خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
بودا : آنان‌ كه‌ به‌ راه‌ قدسي‌ نرفته‌ و در جواني‌ گنجي‌ نياندوخته‌اند، مرغان‌ ماهيخوار پير را مانند كه‌ در درياچه‌اي‌ بي‌ماهي‌ از ميان‌ مي‌روند.     ::    بودا : خود را به‌ غفلت‌ مسپريد، با كامجويي‌ و خوشباشي‌ آشنا مباشيد. آن‌ كو به‌ هشياري‌ به‌ ديانَه‌ بنشيند به‌ خوشدليِ پُربار رسد.     ::    داوري‌ اردكاني‌ : با پيش‌ آمدن‌ حادثه‌ غرب‌ و تاريخ‌ غربي‌، نوعي‌ نگاه‌ به‌ موجودات‌ و به‌ آدميان‌ و به‌ زبان‌ و تاريخ‌ پديد آمده‌ است‌ و با استقرار عالم‌ غربي‌، درك‌ مبادي‌ آرا و غايت‌ نظر متفكران‌ گذشته‌ دشوار شده‌ است‌. به‌ اين‌ جهت‌ بايد آن‌ حادثه‌ را بازشناخت‌.     ::    هايدگر : ما در هر پرسش‌ نبايد چشم‌ انتظار پاسخ‌ باشيم‌؛ بلكه‌ بايد توقع‌ پيدايش‌ انبوهي‌ از پرسشهاي‌ تازه‌ را داشته‌ باشيم‌ و به‌ امكان‌ مطرح‌شدن‌ آنها، ياري‌ رسانيم‌.     ::    علامه‌ طباطبايي‌ : اصل‌ اصيل‌ در هر چيز، وجود و هستي‌ اوست‌ و ماهيت‌ وي‌ پنداري‌ است‌، يعني‌ واقعيت‌ هستي‌ به‌ خودي‌ خود (بالذات‌ و لنفسه‌) واقعيت‌ دار، يعني‌ عين‌ واقعيت‌ بوده‌ و همه‌ي‌ ماهيات‌ با وي‌، واقعيت‌ دار و بي‌ وي‌ (به‌ خودي‌ خود) پنداري‌ و اعتباري‌ مي‌باشند.     ::    بودا : رهرو شاد از هوشياري‌، با بيم‌ در غفلت‌ مي‌نگرد، فرو نيافتد كه‌ او در كنار نيروانه‌ است‌.     ::    آناكسيمندر (600 سال‌ قبل‌ از ميلاد) : نخستين‌ جانداران‌ در رطوبت‌ پديد آمدند، پيچيده‌ در پوسته‌هايي‌ خاردار و همچنان‌ كه‌ عمرشان‌ فزوني‌ گرفت‌ به‌ قسمت‌ خشك‌تر بيرون‌ آمدند و هنگامي‌ كه‌ آن‌ پوسته‌ شكسته‌ شد، در زماني‌ كوتاه‌ تغيير زندگي‌ دارند.     ::    ويتگنشتاين‌ : فلسفه‌، يك‌ آموزه‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ فعاليت‌ است‌.     ::    بودا : دانايي‌ را پيروي‌ كن‌ كه‌ ملامت‌ كن‌ و دوري‌ از كار بد آموزد؛ او پيداگرِ گنجهاي‌ پنهان‌ است‌. آن‌ كو از چنين‌ دانايي‌ پيروي‌ كند آسايش‌ بيند نه‌ سختي‌.     ::    بودا : رهرو شاد از هشياري‌، با بيم‌ در تن‌ آساني‌ مي‌نگرد، بالا مي‌رود به‌ كردار آتش‌، و بندها را همه‌، خواه‌ خُرد خواه‌ كلان‌، مي‌سوزاند.
فلسفه علم تحلیلی (آنگلوساکسون)آرشيو مطلب

22- سنت تحليلي : آیا استقراء گرایی توجیه پذیر است؟ (دیدگاه چالمرز)

•  تلقّی رایج از علم؟
1- معرفت علمی معرفتی است اثبات شده. نظریه های علمی به شیوه ای دقیق از یافته های تجربی که با مشاهده و آزمایش به دست آمده اند، اخذ می شوند. علم بر آنچه می توان دید و شنید و لمس کرد و امثال اینها بنا شده است. عقاید و سلیقه های شخصی و تخیلات ظنّی هیچ جایی در علم ندارند. علم آفاقی است. معرفت علمی معرفت قابل اطمینانی است، زیرا به طور آفاقی اثبات شده است.
به نظر من این گونه اظهارات گوهر تلقّی متداول معاصر از معرفت علمی است. این دیدگاه ابتداء در جریان و در نتیجه انقلاب علمی، که عمدتاً در قرن هفدهم و توسط دانشمندان پیشگام بزرگی چون گالیله و نیوتن رخ داد، عمومیت یافت. فرانسیس بیکن و بسیاری از معاصران وی که می گفتند اگر بخواهیم طبیعت را بشناسیم باید به خود طبیعت رجوع کنیم و نه به نوشته های ارسطو، بینش علمی و نگرش عصر خود را بیان می کردند. نیروهای مترقّی قرن هفدهم غرق شدن فلاسفه طبیعت شناس قرون وسطی را در آثار قدما، به ویژه ارسطو، و در انجیل به منزله منابع معرفت اشتباه دانستند. تحت تأثیر موفقیتهای «آزمایشگران» بزرگی چون گالیله عده ای بر آن شدند که تجربه را هر چه بیشتر به منزله منبع معرفت محسوب کنند. از آن زمان به بعد این نگرش به وسیله دستاوردهای اعجاب انگیز علم تجربی فقط تشدید شده است. جی.جی. دیویس در کتاب خود به نام روش علمی (1) می نویسد: «علم نظامی است که بر واقعیات بنا شده است». اچ.دی. آنتونی ارزیابی جدیدی از دستاورد گالیله به دست می دهد. به نظر وی:
آنچه بیش از مشاهدات و آزمایشهای گالیله موجب شکستن سنت شد، رویکرد وی به آنها بود. نزد وی تنها آن چیزهایی واقعیت محسوب می شد که بر مشاهدات و آزمایشها مبتنی بود، نه آنچه که به برخی اندیشه های از پیش متصور مرتبط می شد... واقعیات مشاهدتی ممکن است با طرح پذیرفته شده ای از جهان تناسب داشته و یا نداشته باشد، اما نکته مهم در نظر گالیله این بود که واقعیات مشاهدتی پذیرفته شوند، و نظریه ای متناسب با آنها ساخته شود(2).
تبیین استقراء گرایی سطحی از علم، که در بخشهای بعدی به شرح آن خواهم پرداخت، کوششی است جهت صورتبندی این تصویر عامیانه از علم. من آن را استقراء گرایی نامیده ام برای اینکه، همان گونه که توضیح داده خواهد شد، بر استدلال استقرائی بنا شده است. در فصول بعدی برهان خواهم آورد که این برداشت از علم به همراه تصور عامیانه همراه آن کاملاً اشتباه و به نحو خسران خیزی گمراه کننده است. امیدوارم تا آن هنگام روشن شده باشد که چرا صفت سطحی برای توصیف بسیاری از استقراء گرایان شایسته است.
• استقراء گرایی سطحی چیست؟
2- مطابق استقراءگرایی سطحی، علم با مشاهدات آغاز می شود. مشاهده گر باید دارای اعضای حسی معمولی و سالم باشد و باید آنچه را با توجه به وضعیت مورد مشاهده می تواند ببیند، بشنود، و غیره، با امانتداری تمام ضبط کند و این عمل باید با ذهنی خالی از پیشداوری انجام پذیرد. صدق گزاره هایی راجع به چهره ای از دنیا را می توان به نحوی مستقیم با به کارگیری بدون پیشداوری حواس مشاهده گر توجیه و یا تصدیق کرد. گزاره هایی که این گونه به دست آمده باشند (من آنها را گزاره های مشاهدتی می نامم) اساسی را به وجود می آورند که قوانین و نظریه ها، که مجموعاً معرفت علمی را می سازند، از آن اخذ می شوند. در اینجا چند نمونه گزاره مشاهدتی پیش پا افتاده و بسیار ساده را ملاحظه می کنیم.
در ساعت دوازده نیمه شب اول ژانویه 1975 میلادی، سیاره مریخ در فلان موقعیت در آسمان ظاهر شد.
آن چوب که بخشی از آن در آب فرو رفته است به نظر خمیده می رسد.
آقای اسمیت همسرش را تنبیه کرد.
کاغذ آغشته به لیتموس پس از فرو رفتن در آن مایع، قرمز شد.
صدق این گونه گزاره ها با مشاهده دقیق اثبات می شود. هر مشاهده گری می تواند با استفاده مستقیم از حواس خود درستی آنها را تصدیق و یا مورد بررسی قرار دهد. مشاهده گران می توانند شخصاً آنها را ببینند. این نوع گزاره ها در زمره گزاره های شخصیه محسوب می شوند. گزاره های شخصیه، بر خلاف نوع دومی از گزاره ها که بزودی با آنها آشنا خواهیم شد، مربوط به واقعه ای خاص در مکانی مشخص و زمانی معین هستند. اولین گزاره فوق از نمودار شدن سیاره مریخ در مکان و زمانی معین در آسمان خبر می دهد و دومی از مشاهده خاصی درباره تکه چوب ویژه ای- واضح است که تمام گزاره های مشاهدتی گزاره های شخصیه خواهند بود. آنها با به کارگیری حواس مشاهده گر در مانها و زمانهای خاص به دست می آیند. اکنون مثالهای ساده، اما علمی تری را ملاحظه می-کنیم.
از نجوم: سیارات در مدارهای بیضی شکل به دور خورشید می گردند.
از فیزیک: هنگامی که پرتونوری از یک محیط به محیط دیگری عبور می کند جهت حرکتش به نحوی تغییر می کند که سینوس زاویه تابش تقسیم بر سینوس زاویه انکسار، مقدار ثابتی می شود که مشخصه آن دو محیط است.
از روانشناسی: به طور کلی حیوانات نیاز ذاتی برای ابراز نوعی رفتار تجاوزگرانه دارند.
از شیمی: اسید لیتموس را قرمز می کند.
همه این گزاره ها کلی اند؛ زیرا مدعی بیان خواص یا رفتار بعضی از چهره های جهان هستند. آنها بر خلاف گزاره های شخصیه به کل حوادث نوع خاصی در تمام مکانها و زمانها اشعار دارند. تمام سیارات، صرف نظر از موقعیتشان، همه در مدارهای بیضی شکل به دور خورشید می گردند. هر گاه انکسار نور صورت می گیرد این انکسار همیشه مطابق قانون فوق خواهد بود. قوانین و نظریه ها، که معرفت علمی را می سازند، همه تصریحاتی کلی از این نوعند، و گزاره هایی از این قبیل را گزاره های کلیه می نامند.
اکنون می توان این سوال را مطرح کرد که اگر علم بر تجربه بنا شده باشد، چگونه می توان از گزاره های شخصیه که از مشاهده نتیجه می شوند به گزاره های کلیه، که معرفت علمی را می سازند رسید؟ چگونه می توان مدعیات بسیار کلی و نامحدود را که در قالب نظریه ها طرح می شوند بر اساس شواهد محدودی که مرکب از تعداد محدودی گزاره مشاهدتی است توجه کرد؟
پاسخ استقراء گرایان این است که ما مجاز هستیم به شرط رعایت بعضی شروط معین، تعداد محدودی گزاره مشاهدتی شخصیه را به قانون جهانشمولی تعمیم دهیم. برای مثال، ما مجازیم که تعداد محدودی گزاره مشاهدتی راجع به قرمز شدن لیتموس را پس از فرو رفتن در اسید به قانون کلی «اسیدها لیتموس را قرمز می کنند» تعمیم بدهیم؛ و یا می توانیم تعدادی مشاهده درباره حرارت دادن فلزات را به قانون «فلزات در اثر حرارت انبساط می-یابند» تعمیم دهیم. شرایطی که باید برآورده شود تا این قبیل تعمیمها از نظر استقراء گرایان مجاز باشد عبارتند از:
1. تعداد گزاره های مشاهدتی که اساس تعمیم را تشکیل می دهند باید زیاد باشد.
2. هیچ یک از گزاره های مشاهدتی نباید با قانون جهانشمول مأخوذ معارضه داشته باشد.
شرط اول لازم است زیرا روشن است که مثلاً براساس فقط یک مورد مشاهده انبساط میله ای فلزی پس از حرارت دادن، مجاز نیستیم نتیجه بگیریم که تمام فلزات پس از حرارت منبسط می شوند. این تعمیم به همان اندازه مجاز است که از مشاهده یک استرالیایی میخواره نتیجه گرفته شود که تمام استرالیاییها میخواره هستند. برای اینکه بتوان هر دو تعمیم را توجیه کرد تعداد زیادی مشاهده مستقل لازم است. استقراء گرایان تأکید می کنند که نباید در نتیجه گیری تعجیل کرد.
یک شیوه افزایش تعداد مشاهدات در مثالهای مذکور این است که میله فلزی واحدی را مکرراً حرارت بدهیم و یا اینکه یک استرالیایی معینی را همواره مشاهده گزاره های مشاهدتی که بدین شیوه حاصل شده باشند بنیاد قابل اعتمادی برای تعمیمهای فوق ایجاد نخواهند کرد، و به همین دلیل است که شرط دوم لازم می شود. این تعمیم که «تمام فلزات در اثر جرارت منبسط می شوند» فقط هنگامی مجاز خواهد بود که تمام مشاهدات انبساط، که تعمیم بر آن بنا شده، تحت شرایط بسیار متنوعی صورت گرفته باشد. انواع مختلف میله ها – آهنی، نقره ای، مسی، و غیره- با اندازه های مختلف دراز و کوتاه، و در فشارهای مختلف زیاد و کم و در دماهای مختلف بالا و پایین و غیره، باید حرارت داده شوند. اگر در تمام این موارد، انواع فلزات حرارت یافته منبسط شوند، در آن صورت، و فقط در آن صورت، مجاز هستیم که از گزاره های مشاهدتی به دست آمده قانونی کلی را نتیجه بگیریم. به علاوه، آشکار است که اگر نمونه معین فلزی پس از حرارت دیدن انبساط نیافت در آن صورت تعمیم ما موجه نخواهد بود، و بنابراین شرط سوم اساسی است.
استدلال فوق که اخذ گزاره ای کلی را از تعداد محدودی گزاره شخصیه موجه می داند استدلال استقرائی، و فرایند آن استقراء نامیده شده است. می توانیم نظر استقراء گرایان سطحی را که بر طبق آن علم بر اساس اصل استقراء بنا شده بدین گونه خلاصه کنیم:
اگر تعداد زیادی الف تحت شرایط بسیار متنوعی مشاهده شوند و اگر بدون استثنا تمام الف های مشاهده شده خاصه ب را داشته باشند، آن گاه تمام الف ها خاص ب رادارا هستند.
بنابراین، مطابق نظر استقراء گرایان سطحی، معرفت علمی به وسیله استقراء از بنیاین مطمئنی که به واسطه مشاهده به دست آمده ساخته می شود. هر چه تعداد واقعیات تصدیق شده به واسطه مشاهده و آزمایش افزایش یابد و هرچه یافته های مشاهدتی با اصلاح تکنیک های مشاهدتی و آزمایشی، پیچیده تر و دقیقتر شود، قوانین و نظریه-های فراگیرتر بیشتری با استدلال استقرائی دقیق ساخته خواهد شد. هر چه خزانه یافته های مشاهدتی افزایش یابد، رشد علم به طور پیوسته و بالنده استمرار خواهد یافت.
تحلیل ما تا اینجا فقط بخشی از تبیین علم را شامل می شود زیرا یقیناً یکی از خصوصیات عمده علم قدرت تبیین و پیش بینی آن است. این معرفت علمی است که اخترشناس را قادر به پیش بینی زمان وقوع کسوف بعدی مممی کند و یا فیزکدانی را قادر به تیین چرایی این پدیدار می کند که نقطه جوش آب در ارتفاعات بلند پایینتر از حد معمول است. شکل 1 به صورت نموداری خلاصه کامل داستان علم به روایت استقراء گرایان را نشان می دهد. سمت راست شکل اخذ قوانین و نظریه های علمی از مشاهدات را، که بحث آن گذشت، نشان می دهد. آنچه برای بررسی می ماند سمت چپ نمودار است، لکن قبل از بحث درباره آن کمی راجع به ویژگی منطق و استدلال قیاسی به بحث می پردازیم.
• منطق و استدلال قیاسی
3- همینکه دانشمندی نظریه ها و قوانین جهانشمولی در اختیار داشته باشد می تواند از آنها نتایج مختلفی اخذ کند که به منزله تبیین و پیش بینی به کار او آیند. برای مثال، با توجه به این مطلب که فلزات در اثر حرارت منبسط می شوند می توان این نتیجه را گرفت که خطوط پیوسته و غیر منقطع (بدون فاصله های کوچک) راه آهن در اثر تابش خورشید کج خواهند شد. استدلالی که در این قبیل استنتاجات وجود دارد استدلال قیاسی نامیده می-شود. قیاس از استقراء که در بخش قبلی مورد بحث واقع شد کاملاً مجزاست.
بررسی استدلال قیاسی معرفت منطقی را تشکیل می دهد(3). در اینجا به بحث مبسوط منطق نخواهیم پرداخت لکن پاره ای از ویژگیهای مهم آن را که مربوط به تحلیل ما از علم می شود با چند مثال ساده نشان می دهیم.
در زیر نمونه ای از یک قیاس منطقی را ملاحظه می کنیم.
1. تمام کتب فلسفی خسته کننده اند.
2. این کتاب راجع به فلسفه است.
3. این کتاب خسته کننده است.
عبارت (1) و (2) در این استدلال مقدمات و عبارت (3) نتیجه است. به نظر من پرواضح است که اگر عبارات (1) و (2) صحت داشته باشند، عبارت (3) لاجرم صحیح خواهد بود، و ممکن نیست که عبارت (3) غلط باشد در حالی که عبارات (1) و (2) صحیحند زیرا صدق عبارات (1) و (2) و کذب عبارت (3) مستلزم تناقض خواهد بود و این خصوصیت بارزیک قیاس منطقاً معتبر است. اگر مقدمات یک قیاس منطقاً معتبر صحیح باشد، آن وقت نتیجه هم باید صحیح باشد.
یک تغییر جزئی در مثال اول آن را نمونه ای از یک قیاس بی اعتبار خواهد کرد.
مثال دوم:
1. بسیاری از کتب فلسفی خسته کننده اند.
2. این کتاب راجع به فلسفه است.
3. این کتاب خسته کننده است.

در این مثال، عبارت (3) ضرورتاً از عبارات (1) و (2) نتیجه می شود. امکان دارد که عبارات (1) و (2) صحت داشته باشند، و با وجود این عبارت (3) غلط باشد.
حتی اگر عبارات (1) و (2) صحت داشته باشند ممکن است این کتاب از معدود کتب فلسفی باشد که خسته کننده نیست. صدق عبارات (1) و (2) و کذب عبارت (3) متضمن تناقض نیست و بنابراین، این برهان بی اعتبار است.
امکان دارد خواننده اکنون احساس خستگی کند. مسلماً این گونه تجربه ها بر صدق گزاره های (1) و (3) در مثالهای اول و دوم تاثیر خواهد داشت؛ لکن نکته ای که در اینجا نیاز به تاکید دارد این است که منطق و قیاس بتنهایی نمی توانند صدق گزاره های واقعی از نوع مثالهای فوق را اثبات کنند. تنها چیزی که منطق می تواند در اینجا عرضه کند این است که اگر مقدمات صادق باشند، در آن صورت نتیجه باید صادق باشد. اما اینکه مقدمات صادقند یا کاذب، مسأله ای نیست که بتوان با توسل به منطق به حل آن پرداخت. یک استدلال می تواند قیاس منطقی معتبر و کاملی باشد حتی اگر مشتمل بر مقدمه ای باشد که در واقع کاذب است. در اینجا نمونه ای را ملاحظه می کنیم.
مثال سوم:
1. تمام گربه ها پنج پا دارند.
2. ملوسی گربه من است.
3. ملوسی پنج پا دارد.
این قیاس کاملاً معتبری است. مسأله این است که اگر (1) و (2) صادقتند، در آن صورت (3) باید صادق باشد. تصادفاً در این مثال عبارات (1) و (3) صادق نیستند، اما این مطلب صورت برهان را به عنوان قیاسی معتبر خدشه دار نمی سازد. بنابراین، منطق قیاسی بتنهایی گزاره های صادق مربوط به جهان طبیعت را در اختیار ما نمی-نهد. قیاس فقط به اخذ گزاره هایی از گزاره های معلوم دیگر مربوط می شود.
• پیش بینی و تبیین از دیدگاه استقراء گرایان چگونه است؟
4- اکنون بسهولت می توانیم کارکرد قوانین و نظریه ها را به عنوان ابزارهای پیش بینی و تبیین در علم درک کنیم. دوباره برای روشن شدن مطلب ساده ای می آوریم. به استدلال زیر توجه کنید:
1. آب نسبتاً خالص در دمای صفر درجه سانتیگراد منجمد می شود (پس از فرصت کافی).
2. رادیاتور ماشین من حاوی آب نسبتاً خالص است.
3. اگر درجه حرارت از صفر درجه سانتیگراد پایینتر برود آب رادیاتور ماشین من منجمد خواهد شد (پس از فرصت کافی).
این نمونه ای است که یک استدلال منطقی معتبر برای استنتاج پیش بینی (3) از مقدمه (1) که حاوی معرفتی علمی است. اگر (1) و (2) صادق باشند، (3) باید صادق باشد؛ با این حال، صدق (1)، (2) یا (3) را نمی توان با این قیاس یا قیاس دیگری اثبات کرد. برای استقراءگرایان منبع صدق منطق نیست، بلکه تجربه است. طبق این نظر، صدق (1) را با مشاهده مستقیم انجماد آب تعیین می کنیم. هرگاه صدق (1) و (2) به واسطه مشاهده و استقراء اثبات شد، در آن صرت پیش بینی (3) را می توان از آنها نتیجه گرفت.
نمونه های معمولتر قدری پیچیده تر خواهند بود، لکن نقشی که مشاهده، استقراء و قیاس ایفا می کنند اساساً همان است. به عنوان آخرین مثال شرح استقراءگرایان را درباره اینکه علوم فیزیکی چگونه رنگین کمان راتبیین می کنند مورد ملاحظه قرار می دهیم.
بعضی قوانین بیانگر رفتار نور، مثل قوانین انعکاس و انکسار نور، به علاوه احکامی راجع به ارتباط درجه انکسار با رنگ نور جایگزین مقدمه ساده (1) در مثال فوق می شوند. این اصول کلی به واسطه استقراء از تجربه اخذ شده اند. سپس آزمایشهای زیادی بر روی انعکاس پرتو نور از سطوح آب و آینه انجام می دهیم و هر بار زاویه تابش و زاویه انکسار نوری راکه از هوا به آب و یا از آب و هوا، تحت شرایط بسیار متفاوتی، عبور کرده اندازه گیری می کنیم. این آزمایشها را با نورهایی به رنگهای مختلف تکرار می کنیم تا اینکه شرایط تعمیم استقرائی مجاز به قوانین نور فراهم شوند. همچنین تعدادی گزاره پیچیده تر جانشین مقدمه (2) در مثال فوق می شوند. از جمله این گزاره ها آنهایی هستند که از موقعیت خورشید در آسمان نسبت به مشاهده گری روی زمین خبر می-دهند، بعلاوه گزاره هایی نیز هستند که از ریزش قطرات باران از توده ابری که در مکان مشخصی نسبت به مشاهده گر قرار دارد حکایت می کنند. گزاره هایی از این نوع که وضعیت مورد تحقیق را وصف می کنند شرایط اولیه نامیده می شوند. توصیف وضعیتهای آزمایشی نمونه هایی از شرایط اولیه هستند.
اکنون می توان با توجه به قوانین نور و شرایط اولیه دست به استنتاج قیاسی زد و تبیینی از تشکیل رنگین کمان مشاهده شده به دست آورد. این قیاسها البته به وضوح مثال قبلی نیستند و شامل براهین ریاضی و نیز لفظی خواهند بود. برهان اقامه شده تقریباً بدین شکل است: اگر فرض کنیم که قطره باران تقریباً کروی است، آنگاه مسیر پرتو نوری از یک قطره باران می گذرد. اگر پرتو نور سفیدی در نقطه الف بر قطره باران بتابد، آنگاه اگر قانون انکسار نور صحت داشته باشد، پرتو قرمز رنگ در امتداد الف- ب و پرتو آبی رنگ در امتداد الف- د حرکت خواهد کرد. اگر قوانین حاکم بر انعکاس نور صحت داشته باشند، آنگاه باید الف- ب در امتداد ب-ج و الف-د در امتداد د-م منعکس شود. انکسار در نقاط م ج مجدداً توسط قانون انکسار نور تعیین می گردد، بدین صورت که ناظری که قطره باران را مشاهده می کند اجزای قرمز و آبی و نیز تمام رنگهای دیگر طیف نور سفید را تجزیه شده خواهد دید. همین تجزیه رنگها برای هر قطره بارانی که در منطقه ای از آسمان واقع شده باشد که خط بین قطره و خورشید با خط بین قطره و ناظر زاویه «ل» را بسازد برای ناظر ما قابل رؤیت خواهد شد. و سرانجام ملاحظات هندسی این نتیجه را به دست خواهد داد که به شرط امتداد کافی ابر باران، کمانی رنگین در برابر دیدگان ناظر خواهد بود.
در اینجا ما فقط تبیین رنگین کمان را شرح دادیم، اما آنچه ارائه شد باید برای نشان دادن شکل کلی استدلال کفایت کرده باشد. چنانچه قوانین نور صادق باشند، که البته برای استقراء گرای سطحی صدق آنها با استقراء
صدق گزاره هایی راجع به چهره ای از دنیا را می توان به نحوی مستقیم با به کارگیری بدون پیشداوری حواس مشاهده گر توجیه و یا تصدیق کرد.
از مشاهده قابل اثبات است، و چنانچه شرایط اولیه به طور دقیق توصیف شده باشد، آنگاه تبیین رنگین کمان ضروراً نتیجه می شود. شکل کلی تمام پیش بینیها و تبیینهای علمی به طور خلاصه عبارتند از:
1. قوانین و نظریه ها
2. شرایط اولیه
3. پیش بینی ها و تبیین ها

توصیف زیر که از یک اقتصاددان قرن بیستم درباره روش علمی است با شرحی که ما از تبیین استقراء گرایان سطحی از علم داده ایم به خوبی مطابقت می کند، و نشان می دهد که شرح ما از موضع استقراءگرایان بدانگونه نیست که صرفاً برای نقادی آن صورت گرفته باشد.
اگر بخواهیم مجسم کنیم که ذهنی با قدرت و ضرفیت ابرانسانی، که البته از جهت فرایندهای منطقی اندیشه-اش معمولی است، چگونه روش علمی را به کار می گیرد، پاسخ این است: اولاً کلیه واقعیات بدون گزینش یا حدس پیش تجربی(4) از جهت اهمیت نسبی شان مشاهده و ضبط می گردند. ثانیاً، واقعیات مشاهده و ضبط شده بدون فرضیات و اصل موضوعه ها، بجز آنها که ضرورتاً در منطق تفکر وجود دارند، مورد تحلیل، مقایسه و طبقه-بندی قرار می گیرند. ثالثاً، از تحلیل این واقعیات تعمیمهایی استقرائی راجع به رابطه طبقه بندی یا رابطه علی بین آنها اخذ می شود. رابعاً، تحقیقات بیشتر که هم قیاسی است و هم استقرائی، استنباطات حاصل از تعمیمهای اثبات شده پیشین را مورد استفاده قرار خواهد داد(5).
• استقراءگرایی سطحی، همچنان مورد پسند است!
5- تبیین استقراء گرایان سطحی از علم واجد قابلیتهایی است. به نظر می رسد که جاذبه آن در این نهفته است که تبیینی منظم از بعضی پندارهای رایج مربوط به ماهیت علم، قدرت تبیین و پیش بینی، عینیت و اطمینان بخشی برتر آن نسبت به اشکال دیگر معرفت عرضه می دارد.
تا اینجا ملاحظه کردیم که استقراءگرای سطحی چگونه قدرت پیش بینی و تبیین علم را شرح می دهد.
عینیت علم در تلقی استقراءگرایان از این واقعیت اخذ می شود که هم مشاهده و استدلال استقرائی خود عینی هستند. صدق گزاره های مشاهدتی را هر مشاهده گری می تواند با به کارگیری حاسه های معمولی خود اثبات کند. هیچ عنصر شخصی و انفسی نباید اجازه دخالت پیدا کند. اعتبار گزاره های مشاهدتی که به نحو صحیح به دست آیند بستگی به سلیقه، عقیده، امید و انتظارات مشاهده گر نخواهد داشت. همین مطلب درباره استدلال استقرائی که به واسطه آن معرفت علمی از گزاره های مشاهدتی اخذ می شود نیز صدق می کند. استقراء یا به شروط تصریح شده وفا می کند یا نمی کند، لیکن وفای به این شرط بستگی به عقیده شخصی کسی ندارد.
اطمینان بخشی علم از مدعای استقراءگرایان درباره مشاهده و استقراء نتیجه می شود. گزاره های مشاهدتی که اساس علم را می سازند استوار و اعتماد آمیز هستند زیرا صدقشان را می توان با به کارگیری مستقیم حاسه ها اثبات کرد. به علاوه، اطمینان بخشی گزاره های مشاهدتی، به شرط فراهم بودن شرایط استقراء مجاز، به قوانین و نظریه-هایی که مأخوذ از آنها هستند سرایت می کند. اصل استقراء که، مطابق نظر استقراء گرایان، بنیان علم را تشکیل می دهد این تسری را تضمین کرده است.
قبلاً متذکر شده ام که تبیین استقراءگری سطحی از علم را آکنده از خطا و به طرز خسران خیزی گمراه کننده می دانم. دلایل این قضاوت خود را در دو فصل آینده بازگو خواهم کرد. با این حال، شاید لازم باشد بگویم شرحی که از تبیین استقراءگرایان داده ام مربوط به شکل افراطی استقراءگرایی است. بسیاری از استقراءگرایان پیشرفته با بعضی ممیزاتی که من برای استقراءگرایی سطحی بر شمردم موافق نخواهند بود. با این وصف، تا آنجا که نظریه های علمی توجیه پذیرند، جمله استقراءگرایان مدعی اند که نظریه های علمی توسط استقراء که براساس نسبتاً مطمئن مأخوذ از تجربه بنا شده توجیه می شود.
• آیا می توان اصل استقراء را توجیه کرد؟
6- مطابق نظر استقراءگرایان سطحی، علم با مشاهده آغاز می شود. مشاهده، اساس مطمئنی در اختیار می نهد که معرفت علمی بر آن بنا می شود، و معرفت علمی با استقراء از گزاره های مشاهدتی اخذ می شود. در این جا، با تردید افکندن بر سومین فرض مذکور، تبیین استقراءگرایان از علم را مورد نقادی قرار می دهیم. به عبارت دیگر، اعتبار و قابلیت توجیه اصل استقراء را مورد تشکیک قرار می دهیم. سپس، دو فرض اول را مورد چالش قرار داده رد خواهیم کرد.
تقریر من از اصل استقراء بدین گونه است:» «اگر تعداد زیادی الف تحت شرایط بسیار متفاوتی مشاهده شوند، و اگر تمام الف های مشاهده شده بدون استثنا خاصه ب را داشته باشند، آنگاه تمام الف ها خاصه ب را دارا هستند». این اصل یا چیزی بسیار شبیه آن، اصلی اساسی است که، موافق نظر استقراءگرایان، علم بر آن بنا شده است. با توجه به این، یک سوال بدیهی که می توان استقراء گرایان کرد این است که «چگونه می توان اصل استقراء راتوجیه کرد؟»، به عبارت دیگر، اگر مشاهده به منزله نخستین گام، مجموعه مطمئنی از گزاره های مشاهدتی در اختیار ما می نهد- فرضی که ما از سر مماشات برای بحث این فصل روا داشته ایم- چرا استدلال استقرائی منتهی به معرفت علمی قابل اتکاء، و یا شاید درست، می شود؟ استقراءگرایان برای پاسخ، دو رویکرد در اختیار دارند. آنها می توانند با توسل به منطق، راهی که آزادانه به رویشان گشاده است، سعی در توجیه اصل استقراء کنند و یا می توانند با تکیه بر تجربه، همان که مقوم نگرش ایشان به علم است، بکوشند آن اصل را توجیه کنند. هر دو رویکرد را به نوبت مورد بررسی قرار می دهیم.
براهین منطقی معتبر بدین گونه مشخص می شوند که اگر مقدمه برهان صادق باشد، آنگاه نتیجه باید صادق باشد. براهین قیاصی دارای این خصیصه هستند. اگر براهین استقرائی نیز دارای این خصیصه باشند، اصل استقراء مسلماً توجیه می شود، اما استنباطات استقرائی این خصیصه را ندارند، و از این رو منطقاً استدلالهای معتبری نیستند. اینطور نیست که اگر مقدمات یک استنباط استقرائی صادق باشد، در آن صورت نتیجه هم باید صادق باشد. امکان دارد نتیجه برهانی استقرائی کاذب باشد و حال آنکه مقدمات آن صادق باشند، بدون اینکه چنین وضعی متضمن تناقض باشد. برای مثال، فرض کنید که من تا به امروز تعداد زیادی کلاغ را تحت شرایط بسیار متفاوت مشاهده کرده ام. و همه آنها را سیاه یافته ام، و بر این اساس نتیجه می گیریم که «تمام کلاغها سیاه هستند». این استنباطی استقرائی است که کاملاً مجاز است. مقدمات استنباط تعداد زیادی گزاره از این نوعند: «کلاغ ک در زمان ز سیاه مشاهده شد» و تمام این گزاره ها را هم صادق فرض می کنیم، اما هیچ ضمانت منطقی وجود ندارد که کلاغ بعدی که مشاهده می کنم صورتی نباشد. اگرچنین چیزی رخ داد، در آن صورت «تمام کلاغها سیاه هستند» کاذب می-شود. به عبارت دیگر، استنباط اولیه که به دلیل برآوردن شروط تصریح شده اصل استقراء درست بود به نتیجه کاذبی منتهی شد، با آنکه تمام مقدمات استنباط صادق بود. اگر ادعا کنیم که تمام کلاغهای مشاهده شده سیاه بودند و نیز اینکه همه کلاغها سیاه نیستند، در این صورت هیچ تناقضی لازم نمی آید. استقراء را نمی توان صرفاً بر مبنایی منطقی توجیه کرد.
مثالی جالبتر و تا حدی خشونت آمیز که این دقیقه را آشکارتر می کند داستان بوقلمون استقراءگری برتراند راسل است. این بوقلمون در اولین بامداد حضور خود در مرغداری ملاحظه کرد که در ساعت نه صبح به او غذا دادند. با این حال چون استقراءگرای خوبی بود در قضاوت و نتیجه گیری تعجیل نکرد. او منتظر شد تا مشاهدات زیادی از این که در ساعت نه صبح تغذیه می شود گردآوری کند، و این مشاهدات را تحت اوضاع مختلف وسیعی، در چهارشنبه ها و پنج شنبه ها، در روزهای گرم و روزهای سرد، در روزهای بارانی و روزهای خشک، انجام داد. هر روز گزاره مشاهدتی دیگری به فهرست خود اضافه کرد. سرانجام وجدان استقراءگرای او رضایت داد و دست به استنباطی استقرائی زد و نتیجه گرفت که: «من همیشه در ساعت نه صبح تغذیه می شوم». افسوس که معلوم شد این نتیجه به صورت قاطعی غلط است، زیرا شب کریسمس به جای اینکه تغذیه شود گلویش بریده شد. استنباطی استقرائی با وجود مقدمات صادق منتهی به نتیجه ای کاذب گردید.
اصل استقراء را نمی توان صرفاً با توسل به منطق تصدیق کرد. با این نتیجه، به نظر می رسد که استقراءگرا، مطابق نظر خود، ناچار است نشان دهد چگونه اصل استقراء را می توان از تجربه اخذ کرد. اخذ اصل استقراء از تجربه بدین شرح است: مشاهده شده که استقراء در موارد متعددی به کار گرفته شده است. برای مثال، قوانین فیزیک نور که به واسطه استقراء از نتایج آزمایشی اخذ شده اند در موارد متعددی در طراحی آلات و ابزار بصری به کار رفته اند به نحوی که کارکردشان توأم با موفقیت بوده است. به علاوه، قوانین حرکت سیارات، که از مشاهده موقعیتهای اجرام آسمانی اخذ گردیده اند، برای پیش بینی وقوع خسوف و کسوف به طور موفقیت آمیزی که استخدام گرفته شده اند. می توان بر این، فهرست کثیری از تبیینها و پیش بینیهای موفق دیگری را افزود که به مدد قوانین و نظریه های علمی که استقرائاً اخذ شده اند، صورت پذیرفته است. بدین طریق اصل استقراء توجیه می-شود.
همان گونه که دیوید هیوم در اواسط قرن هجدهم به طور قطعی نشان داد، توجیه فوق به هیچ وجه قابل قبول نیست. این برهان متضمن دور است زیرا خود متوسل به همان استدلال استقرائی می شود که اعتبار آن نیاز به توجیه دارد. برهانی که برای توجیه استقراء اقامه شده بدین شکل است:
اصل استقراء در موقع م1 موفقیت آمیز بود.
اصل استقراء در موقع م2 موفقیت آمیز بود، و قس علی هذا.
اصل استقراء همیشه موفقیت آمیز است.
در اینجا گزاره ای کلی حاکی از اعتبار اصل استقراء از تعدادی گزاره جزئی که خبر از کامیابی آناصل در گذشته می دهند، استنباط شده است. بنابراین، این برهان، استقرائی است و از این رو نمی تواند مورد استفاده توجیه اصل استقراء قرار گیرد. ما نمی توانیم از استقراء سود جسته استقراء را توجیه کنیم. این مشکل توجیه استقراء همان است که در سنت فلسفی «مساله اسقراء» نام گرفته است.
بنابراین، به نظر می رسد که موضع استقراءگری سطحی دچار اشکال شده است. دعوی افراطی استقراءگرایان که تمام معارف باید به واسطه استقراء از تجربه اخذ شود اصل استقراء را، که اساس نظر ایشان است، نفی می کند.
علاوه بر دور موجود در توجیه اصل استقراء، این اصل به صورتی که ما بین کرده ایم دچار نارساییهای دیگری است. این نقصیه ها از ابهامی که در شروط «کثرت» و «تنوع» مشاهدات نهفته است سرچشمه می گیرند.
چند مشاهده، کثیر محسوب خواهد شد؟ یک میله فلزی چند بار باید حرارت داده شود تا بتوان نتیجه گرفت که میله فلزی همیشه پس از حرارت منبسط می شود؟ آیا ده بار و یا صد بار کافی است؟ پاسخ به این سؤال هر چه باشد می توان نمونه هایی برشمرد که درباره ضرورت تعیین تعداد ثابتی از مشاهدات تردید ایجاد می کند؟ برای توضیح این مطلب اشاره می کنم به واکنش شدید عمومی علیه جنگ اتمی که در اواخر جنگ جهانی دوم، پس از پرتاب اولین بمب اتمی در هیروشیما نمایان شد. این واکنش مبتنی بر درک این واقعیت بود که به کارگیری بمبهای اتمی کشتار و تخریب وسیع و صدمات انسانی فوق العاده ایجاد خواهد کرد؛ و با این حال، این اعتقاد عمومی فقط براساس یک مشاهده ناگهانی گذاشته شده است. اضافه بر این، استقراءگرای بسیار سرسختی می-خواهد که دست خود را بارها در آتش بگذارد تا نتیجه بگیرد که آتش می سوزاند. در مواردی این نچنین، شرط مشاهدات متعدد به نظر نامناسب می آید. در مواقعی دیگر، این ضابطه مقبولتر به نظر می رسد. برای مثال، تصور قدرت فوق طبیعی برای یک فال بین، آن هم تنها براساس یک پیش بینی صحیح، موجه نخواهد بود. همچنین، برقراری ارتباط علی بین سیگار کشیدن و سرطان ریه، براساس مشاهده تنها یک مورد سرطان ریه در بدن سیگارکشی حریص، توجیه بردار نیست. «گمان می کنم از این مثالها روشن شده باشد که اگر بنا باشد اصل استقراء راهنمایی برای استنتاج مجاز علمی باشد در این صورت شرط «کثرت» مشاهدات باید با قدری تفصیل مورد تحدید و تقیید قرار گیرد. (6)»
نظرگاه استقراءگرای سطحی هنگامی متزلزلتر می شود که درباره شرط «تنوع» مشاهدات موشکافی شود. چه چیز به منزله تنوع مهم شرایط محسوب می شود؟ برای مثال، هنگام کاوش نقطه جوش آب، آیا باید فشار را تغییر دهیم، یا خلوص آب، یا روش حرارتی و یا زمان انجام آزمایش را؟ پاسخ به دو سؤال اول مثبت، و به دو سؤال دوم منفی است. اما این پاسخها برچه اساسی استوارند؟ این سؤال مهمی است زیرا فهرست تغییرات را می توان با افزایش تنوع، از قبیل رنگ ظرف، هویت آزمایشگر، محل جغرافیایی و غیره، به طور نامحدودی بسط داد. مادامی که نتوانیم چنین تنوعهای «زاید» را حذف کنیم تعداد مشاهدات لازم برای استنباط استقرائی مجاز بی نهایت زیاد خواهد شد. بنابراین، برچه مبنایی می توانیم تعداد زیادی از گوناگونیها را زاید محسوب کنیم؟ به نظر من پاسخ به اندازه کافی روشن است. تمییز تنوع مهم از زاید با تکیه بر معرفت نظری ما از وضعیت تحت بررسی و از انواع مکانیسمهای فیزیکی موثر انجام می گیرد، لکن پذیرفتن این نکته مستلزم قبول این دقیقه است که نظریه پیش از مشاهده نقشی اساسی ایفا می کند. استقراءگرای سطحی نمی تواند این دقیقه را بپذیرد. با این حال، ادامه این احتجاجات به انتقادات دیگری از موضع استقراءگرایی منتهی می شود که آن را به فصل بعدی تخصیص داده ام. در اینجا فقط اشاره کردم که شرط «تنوع» حالات و وضعیتها در اصل استقراء مشکلاتی جدی برای استقراءگرایان ایجاد می کند.
• احتمالات به داد می رسد! راهی برای مقابله با انتقادها
7- برای رفع بعضی از انتقادات بخش قبلی، می توان موضع افراطی استقراءگرای سطحی را به شیوه نسبتاً ساده-ای تعدیل کرد. برهان موضع تعدیل یافته نوعاً بدین شکل است.
ما نمی توانیم به صرف مشاهده مکرر طلوع هر روزه خورشید صد در صد مطمئن باشیم که خورشید همواره طلوع خواهد کرد (در واقع در قطب شمال و جنوب روزهایی هست که خورشید طلوع نمی کند). ما نمی توانیم صد در صد مطمئن باشیم که سنگ بعدی را که رها می کنیم به طرف بالا «سقوط» نخواهد کرد. اگر چه نمی توان صدق کامل تعمیمهای حاصل از استقراءهای مجاز را تضمین کرد، این تعمیمها احتمالاً صادقند. بسیار متحمل است که در پرتو شواهد موجود خورشید همیشه در سیدنی طلوع کند، و سنگها پس از رها شدن به طرف پایین سقوط کنند. معرفت علمی، معرفتی اثبات شده نیست، لکن معرفتی است که احتمالاً درست است. هرقدر تعداد مشاهدات تشکیل دهنده اساس استقراء بیشتر باشد، و هرچه تنوع وضعیت مشاهدتی وسیعتر باشد، احتمال اینکه تعمیمهای مأخوذ صادق باشند بیشتر می شود.
اگر شکل اصلاح شده استقراء را برگزینیم، در آن صورت اصل استقراء احتمالی جایگزین اصل استقراء پیشین خواهد شد. صورت احتمالی اصل استقراء تقریباً بدین شکل خواهد بود: «اگر تعداد زیادی الف در شرایط متنوع وسیعی مشاهده شوند، و اگر تمام الف های مشاهده شده بدون استثنا خاصه ب را داشته باشند، در این صورت تمام الف ها احتمالا دارای خاصه ب هستند».
این صورتبندی جدید نیز مساله استقراء را حل نمی کند. اصل تعدیل یافته در صورت جدیدش هنوز هم یک گزاره کلی است. اصل تعدیل شده که بر اساس تعداد محدودی موارد موفقیت آمیز بنا شده است دلالت دارد براینکه تمام موارد اطلاق اصل استقراء به نتیجه های کلی خواهد انجامید که احتمالاً صحت دارند. هرگونه تلاش جهت توجیه صورت احتمالی اصل استقراء یا توسل به تجربه دچار همان نقصیه ای خواهد بود که تلاش جهت توجیه آن در شکل اصلی اش. این توجیه از همان نوع استدلالی بهره می جوید که خود نیازمند توجیه است.
حتی اگر بتوان اصل استقراء را در شکل احتمالی آن توجیه کرد، مسائل بیشتری گریبانگیر استقراءگرای محتاطتر ما می شود. این مسائل بیشتر مربوط به مشکلاتی است که هنگام تعیین میزان احتمال قانون یا نظریه ای با توجه به قراین مشخص، با آن مواجه می شویم. ممکن است به طور شهودی قابل قبول به نظر آید که به همان اندازه که مویدات مشاهدتی قانونی کلی افزایش می یابد احتمال صدق آن نیز افزوده می شود، لکن امری شهودی تاب تفحص و تدقیق ندارد. مطابق نظریه استاندارد احتمالات، طرح هر شکلی از استقراء که بتواند از صفر شدن احتمال گزاره های کلی مربوط به این جهان، صرف نظر از مقدار و میزان قراین مشاهدتی، اجتناب ورزد بسیار مشکل خواهد بود. برای روشن شدن این مطلب، آن را به زبانی غیر فنی توضیح می دهیم. شواهد مشاهدتی شامل تعداد محدودی گزاره های مشاهدتی است، در صورتی که گزاره های کلی مدعی خبر دادن از بی نهایت وضعیتهای ممکن است. بنابراین، احتمال صدق تعمیم کلی برابر است با مقداری معین تقسیم بر بی نهایت. جواب این تقسیم، هر قدر هم که تعداد گزاره های مشاهدتی که قراین ما را تشکیل می دهند، افزایش یابد، همواره صفر خواهد بود.
نسبت دادن احتمالات به قوانین و نظریه های علمی در پرتو قراین معین، برنامه پژوهشی فنی مفصلی را ایجاد کرده که ظرف چند دهه گذشته استقراءگرایان با جدیت تمام آن را دنبال کرده و توسعه داده اند. اینان زبانهای مصنوعی به وجود آورده اند که بدان وسیله نسبت دادن احتمالات تک مقداری و غیر صفر به تعمیمها را ممکن ساخته است، لکن این زبانها به قدری محدود شده اند که مشتمل بر هیچ تعمیم کلی نیستند، به طوری که با زبان علم بسیار بیگانه اند.
راه دیگری که برای حفظ مسلک استقراءگرایی اندیشیده شده متضمن عدم نسبت دادن احتمالات به قوانین و نظریه های علمی است. به جای آن، به احتمال صدق هر یک از پیش بینیای توجه شده است. طبق این رویکرد، هدف علم، برای مثال، تعیین احتمال طلوع فردای خورشید است و نه تعیین احتمال اینکه خورشید همیشه طلوع خواهد کرد. از علم انتظار می رود بتواند تضمین کند که پلی که با طرحی ویژه ساخته شده است فشارهای مختلف را تحمل می کند و فرو نمی ریزد، نه اینکهتمام پلهای آن طرح قابل اطمینان هستند. دستگاههای
مطابق نظر استقراء گرایان سطحی، معرفت علمی به وسیله استقراء از بنیاین مطمئنی که به واسطه مشاهده به دست آمده ساخته می شود.
[محاسباتی] چندی حول این محول تکوین یافته اند تا مقدار احتمال پیش بینیهای منفرد را محاسبه کنند.
دو ایراد این گونه دستگاهها را در اینجا ذکر می کنیم. اولاً، این تصور که مقصود از علم تولید مجموعه ای از پیش بینیهاست، و نه یافتن معرفت به شکل دستگاهی از گزاره های کلی، خلاف شهود و وجدانیات عادی ماست. ثانیاً، حتی اگر هدف علم را محدود به پیش بینیها کنیم می توان استدلال کرد که نظریه های علمی، و در نتیجه قضایای کلی، به طور محتوم در تخمین احتمال موفقیت پیش بینیها به کار می آیند. برای مثال، می توانیم بگوییم که تا حدودی محتمل است- به معنای غیر فنی و شهودی محتمل- که یک سیگارکش حرفه ای از سرطان ریه خواهد مرد. شواهد موید این سخن به ظاهر یافته های آماری است، لکن چنانچه نظریه ای معقول و تأیید شده وجود داشته باشد که مستلزم رابطه ای علی بین سیگار کشیدن و سرطان ریه باشد، احتمال شهودی ما را به طور قابل توجهی افزایش خواهد داد. به همین ترتیب، اگر معرفت ما از قوانین حاکم بر رفتار منظومه شمسی منظور شود تخمین احتمال اینکه فردا خورشید طلوع خواهد کرد افزایش می یابد. اما اینکه احتمال درستی پیش بینیها به نظریه ها و قوانین کلی متکی است، تلاش استقراءگرایان را برای تعیین مقداری برای احتمال پیش بینیهای منفرد که صفر نباشد، بی ثمر می سازد. هرگاه گزاره های جهانشمول به نحو موثری مورد استفاده قرار احتمال درستی پیش بینیهای منفرد صفر خواهد شد.
• پاسخهای ممکن به مساله استقراء چیست؟
8- با توجه به مسأله استقراء و مسائل مربوط به آن، استقراءگرایان برای تبیین علم، به مثابه مجموعه ای از گزاره ها که می توان صدق یا صدق احتمالی شان را با توجه به قراین معین اثبات کرد، با مشکلات پی درپی مواجه شده اند. هر تدبیری که برای دفع شبهه ای یا رفع انتقادی اندیشیده اند آنها را از هرگونه تصور و تلقی شهودی راجع به نهاد پرتکاپو و شوق انگیز علم دورتر رانده است. کاوشهای تخصصی آنها در حوزه نظریه احتمالات موجب پیشرفتهای درخور توجهی شده، لیکن در گشودن روزنه های معرفت زای جدید به چیستی علم بی نتیجه مانده و اندیشه ورزیهای آنها رو به زوال نهاده است.
پاسخهای چندی به مسأله استقراء می توان دادکه یکی از آنها شکاکانه است. ما می توانیم ابتنای علم بر استقراء و هم برهان هیوم را که استقراء نمی تواند با توسل به منطق و تجربه تصدیق شود بپذیریم، و نتیجه بگیریم که علم را نمی توان به طور عقلانی توجیه کرد. هیوم خود موضعی از این نوع را برگرفت وی معتقد بود که عقیده به قوانین و نظریه ها چیزی بیش از عادات روانشناختی، که در نتیجه تکرار مشاهدات مربوط به دست آمده اند، نیست.
پاسخ دوم عبارت است از سست کردن این شرط استقراءگرایان که تمام معارف غیر منطقی باید از تجربه اخذ شوند، و نیز اقامه براهین دیگری برای توجیه اصل استقراء با این حال، «سملم» فرض کردن اصل استقراء، یا چیزی شبیه آن، قابل قبول نیست. آنچه را مسلم انگاشته ایم بستگی وثیقی به تربیت، پیشداوریها و فرهنگ ما دارد و از این رو نمی تواند راهنمای قابل اعتمادی به آنچه معقول است باشد. برای بسیاری از تمدنها در مراحل مختلف تاریخ مسلم بود که زمین مسطح است. قبل از انقلاب علمی گالیله و نیوتن، مسلم بود که برای حرکت یک جسم، وجود نیرو یا نوعی علت لازم است. این امر ممکن است برای بعضی از خوانندگان این کتاب هم که فیزیک نمی دانند مسلم به نظر آید، لکن غلط است. اگر قرار است معقولیت اصل استقراء رامورد دفاع قرار دهیم باید استدلال پیچیده تری جستجو کنیم، نه اینکه به بدیهی بودن آن متوسل شویم.
راه حل سوم برای مسأله استقراء عبارت است از اینکه ابتنای علم بر استقراء را انکار کنیم. اگر بتوان اثبات کرد که علم شامل استقراء نمی شود، از مسأله استقراء پرهیز کرده ایم. ابطالگرایان، به ویژه کارل پاپر، این امر را وجهه همت خود قرار داده اند.
• آیا نظریه ها می توانند به مشاهدات تکیه کنند؟
9- ملاحظه کردیم که مطابق نظر استقراءگرایان سطحی، مشاهدات دقیق و بدون پیشداوری، اساس وثیقی به دست خواهد داد که می توان از آن معرفت علمی احتمالاً صادق، اگر نگوییم صادق، اخذ کرد. در فصل پیشین، با اشاره به مشکلات مربوط به هر گونه توجیه استدلال استقرائی که در استخراج نظریه ها و قوانین علمی از مشاهدات دخیلند، این موضع را مورد نقّادی قرار دادیم. پاره ای از مثالها بر وجود زمینه های مثبتی دلالت داشتند که قابلیت اعتماد ادعا شده استدلال استقرائی را در بوته تردید می افکند با این همه، این براهین موجب ابطال قطعی استقراءگرایی نمی شود، به ویژه که بسیاری از نظریه های رقیب در علم با مشکلی مشابه مواجه هستند(7). در این فصل، این تصور را که معرفت علمی به کمک استقراء از مشاهدات اخذد می شود وامی نهیم و ایرادی جدی تر را لحاظ می کنیم که متوجه مفروضات استقراءگرایان درباره منزلت و نقش مشاهدات است.
از دیدگاه استقراءگرایان سطحی دو فرض مهم درباره مشاهده وجود دارد: اول اینکه علم با مشاهده آغاز می-شود، دیگر اینکه مشاهده اساس وثیقی فراهم می کند که می توان از آن معرفت به دست آورد. در فصل حاضر، هر دو فرض به شیوه های گوناگون مورد نقّادی قرار خواهد گرفت و به دلایل متفاوت رد خواهد شد، اما پیش از آن، شرحی از مشاهده که به گمانم منصفانه است بگوییم در عصر جدید عمومیت داردو به موضع استقراءگرایی سطحی مقبولیت می بخشد، عرضه خواهم کرد.
• تلقی رایج از مشاهده چیست؟
10- به سبب آنکه حس بینایی در پژوهشهای علمی وسیعتر از دیگر حواس مورد استفاده قرار می گیرد، و نیز به علت سهولت، بحث خود را در مشاهده به حوزه بینایی منحصر می کنم. در اغلب این موارد، می توان به راحتی بحث را در قالب دیگری طرح کرد، به طوری که قابل اطلاق به سایر حواس باشد. می توان دیدن را بدین نحو ساده و عمومی توصیف کرد: مهمترین اجزاء چشم انسان عدسی و شبکیه است. شبکیه همچون پرده ای عمل می کند که تصاویر اشیاء خارجی بر آن منعکس می شود. پرتوهای نور از شیء مورد نظر از طریق محیط میانی به عدسی عبور می کند. این پرتوها به وسیله ماده عدسی به نحوی منکسر می شوند که کانون آنها بر روی شبکیه قرار می گیرد و بدین صورت تصویری از شیء دیده شده ایجاد می شود. تا اینجا، عملکرد چشم شباهت بسیاری به دوربین دارد؛ لیکن در نحوه ضبظ تصویر نهایی تفاوت بزرگی وجود دارد. رشته اعصاب بینایی از شبکیه به غشای مرکزی مغز می رسد. این رشته از اعصاب اطلاعات مربوط به تابش نور بر مناطق مختلف شبیکه را حمل می کنند. ضبط این اطلاعات توسط مغز انسان همان است که به دیدن شیء توسط مشاهده گر تعبیر و گفته می شود این دو با هم تناظر دارند. البته جزئیات بیشتری را می توان به این توصیف ساده افزود لکن شرح ارائه شده تصور و مفهوم کلی را در بر می گیرد.
این وصف از مشاهده متضمن دو نکته اساسی برای استقراء گرایان است: اولاً، تا آنجا که خواص جهان خارجی توسط مغز در عمل دیدن ضبط می شود انسان مشاهده گر دسترسی کمابیش مستقیمی به آن خواص دارد. ثانیاً، دو مشاهده گر عادی که شیء یامنظره واحدی را از یک مکان مورد مشاهده قرار دهند هر دو همان چیز را خواهند «دید». مجموعه همانندی از پرتو نور به چشم هر دو مشاهده گر برخورد خواهد کرد و بر شبکیه عادی آنان به وسیله عدسیهای عادی چشمشان به کانون آورده می شود و تصاویر مشابهی را ایجاد می کند. سپس اطلاعات مشابه از طریق رشته اعصاب بصری عادی شان به مغز هر دو مشاهده گر انتقال می یابد و «دیدن» آن شیء واحد را برای هر دو مشاهده گر موجب می شود.
این دو نکته را در بخش بعدی مستقیماً مورد نقد قرار خواهیم داد. در بخشهای بعدی موضع استقراءگرایان را درباره مشاهده، در تردید بیشتر و کارسازتری خواهیم افکند.
• تجارب بصری توسط تصاویر منقوش بر شبکیه تعیین نمی شوند!
11- قراین بسیاری نشان می دهد تجربه ای که مشاهده گران هنگام مشاهده شیء کسی می کنند صرفاً توسط اطلاعاتی که به شکل نور به داخل چشم می رود، تعیین نمی گردد. همچنین، این تجارب صرفاً توسط تصاویر منقوش بر شبکیه مشاهده گران ایجاد نمی گردد. دو مشاهده گر معمولی که به شیء واحدی از مکان مشترک و تحت شرایط فیزیکی یکسان نظر می افکنند ضرورتاً تجارب بصری همانندی ندارند، حتی اگر تصاویر ایجادشده بر شبکیه هایشان عملاً همانند باشد. این سخن که ضرورت ندارد دو مشاهده گر یک چیز واحد را «ببینند» حاوی نکته مهمی است. به قول نوروود آر. هنسون(8): «برای دیدن، چیزهای بیشتری از آنچه با چشم برخورد می کنند، وجود دارد». چند مثال ساده این نکته را روشن خواهد کرد.
در اولین نگاه اغلب ما تصویر پلکانی را می بینیم که سطح فوقانی پله های آن قابل رؤیت است. اما این تنهاشکلی نیست که می توان دید. می توان بدون مشکل پلکان را به نحوی دید که سطح تحتانی پله هانیز قابل رؤیت باشد. بعلاوه، اگر برای مدتی به تصویر نگاه شود، عموماً به طور غیر ارادی چنین ملاحظه خواهد شد که آنچه دیده می شود مکررا از پلکانی که از بالا نگاه می شود به پلکانی که از پایین دیده می شود و بالعکس، در حال تغییر است. و با این حال، به نظر فرض مقبولی می آید که تصویر نقش بسته بر شبکیه تغییر نمی کند زیرا شیء مورد نظر مشاهده گر همچنان بدون تغییر می ماند. به نظر می رسد که دیده شدن تصویر آن شکل به صورت پلکانی از بالا یا پایین بستگی به چیزی غیر تصویر ایجاد شده بر شبکیه بیننده دارد. تردید دارم که کسی از خوانندگان این کتاب، ادعای مرا درباره اینکه آن شکل شبیه نوعی پلکان است مورد سؤال قرار دهد. با این حال، نتایج آزمایشهای انجام شده در مورد افراد بعضی از قبایل افریقایی که فرهنگشان شامل عادت کشیدن اشیاء سه بعدی به وسیله تجسم منظره ای دو بعدی نبوده است، نشان می دهد. که افراد آن قبایل شکل 3 را رشته ای دو بعدی از خطوط دیده اند، نه یک پلکان. تصور می کنم ماهیت تصاویر ایجاد شده بر شبکیه مشاهده گران بالنسبه مستقل از فرهنگشان است. به علاوه، می توان نتیجه گرفت که تجارب ادراکی(9) مشاهده گران در عمل دیدن منحصراً به وسیله تصاویر ایجاد شده بر شبکیه آنان تعیین نمی گردد. این نکته توسط هنسون مطرح و با چند مثال روشن شده است(10).
آنچه یک مشاهده گر می بیند، به عبارت دیگر تجربه بینایی مشاهده گر هنگام نگاه کردن به شیء تا حدی به تجارب گذشته، معرفت و انتظارات وی بستگی دارد. به دو مثال ساده برای روشن شدن این نکته خاص توجه کنیم.
در آزمایش مشهوری، تعدادی ورق بازی برای مدت کوتاهی به عده ای نشان داده شد و سپس از آنان خواسته شد که ورقهای ملاحظه شده را از میان تمام ورقها پیدا کنند. هنگامی که یک دسته ورق معمولی مورد استفاده قرار گرفت آزمایش شوندگان باموفقیت زیادی این کار را انجام دادند. اما هنگامی که ورقهای خلاف معمول، چون آس پیک قرمز، به کار گرفته شد در ابتدا تقریباً تمام آزمایش شوندگان چنین ورقهایی را در وهله اول به غلط ورقهای معمولی تشخیص دادند. آنان آس پیک قرمز را آس خشت معمولی یا آس پیک معمولی می دیدند. انطباعات انفسی(11) که برای مشاهده گران حاصل می شد تحت تاثیر انتظاراتشان قرار می گرفت. هنگامی که بعد از مدتی سردگمی، آزمایش شوندگان متوجه شدند، و یا به ایشان گفته شد که در دسته ورق، کارتهای غیر معمول وجود دارد مشکلی برای یافتن صحیح ورقهای نشان داده شده، اعم از غیر معمول یا عادی، نداشتند. تغییر در آگاهی و انتظارات اینان مقارن شد با تغییر در آنچه می دیدند، اگرچه آنها هنوز همان اشیاء فیزیکی را می-نگریستند.
مثال دیگر معمای تصویر کودکان است که در آن کودکان باید چهره انسانی را از لابه لای شاخ و برگ یک درخت پیدا کنند. در اینجا آنچه دیده می شود، یعنی انطباع انفسی حاصل شده توسط شخصی که به تصویر نگاه می کند، ابتدا به درختی با تنه، شاخه ها و برگها تناظر دارد، اما به محض اینکه صورت انسان تشخیص داده می شود انطباع انفسی تغییر می کند. آنچه که یک زمان برگها و شاخه های یک درخت دیده می شد، اکنون چهره یک انسان دیده می شود. در این مثال نیز، قبل و بعد از حل معما به همان شیء فیزیکی نگاه می شده است، و به احتمال قوی تصویر ایجاد شده بر شبکیه مشاهده گر در لحظه حل معما و کشف چهره انسان تغییر نمی کند و اگر مشاهده گری که یک بار معما را حل کرده است پس از گذشت زمانی تصویر را نگاه کند به راحتی چهره انسان را مجدداً خواهد دید. در این مثال، آنچه مشاهده گر می بیند متاثر ازمعرفت و تجربه اش است.
ممکن است سوال شود این مثلاهای تصنعی چه ارتباطی به علم دارند؟ در جواب می گوییم می توان از تحقیقات علمی نیز مثالهایی آورد که بر همان نکته دلالت دارد. بدین معنا که آنچه مشاهده گران هنگام نگاه کردن به شیء یا منظره ای می بینند و تجارب انفسی ای که به دست می آورند صرفاً توسط تصاویر منقوش بر شبکیه آنان تعیین نمی گردد، بلکه به تجربه، معرفت، انتظارات و وضعیت عمومی درونی مشاهده گر نیز بستگی دارد. متخصصانه دیدن به وسیله تلسکوپ یا میکروسکوپ نیاز به آموزش دارد، و رشته های نامنظم لکه های روشن و تیره که یک مبتدی مشاهده می کند با منظره مفصلی که مشاهده گر متبحر می تواند ببیند تفاوت دارد. هنگامی که گالیله برای اولین بار تلسکوپ را به عنوان وسیله ای برای کاوش افلاک مطرح کرد، این نکته باید موثر افتاده باشد. احتیاط رقبای گالیله در پذیرفتن پدیدارهایی از قبیل اقمار مشتری که گالیله می دید، نه به علت پیشداوری بلکه تاحدی باید به دلیل مشکل اساسی «دیدن» با تلسکوپهایی باشد که نهایتاً بسیار ابتدایی بود.
مایکل پولانی(12) در توصیف تغییرات تجربه ادراکی دانشجویان پزشکی که می آموزند تشخیص بیماری را با بررسی تصویر اشعه ایکس انجام دهند، می گوید:
یک دانشجوی پزشکی را در نظر بگیرید که در حال گذراندن دوره تشخیص بیماریهای ریوی به وسیله اشعه ایکس است. وی در اتاق تاریکی آثار سایه گونه ای بر صفحه فلورسنت که مقابل سینه بیمار است می بیند، و اظهارات رادیولوژیست به دستیارانش را راجع به ویژگیهای مهم این سایه ها به زبانی تخصصی می شنود. در ابتدا، دانشجو کاملاً گیج می شود زیرا وی در عکس اشعه ایکس از سینه فقط سایه های قلب و دنده ها، و تعدادی لکه-های عنکبوت مانند را میان آنها می بیند. به نظر می رسد که متخصصین راجع به ابداعات تصورشان افسانه می سازند. او هنوز هیچ یک از چیزهای مورد گفتگوی آنان را نمی تواند ببیند. سپس بعد از چندهفته شنیدن مداوم صحبتها و بررسی دقیق تصاویر جدید از موارد گوناگون، فهمی موقتی(13) پیدا می کند. تدریجاً دنده ها را فراموش کرده شروع به دیدن ریه ها می کند و سرانجام اگر آگاهانه پشتکار به خرج دهد منظره ای سرشار از جزئیات مهم چون گوناگونیهای فیزیولوژیک و تغییرات آسیب شناختی زخمها و عفونتهای مزمن و علایم بیماری حاد، بر وی مکشوف می گردد. ولی اکنون وارد دنیای جدید شده است. او هنوز فقط بخشی از آنچه متخصصین می توانند ببینند را می بیند، لکن اکنون تصاویر و اظهارات ایشان درباره آنها به طور قطع برایش مفهوم پیدا کرده است(14).
پاسخ رایج به ادعای من درباره مشاهده، که با انواع مثالها تایید شده است، این خواهد بود که مشاهده گرانی که به یک منظره و از یک مکان نگاه می کنند یک چیز را می بیند، لکن تفسیرشان از آنچه می بینند متفاوت است. من این نظر را مورد مناقشه قرار می دهم. تا آنجا که به ادراک(15) مربوط می شود تنها چیزهایی که مشاهده-گر با آنها تماس مستقیم و بلا واسطه دارد تجارب اوست. این تجارب به طور یکسان و لایتغیر حاصل نمی شوند بلکه به نسبت انتظارات و معرفت مشاهده گر تغییر می کنند. آنچه وضعیت فیزیکی مورد مشاهده به طور یکسان فراهم می کند تصویر روی شبکیه چشم مشاهده گر است، لکن مشاهده گر ارتباط ادراکی مستقیم با آن تصاویر ندارد. هنگامی که استقراءگرایان سطحی و بسیاری از تجربه گرایان مفروض می گیرند که چیزی یکسان در تجربه حاصل می شود که می توان به انحاء مختلف تعبیر کرد، بدون برهان و علی رغم وجود قراین بسیار که دلالت بر خلاف آن دارد بر این گمان رفته اند که تناظری(16) طابق النعل میان تصاویر منقوش بر شبکیه و تجارب ذهنی که هنگامی دیدن داریم، وجد دارد، آنها بر تشبیه دوربین عکاسی، بیش از حد تکیه کرده اند.
اکنون می خواهیم مدعایم را تحدید کنم، مبادا پنداشته شود برای چیزی بیش از آنچه مرادم است استدلال می-کنم. اولاً، به طور مسلم ادعا نمی کنم که علتهای فیزیکی تصاویر منعکس بر شبکیه ما هیچ ارتباطی با آنچه که می بینیم ندارند. ما نمی توانیم هر آنچه را که مایل هستیم ببینیم، با این حال، ضمن اینکه تصاویر منقوش بر شبکیه ما بخشی از علت آنچه را که می بینیم تشکیل می دهد، بخش بسیار مهم دیگر از علت، توسط وضعیت درونی ذهن یا مغز ما ایجاد می شود، که این به وضوع بستگی به تربیت فرهنگی، دانش و انتظارات ما و غیره دارد و صرفاً توسط خواص فیزیکی چشم ما و شیء موردمشاهده تعین نخواهد یافت. ثانیاً، آنچه ما تحت شرایط بسیار گوناگون در وضعیتهای مختلف می بینیم نسبتاً ثابت باقی می ماند. بستگی آنچه می بینیم به حالات ذهن یا مغز ما آنقدر حساس و مستقیم نیست که ارتباط و تفاهم بین انسانها، و کاوشهای علمی را غیر ممکن سازد. ثالثاً، تمام مثالهای نقل قول پیش، بر این معنا که تمام مشاهده گران چیز واحدی را می بینند دلالت دارد. من می پذیرم، و در سراسر این کتاب چنین فرض شده که دنیای واحد یکتای فیزیکی و مستقل از مشاهده گران وجود دارد. بنابراین، هنگامی که مشاهده گرانی چند به تصویری، ابزاری، تیغه شیشه ای میکروسکوپی یا هر چیز دیگری نگاه می کنند، به یک معنا همه آنها با چیز واحدی مواجه هستند و به همان چیز نگاه می کنند و بنابراین به تعبیری، چیز واحدی را «می بینند»، لکن نمی توان نتیجه گرفت که آنان تجارب ادراکی همانند دارند. در اینکه آنها همان چیز را نمی-بینند معنای بسیار مهمی نهفته است و بر اساس همین معنای آخرین است که نقد من از موضع استقراءگرایی بنا شده است.
• گزاره های مشاهدتی دربردارنده نظریه هستند!
12- حتی اگر همه مشاهده
صدق گزاره های مشاهدتی را هر مشاهده گری می تواند با به کارگیری حاسه های معمولی خود اثبات کند. هیچ عنصر شخصی و انفسی نباید اجازه دخالت پیدا کند. اعتبار گزاره های مشاهدتی که به نحو صحیح به دست آیند بستگی به سلیقه، عقیده، امید و انتظارات مشاهده گر نخواهد داشت.
گران در ادراک تجربه همانندی داشته باشند، باز هم ایرادات مهمی نسبت به موضع استقراءگرایان در مورد مشاهده باقی می ماند. در این بخش، به گزاره های مشاهدتی توجه می کنیم که بر تجارب ادراکی مشاهده گران مبتنی است و ادعا می شود توسط همین تجارب توجیه شده اند. مطابق تبیین استقراءگرایان از علم، اساس وثیقی که قوانین و نظریه های علمی بر آن بنا شده اند از گزاره های مشاهدتی همگانی ساخته شده است، نه از تجارب خصوصی انفسی یکایک مشاهده گران. برای مثال، واضح است چنانچه مشاهدات داروین در سفرش در بیگل(17) به تجارب شخصی وی محدود می ماند بر علم تاثیری نمی گذاشت. مشاهدات وی تنها وقتی به علم ربط یافتند که به شکل گزاره های مشاهدتی قابل استفاده و قابل تقّادی دانشمندان دیگر، صورتبندی(18) و ارائه گردیدند. تبیین استقراءگرایان بر آن است که گزاره های کلی به واسطه استقراء از گزاره های شخصیه اخذ می شوند. برهان استقرائی و قیاسی مشتمل بر روابط بین مجموعه های مختلفی از گزاره هاست، نه مشتمل بر روابط بین گزاره ها و تجارب ادراکی.
ممکن است فرض کنیم که مشاهده گران می توانند نوعی تجارب ادراکی را مستقیماً به دست آورند، لکن مسلماً گزاره های مشاهدتی این چنین نیستند. گزاره های مشاهدتی هستی های همگانی هستند که به زبان عام صورتبندی شده در برگیرنده نظریه هایی با درجات مختلف از کلیت و پیچیدگی هستند. به محض اینکه گزاره-های مشاهدتی به مثابه بنیاد استوار مزعوم علم مورد تامل قرار گیرد درخواهیم یافت که برخلاق ادعای استقراءگرایان، نوعی نظریه باید مقدم بر کلیه گزاره های مشاهدتی شده باشد، و گزاره های مشاهدتی همان اندازه خطا پذیرند که نظریه های مضمر در آنها، و بنابراین بنیان کاملاً وثیقی ایجاد نمی کنند و قوانین و نظریه های علمی بر آن بنا شوند.
من ابتدا این نکته را با مثالهای ساده و تا اندازه ای تصنعی نشان می دهم و سپس باذکر مثالهایی از علم و تاریخ آن، ارتباط آن را با علم تشریح می کنم.
این گزاره را ملاحظه کنید که معلمی ضمن اشاره به یک قطعه استوانه سفید رنگ در مقابل تخته سیاه اظهار می کند: «این یک قطعه گچ است». حتی این ابتدائی ترین نوع گزاره مشاهدتی متضمن نظریه و خطاپذیر است. نوعی تعمیم بسیار سطح پایین چون «قطعه های سفیدی که در کلاس درس نزدیک تخته سیاه یافت می شوند تکه-های گچ هستند» در این گزاره فرض شده است و البته ضرورتی ندارد این تعمیم درست باشد. امکان دارد معلم مثال ما اشتباه کرده باشد. ممکن است استوانه سفید مورد نظر یک تکه گچ نباشد، بلکه چیزی جعلی باشد که محصل با ذوقی از سر تفنن آن را به دقت ساخته و آنجا گذاشته است. معلم، یا هر کس دیگر، می تواند صدق گزاره «این یک قطعه گچ است» را مورد آزمون قرار دهد؛ لکن این مهم است که هر چه آزمایش دقیقتر باشد نظریه های بیشتری مورد استفاده واقع می شوند و به علاوه، یقین ممطلق هرگز حاصل نمی شود. برای مثال، چنانچه سخن معلم مورد تردید واقع شود وی می تواند استوانه سفید را روی تخته سیاه بکشد و ضمن اشاره به خط سفید روی تخته بگوید «دیدید که آن یک تکهگچ است». این پاسخ حاوی این فرض است که «گچ پس از کشیده شدن روی تخته سیاه اثر سفیدی از خود باقی می گذارد». ممکن است تشریح معلم با جواب متقابلی مواجه شود که علاوه بر گچ اشیاء دیگری نیز اثر سفیدی روی تخته سیاه به جا می گذارند. شاید، پس از اقدامات دیگر از قبیل تکه تکه کردن گچ و مجدداً جواب مشابهی دریافت کردن، معلم مصمم، متوسل به تجزیه شیمیایی آن شود. ولی استدلال می کند که از نظر شیمیایی گچ عمدتاً کربنات کلسیم است و بنابراین اگر در اسید فرو برده شود باید اکسید دو کربن حاصل شود. ولی آزمایش را انجام و نشان می دهد گاز به دست آمده که آب آهک را شیری رنگ رکرده اکسید دو کربن است. هر مرحله از این سلسله تلاشها برای استحکام بخشیدن به اعتبار گزاره مشاهدتی «این یک قطعه گچ است»، نه فقط متضمن توسل به گزاره های مشاهدتی بیشتر می شود، بلکه تعمیمهای نظری بیشتری را نیز به مدد می گیرد. آزمونی که نقطه پایانی اقدامات ما شد چند نظریه شیمیایی را شامل می شد (اثر اسیدها بر کربنات ها، اثر ویژه اکسید دو کربن بر آب آهک). بنابراین، به منظور اثبات اعتبار یک گزاره مشاهدتی لازم است متوسل به نظریه شویم، و هر چه وثاقت بیشتری برای اعتبار آن طلب شود، به همان میزان دانش نظری بیشتری باید به استخدام درآید. این شیوه با آنچه مورد نظر استقراءگرایان است تقابل مستقیم دارد. مطابق این نظر، برای اثبات صدق یک گزاره مشاهدتی مناقشه خیز به گزاره های مشاهدتی مطمئنتر، و شاید هم به قوانینی که به وسیله استقرا از آنها به دست آمده مراجعه می کنیم، نه به نظریه.
در زبان روزمره اغلب اتفاق می افتد که «گزاره مشاهدتی» به ظاهر غیر مساله داری غلط از آب در می آید زیرا به علت کذب نظریه مفروض در گزاره مشاهدتی، انتظاری ناکام می ماند. برای نمونه، عده ای کوهنورد در قله کوه مرتفعی ممکن است با اشاره به آتش درون چادر اظهار کنند: «برای دم کردن چای، آب به اندازه کافی داغ است»، و پس از چشیدن چای با تأسف متوجه شوند که اشتباه کرده بودند. نظرهی مفروض و اشتباه این است: آب جوشان برای دم کردن چای، به اندازه کافی داغ است. در صورتی که این نظریه درباره آب جوشان در ارتفاعات به دلیل پایین بودن فشار در این نواحی، صادق نیست.
در اینجا مثالهایی را که کمتر تصنعی اند و به فهم ماهیت علم مدد بیشتری می رسانند مورد ملاحظه قرار می-دهیم.
در زمان کپرنیک (قبل از اختراع تلسکوپ) مشاهدات دقیقی از اندازه ستاره زهره به علم آمد. همه ستاره-شناسان اعم از کپرنیکیها و دیگران گزاره «اندازه ستاره زهره، آن طور که از زمین دیده می شود، در طی سال تغییر محسوسی نمی کند» را عموماً براساس آن مشاهدات پذیرفته بودند. اندریاس اوسیاندر(19) که از معاصران کپرنیک بود راجع به این پیش بینی که اندازه زهره باید طی سال تغییر کند بر این باور بود که: «نتیجه ای است که با تجربه تمام اعصار مغایرت دارد» (20). با وجود ناسازگاری با نظریه کپرنیکی، و نیز بعضی از نظریه های رقیب که پیش بینی می کردند اندازه زهره باید طی سال به طور محصوصی تغییر کند، این مشاهده پذیرفته شد. با این حال، آن گزاره اکنون غلط پنداشته می شود. نظریه مضمن در گزاره مذکرو این بود که اندازه منابع کوچک نور ار می توان با چشم غیر مسلح به دقت اندازه گیری کرد. نظریه نوین می تواند تعلیل کند که چرا تخمین اندازه منابع کوچک نور به وسیله چشم نامسلح گمراه کننده است و چرا باید مشاهدات تلسکوپی را که نشان می دهد اندازه ظاهری زهره به مقدار قابل ملاحظه ای طی سال تغییر می کند، ترجیح داد. این مثال، به وضوح اتکای گزاره-های مشاهدتی بر نظریه، و بنابراین خطاپذیری آنها را نشان می دهد.
مثال دوم به الکتریسیته ساکن مربوط می شود. نخستین آزمایشگران این رشته پس از مشاهده چسبیدن تکه-های کوچک کاغذ به میله های برقدار گزارشهایی مبنی بر چسبناکی این میله ها عرضه کردند. مشاهدات دیگر مربوط به وازدگی میله های برقدار از یکدیگر بود. از دیدگاه جدید، آن گزارشهای مشاهدتی اشتباه بودند. مفاهیم غلطی که آن مشاهدات را ممکن می ساختند اکنون جای خود را به مفاهیم نیروی جاذبه و دافعه داده اند که از دور اثر می گذارند و بنابراین گزارشهای مشاهدتی کاملاً متفاوتی را نتیجه می دهند.
و بالاخره، دانشمندان جدید هیچ مشکلی در آشکار ساختن کذب گزاره ای که در دفتر یادداشت کپلر درستکار آمده ندارند. این گزاره که پس از رصدهایی به وسیله یک تلسکوپ گالیله ای تحریر شده بدین قرار است: «کره مریخ مربع و به شدت رنگین است(21)
در این بخش، استدلال کرده ام که استقراءگرایان به دو دلیل به خطا رفته اند. علم با گزاره های مشاهدتی آغاز نمی شود زیرا نوعی نظریه مقدم بر تمام گزاره های مشاهدتی است. گزاره های مشاهدتی از آن رو که خطا پذیرند، بنیاد استواری در اختیار نمی نهند که بتوان معرفت علمی را بر آنها بنا کرد. با این همه نمی خواهم ادعا کنم که بر اساس این دلایل می توان نتیجه گرفت که تمام گزاره های مشاهدتی باید وانهاده شوند زیرا خطا پذیرند. صرفاً بر این احتجاج می ورزم که نقشی که استقراءگرایان به گزاره های مشاهدتی در علم نسبت می دهند ناصحیح است.
• مشاهده و آژمایش به وسیله نظریه، هدایت می شود!
13- طبق نظر سطحی ترین استقراءگرایان، اساس معرفت علمی با مشاهداتی فراهم می آید که مشاهده گری بی-نظر و بی غرض انجام می دهد(22). اگر این نظر را موافق ظاهر آن تعبیر کنیم آن را مهمل و غیر قابل دفاع خواهیم یافت. برای توضیح این مطلب هاینریش هرتز(23) را در سال 1888 در حال انجام آزمایشی الکتریکی در نظر می-گیریم که وی را برای اولین بار موفق به تولید و یافتن امواج رادیویی می کند. اگر وی بخواهد در مشاهداتش کاملاً بی نظر باشد ناچار خواهد شد نه تنها نگارشهای وسایل مختلف سنجش برقی، وجود و عدم جرقه در مقاطع مختلف و حساس در مدارهای برقی، ابعاد مدار و غیره را ضبط کند، بلکه رنگ وسایل سنجش ابعاد آزمایشگاه، وضعیت هوا، اندازه کفشهایش و مجموعه ای از جزئیات «آشکارا نامربوط» را نیز باید ثبت کند. بی ربطی این جزئیات به علت نوع نظریه ای است مورد توجه هرتز بود و آژمونش وجهه همت وی قرار داشت (هرتز در این مورد خاص نظریه برقاطیسی(24) ماکسول را در بوته آزمون نهاده بود تا ببیند آیا می تواند امواج رادیویی پیش بینی شده به کمک آن نظریه را تولید کند).
مثال دوم ما مثالی فرضی است. تصور کنید که من دوست داشته باشم در پیشرفت فیزیولوژی انسانی یا کالبدشناسی مشارکت کنم و تصور کنید متوجه این مطلب شده ام که تحقیقات بسیار اندکی روی وزن نرمه گوش انسان انجام شده است. اگر بر این اساس، به مشاهده بسیار دقیق وزن نرمه گوش انسانهای مختلف پرداخته، انبوهی از مشاهدات را ضبط و دسته بندی کنم، فکر می کنم واضح بادش که هیچ کمک مهمی به علم نکرده ام. من فقط وقت خود را تلف خواهم کرد مگر اینکه نظریه ای طرح شده باشد که وزن نرمه گوش را با اهمیت ساخته باشد، از قبیل نظریه ای که وزن نرمه گوش را با ابتلای به سرطان به نحوی مرتبط سازد.
مثالهای پیشین باید نکته مهمی راجع به تقدم نظریه بر مشاهده آشکار کرده باشد. مشاهدات و آزمایشها به منظور آزمودن یا بهتر فهمیدن نظریه صورت می گیرند، و فقط مشاهداتی که برای آن منظور مناسب و مربوط تشخیص داده شوند باید ضبط و ثبت گردند. با این وصف، از آنجا که نظریه ها که مقوم معرفت علمی هستند، خود خطاپذیر و ناکاملند و رهنمودهایشان برای تمییز مشاهدات مربوط به پدیدار مورد تحقیق، ممکن است خطا باشد و باعث غفلت از عوامل مهمی شود. آزمایش هرتز که پیش از این به آن اشاره شد مثال خوبی در اختیار می نهد. یکی از عواملی که من آن را «آشکارا نامربوط» خواندم در واقع بسیار هم مربوط بود. یکی از نتایج نظریه تحت آزمون این بود که امواج رادیویی باید سرعتی برابر سرعت نور داشته باشند. هنگامی که هرتز سرعت امواج رادیویی را اندازه گیری کرد، بارها سرعت آنها را به مقدار چشمگیری متفاوت از سرعت نور یافت. او هرگز قادر به حل مساله نشد. تنها پس از مرگ وی بود که ریشه مساله واقعاً شناخته شد. امواج رادیویی منتشر شده از وسایلش به وسیله رادیوهای آزمایشگاه وی به طرف همان وسایل منعکس می شده، و در اندازه گیریها تاثیر می-گذاشته است. نتیجه این شد که ابعاد آزمایشگاه خیلی هم مربوط بود. پس نظریه های خطاپذیر و غیر کاملی که مقوم معرفت علمی هستند ممکن است مشاهده گر را به خطا افکنند، لکن این مساله باید به تکمیل و وسعت بخشیدن به نظریه هایمان چاره سازی شود نه با ضبط فهرست بی پایانی از مشاهدات بی هدف.
• و البته استقراءگرایی به طور قطعی ابطال نشده است!
14- اتکای مشاهده بر نظریه، که در این فصل مورد بحث واقع شد، مسلماً ادعای استقراءگرایان را که علم با مشاهده آغاز می شود نقض می کند، با این حال فقط سطحی ترین استقراءگرایان با این موضع موافق خواهند بود. هیچ یک از استقراءگرایان جدید و پیچیده تر تمایلی به برگرفتن این صورت سطحی از استقراءگرایی نخواهند داشت. آنها با تمییز نهادن بین شیوه ای که یک نظریه نخستین بار به اندیشه در می آید و یا کشف می گردد از طرفی و شیوه ای که با آن نظریه ای توجیه می شود و یا تواناییهایش ارزیابی می شود از طرفی دیگر، می توانند این ادعا را که علم باید با مشاهدات بدون پیشداوری و نظر آغاز شود وانهند. مطابق این موضع تعدیل یافته، به سهولت پذیرفته شده که نظریه ها از راههای مختلف و غالباً به شیوه های گوناگونی به دست می آیند.
ممکن است نظریه ای در اثر یک بارقه الهامی به کاشف رخ نماید، همان گونه که در داستان اساطیری نیوتن، کشف قانون جاذبه با مشاهده افتادن سیبی از یک درخت الهام گرفته شده است. امکان دارد اکتشاف جدیدی در نتیجه حادثه ای به وجود آید؛ همان گونه که رونتگن(25) با سیاه شدن مداوم شیشه های عکاسی که در مجاورت لوله تخلیه قرار داشت به کشف اشعه ایکس رهنمون شد. همچنین امکان دارد اکتشاف جدیدی پس از مشاهدات و محاسبات طولانی رخ دهد، همان طور که اکتشاف قوانین حرکت سیارات کپلرنشان می دهد. ممکن و بلکه معمولاً چنین است که نظریه ها پیش از مشاهداتی که برای آزمودن آنها صورت می گیرد، به تصور آمده باشند. به علاوه، موافق تلقی استقراءگرایی پیچیده تر، خلاقیتها که مهمترین و بدیعترین آنها نیازمند نبوغند و [بررسی آنها] متضمن روانشناسی یکایک دانشمندان است، تحلیل منطقی را بر نمی تابند. اکتشاف و مساله منشأ نظریه های جدید از فلسفه علم مستثنی شده است.
در هر حال، به محض اینکه قوانین و نظریه های جدید حاصل شوند، صرف نظر از نحوه تحصیل آنها، مساله ای که باقی می ماند کفایت و توانایی آن قوانین و نظریه هاست. آیا آنها با معرفت علمی مجاز و مقبول تناظر و تجانس دارند یا خیر؟ این مساله مورد توجه استقراءگرایان پیچده است. پاسخ آنها تقریباً همان است که در فصل اول شرح کردم. تعداد زیادی ازشواهد تجربی مربوط به نظریه ها را باید با مشاهده و تحت شرایط بسیار گوناگون تهیه کرد. سپس، امکان نشان دادن صدق یا صدق احتمالی آن نظریه در پرتو این شواهد تجربی را باید به واسطه نوعی استنتاج استقرائی احراز کرد.
تمییز نهادن بین مقام کشف و دستیابی و مقام نقد و ارزیابی، استقراءگرایان را از بخشی از انتقادات مطرح شده در این فصل، که مربوط به ادعای آغاز شدن علم با مشاهده است، می رهاند. با این حال، مجاز بودن تمییز آن دو مقام را می توان مورد سؤال قرار داد. برای نمونه، طرح این مطلب مطمئناً مستحسن می نماید که نظریه ای که پدیدارهای جدیدی را پیش بینی می کند و به کشف آنها منجر می شود بدان صورت که نظریه کلارک ماکسول منجر به کشف امواج رادیویی شد، ارزشمندتر و توجیه پذیرتر از قانون یا نظریه ای است که برای تبیین پدیدارهای معلوم ساخته شده و به کشف پدیدارهای جدید منتهی نمی شود. امیدوارم به موازات پیشرفت کتاب این نکته اساسی هرچه بیشتر روشن شود که علم باید به مثابه مجموعه ای معرفتی که به طور تاریخی تکوین می یابد شناخته شود، و اینکه هر نظریه ای فقط وقتی می توان به طور کافی و شایسته ارزیابی شود که به زمینه تاریخی آن توجه لازم مبذول شود. ارزیابی نظریه ها با شرایط ظهور اولیه نظریه ها ارتباط تنگاتنگی دارد.
حتی اگر روای داریم که استقراءگرایان مقام کشف و ظهور نظریه ها را از مقام ارزیابی و سنجش آنها تمییز نهند، موضعشان هنوز به دلیل این دقیقه که گزاره های مشاهدتی گرانبار از نظریه و در نتیجه خطاپذیرند، در معرض خطر جدی قرار دارد. استقراءگرایان مایلند بین شماهدات مستقیم، که به گامشان بنیان وثیفی برای معرفت علمی فراهم می آورد و نظریه ها، که توجیه کردنشان منوط است به مقدار تایید استقرائی که از آن بنیان مشاهدتی تحصیل می کنند، تمایز نسبتاً دقیقی قائل شوند. پوزیتیویستهای منطقی که زا جمله استقراءگرایان افراطی اند تا آنجا پیش رفتند که گفتند نظریه ها فقط تا آنجا معنادار هستند که بتوان آنها را با مشاهدات مستقمی اثبات کرد. این موضع با عنایت به این نکته که تمایز قاطعی بین مشاهده و نظریه نمی توان قائل شد سست می شود زیرا مشاهده، و در واقع گزاره های اخذ شده از مشاهده، آمیخته به نظریه هستند.
• استقراءگرایی: زنده اما رو به موت!
15- اگرچه در این جا به ما فلسفه ای استقراءگرایی علم را قویاً مورد نقد قرار داده ام، براهینی که اقامه کرده ام ابطال مطلقاً قطعی آن فلسفه ها را موجب نمی شود. در مساله استقراء را نمی توان به منزله ابطال قطعی محسوب کرد؛ زیرا همان طور که قبلاً نیز متذکر شده ام بیشتر فلسفه های دیگر علم، مبتلا به مشکل مشابهی هستند. من صرفاً راهی نشان داده ام که استقراءگرایان از آن راه می توانند از نقد مبتنی بر اتکای مشاهده بر نظریه تا حدودی بگریزند و مطمئنم که آنها خود می توانند دفاعهای هوشمندانه بیشتری طرح کنند.
علت عمده اینکه فکر می کنم استقراء گرایی باید طرد شود این است که در مقایسه با رویکردهای نوتر و رقیب، از پرتو افشانی جدید و چشمگیر بر ماهیت علم مستمراً بازمانده است. این همان دقیقه ای است که سبب شد ایمره لاکاتوش این برنامه را رو به زوال توصیف کند(26).
پي نوشت ها :
1- j.j .Davies . on the scientificMethod (London : Longman .1968).p.5
2- H.D.Anthony.Science and its Background (London: Macmilian.1948).p.145.
3- بعضي اوقات منطق را شامل مطالعه استدلال استقرايي هم مي دانند ، به طوري كه هم منطق استقرائي مورد نظر است و هم منطق قياسي .منظور از منطق در اين كتاب فقط برهان قياسي است .
4-a Priori
5-اين نقل قول كه از اي.بي .وولف است در كتاب زير ذكر شده و تاكيدات از همانجاست .
-Carl . G Hempert .Philosophy of Natural Science (Englewood Cliffs .n .I:Prentic – Hall .1966).p.11
6- پيشنهاد اصلاح از دانشجويم در رشته ي فلسفه ي علم آقاي محمد رضا معمار صادقي .
7- به بند چهارم فصل دوازدهم رجوع كنيد .
8- Norwood R .Hanson
9- Preceptual experience
10- N.R. Hanson .Patterns of Discovery ( Cambridge : Cambridge University Press.1958)Ch.I.
11- subjective impressions
12-Micheal Polanyi
13-tenative
14- M.Polanyi .Personal Knowledge ( London :Routledge and Kegan Paul.1973).p. 101.
15- perception
16-correspondence
17-Beagle
18-formulate
19-Andreas Osiander
20- E.Rosen.Three CopernicanTreatises(New York :Dover .1959_.p.25.
21- P.K. Feyerabend .Against Method : Outline of an Anarchistc Theory of Knowledge (London:New York Left Books.1975) . p .126 .
22- براي مثال رجوع كنيد به نقل قول صفحه 23.
23- Heinrich Hertz
24- electromagnetic theory
25- W. Roentgen
26- چالمرز ، آلن ، چيستي علم ، تهران ، سمت ، 1374 ، ص ص 50-13 .

کد مطلب: 1397

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين