خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
بودا : به‌ كردار گاوچراني‌ كه‌ با يكي‌ چوبدست‌، گاوان‌ را به‌ چرا مي‌برد، پيري‌ و مرگ‌ نيز زندگيِ باشندگان‌ را مي‌برند.     ::    عبدالكريم‌ سروش‌ : شريعتي‌، پروژه‌ بازرگان‌ را به‌ اوج‌ رساند و نه‌ فقط‌ يك‌ دنياي‌ آباد، بلكه‌ يك‌ انقلاب‌ دنيوي‌ را از دل‌ دين‌ بيرون‌ آورد.     ::    بودا : رهروي‌ كه‌ به‌ زبان‌ خويش‌ آگاه‌ است‌، فرزانه‌وار سخن‌ مي‌گويد، خودستا نيست‌، معنا و متن‌ را روشنگري‌ مي‌كند، سخن‌اش‌ به‌ راستي‌ شيرين‌ است‌.     ::    نيچه‌ : زاهدانه‌ترين‌ حرفي‌ كه‌ شنيده‌ام‌:«در عشق‌ حقيقي‌، روح‌ است‌ كه‌ تن‌ را در آغوش‌ مي‌گيرد».     ::    بودا : چون‌ بداند كه‌ اين‌ تن‌ به‌ كردارِ كف‌ است‌ و بداند كه‌ سرشت‌ آن‌، سراب‌گونه‌ است‌ و بتواند تيرهاي‌ گُلْ مانندِ مارَه‌ را بشكند؛ جايي‌ بخواهد رفت‌ كه‌ شاهِ مرگ‌ نخواهدش‌ ديد.     ::    سهل‌ شوشتري‌ (تستري‌) : وقت‌ تو عزيزترين‌ چيزهاست‌، پس‌ آن‌ را به‌ عزيزترين‌ چيزها مشغول‌ساز.     ::    بودا : چه‌ آلايشها كه‌ بر او چيره‌ شده‌، به‌ كردار يكي‌ پيچك‌ بر يكي‌ درختِ انبوه‌. با خود آن‌ كند كه‌ كامِ دشمن‌ است‌.     ::    مولانا : زهر مار، آن‌ مار را باشد حيات‌/ نسبتش‌ با آدمي‌ باشد ممات‌/ پس‌ بد مطلق‌ نباشد در جهان‌/ بد به‌ نسبت‌ باشد، اين‌ را هم‌ بدان‌     ::    بودا : رهرو آرامْ دل‌ به‌ خانه‌ي‌ تهي‌ رفته‌ است‌؛ او از فهم‌ درست‌ آيين‌، شادي‌ برتر از انسان‌ دارد.     ::    علامه‌ طباطبايي‌ : عالم‌ ماده‌ با توجه‌ به‌ ارتباط‌ و پيوستگي‌ ميان‌ اجزايش‌، يك‌ واحد را تشكيل‌ مي‌دهد كه‌ ذاتاً سيال‌ و گذرا بوده‌ و جوهرش‌ پيوسته‌ در حركت‌ و دگرگوني‌ است‌.
افلاطونآرشيو مطلب

فلسفه یونان

1- افلاطون به روایت ویل دورانت

• آنتیستنس و دیوجانس کلبی که بودند ؟
1-1- آنتیستنس از چهره های معروف کلبی مسلکان بود ، پس از مرگ سقراط او معلمی را از سر گرفت و برای تدریس ژیمنازیومی را انتخاب کرد که برای مردم طبقه پایین و خارجیان و کودکان نامشروع در نظر گرفته شده بود .نام کلبی [ زندگی چون سگ ] بیشتر به خاطر شرایط محل به آن مدرسه اطلاق می شد تا به لحاظ اعتقادات و فلسفه آن . آنتیستنس مانند کارگران لباس می پوشید ، برای درسی که می داد مزدی نمی خواست ، فقیران را برای شاگردی ترجیح می داد ، و هر کس که مایل نبود فقر و سختی را تمرین و تحمل کند با زبان و چوب می راند .
در ابتدا از پذیرفتن دیو جانس برای شاگردی ابا کرد . دیوجانس اصرار کرد و با صبر و حوصله ناسزاهای او را به جان خرید ، بالاخره پذیرفته شد ، و عمل استاد را از طریق عمل کامل در سرتاسر دنیای یونان مشهور ساخت . آنتیستنس در اصل نیمه غلام بود ، و دیو جانس بانکدار ورشکسته ایاز شهر سینوپه . او از روی ناچاری گدایی می کرد و وقتی شیند غایت نیکی و عقل نیز همین است بسیار خشنود شد . کیف و قبا و عصای گدایی در برگرفت و مدتی در خمی در صحن معبد کوبله در اتن ماوا گزید . بر زندگی ساده حیوانات رشک می برد و می کوشید آن را تقلید کند . روی زمین می خوابید ، هرچه هر جا می یافت می خورد ، و ( مطمئن هستیم ) وظایف طبیعی و مراسم عشق را در حضور دیگران انجام می داد . روزی دید که کودکی با دست آب می نوشد ، فورا فنجان خود را به دور افکند . گاهی مشعل یا شمعی در دست میگرفت و می گردید و می گفت به دنبال آدم می گردم . بر کسی ستم نمی کرد ، ولی از اطاعت قانون سر باز می زد ، و قبل از رواقیان اعلام کرد که پیرو جهان وطنی است . هرگاه فرصت می یافت ، سفر می کرد . می گویند مدتی در سیراکوز زندگی می کرد . در یکی از سفرهایش به دست دزدان دریایی اسیر شد . و او را به کسنیادس اهل کورنت فروختند . چون اربابش پرسید که چه کاری از دست وی ساخته است ، جواب داد : « حکومت بر مردان » . کسنیادس او را معلم فرزندان خود کرد و اداره منزلش را به دست او سپرد . دیوجانس در این سمت چنان خوب انجام وظیفه نمود که ارباب او را « نابغه خوب » نامید و در بسیاری از امور پند او را می پذیرفت . دیوجانس کماکان به زندگی ساده خود ادامه داد ، و چندان در این راه مداومت کرد که بعد از اسکندر مشهورترین شخص یونان گردید .
دیوجانس آدم خودنمایی بود و از آئازه خود ظاهرا لذت می برد . در فن مباحثه استاد بود و همنامش می نویسد که هرگز در مباحثه مغلوب کسی نشد . آزادی بیان را بزرگترین مباحث اجتماع می نامید و از آن ، پا شوخیهای ناهنجار و بذله گوییهای موثر ، حداکثر استفاده را می کرد . زنی را که در مقابل شمایل مقدسی سر به خاک کرنش می کرد شماتت کرد که « از این وضع بی ادبانه و زشت خود نمی ترسی ؟ شاید خدایی پشت سرت ایستاده باشد . مگر نمی دانی که خدایان همه جا هستند ؟» وقتی پسر زن
فاحشه ای به سوی مردم زنگ می انداخت ، اورا بر حذر داشت که : « شاید سنگ بر سر پدرت فرود آید» . از زنان بیزار بود واز مردانی که خود را مانند زنان می آراستند منفور می داشت . روزی جوانی کورنتی که جامه ای فاخر پوشیده بود و عطر زده بود از او سوالی کرد ، وی جواب داد ، « تا نگویی پسری یا دختری جوابت را نمی دهم » . تمام دنیا این داستان را می داند که اسکندر، در کورنت، هنگامی که دیو جانس زیر آفتاب دراز کشیده بود ، به سراغ او رفت . حکمران گفت :« من اسکندر پادشاه بزرگم». فیلسوف جواب داد :« من دیوجانس سگم».پادشاه گفت :« هرچه می خواهی از من بخواه ». دیوجانس جواب داد :« از جلو من کنار رو تا آفتاب بتابد ». جنگاور جوان جواب داد :
« اگر اسکندر نبودم می خواستم دیوجانس باشم » . دیگر نمیدانم که فیلسوف جواب این تعارف را چه گفت . می گویند که هر دو نامور در یک روز در سال 323 دنیا را بدرود گفتند . اسکندر در بابل در سن سی و سه سالگی ، و دیو جانس در کورنت در سن نود و اند سالگی . اهالی کورنت مجسمه ای سنگی بر مزارش گذاشتند ، و شهر سینوپه که او را تبعید کرده بود ، برایش بنای یادبودی برپا کرد .
از فلسفه کلبیون ساده تر و روشنتر فلسفه ای نیست . با منطق تا آنجایی سر و کار داشت که بتواند نظریه مثل افلاطون را که دنیای ادب و فضل آتن را مبهوت کرده بود ، باطل سازد . ماوراالطبیعه نیز در نظر کلبیون بازی پوچی بود . اینان می گفتند که طبیعت را از آن لحاظ مورد مطالعه قرار نمی دهیم که راز دنیا را بشناسیم . زیرا این امر غیر ممکن است ، بلکه به خاطر آنکه دانش طبیعت را راهنمای زندگی خود قرار دهیم . این فلسفه واقعی اخلاق است . هدف زندگی خوشی است . ولی خوشی را نباید از راه کسب لذات به دست آورد ، بلکه باید ، در زندگی ساده و طبیعی و حتی المقدور مستقل از کمکهای خارجی یافت ، زیرا درست است که کسب لذت اگر از کار و کوشش خود شخص سرچشمه گیرد و ندامت به بار نیاورد ، مشروع است . لیکن چه بسا که انسان در دنبال کسب لذات اغفال شود یا پس از آن دلسرد گردد . در این صورت عاقلانه تر آن است که لذت را پلیدی بنامیم تا نیکی . زندگی پاک و معتدل تنها راه رسیدن به رضایت کامل است . ثروت، صلح و آرامش را ضایع می کند و امیال رشک آمیز مانند زنگ روح را می خورد .بردگی غیر عادلانه ولی بی اهمیت است . مرد غافل از زندگی در بند اسارت نیز چون آزادی لذت می برد ، زیرا تنها آزادی روح است که به حساب می اید . دیوجانس می گفت خدایا زندگی آسانی به انسان بخشیده اند ، ولی انسان با رفتن پی تجملات آن را پیچیده ساخته است . البته نباید اعتقاد داشت که کلبیون به خداوند اعتقاد زیادی داشتند . وقتی راهبی برای آنتیستنس از خوبیهای بعد از مرگ سخن می گفت ، می پرسید : « پس چرا خودت نمیمیری؟ » . دیوجانس به اسرار نهان می خندید ، و هنگامی که بازماندگان کشتی شکسته ای در ساموتراس ، قربانی نذر خدایان می کردند ، گفت : اگر به جای آنهایی که خلاصی یافتند آنهایی که غرق شدند قربانی می کردید تعداد قربانیان بمراتب بیشتر بود . به عقیده کلبیون هر چیز مذهبی به جز اشاعه عمل خیر خرافات است . فضیلت را باید پاداش خویش شمرد، نه بسته به وجود یا عدالت خدایان . فضیلت عبارت است از خوردن و تصرف کردن و خواستن بحد . جز آب نباید نوشید ، و صدمه به کسی نباید رساند .
از دیو جانس پرسیدند چگونه باید از خود دفاع کرد ، وی جواب داد : « با راستی و درستی و حرمت نفس» . به نظر کلبیون فقط امیال شهودی منطقی است . ازدواج را اصارت خارجی می دانستند و از آن گریزان بودند، ولی فحشا را پشتیبانی می کردند . دیوجانس عشق آزاد و اشتراک زنان را ترویج می کرد ، و آنتیستنس که در هر چیز طالب استقلال بود شکایت می کرد که نمی تواند گرسنگی را نیز چون شهوت به تنهایی ارضا کند ».
کلبیون که میل جنسی را مانند گرسنگی طبیعی و معمولی می دانستند ، می گفتند نمی توانند بفهمند که چرا مردم ، بر خلاف دیگر امیال ، از ارضا این میل در ملا عام شرم می کنند . حتی در مرگ نیز مرد بایستی استقلال خود را حفظ کند و زمان و مکان مرگ را تعیین نماید ، پس خودکشی مشروع است ، بعضی می گویند که دیو جانس با حبس نفس در سینه خود کشی کرد .
فلسفه کلبیون جزیی از جنبش « بازگشت به سوی طبیعت » بود که به عنوان عکس العمل انطباق با تمدن ملال آور و پیچیده آن روز ، در قرن پنجم ، در آتن به وجود آمده بود . انسان طبعا متمدن نیست و تنها از ترس مجازاتها و محدودیتها و فشار نظام زندگی تن در می دهد . دیو جانس نسبت به سقراط همان موقعیتی را دارد که روسو به ولتر داشت : به نظر او، تمدن یک اشتباه محض است و پرومته حقش بود که به جای ارزانی داشتن آن به بشر در زنجیر شود . کلبیون مانند رواقیان و روسو «مردان طبیعی » را می ستودند ، دیوجانس می کوشید تا گوشت خام بخورد ، زیرا پختن را غیر طبیعی می دانست .
وی می گفت بهترین اجتماع آن است که خالی از تصنع و قانون باشد .
یونانیان با تمسخر بر کلبیون می نگریستند و ، آنچنانکه اجتماع قرون وسطی قدیسین خود را تحمل می کرد ، وجود آنها را تحمل میکردند . پس از دیو جانس کلبیون به صورت فرقه مذهبی بدون مذهب درآمدند . فقر را قاعده کلی زندگی خود ساختند ، با اعانه زندگی می گذراندند . تجرد خود را با اشتراک در امر ازدواج چاره می ساختند ، و مدارس فلسفه باز می نمودند . خانه نداشتند و در کوچه ها یا معابد می خفتند . فلسفه کلبیون به دست شاگردان دیو جانس ، یعنی ستیلپو و کراتس ، به عصر هلنیسم را یافت و مبنای مکتب رواقیان را تشکیل داد . مکتب کلبیون در آخر قرن سوم ناپدید شد ، ولی نفوذش در سنن یونان استوار بر جای ماند ، و شاید دوباره در بین فرقه مذهبی اسینیان یهود و رهبانهای مسیحی نخستین در مصر احیا شد . تا چه حد این نهضتها فرقه های مشابه را در هند تحت تاثیر قرار داده یا از آنها تاثیر پذیرفته اند هنوز بر ما معلوم نیست . آنهایی که امروز نیز فلسفه « بازگشت به سوی طبیعت » را ترویج می کنند ، فرزندان روشنفکر آن مردان و زنان شرق و یونان باستانند که ، خسته و درمانده از فشارهای غیر طبیعی و فلج کننده تمدن ، می اندیشند که می توانند برگردند و با حیوانات زندگی کنند . هیچ زندگانی کاملی از این وهم خاص زندگی شهری خالی نیست .
• افلاطون معلم
1-2- حتی افلاطون نیز تحت نفوذ کلبیون قرار گرفت . در کتاب دوم جمهور ، با رغبت و همدردی ، مدینه فاضله اشتراکی و طبیعی را توصیف می کند ، بعد از آن رد می کند و نوع حکومتی را که « از حیث خوبی در درجه دوم » است به میان می آورد . ولی هنگامی که تصویر حاکم حکیم خود را رسم می نماید ، در آن اثری از آثار کلبیون می یابیم – مردانی بدون مالکیت و بدون همسر ، و وقف زندگی ساده و فلسفی – که آن همه مقبول بهترین اذهان یونان باستان بود . نقشه افلاطون برای ایجاد یک جامعه اشتراکی اریستو کراتیک ، کوشش درخشان محافظه کارانه ثروتمندی است که می خواهد انزجار خود از دموکراسی را با ایده الیسم افراطی زمان خویش تطبیق دهد .
افلاطون از خانوا ده ای چنان کهنسال بود که از طرف مادر به سولون ، و از طرف پدر به پادشاهان اولیه اتن و حتی به پوسیدون خدای دریا می رسید .مادرش خواهر خارمیدس و خواهرزاده کریستاس بود . بنابراین ، مخالفت با دموکراسی تقریبا در خونش بود . اسمش را آریستوکلس نهادند ، که به معنی «نامدار و بهترین» است . این جوان در اندک مدتی در تمام رشته های علوم سرآمد شد . در موسیقی، ریاضیات،معنی بیان و شعر از همه پیش افتاد . صورت خوب او زنان و ، بدون شک ، مردان را جلب می نمود . در مسابقات برزخی کشتی می گرفت و به خاطر هیکل ورزیده و درشتش لقب پلاتون یا « چهارشانه» گرفت . در سه جنگ نبرد کرد و نشان شجاعت گرفت . لطیفه می نوشت و شعر عاشقانه می سرود ، و یک نمایشنامه تراژدی تحریر کرد . در سن بیست سالگی گرفتار تردید که سیاست پیشه کند یا شاعری ، ولی سرانجام تسلیم جذبه سقراط شد . او را حتما از قبل می شناخت ، زیرا سقراط دوست قدم عمویش خارمیدس بود . اکنون سخنان سقراط را می فهمید . و از تماشای آن پیر مرد، که مانند بند بازی اندیشه های خود را در هوا می انداخت و بر چنگال پرسش می گرفت ، لذت می برد . افلاطون پس از آشنایی با سقراط اشعار خود را سوزاند ، او ریبید ، ورزش و زن را فراموش کرد و ، همچون کسی که گرفتار طلسم شده باشد ، به دنبال استاد به راه افتاد .
شاید هر روز از درسهای استاد یادداشت بر می داشت و ، با حساسیت ، یک هنرمند از دنیای جذاب این سیلنوس مستفیض می شد .
سپس ، هنگامی که افلاطون بیست و سه ساله بود ، انقلاب 404 که به دست خویشان خودش برپا شده بود ، به وقوع پیوست . آن ده روز دهشتناک ترور اشراف و مخالفت شجاعانه سقراط با جباران سی گانه ، مرگ کریستاس و خارمیدس ، بازگشت دموکراسی ، و محاکمه و قتل یکباره سقراط دنیا را بر سر جوان بی بند و بار ما فرو کوفت . از آتن مانند شهری که گرفتار دیوان و اجنه باشد گریخت . در مگارا در خانه ائوکلیدس ، و بعد شاید با آریستیپوس در کرنه کمی آرامش یافت . سپس ظاهرا به مصر رفت و در انجا از معلومات راهبان استفاده کرد . حدود سال 395 به آتن ببرگشت و سال بعد به خاطر دفاع از شهر در کورنت ، جنگید . درسال 387 دوباره عزم سفر کرد . در تاراس نزد آرخوتاس ، و در لکری نزد تیمایوس به خواندن فلسفه فیثاغورسی مشغول شد . سپس برای دیدن کوه اتنا به سیسیل رفت ، با دیون سراکوزی دست دوستی داد ، به خدمت دیوسیونوس اول و معرفی گردید ، سپس به بردگی فروخته شد ، و در سال 386 صحیح و سالم به آتن بازگشت ، با سه هزار دراخمایی که برای بازخریدن او از صاحبش به توسط دوستانش فراهم شده بود و صاحبش از قبول آن امتناع کرده بود ، باغی را که محل تفریح اطراف شهر و ، به نام خدای محلی ، به آکادموس مشهور بود ، خرید و در آنجا دانشگاهی تاسیس کرد که نهصد سال مرکز علو و فرهنگ یونان بود . (1)
آکادمی در حقیقت یک انجمن اخوت مذهبی بود که در خدمت پرستش خدایان قرار داشت . شاگردان شهریه نمی پرداختند ، ولی از آنجایی که بیشتر از خانواده های اعیان و اشراف برای تحصیل می آمدند ، از والدینشان انتظار می رفت که به موسسه کمکهای مالی قابل ملاحظه ای بکنند . سویداس می گوید : « ثروتمندان گاه گاه در وصیتنامه های خود وسایل زندگی بی رنج و آرام فیلسو فانه ای را برای بعضی به ارث می گذاشتند . می گویند که دیونوسیوس دوم هشتاد تا لنت( 480 هزار دلار ) به افلاطون بخشید ، و شاید دلیل شکیبایی افلاطون نسبت به سلطان از همین بخشش سخاوتمندانه سرچشمه گرفته باشد . شاعران هزل گو شاگردان آکادمی را ریشخند می کردند که در رفتارشان ، و در وضع لباس پوشانیدنشان با کلاه سه گوش و عصا و ردای کوتاه دانشگاهی ، تظاهر می کنند ، از اینجا معلوم می شود که لباس مخصوص مدرسه ایتن در انگلستان و ردای مشکی دانشگاهی به طور کلی تا چه حد قدمت دارد . زنان نیز به آکادمی پذیرفته می شدند ، زیرا افلاطون در این زمینه فردی محافظه کار و طرفدار شدید حقوق زنان بود .درسهای اساسی ریاضی و فلسفه بود . بر سر در مدرسه نوشته ای اخطار مانند بود : «هرکس هندسه نمی داند ، اینجا داخل نشود » شاید دانستن مقدار قابل توجهی ریاضیات از شرایط ورود بود . بیشتر پیشرفتهای ریاضی قرن چهارم توسط مردانی انجام شد که در آکادمی درس خوانده بودند . دروس ریاضی آکادمی عبارت بود از حساب ( نظریه اعداد ) ، هندسه عالی ، نجوم، موسیقی ( احتمالا شاید ادبیات و تاریخ) ، حقوق و فلسفه . اگر افلاطون پیرو نظریاتی که خود در دهان سقراط می گذارد بوده باشد ، فلسفه سیاسی و اخلاقی را باید در برنامه آکادمی در مرحله آخر دانست :
سقراط: البته می دانید که اصول مشخصی درباره عدالت و نیکی هست که در کودکی به مات آموخته اند ، و تحت اقتدار والدین خود ما با اطاعت از آنها و محترم داشتنشان بزرگ شده ایم .
گلاوکن : درست است .
سقراط : و نیز موازین و عادات متضادی در کسب لذت هست که روح ما را فریفته ، به سوی خود می کشاند ، ولی این موازین نمی تواند کسانی را که از عدالت بویی نبرده اند و پاسبند اصول پدران خود هستند و از آنها اطاعت می کنند بفریبد .
گلاوکن : درست است .
سقراط : پس شخصی که در این وضع روحی باشد و روح کنجکاو او بپرسد انصاف و شرافتمندی چیست و خود جواب دهد هر چه قانون بگوید : و سپس بحث و مشاجره پیش آید ، و کلام قانون گذار را رد کند و به این فکر معتقد شود که در دنیا ظلم و عدل تفاوتی ندارد و بد و خوب یکی است ، و تمام اصول کهن را منکر شود ، آیا فکر مس کنید که باز از قوانین اطاعت خواهد کرد ؟
گلاوکن: ممکن نیست .
سقراط : و هنگامی که نسبت به آنها احترام قائل نشود و آنها را طبیعی نداند و در کشف حقیقت فرومانده ، می توان از چنین کسی انتظار داشت که در زندگی به راهی جز ارضای خواهشهای خود برود .
گلاوکن : نمی شود .
سقراط : و آیا به جای اطاعت از قانون به بیقانونی نمی گراید ؟
گلاوکن : بدون شک .
سقراط : بنا بر این در آشنا کردن شارمندان سی ساله مان با دیالکتیک(2) محتاط بود . نبایستی گذارد که مردم در سنین ابتدای جوانی لذت دیالکتیک را درک کنند ، از این موضوع بخصوص باید پرهیز کرد ، چرا که مردان جوان ، همانطور که دیده اید ، چون طعم آن را برای اولین بار چشیدند ، به تقلید کسانی که با ایشان جر و بحث می کنند و منکر اظهاراتشان می شوند ، دوست دارند اظهارات دیگران را تکذیب کنند ، و اینان مانند توله سگانی هستند که از کسیدن لباس و گاز گزفتن هر کسی که نزدیکشان می آید شاد می شوند .
گلاوکن : آری ، این کار ایشان را سخت شاد می کند .
سقراط : و بعد چون جند بار فتح کردند و به دست دیگران مغلوب شدند ، بسرعت و به شدت عادت پیدا خواهند کرد که نسبت به هر چیز قبلا اعتقاد داشته اند بی اعتقاد شوند . این است که ... فلسفه نام بدی در مردم دارد.
گلاوکن : صحیح است .
سقراط : ولی همینکه شخص پا به سن گذارد . دیگر گرفتار این جنون نخواهد شد ، بلکه از آن عاقلی تبعیت خواهد کرد که فقط در پی یافتن حقیقت است . نه آن مرد جدلی که گفنه دیگران را فقط به خاطر بازی و سرگرمی نقص می کند . بلوغ فکری چنین شخصی باعث افزایش ارزش و حرمت منظق و استدلال می شود ، نه کاهش آن .
افلاطون و دستیارانش با خطابه ، گفتگو، و مطرح ساختن مسائلی برای شاگردان تدریس می کردند . یکی از مسائل این بود که « حرکت متحد الشکل و منظمی را که سبب گردش سیارات است » بیابند . شاید ائودوکسوس و هراکلیدس از این نحوه برحورد ملهم شده باشند . درسها فنی بود و گاهی آنهایی را که برای مهارتهای عملی به مدرسه آمده بودند را مایوس می کرد . ولی شاگردانی چون ارسطو ، دموستن، لوکورگوس ، هوپرئیدس ، و کسنوکراتس سخت تحت نفوذ آنها قرار گرفتند و در بسیاری از موارد یاد داستهایی را که برداشته بودند منتشر کردند . آنتیفانس با طنز می گوید : همان طور که در شهرهای دور دست شمالی جون سخن از دهان گوینده بیرون بیاید فورا یخ می بندد و در تابستان پس از ذوب شدن به گوش می رسد، کلماتی که افلاطون به شاگردان جوانش می گفت نیز چون پیر می شدند برای آنها قابل فهم می گردید .
• افلاطون هنرمند
1-3- افلاطون خودش می گوید که هرگز رساله ای فنی ننوشته است ، و ارسطو به تدریس او در آکادمی به عنوان «اصول تدوین نشده » اشاره می کرد.ما نمیدانیم که این اصول تا چه حد با تعالیم مندرج در «دیالوگها» متفاوت است .(3)
شاید دیالوگها را در اصل برای تفنن می نوشتند و با مزاح می آمیختند . یکی از طنزهای مفرح تاریخی این است که آنآثار فلسفی که اوروزه بیشتر مورد توجه هستند و در دانشگاههای اروپا و آمریکا آموخته می شوند ، اساسا بدین منظور تصنیف شده اند که فلسفه را ، از طریق آن با تلفیق شخصیت انسانی ، برای عامه مردم قابل فهم سازند . افلاطون اولین کسی نبود که دیالوگهای فلسفی رانوشت ، زنون الثایی و
چند نفر دیگر قبل از او این سبک را به کار برده بودند . سیمون آتنی که چرمکاری می کرد ، گزارشی از مکالمات سقراطی را که در دکان او صورت گرفته بود به شکل دیالوگ نوشته بود . کار افلاطون جنبه ادبی دارد ، نه تاریخی ، وی هرگز ادعا نمی کند که شرح کامل مکالمات سقراط را ، که سی یا پنجاه سال پیش روی داده بود ، می نویسد ، و حتی نمی کوشد مراجعی که می دهد منسجم باشد . گورمیاس نیز، مانند سقراط ، اگر سخنانی را که فیلسوف- نمایشنامه نویس جوان در دهان او می گذاشت می شنید ، بدون شک مبهوت می ماند . دیالوگها مستقل از یکدیگر و شاید در فواصل مستقل زمانی نوشته شده اند ، بنا براین نباید از یاری کردن حافظه و نیز تغییر کردن برداشتها تعجب کنیم . طرحی در کار نیست که کلیه مطالب را وحدت بخشد ، جز جستجوی مداوم عقل رشد کننده ای که به دنبال حقیقت می رود و هرگز نمی یابد .(4)
ساختمان دیالوگها زیرکانه ولی ناشیانه است . عقاید و اندیشه های بزرگ را با صراحت بیان می کند . تصویری دوست داشتنی و پر قدرت از سقراط می سازد ، ولی به ندرت وحدت یا تداوم را رعایت می نماید . موضوعها بی حساب تغییر می کنند ، از این شاخه به آن شاخه می پرند ، و اغلب به شکل ناشیانه ای توسط یک نفر از دیگران نقل قول می شود .سقراط می گوید که «حافظه اش ضعیف است»، ولی برای دوستی پنجاه و چهار صفحه از بحثی را که در جوانی با پروتاگوراس کرده از حفظ می خواند . اغلب دیالوگها به علت فقدان گوینده نیرومندی که بتواند در برابر سقراط سخنی جز آری یا مشابه آن بگوید تضعیف شده است . لیکن فصاحت و روانی سخن ، طنز موقعیت ، بیان ، اندیشه ، دنیای زنده ای که از شخصیتهای متنوع به وجود آورده ، و دریچه های مکرری که به سوی اندیشه عمیق و والا گشوده است تمام این نقایص را از بین می برد . ارزشی را که قدما برای دیالوگها قایل بودند از اینجا می توان دانست که تنها آثاری که از نویسندگان قدیم یونان ،تمام و کمال ، تا به امروز مانده و به دست ما رسیده همین دیالوگهاست . به همان میزان که مضامین این گفتگوها در تاریخ فلسفه و اندیشه ارجمند است ، شکل و صورا آنها نیز در تاریخ ادب ذیمقدار و ارزنده است.
دیالوگهای اولیه نمونه های بارزی از «جدلی» بودن عهد جوانی است ، که در عبارات فوق دیدیم چگونه افلاطون محکومش می کند ، در غین حال ، تصویرهای جذابی که از جوانان آتن تریسم می نماید تا حدودی این نقص را برطرف می کند . رساله سومپوسیون (مهمانی) ، که در نوع خود شاهکار است ، بهترین مقدمه برای آشنایی با افلاطون است . صحنه سازیهای نمایشی آن (آگاتون به نوکرهایش می گوید :«فکر می کنید که شما، میزبان ما و ما دوستان مهمان شما هستیم » ) ، تصویرهای زنده آریستوفان ( از بس خورده ، سکسکه می کند )، حکایت خوشمزه مست کردن و افتضاح آلکیبیادس ، و از همه مهمتر ترکیب ظرایف واقعپردازی بی پرده ، در تصویری که از سقراط می سازد ، با والاترین ایده آلیسم نسبت به مفهوم عشق ، این اثر را در زمره یکی از شاهکارهای تاریخی نثر قرار می دهد . فیدون ملایمتر ولی زیبا تر است ، در این دیالوگ موضوع بحث ، گرچه قوی نیست ، بیریا و صادقانه است و به حریف اجازه اظهار وجود می دهد .سبک نویسنده با آرامش بیشتری در صحنه آخر جریان دارد ، و همین آرامش است که پایان غم انگیز داستان را ملایم می کند و مرگ سقراط را ، مانند جویباری که بآرامی در خم بستر خود ناپدید می شود ، آسان می نماید . قسمتی از دیالوگ فدروس در سواحل رودخانه ایلیسوس است ، در حالی که سقراط و شاگردانش گرمازدکی پای خود را با خنکی آب برطرف می کنند . البته بزرگترین دیالوگها جمهور است که فلسفه افلاطون را به کاملترین وجهی بیان می کند و ، در بخشهای نخستین ، شامل برخوردهای هیجان انگیز شخصیتها و عقاید است . پارمندیس بدترین نوع استدلال خشک و منطق بیمعنایی است که تا به حال در تمام ادبیات جهان دیده شده است ، و در تاریخ فلسفه بهترین مثال شجاعت شخص متفکری است که به نحو انکارناپذیری محبوبترین نظریه خود – فرشیه مثل – را رد می کند . در دیالوگهای آخرین ، هنرمندی افلاطون رو به کاهش می گذارد ، سقراط به تدریح از صحنه خارج می شود ، حالت شاعرانه فلسفه مابعد الطبیعه از بین می رود ، سیاست آرمانخواهی جوانانه خود را از دست می دهد ، و سرانجام در نوامیس ، این وارث سرخورده و خسته فرهنگ چند بعدی آتن ، تسلیم دام فریب اسپارت می شود و از آزادی و شعر و هنر و حتی فلسفه دست می کشد .
• افلاطون : فیلسوف مابعد الطبیعه
1-4- در نوشته های افلاطون نظامی موحود نیست ، و اگر در اینجا ، به خاطر نوعی نظم ، عقاید او را تحت عنوانهای معمول منطق، مابعدالطبیعه، اخلاق ، زیبایی شناسی و سیاست خلاصه کرده ایم ، باید به یاد داشته باشیم که طبع شاهرانه افلاطون اجازه نمی داد که افکار خود را در قالب معینی محدود کند . از آنجا که افلاطون شاعر است ، منطق برایش آسان نیست ، برای یافتن تعریفها دچار سرگردانی می شود ، و در قیاسهای مشکل دست و پای خود را گم می کند . خودش می گوید : « بعد گرفتار دالانهای پیج در پیج شدیم ، و وقتی خیال می کردیم به آخر رسیده ایم ، سر از محل اول در می آوردیم و می دیدیم مانند همیشه هیچ ندیده ایم . » افلاطون بالاخره به این نتیجه می رسد که « نمی دانم آیا علمی به نام منطق اساسا وجود دارد یا نه .» با این وصف ، قدمها ی اولیه را بر می دارد . مثلا زبان را مورد مطالعه قرار داده ، آن را مشتق از تقلید صداها می شناسد . تحزیه و تحلیل و نتیجه گیری و قیاس و سفسطه را مورد بحث قرار می دهد و قیاس را می پذیرد ، ولی استقرا را به آن ترجیح می دهد . در دیالوگها ، حتی در عامه پسندترین آنها ، لغاتی مانند ، جوهر ، نیرو ، فعل ، انفعال ، و تکوین را ابداع می کند که بعدها مورد استفاده قرار می گیرد . پنج «مقوله» از «مقولات شعر» را ، که بخشی از شهرت ارسطو مدیون آن است ، نام می برد . عقاید سوفسطاییان را که احساس را بهترین ملاک حقیقت می دانند و «فرد مجرد را مقیاس همه چیز » می شمرند ، رد می کند ، می گوید اگر چنین بود ، هر تحلیلی که هر کس ، هر شخص خیالباف یا دیوانه یا هر بوزینه ای ، از دنیا می کرد به یک اندازه ارزش داشت .
آنچه تمام این «انبوه حواس» به ما می دهد همان جریان عظیم دائمی تغییر است. که هراکلیتوس از آن سخن می گوید . اگر ما فقط ادراک حسی می داشتیم ، هرگز دانشی کسب نمی کردیم ، و به حقیقتی نمی رسیدیم . دانش از طریق «مثل» به دست می آید، به عبارت دیگر ، صور کلی و تعمیم یافته است که هرج و مرج مدرکات حسی را در قالب منظم فکر متشکل می سازد . اگر ما فقط می توانستیم از افراد جزئی آگاه باشیم ، فکر کردن غیر ممکن بود . بشر به کمک طبقه بندی اشیا بر مبنای شباهتشان به گروهای مختلف ، و بیان آن طبقه به طور کلی بهه وسیله یک اسم عام ، فکر کردن می آموزد . کلمه «انسان» ما را قادر می کند که در باره همه انسانها فکر کنیم ، همچنین «میز» به تمام میزها و «نور» به هر نوری که به زمین یا دریا تابیده است اطلاق می شود . این مثل (ایده ها) برای حواس عینیت ندارند ، اما در فکر شخص واقعیت دارند ، زیرا حتی هنگامی که تمام اشیا قابل حسی که این مثال را بیان می کنند از بین می روند ، خود آنها بر جای می مانند . انسانها متولد می شوند و می میرند ، ولی بشر همیشه زنده است . هر فرد مثلث فقط مثلث ناقصی است و دیر یا زود از بین می رود ، و بنابراین به طور نسبی غیر واقعی است . اما – مثلث – شکل و قانون تمام مثلثها – کامل و جاویدان است . تمام اشکال ریاضی مثلند ، بنابر این جاویدان و کاملند ، (5) آنچه هندسه درباره مثلثها و دایره ها و مکعبها و وربعها و کره ها می گوید ، حتی اگر چنین اشکالی در دنیای مادی هرگز وجود نداشته باشند و بعدها هم وجود نیابند حقیقت دارند و بنابراین واقعی هستند . مفاهیم انتزاعی هم به این معنا واقعیت دارند، یک عمل فضیلت آمیز دوام مختصری دارد ، ولی فضیلت حقیقت پایداری در فکر ، و ابزاری برای آن است . همچنین است زیبایی و بزرگی و شباهت و غیره . اینها همان قدر برای فکر واقعی هستند که زیبا و بزرگ و شبیه برای حواس ما . افعال و اشیای جزئی تا حد برخورداری از آن صور کلیه و حقایق مثایل تعین می یابند . دنیای علم و فلسفه از اشیای جزئی ترکیب نیافته بلکه از «مثل» به وجود آمده است .(6) تاریخ ، در تقابل ، با زندگی نامه نویسی ، داستان کلی انسان است، زیست شناسی تنها علم اعضای بخصوصی نیست ، بلکه علم حیات است . ریاضیات تنها مطالعه اشیا مادی نیست ، بلکه علم عدد ، نسبیت ، و اشکال مستقل از اشیاست، و مع هذا درباره کلیه چیزها صدق می کند . فلسفه علم مثل است .
تمام چیزها در فلسفه متافیزیک افلاطون دور محور فرضیه مثل می گردد، خدا محرک بیحرکت اولا ، یا روح دنیا ، جهان را و هر چه در آن است طبق قوانین و صور جاودانه ، یعنی مثل کامل و لایتغیری که ، طبق گفته افلاطون جدید ، لوگوس یا عقل الهی ، یا ذهن خدا را تشکیل می دهند ، به حرکت می اندازد و نظام می بخشد . عالیترین مثل خیر است . گاهی افلاطون خیر را با خدا یکی می داند ، و اغلی آن را ابزار راهنمایی خلقت ، و صورتی غایی که کلیه اشیا را به خود جلب می کند می نامد . هدف دانش درک این خیر و رویت مثال صورت بخش در جریان خلقت است . حرکت و خلقت اعمال مکانیکی نیستند و در دنیا ، جون در وجود خود ما ، روح یا اصلی حیاتی لازم دارند که آنها را بنیاد بگذارد .
تنها آنچه نیرو دارد واقعی است ، بنا براین ماده اساسا واقعی نیست ، بلکه فقط در حال استوا بین وجود و عدم قرار دارد، یعنی در مرحله امکان است و در انتظار اینکه خدا یا روح مطابق مثالی به آن شکل خاص و موجودیت دهد . روح نیروی محرکه انسان و جزئی از روح محرکه کلیه اشیاست . روح حیات خالص ، مجرد ، و ابدی است . قبل از جسم وجود داشته، هنگام حلول در جسم جدید خاطات پیشین را همراه می آورد ، و چون این خاطرات در ذهن جدید بیدار می شوند ، ما آن را دانش تازه ای فرض می کنیم . کلیه حقایق ریاضی به این ترتیب ذاتی و غریزی هستند . تعلیم دادن فقط یاد مطالبی را زنده می کند که روح در حیاتهای قبلی می دانسته است . پس از مرگ ، روح یا ذات ندگی ، به تناسب نیک و بدش در زندگیهای قبلی ، به جسم برتر یا فرو تری حلول می کند . شاید روحی که مرتکب گناه شده به دوزخ یا برزخ ، و روح نیکو کار به « جزیره خجستگان » برود . هنگامی که روح پس از چند بار زندگی از نمامی گناهان پاک شد ، از حلول کردن در ابدان مختلف آزاد می گردد و در بهشت سعادت ابدی خانه می گیرد .(7)
• عالم اخلاق از نظر افلاطون
1-5- افلاطون می داند که بسیاری از خوانندگانش شکاک هستند ، بنابراین در دوره ای می کوشد تا اصول اخلاق طبیعی را ، که روح مردم را بدون ارجاع به دوزخ و بهشت و برزخ به سوی عدالت رهنمون شود ، بیابد . در دیالوگهای میانی بیش از پیش از فلسفه مابعد الطبیعه ه اخلاق و سیاست می پردازد:
« بزرگترین و منصفانه ترین خردی که ما می شناسیم آن است که مربوط به نظام دادن به خانواده و حکومت باشد ». فلسفه اخلاق در تعارض بین لذت فردی و خیر و صلاح اجتماعی نهفته است .
افلاطون این مسئله را به نحو زیبایی مطرح می کند و از زبان کالیاس چنان دفاعی از خود پسندی می نماید که هیج عالم ضد اخلاق نکرده است. در این بحث می پذیرد که بسیاری از لذات پسندیده اند ، ولی شعور لازم است که بین لذت خوب و بد تمیز بدهد و از ترس اینکه مبادا این شعور و قوه تمیز دیر به فریاد شخص برسد ، بر ما فرض است که در روح جوانها عادت به اعتدال ، یعنی احساس حد وسط زرین ، را تلقین کنیم .
روح یا اصل حیات سه سطح یا جزء دارد – میل ، اراده، فکر ، هر جزء فضیلت خاص خود را دارد : اعتدال ، شجاعت ، و خرد – که باید به آنها پرهیزگاری و عدالت را ، که ایفای فرایض ما نسبت به والدین و خدایان هستند ، نیز اظافه کرد . عدالت را می توان همکاری این اجزا در کل تعریف کرد ، مثلا همکاری عناصر متشکله شخصیت در یک فرد یا افراد در یک کشور ، که هر یک وظیفه خود را به شایسته ترین وجهی انجام دهند . خوبی نه در خرد محض است و نه در لذت تنها ،بلکه ترکیب متناسب و هماهنگی است از آن دو که زندگی خردمندانه ای پدید می اورد . خوبی غایی در شناخت کامل صورتها و نوامیس ابدی است . از نظر اخلاقی « عالی ترین خوبی ... نیرو یا خاصیتی است – اگر اساسا چنین نیرویی وجود داشته باشد – که روح برای پرستش حقیقت ، و انجام همه کاره در راه آن ، دارد . آن که حقیقت را چنین دوست دارد و بدی را با بدی پاسخ نمی دهد ، ترجیح می دهد مظلوم واقع شود تا ظلم کمد ، و « در بر و بحر دنبال مردانی خواهد گشت که فاسد شدنی نیستند و دوستی با آنها از هر گوهری گرانبها تر است . ... هواخاهان واقعی فلسفه از شهوات انسانی پرهیز می کنند ، و چون فلسفه را تهذیب نفس و خلاصی از زشتی را به آنها بنمایاند ، از آنها نمی گرزند ، بلکه تسلیم آن می شوند و هر جا رهنمون شود از آن تبعیت می کنند .»
افاطون اشهار خود را سوخته و ایمان مذهبی را از دست داده بود ، ولی هم شاعر و هم خداپرست باقی مانده بود . مفهوم خدا در نظر او لبریز از احساسات زیباشناختی و قرین زهد و پارسایی بود ،فلسفه و مذهب در وی یکی شده و با اخلاق و زیبایی شناختی مخلوط گردیده بود.هر چه مسنتر مشد کم تر می توانست زیبایی را جدا از خوبی و حقیقت ببیند . در مدینه فاضله ( دولت آرمای اش ) او به هنر و شعری که به نظر دولت مغایر موازین اخلاقی و میهن – پرستی باشد اجازه نشر نمی داد ، نمایشها و خطابه های غیر مذهبی توقیف می شدند ، حتی هومر ، آن صورتگر وسوسه گر الاهیات ضد اخلاقی ، نیز طرد می شد . موسیقی دوریک و فرو گیایی احتمالا مجاز شمرده می شد ، لکن هیچ آلت موسیق پیچیده و هیچ هنرمند ماهری که «صدای ناهنجار» عرضه کند پذیرفته نبود ، و هر گونه نوآوری بنیادی ممنوع بود .
از ابداع نو جدید موسیقی که حکومت را به مخاطره می افکند باید پرهیز کرد ، جئن ممکن نیست سبک تازه ای پیدا شود و بر مهمترین ارکان حموکت تاثیر نکند . ... سبک جدید ، همینکه بتدریج جای باز کرد ، بآهستگی در رفتار و عادات نفوذ می کند ... و از آنجا با نهایت بیشرمی به قوانین و تشکیلات مملکتی حمله می برد و تا هر جه را هست واژگون نسازد از پای نمی ایستد .
زیبایی همچون نیکی در تناسب تقارن با نظم است . اثر هنری بایستی چون موجود جانداری باشد که سر و بدن و دست و پا دارد و همگی از یک اندیشه زندگی می یابند . به نظر پیرایشگر احساساتی ما ،زیبایی حقیقی معنوی است نه جسمانی. اشکال هندسی «زیبایی مطلق و جاودانی » دارند ، و نوامیسی که افلاک از آنها به وجود می آید از ستارگان زیباترند . عشق یعنی جستجوی زیبایی ، و آن سه مرحله دارد ، عشق به بدن ، به روح و به حقیقت است . عشق بدنی میان زن و مرد ، به عنوان وسیله تولید نسل – که نوعی تداوم بقاست – مشروع است ، هر جند که صورتی ابتدایی از عشق و برای فیلسوف نامناسب است . عشقبازی مرد با مرد و زن با زن غیر طبیعی است ، و جون تولید مثل را عقیم می سازد باید از بین برداشته شود، این کار با بلند پایه کردن آن یعنی رساندنش به مرحله دوم عشق روحانی ، امکانپذیر است . اینجا مرد مسنتر به مرد جوانتر عشق می ورزد ، زیرا زیبایی و جوانی اش مظهر و نشان زیبایی پاک و ابدی است ، و جوان پیر را دوست می دارد ، زیرا دانش و معرفت پیر راه ادراک و شرافت را بر او می گشاید. لیکن عالیترین عشق ها «عشق جاویدان به دانش نیکی است »، عشقی که در جستجوی زیبایی مظطلق مثل و صورتهای کامل ابدی است . این است «عشق افلاطونی» ، نه محبت غیر جسمانی بین زن و مرد . همینجاست که افلاطون شاعر و فیلسوف در شوق آتشین درک اسرار و آرزوی شهود قوانین و نحوه خلقت و هدف جهان با هم یکی می شوند .
زیرا ای آدیمانتوس ، آن که افکارش در وجود واقعی متمرکز است ، مجال ندارد که به امور مردمان بنگرد یا در نزاع با ایشان گرفتار حسادت یا دشمنی گردد . چشم او همیشه متوجه اصول ثابت و تغییر ناپذیری است که مزاحم یکدیگر نمی شوند ، بلکه با نظم خاصی طبق عقل و منظق به جلو پیش می روند ، از اینهاست که تقلید می کنند و بر مبنای آنهاست که زندگی خود را قالب می ریزد .
• افلاطون : معمار مدینه فاضله
1-6- با این وجود افلاطون علاقه ئمند به امور بشر است . برای خود رویای احتماعی یا احتماعی رویایی در سر می پروراند ، اجتماعی که در آن فساد رخنه نکرده و از فقر و ظلم و جنگ خبری نیست . از دسته بندیهای شدید سیاسی آتن منزجر است : «نزاع و دشمنی و نفرت و سوءظن همیشه حکمفرماست ». مانند هر نجیبزاده ای از حکومت مستبدانه ثروتمندان بیزار است : «سرمایه داران ، که انگار نه انگار آنهایی را که به تباهی کسیدند می بینند ، نیششان ، یعنی پولشان را به تن هر بی دفاعی فرو می کنند و جندین برابر اصل نفع می برند، و بدین ترتیب تعداد گدایان و تهی کیسه گان را در کشور زیاد می کنند » ، و «بعد از اینکه فقرا دشمنان خود را مغلوب کردند و عده ای را کشتند و عده ای دیگر را تبعید نمودند و بقیه را به طور مساوی در آزادی و قدرت سهیم کردند، دموکراسی به وجود می آید ».آزادیخواهان نیز مانن دولتمردان تو زرد از آب در می آیند ، و چون عده شان زیاد است ، با استفاده از رای خود ، از بیت المال به مردم می بخشند و مقامات و مناسب را به خود اختصاص می دهند ، و آن قدر در حق اکثریت مداهنه می کنند و تملق ایشان را می گویند که دموکراسی به هرج و مرج بدل می شود ، موازین تحت الشعاع مردمان پست قرار می گیرد ، و قواعد رفتاری با گستاخی و ناسزا گویی به خشونت می گراید . همان طور که به دنبال پول رفتن دیوانه وار حکومت منتقذان را بر هم می زند ، افراط در آزادی نیز دموکراسی را ضایع می سازد .
وقتی آزادی افسار گسیخته شود ، استبداد نزدیک می شود . ثروتمندان از ترس آنکه دموکراسی خونشان را به بریزد ، برای سرنگون کردن آن توطئه می کنند . یا فرد جاه طلبی قدرت را دست می گیرد ، به فقیران وعده های فراوان می دهد ، دور خود قشون خصوصی جمع می کند ،و اول دشمنان و سپس دوستان خود را می کشد « تا اینکه کشور را یکسره تصفیه کند» و حکومت استبدادی برقرار سازد . در این نزاع بین طرف افراط و تفریط ، فیلسوفی که رعایت اعتدال را تبلیغ می کند مانند «انسانی است که گیر حیوانات درنده افتاده باشد »، اگر این فیلسوف عاقل باشد ، «در پناه دیواری می نشیند تا باد نتد و طوفان فرو نشیند » .
برخی از دانشپژوهان در چنین بحرانی به گذشته پناه برده ، تاریخ می نوییند ، ولی افلاطون به آینده پناهنده می شود و مدینه فاضله می سازد . به نظر او ، نخست باید شاهی بیابیم که بگذارد مردمش را در معرض آزمایش قرار دهیم . سپس بایستی کلیه سالمندان را ، جز آنهایی که برای حفظ نظم و تعلیم جوانان لازمند ، به نقاط دور دست بفرستیم و جوانان را تعلیم دهیم ، زیرا عادات بزرگتران جوانان را فاسد می کند و به شکل سابق در می آورد . باید جوانان از زن و مرد بیست سال تحصیل علم کنند ، و این تحصیل شامل اساطیر خواهد بود ، نه اشاطیر غیر اخلاقی اعتقادات کهن ، بلکه اساطیر تازه ای که روح را رام کند و به اطاعت از والدین و دولت وا دارد .(8)
در سن بیست سالگی همه باید تحت آزمایشهای جسمی و روانی و اخلاقی قرار گیرند . آنهایی که مردود شوند طبقات اقتصادی کشور ، یعنی کاسب و تاجر و کارگر و زارع ، را تشکیل خواهند داد . اینها دارای مالکیت خصوصی خواهند بود و به نسبت استعداد و توانایی ( تا حدودی ) ثروتمند خواهند شد ، ولی بردگی در کار نخواهد بود . قبول شدگان آزمایش اول ده سال دیگر تعلیم و تربیت خواهند دید . در سن سی سالگی دوباره آزمایش خواهند شد . آنهایی که مردود شوند سرباز خواهند شد . سربازان مالکیت خصوصی نخواهند داشت و کسب نباید بکنند ، بلکه در یک احتماع اشتراکی نظام زندگی خواهند کرد .آنهایی که از امتحان دوم فاتح بیرون بیایند اکنون ( و نه قبل از آن) پنج سال در تمام ( شعبه های فلسفه الهی ) از ریاضیات و منظق تا سیاست و قانون تحصیل خواهند کرد . در سن سی و پنج ، پیروزمندان آزمایش سوم با تمام دانشی که در سر دارند به دنیای عمل انداخته خواهند شد تا زندگی کرده ، برای خویش جایی بیابند . در پنجاه سالگی ، آنهایی که هنوز زنده اند بدون انتخابات به عضویت طبقه نگهبانان اجتماع یا طبقه حاکم در خواهند آمد .
اینان تمام قدرت را در دست خواهند داشت ،ولی صاحب دارایی شخصی نخواهند بود . قانونی وجود نخواهد داشت ، درباره کلیه دعاوی خصوصی و عمومی ، پادشاهان فیلسوف ، طبق دانش و فراستی که گرفتار محدودیتعای ماسبق نیست ، حکم خواهند داد . اعضای این ظبقه ، برا اینکه از قدرت خود سوءاستفاده ننمایند ، ملک و پول و خانواده و زن دایمی و اختصاصی نخواهند داشت . مردم قدرت خزانه زا در دست خواهند داشت ، و سربازان قدرت شمشیر را . نظام اشتراکی (کمونیسم) دموکراتیک نبوده ، بلکه آریستوکراتیک است . و روح مردم عادی قادر به درک و عمل آن نیست . فقط سربازان و فیلسوفان می توانند ان را به ثمر برسانند . ازدواج در تمام طبقات باید کاملا از طرف طبقه نگهبان ، به عنوان وسیله تداوم نسل بر مبنای اصلاح نژاد ، تنظیم شود : « باید تا حد امکان بهترین هر دو جنس با یکدیگر و بدترین آنها با یکدیگر مزاوجت کنند ، و لازم است که فقط کودکان نوع اول پرورش داده شوند نه نوع دوم ، زیرا این تنها راه اصلاح نژاد است ».دولت کلیه کودکان را بزرگ می کند و تحصیل رایگان و مساوی برای همه فراهم می سازد . طبقات موروثی نباید باشند . دخترها با پسرها باید حقوق مساوی داشته باشند ، و هیچ منصبی دولتی نباید به روی زنان ، به خاطر زن بودن آنها بسته باشد . افلاطون گمان می کند که با توامان مردن فردگرایی ، زندگی اشتراکی بقای انسب ، آزادی زنان ، و آریستوکراسی اجتماعی به وجود خواهد آمد که فیلسوف از زندگی در آن شاد تواند بود ، و بالاخره چنین نتیجه می گیرد : «تا فیلسوفان شاه نشوند و یا پادشاهان و شاهزادگان این دنیا روح و قدرت فلسفه را نداشته باشند ... پلیدی از شهرها و از آدمیان رخت برنخواهد بست ».
• افلاطون – قانون گذار
1-7- افلاطون گمان می برد که چنین شاهی را در وجود دیونوسیوس دوم یافته است .او نیز مانند ولتر فکر می کرد که جکومت سلطنتی این مزیت را بر دموکراسی دارد که اصلاحگر اجتماعی فقط با ید یک نفر را قانع سازد . برای بهبود حکومت « باید دیکتاتوری یافت جوان ، خوش خلق ، در تحصیل سریع السیر ، با حافظه قوی ، با شهامت و اصیل الطبع ... و خوشبخت ، خوشبختی او باید در این باشد که معاصر قانون گذار بزرگی باشد و بخت یاری کند و آن دو را به هم نزدیک سازد ». ولی در این مورد چنان که دیدیم ، بخت یاری کرد ، ولی موفقیت حاصل نشد .
در سالهای کهولت افلاطون که هنوز می خواست قانون گذار باشد ، سومین حکومت آرمانی را عرضه داشت . نوامیس ، علاوه بر اینکه اولین اثر کلاسیک اروپایی در حوزه قانون شناسی است ، بررسی آموزنده ای است که فتور پیری پس از رویای دوران جوانی را نمایش می دهد . به عقیده افلاطون ، شهر جدید باید در زمینلاد داخلی کشور برپا شود ، مبادا که عقاید خارجیها آیین آن را ، تجارت خارجی صلح و آرامش آن را ، و تجملپرستی بیگانه سادگی آن را از بین ببرد . تعداد شارمندان آن باید به عدد راحت و قابل تقسیم 5040 محدود باشند ، اضافه بر آن ، فقط خانواده و بردگان شارمند خواهند بود . شارمندان 360 نفر را به عنوان نگهبان انتخاب خواهند کرد که در گروههای سی نفر به نوبت برای یک ماه اداره کشور را بر عهده خواهند داشت . این 360 نفر شورایی بیست و شش نفره انتخاب خواهند کرد که شبها تشکیل جلسه داده و در تمام زمینه ها به وضع مقررات خواهند پرداخت . اعضای شورا اراضی را به نسبت مساوی و غیر قابل تقسیم و غیر قابل انتقال در میان خانواده های شارمندان تقسیم خواهند کرد . اعضای نگهبان باید «خساراتی را که باران غیر نافع ممکن است برای زمین به بار آورد تبدیل به استفاده نمایند و با ساختن خندق و سد از آب جلوگیری کنند و آبیاری را طوری منشم نمایند که حتی به خشک ترین زمینها آب فراوان برسد .»برای جلوگیری از توسعه عدم مساوات اقتصادی تجارت را باید به حداقل رساند ، طلا و نقره نباید در دست مردم بماند ، و رباکاری و ربح نباید باشد . مردم را باید از سرمایه گذاری منع کرد و در عوض تشویق نمود که در زمینهای خود کشاورزی نمایند . هر کس که عایدش از چهار برابر قیمت یک سهم زمین تجاوز کند باید مازاد را مجانا تحویل دولت کند ، و بردن ارث باید به شدت محدود شود . زنان در امر تحصیل و سیاست باید حقوقی برابر با مردان داشته باشند . مردان باید در سنین بین سی و سی و پنج ازدواج کنند ، وگرنه عوارض سنگین سالانه به دولت بپردازند ، و فقط تا ده سال حق بچه دار شدن دارند . صرف نوشابه های الکلی و تفریحها ی عمومی باید آن قدر محدود باشد که به اخلاق عمومی صدمه وارد نیاید .
برای تحقق صلح آمیز این امور ، دولت باید بر تعلیم و تربیت ، انتشارات ، و سایر وسایلی که سازنده افکار عمومی و خصوصیات فردی هستند نظارت کامل داشته باشد . بالاترین شغل دولتی را وزیر فرهنگ خواهد داشت . در امر تعلیم و تربیت ، اقتدار جای آزادی را خواهد گرفت ، زیرا هوش و قدرت تفکر کودکان آن قدر رشد نکرده که ما بتوانیم هدایت زندگیشان را به دست خود بسپاریم . ادبیات ، علوم ، و هنرها را باید تحت نظر دولت قرار داد و نباید اجازه داد که عقاید و نظریاتی که به تشخیص اعضای شورا خلاف مصالح عمومی است انتشار یابد . از آنجایی که اطاعت از والدین و قوانین فقط به واسطه نیروهای فوق طبیعی ضمانت اجرا دارد ، دولت موظف است تعین کند که مردم کدام خدایان را و در کجا و چگونه بپرستند . هر کس که در مذهب دولتی شک کند باید به زندان افکنده شود ، و اگر اصرار ورزد باید به قتل برسد .
زندگی دراز همیشه نعمت نیست ، برای افلاطون بهتر می بود اگر قبل از اینکه این سند محکومیت سقراط، یا پیشگفتار تمام تفتیشهای عقیده در آینده ، را می نوشت مرده بود . افلاطون می توانست چنین دفاع کند که وی عدالت را بر حقیقت ترجیح می دهد ، هدفش از میان برداشتن فقر و جنگ است و تنها راه رسیدن به آن را نظارت شدید دولت بر فرد می داند و عقیده دارد که برای این کار زور یا مذهب لازم است .
به نظر او ، سستی یونیایی آتن را تنها انظباط دوریایی قوانین اسپارت علاج می کرد . در تمام آثار افلاطون ترس از سوءاستفاده از آزادی ، و این فکر که فلسفه می تواند پاسبان مردم و تنظیم کننده هنرها باشد وجود دارد .کتاب نوامیس حکم تسلیم آتن محتضر را ، که از زمان اضمحلال اسپارت بعد از لوکورگوس تا به آن روز به تنهایی می زیست ، امضا کرد . وقتی مشهورترین فیلسوف آتن سخنش تا این حد در دفاع از آزادی ضعیف بود ، یونان برای پذیرفتن یک پادشاه آمادگی داشت .وقتی به این مجموعه تفکرات نگاه می کنیم ، متحیر می شویم که افلاطون فلسفه ، الاهیات ،تشکیلات مسیحیت قرون وسطی ، و وضع حکومت فاشیستی عصر حاضر را تا چه اندازه پیش بینی کرده است . نظریه مثل تبدیل به واقع پردازی – واقعیت عینی مفاهیم کلی – پیروان فلسفه مدرسی (اسکولاستیکها)گردید . افلاطون به قول نیچه ، نه تنها یک «مسیحی قبل از مسیح » که یک پیرایشگر دوران قبل از مسیحیت است . او نفس انسان را پلید می داند و چنین می انگارد که روح بشر را یک گناه اولیه آلوئه کرده است ، برخلاف روشنفکران یونانی قرن ششم و پنجم قمری که به وحدت روح و جسم قایل بودند ، افلاطون جسم را پلید و رو ح را آسمانی می خواند . از فیثاغورس و اورفیسم و عقاید شرقی ، اعتقاد به تناسخ ارواح ، کناه ، تزکیه ، و «رهایی» را اقتباس می کند . و در آثار آخرینش لحن دیگر دنیایی قدیس آوگوستینوس توبه کار و نو مذهب را به خود می گیرد . اگر به خاطر نثر کامل و زیبایش نبود ، می شد گفت که افلاطون یونانی نبوده است .
افلاطون به صورت محبوبترین فلاسفه یونان باقی مانده است ، زیرا دارای آن معایب جذابی بود که مردم یونان داشتند . او آن قدر حساس بود که مانند دانته در هر صورت ناقص و ناپایداری زیبایی کامل و جاودانی می دید . زاهد بود ، زیرا هر لحظه ناچار بود بر ظبع تندرو و بیلگامش افسار زند . شاعری بود دستخوش قوه خیال و در دام وسوسه و وهم و پندار گرفتار ، مفتون کمدی و تراژدی اندیشه ها ، و سرشار از هیجانات زندگی آزاد روشنفکرانه آتن . ولی سرنوشتش این بود که هم شاعر باشد ، هم اهل منطق ، و هم بزرگترین متفکر دنیای باستان ، زیرک تر از زنون الئایی و ارسطو. افلاطون به فلسفه بیش از تمام زنان و مردانی که دوست داشت عشق می ورزید و ، مانند بازپرس کل داستایوفسکی ، معتقد بود که منظق آزاد بیهوده است ، و به این نتیجه رسید که اگر بخواهیم بشر زنده بماند ، فلسفه باید نابود شود .
او خود اولی نکسی بود که در صورت تحقق مدینه فاضله اش فدا می شد .
• مرگ افلاطون و آمدن ارسطو
1-8- چون افلاطون مرد ، ارسطو پرستشگاهی برای او بنا کرد و در حق او تقریبا کلیه احترامات خدایی را مریی داشت . زیرزا با وجود اینکه نمی توانست او را بپسندد ، از ته قلب دوستش می داشت . ارسطو از شهر ستاگیرا ، ماندگاه یونانی کوچکی در تراکیا ، به آتن آمده بود . پدرش پزشک دربار پزشک فیلیپ، آمونتاس دوم ، بود و – اگر جالینوس ( گالنوس) اشتباه نکرده باشد – قبل از فرستاده شدن فیلیپ به نزد افلاطون ، به وی کمی علم تشریح آموخته بود . با به هم رسیدن افلاطون و ارسطو ، دو جریان متخاصم تاریخ تفکر ، یعنی عرفان و علم طب ، نیز تلاقی نمودند و به مبارزه پرداختند . شاید اگر ارسطو در آن مدت دراز ( بعضی ها می گویند بیست سال ) در محضر افلاطون ننشسته بود ، فکر و ذهن کاملا علمی پیدا کرده و در این زمینه رشد کامل یافته بود . در وجود وی ، پسر پزشک با شاگرد فیلسوف پیرایشگر در کشمکشی بود که عاقبت هیچ کدام به پیروزی نرسیدند . ارسطو هرگز نتوانست راه خاصی برای خویشتن انتخاب کند . در اطراف خود تجربیاتی در علوم جمع کرد که برای تدوین یک دایرة المعارف کافی بود ، و بعد کوشید تا این اطلاعات را به قالب افلاطونی در آورد که ذهن مدرسیش با آن شکل گرفته بود . در هر صفحه ای که می نوشت عقاید افلاطون را رد می کرد ، زیرا هر صفحه ای که می نوشت وامی از افلاطون گرفته بود .
چون شاگرد پسر اشتیاقی بود ، دیری نگذشت که توجه استاد را جلب کرد . دیوجانس لائرتیوس می گوید هنگامی که افلاطون رسالات خود را درباره روح در آکادمی می خواند ، «تنها کسی که تا آخر می نشست ارسطو بود ، در حالی که دیگران برخاسته و می رفتند ». پس از مرگ افلاطون ، ارسطو به دربار هرمیاس ، که با وی در آکادمی درس خوانده بود و از بردگی به دیکتاتوری آتارتئوس و آسوس در قسمت علیای آسیای صغیر رسیده بود ، رفت . در آنجا با دختری وی به نام پوتیاس ازدواج کرد ، و چیزی نمانده بود در آسوس سکنی گزید که ایرانیها ، که فکر می کردند هرمیادس به فیلیپ در نقشه حمله به آسیا کمک می کند، او را به قتل رساندند . ارسطو همراه زن خود به جزیره لسبوس در همان نزدیکیها رفت و مدتی بماند و سرگرم مطالعه تاریخ طبیعی آن جزیره شد . پوتیاس دختری برای او آورد و چشم از این جهان بر بست . بعدها ارسطو با هرپولیس روسپی ازدواج کرد یا به سر برد ، ولی تا آخر خاطره پوتیاس را از یاد نبرد .(9)
• پی نوشتها :
1. دانشگاه افلاطون اولین دانشگاه نبود . مکتب فیثاغورس در کروتونا (520 ق . م) در رشته های مختلفی به طلاب علوم تعلیم می داد، و مکتب ایسوکراتس هشت سال از آکادمی افلاطون قدیمیتر بود . 2. دیالکتیک ، فن جدل و مباحثه ، در فلسفه افلاطون به دو معنی است . یکی فن تعریف و تمیز مثل ، و دیگری علمی که ناظر است به روابط بین مثل در پرتو اصل واحد «خیر » .
3. بعضی از عبارات ارسطو مفهوم متفاوتا از افلاطون – و بخصوص فرضیه مثل او – عرضه می کنند که با آنچه در «دیالوگها» در می یابیم توفیر دارند .
4. تاریخ کتابت و طبقه بندی سی و شش قطعه دیالوگ را بتحقیق نمی توان معین کرد . بدون ضابطه دقیق آن را به سه گروه تقسیم توانیم کرد .1) کارهای اولیه – عمدتا رساله «دفاع از سقراط» ، «کریتون» ، «لوسیس» «یون» ،«خارمیدس» ،«کراتولوس»، «ائوتوفرون»، «ائوتودوموس»؛ 2) کارهای میانی – عمدتا «گورکیاس» ،«پروتاگوراس» ،«فیدون»، «سیوپوسیون» ،«فایدروس» و «جمهور»؛ 3) کارهای آخرین عمدتا «پارمنیدس» ،«تئاتیتوس»، «سوفست»،«فیلبوس» ،«تیمایوس» ، و «نوامیس» . احتمالا گروه اول قبل از سی و چهار سالگی ، گروه دوم قبل از چهل سالگی ، و گروه سوم بعد از شصت سالگی نوشته شده اند . زمانهای فیمابین وقف آکادمی بوده است.
5. درسالهای پیری ، افلاطون کوشید تا عکس گزاره فیثاغورس را که تمام مثل اشکال ریاضی هستند اثبات کند .
6. کرل می گوید :«در نظر دانشمندان امروز هم ، مانند افلاطون ، مثل تنها واقعیت است ». اسپینوزا
می گوید : «ادراک من محصول سلسله اس از علل و وجودهای عینی
7. مشکل می توان گفت که اعتقاد به جاودانگی روح ، که از هندویسم ، فیثاغورس ، و اورفیسم ملهم است ، تا جه حد در افلاطون جدی است . او گاه آن را سبکسرانه مطرح می کند ، انگار که تنها اسطوره ای قابل استفاده است که می توان در پس آن پنهان شد و به عنوان بازی شاعرانه ای برای اشاره به کمال از آن بهره جست .
8.افلاطون نتیجه می گیرد که اخلاق طبیعی کافی نیست .
9. ویل دورانت ، تاریخ یونان باستان ، برگردان : امیر حسین آریانپور و دیگران ، تهران ، علمی و فرهنگی ، 1347، ص ص ،584-568.






کد مطلب: 1162

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين