌ به‌ وسيله‌ي‌ پيمبران‌ انجام‌ دادن‌ يا ترك‌ آن‌ ابلاغ‌ شده‌ عهد خدايي‌ است‌، اين‌ عهود اولي‌ گاه‌ تأييد ومحكم‌ مي‌شود: من‌ بعد ميثاقه‌- ميثاق‌ آن‌ از جانب‌ خدا به‌ وسيله‌ي‌ شرايع‌ اسيت‌- كه‌ حدود و آثار و ثواب‌ و عقاب‌ را بيان‌ مي‌كند- و به‌ وسيله‌ي‌ عقل‌ و تجربه‌ است‌ كه‌ نتايج‌ آن‌ عهود را مي‌فهماند، ميثاق‌ را از جانب‌ خلق‌ درك‌ و پذيرش‌ وبه‌ كار بستن‌ آن‌ عهد است‌، به‌ سبب‌ همين‌ عهدها و پيمانها، وجدانيات‌ و فطريات‌ با ادراك‌ و درك‌ با عمل‌، فرد باديگران‌، خلق‌ با خالق‌، مقدمه‌ با نتيجه‌، دليل‌ با مدلول‌ مرتبط‌ و پيوسته‌ مي‌گردد؛ آنان‌ كه‌ اين‌ عهود را نقض‌ مي‌كنند چون‌ از حدود فطرت‌ و عقل‌ و از مسئوليت‌ سرباز زده‌ و بيرون‌ رفته‌اند فاسقند (چون‌ هسته‌اي‌ كه‌ از قشر طبيعي‌ بيرون‌ رود) چون‌ اين‌ روابط‌ و پنوندها را قطع‌ نموده‌ قاطع‌اند، چون‌ با قطع‌ روابط‌ نيروهاي‌ انساني‌ خود و ديگران‌ را از طريق‌ هدايت‌ و خيرباز داشته‌ و فاسد نموده‌اند مفسدند. و در نتيجه‌ همه‌ي‌ اينها زيان‌ كارند: «اولئك‌ هم‌ الخاسرون‌» پس‌ فسق‌- چنان‌ كه‌ آيه‌ معرفي‌ مي‌نمايد- نقض‌ عهد و قطع‌ وصل‌، و افساد در زمين‌ است‌ و نتيجه‌ همه‌ي‌ اينها زيان‌ معنوي‌ و مادي‌ مي‌باشد.
با مثلي‌ مي‌توان‌ اين‌ مطلب‌ را به‌ ذهن‌ عموم‌ نزديك‌تر نمود: چرخ‌ و مهره‌ي‌ هر دستگاهي‌ به‌ حسب‌ ساختمان‌ مخصوصش‌ قرار و عهدي‌ دارد كه‌ بايد در جا و محل‌ مخصوص‌ آن‌ كارخانه‌ قرار گيرد چون‌ در محل‌ خود قرار گرفت‌ با دستگاه‌ بزرگ‌ متصل‌ و مرتبط‌ مي‌شود، اگر اين‌ جزء كوچك‌ يا بزرگ‌ از جاي‌ خود بيرون‌ جست‌- فاسق‌ شد- هم‌ عهد ساختمانيش‌ نقض‌ شده‌ هم‌ ارتباطش‌ با كل‌ و بالا حق‌ قطع‌ گرديده‌، نتيجه‌ي‌ آن‌ فساد و زيان‌ عمومي‌ آن‌ دستگاه‌ است‌.
خلاصه‌ي‌ مطلب‌ آيه‌ اين‌ است‌ كه‌ در زمينه‌ي‌ نفوس‌ فسق‌ پيشگان‌ هدايت‌ منشأ ضلالت‌ مي‌شود- چنان‌ كه‌ خير در راه‌ شر و سرمايه‌ها موجب‌ زيان‌ مي‌گردد- علت‌ اين‌ نقض‌ عهدها و قطع‌ وصلها به‌ سر بردن‌ در پرده‌هاي‌ كفر و هواهاي‌ نفساني‌ و چشم‌ پوشي‌ از آيات‌ الهي‌ است‌. پس‌ بايد در آيه‌ي‌ بعد تأمل‌ نمود و از اين‌ آيه‌ آياتي‌ خواند...: 

تفسير آيات‌ 31 تا 33 سوره‌ بقره‌
1- شرح‌ لغات‌:
ذا: حرف‌ زماني‌ براي‌ گذشته‌ و بتقدير اذكر: يادآر.
ملائكه‌: جمع‌ ملك‌ مخفف‌ ملئك‌،تر «الواكه‌» به‌ معناي‌ رسالت‌- پيامبري‌- يا مفرد آن‌ ملاك‌ از ملك‌ به‌ معناي‌ متصرف‌ و مالك‌.
خليفه‌: از خلف‌، كسي‌ كه‌ جاي‌ ديگري‌ بنشيند و قائم‌ مقام‌ او باشد و كار او را سامان‌ بخشد، تا براي‌ مبالغه‌ است‌.
سفك‌: خون‌ ناروا ريختن‌.
تسبيح‌: از سبح‌ (شناوري‌ كرد- و پيشرفت‌) خداوند را منزه‌ دانستن‌ و ازهر آلودگي‌ پاك‌ داشتن‌.
تقديس‌: پاك‌ و برتر داشتن‌.
آدم‌: اسم‌ نوعي‌ و شخصي‌ و لغت‌ غيرعربي‌ است‌، شايد هم‌ از معناي‌ فعل‌ گرفته‌ شده‌ يعني‌: گندم‌ گون‌ گرديد، اضداد و متخاصمين‌ را با هم‌ وفق‌ داد.
عرض‌: نماياند و در معرض‌ گذارد.
انباء: خبر بي‌سابقه‌ دادن‌ و آگاهاندن‌.
سبحان‌: مصدر است‌ كه‌ بيشتر اضافه‌ مي‌شود و منصوب‌ به‌ فعل‌ محذوف‌ است‌، در مقام‌ اعتراف‌ به‌ تقصير و گناه‌ وطلب‌ توبه‌ گفته‌ مي‌شود.
العليم‌: فعيل‌ دلالت‌ بر صفت‌ ملازم‌ با ذات‌ و علم‌ به‌ جزييات‌ دارد.
2- به‌ همان‌ اندازه‌ كه‌ خلقت‌ و تركيب‌ معنوي‌ و قواي‌ نفساني‌ آدمي‌ مرموز و اسرارآميز است‌، چنان‌ كه‌ گاهي‌ آدمي‌ از خود مي‌پرسد: من‌ چه‌ هستم‌ و چگونه‌ آفريده‌ شدم‌، اين‌ شهوات‌، اين‌ غرايز، اين‌ هواها و بلند پروازيها، اين‌ خواستها، اين‌ غوغاهاي‌ دروني‌، اين‌ عقل‌ و اختيار، اين‌ محبتها و كراهتها، براي‌ چه‌ است‌؟، از كجا آمده‌ام‌ و آمدنم‌ بهر چه‌ بود؟ در اين‌ آيات‌ هم‌ كه‌ درباره‌ي‌ خلقت‌ و مقام‌ آدمي‌ و اسرار هبوط‌ و صعود است‌، مانند اين‌ سؤالات‌ در پيش‌ است‌: گفتگوي‌ خداوند با فرشتگان‌ درباره‌ي‌ خلافت‌، جعل‌ خليفه‌ در زمين‌، چگونگي‌ فرشتگان‌ و اعتراض‌ و تسبيح‌ و تقديس‌ آنان‌، تعليم‌ اسماء و انباء از آن‌ و عرضه‌ داشتن‌ به‌ فرشتگان‌، سرّبرتري‌ آدم‌، سجده‌ي‌ ملائكه‌ و سرپيچي‌ ابليس‌، چگونگي‌ وجود آنان‌، سكونت‌ آدم‌ در بهشت‌، و حقيقت‌ آن‌ وهبوط‌ و راه‌ صعود آدم‌، همه‌ي‌ اينها جاي‌ استفهام‌ و از اسرار قرآني‌ است‌، در اين‌ آيات‌ تمثيل‌ و بيان‌ شگفت‌انگيزيست‌ از سرّ وجود آدمي‌ و قوايي‌ كه‌ از آن‌ تركيب‌ يافته‌ و تحولاتي‌ كه‌ برايش‌ پيش‌ آمده‌ وغايتي‌ كه‌ از خلقت‌ اين‌ موجود منظور بوده‌!!
اگر صفحه‌ي‌ ذهن‌ مسلمانان‌ از تأويلات‌ مبهم‌ و احاديث‌ اسرائيليات‌ و نقليات‌ از كتب‌ هندوها پاك‌ شود راه‌ تفكر صحيح‌ در اين‌گونه‌ آيات‌ باز مي‌گردد و پاسخ‌ اين‌ سؤالات‌ با تأييد آيات‌ و روايات‌ صحيح‌ اسلامي‌ داده‌ مي‌شود؛ «ان‌» در آغاز بعضي‌ از آيات‌ براي‌ تذكر به‌ اهميت‌ و توجه‌ به‌ مطلب‌ است‌: كه‌ در اينجا داستان‌ چگونگي‌ پيدايش‌ و جعل‌ خليفه‌ و سرّ آنست‌. اگر متضمن‌ معناي‌ شرط‌ باشد جواب‌ شرط‌ موردنظر است‌. «قالوا اتجعل‌» فاعل‌ «قال‌، ربك‌» آمده‌ نه‌ «الرب‌ يا، يا، اللّه‌» براي‌ توجه‌ به‌ اينكه‌ اراده‌ي‌ ربويي‌ پروردگار تو- كه‌ نمونه‌ي‌ كامل‌ ربوبيت‌ پروردگاري‌- همين‌ است‌ كه‌ عالم‌ را به‌ چنان‌ مرتبه‌ي‌ كمال‌ رساند و چنان‌ تحولي‌ پديد آرد تا چنين‌ خليفه‌اي‌ در آن‌ ظاهر شود! جمله‌ي‌ اسميه‌ «اني‌ جاعل‌» دلالت‌ بر تحقق‌ و ثبات‌ دارد، جعل‌- كه‌ گرداندن‌ از وضعي‌ به‌ وضع‌ ديگر است‌- و عنوان‌ خليفه‌، تحول‌ و تكامل‌ را مي‌رساند كه‌ شايد تحول‌ و جهش‌ نوعي‌ باشد و نظر به‌ آغاز و چگونگي‌ خلقت‌ آدم‌ نيست‌، بلكه‌ صريح‌ آيه‌ «و علم‌ آدم‌ الاسماء...» اين‌ است‌ كه‌ آدم‌ بوده‌ و با تعليم‌ اسماء به‌ مقام‌ خلافت‌ رسيده‌... «درباره‌ي‌ چگونگي‌ پيدايش‌ نوع‌ آدم‌ در زمين‌ دو نظر است‌: يكي‌ نظرهاي‌ فلسفي‌ قديم‌ و ظواهر ديني‌ كه‌ از اين‌ نظر انواع‌ و اصول‌ خلقت‌ بدون‌ سابقه‌ پديد آمده‌. نظر استقرايي‌ ديگر كه‌ از فروع‌ فلسفه‌ نشو و ارتقاء و تكامل‌ است‌ پيدايش‌ انواع‌ را از ذاتي‌ تا عالي‌ به‌ هم‌ پيوسته‌ مي‌شمارد و هر نوع‌ پايين‌ را با گذشت‌ زمان‌ و تأثير محيط‌ منشأ نوع‌ بالاتر مي‌داند، ولي‌ با بررسيهاي‌ علمي‌ و طبقات‌ الارضي‌ فواصل‌ ميان‌ انواع‌ هنوز به‌ دست‌ نيامده‌ و جزئيات‌ اين‌ نظريه‌ از جهت‌ تجربه‌، وكليات‌ آن‌ از جهت‌ ادله‌ي‌ فلسفي‌ چنان‌ كه‌ بايد اثبات‌ نشده‌. اين‌ دو نظر درباره‌ي‌ چگونگي‌ پيدايش‌ انواع‌ در مقابل‌ هم‌ قرارگرفته‌ كه‌ با فرض‌ ديگري‌ مي‌توان‌ ميان‌ اين‌ دو نظر را جمع‌ نمود: كه‌ در فواصل‌ تكامل‌ تدريجي‌ جهشها و تكاملهاي‌ ناگهاني‌ پيش‌ آمده‌ باشد، بنابراين‌ هم‌ نظريه‌ي‌ تكامل‌ كه‌ قراين‌ بسياري‌ دارد درست‌ مي‌آيد و هم‌ از زحمت‌ جستجوي‌ بيهوده‌ي‌ حلقه‌هاي‌ وسط‌، محققين‌ راحت‌ مي‌شوند، زيرا فاصله‌ ميان‌ پديده‌ها و انواع‌ نه‌ چندان‌ است‌ كه‌ با فرضيه‌ يا نظريه‌ و كشف‌ بعضي‌ از استخوانها بتوان‌ آن‌ را پرنمود، مانند: فاصله‌ ميان‌ اتم‌ و مولكول‌، آن‌ با سلول‌، سلول‌ نباتي‌ با حيواني‌، حيوان‌ راقي‌ با آدمي‌».
به‌ هر حال‌ نسبت‌ دادن‌ خداوند چنين‌ مجعولي‌ را به‌ خود «اني‌» و قيد «في‌ الارض‌» و تقدم‌ اين‌ جمله‌ بر «خليفة‌» توجه‌ مخصوص‌ مبدأ حيات‌ را به‌ زمين‌ و آماده‌ ساختن‌ آن‌ براي‌ چنين‌ تحول‌ و جهش‌ را مي‌رساند و «للملائكه‌» بالام‌، دلالت‌ بر اين‌ دارد كه‌ خلقت‌ اين‌ موجود نتيجه‌ و مكمل‌ كافر فرشتگان‌ و بيرون‌ از حدود عمل‌ آنها مي‌باشد. 

براي‌ هيچ‌ صاحب‌ نظري‌ شك‌ و ترديد نيست‌ در اينكه‌ جهان‌ تحت‌ تأثير قواء و مبادي‌ اثريست‌ كه‌ آن‌ را به‌ صورتها و شكلهاي‌ گوناگون‌ درمي‌ آورند و تنظيم‌ و تكميلش‌ مي‌نمايند. تنها اختلاف‌ در چگونگي‌ و انواع‌ آنها مي‌باشد: آيا اين‌ آثار و اعمال‌ دقيق‌ منظم‌ و حكيمانه‌اي‌ كه‌ در بدن‌ موجودات‌ مشهود است‌ مي‌توان‌ هر يك‌ مبدأ و مؤثر مخصوص‌ و نزديكي‌ نداشته‌ باشد؟ تنها خاصيت‌ ماده‌ اول‌ بسيط‌- كه‌ در حقيقت‌ جز حركت‌ و نيرو نيست‌- مي‌تواند منشأ اين‌ آثار باشد؟ همين‌ غذاي‌ گياه‌ و حيوان‌ كه‌ به‌ صورتهاي‌ گوناگون‌ درمي‌ آيد و در هر مرحله‌ تركيب‌ خاصي‌ در آن‌ صورت‌ مي‌گيرد و مانند هر عضوي‌ مي‌گردد و به‌ آن‌ مي‌پيوندد و برخلاف‌ جاذبه‌ي‌ عمومي‌ بدون‌ مقاومت‌ تا شاخه‌هاي‌ بلند مي‌رود، آيا مي‌توان‌ گفت‌ اثر و خاصيت‌ طبيعي‌ و ساده‌ ماده‌ است‌؟ با آنكه‌ ماده‌ در زير نفوذ اين‌ قوا چنان‌ نرم‌ و وصورت‌پذير و پنهان‌ است‌ كه‌ جز با دقت‌ و استدلال‌ مشاهده‌ نمي‌شود، آنچه‌ محسوس‌ است‌ همان‌ قوا و آثار آنها است‌ كه‌ باطن‌ و ظاهر هر زنده‌اي‌ را فراگرفته‌، ماده‌ي‌ اول‌ جهان‌ تنها مانند تخته‌ي‌ سياه‌ يا سفيد است‌ كه‌ همه‌ي‌ آن‌ را نقش‌ و نگار و خط‌ و رسم‌ دستهاي‌ نگارنده‌ و نويسنده‌ پركرده‌ و جاي‌ خالي‌ باقي‌ نگذارده‌! آيا اين‌ قواي‌ فعاله‌ به‌ كار و آثار خود علم‌ دارند و داراي‌ عقل‌ و شعورند؟ علم‌ و عقل‌ و شعور هيچ‌ يك‌ در آدمي‌ نه‌ محسوس‌ است‌ و نه‌ محل‌ و مركز آن‌ را مي‌توان‌ تعيين‌ نمود، آنچه‌ درك‌ مي‌شود ظهور آثار علم‌ در گفتار و كردار مشهود است‌، پس‌ هرچه‌ كار و گفتار منظم‌تر باشد نشانه‌ي‌ علم‌ و شعور بيشتر مبدأ آن‌ است‌ چون‌ ميزان‌ ادراك‌ و عقل‌ اينست‌، ما كه‌ اين‌ همه‌ نظم‌ و حكمت‌ را در آثار اين‌ قوا مي‌نگريم‌ كه‌ خود از درك‌ همه‌ي‌ آن‌ ناتوانيم‌ چگونه‌ آنها را فاقد علم‌ و شعور بدانيم‌ تنها امتياز عقل‌ و علم‌ آدمي‌ با آنها همان‌ تكامل‌ بي‌حد شعور و علم‌ در آدميان‌ و توقف‌ در آنها است‌، آنهانمي‌ توانند آثار اعمال‌ خود را دريابند- علم‌ به‌ علم‌ ندارند- و به‌ حسب‌ ميزان‌ علمي‌ چون‌ بسيط‌اند هر نوعي‌ مبدأ يك‌ نوع‌ آثارند، چون‌ عقول‌ و علوم‌ آنان‌ از خودشان‌ نيست‌ پس‌ بايد از مافوق‌ الهام‌ گيرند و داراي‌ مراتب‌ و داراي‌ درجات‌ مختلفند، پس‌ اين‌ وقا و مبادي‌ را نمي‌توان‌ مانند قواي‌ طبيعي‌ و جسمي‌ دانست‌ مانند الكتريسته‌ و جاذبه‌ و خواص‌ اجسام‌، اين‌گونه‌ قواي‌ مادي‌ تنوع‌ و انتظامي‌ ندارد و با عقل‌ و علم‌ بايد منظم‌ گردد، چون‌ اين‌ قواي‌ ناظم‌ برتر از قواي‌ ماديست‌ نام‌ قوه‌ي‌ مادي‌ نمي‌توان‌ بر آنها گذارد، اينها به‌ حسب‌ اصطلاح‌ ديني‌ چون‌ مدبّر و متصرف‌ در ماده‌ و قواي‌ مادي‌اند ملائكه‌ ناميده‌ شده‌؛ بررسيهاي‌ علمي‌ عقلي‌ درباره‌ي‌ وجود ملائكه‌ تا همين‌ جا متوقف‌ مي‌شود، براي‌ تأييد آنچه‌ گفته‌ شد و شناسايي‌ مقامات‌ و درجات‌ و حدود آنها راهي‌ جز راهنمايي‌ قرآن‌ و اشارات‌ پيشروان‌ اين‌ راه‌ نيست‌. (پس‌ از قرآن‌ مستندتر و مفصل‌تر از كلمات‌ اميرالمؤمنين‌ عليه‌ السلام‌ درباره‌ي‌ ملائكه‌ نيست‌ به‌ خصوص‌ در خطبه‌ي‌ اشباح‌) تا از آيات‌ چه‌ بفهميم‌؟ 

3- قالوا اتجعل‌ فيها... گفتگوي‌ خداوند با فرشتگان‌ (يا با زمين‌ و آسمان‌ و همه‌ موجودات‌ «قال‌ لها و للارض‌ ائتيا طوعاً اوكرهاً قالتا اتينا طائعين‌») چون‌ گفتگوي‌ ما به‌ وسيله‌ي‌ هوا و صوت‌ و زبان‌ و ديگر آلات‌ عضوي‌ نيست‌، حقيقت‌ قول‌ اظهار مطالب‌ و نيات‌ و فهماندن‌ آنها است‌، در صورت‌ تركيبات‌ صوتي‌ و يا رسم‌ و نقش‌ يا اشاره‌ي‌ چشم‌ و روي‌ وانگشت‌، نشان‌ دادن‌ و سپردن‌ ابزار و آلات‌ عمل‌ به‌ دست‌ عامل‌، نيز قول‌ و دستور است‌، چون‌ عامل‌ ابزار را از دستور دهنده‌ گرفت‌ و آن‌ را به‌ كار برد- بدون‌ گفتگوي‌ زباني‌- گونيد او دستور داد و گفت‌ چنين‌ كن‌ او هم‌ گفت‌ انجام‌ مي‌دهم‌؛ آنچه‌ از عقل‌ بسيط‌ و ذهن‌ به‌ صورت‌ تعقل‌ و تخيل‌ در مي‌آيد نيز گفتگوي‌ باطني‌ است‌، جنانكه‌ مي‌گويند با خود يا پيش‌ خود گفتگوي‌ داشتم‌، پس‌ از آن‌ گاهي‌ به‌ صورت‌ تصميم‌ و اراده‌ در اعضاء و جوارج‌ عمل‌ ظاهر مي‌شود و در عالم‌ خارج‌ به‌ صورت‌ صوت‌ يا نوشته‌ يا شكلهاي‌ مادي‌ در مي‌آيد، چنان‌ كه‌ گويي‌ اين‌ نوشته‌ سخن‌ آن‌ دانشمند، اين‌ ساختمان‌ دستور آن‌ وزير يا آن‌ معمار است‌، پس‌ اينها همه‌ مراتب‌ و صورتهاي‌ گفتار است‌، گاهي‌ ذهن‌ صورت‌ ساز نمونه‌ي‌ صورتي‌ را براي‌ ايجاد به‌ قواي‌ اراده‌ و عمل‌ مي‌دهد ولي‌ از جهت‌ موانع‌ و مزاحمت‌، اراده‌ در مرحله‌ي‌ تصميم‌ يا عمل‌ متوقف‌ مي‌گردد، عقل‌ فعال‌ اعلام‌ صورت‌ مي‌نمايد قواي‌ عمل‌ با توقف‌ و به‌ زبان‌ حال‌ (نه‌ سرپيچي‌ و تمرّد) اظهار وجود مانع‌ مي‌كنند، تا شايد مانع‌ دروني‌ از ميان‌ برود و فرمان‌ و اراده‌ تحقق‌ يابد. گفتگوي‌ خداوند را با ملائكه‌ بايد اين‌گونه‌ دانست‌، عالم‌ بزرگ‌ چون‌ ذهن‌ است‌ براي‌ ظهور صورتها از مبدأ فيض‌، گويا قوا و مبادي‌ طبيعي‌ (ملائكه‌) پيكره‌ي‌ جسماني‌ آدم‌ را كه‌ آخرين‌ صورت‌ كامل‌ انواع‌ است‌ آماده‌ نمودند، افاضه‌ي‌ صورت‌ نوعيه‌ي‌ كامل‌ «عقل‌ آزاد و اختيار» از عقل‌ محيط‌ و فعال‌ عالم‌ از حد وجود و عمل‌ ملائكه‌ ارضي‌ بيرون‌ و تنها مربوط‌ و منتسب‌ به‌ آن‌ مبدأ اعلي‌ مي‌باشد: «اني‌ جاعل‌... و نفخت‌ فيه‌ من‌ روحي‌» ظهور اين‌ حقيقت‌ و پيوند آن‌ با پيكره‌ي‌ نوعي‌ كه‌ از شهوات‌ و غرايز و غضب‌ تركيب‌ يافته‌ ملائكه‌ را متوقف‌ و متخيّر و متعجّب‌ مي‌نمايد:، اتجعل‌ فيها من‌ يفسد...- «من‌» دلالت‌ بر توجه‌ آنان‌ به‌ سوي‌ عقل‌ و اختيار دارد كه‌ به‌ حيرتشان‌ افكند، و گرنه‌ چون‌ هنوز حقيقت‌ آدمي‌ ظاهر نگشته‌ و مبهم‌ بود بايد «ما» گفته‌ شود؛ كه‌ اين‌ سرشت‌ از شهوات‌ و غضب‌ به‌ سلاح‌ و تدبير و اختيار چون‌ در عالم‌ سربرآورد و اين‌ قوا با نيروي‌ بي‌حد عقل‌ به‌ كار افتد به‌ هيچ‌ حدي‌ نمي‌ايستد، با به‌ كار بردن‌ هواها و شهوات‌ همه‌ چيز حتي‌ وجود خود را تباه‌ مي‌سازد. «يفسدفيها» چون‌ خشمش‌ زبانه‌ كشد بي‌پروا خون‌ مي‌ريزد: «يسفك‌ الدماء» نه‌ چون‌ ديگر انواع‌ و درندگان‌ كه‌ در حد تأمين‌ زندگي‌ تباهي‌ و خونريزي‌ دارند. 

4- نحن‌ نسبح‌ بحمدك‌: تسبيح‌ از سباحة‌- شناوري‌- است‌، شناور در دريا چشم‌ به‌ ساحل‌ و اميد به‌ نيروي‌ خود دارد، با اين‌ توجه‌ و اميد خود را در برابر امواج‌ و قدرت‌ دريا نمي‌بازد و دست‌ و پايش‌ محكم‌ به‌ كار مي‌افتد، همين‌ كه‌ از خود نااميد شد و در برابر قدرت‌ دريا خود را باخت‌ دست‌ و پايش‌ سست‌ و تسليم‌ امواج‌ مي‌گردد، پس‌ تسبيح‌ از اميد و انديشته‌ تا حركت‌ و عمل‌ است‌. در اصطلاح‌ پاك‌ دانستن‌ خداوند است‌ از بدي‌ و بدخواهي‌، اين‌ شعور همراه‌ توجه‌ به‌ نعمتها و الطاف‌ خداوند يا به‌ سبب‌ اين‌ توجه‌ است‌؛ شناختن‌ مقام‌ حمد و ستودن‌ خداوند شناسايي‌ پاكي‌ اراده‌ي‌ او از هر بدي‌ است‌ چون‌ مبدأ خير است‌ جز خير نمي‌خواهد، پس‌ هر شر و بدي‌ از ما و آلودگي‌ و بدانديشي‌ و كوتاهي‌ ما است‌، با كوشش‌ و حركت‌ به‌ سوي‌ او كه‌ كمال‌ و خير مطلق‌ است‌ از آلودگي‌ و ضعف‌ و جهل‌ خود را مي‌رهانيم‌، اين‌ حقيقت‌ «نسج‌ بحمدك‌» است‌ كه‌ باء، يا به‌ معناي‌ مع‌ يا سبيه‌ است‌- تسبيح‌ مي‌نماييم‌ به‌ سبب‌ يا با حمد تو- و كلمه‌ي‌ «سبحان‌ اللّ» اظهار اين‌ ادراك‌ و حركت‌، به‌ زبان‌ است‌، با دقت‌ در اين‌ بيان‌، هستي‌ و كار فرشتگان‌ و حد آنها معلوم‌ مي‌شود: ارتباطشان‌ با مقام‌ بالا گرفتن‌ خير و امداد است‌، و با عالم‌ زيرين‌ كارشان‌ تنزيه‌ و تكميل‌ آلودگان‌ به‌ ماده‌ي‌ تاريك‌ و مرده‌ و پيش‌ بردن‌ آنها است‌ به‌ سوي‌ نور و حيات‌ و كمال‌، و هرچه‌ بيشتر فراآوردن‌ و از ميان‌ برداشتن‌ نقص‌ و آماده‌ نمودن‌ و برتر گرداندن‌ هر مستعدي‌ را به‌ مقام‌ قدس‌ او «و نقدس‌ لك‌»- از لام‌ «لك‌» معلوم‌ مي‌شود تقديس‌ ذات‌ الهي‌ منظور نيست‌ بلكه‌ تقديس‌ براي‌ ذات‌ و به‌ سوي‌ آنست‌، پس‌ گفته‌ي‌ فرشتگان‌ براي‌ خودستايي‌ و اعلام‌ برتري‌ نيست‌، اين‌ بيان‌ و اظهار حقيقي‌ است‌ با لحن‌ تأثر و ناتواني‌ كه‌ سرّ اين‌ كار چيست‌؟ ما كه‌ با كوشش‌ پيوسته‌ و راهنمايي‌ و امداد تو پروردگارا! جهان‌ را رو به‌ صلاح‌ و كمال‌ و سامان‌ پيش‌ مي‌بريم‌ و هرچه‌ بيشتر چشم‌ انداز اراده‌ي‌ پاك‌ تو را برتر مي‌شناسيم‌! اينكه‌ مي‌خواهد از اين‌ عالم‌ سربلند كند با قدرت‌ و اختيار و تدبيري‌ كه‌ به‌ او داده‌اي‌ مشيت‌ تو را آلوده‌ و كار ما را نابسامان‌ و رشته‌هاي‌ ما را وا مي‌تابد؟! تحيّر و توقف‌ فرشتگان‌ براي‌ اين‌ بود كه‌ مقصود از خلقت‌ را همان‌ كار خود كه‌ تسبيح‌ و تقديس‌ است‌ مي‌پنداشتند و از بيرون‌ محيط‌ محدود علم‌ و عمل‌ و نتيجه‌ي‌ كار خود آگاه‌ نبودند، بايد فرشتگان‌ از حيرت‌ برهند و در كار خود پيش‌ روند و بدانند كه‌ مقصود محدود به‌ كار آنان‌ نيست‌ و مطلوب‌ ديگري‌ در كار است‌ تا رخ‌ نشان‌ ندهد به‌ سرّ آن‌ آگاه‌ نشوند: «قال‌ اني‌ اعلم‌ مالا تعلمون‌...». 

5- و علم‌ آدم‌ الاسماء كلها: اين‌ پاسخ‌ تفصيلي‌ و قانع‌ كننده‌ به‌ فرشتگان‌ و شرح‌ «ملا تعلمون‌» و سرّ خلافت‌ (كدخدايي‌) انسان‌ است‌: مقصود از اسماء تنها لغات‌ و نامها نيست‌؛ زيرا تنها فراگرفتن‌ لغات‌ موجب‌ برتري‌ آدمي‌ نمي‌شود و وضع‌ نامها و لغات‌ تدريجي‌ و متنوع‌ است‌ پس‌ تعليم‌ همه‌ي‌ آن‌ به‌ يك‌ فرد نمونه‌ي‌ كامل‌ يا افراد نوعي‌ ممكن‌ نيست‌، ديگر آنكه‌ تعليم‌ لغات‌ و الفاظ‌ بايد با لفظ‌ و لغت‌ ديگر باشد و موجب‌ تسلسل‌ غيرمتناهي‌ مي‌گردد. و تعليم‌ خداوند با حروف‌ و لغات‌ در سنت‌ نيست‌، پس‌ بايد مقصود معناي‌ عام‌ و حقيقي‌ اسم‌ باشد كه‌ نشان‌ و عنوان‌ مسمي‌ است‌، هرچه‌ موجودي‌ را نشان‌ دهد و آن‌ را بشناساند نام‌ آنست‌، اگرچه‌ خود نيز صاحب‌ نام‌ باشد و هيچ‌ موجودي‌ را جز از راه‌ نام‌ و نشان‌ و صفات‌ مخصوصه‌ نمي‌توان‌ شناخت‌ زيرا حقيقت‌ هستي‌ هر چيز خود آنست‌ كه‌ حواس‌ و مدركات‌ انساني‌ جز از راه‌ رنگ‌ و سطح‌ و خاصيت‌ و عوارض‌ آن‌ را در نمي‌يابيم‌، صفات‌ و آثار هم‌ از نظر نماياندن‌ اسم‌اند و از نظر آثار مخصوصه‌ به‌ خود مسما و صاحب‌ عنوان‌اند: چنان‌ كه‌ حروف‌ و كلمات‌ خطي‌ از نظر نماياندن‌ كلمات‌ صوتي‌ اسم‌اندو خود نيز موضوعات‌ مستقل‌اند و كلمات‌ خطي‌ و صوتي‌ نماياننده‌ي‌ صورتهاي‌ ذهني‌، و صور خيالي‌ و عقلي‌ نماياننده‌ي‌ حقايق‌ بيرون‌ از ذهن‌ است‌، همه‌ي‌ آنها از جهت‌ نمايندگي‌، انعكاس‌ اسماء و صفات‌اند كه‌ قواي‌ حسي‌ و ادراك‌ آدمي‌ از راه‌ حواس‌ و به‌ وسيله‌ي‌ قدرت‌ تعقل‌ و تجربه‌ در مي‌ياد، و لغات‌ و نامه‌هاي‌ لفظي‌ هم‌ با وضع‌ طبيعي‌ نماياننده‌ي‌ آثار و صفات‌ اعيان‌ خارج‌ از ذهن‌اند. پس‌ اين‌ وجود آدمي‌ و حواس‌ و ادراكات‌ او است‌ كه‌ همه‌ي‌ پرورده‌هاي‌ خلقت‌ را از زير پرده‌ي‌ خفاء و بي‌خبري‌ بيرون‌ مي‌آورد، اين‌ قدرتها درك‌ و احساس‌ و تعقل‌ حقيقت‌ تعليم‌ اسماء است‌ كه‌ به‌ تدريج‌ از حواس‌ ظاهري‌ به‌ سوي‌ عقل‌ و با افكار و تجربه‌هاي‌ عمومي‌ بشر همي‌ پيش‌ مي‌رود (تعليم‌ آموختن‌ تدريجي‌ است‌، فراگرفتن‌ بدون‌ تعلم‌ و يكباره‌، وحي‌ و الهام‌ ناميده‌ مي‌شود) اين‌ قدرت‌ تعلم‌ و فطرت‌ جوينده‌ چون‌ با قدرت‌ اختيار و تصرف‌ در پديده‌ي‌ آدمي‌ به‌ هم‌ پيوسته‌ صاحب‌ مقام‌ خلافت‌ مي‌گردد زيرا خليفه‌ي‌ دومين‌ كسي‌ است‌ كه‌ جاي‌ نخستين‌ بنشيند و كار ويرا انجام‌ دهد و تكميل‌ نمايد، اگر چنين‌ موجود درّاك‌ و متصرفي‌ در جهان‌ سر بر نمي‌آورد همه‌ي‌ آفريدگان‌ زير پرده‌ي‌ بي‌خبري‌ و فراموشي‌ مي‌ماندند آن‌گاه‌ نه‌ علم‌ شكوه‌ و جلال‌ و جمالي‌ دشات‌ و نه‌ هيچ‌ آفريده‌اي‌ به‌ ثمر و نتيجه‌ مي‌رسيد، و ارزش‌ و برتري‌ هر يك‌ بر ديگري‌ نمايان‌ نمي‌شد، دست‌ قدرت‌ نخستين‌ مي‌سازد و دست‌ قدرت‌ خليفه‌ مي‌پردازد، حكمت‌ نخستين‌ هر چه‌ را با خواص‌ و آثار مي‌آفريند حكمت‌ و عقل‌ دومين‌ آن‌ را آشكار مي‌سازد و به‌ راه‌ مي‌اندازد، اگر اين‌ باشد معنا و سرّ خلافت‌ پس‌ هر فرد آدمي‌ در حد قدرت‌ عقلي‌ خود و درك‌ اسماء و تصرف‌ در آن‌ خليفه‌ است‌ و خلفاء گزيده‌ آن‌ چنان‌ مردماني‌اندكه‌ به‌ اسرار آدمي‌ آگاهند و استعدادهاي‌ نهفته‌ي‌ بشري‌ را رو به‌ خير و كمال‌ پيش‌ مي‌برند و به‌ مردم‌ مستعد لياقت‌ خلافت‌ مي‌دهند، و از نظر اين‌ خلفاء گزيده‌ و به‌ حق‌ موجودات‌ حقيقت‌ ثابت‌ و واقعي‌ ندارند و همه‌ي‌ اسماء حق‌اند، -اين‌ بيان‌ جامع‌، جامع‌ تعبيرات‌ و تفسيراتي‌ است‌ كه‌ از اسماء شده‌-. 

6- ثم‌ عرضهم‌ علي‌ الملائكة‌...: ثمّ، كه‌ براي‌ فاصله‌ي‌ زماني‌ معطوف‌ از معطوف‌ عليه‌ است‌ دلالت‌ بر اين‌ دارد كه‌ زماني‌ پس‌ از تعليم‌ به‌ آدم‌ آنها را بر فرشتگان‌ عرضه‌ داشت‌- يك‌ مرتبه‌ نماياند- چنان‌ كه‌ نتيجه‌ي‌ تجربيات‌ علمي‌ پس‌ از زماني‌ در معرض‌ نمايش‌ گذارده‌ مي‌شود و براي‌ همه‌ي‌ كساني‌ كه‌ از اسرار و رموز آن‌ ناآگاه‌ بودند آشكار مي‌گردد. ضمير جمع‌ مذكر (هم‌) راجع‌ به‌ ذوات‌ و مسمّيات‌ است‌ از جهت‌ دلالت‌ اسماء بر آنها، به‌ جاي‌ «ها» «هم‌» آمده‌ با آنكه‌ مرجع‌ به‌ ظار يكي‌ است‌ تا دو نظر و دوگونه‌ درك‌ را برساند: آدم‌ از راه‌ تعليم‌ خداوند اسماء را فراگرفت‌ چه‌ عملش‌ به‌ آفريدگان‌ تنها با يادگرفتن‌ آثار و خواص‌ آنها مي‌بود، زيرا حقايق‌ و ذوات‌ از چشم‌ عقل‌ آدم‌ پنهان‌ بوده‌، ولي‌ راه‌ درك‌ فرشتگان‌ تعلم‌- فراگرفتن‌ تدريجي‌ و استدلالي‌- نيست‌، بلكه‌ نمودار شدن‌ و شهود ذوات‌ و حقايق‌ است‌- نه‌ درك‌ آثار و صفات‌- پس‌ از آنكه‌ اسماء در مراتب‌ ذهن‌ و آيينه‌ي‌ روح‌ آدم‌ تجلي‌ نمود و ذرات‌ آنها به‌ صورت‌ خيالي‌ و عقلي‌ تحقق‌ يافت‌، يا چون‌ آثار اسماء و خواص‌ آنها با تصرف‌ آدم‌ در خارج‌ و عالم‌ طبيعت‌ ظهور نمود، در معرض‌ نظر فرشتگان‌ درآمد، بنابراين‌ همه‌ي‌ اسماء عرضه‌ شده‌ در نظر فرشتگان‌ مسمياتند: «ثم‌ عرضهم‌» و آثار آنها اسماء اسمائند: «اسماء هؤلاء». به‌ هر حال‌ راه‌ فراگرفتن‌ آدم‌ تعليم‌ و فراگرفته‌ اسماء، و چگونگي‌ دريافت‌ فرشتگان‌ عرض‌ و دريافت‌ شده‌ آنها مسميات‌ است‌. مي‌شود ضمير جمع‌ (هم‌) راجع‌ به‌ آدم‌ باشد از جهت‌ نوع‌. 

7- فقال‌ انبؤوني‌ باسماء هؤلان‌ ان‌ كنتم‌ صادقين‌...: فرشتگان‌ پيش‌ از ظهور اسلام‌ آدم‌ نه‌ به‌ خوصا و اسماء ذوات‌ پرورده‌هاي‌ خود آگاه‌ بودند و نه‌ به‌ آثار خارجي‌ اين‌ اسما، تنها در وجود آدم‌ اين‌ اسماء ظهور نمود و نمايانده‌ شد، تا اينجا از نام‌ و نشان‌ و تجلي‌ اسماء در خارج‌ آگاهي‌ نبود، با رخ‌ نمودن‌ اسماء در وجود آدم‌ و عرضه‌ بر آنها، آنها به‌ كوتاهي‌ انديشه‌ي‌ خود درباره‌ي‌ آدم‌ پي‌ بردند؛ آن‌گاه‌ به‌ آنها اعلام‌ شد كه‌ اكنون‌ به‌ اسماء اينها خبر دهيد اگر در مقايسه‌ي‌ ميان‌ خود و آدم‌ كه‌ خود را برتر و شايسته‌تر مي‌دانستند راست‌ مي‌پنداريد؟
تا اينجا مقايسه‌ي‌ ميان‌ خليفه‌ي‌ نوظهور و فرشتگان‌ كهنه‌ كار و مسابقه‌ي‌ آنها با دو امتياز و برتري‌ و شايستگي‌ آدم‌ منتهي‌ شد: يكي‌ فراگرفتن‌ اسماء، و ديگر تحقق‌ بخشيدن‌ به‌ آنها، در اين‌ مرحله‌ فرشتگان‌ پاكي‌ و حكمت‌ اراده‌ي‌ پروردگار را مشاهده‌ نمودند و به‌ محدوديت‌ وجود علم‌ خود پي‌ بردند و به‌ زبان‌ عجز و اعتراف‌ به‌ تقصير گفتند: اي‌ ذاتت‌ و خواستت‌ از هر كوتاهي‌ و نقصي‌ برتر، تو: منزه‌ و پاكي‌، ما نمي‌دانيم‌ جز همانچه‌ ما را به‌ آن‌ محدود نمودي‌، همين‌ مي‌دانيم‌ كه‌ علمت‌ محيط‌ و نافذ و كارت‌ حكيمانه‌ است‌، هر كه‌ را براي‌ كاري‌ ساخته‌اي‌ و در حد خودش‌ آنچه‌ را بايد به‌ وي‌ آموخته‌اي‌؛- سومين‌ امتياز و برتري‌ آدم‌ از آيه‌ي‌ بعد بتوان‌ دريافت‌- نظام‌ عالم‌ را بر اين‌ پايه‌ بپاداشته‌اي‌: «سبحانك‌ لاعلم‌ لنا الا ما علمتنا...» امتياز نهايي‌ خليفه‌ را با دقت‌ در آيه‌ي‌ بعد مي‌تون‌ يافت‌. 

تفسير آيات‌ 40-39 سوره‌ بقره‌
1- شرح‌ لغات‌:
سكون‌: قرار و آرامش‌ گرفتن‌ و آسوده‌ زيستن‌.
رغد: زندگي‌ بي‌رنج‌ و مزاحم‌.
زل‌: لغزيد، سقوط‌ كرد، از حق‌ بركنار شد.
هبوط‌: بزير آمدن‌، پست‌ شدن‌، از وضعي‌ به‌ وضع‌ بدتر گشتن‌.
مستقر: قرارگاه‌ و قرار جستن‌ با كوشش‌.
متاع‌: بهره‌ي‌ اندك‌ بي‌ثبات‌، يا بهره‌برداري‌ 

2- اين‌ بهشت‌ كه‌ آدم‌ در آغاز در آن‌ مي‌زيست‌ نبايد بهشت‌ موعود باشد چه‌ اين‌ بهشت‌ در انجام‌ و مسير كمال‌ «يا باصطلاح‌ در قوس‌ صعود» و نتيجه‌ي‌ اعمال‌ و ملكات‌ است‌ و چون‌ كسي‌ اهل‌ اين‌ بهشت‌ گرديد از آن‌ بيرون‌ نمي‌رود و محيط‌ وسوسه‌ي‌ شيطان‌ نمي‌باشد، به‌ اين‌ جهت‌ عرفاي‌ اسلامي‌ براي‌ بهشت‌ نخستين‌ آدم‌ و هبوط‌ از آن‌ توجيهاتي‌ نموده‌ يا به‌ تأويلاتي‌ پرداخته‌اند، مانند اينكه‌: مقصود از آدم‌ حقيقت‌ و نفس‌ ناطقه‌ است‌ كه‌ در عالم‌ ملكوت‌ پيش‌ از عالم‌ طبيعت‌ و دنيا مي‌زيسته‌ و هنوز به‌ شجره‌ي‌ پر از شاخ‌ و برگ‌ شهوات‌ و غرايز حيواني‌ نزديك‌ نگشته‌، در چنين‌ محيطي‌ هرچه‌ مي‌خواست‌ از لذات‌ عقلي‌ و بهره‌هاي‌ معنوي‌ بهره‌مند بود و همان‌ خواست‌ و اراده‌اش‌ بي‌رنج‌ و كوشش‌ فراهم‌ سازنده‌ي‌ خواستهايش‌ مي‌شد، چون‌ نفس‌ ناطقه‌ي‌ آزاد آدمي‌ به‌ نفس‌ حيواني‌ و رشته‌هاي‌ عواطف‌ و جوانب‌ آنكه‌ در صورت‌ حوا جلوه‌ نمود پيوست‌ و با كشش‌ آن‌ به‌ شجره‌ي‌ «مشجر» عواطف‌ گوناگون‌ نزديك‌ گرديد، نفس‌ ناطقه‌ همراه‌ قواي‌ نفساني‌ ديگر از آن‌ مواطن‌ هبوط‌ نمود؛ اين‌ بيان‌ و تأويل‌ مبني‌ بر اينست‌ كه‌ نفوس‌ ناطقه‌ به‌ طور جزئي‌ درعالم‌ ملكوت‌ يا عالم‌ مثال‌ وجود داشته‌ باشد، با آنكه‌ مي‌گويند تشخص‌ به‌ صورت‌ جزئي‌ از لوازم‌ ماده‌ و زمان‌ و مكان‌ و مكتسبات‌ است‌. اگر اين‌ نظر به‌ جاي‌ خود درست‌ باشد در اينجا درست‌ نمي‌آيد، زيرا اين‌ آيات‌ و آيات‌ ديگر صريحاً از جعل‌ خليفه‌ در زمين‌ و خلقت‌ آدم‌ از گل‌ و تسويه‌ و نفخ‌ روح‌ در او، و امر ملائكه‌ به‌ سجده‌ بر او سپس‌ ساكن‌ ساختنش‌ در بهشت‌ خبر مي‌دهد، روايات‌ صريحي‌ كه‌ از معصومين‌ عليه‌ السلام‌ راجع‌ به‌ بهشت‌ اين‌ خليفة‌ اللّه‌ رسيد نيز مؤيد همين‌ است‌- چنان‌ كه‌ در روايت‌ معتبر از حضرت‌ صادق‌(ع‌) است‌ كه‌ فرمود: «اين‌ بهشت‌ از باغهاي‌ زمين‌ بوده‌ و آفتاب‌ و ماه‌ بر آن‌ مي‌تافته‌، اگر بهشت‌ خلد بود هيچ‌ گاه‌ از آن‌ بيرون‌ نمي‌رفت‌ و ابليس‌ داخل‌ آن‌ نمي‌شد»، تا آنجا كه‌ بعضي‌ از مفسرين‌ براي‌ تعيين‌ سرزمين‌ آن‌ بهشت‌ بحث‌ نموده‌اند (در تفسير بيضاوي‌ مي‌گويد: بعضي‌ گفته‌اند اين‌ بهشت‌ در سرزمين‌ فلسطين‌ و هبوط‌ آدم‌ در سرزمين‌ هند بوده‌).
پس‌ اين‌ بهشت‌ را بايد در زمين‌ يافت‌ و با نشانه‌هايي‌ كه‌ قرآن‌ از آن‌ دادهد و اوصافي‌ كه‌ بيان‌ نموده‌ مي‌توان‌ به‌ آن‌ پي‌ برد، پيش‌ از آنكه‌ جاي‌ اين‌ بهشت‌ را بجوييم‌ يا بخواهيم‌ تعيين‌ كنيم‌ (كه‌ قرآن‌ تعيين‌ نكرده‌ و مفسرين‌ و متكلمين‌ براي‌ يافتن‌ آن‌ بحثها كرده‌اند) نظري‌ از دور به‌ آدم‌ و وضع‌ روحي‌ او نماييم‌؛ همان‌ آدمي‌ كه‌ فرد عالي‌ انساني‌ بوده‌ و عنوان‌ خليفة‌ اللّه‌ داشت‌ و قدرت‌ و تصرف‌ او فرشتگان‌ را به‌ سجده‌ آورد، روحش‌ چون‌ آيينه‌اي‌ بود كه‌ اسماء و صفات‌ پروردگار و همه‌ي‌ موجودات‌ در آن‌ تجلي‌ نمود و جلال‌ و جمال‌ ظاهري‌ و معنوي‌ عالم‌ در آن‌ مي‌درخشد و هرچه‌ بيشتر دلش‌ شيفته‌ي‌ آن‌ بود، شهوات‌ و آرزوهايي‌ كه‌ هر رشته‌ و شاخه‌اش‌ فكر و ذهن‌ را منصرف‌ و خاطر را مشوش‌ مي‌نمايد هنوز در او ظاهر نشده‌، عواطف‌ گوناگوني‌ كه‌ توجهش‌ را به‌ سوي‌ خود معطوف‌ مي‌دارد بر عقلش‌ چيره‌ نگشته‌، انديشه‌ي‌ مرگ‌ و فنا و چاره‌ جويي‌ براي‌ بقاء روحش‌ را مكدر ننموده‌، هراس‌ از آينده‌ و حرص‌ بر جمع‌ مال‌ و انگيزه‌هاي‌ ملال‌انگيز مضطربش‌ نساخته‌، غبار دشمنيها و كينه‌ توزيها و برتري‌ جوييها بر صفحه‌ي‌ درخشان‌ نفسش‌ نشسته‌، و ديوارهاي‌ قوانين‌ و مقررات‌ محدودش‌ ننموده‌، مانند دوره‌ي‌ فطرت‌ و طفوليت‌ كه‌ آدمي‌ با روح‌ پاك‌ چشم‌ به‌ سوي‌ نور و عالم‌ باز مي‌كند كه‌ همه‌ را خوب‌ و زيبا و پاك‌ چنان‌ كه‌ هست‌ مي‌نگرد و در دامن‌ پر از مهر پدر و مادر و كسان‌ جاي‌ دارد، همه‌ جا جاي‌ او است‌ و سايه‌ي‌ محبت‌ همه‌ بر سر او و همه‌ محرم‌ اويند، آدم‌ خليفة‌ اللّه‌ در محيطي‌ مانند محيط‌ مفطرت‌ به‌ علاوه‌ عقل‌ نافذ و روح‌ درخشان‌ به‌ سر مي‌برد، اين‌ آدم‌ گويي‌ در جزيه‌ يا سرزمين‌ سرسبز و در ميان‌ گلها و گياهها و درختان‌ انبوهي‌ كه‌ به‌ هر سو برآورده‌ و چشمه‌ها و نهرهاييكه‌ از هر سو روان‌ و ريزان‌ بود به‌ سر مي‌برد، و پيكر عريانش‌ را نور زرين‌ آفتاب‌ و نسيم‌ هوا و غذاي‌ طبيعي‌ پرورش‌ مي‌داد، از بالاي‌ سرش‌ انوار آفتاب‌ و ماه‌ مي‌تابيد، و ستارگان‌ مي‌درخشيد، با وزش‌ نسيم‌ و حركت‌ شاخ‌ و برگ‌ درختان‌ و نواي‌ مرغان‌ و تسبيح‌ فرشتگان‌ روح‌ و قلب‌ او و همسرش‌ هماهنگ‌ بود، عقل‌ و انديشه‌ي‌ او همسرش‌ را را با خود به‌ اسرار عالم‌ سير مي‌داد، عواطف‌ همسر او را به‌ زيبايي‌ خلقت‌ متوجه‌ مي‌نمود، هر جا مي‌خواستند مي‌رفتند و هرچه‌ مي‌خواستند مي‌خوردند، نه‌ نگراني‌ داشتند نه‌ رنج‌، نه‌ آلام‌ روحي‌ مي‌آزردشان‌، نه‌ دردهاي‌ جسمي‌. از روزنه‌ي‌ جمله‌ها و كلمات‌ آياتي‌ كه‌ درباره‌ي‌ بهشت‌ و هبوط‌ گاه‌ آدم‌ است‌ چنين‌ بهشتي‌ به‌ چشم‌ مي‌آيد: پس‌ از تعليم‌ اسماء و انباء از آن‌ و سجده‌ي‌ فرشتگان‌ خداوند امر به‌ سكون‌ در بهشت‌ «الجنة‌» نموده‌ «اسكن‌= ساكن‌ شو و آرامش‌ گزين‌» (نه‌ در ان‌ داخل‌ شو) يعني‌ در همان‌ محيط‌ سبز و خرم‌ كه‌ هستي‌ آسوده‌ به‌ سر بر- الف‌ و لام‌ عهد اشاره‌ به‌ جنت‌ معهود است‌- جايي‌ كه‌ همه‌گونه‌ وسايل‌ اولي‌ زندگي‌ فراهم‌ بوده‌ و مانع‌ و محدوديتي‌ در ميان‌ نبوده‌: «رغداً، حيث‌ شئتما». در سوره‌ي‌ «طه‌» وصف‌ اين‌ بهشت‌ را چنين‌ نموده‌: «ان‌ لك‌ الاتجوع‌ فيها و لا تعري‌ وانك‌ لا تظمؤ فيها ولا تضحي‌= براي‌ تو است‌ كه‌ در آن‌ نه‌ گرسنه‌ بماني‌ و نه‌ برهنه‌ به‌ سربري‌ و نه‌ تشنگي‌ برايت‌ باشد و نه‌ آفتاب‌ سوازن‌ بر تو بتابد». و تعبير «فاخرجهما هما كانا فيه‌» وضع‌ معنوي‌ و حالت‌ روحي‌ آنها را مي‌رساند، يعني‌ آنها را شيطان‌ بيرون‌ كرد از آنچه‌ در آن‌ به‌ سر مي‌بردند. با آنكه‌ سياق‌ كلام‌ مقتضي‌ اين‌ تعبير بود: «فاخرجهما منها- يا- من‌ الجنة‌= آنها را از بهشت‌ بيرون‌ كرد». و درباره‌ي‌ هبوط‌ گاه‌ آدم‌ كلمات‌ ظلم‌ و دشمني‌ و شقاوت‌ و ظهور بديها و عورات‌، در آيات‌ آمده‌: «فتكونا من‌ الظالمين‌، اهبطوا بعضكم‌ لبعض‌ عدو- سوره‌ي‌ بقره‌»، «فلا يخرجنكما من‌ الجنة‌ فتشقي‌- سوره‌ي‌ طه‌، «ليبدي‌ لهما ماووري‌ عنهما من‌ سوآتهما- سوره‌ي‌ اعراف‌». از مقابله‌ي‌ هبوطگاه‌ با بهشت‌ بايد چنين‌ فهميد كه‌، در محيط‌ بهشت‌ نخستين‌، آثار ظلمت‌ ظلم‌ روحشان‌ را نگرفته‌ بود، دشمني‌ و تنازع‌ و شقاوت‌ و تصرف‌ و تملك‌ و محدوديت‌ در آن‌ نبود «و ملك‌ لا يبلي‌»، و توجهي‌ بعورت‌ و قبح‌ آن‌ نداشتند: اين‌ هبوط‌ از نزديكي‌ به‌ شجره‌ي‌ منهيّه‌ آغاز گرددي‌. نهي‌ تنها از قرب‌ به‌ آنست‌، گويا همان‌ نزديك‌ شدن‌ موجب‌ ميل‌ و جذب‌ به‌ آن‌ مي‌گردد و مجذوب‌ شدن‌ به‌ آنست‌ كه‌ تيرگي‌ و ظلمت‌ آدم‌ را فرا مي‌گيرد و عقل‌ را منصرف‌ و پاي‌ ثبات‌ را مي‌لغزاند، و آغاز تحول‌ و هبوط‌ مي‌گردد. 

