13-ديدگاه سنت تحليلي : تکمیل روش ارسطو در قرون وسطی • با چهرگان معروف فلسفه علم قرون وسطی آشنا شويم 1- رابرت گروستست(1) (در حدود 1168 تا 1253م) محقق و مدرس در حوزه ي علمیه آکسفورد که بعدها در زمره ي رهبران کلیسا جای گرفت. او ریاست هیئت امنای دانشگاه آکسفورد را به عهده داشت (1211 تا 1215 م)، و از 1224 به ارائه دروسی در فلسفه برای فرقه فرانسیسکن پرداخت. گروستست، اولین عالم قرون وسطی به حساب می آید که مسائل مربوط به استقراء و اصل تحقیق پذیری تجربی(2) را مورد تحلیل قرار داد. او شروح و تفاسیری بر آنالوطیقای ثانی(3) و طبیعیات(4) ارسطو به رشته تحریر درآورد، ترجمه هایی از «درباره آسمان» (5) و «اخلاق نیکوماخسی» (6) فراهم کرد، و مقالاتی را پیرامون اصلاح تقویم، نورشناسی (علم مناظر و مرایا)، حرارت و صوت تالیف کرد. او نوعی «مابعدالطبیعه نور» را بر وفق مذهب نوافلاطونی ابداع کرد که در آن، با قیاس به انتشار نور از یک منبع، تکثیر و افاضه «صور حسیه» (7) به علت موجده(8) نسبت داده می شد. به سال 1235 میلادی گروستست به مقام اسقفی کلیسای لینکلن برگزیده شد و از آن پس بخشی از توان و استعداد فوق العاده خود را مصروف رسیدگی به امور کلیسایی کرد. 2- راجربیکن (در حدود 1214 تا 1292 م) در آکسفورد و پاریس به تحصیل پرداخت و در همان جا به مقام استادی رسید و رساله هایی را در تحلیل آثار مختلف ارسطو تحریر کرد. در سال 1247 میلادی به آکسفورد بازگشت و در آنجا به مطالعه زبانها و علوم تختلف و به خصوص علم مناظر و مرایا (نور شناسی) پرداخت. پاپ کلمنت (کلمان) چهارم به مجرد اطلاع از طرح پیشنهادی بیکن برای متحد ساختن علوم در خدمت الهیات و معارف الهی، درخواست کرد تا یک نسخه از اثر بیکن را در اختیار او قرار دهند. بیکن که تا آن هنگام هنوز نظریات خود را به رشته تحریر درنیاورده بود، بلافاصله دست به کار تالیف و ارسال احیاء العلوم کبیر(9) و دو اثر مکمل آن(10) برای پاپ شد (1268). اما متاسفانه پاپ قبل از بررسی و ارزشیابی کتاب بیکن در گذشت. از قرائن چنین برمی آید که بیکن به دلیل انتقاداتی که از قابلیت های فکری همکاران خود به عمل می آورده، خشم رؤساء و مقامات مافوق خود در فرقه فرانسیسکن را برانگیخته بوده است. این امر، همراه با علاقه مفرط او به کیمیاگری، تنجیم (علم احکام نجوم) و پیشگوییهای یواخیم از اهالی فلوریس(11) درباره احوال آخرالزمان، او را در مظان اتهام جادوگری قرارداد. احتمال دارد، هرچند نه احتمال قطعی، که او سالهای آخر عمر خود را (به همین اتهام) در حبس و بازداشت سپری کرده باشد. 3- جان دونس اسکاتس(12) (حدود 1265 تا 1308 م) به سال 1280 داخل فرقه فرانسیسکن شد و به کسوت کشیشان درآمد. او در آکسفورد و پاریس به تحصیل پرداخت، و علیرغم آنکه مدتی را به سبب عدم حمایت ازشاه در مرافعه ای که بر سر اخذ مالیات از زمینهای موقوفه کلیسا با پاپ داشت، از پاریس تبعید گردید، موفق شد در الهیات به درجه اجتهاد برسد و دکترای خود را در این رشته به سال 1305 دریافت کند. دونس اسکاتس به همراه تنی چند از نویسندگان قرون وسطی هم خود را مصروف منطبق ساختن فلسفه ارسطو با آموزه-های مسیحیت ساخت. 4- ویلیام اکامی(13) (حدود 1280 تا 1349 م) به تحصیل و تدریس در آکسفورد پرداخت، و به زودی به کانون بحث و مجادله در درون کلیسا مبدل شد. او ادعای برتری و تفوق دنیوی پاپ را، با تاکید بر استقلالی که از جانب ذات باری برای مقامات دنیوی مقرر شده است، مورد حمله قرار داد. ویلیام در بحثی که با پاپ جان بیست و دوم بر سر مساله فقر حواریون داشت به فتاوی اولیه پاپ نیکلاس سوم تمسک جست. او از نظریه اصالت تسمیه (نامگرایی) که بر حسب آن کلیات تنها در اذهان و عقول وجود عینی دارند، دفاع کرد. زمانی که نوشته های او در محکمه (تفتیش عقاید) آوینیون(14) مورد بررسی و رسیدگی قرار گرفت به باواریا (آلمان) پناهنده شد و مدتی را در آنجا به سر برد. اما ( برخلاف انتظارش ) هیچ نوع محکومیت رسمی برای وی در نظر گرفته نشد. 5 - نیکلاس اهل اوترکورت(15) (حدود 1300-بعد از 1350م) در پاریس به تحصیل و بعداً تدریس پرداخت و در آنجا رساله ای را در نقد آرای رایج در آن عصر راجع به جوهر و علیت تکمیل کرد. او در سال 1346 به وسیله محکمه آوینیون (وابسته به دربار پاپ) محکوم شد نوشته های خود را بسوزاند و در محضر هیئت علمی دانشگاه پاریس از برخی عقاید ضاله توبه کند. نیکلاس به رأی صادره گردن نهاد و در نتیجه، به نحو غیر مترقبه ای، به مقام تولیت کلیسای جامع شهر مِتز(16) منصور گردید. • چرخشي كه در سال 1150 در غرب اتفاق افتاد 6- تا قبل از 1150 میلادی، مدرسیان لاتین زبان مغرب زمین، ارسطو را تنها به عنوان یک منطقدان می-شناختند، اما در عوض افلاطون برجسته ترین فیلسوف طبیعت شناس به شمار می آمد. البته تقریباً از آغاز سال 1150، ترجمه نوشته های ارسطو در خصوص علم و روش علمی از منابع عربی و یونانی به لاتینی آغاز شد. مراکزی برای ترجمه این آثار در اسپانیا و ایتالیا تاسیس گردید؛ و تا سال 1270 قسمت اعظم آثار ارسطو به زبان لاتینی، ترجمه شد. تاثیر این میراث در حیات عقلی غرب بسیار عظیم بود. آثار ارسطو در باب علم و روش علمی گنجینه ای از بینشهای نو برای مدرسیان (اصحاب مدرسه) فراهم آورد؛ تا آنجا که برای چندین نسل (و در طول سالیان دراز) شیوه معیار در زمینه یک علم خاص، عبارت بود از شرح یا حاشیه نویسی بر تحقیقات و مطالعات ارسطو در آن زمینه. مي دانيم كه مهمترین نوشته ي ارسطو در باب فلسفه علم آنالوطیقای ثانی(17) است، این اثر از اواخر قرن دوازدهم در دسترس مدرسیان مغرب زمین قرار گرفت. در طول سه قرن بعد، نویسندگانی که در باب روش علمی قلمفرسایی کردند، به بحث درباره مسائلی که ارسطو مطرح ساخته بود، اکتفا کردند. شارحان ارسطو در قرون وسطی به خصوص دیدگاه ارسطو درباب شیوه علمی، موضع او در ارزشیابی تبیین های رقیب، و دعوی او را در این خصوص که معرفت علمی، حقیقت ضروری است، مورد نقد و بررسی قرار دادند. • الگوی ارسطويي استقرائی- قیاسی در تحقیق علمی و واكنش فيلسوفان قرون وسطي به آن 7- دو تن از پر نفوذترین نویسندگان قرن سیزدهم که درباره روش علمی، تالیفاتی داشته اند، یعنی رابرت گروستست و راجر بیکن، بر الگوی(18) استقرائی- قیاسی ارسطو در تحقیق علمی صحه گذاردند. گروستست مرحله استقرائی را تحت عنوان «تجزیه» (19)پدیدارها به عناصر سازنده آنها، و مرحله قیاسی را، که در آن این عناصر برای بازسازی پدیدارهای اصلی مجتمع می شوند، تحت عنوان «ترکیب» (20) پدیدارها مشخص می ساخت. مؤلفان بعدی اغلب از نظریه ي ارسطو درباب شیوه تحقیق علمی تحت عنوان «روش تجزیه و ترکیب» یاد کرده-اند. گروستست، نظریه ي ارسطو در باب شیوه ي تحقیق علمی را در مورد مسأله رنگهای طیف به کار برد. او متوجه این نکته شد که طیفهایی که در رنگین کمانها، و در قطرات آبی که در اثر برخورد پره های آسیاب و یا لبه پاروها با آب به اطراف پراکنده می شوند، و طیف هایی که در اثر عبور نور خورشید از گویهای بلورین پر از آب ایجاد می گردد، مشخصه های مشترکی دارند. با پیروی از روش استقراء، او سه عنصر را، که در همه نمونه-ها و مصادیق گوناگون طیف مشترک است، «تجزیه» کرد. این سه عنصر عبارت بودند از : 1) اینکه طیفها با گویهای شفاف مرتبطند؛ 2) اينکه رنگهای گوناگونی که در طیف به چشم می خورند، از شکست نور در روایای مختلف ناشی می شوند؛ 3) اینکه رنگهای ایجاد شده بر روی قوسی از دایره واقع اند. پس از طی این مرحله، او توانست از روی عناصر سه گانه نامبرده را بعنوان، ویژگیهای کلی این مجموعه از پدیدارها «ترکیب» کند. • راجر بیکن : آزمايش ، امتياز ديگر براي علوم تجربي است 8- روش تجزیه گروستست، سیر صعود استقرائی از احکام مربوط به پدیدارها را به عناصری، مشخص می کند که می توان پدیدارها را به کمک آنها بازسازی کرد. راجربیکن شاگرد گروستست تأکید کرد که کاربرد موفقیت آمیز این روش استقرائی بستگی دارد به داشتن دانش دقیق و گسترده از امور واقع(21). بیکن اظهار داشت که غالباً می توان مبنای(22) یک علم را از طریق انجام آزمایش ها(23) به نحو فعال گسترش داد. استفاده از آزمایش برای افزایش اطلاعات و دانسته ها درباره پدیدارها، «دومین امتیاز و وجه رجحان(24) از سه امتیازی است که بیکن برای علوم تجربی قائل است». بیکن در نوشته های خود یک «استاد آزمایش» را، که کارش به (یک مورد) تحقق «دومین امتیاز» منجر شد، مورد ستایش قرار دارد. فرد مذکور احتمالاً پطرس اهل ماریکورت(25) بود. پطرس از جمله اثبات کرده بود که از دو نیم کردن یک آهنربای میله ای شکل، دو آهنربای جدید با قطبهای شمال و جنوب مختص خود به وجود می آید. بیکن تاکید داشت که اکتشافاتی از این قبیل مبنای مشاهدتی(26) و تجربیی را که بتوان عناصر مربوط به نظریه آهنربا را از آن (به نحو استقرائی) استنتاج کرد، بسط می دهد. اگر بیکن تحسین و ستایش خود را از آزمایش تنها به همین نوع کاوش و تحقیق علمی محدود کرده بود، در آن صورت شایسته دریافت لقب قهرمان تحقیق آزمایشی می بود. اما متاسفانه بیکن غالباً آزمایش را در خدمت کیمیاگری قرار می داد و در مورد نتایج آزمایشهای کیمیاگری ادعاهای مبالغه آمیز و ناموجهی می کرد. برای نمونه، زمانی اعلام کرد که یکی از پیروزیهای «علم آزمایشی» (27) اکتشاف ماده ای است که با زدودن ناخالصیها از فلزات پست آنها را به طلای خالص بدل می کند. • اسكاتس و اوكاتي دست بكار تكميل روش استقرايي ارسطويي مي شوند 9 - ارسطو تأکید کرده بود که اصول تبیین کننده می باید از مشاهدات و تجارب استقراء شوند. یکی از اقدامات برجسته مدرسیان قرون وسطی عبارت بود از ارائه شیوه ها و شگردهای(28) استقرائی جدید برای اکتشاف اصول تبیین کننده. برای مثال، گروستست پیشنهاد کرد که یک راه مناسب برای تشخیص اینکه آیا یک گیاه طبی بخصوص، ملین است یا نه، بررسی موارد عدیده ای است که در آن گیاه طبی مورد نظر تجویز می شود در حالی که هیچ عامل لینت آور دیگری دخالت نداشته باشد. اجرای این آزمون بسیار دشوار است و شاهدی در دست نیست که خود گروستست آن را عملی کرده باشد. با این حال می باید او را برای ارائه نکات عمده و طرح اجمالی یک روش استقرائی، که چند قرن بعد به «روش مشترک توافق و اختلاف میل» (29) شهرت پیدا کرد، مورد تقدیر قرار داد. در قرن چهارده میلادی، جان دونس اسکاتس و ویلیام اکامی به ترتیب طرح اجمالی یک« روش استقرائی توافق» و یک «روش استقرائی اختلاف» را ارئه دادند. آن دو این روشها را کمکی برای مرحله «تجزیه» پدیدارها به حساب می آورند. به این اعتبار، این روشها، شیوه هایی(30) هستند، که به قصد تکمیل روشهای استقرائی که ارسطو مورد بحث قرار داده بود، ارائه شده اند. •«روش توافق» دونس اسکاتس چيست ؟ 10- روش یا قاعده توافق منسوب به دونس اسکاتس شیوه ای است برای تحلیل مواردی که در آنها معلول خاصی رخ می نماید. در واقع این شیوه عبارت است از فهرست کردن اوضاع و احوال مختلفی که هر زمان که معلول رخ می نماید، حاضر است، و در جستجو برای یافتن شرط یا حالت بخصوصی که در هر مورد، حضور دارد. دعاوی دونس اسکاتس در خصوص روش توافق خود بسیار متواضعانه بود. او اعتقاد داشت که حداکثر چیزی که از کاربرد این روش حاصل می شود عبارت است از یک «وحدت بالقوه» (31) میان معلول، و وضع و حال ملازم آن. یک دانشمند با کاربرد این طرح، ممکن است مثلاً نتیجه بگیرد که ماه جسمی است که می تواند دچار ماه گرفتگي شود، و یا اینکه نوع معینی از یک گیاه طبی می تواند طعم تلخی داشته باشد. اما کاربرد این طرح به تنهایی نه می تواند اثبات کند که ماه بالضروره می باید دچار ماه گرفتگي شود و نه اینکه هر نمونه ای از گیاه طبی بالضروره می باید تلخ باشد. دونس اسکاتس به نحو متناقض نمایی، هم دامنه ي روش تجزیه را گسترش داد و هم اعتماد به روابطی را که به شیوه استقرائی (در میان پدیدارها) برقرار شده بود، از بین برد. اقدام دوم او ناشی از عقاید دینی و کلامی او بود. او تأکید داشت که خداوند می تواند هرآنچه را مستلزم تناقض نباشد به انجام رساند و معتقد بود که یکنواختیها و نظمها در طبیعت صرفاً به واسطه ي اراده و میل خداوند جامه ي وجود پوشیده اند. علاوه بر اینها، خداوند اگر بخواهد می تواند نظم و ترتیب را در جایی از بین ببرد و مستقیماً و بدون دخالت اسباب و علل مادی، اثر و معلول را ایجاد کند. به همین دلیل بود که دونس اسکاتس اعتقاد داشت روش توافق تنها می تواند «وحدتهای بالقوه» مندرج در تجربه را، تثبیت کند. • «روش اختلاف» ویلیام اکامی چه بود ؟ 11- تأکید بر قدرت مطلقه الهی در آثار ویلیام اکامی به نحو بارزتری به چشم می خورد. اکامي همواره اصرار می وزید که خداوند می تواند هر کاری را که مستلزم تناقض نباشد عملی سازد. او نیز همرأی با دونس اسکاتس معتقد بود که دانشمند از راه استقراء، تنها می تواند «وحدتهای بالقوه» در میان پدیدارها را تثبیت کند. اکام برای اخذ نتایجی در مورد وحدتهای بالقوه، شیوه ای را براساس روش اختلاف، تنسیق کرد. روش اکام عبارت است از مقایسه دو مورد- یکی، موردی که معلول در آن حضور دارد و دیگری، آنکه معلول در آن حضور ندارد. اگر بتوان نشان داد که یک شرط یا حالت با حضور معلول حاضر است و با غیبت آن غایب، در آن صورت پژوهشگر حق دارد که نتیجه بگیرد شرط یا حالت C می تواند علت معلول E باشد. اکام مدعی بود که در حالت ایده آل، معرفت نسبت به یک وحدت بالقوه می تواند، تنها بر پایه ي یک ارتباط مشهود (32)، حاصل شود. اگر چه وی توجه داشت که در چنین حالتی، می باید مطمئن بود که همه ي علل دیگری که می توانند معلول مورد نظر را ایجاد کنند، غایب اند. او ملاحظه کرد که در عمل، تعیین اینکه دو دسته از شرایط تنها از یک جهت با هم متفاوت اند، دشوار است. به این دلیل توصیه کرد که حالات متعددی مورد پژوهش قرار گیرد تا به این ترتیب احتمال دخالت یک علت ناشناخته برای وقوع معلول مورد ،نظر به حداقل تقلیل یابد. • يك ارزشيابي از گروستست و بيكن 12- گروستست و راجر بیکن، علاوه بر مطرح ساختن مجدد الگوی استقرائی- قیاسی ارسطو در مورد تحقیق علمی، خود نیز سهمی اساسی در مسأله ارزشیابی تبیین های رقیب داشته اند. آنها دریافتند که هر حکمی درباره یک معلول می تواند از بیشتر از یک مجموعه از مقدمات استنتاج شود. خود ارسطو هم از این موضوع مطلع بود و تاکید کرده بود که تبیین های موثق علمی بیانگر روابط علی و معلولی هستند. هم گروستست و هم بیکن پیشنهاد کردند که به شیوه استقرائی- قیاسی ارسطو یک مرحله سوم تحقیق نیز اضافه شود. در این مرحله سوم از تحقیق، اصولی که به وسیله «تجزیه» استقراء شده است، در معرض «تجربه مجدد» قرار می گیرد. بیکن این شیوه آزمون را «اولین امتیاز و وجه رجحان» علم تجربی نامید. این شیوه از دیدگاه روش شناسی بسیار ذیقیمت بود و پیشرفت قابل توجهی در نظریه ارسطو در باب روش تحقیق علمی ایجاد کرد. ارسطو به استنتاج احکام از همان پدیدارهایی که نقطه شروع یک پژوهش علمی به شمار می آمدند، بسنده کرده بود اما گروستست و بیکن آزمونهای تجربی بیشتری را برای (تأیید) اصولی که از طریق استقراء حاصل می شود خواستار شدند. در آغاز قرن چهاردهم میلادی، تئودریک اهل فرایبورگ(33)، به نحوی چشمگیر «اولین امتیاز» بیکن را به کار بست. تئودریک بر این باور بود که رنگین کمان به واسطه ترکیب شکست و انعکاس نور خورشید در قطرات باران پدید می آید. او برای تحقیق درستی این فرضیه چندکره شیشه ای مجوف را پر از آب کرد و آنها را در مسیر اشعه خورشید قرار داد. به وسیله این مدل او هم قوس اولی و هم قوس ثانوی را، که در رنگین کمانها ظاهر می شود، به وجود آورد. تئودریک اثبات کرد که ترکیب رنگهادر رنگین کمانهای ثانوی معکوس است و نیز زاویه میان شعاع تابش با اشعه ای که از گوی خارج می شود برای رنگین کمانهای ثانوی 11 درجه است. این رقم به خوبی با آنچه در رنگین کمانهای طبیعی دیده می شود مطابقت دارد . متأسفانه گروستست و بیکن واعظین غیر متعظی بودند و توصیه خود را کمتر به کار می بستند. بخصوص بیکن در اغلب موارد، به عوض استفاده از تجربه ي سامان یافته، به ملاحظات پیشینی و به حجیت کلام نویسندگان گذشته متوسل می شد! برای مثال، پس از آنکه مشخص شد علم تجربی به وجهی شایسته به کار نتیجه-گیری و استنباط حکم رنگین کمان می آید، بیکن اصرار می ورزید که شماره رنگهای رنگین کمان پنج تاست، زیرا عدد پنج برای ایجاددگرگونی در کیفیات، بهترین عدد است! • روش گروستست در ابطال فرضیه های رقیب چه بود ؟ 13- گروستست متوجه شد که اگر بتوان حکمی را درباره ي یک معلول از بیش از یک مجموعه از مقدمات، به نحو قیاسی استنتاج کرد، در آن صورت بهترین روش حل مساله، عبارت خواهد بود از حذف همه، تبیین ها به جز یکی. او عقیده داشت که اگر فرضیه ای متضمن نتایج معینی باشد، و اگر بتوان نشان داد که این نتایج غلط است، در آن صورت خود فرضیه می باید غلط باشد. منطقیین به این نوع استدلال قیاسی، رفع تالی در قیاس استثنایی(34) نام داده اند. اگرچند فرضیه در اختیار داشته باشیم که هر یک از آنها بتواند به عنوان مقدمه، در استنتاج یک نتیجه ي معین به کار رود، آنگاه می توان با استفاده از رفع تالی، همه ي آن فرضیه ها، به جز یکی را حذف کرد. برای این منظور باید نشان داد که هر یک از فرضیه ها، به جز یکی از آنها، متضمن نتایج دیگری است که غلط بودنشان محرز است. گروستست روش خود را در ابطال فرضیه های مخالف برای دفاع از فرضیه ای راجع به تولید حرارت خورشید به کار بست. مطابق نظر گروستست، تنها سه طریقه برای تولید حرارت وجود دارد: به وسیله هدایت از یک جسم گرم، «به وسیله حرکت»، و به وسیله تمرکز پرتوها. او معتقد بود که خورشید به وسیله تمرکز پرتوها تولید حرارت می کند، و بنابراین کوشید تا با کاربرد رفع تالی در قیاس استثنایی دو امکان باقیمانده را رد کند. او فرضیه هدایت را به وسیله استدلال زیر «ابطال» کرد: « اگر خورشید به وسیله هدایت تولید حرارت کند، در آن صورت ماده (عنصر) آسمانی مجاور آن داغ می شود و تغییر کیفیت می دهد؛ اما ماده (عنصر) آسمانی مجاور، ثابت است و تغییر کیفیت نمی دهد؛ بنابراین خورشید حرارت را از طریق هدایت تولید نمی کند. » استدلال، صورت رفع تالی دارد و بنابراین معتبر است- اگر مقدمات آن درست باشد، در آن صورت نتیجه نیز بالضروره می باید درست باشد. اما دومین مقدمه، که از ثبات و تغییر ناپذیری ماده (عنصر) آسمانی سخن می-گوید، کاذب است. بنابراین استدلال گروستست کاذب بودن فرضیه هدایت را اثبات نکرد. و استدلال او برای ابطال فرضیه حرکت، نیز به دلیل مشابهی رد شد. توجه داشته باشيم كه گروستست اولین فیلسوف مدرسی نبود که از رفع تالی برای ابطال فرضیه های رقیب استفاده کرد. فلاسفه و ریاضیدانان از زمان اقلیدس به بعد از چنین شیوه ای سود جسته بودند. موفقیت بزرگ گروستست عبارت بود از کاربرد منظم این شیوه برای تکمیل روشهای ارسطو در ارزشیابی فرضیه های علمی. علیرغم این واقعیت که بهره جوییهای فراوان و استفاده های مکرر گروستست از رفع تالی، در پرتو معرفت علمی کنونی، موجه به نظر نمی رسد، اما خود روش ابطال، بسیار موثر بوده است. مثلاً، جان بوریدان(35)، فیلسوف مدرسی قرن چهاردهم میلادی، یک استدلال رفع تالی را برای ابطال فرضیه ای که ارسطو درباب حرکت پرتابی ذکر کرده، اما از آن دفاع نکرده بود، به کار بست. براساس این فرضیه، هوای واقع در جلوی جسم پرتاب شده، با سرعت به عقب می رود تا از حدوث جلوگیری کند و در نتیجه پرتابه را به جلو می راند. بوریدان متذکر شد که، اگر این فرضیه درست باشد، در آن صورت یک پرتابه که قسمت انتهایی آن پهن است، می بایداز پرتابه دیگر که دو انتهایش نوکدار است سریعتر حرکت کند. او تأيید کرد که پرتابه ي ته پهن سریعتر حرکت نمی-کند، اما مدعی نشد که آزمایشهایی با این دو نوع پرتابی انجام داده است. • تیغ اکام چه بود ؟ اكام با آن چه كرد ؟ 14- شمار کثیری از نویسندگان قرون وسطی از این اصل که طبیعت همواره ساده ترین راه را برمی گزیند دفاع مي کردند. برای نمونه، گروستست معتقد بود که زاویه ي شکست یک شعاع نورانی، که وارد محیط چگالتری می شود، می باید نصف زاویه تابش باشد. او اعتقاد داشت که این نسبت 1:2 از آن جهت درست است که طبیعت ساده ترین راه را در پیش می گیرد، و نیز بدان جهت که نسبت 1:1 دست نیافتنی است، زیرا منجر به بازتابش و انعکاس کلی می شود. ویلیام اکامی با این گرایش که اندیشه های انسانی ، سادگی را به طبیعت نسبت می دهد، به مخالفت برخاست. او احساس می کرد كه اصرار بر اینکه طبیعت همواره ساده ترین راه را دنبال می کند، به منزله محدود کردن قدرت خداوند است. خداوند ممکن است بخواهد آثار و معلولها را از پیچیده ترین طرق به ظهور برساند. از این رو اکام تأکید در باب مساله سادگی را، از مسیر انتخابی طبیعت، به نظریه هایی که درباره این موضوع تنظیم شده بود معطوف کرد. اکام مساله سادگی را به عنوان معیاری برای مفهوم سازی(36) و نظریه-پردازی(37) به کار گرفت. او اظهار داشت که مفاهیم زائد و غیر ضروری می باید حذف شوند و پیشنهاد کرد که از میان دو نظریه که برای توضیح و تبیین نوعی از پدیدارها عرضه می شوند آنکه ساده تر است، مرجح است. نویسندگان بعدی اغلب از این اصل روش شناسانه با نام «زايل كننده اکام» یاد کرده اند. اکام استره(زايل كننده) خود را در بحثهای قرون وسطایی راجع به ماهیت حرکت پرتابه(38) به کار برد. یک نظر این بود که حرکت پرتابه ناشی از حصول «قوه محرکه ای» (39) در شیء است که به طریقی، تا زمانی که حرکت ادامه دارد، در پرتابه باقی می ماند. اکام معتقد بود که قوه محرکه ،مفهومی زائد و غیر ضروری است. به نظر اکام، حکمی درباره «حرکت یک جسم»، صورت مختصر شده ي یک سلسله احکام است که مکانها و مواضع مختلف را در زمانهای مختلف به جسم نسبت می دهد و حرکت، جزو خاصه های یک جسم به حساب نمی آید، بلکه رابطه ای است که جسم با سایر اجسام و با زمان دارد. از آنجا که تغییر مکان «خاصه» جسم محسوب نمی شود، نیازی نیست که برای این جابجایی نسبی، یک علت فاعلی تخصیص داده شود. اکام معتقد بود اینکه بگوییم «یک جسم به واسطه تحصیل یک قوه محرکه حرکت می کند» فرقی با گفتن اینکه «یک جسم حرکت می کند» ندارد، و بنابراین حذف مفهوم قوه محرکه را از طبیعیات توصیه کرد. • نظرات فلاسفه قرون وسطي درباره « حقيقت ضروري» ارسطويي 15- ارسطو تاکید کرده بود که چون یک «ضرورت طبیعی» (40) روابط میان انواع و اجناس اشیاء و حوادث را منظم می سازد، بیان لفظی مناسب این روابط نیز می باید دارای شأن «حقیقت ضروری» باشد(41). مطابق رأی ارسطو، اصول اولیه علوم صرفاً محتمل الصدق نیستند، آنها اساساً نمی توانند کاذب باشند، زیرا نمایشگر روابطی در طبیعت اند که نمی توانند غیر از آنچه هست باشند. یک پیشرفت برجسته در فلسفه علم قرن چهاردهم همانا ارزشیابی مجدد شأن معرفتی تفسیرهای علمی بود. جان دونس اسکاتس، ویلیام اکامی و نیکلاس اهل اوترکورت از جمله کسانی بودند که کوشیدند معین کنند کدام قسم از قضایا و احکام، حقیقت ضروری به حساب می آیند. نقطه عزیمت آنان، این نظر ارسطو بود که اصول اولیه علوم باز نمودهایی(42) بدیهی و ضروری از نحوه وجود اشیاء به شمار می آیند. • الف :نظر دونس اسکاتس درباب «وحدت امکانی» پدیدارها 16- دونس اسکاتس برتمایز میان منشأ اصول اولیه و تضمین(43) در مورد شأن آنها به عنوان حقایق ضروری تأکید داشت. او با ارسطو در این مورد موافق بود که اصول اولیه به مدد تجربه حسی به دست می آید، اما اضافه کرد که شأن ضروری این اصول، مستقل از صدق گزارشهای مربوط به تجربه حسی است. مطابق نظر دونس اسکاتس، تجربه حسی، شرایط لازم برای تشخیص صدق یک اصل اولیه را فراهم می آورد، اما تجربه حسی بینه-ای (44)، بر صدق این اصل نیست. بلکه یک اصل اولیه، بر حسب معانی الفاظ تشکیل دهنده آن صحیح است. این امر، علیرغم این واقعیت که ما معانی این الفاظ را از روی تجربه حسی درمی یابیم، صادق است. برای نمونه این که «اجسام کدر سایه ایجاد می کنند» برای هر کسی که معنای الفاظ «کدر»، «ایجاد» و «سایه» را بداند، بدیهی خواهد بود. به علاوه، این اصل یک حقیقت ضروری است. انکار آن مستلزم تناقض است. دونس اسکاتس معتقد بود که حتی خداوند نیز نمی تواند امری متناقض را در عالم متحقق سازد. دونس اسکاتس معتقد بود که دو نوع تعمیم علمی، حقایق ضروری به حساب مي آيند؛ اصول اولیه و نتایج قیاسی آنها، و احکامی راجع به وحدت های امکانی پدیدارها. در مقابل، او بر این باور بود که تعمیمهای تجربی محتمل الصدق ، در زمره حقاق امکانی(45) هستند. برای مثال، این که همه کلاغها می توانند سیاه باشند ضرورتاً صادق است، اما این که همه کلاغهای مشاهده شده، سیاه بوده اند، صرفاً واقعیتی محتمل الصدق است. البته در نقد نظر دونس اسكاتس مي توان گفت كه دانشمند نمی تواند نسبت به معرفتی که از وحدت امکانی پدیدارها حاصل می شود خرسند و قانع بماند. گفتن اینکه کلاغها می توانند سیاه باشند و یا اینکه ماه می-تواند دچار ماه گرفتگي شود، درواقع اطلاع چندانی درباره کلاغها و ماه به دست نمی دهد. دونس اسکاتس به این نقیصه پی برد. و (برای رفع مشکل) پیشنهاد کرد که تا آنجا که ممکن است تعمیمها از اصول اولیه استنتاج شوند.بنابراين دو مثال فوق از این جهت با یکدیگر متفاوتند. این واقعیت را که ماه جسمی است که گاهی اوقات دچار ماه گرفتگي می شود، می توان از این اصول اولیه که اجسام کرر سایه می اندازند، و اینکه زمین جسمی کرر است که گاه به گاه میان خورشید درخشنده و ماه قرار می گیرد استنتاج کرد. چنین استنتاجی در مورد کلاغهای سیاه امکان پذیر نیست. • ب : نطر نیکلاس اوترکورت: بايد اصل حقیقت ضروری با اصل امتناع تناقض مطابق باشد ! 17- نیکلاس اوترکورتی دامنه معرفت یقینی را در مقایسه با آنچه دونس اسکاتس انجام داده بود به نحو سختگیرانه تری محدود کرد. تحلیل نیکلاس نقطه اوج سلب اعتماد، در قرن چهاردهم، نسبت به معرفتی بود که می توانست به عنوان حقیقت ضروری شناخته شود. نیکلاس بر آن شد تا صرفاً احکامی را به عنوان حقایق ضروری بپذیرد که موافق اصل امتناع تناقض است. او به پیروی از ارسطو، اعلام کرد که نخستین اصل استدلال این است که متناقضان نمی توانند هر دو درست باشند. اما ارسطو گرجه اصل امتناع تناقض را به عنوان اصل نهایی همه برهانها و استدلالها معرفی کرد، در عین حال تشخیص داد که نمی توان از این اصل به تنهایی، هیچ نتیجه ای را درباره پدیدارهای طبیعی یا زیستی استنتاج کرد. از این رو ارسطو اصول اولیه برهان را، هم مشتمل بر اصول عام منطقی، (نظیر اصل هوهویت، و اصل امتناع تناقض، و اصل ثالث مطرود) دانست و هم مشتمل بر اصول اولیه متناسب با علوم مربوطه. اما نیکلاس در اينجا زير بار ارسطو نرفت و از تصدیق یقینی بودن قطعیت اصول اولیه علوم، که از راه استقراء حاصل شده باشد- خواه این اصول بیانگر روابط علی باشند و خواه صرفاً بیانگر وحدت امکانی پدیدارها- سر باز زد. او معرفت یقینی را به اصل امتناع تناقض و احکام و استدلالهایی که با آن «تطبیق» می کنند محدود ساخت. و تنها استثنایی را که مجاز شمرد، عقاید و ضروریات دین بود. نیکلاس تأکید داشت که هر برهان علمی می باید با این اصل که هر گزاره ای به صورت «الف و ناالف» بالضروره کاذب است، مطابقت کند. مطابق نظر نیکلاس، یک استدلال با اصل امتناع تناقض، «مطابقت» می کند، اگر و فقط اگر، وصل منطقی مقدمات و نفی نتیجه، عبارتی متناقض باشد. البته امروزه منطقیان این شرط را به عنوان شرط لازم و کافی اعتبار استدلال قیاسی پذیرفته اند. نیکلاس معتقد بود که هر استدلال معتبر، به نحو مستقیم یا غیر مستقیم، قابل تحویل(46) به اصل امتناع تناقض است. اگر نتیجه، همانند مقدمات و یا بخشی از مقدمات باشد. این تحویل مستقیم و بی واسطه است. نیکلاس بر مبنای این تحلیل از ماهیت استدلالهای قیاسی، این را که می توان معرفتی ضروری نسبت به روابط علی و معلولی به دست می آورد انکار کرد. او این نکته را متذکر شد که می توان از یک مجموعه مقدمات ، اطلاعی را استنتاج کرد، مگر آنکه مقدمات مذکور مستلزم و یا «حاوی» آن اطلاع باشند. از این جنبه، استدلالهای قیاسی نظیر کار آبلیموگیری است، که نمی توان بیش از آنچه در لیمو وجود دارد از آن عصاره گرفت. اما از آنجا که علت متمایز از معلول است، نمی توان حکمی را درباره یک معلول، از احکامی راجع به علت مفروض آن استنتاج کرد. نیکلاس تأکید داشت که ممکن نیست بتوان از این امر که چون پدیدار خاصی رخ نموده، استنتاج کرد که بالضروره باید همراه یا در پی آن پدیدار دیگری رخ نماید. نیکلاس به علاوه استدلال کرد که نمی توان با استفاده از روش توافق، معرفتی ضروری از روابط علی به دست آورد. او تأکید داشت که نمی توان اثبات کرد همبستگیی که در گذشته مشاهده شده در آینده نیز باید همچنان ادامه یابد. البته دوسن اسکاتس می توانست انتقاد نیکلاس را بدون عدول از موضع خویش بپذیرد، زیرا او فقط مدعی برقراری وحدتهای امکانی میان دو نوع از پدیدارها بود. نتیجه تحلیل نیکلاس این است که درباره روابط علی و معلولی هیچ وقت معرفت ضروری، قابل حصول نیست. گزاره های مربوط به علل، مستلزم گزاره های مربوط به معلولات نیستند. استدلالهای استقرائی از عهده اثبات این نکته برنمی آیند که یک رابطه ي مشاهده شده (در گذشته) می باید (در آینده نیز) برقرار باشد. نیکلاس اعلام داشت که امیدوار است نقادی او درباره آنچه با یقین می تواند شناخته شود، به ایمان مسیحی خدمت کند. او با ناخرسندی به این نکته اشاره کرد که مدرسیان تمام عمر خود را صرف مطالعه آثار ارسطو می کنند. از این رو اندرز داد که اگر این نیرو ،صرف اصلاح ایمان و اخلاقیات جامعه شود، به مراتب بهتر خواهد بود. شاید به همین دلیل بود که او به نقادی خود، یک نظر به «محتمل الصدق» (47) درباره جهان طبیعت ضمیمه کرد که مبتنی بر نظریه اتمیسم کلاسیک بود. نیکلاس علاقمند بود که نشان دهد علم ارسطویی، نه تنها علمی قطعی و یقین آور نیست، بلکه دیدگاه ارسطو درباره جهان طبیعت حتی محتمل ترین دیدگاه نیز به حساب نمی آید(48). • پي نوشت ها 1.Robert Grosseteste 2.vertification 3.posterior Analytics 4.Physics 5.De caelo 6.Nichomachean Ethics 7.Species اين لفظ به معني نوع است . حال آن كه در فلسفه قرون وسطي براي بيان صورت حسيه به كار مي رفته است . صورت حسيه در مقابل صورت شبحيه است كه عبارت است از عالم مثال .(نقل به مضمون از : فلاسفه تجربي انگلستان ، منوچهر بزرگمهر ،انتشارات انجمن فلسفه، 1356 ، صفحه 27 ) . 8.causal agency 9.Opus Majus 10.Opus Minus .Opus Tertius 11.Joachim of Floris 12.John Duns Scots 13.William od Okham 14.Avignon 15.Nicolaus of Autrecourt 16.Metz 17.آنالوطيقاي ثاني در باره برهان است يعني خصوصياتي كه استدلال بايد واجد آن باشد تا علمي باشد .- م. 18.pattern الگو ، انگاره . 19.resolution 20.composition 21.امور واقع به عنوان معادل براي facts انتخاب شده و دانش مربوط به امور ترجمه factual knowledge است.-م. 22.base 23.لفظ experimentation يا experiment به معناي آزمايش. 24.prerogative سه امتياز و وجه رجحاني كه راجر بيكن براي علوم تجربي در برابر ديگر معارف زمانه قائل بود عبارت بودند از 1.آزمون مجدد در پايان سومين مرحله كاوش استقرايي – قياسي ارسطويي 2.انجام آزمايش به منظور ازدياد اطلاعات درباره پديدارها 3.كشف رازهاي طبيعت و بهره گيري از قدرت هاي نهفته در آن .- م. 25.petrus of Maricourt 26.observational مشاهدتي ، مشاهده اي ، ماخوذ از مشاهده . 27.experimental science 28.techniques 29.Mill s joint Method of Agreement and Difference 30.procedures 31.aptitudinal union 32.observed association 33.Theodric of Freiberg 34.modus tollens 35.john Buridan 36.concept – formation 37.theory – construction 38.projectile 39.impetus 40.natural necessity 41.مقصود از بيان لفظي همان تعريف است كه ارسطو و پيروان او معتقد بودند كه ذات و ماهيت حقيقي امور را مشخص مي سازد . اين رهيافت ذات گرايانه لفظي از قرن هفدهم به بعد با ظهور علم جديد در حوزه علوم طبيعي تضعيف شد . اما در عوض در قرون بعد در حوزه هاي نوظهور علوم انساني و اجتماعي به كار گرفته شد . 42.representations 43.Warrant تضمين يا دليل عقلي براي موجه ساختن امري . 44.evidence 45.contingent truths 46.reduction 47.probable 48.پايا ، علي ، درآمدي بر فلسفه علم ، تهران ، سمت ، 1363، صص 46-31 .
کد مطلب: 1388
|
|