چند اثر از دكتر شريعتي
زير بنا و روبناي اعتقادي چيست؟ 21-1- وقتي ميگوييم زيربنا، يعني زيربناي اعتقادي، وقتي روبنا ميگويم يعني همهي عقايدي كه از اين اصل اعتقادي منشعب ميشود، (1) هر مكتب اعتقادي بايد داراي يك زيربناي اساسي، يك سنگ زيرين، يك عمود ميانگين خيمهاي باشد كه همه عقايد رويش استوار است و آن عبارت است از زيربناي اعتقادي كه زير بناي اعتقادي هر مكتبي- بدون استثناء چه مكتب الهي باشد، چه مكتب مادي، چه ناتوراليسم و ماترياليسم باشد، چه ايده آليسم چه فاشيسم باشد، چه ماركسيسم- مكتب كه بود يا يك زيربنا يا «سنگ بنا» داشته باشد و سنگ زيربناي هر مكتبي عبارت است از «جهان بيني».
اگر كسي جهان بيني نداشته باشد، همهي عقايد و معلوماتش درست مثل آدمي است كه اسباب كشي كرده باشد، يعني مبلمان زياد داشته باشد، اثاثه خانه زياد داشته باشد، اثاثه خانه زياد داشته باشد، اما همين جور انبار كرده باشد، روي هم ريخته باشد وسط حياط، آفتابه و شانه و كتاب و كرسي و كرست و كماجدان و جامعه دان و ذغال و روغن و آب نبات و آشغال همه روي هم قره قاطي شكل ندارد...
معلمي داشتيم كه از همهي علوم قديم و جديد، همان كلمهي اولش را بلد بود! از هر فني و هنري و علمي و ادبي و فرهنگي يك «چيزي» ميدانست، از «تلقين ميت» گرفته تا «رقص تويست»! و از «جادوي مهر و محبت» تا «پتروشيمي صنعتي» معلم خط ما بود و همين معلومات متفرقهاش و بال گردنش شده بود و اسباب زحمت خودش و موجب گرفتاري ما! كه اگر واقعاً يك علمي ميآمد كه گندزدايي ذهني ميكرد، راحتش كرده بود!
اطلاعات زياد و معلومات متفرق داشتن، اما زيربناي جهان بيني نداشتن مثل اين است كه همه مصالح ساختماني را داشتن اما طرحي و هدفي براي اينكه چه ميخواهيم بسازيم نداشتن.
كسي كه طرح بنايي در ذهن ندارد، هدفي براي ساختن ندارد، اگر انبوه متراكم اين همه مصالح ساختماني را نداشته باشد راحتتر است. اين است كه ميبينيم عالم و متخصص بيايمان، بيهدف و بيخودآگاهي، موجودي است زشتتر از يك عامي، يك امي. يك روستايي پاك، چوپان آزاد و يك ايلاتي فطري صاف و ساده، خيلي قابل تحملتر و حتي «آدمتر» است از يك عدد «علامهي» پرفيس و افادهي بيآرمان و بيمسئوليت و بيدرد، كه خود دردي است بيدرمان.
اين است فرق ابوذر و ابوعلي! «معتقد مجاهد» و «عالم مجتهد»، «متعهد» و «دانشمند محقق»، «آگاه و مسئول و آرمان خواه» و «متخصص بيآرمان بيايمان»، فرق «عقيده» و «علم»، «ايدئولوژي» و «فرهنگ».
علم، هنر، ادب، فلسفه، صنعت، انسان، زندگي، اخلاق، و حتي «وجود» هنگامي «معني» پيدا ميكنند و «روح» ميگيرند و «جهت»، كه در يك «ايمان» جاي گيرند، در نظام اعتقادي يك «مكتب» قرار داشته باشند و اين همه هنگامي ممكن است كه همه اينها براساس يك «جهان بيني» استوار باشند و با اين «ملاك» توجيه و تفسير شوند.
جهانبيني چيست؟ 21-2- هر متفكري كه داراي مكتب باست بايد چنين شكلي براي خودش رسم كند و آنگاه به اين پرسش كه: «جهان بيني تو چيست؟» پاسخ بدهد.
آنكه صاحب جهان بيني است در جواب ميتواند بگويد:
جهان بيني من ماترياليسم، رآليسم، شكاكيت (سپتي تيسم)، تائوتيسم شرك (پلي ته ايسم)، ثنويت (دو آليسم)، توحيد، وحدت وجود، ايده آليسم بيخدايي (آته ايسم) و يا اگزيستانسياليسم... است.
جهان بيني عبارت از نوعي تلقي يي است كه انسان از «هستي» يا «وجود» دارد.
مسئله جهان بيني را بايد به انواع يك موضوع فلسفي، جامعه شناسي و انسان شناسي در دنيا مطرح كرد. انسان هيچ گاه جهان را به همانگونه و همان اندازه كه جغرافيا از آن سخن ميگويد، نميبيند. جهان بيني (2) فرد تابع ابعاد مشخص معنوي و مادي جامعهي او است و با تغيير و توسعهي برج و باروهاي يك مدينه (3) جهان خارج نيز در ديد افرادي كه در آن زيست ميكنند تغيير و توسعه مييابد. حتي صورت ذهني كه هر كس از جهان دارد با چارچوب طبقاتي وي نيز هم سنخ (4) و همانند و هم اندازه و در يك عبارت: جهان خارج در چشم فرد، تصويري است كه از «جامعه» و «طبقه» وي در آيندهي واقعيت و پردهي عينيت افتاده است، و در جامعه شناسي است كه ذهنيت و درون ذات (5) نقاش و پيكرسازي است كه عينيت و برون ذات (6) را بر صورت خويش ميتراشد و رنگ ميزند.
اگر بخواهيم به زبان برگسون سخن بگوييم، جهان خارج در چشم انساني كه در يك «جامعهي بسته» (7) زندگي ميكند، جهاني است محدود، كوچك، راكد و برعكس يك انسان وابسته به «جامعهي باز» (8) آن را نامحدود، پهناور و همواره در تغيير ميبيند. براي اولي زمين، سرزميني است اندكي بزرگتر از وطنش (وطن نيز قلمرو محدود زندگي قبيله يا قوم و طوايف همسايه و همزيست او است) و آسمان سقف جامد و بيتغييري است كه همچون گنبدي از همه سو، بر آن فرود آمده و در افقهاي بسيار نزديك و مشخص با زمين پيوند خورده است، كوه قاف مرز عالم وجود است و جزاير جابلسا و جابلقا آخرين نقاطي كه هستي، خود را تا بدانجا كشيده است و اگر مثلاً، جهن را از شبه جزيرهي عربستان نگاه كند، ميبينيد كه «در آن سوي آبادان ديگر آبادي يي نيست». (9) بنابراين در يك جامعهي بسته، عالم يك «سفينه»ي شخصي، ساده و بسيار كوچك و راكد است و در وراي مرزهاي بسيار نزديك آن- كه اندكي از مرزهاي «وطن» دورتر است- جز عدم يا ابهام مطلق و تسخيرناپذير (ظلمات) هيچ چيز نيست. جامعه مجموعهاي است از اشكال و روابط و رسوم و حقوق شخص و ازلي و ابدي و مذهب نيز مجموعهاي از عقايد و اعمال لايتغير «منزل» (10) و بيچون و چرا و جبري و قطعي و دور از دسترس فهم و عقل و «نتيجه» و به خصوص، در قالب اذهان و ارواح همهي افراد وابسته بدان در يك «سطح» و به يك «گونه» و به تعبير ديگر، يك نوع تجلي غريزي و كوررواني و به گفتهي (از يك نقطه نظر درست) دوركهيم: «تظاهر خارجي روح كلي جامعه و تقديس آن». (11)
اهميت فراوان مسئله از اينجاست كه هركس آنچنان عمل ميكند كه جهان را ميبيند. يعني تصويري كه از هستي در ذهن ما نقش بسته است، در عمل ما، عقيدهي ما، رفتار اجتماعي ما، و زندگي اجتماعي و زندگي فردي ما تأثير مستقيم دارد. يعني هر كس برحسب جهان بيني يي كه دارد، زندگي ميكند. پس بررسي جهان بينيها در حقيقت بررسي انسانها است، و مطالعه روي جهان بيني هر مكتبي و هر گروه و ملتي، مطالعه روي كيفيت ساختمان و سرنوشت و طبقات آن گروه و ملت است.
جهانبينيها براساس اين طرح تازه كه در جامعه شناسي و انسان شناسي مطرح شد، چند نوع است. (به خاطر اينكه از حرف اساسيم نمانم در اين مسئله نميخواهم خيلي دقيق بشوم و در اينجا اشارهاي كافي است) ما، به طور مثال، وقتي با اين بينش به سراغ ادبيات فارسي ميرويم و حتي ضرب المثلهايي را كه در زبان مردم ما وجود دارد، ميشكافيم، جهان بيني را در اين شعرها و اين آثار ادبي يا در اين ضرب المثلها ميبينيم.
حافظ ميگويد كه: «جهان و هرچه در آن است هيچ در هيچ است، پس دم را غنيمت بشمار»، در اين شعر، دو پايه وجود دارد: پايهي اول، جهان بيني حافظ است بر اين اساس كه حافظ جهان را چگونه ميبيند. مجموعهاي از پديدههاي بيشكل، بيارتباط، بيهدف، بيمقصود، هيچ در هيچ. پايهي دوم، پس دم را غنيمت بشمار، اين شيوه و طريقهي زندگي فردي و اجتماعي حافظ است كه طرح ميكند و براساس جهان بيني حافظ است.
اين جهان بيني حافظ بود و اين جهان بيني مولوي است:
اگر يك ذره را برگيري از جاي فرو ريزد همه عالم سراپاي يعني جهان براساس محاسبهاي دقيق و براي منظور و هدفي مشخص خلق شده است و من كه چنين جهان بيني دارم، در هر قدمم، در هر عملم بايد دقيقاً بررسي كنم و ببينم كه اين قدم را آنچنانكه بايد بر ميداشتم، برداشتهام يا نه، چرا كه من نيز عضوي، عنصري از اين جهان بزرگ هستم، جهان بزرگي كه هر ذرهاش روي محاسبهي دقيق و براي حساب دقيق در آنجايي كه بايد باشد جايگزين شده است. ماشين عظيمي است و انسانها، كه همه دست اندركار تحقق يك هدف هستند، ابزار اين ماشين جهاني ميباشند همچنين ميبينيم، تفاوت حافظ با مولوي در اختلاف جهان بينيشان است. خيام ميگويد: چون كسي از اين دنيا نرفته كه باز گردد و چون كسي از آن دنيا خبر ندارد (=جهان بيني)، پس دم را غنيمت شمار (=ايدئولوژي)! ميبينيم كه ايدئولوژي، درست از متن جهان بيني زاييده ميشود و اين دو با هم رابطهي علت و معلولي دارند...
حافظ ميگويد: «چو قسمت ازلي بيحضور ما كردند» (يعني در خلقت جهان، بيآنكه از ما بپرسند كه چه ميخواهيم، هر كس را روزي يي دادند)- جهان بيني جبري حافظ- پس: «گر اندكي نه به وفق رضاست، خرده مگير»! ايدئولوژي حافظ. (12)
بنابراين، مذهب كه معتقد است: «جهان خدايي دارد و شعور و اراده و احساس و حسابي و كتابي دقيق و انسان فردا سرنوشت آموزش را ميبيند و پاداش و كيفر عملش را ميبيند يك جهان بيني است، و براساس همين جهان بيني است كه ميگويد: پس زندگي بايد اين باشد و انسان آن و بايد چنان كرد و چنين بود و توايني و ديگران آن و معني حيات و جامعه و اخلاق و زشت و زيبا و حقيقت و باطل اين است... و اين ايدئولوژي مذهب است.
يكي ديگر از جهان بينيها، جهان بيني مادي است، ماترياليسم، جهان بييني مبتني بر اصالت ماده. يعني معتقديم كه هر چه هست، عبارتست از: مجموعهاي از عناصر و روابط و فعل و انفعالاتي كه همه، مادي است و جهان يك عنصر دارد و آن، ماده است. پس جهان بيشعور است، پس جهان بياراده است، پس جهان هدف خاصي ندارد. چون- در مبناي ماترياليستي- جهان، مخلوق يك ارادهي آگاه و با شعور نيست، پس، از خلق جهان هدفي در كار نبوده است، پس، جهان- باز به قول ژان پل سارتر- يك احمق خانه ايست و يك خانهي احمقي بياحساس، بيادراك، انبوهي از عناصري كه براساس روابط مادي و فيزيكي و شيميايي، دست اندركار ساختن هيچ هستند و انسان تنها عنصري است كه در اين هيچستان پوچ و بيهدف و بيسرانجام، به خود آگاهي رسيده است. و اين آغاز پريشاني انسان است، زيرا انسان در جهاني زندگي ميكند كه با آن تناسب و سازگاري و خويشاوندي ندارد. جهان به طرف هيچ ميرود، جهان هدفي در كارش ندارد، جهان هيچ چيز را احساس نميكند، يعني انسان با جهان بيگانه است.
بنابراين جهان بيني مادي، منتهي ميشود به بيگانگي انسان با جهان، تضاد آدمي با عالم. اين رابطه، رابطه ايست كه خود به خود از جهان بيني مادي در منطق آدمي استنباط ميشود. كتاب طاعون آلبركامو را اگر بخوانيد، در آنچا چند پرسوناژ ميبينيد. يكي از آنها يك كشيش است و نمايندهي جهان بيني مذهبي، يكي ديگر فيلسوف علمي و جامعه گرا است، و ديگري، يك متفكر است كه به هيچ يك از اين دو جهان بيني معتقد نيست. در شهر اوران (13) طاعون آمده، يك پريشاني و بلاي بشري. كشيش در برابرش يك عكس العمل به خرج ميدهد، آنكه يك روشنفكر اجتماعي مسئول و متعهد است، يك جور و اين سومي كه فرزند يك قاضي دادگستريست نميداند چه كار بكند.
كشيش ميگويد كه من جهان بيني مذهبي دارم. جهان بيني مذهبي يعني چه؟ اعتقاد مذهبي، يعني من معتقدم كه اين عالم عبارتست از يك نظام خودآگاه داراي اراده و احساس و شعور و هدف، من يكي از زادهها و پديدههاي اين عالم هستم. آن شعور و آگاهي مسئول بزرگ حاكم بر هستي، ناظر بر اعمال همهي ذرات، بر وجود من و بر اعمال من نيز ناظر است. پس من در برابر اين شعور حاكم بر جهان، مسئولم و بنابراين من در برابر اين طاعون مسئوليت دارم و بنابراين از فردا صبح بايد بروم و تمام وجودم را و همهي انديشه و فكرم را وقف مردم بكنم و شهروندان را از طاعون نجات بدهم، ميبينيم از آن جهان بيني اش اين طور نتيجه ميگيرد و براساس اين جهان بيني ميرود به سراغ مردم، تا خدمتي را كه مسئوليت جهان بيني مذهبي او، به او تحميل كرده انجام بدهد.
دومي، مادي است و اين طور جهان را تلقي ميكند، ميگويد: جهان احمق است، آسمان بيدرك است، بيشعور است، هيچ كس در آن بالاها نيست، هيچ كس در عالم هستي درك نميكند، شعور ندارد. بنابراين من اگر خودم را بكشم، اگر خودم را فداي ديگران كردم، يا ديگران را فداي خودم، كسي خبردار نميشود چون كسي نيست. پس عالم، يك هيچستان جامد و مادي و بياحساس است. اما من انسان هستم، من در كنار انسانهاي ديگر بايد زندگي كنم، و ما انسانها كه شعور داريم، در برابر يكديگر، چون آگاهي داريم، پس مسئوليت داريم، بنابراين، مسئوليتي در برابر عالم نيست، بلكه در برابر انسان است. ما انسانها همه محكوم به سرنوشت واحدي هستيم و آن هم زيستن در عالمي است كه آن عالم، ما را درك نميكند. در اين كوير بيگانه، بيادراك، بيكس انسان تنها رها شده است. هيچكس، هيچ پناهگاهي و هيچ ملجايي و هيچ اميدي ندارد. اما همين انسانها چون به سرنوشت مشتركي دچار شدهاند، بايد با يكديگر همكاري كنند، به درد همديگر برسند. و من وقتي ميتوانم زندگي خوب داشته باشم كه جامعه داشته باشد، اوران از فاجعهي طاعون نجات پيدا كند. بنابراين من براي خدمت به خودم، ناچار به جامعه بايد خدمت كنم. پس من ميروم دنبال خدمت به جامعه، با طاعون در اوران مبارزه ميكنم.
سومي براساس جهان بينياش، استدلالي دارد كه بينهايت وحشتناك و بينهايت منطقي و درست است. اين سومي پرسوناژ خود آلبركامو است. ميگويد: به قول داستايوسكي: اگر خدا را از جهان برداريم هر كاري جايز است، چرا؟ براي اينكه هيچ ارادهاي و ادراكي و هيچ احساسي وجود ندارد تا كار بد را از كار خوب تميز بدهد. چنانچه توي خانه وقتي كه فردي تنها وجود داشته باشد هيچ كس نيست كه آدم را ببيند. اگر چشمي از آن بالا، آگاه و ناظر بر عمل شما باشد، نوع عمل شما در اين خانه فرق خواهد كرد. اما اگر توي خانه هيچ فردي نيست جز فرد آدمي اين فرد هر جور كه بنيشيند و هر جور كه بلند شود، هر لباس و هر آرايش داشته باشد، و هر كاري كه بكند، براي اين خانه فرقي ندارد، چون خانه احساس ندارد، پس، انسان در جهاني كه فاقد احساس است، فاقد شعور است، هر عملي كه بكند براي جهان فرقي نميكند.
اين رفيق دوم من ميگويد كه، ما انسانها چون درد مشتركي داريم، در اوران بايد زندگي كنيم، پس همه مان مسئول هستيم در برابر جامعهي ت.رتم، يعني جامعهي بشري. و طاعوني را كه وارد شده و جامعهي اوران را طاعون زده كرده، براي ما مسئوليت ايجاد ميكند كه بايد با آن مبارزه كنيم. اما اين سومي استدلال دومي را قبول ندارد و ميگويد، اينجا يك مغلطه است، يك فريب است. چون عمل من، بد يا خوب، براي عالم و در سرنوشت من و در پايان كار، هيچ تأثير ندارد. اگر من خودم را براي ديگران فدا كردم يا ديگران را براي خودم، جهان ملتفت نميشود درك ندارد. آيا ابلهانه نيست كه، من تنها سرمايهي معقولي را كه دارم و آن هم چهل، پنجاه سال فرصتي است كه هستي به من داده، روي تصادف و بدون اينكه خودش بفهمد، اين را براي ديگران فدا كنم كه ديگران بتوانند از اين فرصت، بهتر استفاده كنند؟ خود، خود تو، چي؟ هيچ، بعد چي؟ البته بعد وقتي كه خودت مردي، يك دسته گل روي قبرت ميگذارند، عكست را، مثلاً، ميگذارند روي طاقچه توي كتابها اسمت را ميبرند، شعر برايت ميگويند. خود، اين شعرها و اين گلها چه تأثيري روي تو دارد؟ ديگر تو نيستي و پوسيدهاي و رفتهاي. بنابراين وقتي «هستي» شعور و ادراك نداشته باشد و به قول داستايسكي- كه سارتر هم اين جمله را از او قبول دارد- در اين اگزيستانسياليسم و اومانيسم، وقتي شعور وجود نداشته باشد، در عالم هر عمل مجاز است. پس ميتوانم هر كاري را بكنم و براي هستي و سرنوشت من هم فرقي نميكند. چون «هستي» درك نميكند، بنابراين نميتواند يادش بدهد، «من» جايش مينشيند. يعني هر چيزي خوب است و هر كاري درست است كه، مرا در اين چند سال عمر، لذت ببخشد و من بپسندم. من اگر خودم را يعني تنها سرمايهاي را كه وجود دارد، فداي ديگران كردم، پاداشي از عالم نميبينم چون عالمي عمل خوب و بد را درك نميكند. بنابراين فلسفهي دوم غنيمتي به قول آلبر كامو، منطقاً از فلسفهي پوچي (Absurdite) ، عبث، زاييده ميشود. يعني من بايد تمام اعمالم را، زندگيم را، و روابطم را با ديگران، با طبيعت، براساس لذا خودم ارزيابي بكنم و بدان عمل بكنم چون، هيچ ملاك ديگري وجود ندارد تا فدا كردن مرا به خاطر ديگران توجيه كند، براي اينكه بسيار رمانتيك خواهد بود و ايده آليستي. ايدهآليستي اين است كه آدمي بگويد، عمل من در عالم ثاثيري ندارد زيرا عالم، عمل مرا درك نيم كند، اما براي آنكه ديگران از من بعد از اينكه نابود شدم، به خير ياد ميكنند، من خودم را فداي آنها ميكنم! با سرود و تلقين و احساسات و هندوانه زير بغل گذاشتن، ميشود افرادي را وارد به فداكاري كرد، اما فقط آدمهاي احساساتي را. وگرنه همان شخص اگر بپرسد، من كه شصت سال ميتوانم زندگي كنم و از همهي اين سالها لذت ببرم و به خوشي و عيش و نوش بگذرانم، همه اينها را ميدهم به توكه جامعهاي بعد تو به من چه ميدهي؟ جامعه چه جوابي دارد به او بدهد، براي اينكه به او ميگويد بعد عالمي وجود ندارد به عنوان شعور و احساسي كه علم ترا تجليل كند يا پاداش دهد يا اينكه عمل تو بر سرنوشت آيندهي تو تأثير بگذارد. پس وقتي نوع عمل من در سرنوشت آيندهام اثر ندارد، منطقي آن است كه عملي را انجام دهم كه در سرنوشت حالم اثر داشته باشد.
بنابراين، جهان بيني مادي بلافاصله به پوچي ميرسد. چنان كه امروز بعد از سيصد سال كه از رنسانس ميگذرد، از پيروزي جهان بيني مادي بر جهان بيني مذهبي ميگذرد، همهي فلسفهها و مكتبها و هنرها در قرن بيستم به پوچي رسيده است. الان روح غالب بر هنر قرن بيستم، هنر پوچي است، رگريه ميگويد: «هيچ چيز در عالمي كه احساس ندارد، معني ندارد. هيچ چيز نه خوب است و نه بد، نه زشت است و نه زيبا، نه شر و نه خير، پس چي؟ هنرمند است كه از آن چنان كه خودش ميخواهد به شيئي در عالم يا به انديشهاي در جهان، معني خوب يا بد ميدهد».
بكت، با نمايشنامهي «در انتظار گودو» كه يك اثر بسيار بزرگ از يك نويسنده بزرگ قرن ماست، پوچي را در تآتر رايج ميكند و الان تأتر پوچي با نفوذترين سبك دو تآتر قرون اخير است. تآتر قرن بيستم، تآتو پوچي است. تآتر پوچي يعني چه؟ يعني، تآترها از زمان ارسطو تا به حال هميشه ميخواستند هدفي را به مردم تبليغ كنند، هدف مذهبي، يا علمي، يا ملي، يا فلسفي، يا تاريخي، يك چيزي را ميخواستند بگويند. اما در جهاني كه شعور ندارد، انسان هم حرفي براي گفتن ندارد. جهان بيگانهاي كه درك ندارد، نميتواند مخاطب انسان باشد. وقتي كه مخاطبي وجود ندارد، بنابراين هيچ حرفي منطقي نيست. حرف معني داشته باشد يا معني نداشته باشد، مساويست چون گوش نميشود، عالم كر است تآتر پوچي تآتري است كه رسالتش در گفتن هيچ است. رسالت و تعهدش اينست كه هيچ رسالت و تعهدي را برعهده نگيريد. پرسوناژهاي مختلف در تآتر پوچي بازي ميكنند، كشتار ميكنند، كوشش ميكنند، حوادث گوناگون را نشان ميدهند و در آخر چه نتيجهاي؟ هيچ. بايد تآتر پوچي به هيچ منجر شود، چرا؟ براي اينكه زندگي اينست، زندگي در جهان بيني مادي پوچ است بيمعني و اين است جهان بيني مادي.
«ايدهآليسم» هگل، «ماترياليسم ديالكتيك» ماركس، «اگزيستانسياليسم» هايد گروياسپرس و سارتر، و «پوچي و عبث» (Absardite) آلبردكامو و بكت و مذهب كاتوليك يا «اسلام» و «تائوئيسم» لائوتز و كارماسامساراي هند و «رنج و تيروانا»ي بودا، «وحدت وجود» حلاج و «شك انگاري بدبينانهي» خيام و ابوالعلاء و شوپنها و روترلينگ... جهان بينياند. (14)
جهان بيني توحيدي 21-3- جهان بيني من (15) عبارتست از «توحيد» البته توحيد به عنوان يك «عقيده» مورد اتفاق همه موحدين است، اما به عنوان يك «جهان بيني» است كه ميگويم نظريهي من و مقصودم از «جهان بيني توحيدي» تلقي همهي جهان است به صورت يك وحدت نه تقسيم آن به دنيا و آخرت، طبيعت و ماوراء طبيعت، ماده و معني، روح و جسم. يعني تلقي همهي وجود به صورت يك اندام زنده و شاعر و داراي يك اراده و خرد و احساس و هدف... خيليها به توحيد معتقدند، اما فقط به عنوان يك «نظريه» مذهبي- فلسفي «خدا يكي است و نه بيشتر»، همين و نه بيشتر! اما من آن را به عنوان يك «جهن بيني» ميفهمم و معتقدم كه اسلام به اين مفهوم آن را طرح ميكند، چنان كه «شرك» را هم از همين زاويه ميبينم، بدين معني كه شرك نيز يك جهان بيني است، تلقي جهان است به عنوان مجموعهاي ناهماهنگ پر از تفرقه و تناقض و عدم تجانس، داراي قطبهاي مستقل ناهمساز و حركتهاي متنافر و ذاتها و خواستها و حسابها و ضابطهها و هدفها و ارادههاي متفرق و نامربوط. توحيد جهان را يك امپراطوري ميبيند و شرك يك فئوداليسم.
اما فرق اين تلقي با ماترياليسم، يا ناتوراليسم اين است كه من جهان را موجودي ميدانم زنده، داراي اراده، خودكار، خودآگاه، صاحب شعور و داراي ايدهآل و هدف، بنابراين، «وجود» موجود زنده ايست با يك نظام هماهنگ واحد، كه داراي حيات، اراده و احساس و آرمان است همانند يك «انسان بزرگ مطلق»، (برخلاف انسان كه شبيه جهانست اما ناقص و كوچك و نسبي). يعني اگر يك انسان آگاه داراي اراده و سازندگي و هدف را به صورت نمونه در همهي ابعادش تا مطلق، آگرانديسمان كنيم «جهان» را بدست ميآوريم.
رابطه اسنان و خدا، رابطهي طبيعت و ماوراء طبيعت، رابطهي خدا و طبيعت- كه دوست ندارم اين تعبيرها را به كار ببرم- رابطهي روشنايي است با چراغ روشن رابطهي شعور فرد انساني است با اندامش (16) شعور از اندام جدا نيست، جزء اندام نيست، خود اندامي نيست، بيگانه با اندام نيست و در عين حال، اندام بيشعور يك لش پوچ است، چنين نيست؟ بنابراين، من نه به «وحدت وجود» (Pantheinno) قائلم و نه به كثرت « Politheisme و نه به تثليث Trinite و نه به ثنويت Dualisme بلكه به «توحيد». توحيد يك تلقي ويژهاي از جهان است. جهان بيني توحيدي يك وحدت كلي را در وجود نشان ميدهد. وحدت ميان سه اقنوم جدا از هم: خدا، طبيعت (17) و انسان زيرا منشاء يكي است، همه يك جهت دارند و همه با يك اراده و يك روح مشترك و حيات دارند.
در اين جهان بيني، هستي به دو «وجههي اعتباري» تقسيم ميشود: 1- غيب، 2- شهادت. يعني به اصطلاح امروز. محسوس و نامحسوس يا به معني دقيقتر، آنچه از دسترس بررسي و مشاهده و تجربه (و در نتيجه علم) دور و از برابر ادراك حسي ما پنهان است و آنچه پيدا است و مشهود. و اين يك نوع ثنويت يا دوگانگي هستي نيست، بلكه اين يك تقسيم بندي غيب و شهادت، در واقعيت، يك بحث «معرفت شناسي» است نه جهان شناسي، و اين يك تقسيم بندي منطقي است كه علم نيز آن را نه تنها قبول دارد كه خود بدينگونه تقسيم ميكند.
يك انيشتن، در برابر ماترياليستها- كه اصالت ماده به عنوان خشت اصلي و اولي جهان فيزيك قائلاند و انرژي را شكل تغيير يافته و زاييدهي ماده ميدانند و در برابر انرژيتيستها- كه برعكس انرژي را مايه اصلي ازلي و ماده را شكل تغيير يافته و فشرده آن ميپندارند- اعلام كرد كه آزمانيش اطاق تاريك نشان ميدهد كه نه ماده و نه انرژي هيچ كدام ذات اصلي و حقيقي جهان هستي نيستند بلكه اين دو آنچنان به هم تبديل ميشوند كه ثابت ميكنند هر دو جلوههاي متناوب يك ذات ناپيداي ناشناختني هستند كه گاه به صورت ماده و گاه به شكل انرژي نمودار ميشود و خود را به اين دو صورت پديدار ميسازد و نشان ميدهد و علم فيزيك فقط با دو «نمونه»ي آن يك «بود» نامحسوس سر و كار ميتواند داشت.
در جهان بيني توحيدي، طبيعت يعني عالم «شهادت» عبارت است از مجموعه «آيه»ها و «سنت»ها
انتخاب كلمهي «آيه» براي بيان هر پديدهي طبيعي بسيار عميق و شگفتانگيز است. دريا و درخت، شب و روز، زمين و آفتاب، زلزله و مرگ، و بيماري، حادث و قانون حتي خود انسان «آيه»اند و در عين حال «آيه» و «خدا» دو اقنوم، دو ذات و دو جهان و دو قطب جدا و ناهماهنگ نيستند آيه به معني نشانه و اشاره است مظهر است، و اين اصطلاح مترادف همان اصلاحي است كه تنها علم فيزيك، بلكه همهي علوم ديگر، امروز همه چيز را در جهان محسوس با آن مينامند. فنومن (Phenomen) همان كه در فارسي «پديده» يا «پديدار» ترجمه كردهاند (18) و در عربي «ظاهره».
پديده يا پديدار شناسي (19) به معناي اعم بر اين اساس مبتني است كه حقيقت مطلق، كنه واقعيت و ذات اصلي جهان و طبيعت و ماده در دسترس ما هرگز قرار نميگرد، آنچه هست و قابل شناخت و تجزيه و بررسي علمي ما است و به حس در نميآيد، «نمود» است و نه «بود» مظاهر و آثار و جلوههاي بيروني و محسوس پس فيزيك، شيمي، روانشانسي، تنها همين نمودارها و نشانههاي محسوس حقيقت جهان و روان را بررسي ميكنند و تحليل، و در نتيجه ميتوانند بشناسند. پس علم از نشانهها و اشارهها و نمودههاي هستي سخن ميگويد. زيرا طبيعت محسوس ما مجموعه همين آثار و همين نمودارها است.
از ميان همه كتابهاي مذهبي و علمي و فلسفي، تنها قرآن است كه همهي اشياء و همه واقعيات و حركات را در طبيعت «آيه» ميخواند. البته در عرفان اسلامي و نيز وجود وجود شرقي، عالم مادي را موجها و حبابهايي بر سطح اقيانوس بيكرانه و بيشكل و بيرنگ حقيقت مطلق كه خدا، يا وجود حقيقي هستي است و يا در ايدهآليسم و فلسفههاي مذهبي و اخلاقي، طبيعت مادي را مجموعهاي از اشياء و امور پست و بيارزش و مغاير با خدا و انسان تلقي ميكنند. اما در بيان قرآن به آيهها ارزش علمي بسيار ميدهند و آنها را نه فريبها و حجابهايي بر روي حقيقت بلكه برعكس، نشانههايي از حقيقت تلقي ميكند كه نه با افعال از آنها و كنار زدنشان بلكه با انديشيدن جدي و علمي و شناختشان ميتوان به حقيقت راه يافت.
ميبينيم كه اين نوع تلقي از آيهها يعني پديدههاي جهان به تلقي علم جديد نزديك است نه به عرفان قديم. «وحدت وجود» صوفيانه نيست. «توحيد وجود» علمي تحليلي است. در توحيد كثرت و تعدد و تضاد قابل قبول نيست نه در وجود، نه در تاريخ، نه در جامعه، و نه حتي در خود انسان.
توحيد اين است. و در نتيجه، توحيد وحدت طبيعت با ماوراء طبيعت، انسان با طبيعت، انسان را انسان و خدا با جهان و با انسان را تفسير و توجيه ميكند و همه را در يك نظام كلي هماهنگ و زنده و خود آگاه تصوير مينمايد. (20)
گفتم زيربناي توحيدي، نميتواند تضاد و تفرقه را در جهان بپذيرد بنابراين تضاد وجود، تضاد انسان و طبيعت، روح و جسم، دنيا و آخرت ماده و معني و نيز تضاد حقوقي، طبقاتي، اجتماعي، سياسي، نژادي، قومي، خاكي، خوني، ارثي (ژنتيك)، ذاتي، فطري و حتي اقتصادي در جهان بيني توحيدي وجود ندارد، چه توحيد يعني وحدت نگري در هستي.
تضاد طبقات و ماوراء طبيعت، ماده و معني، اين جهان و جهان ديگر، محسوس و نامحسوس، روح و جسم، عقل و اشراق، علم و دين، الهيات و طبيعيات كار براي مردم و كار براي خدا، سياست و مذهب، منطق و عشق، نان و نيايش، تقوي و تعهد، معاش و معاد، دنيا و آخرت، همچانكه ارباب و رعيت، حاكم و محكوم، سياه و سفيد، شريف و وضيع، روحاني و غير روحاني، شرقي و غربي، سعيد و شقي، نور و ظلمت، ذات خير و ذات شر، يوناني و بربر، عرب و عجم، ايراني و انيراني، سرمايهدار و پرولتز، زبده و توده، عالم و عامي،... نه با جهان بيني شرك يعني ثنويت يا دوگانه بيني و تثليت يا سه گانه بيني و چندگانه بيني سازگار است و نه با توحيد كه يگاه بيني است، و اين است كه «جهان بيني شرك» هميشه زيربناي شرك اجتماعي و نژادي و طبقاتي بوده است و «تعدد خالق»، توجيه كننده، تقدس بخشنده و ابدي و ازلي نمايانندهي «تعدد مخلوق» و «تضاد خدايان»، طبيعي (21) و خدايي نشان دهندهي تضاد انسانها، توحيد نفي همهي شركها است. تمام ذرات و همه حركات و پديدههاي وجود در توحيد با يك آهنگ در حركتند و با يك «جهت» و «هرچه به آن سو، رو ندارد، نابود شدني است».
نفي وابستگي انسان به همهي قدرتهاي اجتماعي، و ارتباط منحصر آدمي، در همه ابعادش با «شعور و اراده حاكم بر وجود» لازمه جهان بيني توحيدي است. هر فرد مستقلاً، تكيه گاهش و همه جهت و آرمانش و ايمانش و چهره گاه نيازش در عالم وجود يك نقطهي مركزي است كه همه حركات در جهان برگرد آن محور واحد ميگردند و همهي ذرات و همه كائنات در دايرهاي كه شعاع هر نقطهاش با مركز مساوي است در حركتاندو آن كانون معنوي و نيرومند هستي است يعني تنها اراده، تنها شعور و تنها قدرتي كه بر اندام وجود حاكم است و زمين و انسان و كعبه و طواف در مجموع تجسم عيني جهان است و عينيت بخشيدن اين معني و نمايشي عيني از جهان بيني.
انسان در جهان بيني توحيدي تنها از يك قدرت ميهراسد، تنها در برابر يك قاضي مسئول است و تنها به يك قبله روي دارد و تنها به يك دست و دستگاه طمع بسته است و همين. و مفهوم مخالقش اين است كه جز او همه هيچ است و پوچ و همه گرايشها و تلاشهاي متفرق و ترسها و طمعها و تكيه گاههاي رنگارنگ، عبث است و بيهوده و سرگرداني. اين است كه توحيد به فرد استقلال و عظمت ميبخشد و «تسليم» در برابر تنها او- كه ناموس وجود است- انسان را در برابر قدرتهاي دروغين و بندهاي ذلت آور ترس و طمع به «عصيان» وا ميدارد. بايد جهان بيني مبتني بر شرك، و يا جهان بيني مبتني بر ماترياليسم، و يا بر ايدهآليسم را، طرح كنيم و بفهميم تا نفي نقيض اينهار ا كه جهان بيني مبتني بر توحيد است، بتوانيم درك كنيم. طرح يك يك اينها، به صورت علمي كار مشكلي است اما من سعي ميكنم كه، اساسيترين مكتبهاي فلسفي امروز را- كه در دنيا مطرح است- در كنار توحيد مطرح كنم.
توحيد به عنوان يك جهان بيني عبارت است از، نوع فهم جهان در ذهن انساني كه به توحيد معتقد است. و بعد انعكاس اين جهان بيني بر توحيد در تلقي، و در تفسير ديگر مسائل فلسفي، و همچنين تأثير اين جهان بيني توحيدي، در رفتار، در احساس، در انديشه، در روابط اجتماعي، و در نظام حاكم بر جامعه.
