خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
فيلولائوس‌ (400 سال‌ قبل‌ از ميلاد) : از آغاز اگر هستنده‌ها همه‌ نامحدود مي‌بودند، موضوعي‌ براي‌ شناسايي‌ وجود نداشت‌ و واحد، اصل‌ نخستين‌ همه‌ چيز است‌.     ::    بودا : مرد با اين‌ ستوران‌ به‌ كشوري‌ نمي‌رسد كه‌ پاي‌ كسي‌ بدان‌ نرسيده‌:جايي‌ كه‌ مردِ رام‌ با خودِ رام‌ به‌ آنجا مي‌رود.     ::    نيچه‌ : و من‌ سه‌ استحاله‌ي‌ روح‌ را اعلام‌ مي‌كنم‌ كه‌ چگونه‌ روح‌، يك‌ شتر مي‌شود، سپس‌ شتر، شير مي‌گردد و بالاخره‌ به‌ كودكي‌ تبديل‌ مي‌شود.     ::    گزنوفون‌ : اگر خدا عسل‌ زرد را نساخته‌ بود، مردم‌ انجير را اكنون‌ بسي‌ شيرين‌تر مي‌يافتند.     ::    بودا : گُل‌ چينِ پراكنده‌ دل‌ را مرگ‌ چنان‌ درربايد كه‌ سيلابي‌ روستاي‌ خفته‌ را.     ::    گزنوفون‌ : اگر خدا عسل‌ زرد را نساخته‌ بود، مردم‌ انجير را اكنون‌ بسي‌ شيرين‌تر مي‌يافتند.     ::    هايدگر : هيچ‌ توصيف‌ و توضيحي‌ نمي‌تواند با ادعاي‌ عينيّت‌ كامل‌ به‌ ميدان‌ بيايد، و هميشه‌ ارائه‌ دهنده‌ي‌ فهمي‌ تأويلي‌ خواهد بود.     ::    بودا : به‌ كردار يكي‌ زنبور كه‌ شهد گلها را مكيده‌ مي‌رود بي‌آنكه‌ گزندي‌ به‌ رنگ‌ و بوي‌ آنها برساند، رهرو اين‌ چنين‌ از دهكده‌ دور مي‌شود.     ::    بودا : رهرو با تني‌ آرام‌، گفتاري‌ آرام‌ و انديشه‌اي‌ آرام‌، نيكْ مجموع‌، و چيزهاي‌ اين‌ جهاني‌ را رها كرده‌، او را آرامش‌ يافته‌ مي‌خوانند.     ::    بودا : ذهني‌ كه‌ انباشته‌ از انديشه‌هاي‌ آزمندي‌، خشم‌، و شيفتگي‌ است‌ اعتماد را نشايد. چنين‌ ذهني‌ را نبايد به‌ حال‌ خود رها ساخت‌؛ آن‌ را بايد سخت‌ مهار كرد. نه‌ مادر، نه‌ پدر و نه‌ هيچ‌ يك‌ از نزديكان‌ نمي‌توانند به‌ اندازه‌ يك‌ ذهن‌ تربيت‌ شده‌ در حق‌ ما نيكي‌ كنند.
آرشيو شبنامه های يک وجودگرا

صداي پاي خدا !

با ريش سفيد و دراز ، پيپي را كه از دازا به چپق مي مانست دود مي كرد . ميز كهنه و فرسوده اي ، او را در خود جا داده بود و كاغذهاي پاره و پخش و پلا ، نشان از جدلي طولاني در اطاق داشت .در آستانه ي درب ، ارسطو برآشفته و كف كرده ، ايستاده بود و داد و بيداد ميكرد : 
« نفرين آپولون بر شما باد ! اي آبرو زدايان فلسفه ! نفرين ! نه چنين است كه چيزي بتواند هم خود باشد ، و هم نباشد ! من (شق ثالث ) را طرد كردم ! من گفتم حقيقت بيرون آدمي است و معرفت، صورت اشياء است كه در نفس آدمي ، ظاهر مي گردد . گفتم آدمي تنها تماشا گر است و نه بازيگر . حتي منتقد آزارگري چون كانت هم ، بر جدايي جهان خارج از مشاهده گر ،‌اذعان كرد ، اما شما آن را بر نتافتيد . 
اي فيلسشوف نمايان ! من گفتم عليت و جوهریت ، بنيان موجوداتند و در نبود آنان ، هستي فرو مي ريزد ...و حال اين هايزنبرگ ، اين پير دودزده ! پايش را بيش از گليم فيزيك دراز كرده و متافيزيك مرا افسانه مي نمايد ! غافل از اينكه با اين چرنديات ، پايه هاي علم مدرن را كه بر متافيزيك من استوار است ، سست مي سازد ! اين منم كه دنياي امروز را با همه عظمتش بر دوش مي كشم .... اي قدر ناشناسان..... »
گفته هاي ارسطو در كوبشِ پر طنينِ درب، گم شد و تنها پژواكِ آهنگي از خشم را بر ديوار نشاند . 
پير مرد برخاست و با صبوريِ تمام ، پنجره را گشود . ستاره ها در پشتِ مه دودِ شهر در افق ، يخ زده بودند . پير ما لختي چشمان خود را بست . آنگاه به عابري كه فانوس در دست از روي تپه مي گذشت ، چشم دوخت و زير لب گفت : 
يكبار ديگر ديوانه ی نيچه ! اما اين بار با اين فرياد كه : « اي مردم ، خدا زنده شده است ! اي كالبدهاي يخ زده ! صداي آمدنش را نمي شنويد ؟ »
نوشتاري از : م . م .فريد 1/1/1388

کد مطلب: 1342

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين