جنگ عقايد در ايران
بازار گرم بحثهاي ديني نبردي كه ايرانيان در طي اين دو قرن با مهاجمان عرب كردند همه در تاريكي خشم و تعصّب نبود. در روشني دانش و خرد نيز اين نبرد دوام داشت و بازار مشاجرات و گفتگوهاي ديني و فلسفي گرم بود. بسياري از ايرانيان، از همان آغاز كار دين مسلماني را با شور و شوقپذيره شدند. دين تازهاي را كه عربان آورده بودند، از آيين ديرين نياكان خويش برتر مييافتند و ثنويّت مبهم و تاريك زرتشتي را در برابر توحيد محض و بيشايبهي اسلام، شرك و كفر ميشناختند. آن شور حماسي نيز كه در طبايع تند و سركش هست و آنان را وا ميدارد كه هر چه را پاك و نيك و درست است، ايراني بشمارند و هر چه را زشت و پليد و نادرست است غير ايراني بدانند، در دلهاي آنها نبود. از اينرو آيين مسلماني را ديني پاك و آسان و درست يافتند و با شوق و مهر بدان گرويدند. با اين همه در عين آنكه دين اعراب را پذيرفتند، آنان را تحت نفوذ و تأثير فرهنگ و تربيت خويش گرفتند و به تمدّن و فرهنگ خويش برآوردند. امّا ايرانيان همه از اينگونه نبودند. بعضي ديگر، همانگونه كه از هر چيز تازهاي بيم و وحشت دارند، از دين عرب هم روي برتافتند و آن را تنها از اينرو، كه چيزي ناآشنا و تازه و ناشناس بود نپذيرفتند. بهتر ديدند كه دل از يار و ديار بركنند و در گوشه و كنار جهان آواره باشند و دين تازه را كه برايشان ناشناس و نامأنوس بود نپذيرند. حتّي سرانجام پس از سالها دربهدري در كوه و بيابان، رنج هجران بر دل نهادند و به سند و سنجان رفتند تا ديني را كه از نياكان آموخته بودند و بدان سخت دل بسته بودند ترك نكنند و از دست ندهند. اگر هم طاقت درد و رنج دربهدري و هجران را نداشتند، رنج تحقير و آزار مسلمانان را احتمال كردند و ماندند و جزيه پرداختند و از كيش نياكان خويش دست برنداشتند. برخي ديگر، هم از اوّل با آيين مسلماني به مخالفت و ستيزه برخاستند، گويي گرويدن به اين ديني را كه عرب آورده بود اهانتي و ناسزايي در حق خويش تلقّي ميكردند. از اينرو اگر نيز در ظاهر خود را مسلمان فرا مينمودند، در نهان از عرب و آيين او به شدّت بيزار بودند و هر جا نيز فرصتي و مجالي دست ميداد سر به شورش برميآوردند و عربان و مسلمانان را از دام تيغ ميگذرانيدند. اين انديشه كه عرب پستترين مردم است چنان ذهن آنان را مشغول كرده بود كه هرگز مجال آن را نمييافتند تا حقيقت را در پرتو روشني منطق و خرد ببينند. هر روزي به بهانهاي و در جايي قيام و شورش سخت ميكردند و ميكوشيدند عرب را با ديني كه آورده است از ايران برانند. بعضي ديگر هم بودند كه اسلام را نه براي آنكه چيزي ناشناس است و نه براي آنكه آوردهي تازيان است، بلكه فقط براي آنكه دين است رد ميكردند و با آن به مبارزه برميخاستند. زنادقه و آزادانديشان كه در اوايل عهد عبّاسي عدّهي زيادي از آنها در بغداد و شهرهاي ديگر وجود داشت از اين گروه بودند.
به هر حال وجود اين فرقهها و آراي مختلف، بازار بحثها و جدلهاي مذهبي را بين اعراب و ايرانيان گرم ميداشت و نبردي سخت را در روشني عقل و دانش سبب ميشد كه بسي دوام يافت و نتايج مهم داشت.
آيين زرتشت، ثنوي بود آيين زرتشت كه اسلام آن را به خطر افكنده بود جنبهي ثنوي داشت. در اين آيين مبدأ خير از مبدأ شر جدا بود. هر آنچه نيكي و روشني و زيبايي بود آن را به مبدأ خير منسوب ميداشت و هر آنچه زشتي و تيرگي و پستي بود آن را به مبدأ شر نسبت ميداد. مانند ديگر اديان روحاني، آن قدرت را داشت كه عشق به نيكي و روشني را در دلها برانگيزد و غبار ريمني و اهريمني را از جانها بزدايد و محو كند گذشته از آن دين كار و كوشش بود و بيكارگي و گوشهنشيني و مردم گريزي را پاك و ايزدي نميشمرد. تكليف آدمي را آن ميدانست كه در زندگي با دروغ و زشتي و پستي پيكار كند و آن را در بند كند. فديه و قربان و باده گساري را بيهوده ميشمرد و نميپسنديد. زهد و رياضتي نيز كه در دينهاي ديگر هست در آيين زرتشت در كار نبود.
در كشاكشي كه ميان نيكي و بدي هست، تكليف آدمي را چنين ميدانست كه نيكي را در وجود هرمزد ياري كند. اين تكليف كه براي آدميزاد مقرّر بود، از آزادي و اختياري كه انسان در كارهاي خويش ميداشت حكايت ميكرد. بنابراين جبر و سرنوشت نيز كه اسباب عمدهي انحطاط دينهاست در آيين زرتشت راه نداشت. انسان ياراي آن را داشت كه نيكي را يا بدي را برگزيند و ياري كند. اين ديگر به اختيار او و به خواست او بسته بود. رهايي و رستگاري او نيز به همين خواست و همين اختيار بستگي داشت. در چنين آيين، كه آدمي مسئول كار و كردار خويش است ديگر جايي براي تقدير و سرنوشت نيست و كسي نميتواند گناه كاهلي و كنارهجويي خويش را برگردن تقدير نامعلوم بيفرجام بگذارد ديني كه چنين ساده و سودمند بود به خوبي ميتوانست راه روشني و پاكي را به مردم نشان دهد و شوق به معرفت و عمل را در دلها برانگيزد.
امّا چنين كاري دستگاه مرتّبي ميخواست كه از فساد و آلايش فريبكاران دور بماند و چنين دستگاهي در پايان دورهي ساساني در ايران نبود. در حقيقت نيروي معنوي آيين زرتشت براي هدايت و ارشاد اخلاقي مردم كفايت ميكرد امّا تاب آن را نداشت كه بتواند دستگاه عظيم تمدّن و جامعهي ساساني را با خود بكشد و اين وظيفهاي بود كه پادشاهان ساساني از عهد اردشير بر عهدهي او نهاده بودند. اردشير بابكان حكومت ساساني را بر پايهي دين بنياد نهاد دين و ملك را دو برادر هم پشت فرا نمود. از آن پس موبدان و هيربدان سعي بسيار كردند تا سرنوشت حكومت و دولت را به دست بگيرند. كساني از پادشاهان كه در برابر جاهطلبي روحانيان در ميايستادند، يا همچون يزدگرد اول بزهكار خوانده ميشدند و يا چون قباد بد نام و بيدين به شمار ميآمدند. آتشگاه در سراسر عهد ساساني بر همهي كارها نظارت داشت و موبدان و هيربدان بيشتر شغلها را بر دست داشتند. قدرت و اعتباري چنين، كه روحانيان را در همه كارهاي ملك نفوذي تمام بخشيده بود، كافي بود كه فساد را به درون دستگاه روحاني بكشاند. در حقيقت نيز موبدان و هيربدان در اواخر دورهي ساساني تأليف شده است، يك جا كه عيب روحانيان را بر ميشمارد، ميگويد عيب روحانيان رياورزي و آزمندي و فراموشكاري و تن آسايي و خردهبيني و بدگرايي است.
آيا ذكر اين معايب، حكايت از وجود آن در بين طبقات روحاني اين عهد نميكند؟ گمان نميرود كه در اين باره جاي ترديد باشد. علي الخصوص كه فترت و فساد
 |
 |
شايد بيان اين مطلب، به اين صورت خالي از مبالغتي نباشد ليكن اين قدر هست كه فكر نصّ امانت، از جانب خدا براي ايرانياني كه به فرّهي خدايي معتقد بودهاند از فكر اجماع و انتخاب خليفه قطعاً معقولتر بوده است. با اين همه، اگر نيز اين دعوي درست نباشد و عقايد شيعه و قَدَريّه تا اندازهاي از عقايد و آراي مجوس مايه نگرفته باشد، اين قدر هست كه در آيين مسلماني بسياري از آداب و عقايد وجود داشت كه با عقايد كهنهي مجوس سازگار بود. |
 |
|
كار موبدان را در اين دوره از قراين ديگر نيز ميتوان دانست.
فساد و اختلاف در ميان مغان و موبدان
باري، آتشگاه با آنكه به فساد مغان و موبدان آلايش يافته بود، در همهي كارها براي خويش حقّي ميطلبيد. با اين همه، به سبب همين فساد و پريشاني كه در كار موبدان و هيربدان رخ نموده بود، ديگر از ادارهي اين همه كارها كه بر عهده داشت برنميآمد. در واقع هر قدر دستگاه اداري و سازمان اجتماعي ساساني وسعت مييافت و هر قدر قدرت تمدّن ظاهري و صوري شاهنشاهي ايران فزوني ميگرفت، توان و نيروي آتشگاه در ادارهي امور ملك كاستي ميپذيرفت و كمتر ميشد. عليالخصوص، كه بدعتهاي ديني نيز هر روز قدرت موبدان را متزلزل ميكرد مردم را در درستي و پاكي آنها به ترديد ميانداخت.
از قراين برميآيد كه در دورهي ساساني، در آيين زرتشت، خلاف و اختلاف بسيار بوده است و اين همه خلاف و اختلاف، زادهي بدعتهاي ديني بود كه در اين ادوار پديد ميآمد و در آيين رسمي كشور البّته تأثيري داشت. در قلمرو پهناور حكومت ساساني، آيين زرتشت با اديان و مذاهب گوناگون روبهرو بود. آيين عيسي و مذاهب كلدانيان و صابئان از جانب غرب با آن در جدال بود. در مشرق آيين بودا و دين شمنان آن را تهديد ميكرد. فلسفهي يونان نيز، خاصّه از عهد نوشروان، بعضي انديشهها و خواطر را نگران خويش ميدانست. از اين تصادم كه بين اديان و آراء روي ميداد ناچار اديان و مذاهب تازه رخ مينمود.
آيين ماني، بدعتي تازه آيين ماني نخستين بدعت ديني بود كه با سروصداي بسيار از اين تصادم آراء و عقايد پديد آمد. سرگذشت او و دين تازهاي كه پديد آورد، داستان دراز دارد و در اين اوراق نميگنجد. اين قدر هست كه ماني به حكم محيط پرورش و به اقتضاي احوال و ظروف دورهي زندگي خويش مذهبي ابداع كرده بود كه در آن بسي از عناصر و اجزاي عيسوي و زرتشتي و زرواني را با پارهاي از عقايد صابئين و مندابيان و حرانيان به هم پيوسته بود و تركيب كرده بود پدر و مادرش ايراني بودند و ناچار بهرهاي از مرده ريگ عقايد آنها داشت امّا چنان كه از اخبار او بر ميآيد در بابِل، نشو و نماكرده بود و از همين رو عقايد بابِلها و كلدانيان و مذاهب مختلف سابئان و حرانيان در افكار او تأثير داشت. مسافرتهايي نيز در مشرق كرده بود كه او را با عقايد بودايي آشنا ميكرد و در آراء و عقايد او تأثير اين همه اديان و عقايد را ميتوان يافت. آيين ماني، كه در واقع معجوني از عقايد و مذاهب متداول آن عصر بود، نزد مغان، بدعتي بزرگ تلقّي شد و چنان كه در تاريخها آوردهاند موبدان براي برانداختن آن، جهد بسيار كردند. او را محاكمه كردند و نابود نمودند و پيروانش را نيز سخت عقوبت دادند. با اين همه آيين او، كه ذوق عرفاني و لطف هنري خاصي داشت از ميان نرفت و سالها نه تنها معارض آيين زرتشت بود بلكه با آيين عيسي و حتّي با دين مسلماني هم معارضه ميكرد. امّا هم از وقتي كه ماني در عهد شاپور اوّل آشكار شد، موبدان آيين او را بدعت و زندقه شمردند و آن را به شدّت محكوم كردند آخر ظهور اينگونه بدعتها، جبروت و قدرت آنان را لطمهي سخت ميزد.
مزدك و آيين او
با اين همه، تصادم بين عقايد و مذاهب گونهگون، پيدايش اينگونه بدعتها را الزام ميكرد و تعصّبي كه مغان در قتل و طرد مانويان به خرج دادند باب زندقه را فراز نكرد. چندي بر نيامد كه مزدك ظهور كرد و سخناني تازهتر آورد. اين مزدك، چنان كه از اخبار برميآيد خود از موبدان بود و آيين تازهاي هم كه آورد تأويلي از آراي زرتشت به شمار ميآمد. در مسئلهي وجود شرور و آلام، كه هم زرتشت و هم ماني بدان عنايتي خاص داشتند و محور عقايد ثنوي شمرده ميشد، مزدك رأيي تازه آورد و گفت تمام بديها و زشتيهاي جهان را بايد از ديو رشك و ديو خشم و ديو آز دانست زيرا، چيزي كه برابري و مساوات مردم را كه مايهي رضاي هرمزد است نابود كرده و از ميان برده است، قدرت و استيلاي اين ديوان تبهكار است. بنابراين تا هر آنچه مايهي رشك و خشم و آز مردم است، از ميان نرود مساوات و برابري كه فرمان هرمزد و خواست اوست در جهان پديد نميآيد. آيا داستان اشتراك در زن و مال نتيجهي منطقي اين رأي بوده است كه مزدك داشته است و خود او آن را تبليغ و توصيه ميكرده است؟ و يا آنكه مخالفات او و كساني كه آراي او را سبب خلل در احوال جهان ميدانستهاند، اين سخن را بر او بستهاند! حكم درست در اين باب آسان نيست. زيرا از كتابها و نوشتههاي مزدكيها چيزي باقي نمانده است امّا دور نيست كه آنچهمورّخان زرتشتي و مسيحي و مسلمان در اين باب آوردهاند خالي از مبالغهاي نباشد. لحني كه در كتابهاي زرتشتي نام مزدك را بدان ياد ميكنند از كينه و نفرت انباشته است. منابع عيسوي سرياني و يوناني هيج بويي از انصاف و محبّت ندارد و از كجا كه آنچه در اين مورد آوردهاند از رشك و ريمني خالي باشد؟ با كشتار شگفتانگيز بيشفقتي كه خسرو انوشروان از پيروان مزدك كرد موبدان گمان بردند كه آيين پسر بامداد يك سره از جهان برافتاد. امّا اين گمان درست در نيامد و آيين مزدك حتّي پس از سقوط ساسانيان باقي ماند و يك چند نيز با نام خرّم ديني به معارضهي مسلمانان برخاست.
زندقه و تأويل احكام
از عهد نوشروان قرايني در دست هست كه حكايت از آشنايي ايران با فلسفهي يوناني دارد. پيش از آن نيز با هند و يونان ارتباط فكري در كار بود. بسياري از كتابهاي ديني و علمي از هندي و يوناني به زبان پهلوي در آمده بود. تأثير عقايد و آداب يوناني نيز البّته افقهاي تازه ميگشود و شك و ترديد و بدعتها پديد ميآورد. سادگي و روشني شگفتانگيزي كه در عقايد كهن بود در زير بار انديشههاي تازه درهم ميشكست. توجّه به تأويل عقايد و علاقه به تأويل اساطير فزوني مييافت. زندقه كه موبدان به شدّت با آن مبارزه ميكردند از همين ميل به تأويل برميخاست. ماني و مزدك نيز عقايدي كه آورده بودند رنگ تأويل داشت و از اينرو داغ زندقه بر آن نهادند. اعتقاد به اساطير و عقايد كهن رفتهرفته سست ميشد و در احتجاج با ارباب اديان تازه، روشن رايان، تأويل را گريزگاه خويش ميشمردند. در اين تأويلها كه عبارت از احتجاجات عقلي بود، گاه از ظاهر عبارات كتابهاي ديني انحراف پيش ميآمد. از جمله در مجادلهاي كه يكي از مغان با ترسايي، نامش مهران گشنسب، ميكند چنين ميگويد: «ما آتش را به هيچ وجه خدا نميشمريم. خدا را به وسيلهي آتش نيايش ميكنيم چنان كه شما نيز خدا را به وسيلهي صليب ميپرستيد.» مهران گشنسب، كه در كتب سرياني، گيورگيس نام دارد، عبارتهايي از اوستا نقل ميكند و ثابت مينمايد كه در آيين زرتشت، آتش به مثابهي خدا مورد پرستش واقع ميشده است.
آن خوشبيني و ساده دلي كه خاص آيين زرتشتي بود، در اواخر اين عهد، تحت تأثير فلسفه و زندقه، اندكاندك درهم فرو ميريخت. نشر عقايد ماني و تعاليم عيسي و بودا، همه از اسبابي بود كه علاقه به زهد و كنارهجويي را در بين مردم بيش و كم رايج ميكرد. در اندرز اوشنر عبارتي آمده است كه تا اندازهي زيادي با عقايد و آراي زرتشت مغاير است و تا حدّي صبغهي مانوي دارد. ميگويد: «جان باقي ميماند، آنكه از ميان ميرود
 |
 |
دربارهي قرآن، سخن به نيكي نميگفتند آنچه را مفسّران، محكمات و متشابهات قرآن ميگفتند قبول نداشتند. ادّعا ميكردند كه در قرآن سخنان متناقض هستند و بعضي از آيات را با بعضي ديگر متناقض ميشمردند. بعضي از آنها سخناني هم از خود ميساختند و آن سخنان را در برابر كتاب خدا مينهادند. آداب و مناسك ديني را نيز به ديدهي استهزاء ميديدند. يزدان بنباذان در مكّه بود، طواف مردم را برگرد حرم كعبه ديد بخنديد و گفت اين قوم گاوان را مانند كه به پاي خويش خرمن را كوبند. زنديق ديگر وقتي با جعفر صادق مناظره ميكرد پرسيد كه اين روزه و نماز را سود چيست؟ امام گفت كه اگر قيامتي باشد اداي اين فرايض ما را سود دهد و اگر نباشد از به جاي آوردن اين اعمال زياني به ما نرسد. اينگونه سخنان كه زنادقه ميگفتند البتّه گستاخانه و خطرناك بود. |
 |
|
تن است.» آيين زروان كه در دورهي ساساني بر ديگر مذاهب و اديان برتري داشت، انديشهي سرنوشت و تقدير را كه براي آيين و ملك زهري كشنده بود ترويج كرد.
زروانيان كه بودند؟ زروان، خداي ديرين، كه پدر هرمزد و اهريمن به شمار ميآمد تنها زمان بيكران نبود مظهر تقدير و سرنوشت نيز پمحسوب ميشد. در آيين زروان، جهد تمام رفته بود كه خير و شر، هر دو را به مبدأ واحد كه زروان است منسوب بدارند. از آن پس زروان كه پروردگار زمان بود، مختار مطلق و جبّار مقتدر گرديد و ديگر جايي براي قدرت و اختيار انسان نماند. بدينگونه اعتقاد به نوعي جبر، كه نتيجهي اين مذهب بود، اندكاندك در ميان مردم رخنه كرد و از اسباب سقوط و انحطاط ملك گشت .
در اين آيين، اورمزد واهريمن، دو فرزند بودند، از ان زمان كه زروان بيكران نام داشت. چون اين دو نيروي عظيم، از يك اصل بودند، از حيث قدرت با يكديگر برابري ميكردند و در كارهاي جهاني تعادلي پديد ميآمد. بدينگونه آيين زروان ثنويّت زرتشتي را به يك نوع توحيد نزديك ميكرد و در وراي نيروي خير و شر، وجود مطلقي را كه زمان بيكران و ابديّت جاودان باشد قرار ميداد. اين وجود مطلق، به صورت خدايي درآمد كه هم پديدآرندهي جهان بود و هم نيست كنندهي آن به شمار ميآمد. به همانگونه كه كرونوس پرودگار زمان نزد يونانيهاي قديم بر همه چيز برتري داشت، زروان بيكران نيز در ايران همه چيز را در قبضهي تصرّف داشت.
از محقّقان، بعضي گمان بردهاند كه اين آيين بعد از عهد زرتشت پديده آمده و از صبغهي تأثير و نفوذ فلسفهي يونان بركنار نيست. تأثير يونان را، در توسعه و تكميل اين آيين، شايد نتوان انكار كرد وليكن حقيقت آن است كه ذكر زروان در اوستا نيز آمده است. احتمال هست كه اين عقيده، از تأويل بعضي اقوال اوستا برآمده باشد و مايههايي از عقايد كلدانيان و سپس از فلسفهي يوناني نيز بر آن افزوده شده باشد. به هر حال موبدان و روحانيان زرتشتي، آيين زروان را نيز مانند عقايد ماني، نوعي رفض و بدعت ميشمردهاند و با آن مخالفت ميورزيدهاند. نهايت آنكه در آخر دورهي ساساني، به سبب تحوّلي كه در همهي اوضاع زماني پيش آمد ه بود، اين آيين نيز رواج بسيار يافت و حتّي به عقيدهي برخي از محقّقان در اين دوره فرقهي زرواني بر ساير فرقههاي زرتشتي برتري داشت .
شك و حيرت؛ محصول تنگ نظري مغان در برابر اين بدعتها، كه آن روزگاران، هر روز نمونهي تازهاي از آنها، در كناري سربرميكرد، موبدان خشونتي سخت نشان ميدادند. هر چه با رأي و انديشهي آنان سازگار نبود، نزد آنها نادرست و مردود شمرده ميشد. كساني كه خدا را، هم مبدأ خير و هم منشأ شر ميشمردند، در دينكرت به بدي ياد ميشدند و دين آنان بدآموزي تلقّي ميگرديد. با اين بدآموزان و بد دينان، موبدان چنان كه عادت روحانيان همهي اقوام و امم جهان است، رفتار ناهنجاري داشتهاند. اين خشونت روحانيان، ناچار در اذهان كساني كه به آزادانديشي علاقه داشتهاند، واكنشهاي سخت پديد ميآورد، از آن جمله شكّ و حيرت بود. برزويهي طبيب از جملهي كساني است كه ظاهراً در دورهي نوشروان گرفتار اين شكّ و حيرت شده است. اگر نيز اين باب كليله و دمنه كه به نام اوست، آنگونه كه ابوريحان بيروني پنداشته است از جانب ابنمقفّع بر اصل كليله الحاق شده باشد، باز شك نيست كه احوال اينگونه مردم را درست و روشن بيان ميكند. احوال كساني كه از سختگريهاي موبدان در كار دين به حيرت و ترديد افتادهاند، در شرح حالي كه بروزيهي طبيب از خود بيان ميكند منعكس است. ميگويد: «همّت و نَهمَت بر طلب علم دين مصروف ميگردانيدم و الحق راه آن را دراز و بيپايان يافتم، سراسر مخاوف و مضاين، و آن گاه نه راهبري معين ونه شاهراهي پيدا... و خلاف ميان اصحاب ملّتها هر چه ظاهرتر؛ بعضي به طريق ارث دست در شاخي ضعيف زده، و طايفهاي از جهت متابعت پادشاهان و بيم جان پاي به ركني لرزان نهادند، و جماعتي از بهر حُطام دنيا و رفعت منزلت ميان مردمان، دل در پشتوان پوسيدهاي بسته و تكيه بر استخوان پودهاي كرده و اختلاف ميان ايشان در معرفت خالق و ابتداي خلق و انتهاي كار بينهايت، و رأي هر يك بر آن مقرّر كه من مُصيبم و خصم من مبطل و مُخطي، با اين فكرت در بيابان تردّد و حيرت يك چندي بگشتم و در فراز و نشيب آن لختي بپوييدم... لبتّه نه راه به سوي مقصد بيرون توانستم برد و نه بر سمت راه حق دليلي نشان يافتم. به ضرورت عزيمت مصمّم گشت بر آنكه علماي هر صنف را ببينم و از به اصول و فروغ معتقد ايشان استكشافي كنم و بكوشم تا بينتّي صادق و دلپذير دست آيد. اين اجتهاد به جاي آوردم و شرايط بحث اندر آن به رعايت رسانيدم و هر طايفهاي كه ديدم در ترجيح دين و تفضيل مذهب خويش سخني ميگفتند و گرد تقبيح ملّت و نفي و حجّت مخالفان ميگشتند به هيچ تأويل بر پي ايشان نتوانستم رفتن و درد خويش را درمان نيافتم و روشن شد كه بناي سخن ايشان برهوي بود و هيچ چيز نگشاد كه ضمير اهل خرد آن را قبول كردي.» اين فكر حيرت و تردّد بعدها در عهد مسلمانان نيز باقي ماند و كساني پديد آمدند كه به سبب حيرت و تردّد به زندقه متّهم شدند.
امّا آنچه موبدان زرتشتي را نگران ميداشت تنها بدعتهاي شگفت نبود. آيينهاي ديگر نيز در كار دعوت مردم گرم بودند، از يك سوي دين عيسي و از سوي ديگر آيين بودا، دين زرتشت را در ميان گرفته بود.
آيين عيسي در سرزمين ايراني
آيين عيسي از دورهي اشكانيان باز در بين مردم ايران پراكنده ميگشت. در دورهي ساساني، تيسفون اسقفي داشت و بسي از خاندانهاي نامآور، به آيين ترسايي گرويده بودند. پادشاهان ساساني از وقتي كه روم آيين عيسي را پذيرفت ترسايان را بس پرخطر ميشمردند و به آزار و تعقيب آنها ميپرداختند. مغان و موبدان نيز همواره آنان را بدين كار تشويق ميكردند. بعضي مانند يزدگرد اوّل و خسروپرويز با اين پرستندگان صليب، با لطف و نرمي رفتار كردند. امّا هر روز جسارت و توقّع ترسايان، افزوده ميشد و كار را سخت ميكرد. در دورهي يزدگرد يك بار كشيشي، نامش هاشو، در شهر هرمزد ارشير خوزستان، آتشكدهاي را كه در مجاورت كليسا بود منهدم كرد. پيداست كه اين گستاخي تا چه حّد سبب خشم موبدان و بزرگان ميگشت. بار ديگر در ري نرسي نام ترسايي، در آتشكدهاي رفت و آتش را خاموش كرد. آنجا را نمازخانهي ترسايان نمود و به عبادت ايستاد. اين كار نيز از اسبابي بود كه يزدگرد را از مهر و علاقهاي كه نسبت به ترسايان ميورزيد پشيمان ميكرد. در مآخذ سرياني و رومي داستانهايي هست كه از فشار و آزار نسبت به ترسايان ايران حكايت ميكند. معهذا از همان مآخذ، اين نكته نيز برميآيد كه آيين ترسا در آن روزگاران در ايران، انتشاري داشته است. حتّي سختگيريهاي موبدان، مانع از انتشار سريع آن در بين طبقات مختلف مردم نبوده است.
آيين بودا در سرزمين ايرانيان
از جانب مشرق نيز آيين بودا هر روز انتشار مييافت. در بلخ و سغد و بلاد مجاور چين و هند، هموراه زاهدان و سيّاحان بودايي به نشر و بسط تعاليم بودا اشتغال داشتند. در آخر دورهي ساسانيان سرگذشت عبرت انگيزي از بودا تحت عنوان بوذاسف و بلوهر در بعضي از بلاد ايران انتشار داشت. گذشته از آن، چنان كه از مآخذ برميآيد بودا، يا يكي از شاگردان او كتابي نيز به فارسي داشته است. آيين شمني كه در تركستان و سغد رايج بوده است نيز صورتي از آيين بودايي به شمار ميآيد. محقّقان معتقدند آيين بودا، بدانگونه كه در سغد رواج داشته در حقيقت تابع مراكز بودايي بوده است. بيشتر متون سغدي، كه تاكنون به چاپ رسيده و منشر شده است يا از روي كتب ديني چيني ترجمه شده است و يا اصل آنها از هندي به چيني
 |
 |
با اين همه مأمون دربارهي زنادقه كمتر اغماض داشت. نوشتهاند كه در تعقيب اين طايفه شيوهي خلفاي پيشين را داشت. وقتي به او خبر آوردند كه ده تن از زنادقه پديد آمدهاند و مردم را به آيين ماني ميخوانند بفرمود تا آنان را فرو گيرند و به حضرت وي فرستند طفيلاي شكمخواره چون اين ده تن را بديد كه به جايي ميروند پنداشت كه آنان را به سوري ميبرند. در ميان آنها در آمد و چون آنها را به كشتياي بردند او نيز بدانها پيوست. موكلان در رسيدند و او را با آن ده تن زنجير كردند و بند نهادند. طفيلي سخت بترسيد و از قوم پرسيد كه شما كيانيد و اين بند و زنجير چرا بر شما نهادند؟ قوم حال خويش بگفتند و از وي پرسيدند كه تو در ميان ما چگونه افتادي؟ گفت من مردي طفيلي بودم چون شما را با هم ديدم پنداشتم كه به دعوتي ميرويد خويشتن در ميان شما افكندم و گرفتار شدم. چون كشتي به بغداد رسيد قوم را نزد مأمون بردند، يكيك را بخواند و از آنها خواست كه ماني را لعن كنند و از دين او بازآيند چون نپذيرفتند همه را بكشت. پس روي به طفيلي كرد و نام و نشان او باز پرسيد. مرد حال و كار خويش بازگفت مأمون بخنديد و از او در گذشت. |
 |
|
نقل شده است. به هر حال در بلخ و سغد و تركستان، آيين بودا به وسيلهي سيّاحان و زاهدان چيني و هندي منتشر ميشده است و كتابهايي نيز در باب آيين بودا و سرگذشت او به فارسي و زبانهاي ديگري كه در ايران زمين متداول بوده است وجود داشته است.
مشاجرات فلسفي باري آيين زرتشت، در پايان دورهي ساساني، بر اثر بدعتهاي ديني و در نتيجهي فساد و انحطاط موبدان قوي، ضعيف گشته بود. نفوذ آيين عيسي و آيين بودا، نيز از دو جانب: شرق و غرب، آن را در ميان گرفته بود و هر روزش ضعيفتر ميكرد. شايد اگر اسلام از راه جزيرةالعرب نميرسيد، آيين زرتشت در برابر نفوذ اين دو دين خود را يك سره باخته بود. امّا اسلام با روح تازه و با تيغ آخته، از راه در رسيد و كارها از لوني ديگر گشت. قدرت و شكوه اسلام، اديان ديگر را خاضع كرد و طومار همه را در نورديد. از دينهايي كه در ايران رايج بود آنها كه اهل كتابي بودند يا مسلماني پذيرفتند و يا جزيه برگردن گرفتند. آنها نيز كه اهل كتاب نبودند كشته يا پراكنده شدند و يا مسلماني را گردن نهادند. با قدرت و استيلاي اسلام، ذميها را كه جزيه پذيرفته بودند، البتّه يارا و حق آن نبود كه به نشر و اشاعهي دين خويش بپردازند. مدّتها هر گونه، تخلّف از حدود را عربان، با شمشير و تازيانه جزا ميدادند.
آيين زرتشت را مسلمانان، به نام مجوس شناختند و پيروان آن را به دستور پيغمبر در شمار اهل كتاب پذيرفتند از اينرو، از آنها جزيه قبول كردند و معاملهاي را كه با كفّار و مشركان روا ميداشتند با آنان نميكردند. با اين همه، البتّه اجازهي بحث و گفتگو نيز به آنها داده نميشد و هيچگونه حق نشر و تبليغ آيين خويش را نداشتند. در مقابل بانگ اذان كه از منارههاي مسجد برميخاست، سرود مغ نميتوانست اوج بگيرد و در برابر آنچه قرآن ميگفت، گاثهي زرتشت را جاي خودنمايي نبود. مدّتها كشيد، كه در برابر فقها و متكلّمان مسلمان بنشينند و سخن بگويند. اين آزاد انديشي در دورهي خلفاي نخستين عبّاسي، خاصّه در دورهي مأمون پديد آمد. با اين همه قبل از آن نيز پارهاي عقايد و آراي ديني كه مخصوص مجوس بود، در بين مسلمانان بيش و كم رواج يافته بود. در حقيقت، حتّي آن عده از ايرانيان كه به طيب خاطر، آيين مسلماني را پذيرفته بودند هرگز نتوانسته بودند ذهن خود را از مواريث و سنن ديني گذشتهي هويش به كلّي خالي سازند. از اينرو عجب نيست كه بعضي عقايد و آراي ديرين اجدادي را نيز، با آيين جديد آشتي داده و به هم آميخته باشند.
فلسفهي ثنويّت
از جمله به نظر ميآيد كه بحث در باب قَدَر تا اندازهي زيادي از افكار مجوس ناشي شده باشد. اينكه از قول پيغمبر دربارهي قَدَريّه گفتهاند كه قَدَريّه مجوس اين امّت بشمارند نيز حكايت از اين دارد كه علماي اسلام از آغاز امر متوجّه ارتباط عقايد قَدَريّه با مذهب مجوس بودهاند. اساس عقيدهي قَدَريّه، بر اين نكته بود كه انسان فاعل كارهاي خويش است و نبايد كردههاي خويش را به خواست خدا حواله كند.
اين نكته در حقيقت يك نوع ثنويّت بود كه با وحدت و توحيد اسلام چندان سازش نداشت و اساس آن تجربهي بين مبدأ خير و مبدأ شر محسوب ميشد. اين فكر را در آخر عهد بنياميّه، معبد جهني منتشر كرد و چنانكه در كتابها نقل كردند وي نيز اين را از يك ايراني، نامش سنبويه، پذيرفته بود. البتّه بعدها، كساني كه اين فكر را قبول كردند كوشيدند تا آن را با قرآن و حديث نيز سازگار كنند. امّا تأثير و نفوذ آيين مجوس را در ايجاد اين فكر، به آساني انكار نميتوان كرد. بعضي از محقّقان، معتقدند كه مسئلهي اختصاص امامت براي علي و اولاد او، كه اساس مذهب شيعه است نيز، ناشي از عقايد و افكار عهد ساساني كه فرّهي خدايي و حق سلطنت را تنها از آن ساسانيان ميدانستهاند. شايد بيان اين مطلب، به اين صورت خالي از مبالغتي نباشد ليكن اين قدر هست كه فكر نصّ امانت، از جانب خدا براي ايرانياني كه به فرّهي خدايي معتقد بودهاند از فكر اجماع و انتخاب خليفه قطعاً معقولتر بوده است. با اين همه، اگر نيز اين دعوي درست نباشد و عقايد شيعه و قَدَريّه تا اندازهاي از عقايد و آراي مجوس مايه نگرفته باشد، اين قدر هست كه در آيين مسلماني بسياري از آداب و عقايد وجود داشت كه با عقايد كهنهي مجوس سازگار بود. درست است كه يزدان و اهريمن از تخت جبروت قديم خويش فرود آمده بودند و ملكوت آسمانها ديگرگونه گشته بود، امّا باز در وراي اين دگرگونيهاي ظاهري، نقشهاي ثابتي مانده بود كه همچنان به چشم مردم، مأنوس و آشنا مينمود. اللّ'ه و ابليس هر چند با هرمزد و اهرمن يكي نبودند، امّا باز نام آن دو، مبدأ خير و شر را به خاطر ميآورد. قصّهي ابراهيم و داستان آتش نمرود نيز يادآور زرتشت و آتش پاك بود. جهنّم و بهشت و قيامت و صراط ميتوانست عقايد و آراي كهن را كه دوزخ و چينوت از آن نمونهاي بود، به ياد آورد. نمازهاي پنج گانه نيز تنها از آن مسلمانان نبود، در آيين زرتشت نير توصيه شده بود. در اين صورت مردم، يعني عامهي خلق، كه مانند موبدان و هيربدان نگهبانان آتش مغان نبودند، به آساني ميتوانستند كيش تازه را كه از ديار عرب فراز آمده بود بپذيرند. تفرت و بيزاري از موبدان و كثرت حيرت در كار اهل بدعت، نيز آنان را به قبول مسلماني ترغيب ميكرد. با اين همه آن عدّه كه از قبول آيين جديدي روي برميگاشتند در ذمّهي اسلام بودند. آتشكدههاي آنها در امان بود امّا براي نشر دعوت مجالي نداشتند. مسلمانان، آنها را در اداي مناسك دين خويش آزاد ميگذاشتند امّا ديگر به آنها اجازه نميدادند كه با نشر عقايد و مذاهب خويش با قرآن و اسلام به جنگ برخيزند. خلفاي اموي، در اين كار بيشتر سختگيري ميكردند هر گونه رأي تازهاي را كه تا اندازهاي بوي بدعت ميداد به شدّت محكوم ميكردند. سبب آن البتّه پرهيزكاري و پارسايي نبود؛ زيرا اكثر امويها به دين علاقهاي نداشتند. ليكن با هر انديشهي تازه و هر فكر آزادي بدان جهت مبارزه ميكردند كه اين افكار و انديشهها از خاطر موالي ميتراويد و نزد آنها موالي براي سيادت عرب خطري بزرگ به شمار ميآمدند. معبد جهني، رايي را كه در باب قَدَر داشت از سنبويهي ايراني گرفته بود و حجّاج بنيوسف، ظاهراً به همين سبب او را كشت. دربارهي غيلان دمشقي كه نيز همين رأي را داشت بنياميّه هم رفتاري سخت خشونتآميز كردند. جهم بنصفوان هم كه عقيدهي جبر را آورده بود از مردم ترمذ خراسان بود و بدعت او نيز به سختي كيفر يافت. بدينگونه بنياميّه با همهي بيقيدي كه در كار دين داشتند، با شدّتي و خشونتي تمام، از نشر هر گونه فكري كه منسوب به موالي بود جلوگيري ميكردند.
زنادقه كه بودند؟ خلفاي نخستين بنيعبّاس، نيز در اين كار خشن و سختگير بودند. در عهد منصور و مهدي، بسياري از موالي و غيرموالي به تهمت زندقه كشته شدند. با اين همه، شواهد و قراين بسياري هست كه نشان ميدهد از اواخر عهد بنياميّه، بقايايي از مجوس و مانويان، در نهان به نشر عقايد خويش ميپرداختهاند زنادقه ظاهراً بيش از ديگر فرقهها، در اين مورد به كوشش برخاستهاند. شيوهي تبليغ اين زنادقه در وهلهي اول، ايجاد شكّ در مباني ديني و اخلاقي مسلمانان بود. به همين جهت در محيط فسادآلود و تبهكار حكومت بنياميّه، آنها زودتر از ديگر فرقهها مجال جنبش و كوشش يافتند. زندقه، ظاهراً دنبالهي تعاليم ماني بود امّا اساس آن بر شكّ و ترديد نسبت به همهي اديان قرار داشت. از اينرو بود، كه هر كس در عقايد و مباني دين شكّ داشت با زنادقه مربوط و يا دست كم به آنها منسوب بود. در حكومت بنياميّه، اينگونه عقايد البتّه بيشتر از مذاهب ديگر امكان رواج و انتشار داشت. عبث نيست كه يكي از فاسدترين خلفاي اموي، وليدبنيزيد با آراء و عقايد زنادقه روي موافق نشان داد و به زندقه تظاهر كرد. در اوايل خلافت عبّاسي نيز، گرفتاريها و دل مشغوليهاي خلفا تا حدّي محيط آزادي براي نشر آراي زنادقه فراهم آورده بود. به همين سبب در بصره و بغداد، پيروان ماني و ساير آزادانديشان و بيدينان، به نشر مذاهب خويش و ايجاد شك و ترديد در عقايد مسلمانان پرداختند. در عهد منصور و مهدي كوشش و فعّاليّت آنها سختتر و خطرناكتر گشت و خلفا را به چارهجويي واداشت.
در حقيقت، زنادقه هم مسلماني را تهديد ميكردند و هم خلافت را به خطر ميافكندند. اساس خلافت و حكومت عربي بر دين و قرآن استوار بود و آنها اين همه را منكر بودند.
 |
 |
به سبب عنايتي كه مأمون به پژوهش و جستجو و در عقايد و آراء داشت، پيروان مذاهب و اديان را يك چند آزادي داد تا به بحث و گفتگو پردازند. متكلّمان و حكيمان نيز كه با معارف يوناني و ايراني و هندي آشنايي داشتند با اصحاب حديث و رأي به بحث و جدل برخاستند و در آنچه به عقايد مربوط است سخنان تازه پديد آمد. در باب انسان كه خود قدرتي و اختياري دارد يا ندارد و در باب قرآنكه مخلوق هست يا نيست بحث و جدل در گرفت. دربارهي اديان و مذاهب نيز كه كدام با دانش و خرد سازگار هست و كدام سازگار نيست مباحثه پديد آمد. |
 |
|
از اينرو تعاليم آنها را براي خلافت و ديانت هر دو مضر ميشمردند. دربارهي قرآن، سخن به نيكي نميگفتند آنچه را مفسّران، محكمات و متشابهات قرآن ميگفتند قبول نداشتند. ادّعا ميكردند كه در قرآن سخنان متناقض هستند و بعضي از آيات را با بعضي ديگر متناقض ميشمردند. بعضي از آنها سخناني هم از خود ميساختند و آن سخنان را در برابر كتاب خدا مينهادند. آداب و مناسك ديني را نيز به ديدهي استهزاء ميديدند. يزدان بنباذان در مكّه بود، طواف مردم را برگرد حرم كعبه ديد بخنديد و گفت اين قوم گاوان را مانند كه به پاي خويش خرمن را كوبند. زنديق ديگر وقتي با جعفر صادق مناظره ميكرد پرسيد كه اين روزه و نماز را سود چيست؟ امام گفت كه اگر قيامتي باشد اداي اين فرايض ما را سود دهد و اگر نباشد از به جاي آوردن اين اعمال زياني به ما نرسد. اينگونه سخنان كه زنادقه ميگفتند البتّه گستاخانه و خطرناك بود. عبث نيست كه خلفاي عبّاسي، خيلي زود متوجّه خطر گشتند و با آن به مبارزه برخاستند. از صاحب نظران و آزادانديشان آن عهد، كساني نيز به اتّهام زندقه هلاك شدند امّا قراين و اسناد حكايت دارد كه دعوت و تبليغ زنادقه از عهد منصور شدّت و قوّت تمام داشته است.
عبداللّه بن قفّع و عاقبت او
از جمله كساني كه در اين دوره به تهمت زندقه گرفتار گشتند و سرانجام كشته شدند ابنمقفّع و بشّاربن برد را ميتوان نام برد. عبداللّ'هبنمقفّع از مترجمان و نويسندگان بزرگ زبان عربي به شمار است، امّا خود ايراني بود، روزبه نام پسر دادويه، از مردم شهرجورفارس. در باب زندقهي او نيز روايتهاي بسيار در كتابها هست. گفتهاند كتابي در برابر قرآن ساخت و از قول مهدي خليفه آوردهاند كه گفته است كتابي در زندقه نديدم الاّ كه اصل آن از ابنمقفّع بود. ابوريحان بيروني هم آورده است كه چون ابنمقفّع كليله و دمنه را از زبان پهلوي به تازي نقل كرد، باب برزويه را كه در اصل كتاب نبود بر آن افزود تا در عقايد مسلمانان شك و ترديد پديد آورد و آنان را براي قبول آيين خويش، كه دين ماني بود آماده سازد.
از آنچه دربارهي سرگذشت ابنمقفّع در كتابها نقل كردهاند برميآيد كه وي به زندقه تمايل داشته است. سفيان بن معاويه، امير بصره نيز كه او را به وضعي سخت فجيع هلاك كرد بر او تهمت زندقه نهاد. امّا حقيقت آن است كه او بيش از هر چيز قرباني رشك و كينه دشمنان خود شده است و نوشتهاند ابن سفيان از ابن مقنّع آزادي داشت. و همواره مترصّد بود تا او را فرو گيرد. منصور خليفه نيز از ابنمقفّع كينهاي داشت و سفيان را بر ضدّ وي برميآغاليد. امير بصره فرصتي يافت و نويسندهي زنديق را فرو گرفت. سپس فرمان داد تا تنوري افروختند و اندام وي را يكيك بريدند و در پيش چشم او به آتش ريختند. از سخناني كه در كتابها از ابنمقفّع نقل كردهاند برميآيد كه وي مانند ديگر زنادقه به اديان با ديدهي حرمت نميديده است. اگر قول ابوريحان در اينكه وي باب برزويه را از خود بر كتاب كليله افزوده است درست نباشد باز قرايني هست كه نشان ميدهد ابنمقفّع دربارهي اديان و مذاهب با نظر شك و ترديد مينگريسته است. از جملهي اين قراين، رسالهاي است از آثار وي كه جهت منصور فرستاده است و رسالهيالصّحابه نام دارد. در اين رساله پس از آنكه در باب خراسانيان و نگهداشت آنها توصيه و تأكيد بسيار ميكند، ميگويد كه در احكام فقهي، تناقض و اختلاف فراوان است. و بسا كه دربارهي يك امر دو حكم متناقض صادر ميشود. سپس از خليفه ميخواهد كه در اين باب چارهاي بينديشد و نامهاي به قضاوت خويش بنويسد تا از روي آن داوري كنند و گرفتار اختلاف و اضطراب نشوند. در اين رساله آن شك و حيرت كه در «باب برزويهي طبيب» هست و از اركان مهم عقايد زنادقه نيز بوده است، هويداست و نشان ميدهد كه نويسنده بيش از اركان مهم عقايد زنادقه نيز بوده است، هويداست و نشان ميدهد كه نويسنده بيش از آنكه در پي چارهجويي باشد قصدش عيبجويي است. به هر حال، ابنمقفّع اگر نيز از زنادقه بوده است، مانند آن دسته از زنادقه كه بيديني و آزادانديشي را نوعي ظرافت و تربيت تلقّي ميكردهاند نبوده است و از اينرو به اندازهي بشّاربن برد و ابانبنعبدالحميد به زندقه تظاهر نميكرده است. بلكه سعي داشته است از راه ترجمهي كتابها و نشر رسالههاي علمي و ادبي، مسلمانان را با افكار تازه آشنا كند و آنان را در عقايد و آراي ديني خويش به ترديد و شك اندازد.
بشّاربن برد و تبليغ زندقه امّا بشّار زندقه را به مثابهي نوعي شيرين كاري و هنرنمايي تلقّي ميكرد و از تظاهر بدان نيز ابا نداشت. بشّاربن برد، شاعري نابينا، از مردم طخارستان بود. در غزلسرايي شهرتش بدانجا كشيد كه زنان به خانهاش ميرفتند تا اشعارش را فرا گيرند و خنياگران جز به سرود او تغني نميكردند. پارسايان آن عهد ميگفتند كه هيچ چيز مانند سرودهاي اين كور، فسق و فجور و گناه و شهوت را رايج نميكند. اين مايه ذوق و هنر را بشار در نظر زندقه نيز به كار ميبرد و پيداست كه شعر او از اسباب عمدهي شيوع زندقه به شمار ميآمده است، واصل بنعطا كه از بزرگان معتزله به شمار است در اين باب گفته است كه «سخنان اين كور يكي از بزرگترين و سختترين دامهاي شيطان است.» از جملهي عقايدي كه بشّار آشكارا تعليم و تليقن مينمود يكي اين بود كه وي آتش را كه مظهر روشني و معبود مجوس و زنادقه به شمار است بر خاك كه سجدهگاه مسلمانان و سرشت مايهي فطرت انسان محسوب ميشد رجحان مينهاد و اين بيت او مشهور است، كه ميگويد:
الارض مظلمة و النار مشرقة و النار معبودة مذكانت النار
و حتّي شيطان را كه از آتش آفريده بود بر آدم كه از خاك برآمده بود برتري مينهاد و اينگونه سخنان كه طعني و تحقيري در عقايد مسلمانان بود سبب شد كه او را به زندقه متّهم دارند و سرانجام مهدي خليفه، به سبب هجوي كه بشار در حقش گفته بود وقتي به بصره رفت بفرمود تا او را بگرفتند و چندان تازيانه زدند كه از آن هلاك شد.
انتشار زندقه؟
گذشته از بشّار و ابنمقفّع چند تن ديگر از گويندگان و نويسندگان زبان تازي به زندقه متّهم بودند و حتّي كتابهايي نير در تأييد و اثبات آيين ماني و مرقيون و برديصان تأليف كردند. بعضي از آنها را مهدي كشت. از آن جمله عبدالكريمبنابيالعوجاء بود كه آيين ماني داشت و در نشر آن اهتمام ميورزيد و در اثبات آيين خويش با مخالفان، آشكارا مناظره ميكرد. چنان كه بعضي از مناظرههايي را كه او با ابوالهذيل علاّف از معتزلهي بغداد، داشته است در كتابها نقل كردهاند. وي نيز به دست مهدي خليفه، كشته شد، در حقيقت زندقه بيش از ساير مذاهب ايران قديم در دورهي خلفا رواج يافت. زيرا مذهبي بود كه بيشتر آزادانديشان و كساني كه ميخواستند تن به زيربار هيچ ديني ندهند آن را با ذوق خود سازگار مييافتند. بسي نيز، تنها براي ظرافت و خوشگذراني، آن را پذيرفتار ميشدند. گذشته از آن مخصوص موالي نبود و اعراب نيز از قديم با آن آشنا بودند. اعراب به واسطهي مردم حيره با زندقه آشنايي داشتند و عراق نيز خود از قديم يكي از صحنههاي ظهور آيين ماني به شمار ميآمد. بدينگونه، در آغاز دورهي خلفاي بغداد، زندقه در بين بسياري از روشن رايان و آزادانديشان عصر، رواجي داشت. گذشته از كساني كه به اين اتّهام
 |
 |
مأمون ايشان را نزد خود جاي ميداد و مناظره آغاز ميشد. در مناظره با نهايت آزادي سخن ميگفتند و شامگاهان ديگر بار طعام ميخوردند و ميپراكندند در اين مجالس پيروان و پيشوايان اديان مختلف حاضر ميآمدند. از جمله كساني مانند آذرفرنبغ پيشواي زرتشتيان و يزدان بخت پيشواي مانويان حاضر ميگشتند. در بعضي از اينگونه مجلسها كه در خراسان تشكيل ميشد نيز عليبنموسيالرضا (ع) شركت داشت. در كتابها پارهاي از مناظراتي كه در اين مجالس واقع ميگشت ضبط كردهاند. آنچه از اخبار كتابها برميآيد اين است كه اينگونه مجالس بازار بحث و جدل در مسائل مربوط به علم كلام و عقايد را سخت گرم كرد و پيروان اديان و مذاهب را واداشت كه در تأييد مذاهب خويش و ردّ شبهات منكران كتابها و رسالهها بنويسند. |
 |
|
كشته شدند كساني نيز بودند كه به زندقهي منسوب بودند امّا در اظهار آن مبالغه نميكردند و بدين جهت گرفتار نشدند. ا ز شاعران و گويندگان عربي در اين دوره، نام بسياري را ميتوان ذكر كرد كه به زندقه مجوسي منسوب و متهم بودهاند و اخبار آنها را در كتابهاي تاريخ و ادب ميتوان خواند. آنچه خلفا را واميداشت كه به آنها در پيچند اين نكته بود، كه زنادقه با اصرار و الحاح تمام ميكوشيدند مردم را نسبت به همهي اديان بدگمان و بياعتقاد كنند. جز ماني تمام كساني كه به پيغمبري نامبردار گشتهاند، نزد آنها دروغگو بودند. اين نكته را البتّه خلفاي مسلمانان نميتوانستند تحمّل كنند. عليالخصوص كه قرآن، مجوس را در شمار اهل كتاب آورده بود امّا دربارهي مانويان سخني از اينگونه در قرآن نيامده بود. بدين سبب مهدي خليفه و جانشينان او در رفع زنادقه سخت به كوشش برخاستند. چنان كه مهدي، كسي را برگماشت تا زنديقان را بجويد و بكوبد و او را «صاحب الزّنادقه» نام گذاشت نيز پسر خويش را وصيت كرد كه چون به خلافت رسد از تعقيب آنها باز نايستد و از پاي ننشيند. هادي در تعقيب اين طايفه جدّ بسيار به خرج داد. هارون نيز از تعقيب آنها باز نماند و در سال 171 هجري كه اشخاص متواري و فراري را امان داد، اين امان را شامل زنادقهاي كه از بيم او روي در كشيده بودند نكرد. در عهد مأمون نيز يكي را از رؤساي آنها، نامش يزدان بخت، از ري بخواست و بفرمود تا در حضور او علما با وي مناظره كنند. يزدانبخت زنهار خواست تا به آزادي با علماي مسلمان مناظره كند امّا در مناظره فرو ماند. مأمون گفت اي يزدان بخت اسلام بيار كه اگر زنهارت نداده بودم اكنون تو را ميكشتم. مأمون گفت اي اميرالمؤمنين سخن تو مقبول است امّا دانم كه تو از آن كسان نيستي كه مردم را به ترك آيين خويش واداري.
با اين همه مأمون دربارهي زنادقه كمتر اغماض داشت. نوشتهاند كه در تعقيب اين طايفه شيوهي خلفاي پيشين را داشت. وقتي به او خبر آوردند كه ده تن از زنادقه پديد آمدهاند و مردم را به آيين ماني ميخوانند بفرمود تا آنان را فرو گيرند و به حضرت وي فرستند طفيلاي شكمخواره چون اين ده تن را بديد كه به جايي ميروند پنداشت كه آنان را به سوري ميبرند. در ميان آنها در آمد و چون آنها را به كشتياي بردند او نيز بدانها پيوست. موكلان در رسيدند و او را با آن ده تن زنجير كردند و بند نهادند. طفيلي سخت بترسيد و از قوم پرسيد كه شما كيانيد و اين بند و زنجير چرا بر شما نهادند؟ قوم حال خويش بگفتند و از وي پرسيدند كه تو در ميان ما چگونه افتادي؟ گفت من مردي طفيلي بودم چون شما را با هم ديدم پنداشتم كه به دعوتي ميرويد خويشتن در ميان شما افكندم و گرفتار شدم. چون كشتي به بغداد رسيد قوم را نزد مأمون بردند، يكيك را بخواند و از آنها خواست كه ماني را لعن كنند و از دين او بازآيند چون نپذيرفتند همه را بكشت. پس روي به طفيلي كرد و نام و نشان او باز پرسيد. مرد حال و كار خويش بازگفت مأمون بخنديد و از او در گذشت.
مأمون و مجالس مناظره با اين همه رفتاري كه مأمون با ساير فرقهها ميكرد از اين نرمتر و ملايمتر بود. در حقيقت روزگار مأمون، دورهي تجديد بحثها و جدلهاي ديني در بين اهل كتاب بود. مجالس مناظرهاي كه بيشتر در حضرت او تشكيل ميشد پيروان اديان، خاصّه موبدان را مجال داد كه در اثبات عقايد خويشتن به گفتگو برخيزند و با علماي اسلام مناظره كنند. در اين مناظرهها، نبرد تازهاي بين موبدان مجوس با متكلّمان مسلمان درگرفت. نبردي كه در روشني عقل و دانش بود و زور و شمشير در آن مداخلهاي نداشت.
به سبب عنايتي كه مأمون به پژوهش و جستجو و در عقايد و آراء داشت، پيروان مذاهب و اديان را يك چند آزادي داد تا به بحث و گفتگو پردازند. متكلّمان و حكيمان نيز كه با معارف يوناني و ايراني و هندي آشنايي داشتند با اصحاب حديث و رأي به بحث و جدل برخاستند و در آنچه به عقايد مربوط است سخنان تازه پديد آمد. در باب انسان كه خود قدرتي و اختياري دارد يا ندارد و در باب قرآنكه مخلوق هست يا نيست بحث و جدل در گرفت. دربارهي اديان و مذاهب نيز كه كدام با دانش و خرد سازگار هست و كدام سازگار نيست مباحثه پديد آمد. پيروان اديان و صاحبان عقايد با يكديگر به بحث و مناظره برخاستند. اينگونه مناظرهها را مأمون دوست ميداشت و در جستجوي حقيقت، وسيلهاي مؤثّر ميشمرد. بدين سبب تيغي را كه خلفا بر روي صاحب نظران كشيده بودند در غلاف كرد و پيروان اديان را دستوري داد تا با علما و متكلّمان اسلام به بحث و مناظره برخيزند. مأمون معتقد بود كه بايد غلبهي بر خصم به حجّت باشد نه به قدرت، زيرا غلبهاي كه به حجّت حاصل شود با زوال قدرت هم از ميان ميرود امّا غلبهاي كه به حجّت حاصل شود هيچ چيز نميتواند آن را از ميان ببرد به همين سبب بود كه مأمون به مناظره و مباحثه عنايتي خاص داشت و با متكلّمان و محقّقان همواره نشست و برخاست ميكرد. نوشتهاند كه روزهاي سهشنبه دانشمندان و صاحبنظران، از اهل مقالات و اديان در بارگاه خلافت جمع ميآمدند. حجرهاي خاص براي آنان ميآراست طعام ميخوردند و دست ميشستند و مجمرها ميسوختند. آنگاه به انجمن مباحثه ميرفتند. مأمون ايشان را نزد خود جاي ميداد و مناظره آغاز ميشد. در مناظره با نهايت آزادي سخن ميگفتند و شامگاهان ديگر بار طعام ميخوردند و ميپراكندند در اين مجالس پيروان و پيشوايان اديان مختلف حاضر ميآمدند. از جمله كساني مانند آذرفرنبغ پيشواي زرتشتيان و يزدان بخت پيشواي مانويان حاضر ميگشتند. در بعضي از اينگونه مجلسها كه در خراسان تشكيل ميشد نيز عليبنموسيالرضا (ع) شركت داشت. در كتابها پارهاي از مناظراتي كه در اين مجالس واقع ميگشت ضبط كردهاند. آنچه از اخبار كتابها برميآيد اين است كه اينگونه مجالس بازار بحث و جدل در مسائل مربوط به علم كلام و عقايد را سخت گرم كرد و پيروان اديان و مذاهب را واداشت كه در تأييد مذاهب خويش و ردّ شبهات منكران كتابها و رسالهها بنويسند.
مناظرهي ثنوي
در آن هنگامهاي كه بين ارباب عقايد و مذاهب در اين دوره در گرفته بود، ناچار مزديسنان و مجوسان نيز فرصت يافتند تا در مباحثات شركت كنند. شركت در اين مباحثات سبب شد كه موبدان در باب اسلام و قرآن نيز به بحث و گفتگو بپردازند و در درستي يا نادرستي عقايدي كه بيش از يك قرن پيش، آيين زرتشت را خاضع و مقهور خويش كرده بود به جدل و نظر پردازند. نمونهاي از اينگونه مناظرات را كه بين زرتشتيها و علماي مسلمان روي داد در كتابها ميتوان ديد. از جمله نوشتهاند كه در حضرت مأمون يكي از هيربدان مهين، با حضرت رضا(ع) مناظره ميكرد «حضرت از وي پرسيد حجّت تو در باب زرتشت كه او را پيغمبر ميداني چيست؟ هيربد گفت زرتشت چيزي آورد كه كس پيش از وي نياورده بود و چيزها بر ما روا ساخت كه جز او كس روا نداشته بود. حضرت رضا گفت آيا اين چيزها را كه از او ميگوييد نه از اخبار پيشينيان به شما رسيده است؟ هيربد گفت: همچنين است. رضا گفت: امّتهاي ديگر جهان نيز همين گونهاند چه آنها نيز اخباري را كه در باب پيغامبران خويش چون موسي و عيسي(ع) و محمّد (ص) دارند از گذشتگان دريافتهاند. پس سبب چيست كه شما زرتشت را از راه اخبار گذشتگان ميشناسيد و به پيغامبري او خستو شدهايد و دعوي داريد كه آنچه او آورده است كس مانند آن نياورده است، امّا دعوي پيغامبران ديگر را كه نيز اخبار آنها هم از راه گذشتگان رسيده است باور نميداريد؟ هيربد در جواب فرو ماند و از جاي برفت» نمونهي ديگر از اينگونه مناظرهها گفتگويي است كه بين مأموران با يك تن ثنوي رفت. داستان اين مناظره را بدينگونه آوردهاند كه: «به روزگار مأمون چنان بود كه دستوري داده بود نا پيش او همهي مذهبها را مناظره كردندي تا مردي بيامد متكلّم، كه اين مذهب
کد مطلب: 117