تثليث- سه خدايي به هر معني- ثنويت- دو خدايي به هر معني- و پلي ئتيسم، چند خدايي به هر معني- چه به صورت رب النوعهاي مختلف باشد، چنان كه در ايران و هند و يونان و رم هست و متولوژي آن را ميشناسيم، چه به صورت سمبلهاي بت پرستي باشد، و چه به صورت انيميسم يعني اعتقاد به نيروهاي مختلف غيبي مؤثر در كار جهان و انسان باشد- به هر حال يك نوع جهان بيني را در ذهن معتقد به خودش، ارائه ميدهد كه جهان در آن برمبناي شرك، عبارت از مجموعهاي از قطبها و قدرتها و حركتهاي متضاد متناقض و متفرق و ناهماهنگ اين جهاني است كه در ذهن مشرك تصور و تصوير ميشود.
اعتقاد به اينكه نيروهاي گوناگوني دستاندركار سرنوشت جهان و انسان هستند، انسان را در اين جهان بيني، بدون تكيه گاه، بدون جهت، و بياميد و بيايمان، بار ميآورد. اعتقاد به اينكه سرنوشت او ممكن است در دست يكي از اين رب النوعها يا نيروهاي غيبي منحرف گردد و بازيچهي دست نيروهاي ديگر شود، و او بازيچهي كشمكشهاي خدايان و قدرتهاي غيبي باشد، يك نوع فلسفهي زندگي مبتني بر هراس و مبتني بر تشتت و تفرق را براي انسان به وجود ميآورد.
لوكرس يك شاعر بزرگ و فيلسوف و نويسندهي بزرگ رمي، در سال 70 ميلادي است، به خدايان معتقد است، و استاد «آلبركامو» نويسندهي فرانسوي معاصر است، با اين تفاوت كه اين- لوكرس- به خدايان! معتقد است او- آلبركامو- به «خدا» اعتقادي ندارد، ولي مكتب و نگرششان به جهان و انسان مشابه است.
در آنجا- كتاب «در طبيعت» كه شاهكار اوست،- لوكرس فرياد ميزند كه «اي خدايان! شما، انسانهاي معصوم و بيپناه را بازيچه هوسها و كينههاي خود ساختهايد» و با اشاره به اطفال معصوم طاعون زده- كه در قديم به معابد ميآوردند چون خيال ميكردند كه ارواح خبيث، يا لعن و نفرين خدايان گرفتارشان كرده است- فرياد ميزند: «اي خدايان حاكم بر جهان! اينها جنايات شما و قربانيان جنايت و قساوت شما هستند، اين كودك چه تقصيري كرده كه بايد به نفرين شما گرفتار بشود و چرا به نفرين گرفتارش كرديد؟ مگر نه اين است كه ميخواستهايد از خدايان ديگري انتقام بگيريد؟»
ميبينيم كه عصيان عليه اين خدايان و بيايماني نسبت به نظام حاكم بر جهان، و قانون حاكم بر زندگي و بر انسان، لازمهي اعتقاد به جهان بيني معتقد و مبتني بر شرك است. در جهان بيني شرك انسان درشگهاي است، كه در چهار يا صد جهت با اسبهاي مختلف الجهت بسته شده، و هر كدام از اين نيروها و هر كدام از اين رب النوعها و خدايان، او را به طرف خودش ميكشاند، و برآيند اين نبردها عبث شدن و متلاشي شدن و نابودي انسان است. اين است كه خود به خود در جهان بيني مبتني بر شرك- چه سه خدايي چه دو خدايي و چه چند خدايي- رابطهي انسان و طبيعت، رابطهي توانا و برخوردار است، اما ايمان خودش را نسبت به جهان از دست داده است، اين است كه ميبينيم آدمي چون «آلبركامو» اگر در هر اثرش به يك تناقض گويي رقت بار دچار ميشود به اين دليل است كه به طبيعت و به جهان ايمان ندارد، يك روز مسئوليت اجتماعي را طرح ميكند، يك روز دم غنيمتي را، يك روز پوچي همه چيز را، و يك روز بيارزشي هرگونه تقدس و يا غير تقدس، خير و يا شر، و امانت يا خيانت را، زيرا كه وقتي جهان پوچ شد و يا وقتي كه جهان بر سرنوشت و بر آينده حكومت نكرد، خود به خود آلبركامو به وجود ميآيد. آن وقت مردي كه ميخواست به صورت رقت باري كوشش كند تا در چنين جهاني، انسان را نجات بدهد، نميتواند و چگونه ميتوان انساني را كه از هر طرف غرق در نظام كائنات است- و كائنات هم، در اعتقاد نجات دهنده، بر بلاهت و تناقض و تفرقه مبتني است! نجات دهد؟ اين حرف و اين ادعاي «كامو» به قول «ژان ايزوله»- گرچه پيش از كامو بوده ولي در اينجا صادق است- «برداشتن يك كاسه آب شيرين است از يك درياي پر از زهر».
اما جهان بيني مبتني بر ماديت كور يا طبيعت ناخودآگاه بلافاصله به قول خود سارتر تا «خدا را از جهان برداريم، انسان در طبيعت و با طبيعت بيگانه ميشود». درست دقت كنيد اين حرف خيلي مهم است، اگر خدا را از طبيعت برداريم بيدرنگ انسان در طبيعت و نسبت به طبيعت، بيگانه ميشود و به قول «هايدگر»- كه استاد سارتر است- انسان غريبي ميشود كه در كوير طبيعت پرتاب شده است. بيگانگي اسنان با طبيعت، با نفي خدا، چرا؟ براي اينكه انسان موجودي است داراي اراده و آگاهي و احساس، كه ميفهمد، كه ميانديشد، كه ايدهآل دارد، كه حق انتخاب دارد و مسئوليت- اين صفات انسان است- اما وقتي خداا را از طبيعت برداريم- در ناتوراليسم يا در ماترياليسم فرق نميكند- طبيعت دستگاه عظيم احمقي ميشود- اين اصطلاح مال خود سارتر است- فاقد شعور، فاقد ارتباط و آگاهي- نسبت به خود و يا غير خود كه انسان است، و غير حساس و لش. درست مانند جنيني كه در شكم مادر زنده شده و احساس دارد به نسبت خويش، احساس و حيات و حركت و تلاش دارد، و ميخواهد بيرون بيايد، زاييده بشود، اما ما در مرده، به صورت يك لش درآمده و اكنون سرد شده است، و طبيعت و منطق رابطه اين بچه را با مادر- اين بچهي آگاه زنده و حساس در درون جنين مادر مرده- براساس عدم تجانس و بيگانگي، بيايماني، طرح ميريزد.
«موجود زنده آگاه در يك نظام مردهي ناخودآگاه»، اين جهان بيني مبتني بر ماترياليسم يا بر ناتوراليسم است كه در آن، انسان موجود آگاه و زنده و حساسي است، كه با طبيعت، جنسيتي كاملاً متناقض دارد، و غريب تنهايي است در طبيعت، و انسان بيآنكه در بيرون طبيعت نيز اميد و پناه و پايگاهي، بجويد. وقتي انسان احساس كرد كه جهان هدف و شعوري ندارد، و نميفهمد، حس نميكند و هراس و وحشت نميشناسد...- كه دغدغه و هراس فلسفي يي كه انسان امروز را به اين شدت دچار كرده ناشي از اين جهان بيني است- و وقتي كه معتقد شد كه مجموعهي حركات جهان ناخودآگاه است و شعوري پشت اين چهره و آسمان و اين طبيعت نيست، و با به قول «سارتر» در آسمان كسي نيست، خبري نيست. جهانبيني پوچي را، به وجود ميآورد، و همه حركات جهان را عبث تلقي ميكند، و هرگونه كاري را و هرگونه انتخابي را و هرگونه ايماني يا بيايماني يي را، و خير يا شر، زشتي يا زيبايي، فداكاري يا فدا كردن را مساوي ميداند. زيرا وقتي كه شما در اطاقتان هستيد، و هيچ ناظر ديگري وجود ندارد و هيچ كس حركات شما را نميبيند، در هر لباس و يا هر وضعي و يا در هر شكلي، هر احساسي، هر جور حرف زندي، سكوتي، سخني، شكل زشتي يا زيبايي، قرار بگيريد، بنشينيد، لباس بپوشيد، مساوي است، براي اينكه آنچه به يك پديده معني و جهت و ارزش ميدهد، معني و جهت و ارزش خود پديده نيست، بلكه معني و ارزش و جهتي است كه احساس، اين پديده را حس ميكند و فهمي كه اين پديده را ميفهمد، و كلامي كه اين پديده را بيان ميكند، به او ميبخشيد اينجا خيلي مسئله عميقي است، سارتر- در «ادبيات چيست»- ميگويد كه وجود اشياء كاينات معني ندارد، همه در يك ظلمات مهمل، مجهول و فاقد معني غرق است. وقتي نويسنده يا گوينده يك شيئي را بيان ميكند و از يك كائن، يا موجودي در طبيعت، يا پديدهاي در معني سخن ميگويد، در حالي كه آن پديده يا آن موجود را تشريح ميكند، به آن تعين، تحقق، شكل، و معني و ارزش و هدف ميبخشد، و اگر كسي پديدهها را بيان نكند، حقايق اجتماعي را تشريح نكند آن حقايق اجتماعي وجود ندارد، تشخص ندارد. اگر شاعر از زيباييهاي طبيعت سخن نگويد و كسي زيباييها را حس نكند، آن زيباييها وجود ندارد، و يا اگر دارند به آن شكل زيبا نيستند. اگر شعوري حركات طبيعت را حس كند، اگر ناظري، انتخابي را كه من در اين جهان ميكنم، بفهمد و اگر قضاوتي، ارزشي را كه من از بين ميبرم، محكوم كند، آن وقت است كه عمل من، ارادهي من، و انتخاب من، و خيانت يا خدمت من، و شر يا خير من، اصلاً معني پيدا ميكند. و اگر آن ناظر، در جهان و در زير اين سقف ابله ناخودآگاه لش- كه مجموعهاي از عناصر فيزيكي است- نباشد، هر حركت و سير عملي- خير و يا شر بد يا خوب- مساوي است. چه مردم را به خاطر منافع خود نابود كني، چه خودت را به خاطر منافع ديگران نابود كني، مساوي است، چون كسي نيست كه تشخيص بدهد، حس كند، ارزيابي كند. اطاق خالي است، چه در آنجا با بيژامه شلوار دراز بكشي و چه بهترين و زيباترين لباست را بپوشي و خيلي مودب بنشيني، فرقي ندارد. در فهميدن و تشخيص دادن است كه فرق ميكند اين است كه طبيعتاً چون انسان را نميشود نفي كرد، حساس بودن، آگاه بودن و «موجودي كه ميفهمد»، بودنش را نميشود انكار كرد برداشتن «خدا» از «طبيعت» نيز ممكن نيست، چون وقتي خدا را از طبيعت برداريم، طبيعت جهان، لش بزرگ پيچيدهاي ميشود كه روح، شعور، درك، منطق، حساب و هدف دارد و نميفهمد و خود به خود رابطهي انسان و طبيعت، يك رابطه بيگانگي است، و در چنين زنده ايست كه در اندام مردهي مادر قرار ميگيرند، و تأثير ميگذارد، و تأثيرش، به وجود آمدن فلسفهي پوچي، فلسفهي عبث، فلسفهي يأس، فلسفهي بيمعني بودن هر كاري، فلسفهي مساوي بودن خوب و بد و فلسفهي بهم ريختن همهي ارزشهايي كه ما بدانها قائل بوديم، است كه امروز فلسفهي حاكم بر قرن، و ذهن نسل است. اما توحيد- درست دقت كنيد كه اين نقش دو بعدي و دو جهتي است- از يك طرف و با يك ضربه، جهان بيني مبتني بر تفرق و تشتت و چند قطبي بودن جهان را، و فئوداليسم خدايان را- كه مذهب شرك است- نفي ميكند و در عالم يك وحدت هماهنگ يك جهته را- در برابر جهان بيني دو خدايي، سه خدايي، چند خدايي، چند قطبي- حاكم ميسازد. و از طرف ديگر، در جهانبيني ماترياليسم، يا ناتوراليست، - كه خدا نيست- در جهان مادي، و در جهان طبيعت، توحيد، به طبيعت لش ناخودآگاه بياحساس، شعور و آگاهي و نظارت و حساسيت و اراده و هدف و در نتيجه معني و ارزش ميبخشد.
ميتوان به چند خدا معتقد بود، اما به تضاد و تناقضان نه؟
اين، ممكن است، اما اولاً، ضمانت اجرائي كه اين ايمان را به ما بدهد كه حتي اين خدايان كه هر كدام با لذات مستقل و فعال مايشائند، هرگز با هم اختلاف سليقه پيدا نكنند چيست؟ و ثانياً برفرض اين كه معتقد شويم كه عقل اين خدايان به اندازهاي است كه منافع خودشان را در اتحاد و شركت و هماهنگي احساس ميكنند، اما ما به عنوان يك موجود انساني كه ميخواهد در هستي، مخاطبي داشته باشد، بايد به كدام سو رو كنيم چون يكي از اختلافات مذهب و فلسفه - فلسفه خداپرستي و مذهبي كه براساس خداپرستي است - اين است كه خدايي را كه فلاسفه اثبات ميكنند به همان ميزان كه از نظر منطقي و علمي و استدلالي محكم است به همان اندازه دوست داشتني نيست. فيلسوف خدا را همچنان كشف ميكند كه «ماكس پلانك» «كوانتم» را. در صورتي كه خدايي كه مذهب معرفي ميكند در عين حال كه اراده حاكم بر جهان است، و جلال و جبروت شكستناپذير و مطلق است، به نرمي يك دوست، و به زيبايي يك عشق، و به صميميت خود آدم بتواند مخاطب و طرف گفتگو و درد دل، و همچنين با همان عظمتش، در صميميترين خلوتهاي آدم، وارد شود باشد، اين است كه براساس اين مبنا اگر هم معتقد بشويم كه خدايان مختلف، با هم همدستي ميكنند و هيچ وقت تفرقه و اختلافي در جهان به وجود نميآيد، ما در جهان جهت خويش را از دست ميدهيم، و اگر به وحدت جهان، معتقد شويم، به هر حال هدف و مخاطب خودمان را در هستي گم ميكنيم، و آن وقت به جاي اين كه خدا يك كسي باشد، يك شركتي است! «در جهانبيني توحيدي، جهان (جهان به معناي هستي دنيا و آخرت مادي و معنوي و اينها را نميگويم جهان يعني وجود) عبارت است از مجموعه عناصر و قوانين و پديدهها و حركات گوناگوني كه مجموعاً يك نظام هماهنگ را به نام آفرينش و پيكره واحدي را، كه به يك روح، زنده است و به يك اراده، متحرك است، و در عين ال داراي احساس، شعور، منطق و هدف است، در ذهن موحد تصوير ميكند.»
اين جهانبيني مبتني بر توحيد است. بنابراين جهان ي اندام ميشود. جهان و طبيعت يك پيكر ميشود كه نظام واحدي بر آن حاكم است.
همه عناصر در عالم داراي يك وحدت هماهنگاند. چه پاكترين و متعاليترين عناصر مجرد متافيزيكي باشد، چه پستترين عنصر خاك - از يك روح واحد حيات ميگيرد، از يك خون واحد تغزيه ميكند، و همچنين يك حركت و يك عقل و يك تدبير و يك هدف واحد، بر همه حاكم است، يك اندام را در نظر بگيريد، سلول مغز، شريفترين و پيچيدهترين و متعاليترين سلولي است كه اين اندام را ميسازد و در عين حال در يك تكه از ناخن، يك پرز از روده، همان روح و همان نور و همان حيات و حركتي است، كه در سلول شريف مغز هست، بنابراين ميان اين سلول پست ناخن و اين سلول ارزشمند مغز، پاسخ، يا سلسله اعصاب، نه تنها تضاد، جدايي و تناقض وجود ندارد، بلكه با حفظ سلسله مراتبشان، از نظر درجه، معتقديم كه از نظر حيات و حركت و وجود، اين يك روح حاكم بر همه اندام، با يك شعور و با يك اراده واحدند. و اما در اين تن، هر سلولي براي ماندن، جوان بودن، زنده ماندن و حفظ اتصال و پيوند با اين روح و اين حيات مشترك، ميكوشد. و اگر اين سلول زنده - كه خودش يك جهان، كار و معجزه و پيچيدگي است ـ رابطهاي را حفظ نكرد، بسادگي و سرعت و بيدرنگ تبديل به پارهاي چرك ميشود، و با دست كشيدني نباود ميگردد. - «كل شئي هالك الا وجهه» به اين معني است، كه روي به سوي او دارد، اين جهانبيني است. - و اگر يك فرد يك انسان، از پيوند و اتصال خودش با كانون معنوي جهان و روح حيات بخش حاكم بر همه سلولها اندام طبيعت ببرد، بلافاصله در نظام كائنات به صورت ماده چركيني نابود ميشود، و اگر اين اتصالش را حفظ كند، به ميزاني كه اتصالش را حفظ كرده، جاويدان و زنده ميماند.
«كثرت» و «وحدت» در جهانبيني توحيدي
21-4- از اين كثرت اين كه ميبينيم، در جهان پديدهها گوناگونند و انسانها متفاوت، و انسان و طبيعت با هم فرق دارند، و حيوانات با همديگر تفاوت دارند و عناصر با هم يكي نيستند، حركات گاه متناقض و متضادند، و انسان را دچار دلهره و تشتت ميكنند، در زير ين كثرتها، يك وحدت هماهنگ، دقيق، عاقلانه و ذيشعور وجود دارد، و موحد احساس ميكند. اين است ه همه پديدههاي متفرق را به يك روح و يك حركت، تأويل ميكند- ولو درست هم نفهمد- اين است كه «ماكس پلانك» ميگويد: «كپلر، چون معتقد بود كه قانون آگاهانه و با شعوري بر جهان حكومت ميكند، خالق علم فيزيك شد» چون اين ايمان را قبل از تحقيقش داشت، و اما يك دانشمند ديگر را مثال ميزند كه با هوشتر از «كپلر» بود و تحقيقات تازهتر، داشت، اما چون به اين اصل- كه يك اراده بر همه ي هستي حكومت ميكند و هر جزيي از هستي، عقيده نداشت، و نسبت به جهان، و نسبت به عالم فيزيك، ايماني نداشت، اين بود كه همه نبوغ و هوشش صرف اين شد كه تحقيقات جزيي بكند- مثلاً تحقيق دربارهي اشعهي ايكس روي دم موش را از همينهايي كه تحقيق ميكنند.
در قرآن آنچنانكه اقتضاي جهان بيني توحيد هست، همهي تناقضها، و همهي تضادها، و همهي مرزبنديهاي وجود، از بين ميرود، اين خيلي عجيب است، اما متأسفانه، چون ما به عنوان متكلم و فيلسوف و مفسر، و امثال اينها- در فلسفه و عرفان و دين- تحت تأثير بينش مذهبي چندگاني قديم بوديم، و يا تحت تأثير بينش فلسفي يونان، يا بينش متناقض هند، و فلسفه و عرفان و دين- هر سه مكتب- جهان را براساس قطبهاي متناقض تقسيم ميكردند- حتي اديان توحيدي- و بعد مرزبندي ميكردند و در عالم به بد و خوب، به دنيا و آخرت و به پردهها و مرزهايي كه جهانها را از هم دور و با هم متناقض ميكند، و به پديدههايي كه با هم تضاد دارند- چه به صورت عرفاني، چه به صورت فلسفي چه به صورت مذهبي- قائل بودند، در مغز اين متفكرين و متكلمين و علما، اينها حاكم بوده است، نگاه «دوبين» داشته و قرآن را مطالعه ميكردند و با آن نگاه احوالي، وحدتي را كه در جهان بيني توحيدي قرآن حاكم است، نميديدند و دوگانه ميديدند. كه اگر كسي فضيلت «نداشتن آن معلومات»! را داشته باشد و با چشم فطرت و با احساس يك امي، قرآن را نگاه كن، آن تقسيمبنديها را نميبيند.
توحيد، به تناقضهايي كه در طول تاريخ همواره در ذهن بشر حاكم بوده، وحدت ميبخشد، سه قطب، انسان، طبيعت و خدا، يا ماوراء الطبيعه، از هم جدا بودند- سه دنياي جدا از هم- و هر كدام سمبلهاي جدا و خدايان جدا داشتند و اصلاً ذاتشان با هم متناقض بود.
در بسياري از اديان ميبينيم كه آفرينندهي انسان يك خداست و آفرينندهي طبيعت خداي ديگر است، پرومته، خالق انسان است، اما زئوس خداي طبيعت است، و اين نشان ميدهد كه اصلاً انسان و طبيعت با هم دو جهان متضادند، و همچنين نشان ميدهد كه جهان خدايان، با جهان انسانها يكي نيست و از هم دور است. و نشان ميدهد كه پردهاي است- يا سقفي- به نام آسمان، كه زيرش طبيعت مادي است و بالايش، طبيعت الهي، جهان فرشتگان، ماوراء الطبيعه، جايگاه خدايان- همان جوري كه در ذهن ما هم هست- جهان را به صورت يك حامي تصوير ميكنند، كه يك سقف گنبدي دارد به اسم آسمان، هرچه زير اين گنبد است، پست و حقير و زش و لجن است، و هرچه پشت آسمان، زيبا است، مجردات است، و فرشتگان و خدا- خدايان و امثال اينها- و ارواحند.
توحيد، آمده است و اين مرزها و سقفها و تقسيمبنديها را- همه را- فرو ريخته و هستي را يك امپراطوري واحد و هماهنگ، در زير فرمان يك قدرت و يك امپراطور و يك حاكم و يك تدبير، تجسم بخشيده است. اما امپراطوري كه در هر ذره و در هر نقطه و در هر لحظه از اين صحن و سرزمين عظيم امپراطوريش به يك اندازه حضور دارد، جا، مركز و دور و نزديك و اين قبيل ندارد. اما توحيد ميآيد و در اين جهان- كه يك اندام واحد است- جدايي طبيعت را با انسان و با ماوراء الطبيعه اصطلاح فيزيك و متافيزيك، اصطلاح طبيعت و ماوراء الطبيعه، اصطلاح زمين و آسمان به معناي جهان مادي و جهان عقبي، در بينش اسلامي وجود ندارد، بعدها در بينش مسلماني وجود پيدا كرد- نفي ميكند، و اين سه جهان جدا از هم را وحدت ميبخشد. خدا را از پشت ابرها، از پشت آسمان از پشت پردهي غيب، از ذهن موحد، در ميآورد و همچون نوري در درون قنديل آسمان و زمين، يعني جهان، بر ميافزوند.
توحيد، تناقض و تضادي را كه از دور دستترين لحظههاي تاريخ فلسفه تا الان وجود دارد، از دورهي لائوتسو و كنفسيوس، از دورهي افلاطون، ارسطو گرفته تا دوره بركسون تا دكارت، پاسكال و كانت از بين ميبرد. پيش از توحيد، اين دو نيرو همواره با هم در جنگند و هر كدام پارتيزانهاي خودشان را دارند، در ميان متفكرين، عرفا، فلاسفه، نيروي دل و نيروي دماغ، نيروي عقل و نيروي عشق، نيروي اشراق و استدلال، و در فرهنگ اسلامي هم ميبينيم كه اين هر دو كدام جريان خودشان را دارند و با هم در جنگند. مولوي، استدلاليون و فلاسفه را به فحش و اهانت ميگيرد و فلاسفه نيز، اشراقيون و عرفانيون را به جهل متهم ميكنند. اينها ميگويند خدا را فقط از راه دل بايد شناخت، كه عقل تنها جزئيات را- ميفهمد، و آنها ميگويند كه دل فقط يك تلمبهاي است كه به بدن خون ميرساند، اين عقل است كه ميتواند مجهول را معلوم كند. پاسكال ميگويد، دل دلايلي دارد كه بدان دسترسي نيست، حافظ ميگويد، دفتر صوفي سواد و حرف نيست- به علم و عقل مربوط نيست- جز دل اسپيد همچون برف نيست.
ميبينيم جنگ بين فلاسفه مشاء- كه عقليون هستند- و عرفا- كه احساسيوناند و معتقد به انتي ويسيون، به اشراق و احساسند و در شرق و غرب، هند و يونان، در اكنون و گذشته، وجود داشته و دارد و حاكم بر ذهن بشر است.
تنها يك نيرو به نام «فهميدن درست» 21-5- در قرآن اصلاً تعبيرات به گونهاي است كه احساس ميشود كه اين زبان جدايي ميان اين دو نيرو را طرح نميكند و كشف حقيقت را- حتي خدا را- به فهم و به ادراك، به عنوان يك نيروي واحد واگذار ميكند و گويي معتقد است كه در انسان دو نيرو به اسم دل و دماغ، عقل و احساس يا اشراق وجود ندارد، بلكه يك نيرو به اسم فهميدن درست وجود دارد، و آن «لب» است و همان عقل و همان فواد است و هر سه تعبير در قرآن، به صورت مساوي آمده است. بنابراين توحيد وحدت ميان عشق و عقل، وحدت ميان بآتريس و ويرژيل، وحدت ميان ابوعلي سينا و ابوسعيد، وحدت ميان پاسكال و دكارت را تحقق ميبخشد، و انسان را به دو قطب عشقي و عقلي، و اشراقي و استدلالي تقسيم نميكند، چون توحيد هيچگونه دوگانگي و ثنويت را- حتي در روح و در فرد- نميتواند تحمل كند، توحيد دوگانگي هميشگي ميان روح و جسم را از بين ميبرد. در قرآن شما هرگز نميتوانيد جايي را پيدا كنيد كه جسم از روح جدا شده باشد يا از روح و جسم جداگانه سخن گفته شود، چه برسد به مبناي اخلاقي و مذهبي و عرفاني و فلسفي.
در شرق و غرب اصولاً روح را مخالف جسم و جسم را مخالف روح ميدانند و تكامل روح را در نابود كردن جسم و تكامل تن را در نابود كردن روح و تعقل، تعليم ميدهند. در اينجا باز انسان واحد زنده است، روح و جسمش، به عنوان دو بعد، و دو ذات، تقسيم بندي نشده و در كنار هم، قرار نگرفته است. اگر در قرآن دو جا كلمه ي روح آمده، و آن روح به معناي اسپري، به معناي عام، به معناي روان و نفس نيست، نام يك فرشته است، و همان است كه در ذهن عرب مطرح بوده و ميپرسيده است و آن به معناي بسيار عميقي است، بحث فيزيولوژي و پسيكولوژي و اينها نيست، به معناي بسيار عميقي است كه در ذهن عرب بوده است و ميپرسيده است و جوابش همان است كه «از امررب است» همان آتش آگاهي خاصي است كه نبوت از درون آن ميجوشد. و توحيد، در هستي، در جهان بيني، واحد ميان دو دنياي متضاد هميشه را- دنيا و آخرت را- تحقق ميبخشد. دنيا و آخرت چنان تقسيم و تقسيمبندي شده كه اصولاً بعضي از دانشمندان، جغرافياي آخرت را هم نوشتهاند، جغرافياي دقيقش را، آدرس خانهاش را نميتواند بدهد، اما جغرافياي آخرت را نوشته!... كه همچو كه سرت گذاشتي به لحد، ميداني كوچه پس كوچههايش چگونه است و بالا و پايينش به چه ترتيب، زمين چه جور، آسمان چه جور، كتابهاي منازل الاخره را نگاه كنيد، كه چه سخت دنيا گرانه است.
در قرآن، اين جهان و جهان ديگر، جهان مادي و جهان معنوي جهان طبيعت و جهان مجردات، وجود ندارد، دنيا و آخرت به اين معني كه يك ديواري باشد، اين طرفش كه ما هستيم دنيا، آن طرف ديگر كه آنها هستند آخرت، وجود ندارد. دنيا يك صفت است، صفت تفضيلي است، اسم جغرافيا، مكان نيست، اسم جايي نيست، بلكه دينا يك صفت است به معناي پستترين و نزديكترين و كوچكترين و حقيرترين، و آخرت هم اسم مكان جغرافيايي خاص نيست، آخرت آن چيزي است كه ماوراء دنياست، هر كسي كه نزديك بين پست بين، خودبين باشد و همهي مسائل را به صورت مسائل روزمره، دم غنيمتي، حريصانه و خودخواهانه تلقي كند، بينش دنيايي دارد و زندگيش دنياست، ولو نماز باشد! و كسي كه آخرت و هدفي بزرگتر از منافع شخصي و بالاتر از من و منافع و خودخواهيهاي مادي و معنوي را، ميبيند و اينها را فداي تحقق هدفهاي عاليتر و بالاتر ميكند، اين آخرت است. و در يك توجيه ديگر اگر همهي پديدههاي عالم، و همه چيز را- از اقتصاد گرفته تا مسائل اجتماعي، و حتي مسائل ديني و معنوي و انساني- از ديگران و ديگرها به طرف خودم ميكشم، اين دنياست، و اگر همهي چيزها را از خودم به طرف ديگران تفسير و احساس ميكنم، آخرت است، ولو نان باشد. اين است كه در روايات، فراوان ميخوانيم كه فردي براي خدمت به مردم نانوايي باز كرد، و براي خدمت به جامعهاش رفت و بنايي و بنايي خواند، نفس بنايي و نفس معامله و دكانداريش، عبادت است، و اگر نفس عبادت را، دكان نانوايي كرد، دنياييست.
وحدت معاش و معاد 21-6- معاش و معاد- زندگي مادي و زندگي معنوي- در همهي مكتبهاي اخلاقي، عرفاني و فلسفي، هميشه، با هم ضدند. كسي كه به دنبال كار اقتصادي ميرود و غرق در مسائل مادي است، يا احساس در او ضعيف شده است، و كسي كه دنيا و مسائل اقتصادي و مادي را نفي و رها ميكند و يكسره غرق در معنويات ميشود، معاد را دارد، هر آدم و هر ملت فقير محروم تو سري خور، معادش تامين است و هر آدم خوشبخت در جامعه ي سير، مترقي و متمدن آخرتش خراب است! پس آخرت مال پفيوزها و بي غصهها و گداهاست، در صورتي كه بنا بر اصلي كه از نفس توحيد بر ميآيد نه تنها بين اين دو تضادي نيست بلكه معاش و معاد، دنيا و آخرت، هماهنگ و علت و معلول همند. كه «الدنيا مزرعه آخره»، توحيد ميان دنيا و آخرت را نشان ميدهد، دنيا و آخرتي كه با هم تضاد داشتند. يعني نشان ميدهد، آن كس كه دنيايش براساس بدبختي است، آخرتش هم بدبختر خواهد بود، تا خيال نكند كه بهشت توجيه و جبران ضعف و ذلت او در دنياست و خيال نكند كه آن چيزي را در اينجا كوشش كرده و نتوانسته به دست بياورد در آن دنيا خواهد گرفت. كسي كه در اينجا كور است در آنجا هم كور است، و كسي كه اينجا زندگي مادي ندارد، زندگي معنوي و سرنوشت خدايي هم نخواهد داشت. دنيا و آخرت علت و معلول همند. بهشت، عبارت است از باغي كه بذرش را در زندگي اين جهان ميكاريم.
اين دنيا كه به اين شكل روح و ماده، دنيا و آخرت، معني و طبيعت، خدا و طبيعت و انسان، در يك هماهنگي، يك جهت و يك روح و يك عقل و يك اراده و يك هدف، نظام و رابطه علت و معلولي دارند، جهان بيني توحيد است. اما يك جهان، يك هستي و يك وحدت كلي حاكم بر همه چيز را خود قرآن تقسيمبندي ميكند. حتي تقسيم ميشود به دو سرزمين، به دو قطب، يك دنيا و آخرت- نه آنچنان كه ما ميپنداريم براساس جهان بيني جامعهي توحيدي، هستي تقسيم ميشود به غيب و شهادت، غيب به معناي هرچه نامحسوس است- يا الان براي ما غيب است- و شهادت يعني آن چيزهايي كه مشهود و محسوس است- يا الان براي ما غيب است- و شهادت يعني آن چيزهايي كه مشهود و مشهود و محسوس است. آيا اين تقسيمبندي باريك يك دور ثنويت و دوگانگي را، در عالم حاكم ميكند؟ آيا اين تقسيمبندي جهان به دو قطب، مغاير و نقض كننده توحيد است؟ چرا؟
جهان به دنيا و آخرت، طبيعت و ماوراء الطبيعه، ماده و معني روح و جسم و تقسيم نميشود. همهي هستي يك وحدت و يك آهنگ دارند و يك پيكرند. اما در جهان بيني قرآن، همهي پديدهها، به پديدههاي غايب، و پديدههاي شهادت تقسيم ميشوند. آيا باز اين تقسيمبندي با آن وحدتي كه در نظام توحيدي بر عالم حكومت ميكند، مغاير است يا نه؟ شهادت و غيب كه ميگوييم، تقسيمبندي براساس ذات اينهاست يا براساس ارتباط با من انسان است؟ اين تقسيمبندي جنبهي اعتباري دارد نه جنبهي ذاتي، يعني نميگويد غيب از جنس شهادت نيست، يا اينها اصلاً از دو جنس و دو ذاتند و با هم متناقضاند، ميگويد در ارتباط با تو، جهان تقسيم ميشود به غيب از نظر تو، و شهادت، در مشاهدهي تو چنان كه الان همين تهران به نقطههاي دور و نزديك تقسيم ميشود، اما اين تقسيمبندي تهران است، مسلماً اين ميدان تجريش به ما نزديك است و ميدان توپخانه دور. اما اين تقسيم كردن توپخانه به عنوان يك مقوله و تقسيم كردن ميدان تجريش به عنوان مقوله ديگر و جنس ديگر است، يا نه هر دو يك وحدتاند، ولي در ارتباط نسبي و اعتباري به نسبت مني كه اينجا ايستادهام، تقسيمبندي ميشود؟ بنابراين همين چيزي كه الان غيب است، اگر به وسيلهاي- تكامل علم، الهام، وحي، فلسفه، تكامل شعور يا هر چيزي- فراد براي من محسوس شد- بدون اينكه ذات و جنسش هم تفاوت كند- شهادت ميشود. پس تقسيم بندي جهان به دو مقوله غيب و شهادت يك تقسيمبندي اعتباري است براساس انسان، كه جهان را آگاهي دارد و ميبيند، روي يك پديدههايي هستند كه تو نميبيني، پديدههايي هستند كه تو نميبيني چنانكه الان هم علم فيزيك همين تقسيمبندي را ميكند، بعضي پديدههاي فيزيكي محسوس نيست، بعضي پديدههاي فيزيكي محسوس است، آميب و رابطهي علمي خود را با طبيعت تقسيم بندي كردهايم، پس در يك كلمه اگر جامعهشناسي، شناخت يا بحث متدولوژي و يا بحث معرفتشناسي است نه بحث جهانشناسي. باز در تقسيمبندي غيب و شهادت در جهان، خود غيب تقسيم ميشود به غيبي كه دانستني نيست و جز خدا نميداند، و به غيبي كه دانستني هست، اما نميدانيم. در اينجا توحيد عمق و اوج ميگيرد. باز به اصطلاح و زبان قرآن بگويم، كه تمام پديدهها و همه آن چيزهايي كه ميشناسيم به دو پديده و دو حقيقت تقسيم ميشوند.
«سنت» و «آيه» در قرآن 21-7- همهي هستي از اين دو حقيقت ساخته شده است، يكي «سنت» و ديگري «آيه». وقتي قرآن ميگويد سنت، مقصود قوانيني علمي است كه بر فرد، در زندگي، در جهان، در تاريخ بشري، در جامعهها و بر طبيعت حاكم است. سنت قوانين است قوانيني علمي.
«آيه» چيست؟ آيه، پديدههاي اجتماعي، انساني يا مادي است، خود پديده است. اينكه هر جامعهاي وقتي به عياشي بيفتد سقوط ميكند، يا وقتي آثار سقوط در جامعهاي به وجود آمد، عوامل سقوط به عياشي رو ميكند. جامعه و تفنن، يك سنت است، قانون است، اما شب يك آيه است، پشه يك آيه است، آمدن شب و روز آيه است، باران آيه است، نور آينه است، زمين و آسمان آيه است. ليستي از آيهها، در آخر سوره رم پشت سر هم آمده است، و در آنجا قرآن نشان داده است كه «و هن آياته» و «من آياته» چيست و آيه را به چه معني استعمال كرده است. ديگر اينكه ميتوانيد قرآن را باز كنيد و با استفاده از «كشف الكلمات»، كلمات «غيب» و «شهادت» و «آيه» و «سنت» را پيدا كنيد و روي اين كلمات دقت كنيد تا دريابيد كه قرآن به چه چيزهايي «آيه» ميگويد و به چه چيزهايي «سنت» آنگاه ميفهميد كه قرآن روابط ميان پديدهها را «سنت» ميگويد و خود پديدهها را «آيه» عجيب است كه قرآن يك مگس و يك پشه را «آيه» ميگويد- اين را درست دقت كنيد كه خيلي عجيب است- و هم يك حقيقت انساني بزرگ را و هم معجزهاي را مثل قرآن و هم معجزه موسي و يا عيسي را آيه ميخواند. ما اين همه را معجزه ميناميم، اما قرآن به اينها ميگويد آيه. در صورتي كه مگس يا آمدن شب و روز پديدههاي مادي و قوانين علمي هستند، اما وحي يا احياي مرده به وسيلهي عيسي، معجزهاند، يعني متافيزيك و غير علمي هستند، يعني برخلاف قوانين علمي و برخلاف طبيعت مادي، هستند. اما قرآن براي هر پديده- كه يكي مادي است و يكي غيبي، يكي علمي است و يكي برخلاف علم و قابل توجيه علم نيست- يك كلمه انتخاب كرده و آن آيه است.
جهان بيني مبتني بر توحيد، از زبان قرآن
21-8- آيا قرآن نميخواهد بگويد كه تو خيال ميكني كه بعضيها معجزه است و غيبي، و بعضيها علمي و محسوس. چون از پايين نگاه ميكني، چنين تقسيمبندي كردهاي اما اگر از آن بالا نگاه كني همه آيه است و همه يك معني ميدهد. وحي بر انساني از غيب، كه ما فكر ميكنيم يك مسئله متافيزيكي است در قرآن، همچون پرتو نور صبحگاهي است بر چشم، مثال آمدن باران است در كام تشنهي يك گل. معجز و غيبي، و علمي و محسوس، هر دو آيه است، يك قانون، يك ناموس يك حقيقت، يك علت بر هر دو حكومت ميكند و ساخت يك چيز است، در صورتي كه ما ميپنداريم كه هرچه در طبيعت است پست است و خدا نميتواند در پديدههاي طبيعي باشد، تنها بعد از مرگ است كه وارد سرزمين خدا ميشويم. براي همين هم هست وقتي ميگويم كه «انا لله و انا اليه راجعون» يعني بعد از مرگ ما به طرف خدا ميرويم و پيش از مرگ اين طرف ما خدا نيست، طبيعت مادي است، پس است، حقير است، در حالي كه خدا در قرآن، نه به صورت اشراقي، و عرفاني شده كه با نفي طبيعت، خواننده قرآن به خدا برسد. و نه به صورت فلسفي و استدلال ذهني كه در درون طبيعت و با اصول ذهني اثبات بشود، بلكه برعكس، اين كتابي كه بيش از هر كتاب ديگر بر طبيعت و پديدههاي طبيعي تكيه دارد، خوانندهي خودش را دعوت ميكند كه با بيرون آمدن از ذهنيت درونيش و با غرق شدن آگاهانه و نگرش درست پديدههاي مادي طبيعي خدا را بفهمد و ببيند، اين نفي طبيعت و صوفيانه به درون خود خزيدن است، براي شنيدن صداي خدا، و نه همچون علم، انسان را از درون، در سطح پديدههاي مادي محبوس نگهداشتن است، بلكه برعكس، دعوت كردن انسان آگاه است كه عمق پديدههاي مادي طبيعت را بشكافد، و از طريق ماده، به معني برسد، و در متن طبيعت، حقيقت را سير كند، و از دنيا به خدا برسد.
«تنها، فيزيكدان كه حق دارد از متافيزيك سخن بگويد و آن كسي كه هيچ چيز از فيزيك نميداند حق ندارد كه بگويد دنياي مادي بد يا خوب است» چنان كه در ادبيات هم چنين است، تنها كسي كه شعر قديم را خوب و استادانه ميشناسد، حق دارد شعر نو بگويد، و حق دارد آن قوانين را بشكند، تنها فيزيكدان است كه حق دارد از متافيزيك سخن بگويد، چنانكه طبيعت شناس ميتواند طبيعت را به سوي ماوراء، پشت سر نهد، طبيعت شناس بايد طبيعت را طي كند تا با فهم و شناخت طبيعت و پديدههايي كه قرآن بدانها قسم ميخورد به ماوراء طبيعت برسد، در توحيد مادي و معنوي طبيعت ماوراء الطبيعه محسوس و بديهي است، اما بايد درهاي پنهاني را كه از طبيعت به غيب باز ميشود، پيدا كند، يا فانوس جهان را بشكند و شعله خدا را در قلب جهان به جنگ آورد، و آن آتش را در گريبان جان خويش زند- عشق- و يا شيشههاي فانوس جهان را از غبار ديدگان خويش بشويد و تاريك خانه بودن خويش را به ضربههاي نرم سر انگشتان آن نور بگشايد. اين است طبيعت نگري، كه متد اساسي خدايابي، در قرآن است، چون طبيعت و ماوراء الطبيعه وجود ندارد.
آيه چيست؟
21-9- آيه عبارت است از نشانهاي از ذات حقيقي و واقعي. آيه خود ذاتاً و مستقلاً معنا ندارد. اشاره و سايه ايست از يك ذات غيرمحسوس غيبي. پس تمام جهان آيه است، و آيه، يعني يك ذات با لذات كه براي ما غيب است، وجود را ميسازد و تشكيل ميدهد. و اما هرچه در اين جهان ميبينيم، خود ذات مستقل و جدا و بيگانه با آن اقيانوس ابدي وجود غيبي نيستند، بلكه هر كدام اشارهاي و نشانهاي از آن ذات مطلقاند. در اينجا يك جهان بيني خاص پيدا ميشود، كه نه مثل «بركلاي» ميگويد جهان مادي وجود ندارد- اين بلندگو، اين شيشه، اين آب، واقعيت ندارد، ذهن من است كه آنها را ميسازد، ايدهآليسم مطلق- و نه مثل ماترياليست معتقد است كه فقط همينها هستند كه وجود دارند و هر كدام- وجود بالذات خويش اند، بلكه ميگويد همه پديدههاي طبيعت وجود دارند اما وجود آيهاي و اشارهاي، مثل وجود موج براي آب، و مستقيماً «انعكاسي هستند از آن وجود مطلق واحد هستي، و ميبينيم امروز «فنومنولوژي» كه هم در «فيزيك» و هم در «روانشناسي» و هم در مسائل «جامعهشناسي» به عنوان مكتب «هوسرل» حاكم شده، اصل علوم را بر اين مبني گذاشته كه علم فيزيك نبايد ذات و ماده را بجويد- كه ذات ماده جستني نيست- فقط بايد مادهها را- كه پديدهها و فنومنها، يعني صورتهاي ظاهري مختلف يك واقعيت با لذات نامحسوسند- مورد مطالعه قرار بدهد. فيزيك يعني اين. روانشناسي، برخلاف گذشته، از ذات روح نبايد سخن بگويد، كه ذات روح براي علك كشف شدني نيست بلكه بايد از مظاهر و ظواهر و پديده هايي كه روح به وجود ميآيد، و براي ما محسوس است، سخن بگويد و آنها را موضوع تحقيقات علمي قرار بدهد. بنابراين هم فيزيك ميشود علم پديدارها، اشارهها، و مظاهر وجود نامحسوسي كه جهان را ميسازد، و هم روانشناسي امروز عبارت است از مطالعه و بررسي و شناخت مظاهر و جلوههاي ذات مجهول و نامحسوسي كه روح، نام دارد پس همهي علوم، ديگر از كشف و جستجوي ذات و وجود بالذات كه براي همه علوم غيب است، دست شستند. و هم علوم انساني و هم علوم مادي، منحصر شدند در تحقيق خود پديدارها، يعني مظاهر آن وجودها كه نامحسوس است و تحقيق در ميان رابطهي پديدهها، كه اين علم فيزيك و علم شيمي و علم پسيكولوژي و علم تاريخ و جامعهشناسي را ميسازد.
فنومنها= مظاهر= پديدهها 21-10- فنومن عبارت از يك ذات و يك وجود نيست، فنومن عبارت است از آنچه كه از يك وجود غيبي براي ما محسوس است، و در عربي، مظاهر ترجمه كردهاند، و در فارسي، پديده يا پديدار. و فرنگيش فنومن است، معني آن چيزي كه پديده است به چشم ميآيد، محسوس است ظهور خارجي دارد، خود ذات نيست، نشانهاي و اشارهاي از ذات است. بنابراين درست ميبينيم آيه، به معناي وجود بالذات نيست بلكه وجود اشارهاي به يك نامحسوس است در قرآن همهي پديدههاي معنوي و مادي اطلاق ميشود، درست ترجمه فنون به معناي پديدار يا به معناي مظاهر محسوس از وجود مجهول و غيبي است. بنابراين، آيه به معناي نفسي از هر شيئي و هر وجودي است كه قرآن به معني آيه ميگيرد- امروز به معناي فنومن ميگويند- و سنت، روابط ميان آيهها و روابط ميان پديدهها و روابط ميان موجودات محسوس است، پس در جهان بيني توحيدي، دنيا و هستي، تقسيم ميشود، به غيب نادانستني- كه جز خدا نميداند- و غيب دانستني- كه اكنون نميدانيم- و شهادت تقسيم ميشود به آيه و سنت، آيه عبارتست از همه مظاهري كه در جهان وجود دارد و نشانهاي از وجود مطلق غيبي در علوم انساني يا علوم طبيعي است، و سنت عبارت است از روابط ميان پديدهها يا آيهها كه به صورت قوانين حاكم بر جهان انساني يا طبيعي، علوم را ميسازد. اين جهان بيني مبتني بر توحيد از زبان قرآن است.
توحيد
21-11- اين سخن را ناچار بايد قبول داشته باشيم كه توحيد «آوردهي» اسلام نيست بلكه طبق تصريح خود قرآن پيغمبران هدف كارشان را اشاعهي فكر توحيد بوده است ولي، در جامعهشناسي بحثي است به نام «درجهي معني دادن» كلمات، اصطلاحات و علامات Degre de Signification بدين معني كه مثلاً يك كلمه، يك اسم در مراحل و شرايط و موقعيتهاي گوناگون داراي يك معني واحد و لا يتغير است ولي، در هر يك از اين حالات، درجهي معني آن، شدت و ضعف، تنگي و وسعت قلمرو آن معني، حقارت يا عظمت مصداق خارجي آن، كيفيت تأثير و چگونگي احساس و روح آن كلمه فرق ميكند. جلسهي پيش، در پاسخ يكي از خانمها يا آقايان عرض كردم كه مثلاً «كلمهي قلم، آزادي، انقلاب، پيش از انقلاب كبير فرانسه داراي همان معاني بود كه پس از آن، اما درجه و كيفيت معني و رو و احساس آن فرق كرد. پيش از انقلاب قلم ابزاري بود مثل ميخ، قندشكن، ماله، انبر و غيره آزادي، تنها به حالتي گفته ميشد كه از حالات گاه معني تضمني و التزامي ديگري هم از آن احساس ميشد: هرج و مرج، بي قيدي، بي بند و باري، ولو بودن، بي پرنسيپي، بي تربيتي. اشتقاقات كلمهي آزادي را در فرانسه نگاه كنيد: Libertinage Libartin (هرزگي و). انقلاب اصولاً «يك كلمهي محكوم و مطرودي بود مترادف عصيان، طغيان، حادثهي شومي كه همه چيز را به هم ميزند مصيبت و بلايي كه به جامعهاي نازل ميگردد و زندگي و امنيت و مقدسات را به هم ميريزد و اجتماع را ويران ميسازد. در زبان برخي از وعاظ خودمان نگاه كنيد هميشه يزيد است كه به عنوان اتهام به امام حسين، او را متهم به انقلاب و خروج ميكند و براي محكوميتش وي را عاصي و طاغي ميخواند و واعظ هم كه اين كلمات را با كيفيت معني قديم آن تلقي مينمايد، درصدد رفع اين اتهامات بر ميآيد نه اثبات آن. در صورتي كه پس از انقلاب كبير فرانسه، قلم سمبل مقدس معنويت و فكر و انسانيت ميگردد. آزادي و انقلاب چنان قداست و عظمتي مييابند كه هر كس حتي به دروغ خود را بدان منسوب ميكند. كلمهي كارگر، زحمتكش، بيل، داس، چكش... كه پيش از انقلابان و نهضتهاي كارگري و سوسياليستي در اروپا كلمات پستي مينمود و هركس حتي به دروغ خود را و خانوادهي اجداد خود را ميخواست از اين كلمات مبرا سازد، پس از نيمهي دوم قران نوزدهم كه درجه و كيفيت معني اين كلمات عوض ميشود، هركس، حتي به دروغ خود را و ريشهي طبقاتي خانوادهي خود را به كارگر و كشاورز منسوب ميكند، مالك خود را دهقان و زحتمكش و ارباب خود را كارگر مينماياند، به كتاب «حماسهي آرش» نگاه كنيد. آقاي كسرائي كه اين حماسهي پرشكوه و زيبا را به شعر درآورده است، بر خلاف سنت معمول و مشترك حماسه سرايي در سراسر جهان كه قهرمان حماسهها و تراژديها در شرق و غرب از ميان خدايان و ارباب انواع و يا لااقل پادشاهان و اميران و نجيب زادگان انتخاب ميشوند (و اين اصل را ارسطو در فن الشعر، كتاب پوئتيكا، فصل ميان تراژدي و كمدي قرار داده است و قهرمانان: پرومته، هركول، اشيل، پيگماليون... همه خدا و نيمه خدايند. در حماسهي آرش، آقاي كسرائي كه بينش امروزين دارد و از ادبيات سوسياليستي يك قرن اخير متأثر است رجزخواني و تفاخر نژادي قهرمان بزرگ اساطيري قوم ايراني بهگونهاي درآورده است كه گويي آرش كمانگير- كه براي تعيين مرز ايران و توران تيري چنان پرتاب ميكند كه از ساري (در مازندران) تيرش به پرواز در ميآيد و آسمان تركستان را در مينوردد و روز دوم در پشت جيحون پاي درخت گردويي مينشيند و پهلوان نيز، از شدت وطن پرستي چنان هنگام پرتاب تير به خود فشار آورده بوده است كه كالبد تهي ميكند و خود را در آن پرتاب محو ميسازد- چنين پهلواني گويي يك پارتيزان گريلاهاي بوليوي و يا يك ويتكنگ است كه جزء فضائل و مكارم خانوادگي و اجداديش ميگويد من از طبقهي مجروم مملكت و از ميان تودهي زحمتكش و رنجبر برخاستهام و: «فرزند كارگرم و زاييده رنج و زحمت...»
چرا؟ چون كلمات رنجبر و كارگر و توده و محروم و زحمتكش و دهقان از نيمه دوم قرن نوزدهم يعني پس از انقلاب كارگري در فرانسه و آلمان و انگلستان و مكتبهاي پرودن و سن سيمون و ماركس و ژان ژرس و انقلابان كمونيستي در مشرق زمين، برخلاف قديم كه معني آنها بايستي همراه بود چنان قداست و شكوه و عظمتي يافت كه حتي يك قهرمان اساطيري مانند آرش يا رستم يا گيو و گودرز نيز به عنوان تفاخر و حماسه سرايي ممكن است خود را بدانها منسوب كنند يعني كلمهي پست و منفور، در اين مرحلهي اجتماعي حتي جلال و نجابت اساطيري و افسانهاي و حماسي ميگيرد! بنابراين وقتي من ميگويم «توحيد اسلام»، نميخواهم مفهوم و معني تازهاي بدان بدهم و يا مدعي شوم كه اسلام در اينجا نظر تازه و اصل بيسابقهاي را عنوان كرده است بلكه قلمرو معني، درجهي مصداق آن و ميزان شمول و نفوذ آن و دايرهي بسيار وسيعي كه اين معني فرا ميگيرد مقصود است. چرا ميگوييم توحيد ابراهيم؟ يا ابراهيم «پدر پيامبران» (ابوالانبياء)، يا بنيان گذار مكتب توحيد در تاريخ؟ مگر نه آنست كه پيامبران پيش از او نيز موحد بودهاند و مكتبشان بر توحيد استوار بوده است؟ در اينجا نيز اختلاف بر سر معني و مفهوم نيست بلكه، كيفيت معني آن و قلمروهاي جديدي است كه اين معني در نهضت ابراهيم به خود گرفته است.
مهمترين مسئلهاي كه در توحيد اسلام بايد گفت اينست كه توحيد: «يكي از اصول اسلام، در كنار ديگر اصول اعتقادي، مانند نبوت و قيامت و غيره نيست بلكه، توحيد زيربناي همهي اين عقايد است» (22) و اين سخن بزرگي است و در همين تعبير است كه شما ميتوانيد به روشني احساس كنيد كه چگونه يك كلمه، بيآنكه معني آن تغيير كند، درجهي آن، جايگاه آن، وسعت و دايرهي شمول آن و احساس و روح آن ميتواند چنان تغيير كند كه گويي در برابر مفهوم كاملاً بديع و بيسابقهاي قرار گرفتهايم. در اسلام، با چنين تلقي يي از توحيد: اين اصل چنان عظمت و حساسيتي مييابد كه يك انسان مسلمان، طبيعته، همواره بدان ميانديشد و با وسواس و دقت خارق العادهاي هميشه در بيم آن است كه در انديشه و احساس و عمل بدان خدشهاي وارد نياورد- آن را درست بشناسد و از هرچه با آن متناقض و متباين است حذر كند و زندگي فردي و اجتماعي، مادي و معنوي خود را بر اين اساس استوار سازد چه، كمترين غفلتي يا ضربهاي كه به اين اصل وارد آيد همه چيز تباه ميگردد و هر كار ديگرش، گرچه به نفسه خير و نيك باشد، بيهوده ميشود زيرا، مفهوم روشنتر اين سخن كه «توحيد زيربناي حيات فردي و اجتماعي، مادي و معنوي و به عبارت ديگر، مبنا و جهت اساسي همهي وجوه زندگي انسان، انديشهها، احساسها و اعمال با هر شكلي و كيفيتي است». دوستيها و دشمنيها، تجمعها و تفرقها، فعاليتهاي سياسي و اجتماعي، كوششهاي اقتصادي و علمي و ادبي و هنري، روابط فردي و اجتماعي همه بايد بهگونهاي تنظيم شود كه توحيد بتواند زيربناي آن قرار گيرد، همه بايد داراي يك مسير مشترك و معني و روح مشتركي باشد و داراي جهت واحدي كه توحيد است.
توحيد چيست؟ 21-12- در سالهاي 4-1333 من دوران يك بحران فكري و فلسفي شديدي را ميگذراندم در آن ايام، من نيز، همچون همهي جوانان اين جامعه سني، بيآنكه هنوز از نظر علمي و فكري داراي زمينهاي قوي و اطلاعات وسيعي باشم در معرض خطرناكترين افكار كشنده و نوميد كننده و انتحار آور فلسفي اروپاي بحراني قرار گرفته بودم و از نظر آثار شوم و مسموم كنندهاي كه بر روح من گذاشته بود سرنوشت جواني را در كتاب «تلميد» (Diciple) اثر بورژه (P.Bourget) دنبال ميكردم كه در اثر هجوم فكر كشندهي جبر Determinisme در فلسفهي مادي (Materialisme) كه استاد فيلسوف وي بود تلقين كرده بود زندگيش به تباهي ميكشد و همه چيز، و حتي خويشتن، برايش بيمعني ميگردد و روح و مغزش مسموم ميشود و در پايان، اين شاگرد مكتب جبر مادي خودكشي ميكند و در برابر چشمان استادش جان ميسپارد.
من در آن ايام- چنان كه ديگر جوانان تحصيل كردهي اهل كتاب و مطالعه، در آن سالها كه هنوز سرشان گرم تفريحات سالم نبود و به كارهاي هنري مشغول نشده بودند و نهضمت «تن ايچريسم» رواج نداشت- دستخوش افكار موريس مترلينگ، شوپنهاور، ماركسيسم فلسفي، كافكار و صادق هدايت و امثال آنان بود و به طور ناگهاني از آشيانهي گرم و مانوس و پر يقين و آرم بخش مذهب موروثي و دنياي معصومانهي، نوجواني به سوي تند بادهاي سهمناك و طوفانهاي وحشي اقيانوسهاي بيكرانهي افكار سردرگم و خشن فلسفههاي پس از دو جنگ جهاني اروپا- بيرون افتادم و بيآنكه خود بدانم، و با اگزيستانسياليسم خاص ژان پل سارتر در آن هنگام آشنا باشم از نظر فكري و فلسفي به شدت مسئله «خدا» و «بيخدايي» در- هستي، مرا به خود مشغول ميداشت و بيآنكه خداي مذهب آن ايامم بتواند مرا اشباع كند، از تصور «هستي بيخدا» چنان به وحشت افتاده بودم كه حيات مرا تهديد ميكرد و در آن حالت، اين جهان بزرگ، وجود، حيات و «خود»م چنان در نظرم بي«معني» مينمود و يك نوع «تنهايي» و «بيگانگي» مهيبي چنان سراسر وجودم را فرا ميگرفت و روحم را در خود ميفشرد كه همهي افقها در چشمم سياه و احمق مينمود، نوميدي درونم را پر ميكرد و همه چيز و حتي همهي مقدسات، همهي موازين و همهي فضايل و ملاكهاي انساني و اخلاقي نيز نه تنها متزلزل و بيهوده شده بود بلكه احمقانه جلوه ميكرد و گويي اين حالات و اين عقايد نتيجهي جبري و منطقي تزلزل ايمان به خدا است زيرا، پس از آن سالها، كه به اروپا رفتم و افقها نوتر و آشناييهاي عميقتر و انديشهاي پختهتر يافتم و در ضمن با شخص سارتر آشنا شدم و آثارش را مطالعه كردم از تشابه بسياري كه ميان اين انديشهها با آنچه سارتر و هايدگرو آلبرت كامو با آن درگيرند به شگفت آمدم.
در سال 1334 مقالهاي نوشتم كه نشان دهندهي اينگونه افكار در عين حال نمودار نوسان شديدي است كه روح من ميان دل و دماغم و ايمان و انديشهام دچار شده بود. در اين هنگام آموزگاري بودم كه در ضمن سال ششم ادبي را به طور متفرقه ميخواندم و هنوز جز اندكي عربي با زبان خارجي ديگري آشنا نبودم و از نظر علمي توانايي و از نظر سني پختگي لازم را براي مواجههي با چنين افكاري كه مترلينگ نابغه را به جنون كشاند و هدايت متفكر را به انتحار، نداشتم و اين سرنوشت شوم همهي جوانهايي است كه در جامعهاي زندگي ميكنند كه فرهنگشان داراي جهت و هدايت صحيحي نيست. مقصودم از فرهنگ، وزارت فرهنگ نيست بلكه بيشتر، متفكران و نويسندگان و مترجمان مملكتند كه در نشر افكار و آثارشان به نام و نام خود بيشتر ميانديشند تا سلامت روح و هدايت فكر ديگران. در اينجا عين آن مقاله را كه بسيار كوتاه است و جز آنكه نمايندهي اين تزلزلها و هيجانهاي فكري و فلسي است از آن رو كه مستقيماً با بحث ما ارتباط مييابد و از شمارهي ششم «مجلهي فرهنگ» خراسان (سال 1337) نقل ميكنم:
من فكر ميكنم، من هستم. «رنه دكارت»
من احساس ميكنم پس، من هستم. «آندره ژيد»
من عصيان ميكنم پس، من هستم. «آلبرت كامو»
اما من، در اين نيمه شب، به شدت به اين انديشه دست به گريبانم كه: من كدامم؟ «آيا آنكه ديگران همه، ميشناسند؟ يا آنكه خود را در پناه اين «نمود» نهان كرده است؟ نميدانم چرا آرزومندم كه از وحشت اين ترديد، در پناهگاه اين معني آرامش را احساس كنم كه: «من هيچ يك از اين دو نيست».
من آنم كه اين هر دو را دريافته و از يكديگر باز شناخته است. اما اگر دريافتن و باز شناختن چيزي دليل «نه من» بود آن باشد، اين «من» نيز من نيست. و چه وحشت آور است كه احساس ميكنم هرچه به دنبال خويش ميروم آن را نمييابم، هرچه را خود ميبينيم، بيگانه ايست كه به فريب خود را «من» مينمايد...
اما اگر انديشه اين راه را بتواند تا سرانجام دنبال كند، دردناك نخواهد بود كه چرا هيچ گاه به «من» دست نيابد؟
اگر بپرسيد: پس آنكه همين انديشهها را ميسازد كيست؟ مگر نه اين، خود «من» است؟ ميپرسم: اگر اين من باشد پس، آنكه انديشهي «آنكه همين انديشهها را ميسازد كيست» را ساخته است كيست؟
از هنگامي كه دريافتهام به جاي آنكه بگويم: «من اينم» ميتوانم گفت: «من اين است»، از يافتن خود يكسره نوميد شدهام چه، اگر خود را يافتم كه: فلانم، ميتوانم آن را در اين جمله بيان كنم كه: «من فلان است». پس متكلم در اين ميان كيست؟ من اكنون نسبت به آنكه گفت: «هر كه خود را شناخت خدا را شناخت» بدبين شدهام كه نكند ميخواسته است بگويد، «خداشناس كسي است كه به يك توهم دل بسته است».
علم حضوري: اين يك دروغ مصلحتي است تا انديشه را از ورود به اندرون پر از «من» آدمي باز دارد.
من احساس ميكنم همواره آنكه ميانديشد با آنچه انديشيده ميشود جدا است و نيز آنكه حس ميكند با آنكه مينديشد، و از همين رو است كه در ميان همه «من»، از يافتن «من» واقعي در خويش نوميد ميشوم و گاه از بودنش، و در اين حالت است كه دوست ميدارم همهي اين منهايي را كه در خود مييابم به يك حقيقت مرموز «جز من» نسبت دهم و اينها همه را جلوههاي او بدانم. اما ميترسم سخنم با آنچه عارفان و فيلسوفان و صاحبان مذاهب ميگويند نزديك شود. پس چه بهتر كه در همين حيرت بمانم و از جستجوي خويش بازگردم.
من ميتوانم زندگي كنم در حالي كه هيچ گاه ندانم خود «كدامم»؟
واي اگر، هم اكنون، سخن بركلي را كه: «جهان خارج ساختهي اين «من» است قابل پذيرش احساس كنم. آنگاه هستي و من چه مسخرههاي ناپايدار و گيجي خواهيم بود؟!
من در چنين حالتي، بيشتر از اين رنج ميبرم كه احساس خواهم كرد انس غريزي را كه در اين جهان به چند دوست بستهام، همچون اين آسمان و اي زمين و اين فضاهاي خالي و پرسكوت و وسيع، سايهي لغزندهي يك فريبه پيش نيست.
اي خداي بزرگ؟ تو چه باشي و چه نباشي، من اكنون سخت به تو نيازمندم. تنها به اين نيازمندم كه تو باشي.
اي انسانها! آن روز كه يقين كرديم در اين جهان خدايي نيست، انسانيترين وظيفهاي كه در خود احساس ميكنيم اين خواهد بود كه، نوميدانه اما به سرعت دست به كار ساختن يك «انسان جاويد» شويم تا پس از ما، نشاط صبح و عفت سپيده دم، اندوه ملايم غروب و اسراري را كه در دل شبها، چشم انتظار «كسي» هستند تا آنها را درك كند و اين هستي تشنهاي را كه همواره در جستجوي دست انديشه ايست كه او را بنوازد دريابد.
اكنون در چهرهي اين هستي و در چشمان اين آسمان معصوم، بيم حسرتآميزي را ميخوانم كه روزي اگر انسان را از دست بدهند چه خواهند كرد؟» پايان.
بنابراين خدا تنها به معني آفرينندهي هستي نيست يعني تنها پاسخ يك پرسش علمي انسان دربارهي خلقت هستي نيست بلكه، معني هستي نيز هست يعني هستي بيآنكه كلمهاي است بيمعني، وجودي است پوك و بيهوده، چهرهاي است زيبا ولي احمق. خدا معني هستي است، جهت هستي است، با او خلقت حيات دارد، طبيعت زنده است، هدف عالي، اراده، زندگي و ارزش و عظمت دارد (عظمت، اينجا به معني بزرگي و پيچيدگي و وسعت نيست)، هستي، بيخدا، يك لش مرده و بيارزش است، يك جماد است. انسان نيز جزئي از هستي است. اين خرافهي بزرگي است كه، اگر خدا در هستي نباشد و اگر، چنان كه ژان پل سارتر ميگويد هستي، بيمعني و احمق و بيهوده باشد خود، بدان معني و غايت ببخشيم يا انسان را داراي معني و غايت بدانيم.
در فلسفهي يونان قديم يك نوع فكر «انسان ميزان هر حقي» پديد آمده بود. يك نوع خودپرستي بيمنطق و بيدليل Egocentrisme) = خود محوري) يك نوع بشر پرستي Hamanisme ، دنيا همه هيچ است، هستي پوچ است، در آسمان خبري نيست، آفرينش بيهدف، بياساس، بيغايت، بيشعور و بيروح است، طبيعت سراسر ظلمت و جهل و حماقت و بيعدالتي است پس، انسان است كه بايد غايت و احساس و هدف و معني و عدالت خلق كند. به قول ژان ايزوله Jean Isoule نويسندهي «مدينهي طاهره» (La Sainte Cite) ، اين سخن «برداشتن يك كاسه آب است از يك اقيانوس پر از زهر»
در اين صورت چگونه بشريت را كه روحش مملو از بدبيني است، هستي را احمق و ستم پيشه و بيشعور و بيهدف مييابد، ميتوان ملزم كرد كه به اصول اخلاق و عدالت و هدف غايي و معني حيات چنان كه آقاي سارتر، يا هركس ديگر طرح مينمايد كه خود اعتراف ميكند كه اين همه را خود خلق كرده و فرض كرده و «از خود درآورده» و حقيقت و اصالت ندارد بلكه مصلحتي است- مؤمن و معتقد شود و براي استقرار اين اصول كه خواه ناخواه به فداكاريها، رياضتها، تحمل محروميتها و ايثارها و حتي جانبازيها نيازمند است وارد گردد؟
بشريت در طول قرنهاي بسيار، با اينكه «معتقد بوده» است كه خدا يا خدايان از او مصرانه ميخواهند كه بر هوسهاي پليد و اميال تجاوزكارانهاش مسلط گردد و با بيعدالتي در جهان بجنگد و با اينكه از عقاب خدا و خدايان ميهراسيده و به پاداش خدا و يا خدايان مطمئن و اميدوار بوده، ميزان توفيقي كه در اين راه به دست آورده است امروز در دنيا به چشم ديده ميشود! امروز و ديروز و همه وقت و همه جا ما و تاريخ هر دو شاهد جنايات و ددمنشيهاي انسان متدين و خداپرست و خداترس هستيم، انساني كه عدالت، صلح و دوستي و برابري را داراي اصالتي خدايي ميداند. اگر انسان به خدا و هر اصالتي بيايمان شد، آنگاه سرنوشت عدالتي كه آقاي سارتر خود ميگويد برخلاف طبيعت و عليرغم هستي و حيات، از خود فرض كردهايم چه خواهد شد؟
اين سخن ژان ايزوله چه قدر درست مينمايد كه: «استقرار يك اخلاق بيزيربناي مذاهب از روگار سقراط تاكنون به شكست انجاميده است».
در اينجا من نميخواهم به اثبات وجود خدا يا توحيد خدا بپردازم بلكه مقصودم اين است كه نشان بدهم كه خدا از نظر انسان يك احتياج شديدهم،فكري و هم عاطفي است. اگر ميبينيم كه بشر امروز كه به شدت در پيچ و خم زندگي پر جنب و جوش و شلوغ مادي و اداري و صنعتي خويش غرق است و بينش غير مذهبي ناشي از نهضت ضد كليسايي و ضد مسيحيت قرون جديد اروپا و روح علم پرستي Scintisme قرن نوزدهم اروپا و تمدن صنعتي- اقتصادي اروپا بر افكار و مغزهاي همهي مردم تحصيل كردهي جهان تحميل شده و فرهنگهاي گوناگون كهن و سنن عادات و عقايد و مذاهب مختلف و بينشهاي متفاوت و اشراق و احساس شرقي و ذهنيت (Subjectivite) عميق و خلاقهي شرق همه در قالب واقع گرايي محدود و عملي و مادي تمدن اروپايي و بينش عيني (Objectif) آن، شكل يكنواختي ميگيرد و بنابراين به قول پروفسور آلكسيس كارل كمتر مجالي براي تفكرات عميق و خلسهها و تأملات و به خود انديشيهاي عارفانه ميبايد و چنان گرفتار روزمره زندگي كردن است كه به قول آقاي پل سيمون (P.Simon) «ديگر در انتظار هيچ چيز نيست جز رسيدن اتوبوس»- كمتر نياز به خدا را احساس ميكند ولي در عين حال به روشني ميبينيم كه اروپا از «بيخدايي» رنج ميبرد و آنچه «بحران وجدان اروپايي» مينامند و بدين نام كتب، اشعار، نمايشنامهها و فيلمهاي بسياري ديده ميشود همه نشان دهندهي نياز به ايمان است كه اروپا آن را به دست خويش متزلزل كرده است.
گرايش به سوي خدا نيز امروز يكي از مشكلات رژيمهاي كمونيستي شوروي و چين و به خصوص لهستان است كه در ميان نسل جديد تحصيل كرده، پس از سالها «مغز شوئي» دوباره احساسات مذهبي و عرفاني زنده ميشود و خود را نشان ميهد و دولت را وادار ميكند كه هرچند يكبار دست به مبارزهي جديدي در اين زمينه بزند. ماجراي پاسترناك و «دكتر ژاپواگو» مگر چه بود؟ چرا گاگارين را مأموريت دادند كه پس از بازگشت از فضا، برود همهي نقاط كشور را بگردد و به مردم اعلام كند كه وي در سفر خويش هيچ جا خدا را در آسمان نديده است!!. (نمونهاي براي آن ادعاي من كه هميشه فكليها و املها سر و ته يك كرباسند).
اكنون كه چنين بشري، در چنين جامعه و عصري، به اين شدت نسبت به «خدا» حساسيت نشان ميدهد، در قرون تاريخي يعني در دورههايي كه جامعهها همه مذهبياندو زير بناي جامعه را مذهب تشكيل ميدهد پيداست كه فكر خدا تا چه حد ميتوانسته است موجد حركت و جنبش باشد. با توجه به اين اصل است كه مورخ ناچار است از اين ديد، بسياري از نهضتها و حركتها و تحولات سياسي و اجتماعي و تاريخي را تجزيه و تحليل كند زيرا، «خدا» در تاريخ به صورت يك نظريهي فلسفي طرح نبوده است بلكه وجدان فردي و اجتماعي جوامع بدوي و تاريخي همواره مملو از خدا و خدايان و به عبارت عامتر «احساس مذهبي» بوده است چه، تاريخ، هر جا از انسان سراغي دارد خدا را در كنارش ديده است. گذشته از آن مفهوم «جامعه» بي «مذهب» قابل تصور نيست و اين سخن دوركيهم جامعه شناس نامي فرانسه است. پرفسور آلكسيس كارل در كتاب «نيايش» ميگويد: اصولاً جامعهي قديم يك جامعهي مذهبي است محور هر شهر، معبد يا زيارتگاه آن شهر بوده است».
بنابراين، من مسئله خدا و توحيد را كه به عنوان مورخ اين همه جدي ميگيرم، از نظر پرداختن به يك بحث كلامي يا فلسفي و مذهبي نيست بلكه كوششي است براي شناختن روح تاريخ و حساسيتهاي موجود در يك عصر، يا يك جامعه كه ساخت روح و محتواي معنوي آن وظيفهي اساسي هر مورخي است و بي آن، تاريخ عبارت خواهد شد از نقالي خشك و خسته كننده و بيارزش حوادث، يكي از نيازهاي عاطفي بشر به «خدا» احساس يك قدرت مطلق و پناهگاه مطمئن و جهت و معناي مشخص و مقدسي است در همه هستي و اين نياز را «ثنويت» (Dualisme) يا «تثليب» (Trinite) يا «چند خدايي» (Polytheisme مشوش ميسازد و هستي در برابر او صحنهي كارزار نيروهاي متضاد و متناقض جلوه ميكند و مذهب زرتشت، مزدك و ماني بر ثنويت (دو خدايي)، مسيحيت معاصر اسلام بر تثليث (سه خدايي) و مذاهب بدوي و باستاني بر چند خدايي استوار بوده. توحيد، تنها شكلي از خداپرستي است كه به انسان يقين، آرامش و اميد ميبخشد و او را متعهد ميسازد و به هستي معني و جهت ميدهد. به عبارت ديگر، توحيد همهي آثار ايمان مذهبي را در زندگي مادي و معنوي انسان در بردارد.
بحرانهاي مذهبي شديدي كه امت زرتشتي و مسيحي را در دنياي معاصر بعثت، به شدت دست خوش اضطرابات و تفرقهها و مخاصمات پر دامنه ساخته بوده، نشان ميدهد كه تا چه حد دنياي آن روز تشنهي يك مذهب نو و مكتب اعتقادي سالم و جديدي بوده است و اسلام، چنان كه تاريخ به زودي نشان داد، پاسخي بوده است به اين نياز روحي و فكري آن روزگار.
با توجه به اين بحرانهاي فكري و اعتقادي مذاهب است كه ميتوان فهميد چرا اسلام نهضت خود را با اعلام شعار «توحيد» آغاز ميكند؟
جهل - ترس - و نفع 21-13- در اينجا از شما ميخواهم كه با من بينديشيد تا آنچه به تازگي به ذهنم رسيده است تكميل گردد و پخته شود.
من معتقدم كه همهي انحرافات، گناهها، جنايات، مفاسد و نيز همهي پستيها و انحطاطها و رذالتها و عقب ماندگيها و خلاصه هرچه بد است و پست و ننگ، زاييدهي سه عامل است در انسان: 1- جهل، 2- ترس، 3- نفع.
من در اينجا زائد ميدانم كه يكايك انواع مفاسد و جنايات و پستيهاي اخلاقي و اجتماعي و سياسي، فردي و جمعي، را مطرح كنم و نشان بدهم كه چگونه معلول يكي از اين سه علت است. تنها كافي است كه براي اثبات صحت اين نظريه در خيال خود همهي جرايم و جنايات را كه ممكن است در زندگي يك انسان يا در يك جامعه رخ دهد مجسم كنيد و يك نوع، يا حتي يك نمونه را از آن ميان پيدا كنيد كه زاييدهي عامل ديگري جز اين سه باشد.
اما توحيد اين هر سه عامل را انسان موحد زايل ميكند و ريشهي رواني آن را در اعماق روح وي ميسوزاند.
جهل 21-14- «جهل»، در اينجا، به معني نقيض «علم» نيست. مقصودم از اين علم دانستنيهاي طبيعي، رياضي، فني، حقوقي و ادبي است، يعني دانش (Science) زيرا، اين دانش، چنان كه ميدانيم و ميبينيم، هرگز انسان را از ارتكاب جنايات و بيعدالتيها مانع نشده است بلكه شكل جنايات و ارتكاب جرم را دانشمند (فرد يا جامعهي دانشمند) تغيير ميدهد و حتي دامنهي آن را نيز وسيعتر ميسازد. چنان كه امروز ملل متمدن كه از عاليترين مراحل علوم برخوردارند دست به بهرهكشي، بردگي، ظلم، فريب و تجاوز و فساد ميزنند ولي شكل آن با گذشته تفاوت كرده است اما نه تنها اين همه پيشرفتهاي علمي وي را از نظر اخلاقي اصلاح نكرده بلكه منحطتر ساخته و او را بر ارتكاب گناه و جنايت تواناتر و هوشيارتر كرده است و اين مسئله ايست كه امروز با همهي وجودمان آن را احساس ميكنيم و متفكران اروپا نيز هرگز درصدد كتمان آن برنيامدهاند. بنابراين، چنين علومي كه (به قول مولوي خودمان علم آخور است و دانش موشي كور كه خانهها پيچ پيچ ميسازد و هشيارانه و پنهان از انظار اما از برآمدن بر روي خاك و نگاه به آسمان و ديدار روشنايي عاجز و هراسان است) به هيچ وجه با اخلاق و انسانيت تماسي ندارد، جهلش نيم تواند عامل فساد و جنايت باشد بلكه علم يا جهل اين رشتههاي دانايي نه اخلاقي است (moral) و نه ضد اخلاقي (Immoral) بلكه غير اخلاقي و خارج از مقولهي اخلاق (Amoral) است.
مقصودم از جهل، به عنوان عامل يك سلسله فسادها و تبهكاريها، نقيصض «حكمت» است (نه علم) بدان معني كه سقراط به كار برده است. سقراط، حكمت را ضامن اخلاق ميداند و معتقد است كه حكيم هرگز پستي و جنايت مرتكب نميشود و همهي مفاسد و معايب اخلاقي ناشي از جهل است. مسلماً مقصود سقراط از حكمت نه فلسفه است و نه علوم، بدان معني كه امروز ما از اين دو كلمه ميفهميم چه، سقراط مبارزهي سرسختانهاي كه آغاز كرده بود با همين فلاسفه و علما بود. مگر اريستوفان كه او را در كمديهاي بباد استهزا ميگيرد جاهل بود؟ مگر آنيتوس، ملتوس و ليكون كه ادعا امهي سقراط را نوشتند و 556 قاضي دادگاه «هلياست» كه او را به مرگ محكوم كردند بيسواد و نادان بودند؟ مگر سقراط توده را فاسد ميدانست كه حكيم نبودند سوفسطائيان و مخالفان آنان را كه همه از فيلسوفان و شاعران و خطباي بنام جامعه به شمار ميرفتند؟ «حكمت» را- آنچنانكه سقراط به كار ميبرد و آنچنانكه من در اينجا ميخواهم آن را يكي از عوامل وادارندهي انسان به سوي كمال اخلاقي و بازگيرندهي وي از فساد و انحطاط و جنايت به شمار آورده و جهل آن را يكي از سه عامل همهي بديها بنامم- بسيار مشكل است با كلماتي كه فعلاً در اختيار داريم تعريف كنيم. بيشتر بايد در اينجا به «احساس معني» آن تكيه كرد نه تعريف لغوي و منطقي آن. مقصود از حكمت، خودآگاهي انساني و اخلاقي فرد، وجدان بيدار و توانا و سالم انسان است بهگونهاي كه وي را به سادگي در مسير فطرت و نواميس خلقت نگاه ميدارد و در جهت معقول و درست ميراند و از انحراف و سقوط و تسلط هوسها و اميال منحط و متجاوز بازش ميدارد. دو انسان: يكي دانشمند پست و خود فروش و جنايتكاري كه به سادگي و ارزاني در اختيار زر و زور قرار ميگيرد و در برابر خودخواهي و پول و يا شهرت، نسبت به هيچ پليدي و زشتي يي حساسيتي از خود نشان نميدهد. ديگري كه از علم و اطلاعات بيبهره است اما در بحبوحه هوسها و تحريكها و فريبندگيها و در مخوفترين پرتگاهها چنان استوار و مستقيم گام بر ميدارد كه گويي دست در دست راهنما و راهبري آگاه و توانا دارد و چنانست كه سراسر وجودش از راستي و شرافت حكايت ميكند و از او جز خير و زيبايي و خوبي نميتراود و از چهرهاش پرتو يقين و استقامت و استواري و نيكي نمايان است. اين دو تفاوت در چيست؟ آن دست پنهاني كه در دست وي است چيست؟ ميبينيم كه در وي نيرو و وجداني است كه اولي، عليرغم دانشش آن را فاقد است. چنين نيرويي و چنين وجدان خودآگاه و بيداري حكمت است پيغمبران بزرگ كه تاريخ معنويتهاي بزرگ انسان را ساختهاند و تمدنهاي عظيم را بنيان گذاردهاند، همه چوپانان و كارگران بيبهره از فلسفه و از علوم و حتي غالباً از سواد بودهاند.
آخرين پيامبري كه پس از گذشتن تاريخ بشري از تمدنهاي هنري و اجتماعي بزرگ رم، تمدنهاي معنوي و علمي و اجتماعي و فلسفي هند و ايران و چين و يونان آمده است و قاعده در اين مرحله، راهبر و پيشرو بشر بايد فيلسوفي نابغه و دانشمندي جامع و برجسته باشد، باز يكي از همان گوسفند چرانان محروم از مكتب و مدرسه و علم و فلسفه است و حتي نوشتن نميداند. كساني كه در پي اين مصلح بزرگ اخلاقي، بزرگترين سهم را در دگرگوني اخلاقي و روحي جامعهها داشتهاند باز از دانشمندان و فلاسفه نبودهاند. در اسلام بنگريد! يكسو علي است و ابوذر بدوي و بلال بردهي حبشي و عمار و ياسر و سميهي سياه آفريقايي و ميثم خرما فروش كه هيچ كدام را در تاريخ علوم و فلسفه مقامي نيست در سوي ديگر ابوعلي سينا، رازي، كندي، ابن العربي، ابن مقنع، خوارزمي و خليل بن احمد و غيره. در آنان چيست كه اينان فاقدند؟ نميتوانيد وجود يك نوع آگاهي و درك خاصي را كه در آنان هست و در اينان نيست انكار كنيد. شما ميتوانيد هر نامي بدان بدهيد: فهم، شعور، وجدان، استعداد هدايت، احساس خاص فطري، حس ششم، الهام و... اما من همان اصطلاح سقراط را بهتر ميپسندم، به خصوص كه وي همان معني را بدان ميدهد كه من در جستجوي آنم. به نظر من، در زبان عرب صدر اسلام نيز كلمهي حكمت با چنين معنايي وجود داشته است ولي پس از هجوم فلسفهي يونان به تمدن اسلامي براي ترجمهي كلمهي يوناني «فلسفه و سوفيا» آن را انتخاب كرده و معني عميق و پر ارزش اوليهاش را فراموش نمودهاند.
در قرآن حكمت همه جا به معني آگاهي درست و شناخت حق است و نيز در حديث متواتر: الحكمه ضاله المومن (حكمت گمشدهي مومن است).
در اين روايت: العلم نور يقذفه الله في قلب من يشاء (علم نوري است كه خدا در دل آنكه ميخواهد ميافكند) علم مترادف همان حكمت به معني سقراطي آن آمده است زيرا علم اكتسابي معمول با چنين تعبيري سازگار نيست. آيا فيزيكدانهايي كه بمب اتم ميسازند، شيميستهايي كه در يك جنگ هزاران تن را مسموم ميكنند، نويسندگاني كه با دانش تاريخي و ادبي و جامعه شناسي خود، همهي حقايق را به سود زر و زور و براي توجيه بيعدالتيها و جنايتها قلب مينمايند و خلقي را گمره ميسازند و انديشهها را مسخ ميكنند دانششان نوري است كه خدا در دلهاشان افكنده است؟ اين نورها خدايي است؟ چنين تعبيري بديهي است كه با حكمت بدان معني كه من از آن احساس ميكنم و بدانگونه كه سقراط معني متناسب نيست. و گرنه محمد، علي، عيسي، ابراهيم، موسي، زرتشت، اين راهبران «امي» بشر و سازندگان معنويتها را بايد در عداد كساني شمرد كه خداوند نخواستهي است نور علم را در دلهايشان بيفكند! ناگفته پيدا است كه لااقل اسلام، چنين مقصودي نميتواند داشته باشد، علم و حكمت به معني دانش نجات و كمال انسان است. بنابراين، مقصودم از جهل، جهل چنين علمي و حكمتي است كه منشأ بديها و فسادها و پستيها و بسياري جرايم و جنايات است.
اكنون، با توجه به اين معني دقيق حكمت، و به اصطلاح سقراط و قرآن، خود آگاهي اخلاقي و انساني يا فهم و شعور خاص و درك ويژهاي كه آن را تشريح كردم، شما خود ميتوانيد احساس كنيد كه چگونه «توحيد» اين خودآگاهي و اين وجدان اخلاقي و انساني و اين نيروي مرموز حكمت را در انسان موحد، به معني واقعي و دقيق آن، ميپروراند و آن را تكامل ميبخشد؟
فهم هستي، به عنوان يك دستگاه زنده، يك موجود ذي شعور و خود آگاه، احساس آفرينش، همچون دستگاه دقيقي كه با نظام عقلي «مراد و مقصود»ي ميچرخد، ادراك اين عالم به منزلهي منظومهاي كه داراي هدف و غايت است، ميانديشد، ميبيند، احساس ميكند و همه چيز در آن حساب منطقي دقيقي دارد، هيچ چيز در آن بيهوده، عبث و تصادفي نيست و انسان جزيي از چنين هستي معني دار و حسابگر و دقيق و دست اندركار با اراده و با شعور و آگاهي است كه رو به تكامل است و مسيري را بدان سوي ميپيمايد و هيچ چيز در آن گم نميشود و در برابر زشتي و زيبايي، خوبي و بدي عكس العمل دقيق منطقي نشان ميدهد، انسان را ناچار ميكند كه زندگي و انديشه و احساس و كردارش را با چني دستگاهي هماهنگ سازد و خود را از اين جهت به سختي و به دقت كنترل كند و از مسير نواميس قطعي و قوانين مسلم و معيني كه هر يك حكمتي دارد منحرف نگردد...
اين چنين جهان بيني يي (به معناي عميق علمي و فلسفي آن). اين چنين تلقييي از آفرينش و احساس چنين تعهدي در برابر هستي و آگاهي مداوم بر خود ديگران، جامعه، روابط فردي و جمعي و پيوند و هماهنگي خود با طبيعت، به انسان خودآگاهي يي عميق و معرفتي شامل و جهان بيني يي روشن و وسيع و تعهدات و مسئوليتهاي حساس و حساب شده ميدهد.
زندگي و رفتار انسان در زندگي تابع كيفيت انديشه و اعتقادي است كه دارد ملاكهاي اخلاقي و انساني و ارزشهاي گوناگوني كه براي هر چيز قائل است، هدف و هدفهايي كه در زندگي دنبال ميكند و برنامه و مسيري كه براي زندگي فردي و اجتماعيش تدوين مينمايد و اصولاً چگونگي هر كس، حساسيتها، تمايلات عالي و گرايشهاي مختلفش همه با كيفيت جهان بينيش بستگي مستقيم دارد.
اعتقاد به اينكه هستي معني و مفهوم و عقل و صاحب و حساب و هدف دارد و به تبع آن، زندگي انسان و انسان نميتواند عبث و احمق- آنچنانكه سارتر ميگويد- باشد، اساس يك بينش روشن و يك جهان بيني مثبت و وسيع و مبناي محكمي را براي اخلاق و زندگي فردي و جمعي انسان ميريزد و جهل را ميبرد و شايد يكي از بزرگترين عللي كه انيشتن را معتقد كرده است كه «احساس عرفاني شاه فنر تحقيقات علمي است» همين باشد.
ترس و نفع 21-15- اما فهم اين مسئله كه چگونه توحيد، ريشهي «ترس» و «نفع» را در روح آدمي ميكشد آسانتر است ايمان به خدا و به خصوص توحيد، يك انسان واقعاً موحد را از ارتكاب هرگونه عكس العمل پست و انحطاط آوري كه ناشي از احساس خطر و ضرر است باز ميدارد زيرا، چنين كسي كه از هيچ عاملي نميهراسد و تنها منشاء خطر و ترس از سوي خدا كه تنها قدرت و تنها ارادهي مطلق در جهان است ميداند و همه چيز و همه كس را در برابر او عاجز مييابد و همه را در عجز برابر و انسان از عاجز نميهراسد. ترسهاي يك انسان در زندگي چيست؟ ترس از مرگ، ترس از فقر، ترس از ضعف، ترس از محروميتهاي گوناگون.
انساني كه به خدا اتكاء دارد، به توحيد مؤمن است، خداي ناظر، قوي، بينا و حسابگر و عادل را دوست نزديك و ياور صميمي خود ميداند و سررشتهي همهي اموري را كه در اين هستي ميگذرد در دست او مييابد، ممكن است دروغ بگويد؟ به هر پستي تن دهد؟ ابزار هر كاري و هر كار فرمايي گردد؟ ميدانيم كه چاپلوسي و تملق، صرف نظر از عواقب شوم اجتماعي آن، از نظر اخلاقي انسان را از مرحلهي نوعي خود، انسانيت، تا مرحلهي حيواني سقوط ميدهد. چرا چاپلوسي ميكنند؟ يا ميترسند و يا طمع دارند. آنكه خدا را به واقع احساس ميكند و باور دارد چه كسي ميتواند تهديدش كند؟ چه كسي ميتواند تطميعش كند؟ بخلها، خستها، احتكارها، تمركز سرمايهها، محروم ساختن ديگران همه از مواهب طبيعي، مالكيتهاي بزرگ، سرمايه داري و جنايتهايي كه از اين راه بشريت را رنج داده و ميدهد، استثمار و بهره كشي از كار ديگران، پول پرستي و همهي مفاسد ناشي از آن كه هم جامعه را به تباهي ميكشاند و هم فرد را از تكامل معنوي باز ميدارد و به بيماري و انحطاط سوق ميدهد همه، معلول ترس از فقر و طمع ورزي است. چاپلوسيها، دروغ بافيها، آلت فعل شدنها، مركب و يا سگ شدنها، نگاهبان بيعداليتيها شدنها، شهوت پرستيها، فريبها، و خيانتها و تجاوزها همه و همه معلول ترسيدن است يا طمع بردن. طمع بردن به معني اعم آن مقصود است: اقتصادي، رواني و غريزي، نام، نان يا شهوت، زر يا زور يا لذت. اين دو عامل است كه بشريت را به سه دسته تقسيم ميكند: اول، گروهي كه دست به تجاوز و خيانت ميزنند (براي طمعي)، دوم، اقليتي كه از ترس يا از طمع ابزار و آلت فعل اين گروه ميشوند، سوم، اكثريتي كه مورد تجاوز واقع ميگردند و اين هر سه «تيپ» از نظر انساني ساقطند و شايستگي كمال و ارتقاؤ به مراحل عالي انسان و معنوي را فاقد، و بدينگونه است كه تاريخ بشر، عليرغم همهي قدرتها و زمينههاي مساعد به قهقرا بر ميگردد انسانيت متمدن به فساد ميرود و جنايت ميكند. امروز مگر متمدنترين انسانها را نميبينيم كه از نظر كساني از سر حد يك وحشي پستتر شدهاند؟ جامعههاي بزرگ و تمدنهاي ريشه دار و فرهنگهاي ارجمند را در دنياي امروز نميبينينم كه عمداً ويران و تباه ميگردد تا همه چيز به «بازار مصرف» بدل شود؟
موحد، به معني واقعي و عميق كلمه، داراي شخصيتي متزلزل نيست، زيرا ناچار نيست با هزاران عوامل ترس و خطري كه از همه سو او را احاطه كرده است مبارزه كند، با آنها كنار آيد، از مواجههي با اين عوامل خود را همراه بدرد، در ببرد، پنهان كند، بهگونهي ديگر نشان دهد، در برابر مشكلات روياروي نايستد، هزاران فرصت و موقعيت مناسبي را كه براي جلب نفع يا دفع ضرر يا كسب لذتي فرض ميكند از دست ندهد، به هر حال «مصلحت» باشد و به هركس، متوسل شود، با آن فرصت و آن موقعيت، خود را منطبق سازد، به رنگ محيط و زمان خود يا ارباب خود يا حاكم زورمند و مهيب عصر خود درآيد، ترسو و طماع هيچ وقت «خود» نيست رنگ خود را هرگز ندارد شايد خود اصلاً رنگ ندارد. هميشه ديگران است و ديگرها، يعني آليناسيون (Aliemation) . يعني «خود» او و «شخصيت» و «اصالت» و «من» او ديگر وجود ندارد بلكه در همهي عوامل ترس و نفع محو شده است. به وسيلهي اين عوامل البته Aliene گشته و «گشته» است از انسانيت. ديگر خودش نيست. هيچ نيست پوچ و پوك است.
او ديگر مثلاً محمد علي فرزند محمد تقي داراي خصوصيات اخلاقي و روحي و فكري و اعتقادات و تعصبات و پرنسيپها نيست. او ديگري است و ديگران من آنم كه رستم بود پهلوان، به معني روانشناسي كلمه. خود را وجدان نميكند. گم است در زرمند و زورمند و محو است در فلان و بهمان. جن زده ديگر خود را وجدان نميكند. اين است معني الينه شدن اگر بازاري است، انساني نيست كه به عنوان تهيهي وسايل معيشت، پول را چون ابزاري به كار خند گيرد، خود را چون به كار پول ميگيرد. او «او» نيست، اسكناس است و چك است و سفته است. وجود او همه عبارتست از «موجودي» او. اگر اداري است شخصيتي نيست كه چند ساعتي در اداره كار ميكند، آقاي حسن آقاي حسنوري نيست، تبديل شده است به: آقاي گيشهي 3، آقاي رتبهي 5، آقاي كارمند شمارهي 717 در شمارهي رديف ليست حقوقش بيشتر «خود» را احساس ميكند تا وقتي كه جلو آينه قرار ميگيرد، جلوي آينه يك لش بيمعني و بي«خود» را ميبيند، بيمعني، به معني واقعي كلمه زير او خود، «معني» مستقلي ندارد. رتبهاش، ميزش، گيشهاش، رديف حقوقيش «او» را تشكيل ميدهند. مدير كل است، رئيس است و بازرس است كه به او معني ميدهند، طرز فكر و طرز كار و عقيده و سليقه ميبخشند، ميبينيم كه با عوض شدن اينان چگونه همهي اين معاني در كارمندان عوض ميشود؟ كارگر دنبالهي دستگاه ماشيني است كه با آن كار ميكند، راننده خود را ادامهي ترمز و دنده و كلاج و فرمان حس ميكند، مييابد، ميبيند.
درست است كه در اول اينها به خود رنگ ميزنند، تظاهر مقلوب ميكنند، خود را در درون اين «نمود» مصلحتي موقتي پنهان ميسازند، اما اين رنگ بيروني كه بر اثر طول مدت بايد همواره به درون نفوذ ميكند، به خودش ميرود و ريا و تظاهر و «در درون بهگونهاي بودن و در بيرون بهگونهي ديگري نمودن» كم كم حالت دوگانگي و عرضي و موقتي خود را از دست ميدهد. اين حالت ارادي بدل به يك عادت، يك طبيعت، يك حالت روحي و اخلاقي هميشگي ميشود. شما آدمهاي بسياري را نديدهايد كه چون هميشه به مصلحت رنگ عوض كردهاند و خود را هميشه، نه آنچنانكه هستند بلكه آنچنانكه مصلحت ايجاب ميكند، نشان دادهاند، برخلاف عقيده و ايمانشان سخن گفتهاند، تهمت زدهاند، دوستي و دشمني ورزيدهاند و كم كم فراموش كردهاند كه خودشان چيستند و چگونه؟ خودش واقعاً احساس نميكند كه خارج از اين مصلحتها، خارج از اين رنگ بيرونيش و اين «نمود»ش اصلاً «وجود» دارد.
اگر صميمانه از او بپرسي كه چيست؟ چه ميخواهد؟ چه ميانديشد؟ چه ميپسندد؟ و صميمانه بخواهد جواب بدهد، در ميماند. چون نميداند. چون نيست كه بداند. اصلاً پوك و پوچ شده است، چون انسان «مصلحتي» شده است، ديگر انسان «حقيقي» نيست. ديكتاتوري چرا بد است؟ زيرا جز شخص ديكتارتور و شخصيت ديكتاتور ديگر شخصيتها از ميان ميروند، در شخصيت او حل ميگردند و جامعهاي يا ميليونها انسان مصلحتي، تها داراي يك «من»، يك «انسان حقيقي» و يك «شخصيت» است و چنين است كه جامعه فقير ميشود و منحط. ملت اسپانيا، الهام دهندگان اوليهي تمدن غربي، امروز همه به صورت «فرانكو» درآمدهاند. ميليونها انسان فعال و متفكر و دانشمند در آلمان 1933-1945 هيتلر و در روسيهي استاليني يك نفر انسان گرچي الاصل «گشته» بودند. بقيه چه شده بودند؟ بقيه دنباله و ادامهي عصا و قلم و عينك و هفت تير و اتومبيل امپراطور بودند، از ترس يا از نفع.
اما توحيد اجازهي ظهور چنين بيماريهاي اجتماعي را نميدهد: قدرت زدگي، پول زدگي، شهرت زدگي... موحد در همهي هستي هزار عالم ترس، عامل نفع، مواقع خطر، فرصتهاي مغتنم نميبيند، تنها دو قطب در همه عالم بيشتر نيست. خدا است و جز او (ماسوي). همهي اميدها، ترسها، نفعها و قدرتها و ارادهها در آن قطب است و در اين سوي ديگر، ديگر هيچ نيست. اسلام، انسان را در هر شبانه روز، لااقل ده بار وا ميدارد كه در برابر آفريدگار و حاكم و صاحب و ارادهي مطلق همهي كائنات بايستد و از صميم دل بگويد و باور داشته باشد و به خود و به خدا ابراز دارد كه: «تنها و تنها تو را ميپرستم، تنها و تنها برده و بندهي تو ميشوم. تنها و تنها از تو ياري ميجويم....» ستايش، نيايش، كرنش، اميد، بيم، خطر، ضرر، سود و منفعت، سعادت و شقاوت از همه كس و همه چيز حذف ميگردد و به خدا منحصر ميشود. هر شبانه روز، انسان لااقل ده بار، در سراسر عمر، بايد اين اصول و اين شعارها را كه مبناي مكتب توحيدي است در برابر «خود» و «خدا» صميمانه و جدي بازگو كند.
اين عرضه كردن مباني اعتقادي و فكري و اخلاقي يا شرايط روحي، بدني و زماني خاصي انجام ميشود، روحاً «بايد كاملاً» غرق در اين احساس بود، بايد پاك و آراسته بود. اين سخنان را در سراسر حيات به خصوص كه هماهنگ با تغيير حال طبيعت، بايد به زبان آرد: در آستانهي سر زدن خورشيد كه روز آغاز ميشود در آن لحظه كه به نصف النهار ميرسد، در آن هنگامي كه خورشيد به سوي مغرب سرازير ميشود و به پايان ميرود، مغرب كه شب آغاز ميگردد، شب كه انسان و طبيعت در ظلمت و سكون غرق ميشوند، يعني در همه وقت، يعني در هر حال هميشه هماهنگ هر تغيير كه در طبيعت صورت ميگيرد، انسان در برابر خداي واحد به زانو در ميآيد و اعلام ميدارد كه جز در برابر او نيايش نخواهد كرد، جز در برابر او كرنش نخواهد نمود، جز او را ستايش نميكند، جز از او ياريت نميجويد جز از او و خشم او نميهراسد.
بدين صورت است كه همهي ضعفها و ترسها و طمعها در روح انسان محو ميگردد، مستقل، مطمئن، بيترس، بيطمع و بينياز ميگردد. در برابر هر كس و هر عصر، شخصيت انساني خود را نگاه ميدارد. يك موحد، يك انسان آزاد و مستقل و دلير است. جامعهاي را فرض كنيد، در خيالتان بسازيد. چنان كه افلاطون و توماس مور ساختهاند، جامعهاي خيالي كه در آن افراد، هر يك، اقليمي مستقل، شخصيتي آزاد و عاري از ترس و طمع ورزي و تملق و دروغ و فريب و نوكر مآبي باشند. چنين جامعهاي چگونه خواهد بود؟ از چه چيز رنج خواهد ديد؟ چه عاملي آن را بيمار يا منحرف خواهد ساخت؟ تصادفي نيست كه پيغمبر اسلام نهضت و رسالت خود را با شعار توحيد آغاز ميكند: «قولوا لا اله الله تفلحوا».
اين «تفلحوا» تنها يك اصطلاح معمول مذهبي نيست. تنها مقصود اين نيست كه معتقد به اين اصل در آخرت نجات يافته است، در برابر محكمه هي قيامت «رستگار» ميگردد. «تفلحوا» قلمرو معني بسيار گستردهاي دارد، رستگاري و رهايي «انسان» مطرح است، از چه؟ از هر بندي و فشاري و قيدي، در اين زندگي و در زندگي ديگر، از شكنجههاي اين حيات و حيات پس از مرگ. رهايي از هرچه رهايي و آزادي و رستگاري (فلاح) انسان را پايمال ميسازد. چه چيز رهايي و آزادي انسان را پايمال ميكند؟ ترسها، دلبستگيها، انتظارها، چشم داشتها، لذتها و هوسها، حرص و آزها، طمع ورزيها، احيتطها و محافظه كاريها، به رنگ زمان و زادگان زمان درآمدنها، نوكرمآبيها، بردگيها و بندگيها، فريبها و دروغها، مصلحت انديشيها، تقربها و توسلها... يعني همهي اين رشتههاي پليدي كه زندگي اجتماعي بر دست و پاي روح و شخصيت و انسانيت ما پيچيده است و هر روز بيشتر و سختتر ميگردد. زراندوزي ديروز به صورت نظام وحشي و مهيب كاپيتاليسم امروز در آمده است. احتكار ديروز، امروز شكل خشن و جنايت آفرين «تراست و كارتل» گرفته، شهوت پرستيهاي ديروز كه به صورت حرمسراهاي محدودي آنهم در چارچوب زندگي خصوصي گروه زبدهي هر جامعهاي منحصر بود، امروز به صورت كابارهها، دانسينگها و كلوبهاي خصوصي و عمومي بيشمار و روز افزون درآمده است.
بردگي كه به صورت انفرادي و بدني، آن هم بر گروههاي نسبتاً محدود بدوي و غالباً نيمه وحشيان آفريقايي اعمال ميشد، امروز به صورت دسته جمعي و آن هم در جهت روحي و فكري، درآمده است. ملتها برده ميشوند، روحها به عبوديت و تسليم كشيده ميشوند، انسانيت برده ميشود. ديروز، ارباب، يك به هر حال انسان بود، و امروز دستگاههاي عظيم فرهنگي، تبليغاتي، رژيم وحشي سرمايه داري، استعماري پنهان و آشكار و يا كهنه و نو و بدتر از همه- كه نجات از آن با عصيان هيچ اسپارتاكوسي ميسر نيست. «ماشينيسم» و «بوروكراسي»!
اروپا ميداند كه من چه ميگويم. هنوز ما اين دو ارباب كور و كر و منجمد و خشن و بيرحم را نميشناسيم. در فيلم «عصر صنعت» از چارلي چاپلين- اين دشمن هوشيار و آگاه آن دو غول وحشي- آن كارگر بيچاره را نديدند كه چگونه در لابه لاي دندههاي بيرحم و انسان كش چرخهاي ماشين گير كرد، جان كند و له شد؟ او سمبل انسانيت اين قرن بود و مظهر بردگي هزاران بار خشنتر و زشتتر از گذشته در اين عصر. تجاوز كه ديروز به صورت شبيخون زندن بر قافلهاي بود، امروز به شكل «روزي خون» زدن بر ملتي، نژادي، قارهاي و به قول سارتربر «يك مليارد و پانصد ميليون بومي از سوي پانصد ميليون انسان روي زمين» درآمده است، آن هم نه غارت مس و تاس و لحاف و پلاس، بلكه مذهب و فرهنگ و تمدن و فضايل اخلاقي و معنويتها و منابع زيرزميني و بازار و همه و همه چيز. آنچه امروز تمدن بشر و بشريت را تهديد ميكند همين زنجيرهاي هر روز فشردهتر و هر روز بيشتري است كه بر انسان ميپيچد. انسان امروز كرم پيله ايست كه به سرعت دارد در آنچه ميسازد محبوس ميگردد و خفگي و خفقان سرنوشت محتوم او است. «فلاح» نياز فوري و حياتي اين زنداني در بند كشيده است. انسان.
پانوشتها
1. اين دو اصطلاح را برخي روشنفكران دستپاچه! يا به معني رايج آن در جامعه شناسي گرفته بودند كه در زبان فارسي به آن انحصار يافته است و بعد به من انتقاد عالمانه فرموده بودند كه: «زيربنا» اقتصاد است و نه جهان بيني، شدت تمايلشان به انتقاد، مجالش نداده بود كه بينديشند كه در اينجا سخن از نظام اعتقادي است نه اجتماعي.
2. ترجمه Vision de monde كه در زبان فارسي اخيراً رواج يافته.
3. آن را رساترين و غنيترين معادل فارسي Cite ميدانم كه هم معني لغوي و هم اصطلاحي آن را به روشني افاده ميكند.
4. سنخ را معادل Type گرفتهام.
5. Subjective
6. Objective
7 و 8. جامعه يا مذهب بسته Fermee و جامعه يا مذهب باز Ouverte اصطلاح معروف هانري برگسون فيلسوف بزرگ معاصر فرانسه است. جامعهي بسته آنست كه در حصار اصول و عقايد و روسم و اشكال ويژهي خويش محصور است و بنابراين راكد و درگذر قرون و اعصار همواره ثابت و برعكس، جامعه يا مذهب باز، اين حصار را شكسته است و دروازه هايش به روي جوامع و مذاهب ديگر باز است و اين خود عامل تغيير و تحول دائمي و غني و رشد مداوم آن ميگيرد. مذهب و قوم يهود نمونهي يك جامعه و مذهب بسته و اسلام و جامعه اسلامي قرون دوم و سوم و چهارم، نمونهي جامعه و مذهب باز. مسيحيت حبشه، مذهب بسته و مسيحيت اروپاي غربي، مذهب باز.
9 و 10. ليس وراء عبادان قريه.
11. ترانساندانتال (Transcenddantal) و همين فكر و فريب بدويت است كه تا فاشيسم و راسيسم امروز آمده است و حتي متفكراني چون امرسون (Emerson) از آن يك مكتب شبه علمي نيز به نام ترانساندانتاليسم (Transcendantalisme) ساختهاند.
12. Durkh. Les formes elementaires de la vie religieuse
13. غالباً رباعيها و اشعار فلسفي، نيمي جهان بيني را طرح ميكند و پايه قرار ميگيرد و نيمي ديگر كه روبنا است و نتيجه منطقي و معلول آن، ايدئولوژي است، در قرآن «كل شيئي هالك الاوجهه» (هر چيز نابود شدني است جز آنچه رو به سوي او دارد) يك جهان بيني خدايي را بيان ميكند. و در نتيجه روشن است كه، در انسان و زندگي، تنها چيزي جاودان است و ارزش دارد كه در جهت او قرار گرفته باشد و جز اين، همه پوچ است و زوالپذير.
14. شهري است در الجزاير، ولي مقصود آلبر كامويك شهر خيالي است. در داستانش، شهر اوران جامعهي بشري است.
15. «جهان بيني» مقصود ديد فلسفي و نوع تعبير و تلقي اعتقادي ما از چنان است نه نظريه فيزيكي دانشمندان از هستي يا طبيعت. آن چنان كه سارتر يا پاپ يا برهمن دنيا را ميفهمند، نه آن چنان كه لاپلاس و گاليله و كپرنيك و نيوتن و انيشتن و پلانگ از آن سخن ميگويند. «جهان بيني» نه «جهان شناسي».
16. اينكه در اينجا و هر جاي ديگر، «من» به كار ميبرم به اين معني است كه نميخواهم از زبان ديگران سخن گفته باشم. وقتي ميگويم: توحيد به اين معني است، امت به آن معني، اسلام اين را ميخواهد بگويد و تشيع آن را يا جامعه اين و طبقه آن، ايدئولوژي چنين است و علم چنان... اعتراض كردند كه، مگو اسلام، تشيع، ايدئولوژي، طبقه، اين است، بگو «من» ميگويم، به نظرمن، چنين ميرسد، تا مردم بدانند كه اين حرف، حرف تو است. نه حرف همه، نه حرف ما «...گفتم چشم، بعد از آن گفتم من معتقدم، به نظر من، نظريهاي كه من در اينجا دارم. ديدم باز فرياد ميزنند كه: چرا اين همه «من» ميگويي؟ و حالا درماندهام كه پس چطور بتوانم حرف بزنم؟ نه بتوانم من به كار برم و نه بتوانم من به كار نبرم. پس بايد اصلاً حرف نزنم! شايد هم مقصودشان همين است؟ به هر حال لازم است اين يادآوري را بكنم كه هرچه ميگويم و دربارهي هرچه، اولاً نظر شخصي و برداشت خاص خودم است و بد و خويش پاي خودم. ثانياً هرگز معتقد نيستم كه: «اين است و جز اين نيست». ثالثاً حرف همين اكنون من است و شايد فردا تصحيحش كردم يا تكميلش. رابعاً به همان اندازه كه به «وز وزيست»ها گوش بدهكار نيست، چشمم در انتظار صاحب نظري است كه با انتقاد درست عيبم را به من بنمايد، اگر كسي حرف حسابي داشته باشد، ولو آن را با دشنام و اهانت هم بياميزد با سپاس بسيار ميپذيرم. آنچه را گوش نميدهم فحاشي و دروغ و تهمت خالص يكدست است.
17. چقدر تعبير حضرت امير در اينجا عميق و زيبا و در عين حال روشن است: «خدا... در بيرون اشياء است اما نه به بيگانگي و در درون اشياء است و نه به يگانگي».
18. توضيح و اضحات بدهم كه وحدت در اينجا وحدت و عينيت (اين هماني) در ذات نيست و نه در ماهيت. اين حرفهاي فلسفي و كلامي ذهنتان را آزار ندهد، بريزيد بيرون، زيرا به عقيدهي من تنها راه حل مسائل فلسفي از اينگونه فلسفه ادبي- اين است كه همه را حل نشده- از ذهن بريزيم بيرون- مقصود اين است كه اين سه، دور و بيگانه و ضد هم نيستند، ميانشان مرز نيست. هر كدام حركتي و جهتي مستقل ندارند، مثل فلسفهها و اديان ديگر نيست كه خدا در جهان ويژه خدايان و متافيزيك باشد و جهان برين، و طبيعت و ماده جهان زيرين، از سوي ديگر خداي انسان جدا باشد و خداي طبيعت جدا. خدا جدا و جهان جدا و انسان جدا!
19. رجوع كنيد به مكتب هوسرل.
20. فكر ميكنم: «نمود» يا «نمودار» در فارسي معني فنومن را دقيقتر ميرساند و با فلسفهي فنومن شناسي نزديكتر است.
21. آيهي «نور» اين تصوير را از «جهان» رسم ميكند و نيز رابطهي ويژه خدا و جهان را در اين جهان بيني توحيدي نشان ميدهد. تمامي وجود يك «قنديل روشن» است اينكه ميگويم نه وحدت وجود است و نه كثرت وجود توحيد وجود است و به اين معني است.
22. «خالق» (آفريدگار) در اديان شرك غير از «رب» (خدا، خداوندگار) است، گاه خدايان خود مخلوق آفريدگار بزرگ بودهاند ولي خود مظهر و صاحب اختيار و مدير و سلطان نوعي يا بخشي از جهان يا انسان يا زندگي به شمار ميرفتهاند و معبود يك طبقه يا قوم و نژاد ويژهي خود قرار ميگرفتهاند و شرك بشري را توجيه ميكردهاند.
22. استاد محمد تقي شريعتي هم همين را ميگويند.
کد مطلب: 667