اكنون‌ به‌ سراغ‌ اين‌ شجره‌ مي‌رويم‌: در اين‌ روايات‌ به‌ سنبله‌ي‌ گندم‌، شجره‌ي‌ انگور، انجير، حسد؛ معرفي‌ شده‌. در سفره‌ تكوين‌ تورات‌ مي‌گويد: «خدواند درخت‌ زندگي‌ و درخت‌ معرفت‌ خير و شّر را در بهشت‌ روياند و آدم‌ را از آن‌ منع‌ كرد... همين‌ كه‌ همسرش‌ از آن‌ برگرفت‌ و خورد و به‌ آدم‌ داد چشمشان‌ باز شد و دانستند كه‌ عريانند»؛ در قرآن‌ سوره‌ي‌ «طه‌» از زبان‌ شيطان‌ مي‌گويد: «آيا تو را بر شجره‌ي‌ خلد و ملكي‌ كه‌ كهنه‌ نشود رهنمايي‌ كنم‌؟» آثار اين‌ شجره‌ در قرآن‌ اين‌ است‌: موجب‌ ظلم‌: «فتكونا من‌ الظالمين‌»، منشأ لغزش‌ و خروج‌ و هبوط‌: «فازلهما الشيطان‌ عنها...»، سبب‌ آشكار شدن‌ عورات‌: «فاكلامنها فبدت‌ لهما سوآتهما»؛ با اين‌ نامها و اوصاف‌ و آثار بايد شجره‌ي‌ ممتازي‌ باشد كه‌ از زمين‌ نروييده‌ ولي‌ در برابر چشم‌ آدم‌ خود را مي‌نموده‌، هم‌ از اشجار روي‌ زمين‌ بوده‌ هم‌ از محيط‌ نفساني‌ روييده‌، -چنان‌ كه‌ اين‌ بهشت‌ منعكس‌ از محيط‌ نفساني‌ و خارج‌ هر دو بوده‌- مانند رشته‌ها و شاخه‌هاي‌ آمال‌ و شهوات‌ طفلي‌ كه‌ دوره‌ي‌ طفوليت‌ و فطرت‌ را طي‌ كرده‌ و در آغاز تحول‌ بلوغ‌ و جواني‌ قرار گرفته‌: نماهاي‌ زندگاني‌ نوين‌ با شاخه‌هاي‌ شجره‌ي‌ آرزوها و هواها چنان‌ با هم‌ مي‌آميزد و در خلال‌ يكديگر سر مي‌كشد كه‌ دنيا همان‌ آمال‌ نفساني‌ او و آمال‌ نفساني‌ همان‌ دنياي‌ او است‌. همه‌ي‌ اين‌ شاخه‌ها از بن‌ شاخه‌ي‌ تأمين‌ بقا مي‌رويند، و بن‌ شاخه‌ها از تنه‌ي‌ عقل‌ و تشخيص‌ و شناسايي‌ خير و شر و اراده‌ و اختيار سر برمي‌زند و همه‌ از ريشه‌هاي‌ غرايز كمك‌ مي‌گيرد. 

مولود فطرت‌ كه‌ بيشتر در كشتزارها و باغستانها به‌ سر مي‌برد آمال‌ و آرزوها و وسيله‌ي‌ تأمين‌ بقاي‌ خود را در اوان‌ بلوغ‌ در آويزه‌ي‌ سنبله‌هاي‌ گندم‌ و شاخه‌ي‌ پر بهر انگور و انجير و هرچه‌ بيشتر توسعه‌ي‌ دامنه‌ي‌ كشتزار و باغستان‌ مي‌نگرد. در محيط‌ اجتماع‌ حسدها و رقابتها براي‌ رسيدن‌ به‌ آرزوها و مقام‌ و قدرت‌، مانند درختي‌ كه‌ شاخه‌ هايش‌ در ميان‌ هم‌ دويده‌ جلوي‌ چشم‌ عقل‌ آينده‌ بين‌ و صلاح‌ انديش‌ را مي‌پوشاند. در دوره‌ي‌ نخستين‌ و عالم‌ بهشت‌ انديشه‌ي‌ تأمين‌ بقا و خلود و تصرف‌ مالكانه‌ و اراده‌ي‌ استقلالي‌ و توجه‌ به‌ خير و شرّ و كشف‌ عورت‌ از خاطر آدم‌ نمي‌گذشت‌. با خطور اين‌ خاطرات‌ اراده‌ و احساس‌ به‌ استقلال‌ طلبي‌ در وي‌ به‌ كار افتاد و از عالمي‌ كه‌ در آن‌ بود منصرف‌ شده‌ به‌ خود برگشت‌ و به‌ شجره‌ نزديك‌ شد هرچه‌ بيشتر نزديك‌ مي‌گرديد جلوه‌ي‌ آن‌ بيشتر مي‌شد. نهي‌ از شجره‌ هم‌ خود مشوّق‌ و محركي‌ براي‌ نزديكي‌ به‌ آن‌ بود (گويا اين‌ نهي‌ هم‌ براي‌ همين‌ بود كه‌ تقدير حكيمانه‌ صورت‌ گيرد و با هبوط‌ آدم‌ دنيا سامان‌ يابد و راه‌ صعود و كمال‌ با قدم‌ عقل‌ و اراده‌ باز شود) همين‌ توجه‌ به‌ شناسايي‌ خير و شرّ و تأمين‌ بقاي‌، راه‌ را در محيط‌ بهشت‌ براي‌ وسوسه‌ي‌ شيطان‌ و تهييج‌ او باز كرد. آدم‌ سربلند را با آن‌ عقل‌ و فطرت‌ مجذوب‌ به‌ حق‌ و جمال‌ عالم‌ و تجلي‌ ملكوت‌، تنها وسوسه‌ي‌ شيطان‌ نمي‌توانست‌ او را به‌ جهت‌ واپسين‌ متوجه‌ كند و خاطرش‌ را معطوف‌ گرداند مگر با نفوذ در روح‌ حساس‌ زن‌ و تهييج‌ و عواطف‌ او، انديشه‌ي‌ تأمين‌ بقاء و نگراني‌ از آينده‌ي‌ مبهم‌ و جستجوي‌ از علت‌ نهي‌ را نخست‌ در فكر زن‌ برانگيخت‌، آن‌گاه‌با اهم‌ عطف‌ توجه‌ آدم‌ را جلب‌ نمودند تا محيط‌ اطمينان‌ و آسايش‌ را برهم‌ زدند و وضع‌ را دگرگون‌ كردند: «چنان‌ كه‌ محيطهاي‌ خانوادگي‌ و كشور را همين‌ وسوسه‌هاي‌ شيطاني‌ و زناني‌ با عناوين‌ فريبنده‌ي‌ تأمين‌ و نجات‌ از كرايه‌ نشيني‌، توسعه‌ي‌ زندگي‌، و حسادتها، دگرگوني‌ مي‌نمايد و مرد را از محيط‌ آرام‌ شرافت‌ و آسايش‌ وجدان‌ ساقط‌ مي‌گرداند تا اينكه‌ دست‌ به‌ هر جنايت‌ و خيانتي‌ مي‌گشايد و به‌ هر پستي‌ و كار نامشروعي‌ تن‌ مي‌دهد و كارش‌ بر سوايي‌ و بي‌آبرويي‌ نزد خلق‌ و خالق‌ مي‌رسد و پرونده‌هاي‌ اعمالش‌ در محاكم‌ قضايي‌ و وجدانهاي‌ عمومي‌ همي‌ افزوده‌ مي‌گردد...» 

بهشت‌ نخستين‌ آدم‌ چون‌ براساس‌ عقل‌ اكتسابي‌ و اداره‌ و اختيار و كوشش‌ شخصي‌ نبود دوام‌ و ثباتي‌ نداشت‌. نفس‌ سركشي‌ كه‌ مي‌خواهد خود نيك‌ و بد را بشناسد و بر آراء شخصي‌ خود اتكاء نمايد و جوياي‌ خلوداست‌، آمال‌ و شهواتي‌ كه‌ از اعماق‌ آن‌ بر مي‌خيزد آرامش‌ و آسايش‌ آن‌ را متزلزل‌ مي‌گرداند و محيط‌ آن‌ را مي‌لغزاند. گويا اين‌ اضطراب‌ و تزلزل‌ در دورنماي‌ شاخه‌هاي‌ بهم‌ پيوسته‌ شجره‌- خلود، معرفت‌ نيك‌ و بد، حيات‌- همي‌ مي‌نمود، تا دل‌ آدم‌ را با تحريكات‌ زنانه‌ و وسوسه‌ي‌ شيطان‌ ربود و خود را با آن‌ نزديك‌ كرد، از همين‌ جا لغزيد... 

اين‌ بهشت‌ تابشي‌ بود از اسماء و صفات‌ بر آيينه‌ تابناك‌ فطرت‌، آن‌گاه‌انعكاس‌ آن‌ چشم‌ انداز مسكن‌ آدم‌ و همسرش‌ را سراسر صفاء بخش‌ و درخشان‌ نمود- خوش‌ درخشيد ولي‌ دولت‌ مستعجل‌ بود- آيينه‌ي‌ فطرت‌ آدم‌ مانند درياچه‌ي‌ صاف‌ و زلالي‌ بود كه‌ از جهت‌ عمق‌ در معرض‌ دود و بخار و تكانهاي‌ آتش‌ نشاني‌ قرار گرفته‌ است‌، اندك‌ حركت‌ عمقي‌ صفا و آرامش‌ سطح‌ بالا را تيره‌ و مضطرب‌ مي‌گرداند، چنان‌ كه‌ شد...
نفوذ عواطف‌ و خواهشهاي‌ زن‌ همراه‌ وسوسه‌هاي‌ ابليس‌ و نزديكي‌ به‌ شجره‌ زير پاي‌ عقل‌ فطري‌ آدم‌ را سست‌ و لغزان‌ كرد آن‌گاه‌از بهشت‌ بركنده‌ و سرازير گشت‌: «فازلهما عنها»- بنابر اينكه‌ مرجع‌ ضمير، الجنة‌، باشد.
پس‌ از لغزش‌، آن‌ دو را از محيط‌ و وضعي‌ كه‌ به‌ سر مي‌بردند بيرونشان‌ كرد: «فاخرجهما مما كانافيه‌». و آنها به‌ امر خداوند به‌ سوي‌ هبوطگاه‌ سرازير شدند، يا ابليس‌ آن‌ دو را بيرون‌ آورد و به‌ سوي‌ خود كشاند و جلب‌ نظرشان‌ را نمود- «اخراج‌» به‌ بيرون‌ كرد و بيرون‌ آورد، ترجمه‌ مي‌شود و اين‌ فرق‌ دقيق‌ را دارد. همين‌ لغزش‌، محيط‌ اطمينان‌ و صفا را به‌ هم‌ زد و هبوطگاه‌ دشمني‌ و تنازع‌ شروع‌ شد، نزديكي‌ به‌ شجره‌ منشأ مشاجره‌ها گرديد: «بعضكم‌ لبعض‌ عدو»، جمله‌ي‌ حاليه‌ است‌ براي‌ ضمير جمع‌ «اهبطوا» بدون‌ واسطه‌ي‌ فاء و واو، پس‌ هبوط‌، همان‌ محيط‌ دشمني‌ و خصومت‌ مي‌باشد و دشمني‌ با يكديگر لازم‌ اين‌ زندگاني‌ و به‌ حسب‌ حكمت‌ ازلي‌ مي‌باشد، و لام‌ «لبعض‌» اشاره‌ به‌ لزوم‌ و انتفاع‌ است‌ كه‌ به‌ جاي‌ مانند «بعضكم‌ عدو بعض‌» آمده‌. زندگي‌ سراسر احتياج‌ و آمال‌ منشأ اجتماع‌ و اجتماع‌ باعث‌ دشمني‌ و اصطحكاك‌ است‌، پس‌ هبوط‌ و اجتماع‌ و دشمني‌ از هم‌ منفك‌ نمي‌شود، محيط‌ دشمني‌ و تنازع‌ در بقاء هبوطگاه‌ آدمي‌ و محيط‌ طبيعي‌ حيواني‌ است‌، چون‌ آدمي‌ از محيط‌ صلح‌ و صفاي‌ فطرت‌ و انس‌ به‌ جمال‌ بي‌پايان‌ كه‌ مسكن‌ طبيعتش‌ بود هبوط‌ نمود و آن‌ سكون‌ و قرار را از دست‌ داد در زمينن‌ و جهان‌ طبيعت‌ بي‌قرار و سراسر دشمني‌ و تنازع‌ آرامش‌ و قرارگاهي‌ مي‌جويد، چون‌ از بهره‌ها و لذات‌ بي‌رنج‌ رانده‌ شد در ميان‌ رنجها و مصائب‌ بهره‌ و لذت‌ مي‌طلبد: «ولكم‌ في‌ الارض‌ مستقر و متاع‌...» هر چه‌ را دل‌ آرام‌ و قرارگاه‌ مي‌گيرد آن‌ خود قرار و آرامشي‌ ندارد؛ براي‌ همين‌ است‌ كه‌ پيوسته‌ چون‌ ني‌ مي‌نالد، چون‌ كبوتر از آشيان‌ تار شده‌ بر هر بوم‌ و بري‌ مي‌نشيند و بر مي‌خيزد و در كوي‌ و دشت‌ نواي‌ كوكو سر مي‌دهد، با دلدادن‌ با امواج‌ موزون‌ صوتي‌ و مشاهده‌ي‌ حركات‌ منظم‌ و نقش‌ و نگار خلقت‌ مي‌خواهد از توجه‌ به‌ زندگي‌ دشمني‌انگيز خود را برهاند و بياد موطن‌ اصلي‌ اندكي‌ بياسايد يا هوش‌ و عقل‌ را به‌ وسيله‌ي‌ تخدير از درك‌ محروميت‌ و مصايب‌ و مرگ‌ ار كار بياندازد. «مستقر، متاع‌، حين‌» هر سه‌ بدون‌ اضافه‌ و تعريف‌ ذكر شده‌ كه‌: قرارگااه‌ زمين‌ بي‌قرار، بهره‌اش‌ اندك‌ و ناپايدار، و هنگامش‌ نامعلوم‌ است‌. مي‌شود كه‌ مستقر و متاع‌ به‌ معناي‌ مصدري‌ باشد: «قرار گرفتن‌ و بهره‌ي‌ اندك‌ داشتن‌».
 
تفسير آيات‌ 126-122 سوره‌ بقره‌
1- شرح‌ لغات‌:
ابتلاء: گرفتاري‌، تكليف‌ دشوار، آزمايش‌
كلمات‌: جمع‌ كلمة‌: لفظ‌ با معني‌، جمله‌ي‌ كامل‌ و مؤثر. از كلم‌: جراحت‌ و زخم‌ زدن‌.
اتمام‌: كاري‌ را انجام‌ دادن‌، به‌ آخر رساندن‌، تكميل‌ كردن‌.
امام‌: پيشوا، مرد نمونه‌اي‌ كه‌ از وي‌ پيروي‌ شود، زيسماني‌ كه‌ ساختمان‌ با آن‌ راست‌ گردد. اازم‌: قصد كردن‌، به‌ چيزي‌ روي‌ آوردن‌.
ذريه‌: فرزندان‌ بسيار و پراكنده‌ با واسطه‌ و بي‌واسطه‌. از ذرء يا ذرو، ياذر: خاك‌ را پراكندن‌، دانه‌ را افشاندن‌، گياه‌ از زمين‌ سربرآوردن‌.
ينال‌، از نيل‌: دريافت‌، دست‌ رسي‌ به‌ چيزي‌.
البيت‌: خانه‌، محل‌ آسايش‌ شبانه‌، خانه‌ مخصوص‌، دو مصراع‌ از شعر، خاندان‌. از بات‌ في‌ المكان‌: شب‌ را در آن‌ بروز آورد.
مثابه‌: بازگشتگاه‌، محلي‌ كه‌ به‌ آن‌ روي‌ آرند.
مقام‌: جاي‌ ايستادن‌، موقعيت‌ مهم‌.
طائف‌: گردنده‌.
عاكف‌: ملازم‌ مكان‌، بست‌ نشستن‌.
ركع‌: جمع‌ راكع‌،(رجوع‌ به‌ آيه‌ي‌ 43)
سجود: در اينجا جمع‌ ساجد است‌ (رجوع‌، به‌ آيه‌ي‌ 33) 

2- يا بني‌ اسرائيل‌ اذكروا... سومين‌ بار است‌ كه‌ قوم‌ يهود را قرآن‌ در اين‌ سوره‌ به‌ عنوان‌ «بني‌ اسرائيل‌» مخاطب‌ قرار داده‌: نخست‌، تذكر به‌ نعمت‌ مخصوص‌ و درخواست‌ وفاي‌ به‌ عهد بود. بار دوم‌ اسرار برتري‌ و پستي‌ و آثار لغزشها و غرورهاي‌ آنان‌، آن‌ گاه‌ هم‌ انديشي‌ آنها را با مسيحيان‌ و هم‌ صفي‌ همه‌ را در برابر اسلام‌ بيان‌ نمود. سومين‌ بار اين‌ خطاب‌ است‌ كه‌ پس‌ از تذكر به‌ نعمت‌ و به‌ برتري‌ آنها و به‌ انديشه‌ي‌ از روز واپسين‌، مطالب‌ ديگر و سرفصل‌ نويني‌ آغاز شده‌ است‌. تا به‌ ياد آرند كه‌ اين‌ نعمت‌ و برتري‌ از كه‌ و كي‌ و به‌ چه‌ سبب‌ به‌ سوي‌ آنان‌ سرازير شده‌؟
اولين‌ داعي‌ به‌ حق‌ و پدربزرگ‌ و نخستين‌ مردي‌ كه‌ آيين‌ اهل‌ كتاب‌ و تبار يهود و نسبت‌ قريش‌ به‌ او مي‌پيوندد، همان‌ است‌ كه‌ ريشه‌ خون‌ و آيين‌ همه‌ اينهاييكه‌ در برابر اسلام‌ در يك‌ صف‌ درآمده‌اند به‌ او مي‌رسد. پيشواي‌ بزرگ‌ او بوده‌ و دعوت‌ به‌ اسلام‌ از او آغاز شده‌ است‌: 

3- و اذا بتلي‌ ابراهيم‌ ربه‌ بكلمات‌ فاتمهن‌: خداوند ابراهيم‌ را به‌ كلماتي‌ مبتلا كرد. آيا ديدن‌ نوشته‌اي‌ يا شنيدن‌ الفاظ‌ و عباراتي‌ او را گرفتار ساخت‌؟ اين‌ كتاب‌ را چگونه‌ با تمام‌ رساند و با اتمام‌ آن‌ چگونه‌ به‌ مقام‌ والاي‌ امامت‌ رسيد؟
با توجه‌ به‌ لغت‌ ابتلاء و در نظر آوردن‌ سرزمين‌ و محيطي‌ كه‌ ابراهيم‌ در آن‌ چشم‌ گشوده‌ است‌ و انديشه‌ها و گفتار و رفتار و احتجاجها و مجاهده‌هاي‌ ابراهيم‌، شايد معناي‌ ابتلاء و حقيقت‌ كلمات‌ و اتمام‌ آن‌ را بتوان‌ درك‌ كرد: معناي‌ مطابقي‌ ابتلاء گرفتاري‌ است‌ چون‌ گرفتاري‌ آزمايشي‌ در بردارد يا تكليفي‌ مي‌آورد به‌ معناي‌ اختيار و امتحان‌ و تكليف‌ هم‌ آمده‌. از اين‌ جهت‌ بيشتر مفسرين‌ ابتلاء ابراهيم‌ را به‌ معناي‌ امتحان‌ و تكليف‌ گرفته‌اند.
مبتلي‌ كسي‌ است‌ كه‌ دچار و دست‌ به‌ گريبان‌ به‌ كشمكشهاي‌ جواذب‌ و عوامل‌ مختلف‌ باشد مانند مبتلادي‌ به‌ بيماري‌ يا عشق‌... كه‌ جوان‌ مزاحي‌ يا نفساني‌ او را بيكسوميك‌ شد و جوانب‌ ديگر يا محيط‌ و موانع‌ به‌ سوي‌ ديگر. پس‌ اگر جاذبي‌ از خير و شر يا بيماري‌ و صحت‌ يا وصل‌ و انصراف‌ از جاذبه‌هاي‌ ديگر رها يا منصرف‌ سازد از بلاء و ابتلاء جسته‌ و آسوده‌ و مطمئن‌ گشته‌.
ابراهيم‌ در محيطي‌ چشم‌ گشود كه‌ سراسر آفاق‌ آن‌ را اوهام‌ شركت‌ و ستاره‌ پرستي‌ فرا گرفته‌ بود. بناهاي‌ مجلل‌ هياكل‌ بتان‌ و ستارگان‌ از هر سو به‌ آسمان‌ كشيده‌ بود و دانشمندان‌ اختر شنانس‌ و غيب‌ پرداز كه‌ با لباسهاي‌ سفيد و چهره‌هاي‌ مهيب‌ پاسداري‌ اين‌ معابد و هياكل‌ را داشتند، همه‌ي‌ قلوب‌ را مسخر خود ساخته‌ بودند. مردم‌ آن‌ سرزمين‌ گرفتار اوهامي‌ بودند كه‌ با دانشهاي‌ مخصوص‌ آن‌ زمان‌ درهم‌ آميختهت‌ و به‌ توارث‌ و تقليد و تعظيم‌ در نفوس‌ ريشه‌ دوانده‌ بود، همه‌ي‌ طبقات‌ در برابر بتهايي‌ كه‌ صورت‌ پيشوايان‌ گذشته‌ و نقش‌ ربوبيت‌ و تدبير ستارگان‌ را مي‌نماياند سرتعظيم‌ فرود مي‌آورند و پيشاني‌ نيايش‌ به‌ خاك‌ مي‌ساييدند (رجوع‌ شود به‌ آيه‌ي‌ 102 شرح‌ اوهام‌ كلده‌ و بابل‌). در چه‌ خاطري‌ جز آنچه‌ همه‌ مي‌انديشيدند انديشه‌اي‌ راه‌ مي‌يافت‌؟ و چه‌ چشم‌ عقلي‌ جز آنچه‌ همه‌ مي‌ديدند مي‌توانست‌ ببيند؟ و چه‌ نفسي‌ مي‌توانست‌ از بند آن‌ اوهام‌ رهايي‌ يابد و بطلان‌ آنها را دريابد؟ چه‌ زباني‌ جرئت‌ آن‌ را داشت‌ كه‌ كلمه‌ي‌ مخالفي‌ گويد و چه‌ اراده‌اي‌ مي‌توانست‌ در برابر آنها پابرجا بماند؟ 

آياتي‌ از قرآن‌ از هررو ابراهيم‌ و ابتلائات‌ او را روشن‌ مي‌نماياند: حاصل‌ مضمون‌ آيه‌ 76، سوره‌ انعام‌، اين‌ است‌: پس‌ از آنكه‌ كلمه‌ي‌ حق‌ در وجودش‌ طلوع‌ كرد با پدرش‌ (با پدر خوانده‌اش‌) به‌ محاجه‌ بر مي‌خيزد، اوهام‌ و شركت‌ را طرد و محكوم‌ مي‌كند، قدرت‌ ملكوت‌ آسمانها و زمين‌ برايش‌ نمودار مي‌گردد تا به‌ مرحله‌ي‌ يقين‌ مي‌رسد، آن‌ گاه‌ از آن‌ محيط‌ شر كزا خود را بيرون‌ مي‌كشد، در خلوتگاه‌ خود به‌ بررسي‌ طلوع‌ و غروب‌ و تابش‌ اختران‌ مي‌انديشد. پس‌ از نمايان‌شدن‌ ملكوت‌ و ظهور قدرت‌ نمايي‌ ربويي‌، توحيد و ربوبيت‌ را در مي‌يابد.
آنچه‌ روي‌ مردم‌ آن‌ محيط‌ و عموم‌ مردم‌ را از مبدأ آفرينش‌ گردانده‌ بود شرك‌ در ربوبيت‌ و اتخاذ ارباب‌ بود نه‌ شرك‌ در مبدأ و صانع‌. ابراهيم‌ با بررسي‌ طلوع‌ و غروب‌ اختران‌ و مسخر بودن‌ آنان‌ غبار انديشه‌هاي‌ مردم‌ درباره‌ي‌
روحانيت‌ و تدبير و ربوبيت‌ اختران‌ كه‌ از اوهام‌ محيط‌ برخاسته‌ بود، از برابر چشمش‌ ازيل‌ مي‌شود آن‌ گاه‌ تجلي‌ اين‌ حقيقت‌ و گرداندن‌ روي‌ خود را به‌ سوي‌ آن‌ اعلام‌ نمود و خاطرش‌ از اضطراف‌ و ترس‌ بياسود و به‌ امنيت‌گرايي‌، پس‌ از آن‌ از تهديد به‌ خشم‌ خدايان‌ ساخته‌ و اربابان‌ بي‌ اثر ديگر نهراسيد.
اين‌ آيات‌ مي‌نماياند كه‌ چگونه‌ كلمه‌ي‌ ربوبيت‌ ابراهيم‌ را از محيط‌ شرك‌ تا مقام‌ رؤيت‌ ملكوت‌ و توجيه‌ وجه‌ و آرامش‌ خاطر پيش‌ برد و اين‌ كلمات‌ را تكميل‌ نمود. و كلمه‌ي‌ رحمت‌ او را براي‌ رهايي‌ خلق‌ از بندهايي‌ كه‌ بر عقولشان‌ بسته‌ و بندگي‌ غيرخدايشان‌ درآورده‌ بود، از آسايشگاه‌ امن‌ و آرامش‌ او را برانگيخت‌ تا با زبان‌ دعوت‌ و احتياج‌ به‌ پاخاست‌ و در ميان‌ آن‌ گمراهان‌ به‌ راه‌ افتاد.
سوره‌ انبياء، از آيه‌ي‌ 53- ابراهيم‌ را با رشد مخصوصش‌ مي‌نماياند: در برابر پدرش‌ و ديگران‌ به‌ پاخاسته‌ و آنها را به‌ سرزنش‌ گرفته‌: چرا با زبوني‌ و پستي‌ درياي‌ بتها معتكف‌ شده‌اند؟ آنها به‌ روش‌ پدران‌ گذشته‌ي‌ خود استناد مي‌كنند. او گمراهي‌ گذشتگان‌ را اعلام‌ مي‌كند، آنها نمي‌خواهند باور كنند كه‌ با عقيده‌ي‌ راسخ‌ و تصميم‌ قاطع‌ سخن‌ مي‌گويد، او آنها را به‌ ربوبيت‌ پروردگار و پديد آوردنده‌ي‌ آسمانها و زمين‌ همي‌ دعوت‌ مي‌نمايد و تصميم‌ خود را براي‌ تأكيدو در هم‌ شكستن‌ بتها بي‌ پروا آشكار مي‌كند.
از مجموع‌ آيات‌ و روايات‌، بت‌ شكني‌ ابراهيم‌ چنين‌ تصور مي‌شود: گويا در شبي‌ بوده‌ كه‌ مردم‌ به‌ بتكده‌ها روي‌ آورده‌ بودند و گروه‌ گروه‌ پيرامون‌ آنها نيايش‌ و پايكوبي‌ داشتند تا توجه‌ خاطرشان‌ را جلب‌ كنند. هر طبقه‌اي‌ نياز خود را از رب‌ النوع‌ همان‌ نيامندي‌ مي‌طلبيدند. همين‌ كه‌ همه‌ به‌ خانه‌هاي‌ خود برگشتند و آسوده‌ خاطر چشم‌ بر بستند، ابراهيم‌ با تبريكه‌ با خود داشت‌ از كمين‌ بيرون‌ جست‌ و همه‌ را جز بت‌ بزرگي‌ كه‌ براي‌ اتمام‌ حجت‌ تبر را در برابر او گذارده‌ بود در هم‌ شكست‌. مردم‌ پس‌ از شكسته‌ شدن‌ بتها براي‌ يافتن‌ و دستگير كردن‌ ابراهيم‌ از هم‌ نام‌ و نشان‌ او را مي‌پرسيدند تا دستگيرش‌ كردند و به‌ محاكمه‌ عموميش‌ كشاندند، ابراهيم‌ در بازپرسي‌ گويا به‌ بت‌ بزرگي‌ كه‌ نشانه‌ و آلت‌ جرم‌ با او بود يا ديگر بتهاي‌ سرپامانده‌ اشاره‌ مي‌كند: اگر اينها زبان‌ و قدرت‌ دفاع‌ دارند از خودشان‌ بپرسيد؟ ابراهيم‌ گويا خود چنين‌ محاكمه‌ي‌ عمومي‌ را طالب‌ بود تا چنان‌ كه‌ بتهايي‌ منصوب‌ در بتكده‌ها را در هم‌ شكسته‌ لانه‌ اوهام‌ بت‌ تراش‌ را نيز در هم‌ شكند و تكاني‌ بخردها دهد. اين‌ سؤال‌ و جواب‌ خواه‌ نخواه‌ افكار خفته‌اي‌ را بيدار مي‌نمايد و اشخاص‌ مستعدي‌ به‌ خود مي‌آيند و سرهايي‌ فرود مي‌آيد و آثار بهت‌ و شرم‌ در قيافه‌هايي‌ نمايان‌ مي‌شود. ابراهيم‌ ضربه‌ محكم‌ و صريح‌ ديگري‌ بر انديشه‌هاي‌ آنان‌ مي‌زند: اين‌ چه‌ انديشه‌ايست‌؟ چيزهايي‌ را مي‌پرستيد كه‌ سود و زياني‌ نمي‌رسانند. از خود هم‌ قدرت‌ دفاع‌ ندارند! پاسداران‌ و متوليان‌ بتان‌ از قدرت‌ منطق‌ و گفتار بت‌ شكني‌ ابراهيم‌ هراسناك‌ مي‌شوند. احساسات‌ عمومي‌ را براي‌ خاموش‌ نگهداشتن‌ افكار، به‌ عنوان‌ برخاستن‌ به‌ ياري‌ خدايان‌، برمي‌ انگيزد تا ابراهيم‌ را به‌ مرگ‌ با آتش‌ محكوم‌ مي‌كنند و آتشي‌ را به‌ دست‌ همه‌ براي‌ سوازندن‌ ابراهيم‌ بر مي‌افروزند و دستور مي‌دهند تا او را به‌ وسيله‌ منجيق‌ و در برابر انبوه‌ تماشاگران‌ و مدافعان‌ بتها در ميان‌ شعله‌هاي‌ آتش‌ بياندازند، خواست‌ خداوند و روح‌ حق‌ پرستي‌ ابراهيم‌ آتش‌ را براي‌ او برد و سلام‌ مي‌گرداند، و نقش‌ آتش‌ افروز ايشان‌ به‌ باد مي‌رود. 

سوره‌ي‌ مريم‌ از آيه‌ 42، ابراهيم‌ را آن‌ چنان‌ به‌ راستي‌ و پيمبري‌ و تصديق‌ به‌ حق‌ مي‌ستايد كه‌ به‌ روي‌ پدر خود مي‌ايستد: چرا مجسمه‌هاي‌ نابينا و ناشنوا و بي‌اثر را مي‌پرستيد؟!. او را به‌ پيروي‌ از خود دعوت‌ مي‌كند و عبادت‌ بتها را عبادت‌ شيطان‌ و وهم‌ مي‌خواند و پدرش‌ را از عذاب‌ خداوند برحذر مي‌دارد. پدر او را با خشم‌ از خود مي‌راند. او با ادب‌ خشم‌ پدر را فرو مي‌نشاند و خود از محيط‌ اوهانم‌ دوري‌ مي‌جويد. 

در سوره‌ي‌ شعرا، از آيه‌ 70، ابراهيم‌ را مي‌نماياند كه‌ با قوم‌ خود به‌ احتجاج‌ برخاسته‌ است‌، بت‌ پرستي‌ آنها را سرزنش‌ مي‌كند. مي‌كوشد تا مگر چشم‌ آن‌ مردم‌ را به‌ تدبير و تصرف‌ خداوند يكتا باز كند. مي‌گويد: همان‌ پروردگاري‌ كه‌ مرا آفريده‌ و هدايتم‌ كرده‌، سير و سيرابم‌ مي‌كند، شفايم‌ مي‌بخشد، زنده‌ام‌ كرده‌ و مي‌ميراند، چشم‌ آمرزش‌ به‌ او دارم‌. آن‌گاه‌از خداوند مي‌خواهد كه‌ به‌ وي‌ حكم‌ عنايت‌ كند «حكومت‌ كامل‌ ايمان‌ و تشخيص‌ حق‌ و باطل‌» و الحاق‌ بصالحين‌ را مي‌طلبد، چشم‌ به‌ آينده‌ دارد تا زبان‌ صدق‌ و حقش‌ در ميان‌ آيندگان‌ چون‌ حجت‌ باقي‌، بماند و وارث‌ فردوس‌ برين‌ شود، آمرزش‌ پدر و سرافرازي‌ روز رستاخيز را درخواست‌ مي‌كند. 

سوره‌ي‌ بقره‌ آيه‌ 258، ابراهيم‌ را در برابر پادشاه‌ مستبد و مستعبد، نشان‌ مي‌دهد كه‌ به‌ روي‌ آن‌ متكبر جبار ايستاده‌ با وي‌ محاجه‌ مي‌كند و با برهان‌ حيات‌ و تسخير و تصرف‌، پروردگار را مي‌نماياند تا باد غرور خداييش‌ را مي‌خواباند كه‌ براي‌ اطمينان‌ قلبش‌ سرّ حيات‌ و راز معاد را به‌ وي‌ نشان‌ مي‌دهد، پروردگارش‌ به‌ او گرفتن‌ و آموختن‌ چهار طير را مي‌آموزد!!
سوره‌ي‌ صافات‌ از آيه‌ 82- ابراهيم‌ را- با قلب‌ سليم‌ و احتجاج‌ با پدر و قومش‌، در نظر گرفتن‌ اختران‌، روي‌ گرداندن‌ از خلق‌، خطاب‌ مسخره‌ با بتها، دستگيرش‌، با آتش‌ محكوم‌ شدنش‌، رسيدن‌ بشارتش‌ به‌ فرزندي‌ بردبار و صالح‌- نشان‌ مي‌دهد، مي‌گويد: چون‌ فرزند ابراهيم‌ بالغ‌ و نيرومند شد چنان‌ كه‌ مي‌توانست‌ با پدرش‌ همكار و كوشا باشد، ابراهيم‌ به‌ او گفت‌: من‌ در خواب‌ همي‌ بينم‌ كه‌ تو را ذبح‌ مي‌نمايم‌؟ بنگر چه‌ مي‌بيني‌؟. فرزند گفت‌: پدرجان‌! مأموريت‌ خود را انجام‌ ده‌، من‌ را انشاءاللّه‌ از صابران‌ خواهي‌ يافت‌. همين‌ كه‌ هر دو تسليم‌ شدند و پيشاني‌ فرزند را برخاك‌ نهاد، نداء در داديم‌ كه‌اي‌ ابراهيم‌ خوابت‌ را تحقق‌ دادي‌... اين‌ خود ابتلاء آشكار بود. 

اين‌ خلاصه‌ مضمون‌ آياتي‌ است‌ كه‌ در سوره‌هاي‌ مختلف‌ و با لحن‌ و تعبيرات‌ مخصوص‌ بهر سوره‌ي‌، ابراهيم‌ را از هر دو جهت‌، و در ميان‌ جواذب‌ محيط‌ و علاقه‌ها و عواطف‌ از يك‌ سوي‌ و از سوي‌ ديگر ابتلاي‌ به‌ انديشه‌ها و جواذب‌ فكري‌ نشان‌ مي‌دهد.
اگر مقصود از كلمات‌ «بكلمات‌» در آيه‌ي‌ مورد بحث‌، عبارات‌ و الفاظ‌ يا تكليف‌ ساده‌ باشد، با گرفتاري‌ و ابتلاء و اتمام‌ تناسب‌ ندارد و درست‌ نمي‌آيد. پس‌ بايد آن‌ كلمات‌ سرّ و حقيقتي‌ باشد كه‌ خاطر ابراهيم‌ را فراگرفته‌ و او را به‌ سوي‌ خود كشانده‌ و مبتلايش‌ كرده‌ بود. تنكير- كلمات‌- هم‌ همين‌ معاني‌ را مي‌رساند. چنان‌ كه‌ در آيات‌ ديگر هرجا كلمه‌ و كلمات‌ آمده‌، نظر به‌ حقايق‌ يا مطالبي‌ است‌ كه‌ به‌ صورت‌ الفاظ‌ يا اعيان‌ موجودات‌ يا صورنفساني‌ درآمده‌، و پيوسته‌ي‌ به‌ متكلم‌ و مؤثر و محرك‌ در نفوس‌ مي‌باشد. مانند: كلم‌: منه‌ اسمه‌ المسيح‌- فتلقي‌ آدم‌ من‌ ربه‌ كلمات‌- لو كان‌ البحر مداداً لكلمات‌ ربي‌- و الزمهم‌ كلمة‌ التقوي‌- و جعلها كلمة‌ باقية‌. با توجه‌ به‌ معاني‌ كلمه‌ و كلمات‌ در ديگر آيات‌، شايد كلمات‌ مورد ابتلاء ابراهيم‌ حقيقت‌ ملكوتي‌ و اعيان‌ ثابت‌ موجودات‌ عالم‌ بوده‌ كه‌ در فطرت‌ تابناك‌ ابراهيم‌ پرتو افكنده‌ و با خواسته‌ها و جنبشهاي‌ ضمير او آن‌چنان‌ پيوند يافته‌ كه‌ او را به‌ خود مبتلي‌ كرده‌ و به‌ سوي‌ خود كشانده‌ تا به‌ حدي‌ كه‌ آثار آن‌ حقايق‌ در باطن‌ او به‌ حد كمال‌ رسيده‌ و تحقق‌ يافته‌ است‌. 

گويا اين‌ همان‌ كلماتي‌ است‌ كه‌ آدم‌ را در يافت‌ و چون‌ در محيط‌ فطرت‌ بود و دچار جاذبه‌ي‌ مخالف‌ نبود او را يكسره‌ به‌ سوي‌ توبه‌ برگرداند (رجوع‌ شود به‌ آيه‌ي‌ 37) ولي‌ ابراهيم‌ كه‌ در محيط‌ عادات‌ و تقاليد چشم‌ گشوده‌ بود نخست‌ گرفتار جواذب‌ متضاد گرديد، آن‌گاه‌ كلمات‌ او را به‌ سوي‌ خود كشيد و ابراهيم‌ آنها را به‌ صورت‌ مؤثر و نمايان‌تري‌ تمام‌ نمود: كلمه‌ي‌ ربوبيت‌ او را به‌ كشف‌ و مشاهده‌ي‌ ملكوت‌ و تغيير وجه‌ پيش‌ برد. كلمه‌ي‌ پي‌ جويي‌ از سرّ حيات‌ و بقاء، او را تا اطمينان‌ و يقين‌ رساند. كلمه‌ي‌ فداكاري‌ و گذشت‌ در راه‌ حق‌ و نجات‌ خلق‌ او را تا به‌ آتش‌ رفتن‌ و قطع‌ علاقه‌ها كشاند. كلمه‌ي‌ تسليم‌ در برابر اراده‌ي‌ پروردگار او را تا ذبح‌ فرزند به‌ دست‌ خود نماياند. اين‌ كلمات‌ و بينشي‌ كه‌ در فطرت‌ آدمي‌ نهاده‌ شده‌ خود محرك‌ به‌ كمال‌ علمي‌ و عملي‌ است‌. تقاليد و شهوات‌ و ديگر انگيزه‌هاي‌ نفساني‌، حجاب‌ فطرت‌ و مانع‌ تابش‌ آيات‌ و پيوند سررشته‌ي‌ آيات‌ با كلمات‌، مي‌گردد. به‌ اين‌ جهت‌ اين‌ كلمات‌ در عموم‌ چنان‌ جنبشي‌ ندارد كه‌ مبتلاء سازد و به‌ سوي‌ اتمام‌ بكشاند. اگر هم‌ اندك‌ كششي‌ پديد آيد چندان‌ نخواهد پاييد كه‌ سست‌ و متوقف‌ مي‌شود. انگيزه‌هاي‌ فطري‌ چون‌ حبابهايي‌ است‌ كه‌ از عمق‌ نهاد آدمي‌ مي‌جوشد و با برخورد به‌ امواج‌ مخالف‌ درهم‌ مي‌شكند و محو مي‌شود. اگر در دوره‌ي‌ بي‌آلايش‌ بروز كلمات‌، و تصادم‌ با آثار محيط‌ و تقاليد و عادات‌ و شهوات‌، كلمات‌ محو نشود كشمكشي‌ در باطن‌ پديد مي‌آيد و شخص‌ مبتلا مي‌شود. در اين‌ صورت‌ يا عوامل‌ عارضي‌ رابطه‌ي‌ فطرت‌ را با عقل‌ اكتسابي‌ قطع‌ مي‌كند و از ابتلاء به‌ كلمات‌ دروني‌ و اتمام‌ آن‌ منصرف‌ مي‌دارد و يا كلمات‌ حق‌ جويي‌ و پي‌ بردن‌ به‌ اسرار حيات‌ و موت‌ و فداكاريي‌ براي‌ نجات‌ خلق‌ كه‌ در سرشت‌ همه‌ كم‌ و بيش‌ نقش‌ بسته‌، نفوس‌ را تا حد كمال‌ و تمام‌ پيش‌ مي‌برد.
كسي‌ را كه‌ حكمت‌ خداوند و اراده‌ي‌ او مي‌خواهد به‌ مقام‌ پيشوايي‌ مطلق‌ رساند نخست‌ به‌ اين‌گونه‌ كلمات‌ مبتلايش‌ مي‌گرداند، آن‌گاه‌با امداد خاص‌ خود به‌ كمالش‌ مي‌رساند. 

ابراهيم‌ چنان‌ كه‌ كلمات‌ نفساني‌ در ذاتش‌ تحقق‌ يافت‌، كلمه‌ي‌ صبر و تحمل‌ و گذشت‌ و عفو از خودي‌ و بيگانه‌، وزن‌ بدخوي‌ و بهانه‌ جو، و مهمان‌ نوازي‌ و بخشش‌ در راه‌ خدا و آداب‌ ظاهري‌، و نظافت‌ بدني‌ (كه‌ همان‌ سنن‌ ده‌ گانه‌ است‌)، همگي‌ را به‌ كمال‌ رساند. پس‌ هر يك‌ از اين‌ كلمات‌ مورد ابتلاء او بوده‌، و آنچه‌ در تفاسير و روايات‌ درباره‌ي‌ كلمات‌ ديده‌ مي‌شود مصاديق‌ و نمونه‌هايي‌ است‌ از كلمات‌ باطني‌ و ظاهري‌.
بعضي‌ از مفسرين‌ كلمات‌ را خصال‌ ده‌ گانه‌ گرفته‌اند كه‌ آن‌ را سنت‌ ابراهيم‌ و خصال‌ فطرت‌ گويند. پنج‌ خصلت‌ درباره‌ي‌ نظافت‌ و تربيت‌ سروروي‌ است‌ و پنج‌ خصلت‌ درباره‌ي‌ بدن‌.
-اين‌ تطبيق‌ از ابن‌ عباس‌ نقل‌ شده‌ است‌ و يكي‌ از محققين‌ عصر (مرحوم‌ عبده‌) به‌ اين‌ تطبيق‌ سخت‌ اعتراض‌ مي‌كند و آن‌ را از تطبيقهاي‌ اسرائيلي‌ مي‌شمارد، با آنكه‌ اين‌ انطباق‌ بي‌مورد به‌ نظر نمي‌رسد، زيرا تنظيف‌ و ترتيبت‌ و تحسين‌ ظاهر براي‌ عامه‌ي‌ مردم‌ اگرچه‌ مورد توجه‌ باشد ولي‌ از ابتلائات‌ نيست‌. اينها براي‌ كسي‌ كه‌ در معرض‌ مقام‌ امامت‌ و داراي‌ چنين‌ شعور و احساسي‌ توانا و دقيق‌ باشد از موارد ابتلاء به‌ شمار مي‌آيد، زيرا چنين‌ شخصي‌ با ابتلاء به‌ كمالات‌ معنوي‌، نمي‌تواند از توجه‌ به‌ ظاهر و تحسين‌ آن‌ غافل‌ باشد. چنان‌ كه‌ بسياري‌ از اهل‌ نظر و فكر و دارندگان‌ مقام‌ علمي‌ و روحي‌ كه‌ به‌ نظافت‌ مو و دندان‌ و لباس‌ و آراسته‌ داشتن‌ ظاهر توجه‌ ندارند شايسته‌ي‌ مقام‌ پيشوايي‌ نيستند.
از روايات‌ ما كه‌ دستور ده‌ گانه‌ي‌ طهارت‌ به‌ ابراهيم‌، بعد از رسيدن‌ به‌ مقام‌ امامت‌ ذكر شده‌ معلوم‌ مي‌شود كه‌ اين‌گونه‌ امور ظاهري‌ از موارد ابتلاء و مقدمات‌ امامت‌ نيست‌.
خلاصه‌ آنكه‌: بيش‌ و پيش‌ از گفته‌هاي‌ مفسرين‌، از آياتي‌ كه‌ درباره‌ي‌ اين‌ فرد عالي‌ الهي‌ آمده‌، به‌ فطرت‌ قاهر و جواذب‌ معنوي‌ و ادراكات‌ عقلي‌ و ابتلاء در ميان‌ جواذب‌، و به‌ سر كلمات‌ و اتمام‌ آن‌ مي‌توان‌ آشنا شد و با تأمل‌ در آيه‌ي‌ 28 سوره‌ي‌ زخرف‌ جامع‌ همه‌ اين‌ معاني‌ را مي‌توان‌ دريافت‌: «اذقال‌ ابراهيم‌ لابيه‌ و قومه‌ انني‌ براء مما تعبدون‌ الا الذي‌ فطرني‌ فانه‌ سيهدين‌ و جعلها كلمة‌ باقية‌ في‌ عقبه‌ لعلهم‌ يرجعون‌= آن‌ گاه‌ كه‌ ابراهيم‌ به‌ پدرش‌ و قومش‌ گفت‌ من‌ بيزارم‌ از آنچه‌ شما مي‌پرستيد. مگر آنكه‌ سرشت‌ مرا برنهاد، پس‌ همان‌ است‌ كه‌ به‌ زودي‌ مرا هدايت‌ مي‌كند، و آن‌ را كلمه‌ي‌ پايداري‌ در پي‌ خود قرار داد شايد كه‌ برگردند». 
پس‌ از اتمام‌ كلمات‌ يا با اتمام‌ و به‌ كمال‌ رساندن‌ آن‌، شايسته‌ي‌ مقام‌ والاي‌ امامت‌ شد، يا اتمام‌ كلمات‌ خود رسيدن‌ به‌ آن‌ مقام‌ گرديد: 

5- قال‌ اني‌ جاعلك‌ للناس‌ اماماً پس‌ امامت‌ جعل‌ الهي‌ است‌، آن‌ هم‌ نه‌ تنها جعل‌ تشريعي‌ و قراردادي‌ و بدون‌ سابقه‌اي‌، بلكه‌ آن‌، مسبوق‌ و مترتب‌ است‌ به‌ اتمام‌ و تحقق‌ يافتن‌ كلمات‌ در شخصيت‌ برازنده‌ و فوق‌ طبيعت‌ عمومي‌. از اين‌ جهت‌ بدون‌ حرف‌ ربط‌ و تفريع‌ كه‌ دلالت‌ بر مغايرت‌ دو جمله‌ دارد، مانند: «فقال‌»، اين‌ مقام‌ به‌ او اعلام‌ شده‌ است‌. چنان‌ كه‌ از مضمون‌ آيه‌ و مفهوم‌ لفظ‌ «اماما» و اطلاق‌ آن‌ فهميده‌ مي‌شود، امام‌ نمونه‌ي‌ كامل‌ همه‌ي‌ كمالات‌ عقلي‌ و نفساني‌ و بدني‌ است‌. و چون‌ همه‌ اين‌ خصوصيات‌ و ابتلائات‌ و كمالات‌ براي‌ مقام‌ نبوت‌ و رسالت‌ بيان‌ نشده‌، بايد مقام‌ امام‌ خود برتر از نبي‌ و رسولي‌ باشد كه‌ كلمات‌ را اتمام‌ نموده‌ و به‌ مقام‌ امامت‌ نرسيده‌ است‌. پس‌ هر نبي‌ و رصول‌ عالقدري‌ داراي‌ مقام‌ امامت‌ هم‌ هست‌.
آخرين‌ ابتلاء ابراهيم‌ گويا ابتلاء به‌ كلمه‌ي‌ اسلام‌ بوده‌ كه‌ همان‌ تسليم‌ به‌ امر و اراده‌ي‌ خداوند است‌. او با تسليم‌ شدن‌ به‌ امر خداوند و تن‌ دادن‌ به‌ ذبح‌ يگانه‌ فرزندش‌، اين‌ كلمه‌ را هم‌، به‌ تمام‌ رساند. تكليف‌ بناء بيت‌ براي‌ ابقاء و تمثيل‌ كلمه‌ي‌ توحيد، آن‌ هم‌ در ميان‌ بيابان‌ خشك‌ و دور افتاده‌اي‌، نيز از ابتلائات‌ او بود كه‌ هر دو را در پايان‌ عمر خود انجام‌ داد. 

6- قال‌ و من‌ ذريتي‌؟!. درخواست‌ امامت‌ براي‌ ذريه‌ دلالت‌ به‌ اين‌ واقعيت‌ دارد كه‌ به‌ مقام‌ امامت‌ آن‌گاه‌ رسيد كه‌ فرزنداني‌ داشته‌، و در ناصيه‌ي‌ آنها و اولادشان‌ اين‌ شايستگي‌ را مي‌خوانده‌ است‌، از اين‌ جهت‌ چنين‌ درخواستي‌ نمود، و همين‌ كه‌ در اواخر عمر داراي‌ ذريه‌ و فرزنداني‌ شده‌ و اين‌ درخواست‌ را براي‌ آنها نموده‌، مي‌رساند كه‌ اتمام‌ كامل‌ كلمات‌ و رسيدن‌ به‌ مقام‌ امامت‌ پس‌ از نبوتش‌ بود.
با آنكه‌ ابراهيم‌ با ابتلاء به‌ كلمات‌ و اتمام‌ آن‌ به‌ اين‌ مقام‌ رسيد اگر در ذريه‌اش‌ شايستگي‌ چنين‌ مقامي‌ را نمي‌ديد، با لحن‌ استفهام‌ وطلب‌: «و من‌ ذريتي‌»؟ كه‌ در آن‌ چشم‌ اميد با اجابت‌ خداوند و شايستگي‌ ذريه‌ نمايان‌ است‌، اين‌ درخواست‌ را نمي‌كرد. گويا در اين‌ درخواست‌ ابراهيم‌ بورائت‌ فكري‌ و خوني‌ ذريه‌ توجه‌ داشت‌. ولي‌ قانون‌ وراثت‌ هر چند مؤثر باشد براي‌ احراز مقام‌ امامت‌ كافي‌ نيست‌. براي‌ رسيدن‌ به‌ اين‌ مقام‌ شرايط‌ و مقدمات‌ نفساني‌ و عملي‌ ديگر هم‌ مي‌بايد. 

7- قال‌ لاينال‌ عهدي‌ الظالمين‌: اين‌ عهد بايد همان‌ ابتلاء به‌ كلمات‌ و اتمام‌ آن‌ باشد، زيرا انحرافهاي‌ نفساني‌ و ظلم‌ به‌ هر صورت‌ كه‌ باشد، توجه‌ انسان‌ را از كلمات‌ و ابتلاء به‌ آن‌ بر مي‌گرداند و منشأ ظلمتي‌ در باطن‌ مي‌گردد كه‌ كلمات‌ فطرت‌ را در تاريكي‌ مي‌دارد و از معرض‌ تابش‌ آيات‌ و كلمات‌ وجود در حجابش‌ مي‌دارد. از اين‌ جهت‌ يا ابتلايي‌ پيش‌ نمي‌آيد و اگر هم‌ توجه‌ و ابتلايي‌ باشد ديري‌ نمي‌پايد كه‌ طغيان‌ و تاريكي‌ ظلم‌ ناحيه‌ي‌ روشن‌ نفس‌ را تاريك‌ مي‌نمايد و كلمات‌ را به‌ محاق‌ مي‌برد. اين‌ چنين‌ شخصي‌ يكسره‌ از عهد فطرت‌ كه‌ ابتلا و اتمام‌ كلمات‌ است‌ يكسره‌ رانده‌ و دور مي‌گردد. معناي‌ نايل‌ نشدن‌ ظالم‌ به‌ اين‌ عهد مخصوص‌ همين‌ است‌ كه‌ ظالم‌ از اين‌ عهد چنان‌ دور است‌ كه‌ با آن‌ دست‌ رسي‌ هم‌ ندارد.
با توجه‌ به‌ آنچه‌ گفته‌ شد از اين‌ آيه‌ي‌ مختصر كه‌ نمونه‌اي‌ از اعجاز در بلاغت‌ و تمثيل‌ و بيان‌ معاني‌ اسرار امامت‌ و شرايط‌ آنست‌، اين‌ مطالب‌ استناد مي‌شود: 

1- ابراهيم‌ چون‌ مبتلاي‌ به‌ كلمات‌ شد به‌ مقام‌ امامت‌ رسيد و اين‌ ابتلاء از جهت‌ ضمير قاهر و انگيزه‌ي‌ فطرت‌ درخشان‌ و استعداد مخصوص‌ نفساني‌ او بود. بنابراين‌ سازمان‌ نفساني‌ امام‌ بايد فوق‌ طبيعت‌ عمومي‌ ديگران‌ باشد تا مبتلاي‌ به‌ كلمات‌ گردد و از عهده‌ي‌ اين‌ عهد چنان‌ كه‌ بايد برآيد و در همه‌ كلمات‌ فعليت‌ يابد. پس‌ از گذشت‌ اين‌ مرحله‌ است‌ كه‌ براي‌ هدايت‌ عامه‌ي‌ مردم‌ امام‌ و پيشوا مي‌شود تا با هدايت‌ وجودي‌ و منطقي‌ خاص‌ خود تحولي‌ در نوع‌ انسان‌ پديد آرد. بنابراين‌ خصوصيات‌ و مميزات‌ نفساني‌ نمي‌توان‌ او را همانند نوع‌ عمومي‌ انسان‌ دانست‌، بلكه‌ فاصله‌ي‌ او از نوع‌ انسان‌ مانند فاصله‌ي‌ انسان‌ با انواع‌ ديگر حيوان‌ يا به‌ تعبير ديگر جهشي‌ در مسير تكامل‌ انسان‌ است‌. آيه‌ي‌ 72 و 73، سوره‌ي‌ انبياء، كساني‌ را كه‌ از فرزندان‌ و ذريه‌ي‌ ابراهيم‌ به‌ مقام‌ امامت‌ رسيدند چنين‌ معرفي‌ و توصيف‌ مي‌نمايد: «و وهبناله‌ اسحق‌ و يعقوب‌ نافلة‌ و كلا جعلنا صالحين‌ و جعلناهم‌ ائمة‌ يهدون‌ بامرنا و اوحينا اليهم‌ فعل‌ الخيرات‌ و اقام‌ اصلوة‌ و ايتاء الزكاة‌ و كانوا الناعابدين‌- و بخشوديم‌ به‌ او اسحق‌ و يعقوب‌ را در حالي‌ كه‌ افزايشي‌ بود و همه‌ را شايستگان‌ گردانديم‌ و آنها را پيشواياني‌ گردانديم‌ كه‌ به‌ امر ما هدايت‌ مي‌كردند، و وحي‌ نموديم‌ با آنها انجام‌ كارهاي‌ گزيده‌ و بپاداشتن‌ نماز و دادن‌ زكات‌ را و همان‌ پرستندگان‌ ما بودند». تعبيرات‌ وهبنا، نافلة‌، جعلنا صالحين‌، در اين‌ آيه‌ مي‌رساند كه‌ سرشت‌ اولي‌ اينها پيش‌ از امامت‌ برتر از طبايع‌ عمومي‌ بشر و جهشي‌ در خلقت‌ بوده‌ است‌. چون‌ هبه‌، بخشش‌ بلاعوض‌ و غير مورد انتظار. و، نافلة‌- غنيمت‌ و بازيافت‌، بيش‌ از انتظار و بيش‌ از فرض‌، است‌. و جعل‌، صلاحيت‌ و آمادگي‌ پيش‌ از مقام‌ امامت‌ را مي‌رساند. با اين‌ سرشت‌ عالي‌ و شايستگي‌ نفساني‌ بود كه‌ خداوند آنها را ائمه‌اي‌ قرار داد كه‌ از هر جهت‌ بشر را هدايت‌ كنند و به‌ جلو برند. و قلوب‌ اينها با ارتباطي‌ به‌ وحي‌ سرچشمه‌ي‌ خيرات‌ گردي‌ و خود به‌ خود بپا دارنده‌ي‌ نماز و دهنده‌ي‌ زكوة‌ بودند- چون‌، اوحينا اليهم‌ فعل‌ الخيرات‌ و اقامه‌ي‌ صلوة‌ و ايتاء زكات‌، غير از امر به‌ خيرات‌ و نماز و زكوة‌ و تكليف‌ به‌ اينها است‌. در پايان‌ اين‌ آيه‌ عبوديت‌ براي‌ خدا و عدم‌ انحراف‌ آنها را تذكر داده‌ است‌. 

2- امام‌، پس‌ از آن‌ شايستگي‌ و ابتلاء، بايد كلمات‌ را به‌ تمام‌ رساند و كلمات‌ در وجودش‌ تحقق‌ يابد و در همه‌ كمالات‌ انساني‌ به‌ فعليت‌ رسد. آيه‌ي‌ 25 سوره‌ي‌ سجده‌ وضع‌ سابق‌ و لا حق‌ امام‌ و امامت‌ را چنين‌ معرفي‌ مي‌كند: «و جعلنا منهم‌ ائمة‌ يهدون‌ بامرنا لما صبروا و كانوا بآياتنا يوقنون‌= و از آنها پيشواياني‌ قرار داديم‌ كه‌ به‌ امر ما هدايت‌ مي‌كنند- پس‌ از آنكه‌ زماني‌ صبر كردند و چنين‌ بودند كه‌ همي‌ به‌ آيات‌ يقين‌ مي‌يافتند.» 

3- از «اني‌ جاعلك‌ للناس‌» كه‌ نسبت‌ جعل‌ را خداوند به‌ خود داده‌ و بالام‌ انتفاع‌ آمده‌ معلوم‌ مي‌شود كه‌ امامت‌ جعل‌ الهي‌ و به‌ سوي‌ عموم‌ مردم‌ است‌. چون‌ حس‌ هدايت‌ جويي‌ و تقليد و پيروي‌ از نمونه‌، از احساسات‌ فطري‌ و دروني‌ بشري‌ است‌ كه‌ حكمت‌ پروردگاري‌ به‌ حسب‌ قانون‌ عمومي‌ تكامل‌ در وي‌ پديد آورده‌ است‌، و همانسان‌ كه‌ مطابق‌ سازمان‌ غريزي‌ براي‌ هر پديده‌ي‌ زنده‌اي‌ اعضاء و ابزاري‌ آفريده‌ شده‌ و به‌ سوي‌ به‌ كار بردن‌ آن‌ هدايت‌ گشته‌ و در محيط‌ خارج‌ هم‌ وسايل‌ رفع‌ نيازمندي‌ فراهم‌ آمده‌، بايد براي‌ حس‌ پيروي‌ و نمونه‌ جويي‌ هم‌، نمونه‌هايي‌ هرچه‌ كاملتر بيافريند تا اين‌ حس‌ و انگيزه‌، مطلوب‌ خود را بيابد و از آن‌ پيروي‌ كند. همان‌ طور كه‌ آفرينش‌ متناسب‌ مرد و زن‌ و اختلاف‌ ذوقهاي‌ علمي‌ و هنري‌ هم‌، به‌ حسب‌ همين‌ قانون‌ تطابق‌ و تكامل‌ است‌.
هرچه‌ تاريخ‌ زندگي‌ آدمي‌ را بيشتر بررسي‌ نماييم‌ نشان‌ اين‌ خواست‌ و انگيزه‌ي‌ نمونه‌ يابي‌ را آشكارتر از هر خواستي‌ مي‌نگريم‌، مي‌نگريم‌ كه‌ آدمي‌ در هر وضع‌ و در هر زمان‌ جوياي‌ نمونه‌هايي‌ از كمال‌ انساني‌ بوده‌ و در هر كه‌، يك‌ يا چند كمالي‌ يافته‌ او را به‌ پيشوايي‌ گرفته‌ گرچه‌ در جهاتي‌ ناقص‌ بوده‌ است‌. گويا در ذهن‌ آدمي‌ مقياسي‌ است‌ كه‌ نمونه‌هاي‌ كمال‌ را با آن‌ مي‌سنجند تا كدام‌ بيشتر با آن‌ مقياس‌ مطابق‌ شود. اگر با اين‌ سنجش‌، كاملتري‌ را يافت‌ از او پيروي‌ مي‌كند و اگر نيافت‌ در پاي‌ همانكه‌ يافته‌ مي‌ايستد. و براي‌ تجسم‌ عظمت‌ و كمال‌ او مجسمه‌اي‌ از چوب‌ و سنگ‌ مي‌سازد و از معني‌ به‌ صورت‌ مي‌پردازد! 

4- از جمله‌ي‌ استفهامي‌ «و من‌ ذريتي‌؟» كه‌ درخواستي‌ با استرحام‌ و نگراني‌ است‌، تأثير وراثت‌ فكري‌ و روحي‌ را در ذريه‌، براي‌ نيل‌ به‌ مقام‌ امامت‌ مي‌توان‌ فهميد. و جواب‌ «لا ينال‌ عهدي‌ الظالمين‌»، صريح‌ است‌ در اينكه‌ عدم‌ سوء سابقه‌ و طهارت‌ از گناه‌ و ظلم‌ و استقامت‌ در راه‌ حق‌، با وراثت‌ فري‌ و اخلاقي‌، شرط‌ نيل‌ به‌ مقام‌ امامت‌ است‌. وطلب‌ مطلق‌ امامت‌، براي‌ ذريه‌ مشعر به‌ بقاء و دوام‌ مقام‌ امامت‌ در ذريه‌ي‌ ابراهيم‌ مي‌باشد. اين‌ مقام‌ مانند نبوت‌ و رسالت‌ نيست‌ كه‌ پايان‌ پذيرد، زيرا نبوت‌ با ابلاغ‌ و تشريع‌ اصول‌ كامل‌ اعتقادي‌ و تكليفي‌ و بازگذاردن‌ درهاي‌ اجتهاد و آزاد كردن‌ عقول‌ از اوهام‌، ختم‌ مي‌شود و ديگر احتياج‌ به‌ پيغمبري‌ نيست‌. ولي‌ احتياج‌ به‌ نمونه‌ي‌ كامل‌ انساني‌ براي‌ هدايت‌ و تكميل‌ ديگران‌، هميشگي‌ است‌. و هرگاه‌ احساس‌ به‌ اين‌ احتياج‌ و تقاضا در عامه‌ي‌ مردم‌ بيدار شد و آماده‌ي‌ پذيرش‌ شدند، بر مبدأ فياض‌ است‌ كه‌ چنين‌ فرد كامل‌ و رهبري‌ را برانگيزد.
آنسان‌ كه‌ افاضه‌ي‌ هر خير و كمالي‌ وابسته‌ به‌ درخواست‌ و استعداد طالب‌ است‌. اين‌ قانون‌ تقاضا و افاضه‌، در سراسر زندگي‌ فردي‌ و اجتماعي‌ و طبعي‌ و غريزي‌ و ارادي‌ پيوسته‌ مشهود است‌، گرچه‌ بيشتر مردم‌ از آن‌ غافلند.
نمونه‌ي‌ مشهود قانون‌ تقاضا و افاضه‌، تغيير تركيب‌ استعداد مزاجي‌ و رشد و نمود جنين‌ است‌ كه‌ متناسب‌ با آن‌ تغييرات‌، پيوسته‌ تركيبات‌ غذايي‌ خون‌ و شير مادر، تغيير مي‌نمايد و همين‌ كه‌ مزاج‌ بدن‌ از شير بي‌نياز شد، شير در پستان‌ مادر مي‌خشكد و دندان‌ در فك‌ طفل‌ مي‌رويد. و در زمان‌ شيرخوارگي‌ هر اندازه‌ گرسنگي‌ و تقاضا در طفل‌ بيشتر شود توليد و جوشش‌ شير در پستان‌ بيشتر مي‌گردد.
همان‌ قدرتي‌ كه‌ ناچيزترين‌ نيازمنديهاي‌ طبيعي‌ و تقاضاهاي‌ غريزي‌ و فطري‌ هر پديده‌اي‌ را بر مي‌آورد و بر طبق‌ تقاضا و نياز صادقانه‌اش‌ آن‌ را بي‌نياز مي‌نمايد، چون‌ احساس‌ و تقاضاي‌ به‌ امام‌ و رهبر در نفوس‌ مردم‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ بيدار گشت‌ و از حد محدود و ناقص‌ زمامداران‌ و مردان‌ عادي‌ دين‌ و سياست‌ روز و اقطاب‌ و مرشدها در گذشت‌، همان‌ قدرت‌، قواي‌ فعاله‌ي‌ عالم‌ را متوجه‌ مي‌گرداند تا از زير پرده‌ي‌ غيب‌ و از منابع‌ و معادن‌ صور چنين‌ نمونه‌ي‌ كامل‌ را پديد آرد. گويا در زمان‌ ابراهيم‌ خليل‌ و در آن‌ سرفصل‌ تاريخي‌، به‌ خصوص‌ در سرزمين‌ بابل‌ كه‌ فريب‌ كاري‌ و بازيگري‌ رهبران‌ و كاهنان‌ موجب‌ سرخوردگي‌ عامه‌ي‌ مردم‌ از آنان‌ شده‌ است‌، احتياج‌ به‌ امام‌ را مردمي‌ به‌ شدت‌ احساس‌ مي‌نمودند. همچنين‌ در دوره‌ي‌ جاهليت‌ قبل‌ از اسلام‌ اين‌ تقاضا و شعور و احساس‌ در نفوس‌ عامه‌ي‌ مردم‌ جهان‌ به‌ خصوص‌ عرب‌ بيدار شده‌ بود. وجود و شخصيت‌ كامل‌ رسول‌ اكرم‌ و خاندان‌ او و راه‌ و روش‌ آنان‌ و تعاليم‌ اول‌ اسلام‌، توجه‌ به‌ امامت‌ كامل‌ و تقاضاي‌ آن‌ را در نفوس‌ مسلمانان‌ تا چندي‌ همي‌ باقي‌ و بيدار مي‌داشت‌ و به‌ مقتضاي‌ آن‌ امامان‌ عالي‌ قدري‌ در ميان‌ مردم‌ بودند. همين‌ كه‌ افكار و نفوس‌ مسلمانان‌ منحرف‌ گرديد و به‌ سوي‌ امامان‌ ناقص‌ منصرف‌ شد، امامت‌ مطلق‌ و سرشار به‌ نهان‌ گراييد و مانند شيري‌ كه‌ در پستان‌ واپس‌ رود و بخشكد «گرچه‌ اصل‌ مايه‌ و وجود آن‌ باقي‌ است‌» در زير پرده‌ي‌ غيب‌ پنهان‌ شد. تا آن‌گاه‌ كه‌ جهان‌ را ظلمت‌ بپوشاند و اميد مردم‌ از رهبري‌ و توانايي‌ و رستگاري‌ رهبران‌ ناقص‌ بريده‌ گردد و احساس‌ به‌ احتياج‌ و تقاضاي‌ به‌ امامت‌ در نفوس‌ خلق‌ بيدار شود، قدرت‌ فعاله‌ي‌ پروردگار اين‌ سرمايه‌ي‌ واپس‌ رفته‌ي‌ فيض‌ و عدل‌ را به‌ جريان‌ مي‌اندازد: «يملاء اللّه‌ به‌ الارض‌ قسطاً و عدلا بعد ماملئت‌ ظلماً و جوراً».
گرچه‌ صورت‌ واقعي‌ و حقيقت‌ امام‌ به‌ مقتضاي‌ تقاضاي‌ نفوس‌ گاه‌ آشكار است‌ و گاه‌ پنهان‌ مي‌گردد، ولي‌ مظهر و صورتي‌ از مقام‌ معنوي‌ و فكري‌ امام‌ هميشه‌ در ميان‌ مردم‌ بايد محسوس‌ و باقي‌ باشد تا نقشه‌ي‌ امامت‌ كه‌ بزرگ‌ترين‌ و مؤثرترين‌ نقش‌ رهبري‌ و كمال‌ خلق‌ است‌ به‌ صورت‌ نقش‌ ثابت‌ و پايداري‌ مستقر گردد، اگر مجسمه‌ امام‌ ساخته‌ شود چنان‌ كه‌ براي‌ باقي‌ و زنده‌ داشتن‌ قهرمانان‌ و مفاخر تاريخي‌ و الهام‌ گرفتن‌ از آنها مجسمه‌ سازند، اين‌ خود راهزن‌ توحيد و حق‌ پرستي‌ و معنا را زير جسم‌ پنهان‌ داشتن‌ و به‌ صورت‌ گراييدن‌ و به‌ جاهليت‌ و گمراهي‌ برگشتن‌ است‌ و ابراهيم‌ خود را براي‌ درهم‌ شكستن‌ مجسمه‌هاي‌ آن‌ به‌ پاخاست‌. بايد ساختماني‌ باشد ساده‌ و بي‌آلايش‌ و بنام‌ خدا و توحيد و پاك‌ از صورتها و اوهام‌ بشري‌ و نماياننده‌ي‌ فكر و انديشه‌ و ابتلائات‌ ابراهيم‌ امام‌. 

8- و اذ جعلنا البيت‌ مثابة‌ للناس‌ و امناً: جعل‌ مثابه‌ «محل‌ بازگشت‌ پي‌ در پي‌ و تمايل‌ نفوس‌، كه‌ پيوسته‌ روي‌ به‌ آن‌ آرند و قصد آن‌ كنند» نبايد حكم‌ تكليفي‌ براي‌ مردم‌ باشد زيرا بيان‌ حكم‌ يا خير از آن‌ با تعبير مانند «ثوبوا، يجب‌ ان‌ تثوبوا» معروف‌تر و مناسب‌تر است‌. و نيز، اگر نظر به‌ تكليف‌ و تشريع‌ فريضه‌ي‌ حج‌ باشد مثل‌ ساير احكام‌ مناسب‌ بود به‌ مؤمنين‌ به‌ دين‌ و آيين‌ خطاب‌ شود نه‌ آنكه‌ از جعل‌ مثابه‌ براي‌ عموم‌ مردم‌ خبر دهد. اين‌ معنا هم‌ كه‌ خداوند قلوبي‌ را تكويناً محكوم‌ و مقهور ساخته‌ است‌ تا بدان‌ سوي‌ روي‌ آرند درست‌ نيست‌. اين‌ جعل‌ به‌ قرينه‌ي‌ مقام‌ و تعبير، بايد مانند جعل‌ امامت‌ باشد. جعل‌ امامت‌ مطابق‌ و در پي‌ تقاضاي‌ رهبري‌ است‌. جعل‌ بيت‌ به‌ صورت‌ مثابه‌، نيز بر طبق‌ كشش‌ نفساني‌ انسان‌ به‌ محل‌ امن‌ و عدل‌ مي‌باشد. اين‌ جويايي‌ مانند امام‌ جويي‌ است‌ و توجه‌ به‌ چنين‌ خانه‌اي‌ كه‌ فطرت‌ حق‌ جويي‌ و عدل‌ را بيدار سازد، از كششها و خواسته‌هاي‌ دروني‌ آدمي‌ و به‌ سود وي‌ مي‌باشد: «مثابه‌ للناس‌- و للّه‌ علي‌ الناس‌ حج‌ البيت‌».
چنان‌ كه‌ مبادي‌ غضب‌ و شهوت‌ و ديگر قواي‌ فرعي‌ و پيچيده‌ي‌ نفساني‌ هر يك‌ محيط‌ و محل‌ مناسب‌ براي‌ خود مي‌جويد و مي‌كوشند تا انسان‌ را با همه‌ي‌ قواي‌ متضادي‌ كه‌ دارد به‌ سوي‌ آن‌ محيط‌ بكشانند، انگيزه‌ي‌ خير و صلاح‌ و حق‌ پرستي‌ به‌ حوزه‌اي‌ مي‌كشاند كه‌ بدون‌ مزاحمت‌، فطرت‌ حق‌ پرستي‌ و خير از جاي‌ برخيزد و بروز نمايد. همانسان‌ كه‌ مردمي‌ به‌ سوي‌ شهوات‌ و برتري‌ جويي‌ و محيط‌ مناسب‌ به‌ آن‌ مي‌گرايند، مردمي‌ هم‌ به‌ سائق‌ فطرت‌ و تربيت‌ پيمبران‌ مي‌كوشند تا ارزشهاي‌ انسان‌ را بالا برند و قوي‌ گردانند و خود را به‌ محيط‌ خير و حق‌ رسانند. پس‌ اين‌گونه‌ انگيزه‌ تعالي‌ جويي‌ از خواستهاي‌ فطري‌ بلكه‌ يگانه‌ خواسته‌ و جاذبه‌ي‌ بشري‌ است‌ و خواسته‌ و انگيزه‌هاي‌ ديگر از ريشه‌هاي‌ نفسي‌ و حيواني‌ بر مي‌آيد. للناس‌- گويا اشاره‌ به‌ همان‌ جهت‌ انسانيت‌ است‌. اين‌گونه‌ انگيزه‌ها و مبادي‌ انساني‌ چون‌ مبتلاي‌ به‌ بندها و جواذب‌ غرايز است‌، مي‌كوشد تا خود را از اين‌ بندها برهاند و به‌ كمالات‌ شايسته‌ي‌ خود رساند. از اين‌ رو همين‌ كه‌ امام‌ را با ابتلائات‌ معنوي‌ و اتمام‌ كلماتش‌ شناخت‌ شيفته‌ي‌ او مي‌شود و مي‌خواهد در ولايت‌ او درآيد، صورتي‌ از ولايت‌ امام‌ همين‌ خانه‌ است‌ كه‌ بناء و مناسك‌ و آداب‌ آن‌ معناي‌ امامت‌ ابراهيم‌ را تصوير و تجسيم‌ مي‌نمايد، چنان‌ تصويري‌ كه‌ نه‌ زيان‌ فكري‌ و اعتقادي‌ و راهزني‌ مجسمه‌ را دارد و نه‌ تنها شمايل‌ ظاهري‌ را مي‌نماياند و نه‌ تنها مانند كتاب‌، فقط‌ شرح‌ حال‌ است‌. اين‌ خانه‌ با همه‌ي‌ آدابش‌ تصويري‌ است‌ كه‌ چهره‌ي‌ ابراهيم‌ را در عالي‌ترين‌ صورت‌ معنوي‌ و وضع‌ ظاهري‌ در خيال‌ ترسيم‌ مي‌كند و شخص‌ حاج‌، خود را با او هم‌ قدم‌ و هم‌ صدا و با انديشه‌هاي‌ بلند او آشنا مي‌نگرد و همان‌ كلماتي‌ كه‌ از ضمير ابراهيم‌ برانگيخته‌ شد و به‌ آن‌ مبتلا گرديد تا تمامش‌ كرد، در ضمير هر انساني‌ كه‌ به‌ رموز اين‌ بيت‌ آشنا شود و صورت‌ معنوي‌ ابراهيم‌ را در آن‌ بنگرد برانگيخته‌ مي‌شود. امامت‌ ابراهيم‌ قلوب‌ مردم‌ مستعد را پيرو او مي‌گرداند،مثابه‌ شدن‌ اين‌ خانه‌ هم‌ نفوس‌ مستعدي‌ را به‌ سوي‌ آن‌ مي‌كشاند، تا درگيرودار زندگي‌، از دور و نزديك‌ به‌ سوي‌ آن‌ روي‌ آرند و به‌ آنجا رفت‌ و آمد كنند، تا اندك‌ اندك‌ حق‌ و كلمات‌ او كه‌ در عموم‌ مردم‌ (نه‌ مانند ابراهيم‌) به‌ كمال‌ و تمام‌ نمي‌رسد، حاكم‌ شود و نفوس‌ از كشمكشها و تشويشها و جاذبه‌هاي‌ مختلف‌ و نگرانيهاييكه‌ از خود بيني‌ و سود انديشي‌ و برتري‌ جويي‌ بر مي‌آيد، برهند و به‌ آرامش‌ و امنيت‌ خدايي‌ گرايند: «وامناً» 

پس‌ از روي‌ آوردن‌ و رفت‌ و آمد پي‌ در پي‌ چهره‌ي‌ حقيقي‌ ابراهيم‌ و قيام‌ او به‌ اتمام‌ كلمات‌ و وظايف‌ امامت‌ رخ‌ مي‌نمايد و از ميان‌ بناء بيت‌ و سنگ‌ و گل‌ آن‌ نقشه‌ي‌ ابراهيم‌ ظاهر مي‌شود، همان‌ طور كه‌ چهره‌ي‌ مردان‌ فداركار و نمونه‌هاي‌ غيرت‌ و مليت‌ يا پستي‌ و شهوت‌، عواطف‌ و مليت‌ و شهوت‌ را بيدار مي‌نمايد، چهره‌ي‌ ابراهيم‌ و قيام‌ او فطرت‌ حق‌ پرستي‌ و قيام‌ به‌ وظايف‌ انساني‌ را بر مي‌انگيزد و در صورت‌ و حال‌ قيام‌ به‌ نماز نمايان‌ و آغاز مي‌گردد: 

9- واتخذوا من‌ مقام‌ ابراهيم‌ مصلي‌: نبايد مقصود از مقام‌ ابراهيم‌، مكان‌ محدود يا سنگ‌ مخصوصي‌ باشد كه‌ هنگام‌ ساختن‌ بيت‌ ابراهيم‌ بالاي‌ آن‌ ايستاده‌ است‌- چنان‌ كه‌ بعضي‌ گفته‌ اند- زيرا بنا بر اين‌ اولا امر «اتخذوا» محدود به‌ ظرف‌ غيرمعين‌ مي‌شود كه‌ در همه‌ جا و براي‌ هميشه‌ قابل‌ اجرا نيست‌ و اين‌ برخلاف‌ ظاهر آيه‌ است‌. ثانياً آن‌ را چگونه‌ بايد يافت‌ و چگونه‌ ابراهيم‌ از آغاز بناء كعبه‌ بالاي‌ سنگ‌ مخصوصي‌ يا در مكان‌ محدودي‌ ايستاده‌ و از همه‌ سو ديوارها را بالا برده‌؟!
بيشتر مفسرين‌ همه‌ي‌ حرم‌ و مواقف‌ حج‌ را مقام‌ ابراهيم‌ دانسته‌اند، «من‌» تبعيضي‌، و اصطلاح‌ رايجي‌ «مانند مقام‌ علم‌، مقام‌ روحاني‌، مقام‌ عبادت‌» دلالت‌ بر همين‌ توسعه‌ي‌ معناي‌ مقام‌ در اينجا دارد. بنابراين‌ جاي‌ مخصوصي‌ كه‌ در كنار كعبه‌ بنا شده‌ و نماز در آن‌ واجب‌ است‌ بايد رمزي‌ از مقام‌ واقعي‌ و موسع‌ ابراهيم‌ باشد كه‌ براي‌ اتمام‌ كلمات‌ و اعلام‌ حق‌ و براي‌ خدا در آن‌ قيام‌ نمود و ديگران‌ بايد آنجا را به‌ ياد ابراهيم‌ مصلي‌ گيرند و براي‌ خدا قيام‌ نمايند و به‌ او تقرب‌ جويند. 

هر مسجدي‌ كه‌ در هر ناحيه‌ بپا شده‌ چون‌ شعبه‌ و شعاعي‌ از همان‌ خانه‌ي‌ نخستين‌ است‌، بايد مثابه‌ براي‌ مردم‌ و مركز اهميت‌ باشد و به‌ ياد قائمين‌ به‌ حق‌ و براي‌ حق‌ در آن‌ قيام‌ نمود و صف‌ آراسته‌ و پيوسته‌ آن‌ را از آلودگي‌ به‌ شرك‌ و توجه‌ به‌ غير خدا و نجاسات‌ پاك‌ نگهداشت‌: 

10- وعهدنا الي‌ ابراهيم‌ و اسماعيل‌ ان‌ طهرا بيتي‌: عهد، تكليف‌ يا امر و دستور نيست‌ زيرا تكليف‌ و امر از طرف‌ كسي‌ است‌ كه‌ خود تنها حاكميت‌ داشته‌ باشد ولي‌ در عهد، پذيرش‌ و برعهده‌ گرفتن‌ متعهد هم‌ شرط‌ است‌. از حرف‌ «الي‌» هم‌ چنين‌ بر مي‌آيد كه‌ عهد به‌ سوي‌ آنها آمده‌ و گويا در وجود آنها تحقق‌ يافته‌ است‌ نه‌ آنكه‌ از آنها عهد گرفته‌ شده‌ باشد، زيرا بنابراين‌ بايد «عهدنا من‌، يا عن‌...» گفته‌ شود: چون‌ ابراهيم‌ و اسماعيل‌ حريم‌ فكري‌ و نفس‌ خود را از آلودگيهاي‌ دنياي‌ غبارآلود و از شرك‌ و اوهام‌ و گناه‌ و پليديها پاك‌ و بركنار داشتند و توحيد خالص‌ بر آنها تجلي‌ كرد، همين‌ عهدي‌ بود كه‌ خود به‌ آن‌ تحقق‌ يافتند و با همين‌ عهد بايد حريم‌ بيت‌ خدا را از هر آلودگي‌ و آثار شرك‌ پاك‌ نگهدارند و نظامات‌ آن‌ خالص‌ براي‌ خدا و تطهير نفوس‌ باشد. چنان‌ كه‌ هر راه‌ و روشي‌ كه‌ به‌ مطلوب‌ برساند عهد محققي‌ مي‌شود كه‌ بايد شخص‌ سالك‌ هميشه‌ همان‌ را در پيش‌ گيرد و ديگران‌ را نيز برآن‌ دارد و موانع‌ را از راه‌ رهروان‌ بردارد.
چون‌ اين‌ خانه‌ي‌ مضاف‌ و منسوب‌ به‌ ذات‌ مقدس‌ الهي‌ «بيتي‌» و مناسك‌ آن‌ ظهور و تمثل‌ همان‌ راه‌ روشي‌ است‌ كه‌ ابراهيم‌ و در پي‌ او اسماعيل‌ پيش‌ گرفتند تطهير آن‌ از آلودگي‌ به‌ شرك‌ و پليديها و انصراف‌ از حق‌ اولين‌ شرط‌ طريق‌ و طريق‌ پيما و مورد و وارد است‌: 

11- للطائفين‌ و العاكفين‌ و الركع‌ السجود: تطهير خانه‌ي‌ خدا و مناسك‌ آن‌ از هرچه‌ ذهن‌ را از توحيد منصرف‌ دارد و عاطفه‌ و غريزه‌ي‌ پستي‌ را برانگيزد و امنيت‌ داخلي‌ نفساني‌ و محيط‌ خارج‌ را برهم‌ زند. تطهير از همه‌ي‌ اينها به‌ سود اين‌ گزيدگان‌ و آماده‌ كردن‌ طريق‌ آنان‌ است‌: «ان‌ طهرا بيتي‌ للطائفين‌...»- «واذبوأنا لابراهيم‌ مكان‌ البيت‌ ان‌ لاتشرك‌ بي‌شيئاً و طهر بيتي‌ للطائفين‌ و القائمين‌ و الركع‌ السجود- 28 حج‌». امر به‌ تطهير، در اين‌ دو آيه‌، چون‌ بدون‌ متعلق‌ آمده‌، تعميم‌ را مي‌رساند: اين‌ بيت‌ خود، و آداب‌ و واجباتش‌ تا لباس‌ و حركات‌ و انديشه‌ي‌ حاج‌ همه‌ از هر جهت‌ بايد پاك‌ باشد.
اين‌ چهار وصف‌ و عنوان‌ «الطائفين‌ و...» مي‌شود ناظر به‌ دسته‌هاي‌ مختلف‌ باشد كه‌ هر دسته‌ مطابق‌ انديشه‌ و در كشان‌ به‌ صورتي‌ مي‌باشند. احتمال‌ دارد قاصدين‌ حق‌ و خانه‌ي‌ او يك‌ گروه‌ در حالات‌ مختلف‌ باشند. گويا اين‌ اوصاف‌ به‌ ترتيب‌، اشاره‌ به‌ مقامات‌ و مراتبي‌ است‌ كه‌ ابراهيم‌ خليل‌ پيمود: همين‌ كه‌ براي‌ سالك‌، حق‌ تجلي‌ نمود اراده‌ و انديشه‌ي‌ او را كه‌ پيوسته‌ي‌ به‌ منافع‌ و شهوات‌ فرديست‌، به‌ حق‌ مي‌پيوندد و مانند اجزاء ريز و درشت‌ جهان‌ بگرد مركز حق‌ و سود عموم‌ مي‌گرداند. اين‌ حقيقت‌ در عالم‌ صورت‌ به‌ صورت‌ طواف‌ پيرامون‌ خانه‌ي‌ منصوب‌ به‌ دست‌ ابراهيم‌ و منسوب‌ و مضاف‌ به‌ خدا در مي‌آيد. چون‌ طائف‌ از جواذب‌ نفساني‌ و شخصي‌ يكسره‌ آزاد شد و با حركات‌ دايره‌اي‌ حق‌ را در هر جانب‌ و هر جهت‌ مشاهده‌ كرد ملازم‌ و معتكف‌ به‌ آن‌ مي‌شود: «والعاكفين‌» يا به‌ توصيف‌ آيه‌ي‌ سوره‌ي‌ حج‌ كه‌ به‌ جاي‌ العاكفين‌، القائمين‌ آمده‌، گويا اشاره‌ي‌ به‌ قيام‌ به‌ حق‌ و وظيفه‌ پس‌ از طواف‌ است‌. آن‌گاه‌ عاكف‌ يا قائم‌، از نيم‌ يا بيشتر وجود خود و جهان‌ چشم‌ مي‌پوشد و فاني‌ در پرتو عظمت‌ و قدرت‌ مي‌شود و در برابر آن‌ مي‌خمد و براي‌ قرب‌ به‌ آن‌ مي‌چمد و به‌ صورت‌ ركوع‌ در مي‌آيد: «و الركع‌». پس‌ از آنكه‌ در انوار عظمت‌ پوشيده‌ و يكسره‌ فاني‌ شد، به‌ صورت‌ سجده‌ از همه‌ چيز چشم‌ مي‌پوشد و سر به‌ خاك‌ مي‌نهد و هستي‌ خود را در برابر اراده‌ي‌ ازلي‌ از دست‌ مي‌دهد: «السجود». (1) 

پانوشتها
1. سيد محمود طالقاني‌، پرتوي‌ از قرآن‌، تهران‌، انتشار، 1336

کد مطلب: 657

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين